مولوی، خداوندگار عشق و عرفان

سرایندۀ کتاب سترگ مثنوی، مولانا جلالالدّین محمد بلخی که باید او را از دودمان پیامبران شعر و ادب پارسی بلکه نوآورترین و اهوراییترین آنها دانست، زندگانیاش سراپا دلشدگی و خداشناسی است. این پیر جانآگاه، جلالالدین محمّد نام داشت و در حدود سال ۶۰۴ هجری در بلخ – که در آن روزها زیر فرمان خوارزمشاهیان بود – پا به گیتی نهاد. پدرش بهاءالدّین ولد، نامی به «سلطان العلما»، واعظی چیرهزبان و نامآور به درویشان گرایش داشت و جُنگ سخنان او اکنون بجاست و با نام «معارف بهاء ولد» در تهران چاپ شده است.
جلال الدین هنگام درگذشت پدر، بیست و چهار سال داشت؛ با این حال به درخواست شاگردانش بر جایگاه استادی و منبر وعظ بهاء ولد نشست. یک سال بعد برهان الدین محقّق – که از پیروان دیرسال بهاءولد بود- به شوق دیدار وی به قونیه آمد؛ امّا استاد درگذشته بود. جلال الدّین که خود بر جایگاه پدر تکیه زده بود، دست ارادت به این شاگرد پیشکسوت پدر داد و برهان الدین هم به حرمت حقّ استاد، فرزند وی جلال الدّین را زیر سایه راهنمایی و پرورش خویش درآورد و او را به حلب و دمشق فرستاد تا اندوختههای بیشتری فراهم آورد و خود هم اندک اندک وی را با معارف صوفیه و مراحل رهروی و رهپویی آشنا ساخت.
برهان الدّین به سال ۶۳۸ هـ.ق. آسمانی شد و جلالالدّین از همدمی آن پیر هژیر هم بیبهره ماند. در همان حال، حوزه درس و سخنرانی او رونق فراوانی یافته بود. در سال ۶۴۲ هـ.ق. رخدادی شگرف و خردآشوب در زندگی مولانا پیش آمد و زندگانی وی را دگرگون کرد؛ مردی ژولیده موی و شوریده سر به نام شمس تبریزی – که از بسیاری سفر و بی قراریای که داشت، وی را شمس پرنده و آفاقی (به معنی همه جاگرد) نیز میگفتند – گذارش به قونیه افتاد. آشنایی با شمس، به یکباره سرنوشت و درس و وعظ و زندگانی جلالالدّین را در راهی نوآیین و شگفت افکند.
همسخنی با این درویش بیسروسامان چنان دگردیسیای در روح خدایگان (مولانا) پدید آورد که درس و وعظ را کنار نهاد و یکباره دل به همنشینی و همدمی وی سپرد. خدایگان ساعتها و روزها با شمس در تنهایی به سر میبرد و به جای هر کاری به دستافشانی و پایکوبی میپرداخت. این امر سبب ناخشنودی و خشم شاگردان و حتی خانواده اش شد. برخی پیر و پیرو را سرکوفتها زدند و بهویژه شمس را جادوگر خواندند و از مرگش هراساندند؛ به ناچار وی قونیه را وانهاد و به دمشق راه کشید؛ خدایگان برای یافتن شمس به تکاپو افتاد و سرانجام آگاه شد که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به نزد شمس روانه کرد.
یاران مولانا هم که پژمردگی و دلتنگی او را در نبود شمس دیده بودند، از کردارِ خود پشیمان شدند و سرافکنده و پشیمان روی به مولانا آوردند. مولانا پوزششان را پذیرفت و پور دلبند خود سلطان ولد را با غزل زیر، ازبهر بازگرداندن شمس روانۀ دمشق کرد.
۱- بروید ای حریفـــان بکـشیــد یار مــا را / به مــن آورید آخـــر صـــنم گــــریزپا را
قلمرو زبانی: حریف: دوست / آخر: سرانجام / صنم: بت / گریزپا: فراری / قلمرو ادبی: صنم: استعاره از معشوق زیبارو، شمس / واجآرایی «ر»
بازگردانی: ای دوستان بروید و یار ما را بکـشید و بیاورید. سرانجام آن دلبر فراری را نزد من آورید.
پیام: طلب یار
۲- به ترانههای شیرین به بهانههای زرّین / بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
قلمرو زبانی: زرین: طلایی / خوب: زیبا / خوش لقا: زیبارو، خوش سیما / لقا: دیدار / قلمرو ادبی: ترانههای شیرین: حسآمیزی / مه: ماه، استعاره از دلبر.
بازگردانی: با ترانههای شیرین و بهانههای خوب، دلبر زیبای خوش چهره ام را که همچون ماه است، سوی خانه بکشید.
پیام: طلب یار
۳- اگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم / همــه وعده مکـر باشد بفریبد او شما را
قلمرو زبانی: دم: نفس / مکر: فریب / فریفتن: گول زدن (بن ماضی: فریفت، بن مضارع: فریب) / قلمرو ادبی: دم: مجاز از لحظه
بازگردانی: اگر او وعده بدهد و بگوید که لحظهای دیگر میآیم، همۀ وعدههایش فریب باشد او شما را میفریبد.
پیام: گریز دلبر از دلشده
شمس از نو به قونیه بازآمد؛ اما این بار شاگردان در پی آزار و کشتنش برآمدند؛ ازین رو، بار دیگر شمس از قونیه دل برکند و از آن شهر رخت بربست و دیگر، کس از وی نشانی نیافت. مولانا تا پایان زندگانی از دیدار با شمس ناامید نشد و حتّا دو بار برای یافتن او آهنگ سرزمین شام کرد.
باری، نهست ناگهانی و نابیوسان شمس نه تنها مولوی را به جایگاه نخست خود بازنیاورد؛ بلکه بیش از پیش وی را به جهان دلشدگی و دلدادگی کشانید و وارون انتظار شاگردان، یکباره سر و دل به پایکوبی و دستافشانی گمارد و غزلهای هنگامهساز و شورانگیز و پرذوقی سرود که با نام «دیوان شمس تبریزی» راهی بازار شده است.
صلاح الدین زرکوب
پس از نهست شمس، پیر بلخ، آشفته و ناآرام، شیفته و ناکام به دنبال گمشده خویش میگشت. روزی از کوی زرکوبان می گذشت. از آواز کوبش چکش، شوری در وی هویدا شد و به چرخ درآمد. شیخ صلاح الدین از دکان بیرون جهید و سر در پای مولانا نهاد. خدایگان وی را برگرفت و نواخت و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر به دستافشانی و پایکوبی پرداخت و این چکامه را سرود:
یکی گنجی پدید آمد در این دکان زرکوبی / زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی.
صلاح الدین زرکوب، زرگر ناخوانا و نه چندان درسآموخته که در قونیه میزیست، دل از وی ربود. مولانا با وجود ناخشنودی پیروان، زرکوب را جانشین خویش کرد و دختر او فاطمه خاتون را به همسری پسر خود، سلطان ولد درآورد و به فرخندگی این پیوند چکامههای آبدار و شورانگیزی سرود. شاگردان پبر بلخ، این بار نیز رنجیدهدل و آزردهسر، یکبار در پی کشتن صلاحالدّین برآمدند؛ امّا مولانا وی را بس بیش از پیش گرامی داشت.
گفت بنگر رخ صلاح الدین / که چه ذات است آن شه حقبین
مقتدای جهان جان است او / مالک ملک لامکان است او
خداوندگار ده سال همسخن و همنشین زرکوب شد و جای شمس را با او پر کرد تا اینکه وی رنجور شد و در بستر بیماری افتاد و سرانجام آسمانی گشت.
حُسام الدّین چلبی
پس از درگذشت صلاحالدّین به سال ۶۵۸ هـ.، مولوی به جای او حُسام الدّین چلبی، یکی از جوانمردان کُردنژاد ارومیه را که در جرگه شاگردان اش بود، به دوستی و همدمی خود برگزید. این بار هم یاران خدایگان چندان خشنود نبودند؛ اما چارهای نداشتند؛ زیرا این حسام الدّین بود که مولوی را به سرودن کتاب سترگ مثنوی برانگیخت و از او خواست به جای حدیقه سنایی و منطق طیر که در جرگه پیروان و سرسپردگان درس داده میشد، خود کتابی بسراید. مولانا تا پایان عمر همدم و یار و یاور او ماند و هیج چیز نتوانست به این دوستی شیفتهوار گزندی برساند. شیفتگی مولانا به او تا بدانجا رسید که آورده اند: روزی مولانا با یاران به دیدار چلبی میرفت. در میان کوی، سگی برابر آمد. کسی خواست سگ را برنجاند، فرمود که سگ کوی چلبی را نشاید زدن:
ای که شیران مر سگانش را غلام / گفت امکان نیست خامُش والسلام
آن سگی را که بود در کوی او / من به شیران کی دهم یک موی او
جلالالدین بیپیرایه و ساده میزیست. درگاه او به روی توده مردم و تهیدستان و نیازمندان دردمند بیشتر گشاده بود تا به روی پادشاهان و گردنکشان. در شهر، همگان او را دوست داشتند و حتّا پیروان دیگر دینها از او به بزرگی یاد میکردند.
گویند در واپسین شب که بیماری مولانا جانکاه و جاناوبار شده بود، خویشان و پیوستگان، بسیار نگران و پریشان بودند و «سلطان ولد»، پور خدایگان هر دَم بی تابانه به بالین پدر میآمد و جویای حال او میشد. مولانا در آن هال و هنجار، واپسین چکامه خود را سرود:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رهــــــــا کن / ترک من خــــراب شبگـــــــرد مبتلا کن
قلمرو زبانی: رو: برو / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه) / بی تابانه: بی صبرانه / بالین: بالش، بستر / خراب: عاشق، خراب عشق / مبتلا: بیمار(عشق) /قلمرو ادبی: رو سر بنه به بالین: کنایه از این که بخواب / شبگرد: شبرو، شبزنده دار
بازگردانی: برو بگیر بخواب، تنها مرا رها کن. منی را که عاشق، شب زنده دار و دچار عشقم ترک کن.
دردی است غیر مـــــردن کان را دوا نباشد / پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
قلمرو زبانی: کان: که آن / «را» نخست: به معنای دارندگی (دوا ندارد) [یا به معنای «برای»] /کین: که این /دوا کن: درمان کن / قلمرو ادبی: دوا نباشد: کنایه از این که درمان ندارد / پرسش انکاری / واجآرایی «ر» / واژهآرایی: درد، دوا
بازگردانی: درد عشق، دردی است که جز مردن درمانی ندارد. پس من چگونه بگویم که درد من را دوا کن.
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
قلمرو زبانی: دوش: دیشب / کوی: کوچه / اشارت: اشاره / عزم: قصد / قلمرو ادبی: کوی عشق: اضافه تشبیهی / عزم سوی ما کن: کنایه از این که زمان مردنت فرارسیده است.
بازگردانی: دیشب در خواب پیری را در کوچه عشق دیدم. با دست به من اشارت کرد که به سوی ما بیا و زمان مردنت فرارسیده است.
سرانجام، شامگاه روز یکشنبه پنجم جمادی آخر سال ۶۷۲ هـ. ق. خورشید عمر مولانا نیز از این جهان به جهان پسین کوچید. مردم قونیه، از خُرد و بزرگ، مسلمان و ترسا، کلیمی و زرتشتی در خاکسپاری پیکر مولانا، جامهدران و مویهکنان انباز گشتند؛ بسیار گریستند و بر مولانا نماز بردند.
بیتهای زیر، بخشی از چکامهای است که خدایگان درباره مرگ خود و دلداری یاران، سروده است:
به روز مرگ چـــــو تابوت مــــن روان باشد / گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد
قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / گمان مبر: گمان نکن / «را»: به معنای دارندگی (من درد این جهان دارم) /قلمرو ادبی: درد این جهان دارم: کنایه از علاقه به این جهان دارم.
بازگردانی: در روز مرگ هنگامیکه تابوت من روان است و من مرده باشم؛ گمان مکن که من عشق به این جهان دارم.
برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!» / به دام دیو دراُفـــــــتی؛ دریغ آن باشد
قلمرو زبانی: مَگِریْ: گریه نکن / دریغ: افسوس / قلمرو ادبی: دیو: استعاره از شیطان / به دام دراُفتادن: کنایه از اسیر شدن و فریب خوردن.
بازگردانی: برای من تو گریه نکن و مگو: « افسوس! افسوس!». اسیر دیو میشوی؛ اسیر شیطان شدن تو حیف است.
کــــدام دانه فرورفت در زمین کــــه نرُست؟ / چرا به دانهٔ انسانْت این گُمان باشد؟!
قلمرو زبانی: رُستن: روییدن (بن ماضی: رست، بن مضارع: روی) / قلمرو ادبی: پرسش انکاری / دانه انسان: اضافه تشبیهی
بازگردانی: کدام دانه در زمین فرورفت که پس از آن نرویید؟ چرا گمان میکنی انسان پس از مرگ رشد نمیکند و نابود میشود؟!
پیام: باور به جهان دیگر
در آن روز، قونیه یکپارچه شور و غوغا شد. شیخ صدرالدّین قونوی بر پیکر وی نماز گزارد و تابوت او را در جوار آرامگاه پدرش در برزنی به نام «باغ سلطان» به خاک سپردند. گنبدی هم به نام «قبّۀ خضرا» به هزینه بزرگان و مهان و شاگردان بر گورگاه وی برآوردند. آن جا آرامگاه خانوادگی مولانا شد و گروهی از فرزندان و فرزندزادگان وی بعدها در همان جایگاه که امروز با شکوه بسیار در شهر قونیه (در ترکیه کنونی) دیدارگاه زندهدلان و مولویدوستان گیتی است – به خاک سپرده شدند.
خدایگان خوشنامترین و مردمیترین سخنور زمانه خویش و حتّا سرتاسر ادب پارسی است. سرسپردگانش به او «خداوندگار» و «حضرت مولانا» میگفتند. راهی که او در عرفان پارسی بنیان گذاشت و به کوشش فرزند برومندش – سلطان ولد – استمرار و گسترش یافت، بعدها به «مولویه» نام برآورد. این طریقه هنوز هم در ترکیه پیروان پرشماری دارد.
در این جا آثار مولوی را با دو عنوان سرودهها و نوشتهها برمیرسیم.
الف) سرودهها
۱) ارزندهترین و پرآوازهترین سرایش جلالالدّین محمّد مولوی که در واقع با شاهنامه فردوسی – برجستهترین رزمنامه ادب پارسی – همطراز نیز است، کتاب مثنوی معنوی است که بر روی هم حدود ده سال از پربارترین روزگار زندگانی مولانا را به خود ویژه داشته است.
سرایش مثنوی به درخواست حُسام الدّین چَلَبی و به منظور آموزش در حلقه درس شاگردان بهسال ۶۶۰ هجری آغاز شد. در آن هنگام مولوی هجده بیت آغاز کتاب را – که به «نینامه» خنیدهنام شده است- سروده بود و چون حسام الدّین پیگرفت آن را از مولوی خواستار شد، مولانا دنباله آن بیتها را سرود. مولانا در هنگام دستافشانی و پایکوبی شعر میگفت و حسام الدّین آنها را یادداشت میکرد و در زمانی شایسته بار دیگر بر وی میخواند. مثنوی، شش دفتر است و در کل، حدود ۲۶ هزار بیت.
۲) غزلیات شمس که دربرگیرنده غزلهای سرشار از عاطفه و احساس مولوی و همچنین مجموعه چارانههای اوست. بیشتر این غزلها را مولوی در روزگار همدمی با شمس یا در سوز جدایی او و برخی را هم به گاه همسخنی با صلاحالدین در حال پایکوبی سروده است. جُنگ این چکامهها و چارانهها به بیش از چهل هزار بیت میرسد. نظر به اینکه مولانا به هنگام سرودن اغلب این غزلها شیفتگی شیداوار به شمس تبریز داشته، نام وی را به جای نام هنری خود (خاموش) در پایان بیشتر آنها آورده است و به همین دلیل، این جُنگ را کلیّات شمس یا دیوان سترگ نامیدهاند.
ب) نوشتهها
آن چه به نثر پارسی از مولانا به جا مانده، بیشتر تقریر و املا ست؛ یعنی مولوی میگفته است و دیگران مینوشتهاند. اینگونه آثار عبارتاند از:
۱) فیه مافیه (در آن است آن چه در آن است.) که جُنگی است از سخنانی که مولانا در انجمنهای خویش میگفته و سرسپردگانش مینوشتهاند.
۲) مجالس سبعه (سخنرانیهای هفتگانه) که در بنیاد عبارت است از هفت مجلس که جلالالدّین در سالهایی که به منبر میرفته، بازگو کرده است. کمابیش همه این مجلسها به سالهای پیش از آشنایی مولانا با شمس بازمیرسد و به همین دلیل، برای پژوهش در سرگذشت مولانا بسیار سودمند میافتد.
۳) مکاتیب(نامهها): مکاتیب، جُنگ نامههایی است که مولانا به این و آن نگاشته است و چون در بن و بنیاد به کلک خود اوست، سبک نویسندگی او را بیشتر و بهتر از نوشتارهای دیگرش نمودار میسازد.
شعر و اندیشه مولانا: مولوی در مثنوی و غزلیّات، بر نردبانی آسمانی گام نهاده است که در واقع هیچ یک از سخنوران زبان پارسی و خدامردان اسلامی را امکان رَسش به آن پایه هم دست نداده است.
در مثنوی و اساساً در شعر و اندیشه مولانا آموزههای بلند اسلامی، آیههای آسمانی قرآن، حدیث و روایت درخشان پیامبر اکرم (ص) و سخنان زرّین بزرگان دین بهگونهای نغز و نوآیین گنجانده شده است و بی گمان در قلمرو زبان پارسی، هیچ کتابی از این حیث به پای آن نمیرسد.
زبان شعر مولانا زبان دل است؛ دلی ناآرام و سوخته در آتش عشق که بهویژه در دیوان شمس گویهای آسمانی و برتر به خود گرفته است. خنیای سخن و آهنگ و درخشندگی و زیبندگی واژگان در شعر مولوی بیمانند و بیهمال است. این ویژگی به دلیل درونمایه اثر در دیوان شمس بیش از مثنوی خود را نشان داده است. به جای آن مثنوی در استواری مفهوم و اندیشه از دیوان پیش افتاده است.
جهانی که مولوی با این بیان استوار و والا در مثنوی آفریده، پهنهای است که در آن، انسان در روبارویی با بدیها و تباهیها و نادانیها و از آن بالاتر در ستیز با بدیها و تباهیها و نادانیها و از آن بالاتر در آویز با خویشتن، سرفراز و پیروز از کار درمیآید و زمانی که اقلیم هستی را درنوردید و به گوهر انسانی خویش رسید، خود را همچون جهانپهلوانی که برای پاسداری از آبروی هممیهنان خود جنگیده است، احساس پیروزی و سرفرازی میکند و شایسته دریافت نام «سره مرد» میشود.
میدانیم که پایان مثنوی هرگز از سوی مولانا بازگو نشد و دفتر ششم این کتاب با مرگ وی در واقع نافرجام ماند. به این شیوه، مولانا راهی را که با سرایش مثنوی آغازیده بود، همچنان به سوی کمال بازگذاشت. اگر او زنده میماند، شاید دفتر یا حتی دفترهای دیگری بر مثنوی میافزود و کتاب سترگ خود را از آن چه هست، گرانبارتر میکرد.
ارج و آوازه این کتاب سبب شده است که یک اسم عام «مثنوی» به نامی ویژه، «مثنوی معنوی» بدل شود؛ چنانکه خود جلالالدّین هم نام عام «مولوی» یا «مولانا» و آرامگاه ابدیاش نام «تربت» را بر خویش به اسمی خاص تبدیل کرده است.
در اینجا بیتهایی از دیوان سترگ شمس را میخوانیم.
آفتاب حسن
۱- بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوسـت
قلمرو زبانی: بنما: نشان بده،(بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) / رخ: چهره / که: زیرا / بگشا: باز کن،(بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / جابجایی ضمیر در بیشتر بیتها دیده میشود.(مرا آرزوی باغ و گلستان است.)/ قلمرو ادبی: قلب شعر: غزل / گونه: غزل غنایی عاشقانه / باغ، گلستان: تناسب، استعاره از تن و چهره یار / لب: مجاز از دهان / لب گشودن: کنایه از خندیدن و سخن گفتن / رخ، لب: تناسب / قند: استعاره از خنده و سخن شیرین / تشبیه پنهان: رخ یار مانند باغ و گلستان است؛ سخن یار مانند قند است.
بازگردانی: چهره ات را نشان بده که آرزوی باغ و گلستان دارم. سخن بگو؛ زیرا آرزوی خنده و سخن زیبای فراوان تو را دارم.
پیام: آرزوی دیدار یار
۲- ای آفتاب حســــــن برون آ دمی ز ابر / کان چهره مشعــشع تابانم آرزوسـت
قلمرو زبانی: حسن: زیبایی / برون آ: بیرون بیا / دم: نفس / کان: زیرا که آن / مشعشع: درخشان، تابان / تابان: تابنده / قلمرو ادبی: آفتاب: مجاز از خورشید / آفتاب حسن: تشبیه / ای آفتاب حسن: استعاره از دلبر / دم: مجاز از لحظه / از پشت ابر بیرون بیا: کنایه از اینکه خودت را آشکار کن/ آفتاب، ابر، تابان: تناسب
بازگردانی: ای دلبری که مانند آفتاب زیبا هستی، خودت را نشان بده، زیرا چهره درخشان و تابان تو را آرزو دارم.
پیام: آرزوی وصال
۳- گفتی ز ناز بیش مـــرنجان مـــرا برو / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
قلمرو زبانی: از ناز: با ناز و افاده / بیش: بیشتر از این / مرنجان: رنج نده / قلمرو ادبی: گفتی، گفتن: همریشگی(رشته انسانی) / واژهآرایی: بیش، مرنجان / واجآرایی: «ن»
بازگردانی: از روی ناز گفتی بیش از این من را مرنجان و برو. آن سخن تو را میخواهم که گفتی بیش از این من را مرنجان.
پیام: آرزوی یار
۴- زین همرهان سستعناصر دلم گرفت / شیر خدا و رســتم دســتانم آرزوست
قلمرو زبانی: زین: از این / همرهان: همراهان / سستعناصر: بی اراده، بی غیرت / رستم دستان: رستم پسر دستان / دستان: لقب زال / قلمرو ادبی: دلم گرفت: کنایه از اینکه اندوهگین شدم / شیر خدا: استعاره از شمس / رستم دستان: استعاره از شمس / واجآرایی: «س»
بازگردانی: از این همراهان بی اراده اندهگین شدم. شمس را میخواهم که مانند شیر خدا و رستم دستان است.
پیام: دلآزردگی از دوستان بی وفا
۵- دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوسـت
قلمرو زبانی: دی: دیشب / شیخ: پیر / گرد: پیرامون / کز: که از / دیو: اهریمن / دد: درنده / ملول: خسته / قلمرو ادبی: دیو: استعاره از انسان پلید / دد: استعاره از انسان ستمگر
بازگردانی: دیشب پیر با چراغ پیرامون شهر میگشت و میگفت از انسانهای پلید و ستمگر خسته ام و انسانی را جستجو میکنم.
پیام: فقدان انسان خدایی
۶- گــفتند یافت مینشود جــستهایم ما / گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
قلمرو زبانی: جستهایم: جستجو کردهایم،(بن ماضی: جست، بن مضارع: جوی) / «م» در «آنم» نقش اضافی دارد، آرزویم است. (جهش ضمیر) / قلمرو ادبی: گفتند، گفت: همریشگی(رشته انسانی) / واژهآرایی: یافت مینشود / واجآرایی: «ت»
بازگردانی: مردم گفتند یافت نمیشود، ما همه جا را جستهایم. شیخ گفت آن کس که یافت نمیشود، آن را میخواهم.
پیام: آرزوی دیدار با مردان اهورایی
۷- پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست / آن آشکــار صنعت پنهــانم آرزوست
قلمرو زبانی: دیده: چشم / صنعت: هنر، ساختن / جهش ضمیر در «پنهانم»: آن آشکار صنعت پنهان، آرزوی من است./ قلمرو ادبی: پنهان، آشکار: تضاد / واژهآرایی: دیدهها، پنهان / واجآرایی / «دیده» دوم: ایهام (۱- چشم ۲- آنچه دیده میشود) / جناس همسان: دیده نخست و دوم / تلمیح(چشمزد) به آیه «لایُدرِکهُ الأَبصار وَ هو یُدرک الابصار» = چشمها او را نمیبینند و او بینندگان را میبیند. / آشکار صنعت پنهان: تناقض
بازگردانی: خداوند پنهان از چشم است و همه چشمها از خداست. آرزوی آن کسی را دارم که آفریدههایش آشکار است و خود او پنهان.
پیام: ناپیدایی خدا

