درآمدی بر روزگار فردوسی
یا دوره حماسه ملی و خردآرمانی
سومین دورهای را که ادب پارسی پشت سر گذاشت و از نیمه سده چهارم تا نیمههای سده پنجم به درازا کشید، روزگار فردوسی یا بُرهه رزمنامهسرایی مینامیم.

این دوره، زمانهای است دیگرسان، سرنوشت ساز و هنگامه آفرین. روزگاری که فرّ و فرهنگ ایرانی به شکوفایی رسید و در بیشتر رشتهها کتابهایی نغز و بیمانند به پارسی نگاشته شد. آغاز این دوره که از نظر تاریخی همزمان است با اوج کشورداری سامانیان به واقع، بُرهه اندیشه استقلال ملّی ایران است. فرمانروایان سامانی با پافشاری بر بایستگی نگارش به زبان پارسی دری و گردآوری تاریخ و داستانهای باستانی ایران، در برابر خلافت بیگانه بغداد به آزادی و خوداستواری دست مییابند و با نواخت سخنوران و نویسندگان و نگارندگان میکوشند در فرارودان و خراسان بزرگ، چیستی فرهنگیای را – که عبارت از بازیابی اندیشۀ ایرانی در چارچوب فرهنگ اسلامی است – رواج دهند. ایشان برای این کار زبان پارسی یعنی زبان تیرههای ایرانی را برمیگزینند و افزون بر سرایندگان، دانشمندان ایرانی را بر آن میدارند تا به زبان ملّی خود – که با پذیرش الفبای تازه در واقع هویت اسلامی نیز یافته بود – به نگارش کتاب دست یازند.
در آغاز این دوره هنوز بیشتر دانشمندان ایرانی به ناچار، آثار خود را به تازی مینوشتند تا بتوانند از سراسر جهان اسلام خوانندگانی بیابند. به دیگر سخن، شمار ایرانیان دانشوری که در زمینههای گوناگون دینی، تاریخی و علمی، زبان تازی را به کار میگرفتند، در سنجش با دورههای پیشین کمتر نشده بود؛ با این حال تا آنجا که به قلمرو کار سامانیان مربوط میشد، بیشتر نویسندگان پارسیزبان به پارسینویسی برانگیخته میشدند، بنابراین نثر در روزگار سامانی مانند نظم رو به پیشرفت نهاد و به علت چیرگی روح ایراندوستی و احساس نیاز به هویت خودبسنده – به ویژه در خراسان آن روز – داستانها و سرگذشت باستانی ایران فراهم شد و سرانجام در سال ۳۴۶هـ.ق. به فرمان ابومنصور محمدبن عبدالرّزّاق فرماندار توس به صورت جُنگی خودبسنده درآمد و به نام شاهنامه، در اختیار همگان نهاده شد. همین شاهنامه منثور بود که چند سال بعد دقیقی توسی به فرمان منصور بن نوح سامانی، نظم آن را به گردن گرفت و بعد از کشته شدن او، فردوسی، سخنگستر بزرگ و همشهری وی با کوششی شگفتانگیز حدود سی سال، کار نظم شاهنامه را به فرجام رسانید.
آنچه از شعر این دوره بر جای مانده بسیار اندک است. با این همه، همین شعرهای اندک هم میتواند استواری قالب و معنی، گوناگونی وزنها و قالبها، ساناسانی درونمایهها و خیالهای شعری این بُرهه را بنمایاند. در این روزگار شمار سخنوران، فراوان و گونه گونی قالبها و مضمونهای شعری شایگان و پرشمار است. سنت داستانپردازی، منظومهسرایی و رزمنامهسرایی در این دوره پایه گذاری میشود؛ شعر این زمانه پیامآور آشتی، آرامش، آسایش و شادی است و ویژگیهای آشکار آن نزدیکی به طبیعت، آمیختگی با خُنیا، داشتن رنگ ملّی و ایرانی، دربردارنده مایههای حکمی و اخلاقی و نداشتن مایههای عرفانی و آسمانی است؛ نیز از پیراستگی و استواری زبانی و اندیشگی نغزی برخوردار. محور فکری آن، عشق به طبیعت، برتری یافتن خوبی در برابر بدی، بهروزی تیرههای ایرانی و در فرجام، همه انسانهای حقجو است. تکیه اصلی پویش شعری در این دوره بر پشتیبانی از فرهنگ ملّی و ارج نهادن پارسی است. در این دوره افزون بر غزنه، توس به عنوان خاستگاه حماسه ملّی ایران و ادامه دهنده فرهنگ و چیستی ایرانی از ارج و ارز ویژهای برخوردار میشود و در واقع ارزندهترین فرهنگشهر این دوره به شمار میرود. سه رزمنامهسرای توانای این روزگار یعنی دقیقی، فردوسی و اسدی از این شهر برمیخیزند و سراسر شهر برای نگارش این حماسه بزرگ دست به دست هم میدهند تا آنجا که اگر کار دقیقی و فردوسی را در سنجش با ادب ستایشی و درباری در زمره ادب مردمی این دوره به شمار آوریم، دچار لغزش نشده ایم.
نثر پارسی و آغاز ادب تاریخی – دینی
۱- شاهنامه ابومنصوری
چنان که پیش از این دیدیم نثر پارسی در آغاز روزگار فردوسی زاده شد؛ زیرا نخستین کتاب نثر پارسی که به نگارش درآمد، همان شاهنامه درگسستهای بود که به دست و سرمایۀ ابومنصور محمدبن عبدالرزاق توسی فراهم آمد و به شاهنامه ابومنصوری نام برآورد و چنانکه گفتیم در واقع سرگذشت ایران به شمار میآمده است. دریغ که اصل این کتاب از میان رفته و تنها دیباچۀ آن که حدود پانزده برگ است، به دست ما رسیده است.
افزون بر این کتاب، شاهنامه درگسسته دیگری به نام شاهنامه ابوالمؤید بلخی در دست بوده که گویا پیش از شاهنامه ابومنصوری نگارش یافته است؛ امّا یکسره از میان رفته و درباره آن نمیتوان سخنی گفت.
بخشی از شاهنامه ابومنصوری:
«مأمون پسر هارونالرشید، منش پادشاهان و همّت مهتران داشت. یک روز با مهتران نشسته بود. گفت: مردم باید که تا اندرین جهان باشند و توانائی دارند، بکوشند تا ازو یادگار بود تا پس از مرگ او نامش زنده بُوَد. عبدالله پسر مقفع که دبیر او بود، گفتش که از کسری انوشیروان چیزی مانده است که از هیچ پادشاه نمانده است. مأمون گفت چه ماند؟ گفت نامه از هندوستان بیاورد، آنکه برزویه طبیب از هندوی به پهلوی گردانیده بود، تا نام او زنده شد، میان جهانیان؛ و پانصد خروار درم هزینه کرد. مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بدید، فرمود دبیر خویش را تا از زبان پهلوی به زبان تازی گردانید. نصر بن احمد این سخن بشنید خوش آمدش؛ دستور خویش را خواجه بلعمی بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید تا این نامه به دست مردمان اندرافتاد و هر کسی دست بدو اندرزدند و رودکی را فرمود تا به نظم آورد و کلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدین زنده گشت و این نامه ازو یادگاری بماند؛ پس چینیان به تصاویر اندرافزودند تا هر کسی را خوش آید دیدن و خواندن آن.»
برای آگاهی بیشتر از دیباچه شاهنامه ابومنصور اینجا را کلیک کنید.
۲- ترجمه تفسیر طبری
دومین کتاب ارزندهای که به نثر پارسی در زمان سامانیان فراهم آمده و خوشبختانه سراسر آن تا به امروز بر جای مانده، ترجمهای از تفسیر قرآنی است که اصل عربی آن در سالهای پایانی سده سوم به دست محمد بن جریر طبری دانشمند ایرانی نگاشته شده است.
منصور پور نوح اندکی پس از پدیدآمدن شاهنامه ابومنصوری به نسخهای تازی از این تفسیر گرانسنگ دست یافت؛ امّا خوانش متن برایش دشوار بود، ازین رو خواست که به پارسی برگردانده شود؛ پس گروهی از دیندانان فرارودان را فراخواندند و از ایشان پرسیدند، آیا رواست نُبی (قرآن) را به زبانی دیگر برگردانند – شایان یادآوری است که تا آن روز، قرآن کریم به هیچ زبان دیگری برگردانده نشده بود. دینپژوهان پس از رایزنی، فتوا دادند که باکی نیست؛ این کار رواست. آن گاه همان دیندانان فرارودان گمارده شدند که این کتاب را به پارسی برگردانند. آنچه امروز به نام ترجمه تفسیر طبری در دست ماست، ترجمه و چکیدهای از همان تفسیر محمد بن جریر طبری است که در میانههای سده چهارم هجری به پارسی ساده و استوار درآمده است.
نثر این کتاب ساده و شمار واژگان تازی آن، بسیار اندک است. روی هم رفته، میتوان ترجمه تفسیر طبری را آغازگاه نثر دینی پارسی قلمداد کرد که در دورههای پسین گسترش یافت.
بخشی از این کتاب:
« پس علماء ماوراء النهر را گرد کرد و این ازیشان فتوی کرد که روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردانیم. گفتند: روا باشد خواندن و نبشتن تفسیر قرآن به پارسی، هر آن کس را که او تازی نداند؛ از قول خدای عزّ وَ جلَّ که گفت: وما أرسَلنا مِن رَسول إلّا بلسانِ قَومِه. گفت من هیچ پیغامبری را نفرستادم مگر به زبان قوم او و آن زبانی کایشان دانستند. و دیگر آن بُوَد کاین زبان پارسی از قدیم بازدانستند از روزگار آدم تا روزگار اسماعیل پیغامبر(ع)، همه پیغامبران و ملوکان زمین به پارسی سخن گفتندی، و اوّل کس که سخن گفت به زبان تازی اسماعیل پیغامبر(ع) بود؛ و پیغامبر ما صلّى اللهُ عَلیه از عرب بیرون آمد و این قرآن به زبان عرب بر او فرستادند، و اینجا بدین ناحیت زبان پارسی است و ملوکان این جانب ملوک عجم اند.» (ص۵)
۳- تاریخ بلعمی
از سال ۳۵۲ هـ.ق. ابوعلی بلعمی، وزیر دانشمند منصور پور نوح سامانی به دستور وی گمارده شد که تاریخ پربرگی را که محمد بن جریر طبری به تازی نوشته بود به پارسی برگرداند. بلعمی پس از آغاز به ترجمه این کتاب، یافتههای دیگری درباره تاریخ ایران به چنگ آورد و بر آن افزود و با ستردن بخشهایی از اصل تاریخ طبری، در واقع آن را تبدیل به نگارش تازهای کرد که به تاریخ بلعمی نام برآورد. این کتاب امروز در دست است و از متنهای تاریخی ارزنده روزگار سامانی به شمار میرود.
دو بخش از تاریخ بلعمی:
«کس نمانَد جز جبرئیل علیه السلام و ملک الموت و ابلیس؛ خدای عزّوجلّ جبرئیل را بفرماید که به زمین شو تا چه بینی، [جبریل] به زمین آید و جهان بیند آبادان بر جای خویش؛ و خلق و جانور نبیند، و طعامها و میوهها و نباتها بر جای، و آب روان، و بوستانها با نزهت، و زر و سیم به روی زمین ریخته چون سنگ و خاک، و کس نه که وی را به کار آرد، باز جبرئیل علیه السلام به آسمان شود، خدای تعالی گوید: یا جبرئیل چه دیدی؟ گوید: یا رب، تو بهتر دانی، خلقی دیدم همه مرده و جهانی دیدم همه مانده؛ خدای عزّوجلّ گوید: من نگفتم با ایشان: إنّا نَحنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَن عَلَیها و إلَینا یَرجِعونَ. که این زمین و هر چه به وی است، من آفریدم؛ و باز به من میراث مانَد؛ و خلق را بازگشت، باز به من است، ازبهر دنیی از من دست بازداشتند و مرا بیازردند و معصیت کردند و خونها ریختند و فسادها کردند؛ امروز دنیا با من برآمد و ایشان [را] ناچیز شدند [ به مرگ]؛ پس خدای عزّوجلّ ابلیس را بمیراند و جبرئیل و ملک الموت [را]؛ و خداوند تعالی ماند بی زندگانی، و آفریننده مرگ و زندگانی [نه به زندگانی] حاجت و نه از مرگ مضرّت؛…» (ص۶۴)
♣♣♣♣♣
«پس چون ماهی چند برآمد و بهرام به مملکت همی بود، هرمز را پسری بود خرد. نام وی شهریار. بهرام ملک خویش را دعوی نکرد؛ گفت: من این ملک بر شهریار بن هرمز همی نگاه دارم تا وی بزرگ شود، آن گاه به وی سپارم. پس چون سه ماه بگذشت، یک شب بندوی با بهرام سیاوشان شراب همی خوردند و حدیث کردند. بندوی گفت که من یقین دارم که این ملک بر بهرام نپاید و راست نه ایستد که وی ستمکار است و نخوت بسیار گرفته است و خدای عزّوجل داد پرویز از وی بستاند. بهرام سیاوشان گفت: من نیز دانم آن که تو دانی و خدای او را عقوبت کند. و من امیدوارم کی اگر خدای مرا نیرو دهد تا آن کار بکنم (…) بندوی گفت: «چه نیّت داری؟» گفتا: «نیّت آن کی روزی میدان بایستم به بهانۀ چوگان زدن و چون بهرام بیرون آید از کوشک، من او را بکشم و پرویز را بازآرم و به ملک نشانم.» بندوی گفت: پس این کار کی خواهی کردن؟». گفت: «هر گاه کی وقت باشد و راه یابم.» گفتا «فردا وقت است.» گفتا «راست گویی». و بر این بنهادند کی این کار فردا راست کنند. دیگر روز بهرام سیاوشان برخاست و زره اندرپوشید و بر زبر زره صدره چوگانی اندرپوشید و جوگان برگرفت کی به میدان شود. بندوی گفت: «اگر این کار را خواهی کردن نخست بند از من بردار و اسپ و سلاح به من ده کی من تو را به کار آیم اگرت کاری افتد.» بهرام بند از وی برداشت و اسپ و سلاح دادش و خود برنشست و برفت با چوگان بندوی به خانۀ بهرام سیاوشان اندر همی بود و خواهر زادۀ بهرام شوبین زن بهرام سیاوشان بود. این زن کس فرستاد سوی بهرام شوبین که «شوى من امروز جامۀ چوگان زدن اندرپوشید و با چوگان بیرون شد و به زیر صدره اندر زره دارد، ندانم این چیست؟ خویشتن را از وی بر حذر دار …» بهرام شوبین بترسید. پنداشت که بهرام سیاوشان را همۀ سپاه بیعت کردند بر کشتن وی. برنشست و چوگان به دست گرفت و بر در میدان بایستاد و هر که به وی برگذشت، چوگانی بر پشت وی زد نرم نرم. با هیچ کس زره نیافت. دانست که این تدبیر وی تنها ساخته است. شمشیر بر میان داشت چون بهرام سیاوشان اندر آمد، چوگان بر پشت وی زد آواز زره آمد. گفت: «هی! به میدان و چوگان زدن زره چرا داری؟» شمشیر برزد و سرش بینداخت. چون خبر بهرام سیاوشان سوی بندوی شد کی وی را کشتند، بر اسب برنشست و برفت و به آذربایجان شد. و بهرام دیگر روز بندو یرا طلب کرد. گفتند: «بگریخت.» بهرام دریغ بسیار خورد به ناکشتن او.»
۴- الأبنیه عَن حَقائقِ الأدویَه
نثر علمی پارسی حدوداً با کتاب الابنیه میآغازد. این کتاب را «ابومنصور موفق هروی» درباره گیاهان و داروها (و در واقع درباره داروشناسی) در عهد منصور پور نوح سامانی (۳۶۶- ۳۵۰ هـ.ق.) نگاشته است. شاید بتوان این اثر را کهنترین کتاب پزشکی دانست که به دست ما رسیده است. در دیباچه کتاب این چنین آمده است:
«به نام ایزد بخشاینده بخشایشگر
سپاس باد یزدان دانا و توانا را که آفریدگار جهان است؛ و داننده آشکار و نهان است و راننده چرخ و زمان است و دارنده جانوران است؛ و آورنده بهار و خزان است؛ و درود بر محمّد مصطفی که خاتم پیغامبران است؛ و آفرین بر اصحاب اوی و اهل بیت و گزیدگان اوی و درود بر همه پیغامبران، ایزد و همه فریشتگان و همه پاکان که اختیار و اولیای خدای عزّوجلّ بودند و خلق را به راستی پند دادند و به یزدان راه نمودند؛ و طریقه مُبطلان برنوشتند و بساط حق بگستردند؛ و آفرین بر همه نیکوکاران که از هوای این جهانی پرهیز کردند و توشه آن جهان برداشتند و عمر اندر رضای ایزد بگذاشتند.» / مُبطل: خطاکار، بدکرار / برنوشتن: پیچیدن و ورچیدن
۵- هِدایَه المُتعلمینَ فِی الطّب
هنگامی که کتاب الابنیه در زمینه داروها به زبان پارسی نگاشته شد یا اندکی پس از آن پزشک دیگری از مردم بخارا به نام ابوبکر اخوینی بخارایی، کتابی در شیوه درمان بیماریها نگاشت و نام آن را «هدایه المُتعلّمین فِی الطّب» گذاشت. چون درگذشت اخوینی در حدود سال ۳۶۰ خورشیدی (۳۷۳ هـ.ق./ ۹۸۳ میلادی) بوده است، تاریخ نگارش کتاب را باید نیمه دوم سده چهارم دانست. در این کتاب برای بسیاری از دانشواژهها، برابر مناسب پارسی به کار رفته است. نگارنده کتاب در دیباچه این چنین مینویسد:
«سپاس مر ایزد را کی آفریدگار زمی و آسمان است و آفریدگار هر چه اندرین دو میان است از معدنی و نباتی و حیوانی؛ بیافرید این چهار گونه خلق را اعنی: آسمانی، جن، افلاک و ستارگان جنبنده و ناجنبنده؛ و آتش و هوا و آب و خاک بیافرید این چیزها را نه از چیز؛ فتَبارکَ اللهُ أحسَنُ الخالِقینَ؛ و باز سبب گردانید این چیزها را مر پدید آوردن اجسام معدنی و نباتی و حیوانی را به غذا یافتن و استمداد یک از دیگر به قدرت و حکمت خویش؛ فتَبارکَ اللهُ رَبُّ العالَمینَ؛ و از جمله حیوانات، آدمی را برگزید و شایسته گردانید مر خدمت خویش را و آراسته کرد جان آدمی را به خرد روشن؛ و از میان آدمیان پیغامبران آفرید و گرامی گردانیدشان به وحی که به ایشان فرستاد تا خلق ورا آگاه کنند از هستی وی و کمال قدرت و حکمت وی؛ و بیاموزانیدند ایمان آوردن به وی و به پیغامبران و به فریشتگان و به کتبها و به روز بزرگ و گوائیدادن به یکیی وی»
در کتاب هدایه واژگان ادبی پارسی سره نیز بسیار دیده میشوند همچون:
فروسو، برسو، پذیرا، ناپذیرا، ناخفته، ناپوسیده، ناچرب، نارونده، ناجهنده، ستان، اندر، چگونگی، چندی، یکیی، بادناک، بویناک، بیماریناک، خشمناک، خوابناک، سبوسناک، سنگناک، کفناک، گوشتناک، شورهناگ، مویناگ، غمگن، شوخگن، بیمارگین و …
پُرمیز: دولابی [دیانیطس: دیابت]، سورنگ [ناصور]، باسور [بواسیر]، دُمَل [آبسه]، کـَفتَن [شقاق]، سرسام [مننژیت]، آماس مغز [انسفالیت]، بیهُشانه [هذیان]، مورسار [آفت عنبیه]، دردسر بیمایه [میگرن]، خَشَم [آنوسمی، نابویایی]، گرانی دم [بحران، دیسترس تنفسی]، ناخن کُژ، مِنِش [تهوع]، مَراش [هراش: استفراغ]، شکنجیدن معده [کولیک]، تنجیدن رودکان [کولیت]، شکم کندن [خونریزی گوارشی از پائین]، زهراوی [کیسهای، کیسه صفراوی]، شوشه ریش [عفونت ریه]، بامایه [ارگانیک]، بیمایه [غیرارگانیک، بدون پاتولوژی]، تیز [حاد]، سبک [خفیف]، ستبر [شدید] گپ [گُرد]، خُرد، آچار، آبزن [سرنگ تزریق، وان گرمابه]، آبخانه [دستشویی]، ناتاودار [انزال زودرس]، رسیده [بالغ]، آزدن [آجیدن، آژیدن: تزریق]، سِتان، اندر، ناگواشتن [سوء هاضمه]، آبزن [خزینه آب، وان آب در گرمابه]، مایه [مایع ترشح شده]، پذیرا، ناپذیرا، ناخفته، ناپوسیده، ناچرب، نارونده، ناجهنده، و …
۶- حُدودُ العالَم مِنَ المَشرقِ وَ المَغرب
بسیاری از کتابهای منثور این دوره در نوع خود نخستین کتابهاییاند که به زبان پارسی نوشته شدهاند؛ زیرا نگارش به پارسی به طور جدی و رسمی در این سده آغاز میشود. «حدود العالم» نخستین کتاب گیتاشناسی به زبان پارسی است که در سال ۳۷۲ هـ.ق. نگارش یافت. نویسنده آن ناشناس است و نثر آن، ساده و روان و موضوع آن، جغرافیای عمومی به ویژه جغرافیای سرزمینهای اسلامی. این کتاب دربردارنده دادههای دقیق است و در نوع خود کم مانند. بندی از آن را با هم میخوانیم:
«دیگر دریای خزر است؛ ناحیت مشرق ازو بیابان است کی به غوز و خوازرم پیوسته است؛ و ناحیت شمال به غوز و بعضی از خزران پیوسته است؛ و ناحیت مغرب ازو به شهرهاء خزران و آذربادگان پیوسته است و ناحیت جنوب از وی به شهرهاء گیلان و دیلمان و طبرستان و گرگان پیوسته است و این دریا را هیچ خلیج نیست؛ و درازاء این دریا، چهارصد فرسنگ است؛ اندر پهناء چهارصد فرسنگ؛ و از او هیچ چیز نخیزد مگر ماهی.» (ص ۱۳)





دقیقی در راه بازآفرینی حماسه ملی
طرز سُرایش ابومنصور دقیقی طوسی در لفظ و معنا ساده و طبیعی است و از جهاتی همانند شیوه رودکی. او نخستین کسی است که پس از مسعودی مروزی به نظم داستانهای ملی ایران سر و دل گماشت و در واقع پیشوای فردوسی در این کار بود؛ به همین دلیل نام و یاد او را در این دوره میآوریم.
دقیقی که کیش زرتشتی داشت، در جوانی به شعرسازی روی آورد و برخی از فرمانروایان چغانی (نام خاندانی که پس از اسلام در سرزمین چغان واقع در مسیر بالادست جیحون فرمانروایی داشتند.) و سامانی را ستود و از ایشان جایزههای گرانبهایی ستاند. گویا دقیقی به فرمان نوح پور منصور سامانی بر آن شد که شاهنامه منثور ابومنصوری را به رشته نظم کشد؛ امّا هنوز بُرنا بود و بیش از هزار بیت آن را نسروده بود که به دست برده خود کشته شد (حدود ۳۶۷ یا ۳۶۹ هـ.ق.). فردوسی توسی سراینده، استاد و همشهری دقیقی که دریافت، بخش بزرگی از داستانهای شاهنامه ناسرود مانده است، کار نیمهکاره او را پی گرفت و به نغزی به فرجامش آورد.
آثار و شعرهای دقیقی
از چامهها و چکامهها و قطعههای دقیقی به مانند بیشتر سخنگستران روزگار رودکی بیتهای پراکندهای بر جای مانده و بسیاری از آنها از میان رفته است. از همین اندکشمار بیتهای مانده و نمونشهایی که برخی از سخنسُرایان پس از وی داشتهاند، پیداست که وی در چکامه روشی استوار داشته است. او در چامههایش از پندگویی و راهنمایی و ترویج صفات مردانگی خودداری نمیکرده و گاه ستوده خود را به دلیری و بخشندگی و خرد برمیانگیخته است. زیباییهای طبیعت و تشبیههای رنگین هم به قصایدش و هم به غزلهایش تازگی و آرایشی ویژه داده است.
با این حال اثر جاویدان و ارزنده دقیقی همان گُشتاسپنامه است که هر چند در استواری و سختگی به پای شاهنامه نمیرسد؛ امّا همچنان در متن شاهنامه فردوسی رونق و جلوه خود را پاس داشته است.
نمونهای از شعرهای وی را در اینجا میآوریم.
… تا صبر بر دهد
گویند صبر کن که تو را صبر بر دهد / آری دهد ولیک به عمر دگر دهد
قلمرو زبانی: را: به معنای «به» / بر: میوه، بار / ولیک: ولی / به: به معنای «در» / قلمرو ادبی: وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن / واژه آرایی: دهد / صبر بر دهد: استعاره پنهان (صبر مانند درختی برومندی است که میوه میدهد.)
بازگردانی: به من میگویند، بردبار باش که شکیبایی به بار خواهد نشست. آری به بار مینشیند؛ ولی در جهانی دیگر.
من عمر خویش را به صبوری گذاشتم / عمری دگر بباید تا صبر بر دهد
قلمرو زبانی: صبوری: شکیبایی / گذاشتم: گذراندم (بن ماضی: گذاشت؛ بن مضارع: گذار) / بباید: لازم است (بن ماضی: بایست؛ بن مضارع: بای) / قلمرو ادبی: واژه آرایی: عمر / صبر بر دهد: استعاره پنهان (صبر مانند درختی برومندی است که میوه میدهد.)
بازگردانی: من زندگانی خویش را با بردباری پشت سر گذاشتم. زندگانی دیگری لازم است تا بردباری من به بار بنشیند.



