ریشهشناسی از زیربخشهای دانش زبانشناسی است و ریشهشناسان در این رشته به بررسی ریشه واژهها، شیوه شکل گرفتن آنها و روند تاریخی دگرگونی و دگرگشت آنها میپردازند.


برابرنهاد انگلیسی واژه ریشهشناسی

برابر اصطلاح «ریشهشناسی» در زبان انگلیسی «اتیمولوژی» است. «اتیمولوژی» در بنیاد از واژه یونانی «اِتیمون» به معنی «معنای واقعی» به وام گرفته شده است. میتوان معنای واژگانی اتیمولوژی را شناخت معنای واقعی دانست. مفهوم اصطلاحی اتیمولوژی در زبان انگلیسی نیز به درست، همان ریشهشناسی در پارسی است. در این رشته دانشگاهی، زندگی و مرگ، دگرگونی و دگردیسی، زایش و بالش واژگان بررسی میگردد.
تفاوت ریشهشناسی تودهپسند با ریشهشناسی دانشورانه
ریشهشناسی به دو شیوه به انجام میرسد. نخست شیوه دانشورانه آن که با کاوشهای گسترده تطبیقی – تاریخی انجام میشود و دیگری ریشهشناسی غیرعلمی و تودهپسند که با داستانپردازیهای عامیانه و غیرعلمی شکل میگیرد.
برای نمونه برخی از مردم، واژه «خدا» را از ریشه «خود آ» میانگارند. در صورتی که واژه خدا هیچ پیوندی با واژۀ «خودآمدن» ندارد. نمونه دیگر واژۀ «منوچهر» است. برخی گمان میکنند که این واژه از دو پاره «منو+ چهر» ساخته شده است، به معنای کسی که چهره مینوی یا بهشتی دارد. در صورتی که «منو» از «مینو» برنخاسته و واژک «چهر» نیز در زبان اوستایی به معنای «رخ» و «روی» نبوده است. نمونه دیگر، واژه «دوقلو» است. مردم گمان میکنند که این واژه از دو واژک «دو+ قلو» ساخته شده است و از آن واژه های «سه قلو» و «چهارقلو» نیز ساخته اند؛ در صورتی که «دوقلو» واژه مرکب (آمیغی) نیست و ریشه در زبان ترکی دارد و هیچ پیوندی با «دو» یا «قلو» ندارد. نمونه دیگر واژه «خشایارشا» است. برخی گمان میکنند که این نام از دو پاره «خشایار» و «شاه» ساخته شده است و از آن، واژه «خشایار» را برای نام فرزندشان برساخته اند؛ در صورتی که «شا» بخشی از واژه است و از ریشه «شاه» نیست. این گونه ریشهشناسیهای عامیانه، هیچ پایه علمی و دانشورانه ندارند و تنها به همسانیهای برونی و ظاهری واژگان میپردازد.
نمونههای ریشهشناسی غیرعلمی را حتا در متنهای کهن نیز میتوان دید. در دیباچه شاهنامه ابومنصوری- که کهنترین نثر به جا مانده از فارسی دری است- درباره ریشه واژه «پیشداد» چنین آمده است:
« و آغاز پدید آمدن مردم از كیومرث بود، و ایشان كه او را آدم گویند؛ ایدون گویند كه نخست پادشاهی كه بنشست هوشنگ بود و او را پیشداد خواندند كه پیشتر كسی كه آیین داد در میان مردمان پدید آورد او بود… .»
همانگونه که دیده میشود نگارنده دیباچۀ شاهنامۀ ابومنصوری، واژک «داد» را به معنای عدالت گرفته است و «پیشداد» را پاژنام کسی میشمارد که آیین داد و عدالت را در میان مردمان پدید آورد. در صورتی که «دادن» در این آمیغ به معنای آفریدن است، نه عدالت و «پیشداد» صفت مفعولی کوتاه (پیشداده)، به معنای «پیش از همه آفریده» است یا «آفریده نخستین». واژۀ «دادار» نیز از همین ریشه است، به معنای آفریدگار. البته برخی نیز همان معنای نخست را پذیرفته اند.
برای آشنایی بیشتر با ریشهشناسی علمی، میتوان واژه «آوردن» را نمونه آورد. پیشوند « آ / اَ» در زبان پارسی برای نفی به کار میرفته و همسنگ «a /ab» در انگلیسی است. «بردن» به معنای «حمل کردن» و «آبُردَن» ناساز آن است. بعدها «آبُردن» برای سادهسازی و کمکوشی، به «آوُردن» و سپس به «آوَردن» بدل شده است.
«مُرداد» نیز ریشه در «مَر» به معنای مرگ و مردن دارد و «امرداد» به معنای «نامیرا» ست؛ زبانوران از سر کمکوشی، «امرداد» را کوتاه کردهاند؛ «الف» آن را انداخته و آن را «مرداد» بر زبان میرانند.
یا واژه «منوچهر» که در بالا یاد شد، از دو پاره «منو» و «چهر» ساخته شده است. واژک «منو» در بنیاد، «منوش» بوده که در پارسی باستان چونان اسم خاص به کار میرفته است و واژک «چهر» در زبان پارسی باستان به معنای «نژاد»؛ پس معنای «منوچهر» میشود «از نژاد منوش».
[ یا واژه «خشایارشا» نام چهارمین پادشاه هخامنشی و فرزند داریوش بزرگ، در فارسی باستان بهصورت Xšayāršā (حالت فاعلی مفرد مذکر) به کار میرفتهاست. واژک نخست این واژه از ریشۀ xšay به معنی «فرمان راندن» و واژک دوم آن ریختی از ستاک aršan به معنی «نر، نیرومند» است. پس معنی این واژه میشود: «قهرمان در میان شاهان»؛ اما توده مردم بخش پایانی این واژه را «شاه» پنداشتهاند و نه تنها آن را بهریخت «خشایار شاه / خشایارشاه» مینویسند که «خشایار» را نیز نام خاص به شمار آوردهاند و در نامگذاری فرزندانشان به کار میبرند. از نوشتن نام این چهره تاریخی بهصورت واژۀ مرکب «خشایار شاه / خشایارشاه» باید در فارسی سنجه و شیوا پرهیخت و بهجای آن ریخت «خشایارشا» را به کار برد. همچنین یادآوری میشود که برخی از کارشناسان زبانهای باستانی، مانند شادروان استاد مهرداد بهار، این واژه را بهریخت «خشیارشا» که به صورت باستانی آن نزدیکتر است، مینوشتند. (منوچهر فروزنده فرد)]
دستاورد ریشه شناسی
ریشهشناسی میتواند روشنگر و آموزنده باشد و به یاری تاریخنگاران، باستانشناسان و دیگر رشتهها بیاید تا ریشههای شهرمندی و شهرآیینی (تمدن) بشری و همکنشیهای انسانها را در درازنای تاریخ بهتر و ژرفتر واکاوند. برای نمونه واژه «زرّافه» و «سیبزمینی» را در نظر بگیرید. «زرّافه»، وامواژه است و هیچ ریشه کهنی در زبان پارسی ندارد. گاهی در متنهای کهن به آن «شترگاوپلنگ» گفته شده است که واژه ای است آمیغی و نه چندان کهن. «سیبزمینی» آمیغی است تازهساخته. از این حقیقت میتوان دریافت که جانور «زرّافه» و گیاه «سیبزمینی» بومی ایران نبوده و از سرزمینهای دیگر به ایران آورده شدهاند.
گاهی بررسی نام یک فرآورده نیز به ما مینمایاند که خاستگاه آن چه بوده است یا چه راهی را پیموده تا به قلمرو زبان پارسی راه یابد. برای نمونه، «هندوانه» را در نظر بگیرید. این واژه از چهار واژک ساخته شده است: «هند+و+ان+ه» میدانیم که هندو به معنای هندی است و «و» در واژه به معنای نسبت. نمونه دیگر این واو را در گردو، دارو و ترسو نیز میبینیم؛ اما «ان» در هندُوان نشانه جمع نیست؛ بلکه بیانگر جایگاه و سرزمین است؛ پس هندُوان یعنی هندوستان. هندوانه نیز میوۀ هندوستانی یا میوه ای که در بُن از سرزمین هند آورده شده است.
برای بررسی ریشه های واژگان پارسی میتوانید از کتابهای زیر بهره مند شوید:
1- فرهنگ ریشهشناختی زبان فارسی؛ محمد حسندوست؛ زیر نظر بهمن سرکاراتی؛ ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
2- فرهنگ ریشهشناسی پارسی؛ پاول هرن، هاینریش هوبشمان؛ ترجمه جلال خالقی مطلق؛ ناشر: بنیاد فرهنگ ایران؛ انتشارات مهرافروز.
3- فرهنگ ریشه های هند و اروپایی زبان فارسی؛ منوچهر آریان پور کاشانی.
4- فرهنگ ریشهشناختی افعال زبان فارسی؛ یدالله منصوری.
5- فرهنگ ریشهشناسی زبان پارسی؛ مصطفی پاشنگ.
6- فرهنگ ریشهشناختی اخترشناسی و اخترفیزیک (انگلیسی- فرانسه – فارسی)؛ محمد حیدری ملایری.
7- ریشهیاب: اولین فرهنگ اتیمولوژیک فارسی؛ اسماعیل هادی.
8- فرهنگ مشتقات مصادر فارسی؛ خلیلی، کامیاب؛ نشر کارنگ.
9- در کتاب برهان قاطع ریشه پهلوی برخی از واژه ها یاد شده است. فرهنگ آنندراج نیز می تواند به کار آید.
فرهنگ ریشه شناختی
ایران
واژه «ایران» از دو پاره «ایر» + «ان» ساخته شده است. «ان» پسوندی است برای جای که در نام بسیاری از شهرهای ایرانی به چشم میخورد؛ مانند: تهران، شمیران، ترخوران، آشتیان … . پس ایران به معنای سرزمین «ایر» است. «ایر» واژه ای است باستانی که در معنای آن هنوز چند و چون بسیاری است و برای آن معناهای گوناگونی پیش مینهند؛ امّا معنایی که بیشتر پذیرفته شده، «آزاده» است. «آریا»، «آرین» … نیز از همین ریشه اند؛ ازین رو «ایران» به معنای سرزمین آزادگان میشود.
ناخدا، کدخدا، کدبانو، کدیور، کدواده
واژه ناخدا از دو پاره «نا» و «خدا» ساخته شده است. «نا» کوتاه شده «ناو» به معنای کشتی است و «خدا» و «خداوند» در معنای دارنده و صاحب؛ در دیباچه شاهنامه ابومنصوری چنین آمده است:
«پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهرها بیاوردند.»
«خداوندان کتب» به معنای «صاحبان کتاب» است و «نویسندگان». پس «ناخدا» به معنای دارنده و راننده کشتی است.
اختر چرخ ادب میسراید:
ورطه و سیلاب نداری ز پیش / تا خردت کشتی و جان ناخداست
واژه «خدا» را در «کدخدا» نیز میبینیم، به معنای کسی که «کد» (=ده) از آن اوست. «کدبانو» نیز به معنای بانوی «کد»(=خانه) آمده است. «کدیور» هم از دو پاره «کد» + «ور» ساخته شده است. پسوند «ور» در معنای دارندگی به کار میرود؛ پس این واژه، معنای دارنده «کد» (=ده، خانه) میدهد و مجازاً به معنای کشاورز و برزگر.
نظامی، جادوسخن گنجه میفرماید:
چو در دانه باشد تمنای سود / کدیور درآید به کشت و درود





بررسی یکاهای پول در ایران
ریال
از ریشه «رویال» در انگلیسی به معنای «سلطنتی» است. کمابیش با واژه «شاهی» در زبان پارسی برابر میشود. امروزه یکای پول ایران است برابر با یک دهم تومان.
تومان
واژه ای است مغولی به معنای «ده هزار»، ولی در پارسی در معنای «ده ریال» به کار میرود.
قران
این واژه در عربی به معنای «ریسمانی» است که با آن اسیران را میبستهاند. در اخترشماری به معنای «همخانگی» دو ستاره خجسته یا گجسته است که بسیار دیر روی میدهد. صاحب قران به پادشاه یا کسی میگویند که هنگام زادنش این رخداد اخترانه به انجام رسد. زایش هنگام قران دو ستاره خجسته نشانه خوشبختی و دیرزیستی و بختیاری است. در تاریخ ایران ناصرالدین شاه لقب صاحب قرآن گرفت؛ ازین رو سکه ناصری نیز سکه صاحب قرانی یا قران نامیده شد؛ یعنی سکه ناصرالدین شاهی. در پارسی امروز در زبان گفتاری این واژه به جای «ریال» به کار میرود.
برخی نیز گمان زده اند که واژۀ قران ترکی است، اسم فاعل به معنای قطع کننده و تمام کننده از مصدر قرلمک به معنای قطع شدن. از آن جا که پول، تمام کننده بیشتر دادوستدها و ستیزهها است، قران نام گرفته است.
زار
این واژه در زبان گفتار کاربرد دارد و به نظر می رسد که گشته و تغییرشکل یافته ریال باشد.
♣♣♣♣♣♣♣
اتابک
«اتابک» پاژنامی است ساخته شده از دو واژه «آتا» و «بک». «آتا» به معنای پدر است و «بک» به معنای استوار و نیرومند. این پاژنام در پایان بسیاری از سرداران و بزرگان ترک دیده میشود. سلجوقیان شاهزادگان خردسال را به سرپرستی یکی از سرداران کارآزموده خود میگذاشتند. این سردار چونان پدر شاهزاده بود تا او را بپرورد و عهده دار کارهای او شود. شاهزاده به فرمانروایی یکی از استان ها نامزد میگشت و اتابک آن استان را به نام شاهزاده میگرداند. (محمدعلی موحد، شمس تبریز؛ ص28)
پرتقال
«پرتقال» را به ریخت «پرتغال» هم مینویسند؟ وقتی مقصود از این واژه، میوه باشد، معمولاً آن را با قاف مینویسند و اگر منظور نام کشوری در اروپای باختری باشد، ریخت املاییِ پرتغال را به کار میبرند. در واقع این میوه نخستین بار از کشور پرتغال به سرزمین ما رسیده است. به همین دلیل نام آن کشور را بر میوه هم گذاشتهاند؛ امّا برای اینکه تشخیص این دو از هم آسانتر باشد، میوه را به صورت پرتقال و کشور را با املای پرتغال نوشته اند.
دارچین
«دارچین» درختی است که در بروبومهای گرمسیر میروید. از پوست خوشبو و خشک شدۀ آن، ادویهای قهوهای رنگ به دست میآید که به آن هم دارچین میگویند. دارچین را مانند چای دَم میکنند و مینوشند. واژۀ دارچین، از دو بخش ساخته شده است: «دار»، که به معنای درخت است و چین، که نام سرزمینی است شناخته شده در آسیا. در کل، دارچین یا دارِچینی یعنی درخت چینی؛ چرا که این درخت، بومی سرزمین چین بوده است.
چای، قوری
چای از چین آمده است. نام این گیاه در لهجۀ شمالی چین «چا» و در لهجۀ جنوبی «تِ» بوده است. کشورهایی که چای را از راه شمال آن کشور به دست آورده اند، نام آن را نیز از لهجۀ شمالی گرفته اند؛ ازین رو در ترکی و روسی و پرتغالی و یونانی جدید مانند فارسی، آن را چای میخوانند. کشورهای اروپایی، که از راه دریا و جنوب چین این گیاه را به دست آورده اند، نام آن را نیز از لهجۀ جنوبی گرفتهاند؛ برای همین در انگلیسی و آلمانی «تی» و در فرانسه به چای «تِ» می گویند.
امروزه «چای» را در آوندی دم میکنیم که «قوری» نام دارد. پیشینۀ واژۀ «قوری» به سرزمین غور میرسد که امروزه سرزمینی در افغانستان است. قوری را در گذشته، با غین هم نوشته اند. پیداست که فارسی زبانان، با قوری از طریق سرزمین غور آشنا شده اند.
بخاری، کاشی
بخاری وسیلۀ گرمایشی است که برخی نام آن را به واژۀ «بخار» بازخوانده اند. امّا بیشتر احتمال دارد نام بخاری از شهر بخارا برگرفته شده و کوتاه شدۀ بخارایی باشد. همچنان که کاشی کوتاه شدۀ کاشانی است و به خشت پختۀ لعابداری گفته میشود که از مصالح ساختمانی به شمار میآید؛ از آن رو که شهر کاشان، از دیرباز، در هنر کاشیسازی و کاشیکاری آوازۀ بسیار داشته است و در این هنر سرآمد دیگران بوده است.
لیوان، لیقوان
«لیقوان»، روستایی در نزدیکی تبریز است که در زبان محلی به آن، «لیوان» میگویند. اصلِ پنیری خوشمزه که در سراسر ایران به «پنیر لیقوان» شناخته میشود، به همین روستا بازمیگردد. این سرزمین، خاکِ رسِ سرخ خوش رنگی دارد که برای سفالگری بس بسیار شایسته و درخور است و از آن، آبخوریهای خوشساخت سفالی میساختهاند که به نام این روستا «لیوان» شناخته شده است. امروزه، در زبان پارسی به هر آوند استوانهای که برای نوشیدن به کار می رود، خواه سفالی، خواه شیشهای یا حتی طلقی و کاغذی لیوان میگوییم.
طلق
تَلک در زبان پارسی، نام نوعی کانی بوده است. عربزبانان، تَلک را از زبان پارسی گرفته و به صورت طلق درآورده اند. طلق از عربی به زبانهای اروپایی راه یافته و در زبانهای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی به تالک تبدیل شده است. طلق در فارسی امروز، به ورقی گفته میشود که نور از آن میگذرد و به جای شیشه به کار میرود.
حلبی، شروانی
میتوانید به سادگی حدس بزنید که نام حلبی (ورق آهن نازک که برای جلوگیری از خوردگی و زنگزدگی، هر دو روی آن را قلعاندود میکنند) برگرفته از شهر حلب در سوریۀ امروزی است.
به گونهای سقف شیبدار که با نصب ورقهای حلبییا قطعه های سفالی روی شبکههای چوبی یا فلزی ساخته میشود «شیروانی» میگوییم. گویا شیروانی با شهر شیروان (در استان خراسان شمالی) پیوند و پیوستگی داشته باشد.
در کتابی از دورۀ قاجار، شیروانی به صورت «شیببامی» آمده است. بنابراین، بسا که شیروانی، تغییر یافتۀ شیببامی باشد.
فن
فن در معنی فریب و نیرنگ است؛ نمونه را فرخی سیستانی گفته است:
بد به بدخواه بازگشت و نکرد / سود چندان هزار حیلت و فن
نیز فردوسی راست در شاهنامه:
چه دانست کو جادوی پرفن است / بداندیش و بدگوهر و بدتن است
این واژه در این معنی پارسی است و ریختی است از فند که گاه در ریخت بند نیز به کار رفته است. نمونه را در این بیت همچنان از فرزانه فرهمند توس:
زنی بود با او به پرده درون / پر از چاره و رنگ و بند و فسون
پیر شبستر نیز در گلشن راز گفته است:
همه افسانه و افسون و بند است / به جان خواجه که این ها چشمبند است
هم از این روست که شگردها و شیوههای نغز در کار که امروز فن گفته میشود مانند شاگردهای کشتی بند نیز خوانده میشده است. نمونه را اسدی طوسی گفته است در گرشاسبنامه:
به شمشیر و گرز و کمان و کمند / نمودند هر گونه بسیار بند.
نیز نالای نای، مسعود سعد سلمان چنین از فن در کشتی سخن در میان آورده است:
پیل زوری که چون کند کُستی / بند او پیل را دهد سستی
از آن روی که این واژه تازی پنداشته شده است آن را به فنون جمع بستند. (وخشور ایران، میرجلال الدین کزازی، ص 144)
ناب
از دو بخش «نه» + «آب» ساخته شده است. به معنای نوشیدنی و مایعی که آب در آن نریخته اند و «خالص» است.
هممعنای ناب: بی آمیغ، بی آمیزش، پاک، سره، ویژه
خاگینه
از دو بخش «خاگ» + «ینه» ساخته شده است. خاگ در زبان پارسی به معنای «خایه»، «تخم» یا «مرغانه» است. خاگینه به خوراکی گفته می شود که از به هم زدن زرده، سفیدۀ تخممرغ، آرد، فلفل زردچوبه و سرخ کردن آن در روغن ساخته میآید.
مجوس
این واژه عربی نیست و از «مُغ» و «مگوس» در زبان فارسی باستان ریشه گرفته است. همین واژه را در انگلیسی به صورت «مجیک» می بینیم. به معنای «جادوی».امروزه به زرتشتیان و آتش پرستان، مجوس گفته می شود.
دماغ: بینی
ساخته شده از «دم» + «اغ». «دم» به معنای «نفس» است و «دمیدن» به معنای فوت کردن و باد کردن و «دماک» یا «دماغ» به معنای ابزار دم و بازدم.
سجّیل
عربی شده واژه «سنگ گل» در زبان پارسی است. این واژه در قرآن نیز به کار رفته است.
ابریق
از ریشه «آبریز» در زبان پارسی است به معنای گونه ای کوزه یا آوند.
برزخ
برگرفته از واژه «فرسخ» یا «فرسنگ» در زبان پارسی است به معنای گسل میان دو چیز و به دیگر سخن گذرگاه.
فرسنگ، فرسخ
یکای مسافت که کمابیش، برابر شش کیلومتر است. این واژه از دو پاره «فر» + «سنگ» ساخته شده است. «فر» در معنای «فراوان» در واژه های فربه و فرزانه نیز یافت می شود. به این دلیل این واژه ساخته شده است که ایرانیان در راه ها برجی سنگی می ساختند تا راهیان و رهنوردان راه را گم نکنند. می توان شکل «فرسخ» را نیز که برآمده از «فرسنگ» است، در فرهنگ ها یافت.
فربه
از دو پاره «فر» و «پیه» ساخته شده است. «فر» در معنای «فراوان» در واژه های فرسنگ و فرزانه نیز دیده می شود. فربه به کسی گفته می شود که تنش پیه فراوان دارد.
فرزانه
از دو پاره «فر» و «زانه» ساخته شده است. «فر» در معنای «فراوان» در واژه های فرسنگ و فربه نیز دیده می شود. «زان» که امروزه در کردی نیز به کار می رود همریشه با دانستن است. پس «فرزانه» به معنای کسی است که بسیار می داند: بسیاردان
بغداد
از دو پاره «بغ» و «داد» ساخته شده است. «بغ» در پارسی باستان به معنای «خداوند» و «داد» در گذشته به معنای آفریدن بوده است. امروزه واژه «داد» را در واژه هایی مانند «مهرداد» «خداداد» و مانند این ها می بینیم. پس بغداد به معنای آفریده خداست.
ترجمه، ترجمان
این واژه عربی نیست. احتمال دارد که از واژه «ترزبان» گرفته شده باشد. «ترجمان» یا «ترزبان» در زبان پارسی به معنای «مترجم» است و امروزه افغان ها هنوز واژه «ترجمان» را به کار می برند.
طبل
این واژه که در زبان عربی نیز کاربرد دارد احتمالا از ریشه تنبک و خمبک و خنبک است؛ زیرا ساز طبل و تنبک از خمره و خم کوچکی ساخته میشود.
درآمد به شورش دم گاودم / به خمبک زدن خام رویینه خم (شرف نامه نظامی)
پژواک
این واژه از ریشه «واک»، «واج» و «واژه» است و در بنیاد با واژه «voice» و «vowel» در انگلیسی همتبار است، در معنای «بازتاب صدا».
قلم
این واژه از ریشه «کالاموس» در لاتین گرفته شده است که به معنای «نی» است. در پارسی به آن «خامه» و «کلک» می گویند. البته برخی این واژه را از ریشه «کلم» و «کلک» فارسی می انگارند.
جوز، گوز، لوز، لوزی، لوزینه، لوزه، گردو
این واژه فارسی است از ریشه «گوز». «گوز» در بنیاد به معنای گردکان و گردو است یا هر چیز گرد. سنایی می گوید:
بر وفای سپهر کيسه مدوز / کايچ [که هیچ] گنبد نگه ندارد گوز (سنایی)
گوزکانان، نیز در معنای گردوستان و بروبومی است که گردو از آن میخیزد:
مردم کابل و تخارستان / گوزکانان و غور و غرشستان
بگزیدند کیش بودا را / بردریدند زند و اُستا را (ملکالشعرا بهار)
واژههای: لوز، لوزی، لوزینه، لوزه نیز از همین خانواده اند؛ زیرا همه این واژهها به گونه ای با شکل گرد و چنبر در ارتباط اند. چه بسا واژه گرد و گردو نیز با این واژه از یک ریشه باشد.
«گردو» از دو واژک ساخته شده است: «گرد+ و». معنای «گرد» روشن و مشخص است. واژک «و» به معنای نسبت به کار رفته است. این واژک را در واژه «دارو» نیز می بینیم. «و» در زبان پهلوی «وگ» بوده است. برای همین «دارو» را در دوره ساسانی «داروگ» می گفته اند. در شعر نیما، «داروک» به قورباغه درختی گفته می شود، یعنی قورباغه ای که با «دار» یا «درخت» ارتباط دارد. نتیجه اینکه «گردو» به معنای میوه گرد است.
روا – رواج
این دو واژه در پهلوی «رُواک» است و از دو پاره «رو» + «اک» ساخته شده، پاره نخست بن مضارع از فعل «رفتن» است و پاره دوم وند، پس این دو واژه وندی اند. در بیشتر واژه ها وند «اک» تبدیل به «ا» شده است؛ همانند گویا، شنوا، نویسا؛ اما حرف «ک» در «رواک» تبدیل به «ج» شده است. نمونه این تبدیل را در بسیاری از واژه ها می بینیم؛ مانند «گرگان» که «جرجان» شده است یا «دستگرد» که «دستجرد» شده است. در فارسی امروزه «روا» به معنای جایز و شایسته و «رواج» به معنای «رونق» به کار می رود.
پیژامه
واژه ای است فرانسوی و در بنیاد از ریشه «پاجامه» یا «پایجامه» فارسی یعنی جامه یا لباس پا. «پای جا»مه از فارسی به زبانهای هندی رفته است؛ زیرا زبان فارسی روزگاری دراز در شبه قارۀ هندوستان رواج داشته است. پس از آنکه هندوستان به استعمار انگلستان درآمد، رفتهرفته از گستردگی زبان فارسی در آن سرزمین کاسته شد، اما شماری از واژههای فارسی از طریق زبان هندی به انگلیسی راه یافت. پایجامه یکی از آن واژههاست که فرانسویان آن را از انگلیسی گرفتند و بهصورت پیژاما (pyjama) بر زبان راندند. پس از مدتی، دوباره این واژۀ فارسی راه ایران را در پیش گرفت و این بار بهصورت «پیژامه» از فرانسوی وارد فارسی شد.
مسجد
برخی بر این باورند که واژه مسجد عربی نیست بلکه فارسی است از ریشه «مزگت». این واژه به معنای نمازخانه است. در تفسیر کمبریج این چنین آمده است:
با خدای عز و جل اندر مزگت ها چیزی را مپرستید و جز یادکرد خدای چیزی دیگر مگویید.
( تفسیر کمبریج چ متینی ج 2ص 491 )
گویا این واژه از دو پاره «مز» و «گت» ساخته شده است. «مز» از ریشه «یز»، یزش، ایزد و یزدان است، به معنای پرستش و نیایش و «گت» همان پسوند «گاه» است. پس مزگت جای نیایش یا نیایشگاه خواهد شد.
برخی این واژه را از ریشه آرامی می دانند. «مز» در این زبان به معنای خدا و گت و کد به معنای خانه. در زبان کُردی به مسجد، مزگت یا مِزگوت گفته می شود و در تمامی کردستان ایران، عراق، ترکیه و سوریه این واژه کاربرد دارد.
زمان
بسیاری گمان می کنند که واژه «زمان» عربی است؛ زیرا جمع شکسته آن «ازمنه» در زبان عربی به کار رفته است؛ ولی این گونه نیست. واژه «زمان» از ریشه دمان و دم است که در معنای لحظه و گاه به کار رفته است. «زروان» به معنای ایزد زمان بی کران در اوستا یاد شده و با این واژه هم خانواده است.
جارو
این واژه از دو تکواژ «جا» و «رو» ساخته شده است. «جا» به معنای مکان است و «رو» کوتاه شده «روب». «روب» از مصدر «رُفتن» گرفته شده است، به معنای جارو کردن و تمیز کردن. پس «جارو» به معنای ابزاری است که زمین را پاک و تمیز می کند و با آن زمین را می روبند.
مشمش
«مشمش» در زبان عربی به معنای «زردآلو» است. این واژه از «کشمش» به معنای انگور خشک شده در زبان فارسی برمیآید.
پاسخ
این واژه از دو بخش «پاد» به معنای «ضد» و «سخن» ساخته شده است و پاسخ به معنای آن چه در برابر سخن دیگری میگوییم.
