چکیده: برخی بر آن باورند که استوره، تاریخ ساختگی و دروغین است؛ تاریخی که از واقعیت دور افتاده. این نگره، اندیشهای خام و نسنجیده است. استوره، تاریخی است که به بخش ناخودآگاه تودهها رخنه کرده است و سپس پریشیده و دیگرگون شده و از نو به بخش خودآگاه تودهها راه یافته است؛ ازین رو برای بررسی استوره نیاز به کالبدشکافی و رمزگشایی است. نمیتوان به استوره، نگاهی تاریخی داشت و آن را دروغین انگاشت. استوره را خاستگاهی است تاریخی؛ امّا چیستی و درونمایه آن با چیستی تاریخ یکسان نیست. تاریخ تنها سرگذشت پیشینیان است؛ امّا استوره تاریخ تاریکیهاست. استوره دربردارنده جهانبینی و اندیشه فلسفی پیشینیان است؛ امّا تاریخ ماجرای ایشان. استوره انباشته از سرنمونها، کهننمونها و نمادهاست؛ امّا تاریخ انباشته از رخدادها.
کلید واژه: اسطوره – تاریخ – افسانه – حماسه – شاهنامه
▪ دیباچه
پیش از بررسی استوره، به بررسی ریشهشناختی این واژه میپردازیم و سپس چیستی آن را برمیرسیم. واژه استوره را برخی از ریشه «سطر» دانسته اند. در المنجد «سطر» در معنای «نوشتن» و «خط» آمده است و فعل گذشته آن به معنای «نوشت». همین واژه به باب تفعیل رفته و در معنای «استورهنویسی» بهکار رفته است. در این فرهنگ استوره، «بازگفتهای بی بنیاد» معنا شده است. از آنچه نوشته آمد، به این نتیجه میرسیم که واژه «سطر» دارای دو ویژگی است: نخست اینکه داستانهای نوشته شده است؛ دیگر اینکه این داستانها دارای بنیاد و پایه درستی نیست.(المنجد/ 333-332) بر پایه این نگره، استورهها نوشتههایی اند، نادرست، پریشان، دروغ آمیز و بیهوده. ( مجموعه، عفیفی /54)
امّا برخی از پژوهشگران این ریشهیابی را نادرست دانستهاند و واژۀ استوره را از ریشۀ «سطر» نمیدانند. میتوان این واژه را از ریشۀ هیستوری (history = ) و استوری (= story ) انگاشت؛ زیرا استورهها داستانها و ماجراهایی اند که به گذشتههای دور و باستانی بازمیگردند؛ بیشتر نانوشته اند و سینه به سینه از پیشینیان به پسینیان رسیدهاند. بر پایه این ریشهیابی این واژه را نمیتوان از «سطر» دانست؛ زیرا واژه «سطر» در معنای نوشتار است و باید برای داستانهایی به کار رود که نگاشته شدهاند؛ در صورتی که استورهها، داستانهای نانوشته اند که سینه به سینه از نیاکان به ما رسیده اند. یونانیان نیز بازگوینده این داستانهای حکمتآمیز را هیستور (=history) میخواندند. هیستور کسی بود که امثال و حکم پندآمیز گذشتگان را برای شنوندگان بازمیراند. (گذار از جهان / 40)؛ اگر ریشه این واژه را از هیستوری و استوری بدانیم نه از سطر، نگاشتن استوره با “ط” دسته دار درست نمینماید؛ زیرا امروزه وامواژههای غیرعربی را با نویسههای عربی نمینویسند. اگر این واژه، یونانیتبار باشد، همانند واژه افلاتون، میتوان آن را با “ت” دو نقطه نگاشت. روند و روال ویراستاران بر آن است، که واژههایی مانند: تهران، ارستو، افلاتون، تالس … را با «ت» دونقطه بنویسند نه با «ط» دستهدار؛ ازین رو بهتر است، این واژه را نیز با نویسه پارسی بنگاریم؛ و روال ما در این جستار همواره بر آن است که بجز در عنوان و کلید واژه، همه جا آن را با “ت” بنگاریم.
▪ شناسانش استوره
در تعریف این واژه گفته اند: «داستانهای خرافی یا نیمه خرافی دربارۀ نیروهای فراطبیعی یا داستانهای پهلوانان و دلاوران» (مجموعه/54). برخی دیگر، آن را در معنای افسانه و تاریخ دروغین به کار برده اند. بر پایه این انگاره که تا چند دهه پیش نیز در ایران رواج داشت، استورهها داستانهایی شمرده شده اند که هیچ ارج و ارزی ندارند و خواندن آنها سودی برای خوانندگانشان در بر ندارد. این دیدگاه در روزگار فردوسی و پیش از او نیز روایی داشته است. فردوسی خوانندگانی را که این داستانها را دروغ میشمارند، این گونه راه مینماید:
تو این را دروغ و فسانه مدان؛ / به یکسان روشن زمانه مدان.
ازو هـر چه اندر خورد با خـرد، / دگــر بر ره رمــز مــعنی برد.
همانگونه که استاد به خوانندگان ناآگاه هشدار میدهد، این داستانها دروغ و افسانه نیستند و میان استوره، افسانه و تاریخ، جداسانی بسیار است. همین پیام را در دیباچه شاهنامه ابومنصوری نیز مییابیم:
پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند؛ و اندرین چیزهاست که به گفتار مر خواننده را بزرگ آید… و چیزهاست که سهمگین نماید؛ واین نیکوست، چون مغز او بدانی؛ و ترا درست گردد و دلپذیر آید، چون [ کشته شدن جمشید به ] دست برادرش، و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند؛ این همه درست آید، به نزدیک دانایان و بخردان به معنی؛ و آن که دشمن دانش بود، این را زشت گرداند و اندر جهان شگفتی فراوان است. ( سبک/25)
خدایگان نیز به گونهای دیگر همین پیام را میدهد:
ای برادر! قصه چون پیمانهای است / معنی اندر وی به سان دانهای است.
صـــورت مــعنی بگــیرد مــرد عـقل؛ / ننگـرد پیمـانه را گــر گشــت نقــل.
امّا افسوس که برخی پوستگرا و خُردنگر تنها به رویه این داستانها مینگریستند و از درونمایه آنها ناآگاه اند و استوره را یاوه و دروغ میشمردند. خوشبختانه با بررسیهای ژرف و پرمایه دانشوران، چیستی استوره برای ما بهتر آشکار شده است و ما توانسته ایم، آن را بهتر بشناسیم و بشناسانیم؛ گرچه هنوز میبایدمان استورهها را ژرفتر کاوید.
استاد توس آن گونه که نگارنده آگاهی دارد، واژه استوره را به کار نبرده و در همه جای شاهنامه، کتاب خود را نامه باستان، نامه خسروان و … گفته است. همانگونه که میگوید:
یکی نامـه بُد از گــه باستان فـــراوان بدو اندرون داسـتان
پـــراکنده در دست هر موبدی از و بهرهای نزد هر بخردی
یکی پهـلوان بود دهقـان نژاد دلیرو بزرگ و خردمـند و راد
پژوهــندۀ روزگار نخـست گذشته سـخنها همه بازجست
زهـر کـشوری موبدی سالـخورد بیاورد و این نامــه را گـرد کــرد
با بررسی این بیتها میتوان به چند ویژگی بسیار ارزنده استوره پی برد. یکی از ویژگیهای آن، داستانی و باستانی بودن آن است. این نامهها، داستانهایی اند که از روزگاران کهن و دیرین به ما رسیده اند؛ استورهها، سرگذشتهای بسیار کهنی اند که از بشر بدوی به یادگار مانده است. داستانهای استورهای به زمانی بازمیرسند که بشر هنوز روزگار شارمندی و شهرآیینی را نیازموده است و اندیشۀ او علمی نشده. در آن روزگاران است که استورهها پیکر میگیرد و پدید میآیند. بر شالوده این دیدگاه داستانهایی که به گذشتههای دور بازنمیرسند، استوره نیستند و افسانه و قصه به شمار میروند؛ از همین رو اگر در روزگار باستان، داستانهای استوره ای پیکر نگیرد و ملّتی نتواند، در آن روزگاران استورههای خود را پدید آورد، دیگر نخواهد توانست، استورهسازی کند و این بخش از ادبیات را دارا باشد. برخی از کشورها استورههای بزرگ پدید آورده اند و برخی دیگر نه. کشوری که در گذشتههای دورادور استورهسازی نکرد، پس از این نیز، دیگر نخواهد توانست آفریدن. استاد به زیبایی با واژۀ روزگار نخست به ما میفهماند که این داستانها به گذشتههای دور، باستانی و بدوی بشر بازمیگردند.
ویژگی دیگر استوره بر پایه دیدگاه استاد، نانوشته بودن آن است. همانگونه که پیر هژِیر توس میگوید، در دست هر کس این داستانها پراکنده بود و هر بخردی از آن بهره میبرد؛ تا اینکه پهلوانی دهقاننژاد پیدا شد و این نامههای پراکنده را گرد کرد و آنها را نگاشت. از این بیت آشکار میشود که استورهها نانوشته بوده اند و در دست بخردان پراکنده؛ تا اینکه پس از گذشت سالها کسی سر بر میکند و این داستانهای باستانی را فرازمیآورد و آنها را در دفتری مینگارد؛ از این رو ویژگی دوم این داستانها، نانوشته بودنشان است. استورهها بیشتر داستانهایی اند که زبان به زبان و سینه به سینه از نیاکان به ما رسیده اند.
نمونه ورده شود
ویژگی دیگر استوره، فراوانی نمادها در آن است. استورهها داستانهایی اند نمادین که برای بررسی و شاخت درونمایه شان، نمادهای آن را میباید کاوید و به درونمایه آن آگاهی یافت. اگر ما نماد را نشناسیم و این داستانها را وانکاویم، چه بسا به لغزش بیفتیم و آنها را دروغ و یاوه بینگاریم؛ امّا اگر از چیستی و رمزگشایی آنها کامیابانه بیرون آییم، بدرستی استوره را میتوانیم گزارش کرد. استاد توس با واژۀ «خردمند» به ما گوشزد میکند که تنها با کالبدشکافی و ژرفکاوی میتوان ازین داستانها بهره برد: «ازو بهرهای برده هر بخردی». آنان که نابخردند و تنها کالبد را مینگرند، نمیتوانند نمادها را بشکافند و مغز را از درون آن بیابند؛ ازین رو این داستانها را دروغ میشمارند و مردمان را از خواندن آنها بازمیدارند؛ در نتیجه بهرهای نیز از آن نخواهند برد؛ چنانکه برخی از خامدینان، شاهنامهها را نامۀ دروغین پنداشته و خواندن آن را ناروا میشمردند. فرزانه توس دربارۀ رمزگشایی واژۀ «دیو» میسراید:
تو مر دیو را مردم بد شــناس / هر آن کو ز یزدان ندارد سپاس
کســی کو گذشت از ره مردمی / ز دیوان شمــر مشمرش آدمی
▪ نماد چیست؟
همانگونه که در رشتۀ زیباشناسی سخن یاد شده است، واژه یا در معنای قاموسی خود به کار میرود یا در معنای ناقاموسی و هنری. معنای قاموسی، معنایی است که در واژهنامهها و فرهنگها نگاشته شده است. با خواندن لغتنامهها میتوانیم معنای قاموسی واژهها را بیابیم. اگر واژه در معنای قاموسی آن به کار رود، آرایهای پدید نیامده است؛ مانند واژۀ «جام» که در معنای «آوند» و گونهای «تنگ» آمده. در بیت زیر خیام، این واژه را در همین معنا به کار برده است.
جامی است که عقل آفرین میزندش؛ / صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش.
این کـوزه گر دهـر، چنین جام لطیف، / میسـازد و باز بر زمــین میزندش. ( خیام/ 49)
امّا همین واژه در معنای ناقاموسی و هنری، به کار میتواند رفت؛ در معنایی که در واژه نامهها نیامده است. هنرمند با آفرینشگری خود واژه را در معنایی یکسره تازه و نوآیین به کار میبرد و با این آفرینشگری، نوشتهای هنری- ادبی پدید میآورد؛ مانند بیت زیر که جام در معنای «می» به کار رفته است.
کو خمر تن کو خمر جان؟! کو آسمان کو ریسمان؟! / تو مســت جــام ابتری؛ من مســت حـوض کــوثرم. (مولوی)
پس با به کار بردن واژه در معنای ناقاموسی و هنری ادب پدید میآید و از زبان جدا میشود. استعاره ، مجاز و کنایه، سه کاربرد واژه اند در معنای هنری و ناقاموسی؛ در این سه آرایه، واژه در معنای تازهای به کار میرود و با نشانههای برونی یا درونی معنای تازه را به خواننده میرساند. اگر نشانه در سخن نباشد، خواننده نخواهد توانست، معنای هنری واژه را بیابد و خواسته سخنور را دریابد.
در بیت پیشین که جام در معنای «می» و «باده» به کار رفته است، میتوان معنای هنری را به سادگی از واژه «مست» بازشناخت؛ زیرا هیچ کس مست جام نیست؛ بلکه مست بادهای است که در جام ریخته اند و آن را مینوشند. از آنچه گفته شد، روشن میشود که در این سه آرایه ادبی: تشبیه، استعاره و مجاز، واژهها در معنایی تازه به کار میروند و نشانهای نیز در سخن میآید تا معنای هنری از معنای قاموسی بازشناساند و خواننده را از معنای قاموسی به معنای هنری راه نماید؛ امّا نماد چیست؟ آیا نمادها نیز همانند آرایههای بیانی اند؟
نمادها، واژهها یا سازههایی اند که در معنای هنری به کار رفته اند؛ امّا نمی توان به سادگی معنای هنری و ادبی آنها را گمان زد و به پیام سخنور دست یافت. واژههایی که از معنای قاموسی فرابرده شده اند و به نماد دیگرگون شده اند؛ واژههایی اند چند پهلو، پیچ در پیچ و ماز در ماز که گرهشان به سادگی گشوده نمیشود و نمیتوان معنای یگانۀ روشنی برای آنها یافت. هر کس میتواند به گونهای این واژهها را بگزارد. سخنسنجان نیز نمیتوانند به سادگی گزارشهای گوناگون را نادرست بشمارند؛ زیرا نشانهای برونی یا درونی در سخن گنجانده نشده که بتوان راه به پیام سخنور برد. برای نمونه «باده» را میتوان یاد کرد. «باده» در بسیاری از شعرها، استعاره نیست؛ واژهای است نمادین. هر کس این واژه را به گونهای گزارش میکند. برخی باده را آب انگور میشمارند. برخی آن را بیخویشتنی و تهیگی میدانند. برخی «باده» را رخنمایی یزدان شمرده اند؛ نمادها این گونه اند. معناهای گوناگون و ناساز میدهند و در هر روزگار سخنسنجان آنها را به گونهای گزارش میکنند.
استوره گستره نمادهاست. نمادها را به فراوانی میتوان در نامههای باستانی و استورهای یافت. «دهاک»(= ضحاک ) یک نماد است؛ هر کس آن را به گونهای وامیکاود. برخی آن را نماد ردههای فرودین جامعه میشمارند. شهروندانی که بدیشان ستم شده و از بیداد شاهان به تنگ آمده اند. گروهی او را نماد تازیانی میانگارند که به ایران تاخته اند و ایران را چندی در چنبر خود درآورده اند. گروهی «دهاک» را نمایندۀ دشمنان دانش و آگاهی میدانند.
این گزارشها میتواند بی شمار و بیمرد بوده باشد و هر کس به گونهای به واکاوی آنها بپردازد و به گونهای نو و نابیوسان آنها را گزارش کند؛ پس میتوان گفت که استورهها، داستانهایی اند که انباشته از نماد و رمز اند. استاد نیز در بیتهای یادشده با آوردن واژۀ «خردمند» ما را میآگاهاند که این داستانها را میباید گزارد و از برون به درون آنها راه یافت. پیکره برونی این داستانها نباید ما را به کژراهگی بیفکند و گمان بریم که این داستانها یاوه و دروغ اند. با ژرفکاوی و ژرفبینی میتوان دریافت که این داستانها راستانی اند بی هیچ کژی و گمراهی.
ناگفته نماند که استوره، در این جستار در معنای استورههای کهن و طبیعی به کار رفته است، نه در معنای فراگیر امروزیشان. زیرا امروزه واژۀ «استوره» را در سه معنا به کار میبرند.
1- استورههای باستانی،کهن وطبیعی
2- استورههای نیمه تاریخی
3- استورههای امروزین وواقعگرایانه
▪استورههای باستانی،کهن وطبیعی
این استورهها از روزگاران باستان به ما رسیده اند. سخنور و سخن سرا، نقشی در آفرینش این داستانها ندارد. او تنها آنجه را از داستانگویان و نقالان شنیده به زبان شعر بازمیراند. شاهنامه از استورههای باستانی و طبیعی به شمار میرود؛ زیرا فردوسی نقشی در آفرینش داستانهای شاهنامه نداشته است. برخی رستم را آفریدۀ فردوسی میدانند؛ امّا حقیقت جز این است. پهلوانیها و دلاوریهای رستم پیش از فردوسی نیز بر سر زبانها بوده است. نام رستم در نوشتارهای پیش از اسلام نیز به چشم میخورد. فردوسی تنها این داستانها را نگاشته و به زبان شعر درآورده است. این داستانها از گذشتههای باستانی بدو رسیده؛ او تنها استورهسرا ست، نه استورهآفرین. او به هیچ روی داستانهای کهن را دستکاری نکرده؛ بلکه این داستانهای به نثر را به زبان شعر سروده است؛ چنانچه همواره در جای جای شاهنامه همین پیام را گوشزدمان میکند:
سر آوردم این رزم کاموس نیز؛ دراز است و نفتاد ازو یک پشیز.
گر از داستان یک سخن کم بُدی، روان مــرا جـــای مــاتم بُدی.
داستان رزم کاموس را به سر آوردم و یک پشیز نیز از داستان نکاستم. هر آنچه را شنیده بودم، بی کاست و فزود بازراندم و اگر یک سخن از داستان کاموس کم میشد، به سوگ مینشستم و از کرده پشیمان میشدم.
▪ استورههای نیمه تاریخی
این استورهها، استورههایی اند که از تاریخ برآمده اند و به روزگاران نخستین و باستانی نمیرسند. استورههای نیمه تاریخی، سرگذشت مردانی اند که شاخ و برگ گرفته اند و رنگ و بوی تاریخی خود را به فراوانی از دست داده اند؛ امّا به سادگی میتوان تاریخ گذشته را از لابهلای آن بیرون کشید. داستان خضر و اسکندر نمونهای از داستانهای استوره ای- نیمه تاریخی است. اسکندر گجسته، شاهی است که به ایران میتازد و به نیرنگ و فریب بخشی از آسیا را میگشاید. داستان تاخت وتاز اسکندر به دست مردی یونانی نگاشته میشود. همین داستان به ایران و کشورهای عربی میرود. کم کم داستان اسکندر مقدونی رنگ و بوی تاریخی خود را از دست میدهد و اسکندر، چهرهای استورهای میگردد. اسکندر با خضر همنشین میشود و همراه با او در پی آب زندگانی به تاریکیها راه میسپارد. خضر به چشمۀ زندگانی دست مییابد؛ امّا اسکندر، ناکام بازمیگردد. خضر جاودانه میشود و اسکندر میرا میماند. در این داستان، چهرههای تاریخی به چهرههای استورهای دیگرگون شده اند. ما میتوانیم به سادگی دو چهرگی اسکندر را از هم بازبشناسیم؛ یکی مردی است، گجسته و زنباره؛ دیگری مردی نیمه پیغمبر. میتوان به آسانی دریافت که اسکندر تاریخی به چهرهای نیمه استورهای دیگرگون شده و رنگ و بوی مینوی و ایزدی یافته است.
▪ استورههای امروزین و واقعگرایانه
داستانپردازی و افسانهسازی یکی از نیازهای بشر است. همیشه بشر در پی آن است که با داستانگویی و افسانهسازی اندیشهها و باورهای خود را به دیگران یاد دهد. با داستانگویی، بخشی از نیازهای روحی ما برآورده میشود. برخی از دانشمندان چند دههای به افسانهها و استورهها نگاهی بدبینانه داشتند؛ حتا در سده نوزدهم، دانشمندان و روانشناسان، مردم را از اینکه برای کودکان خود افسانه و داستان بگویند بازمیداشتند؛ به این بهانه که افسانهها کودکان و نوجوانان را از حقیقت و واقعیّت دور میگردانند؛ امّا کم کم روانشناسان به این باور رسیدند که کودک با شنیدن افسانه و داستان راه و رسم زندگانی میآموزد و بخشی از فرهنگ بشری را در خود نهادینه میکند؛ پس همانگونه که داستانخوانی، یکی از نیازهای ما ست، استورهسازی نیز نیازیست دیگر. همیشه آدمی در پی استورهسازی بوده و خواهد بود. نیاکان ما رستم را آفریدند تا همۀ ویژگیها و خوی و خیمهای پسندیده ایرانیان را به او بازبخوانند و به همان گونه دیگر سرداران و پهلوان ایران را. امروزه نیز ذهن ما استوره میسازد. برای نمونه تختی را میتوان نام برد. تختی، یکی از چهرههای نیمه استورهای ماست. ما از این پهلوان نامدار استوره ساخته ایم. در باخترزمین نیز نمونههایی از این دست میتوان یافت. مرد عنکبوتی، ابرمرد (= سوپر من)، نمونهای از مردان استورهای اند که امروزیان آنان را آفریده اند. میتوان آرمانها و باورهای ملّتها را از چهرههای استورهای شان بازشناخت و دریافت که ملّتها و مردمان دلبسته چه اند و چه آماج و آرمانی را در سر دارند.
عنکبوتی، دانشجوی جوانی را میگزد و او ناگهان به توش و توان عنکبوتها دست مییابد. مرد جوان میتواند عنکبوتآسا تار بتند و از آسمانخراشها فرارود. میتواند در برابر دشمنان فراطبیعی بایستد و تبهکاران دیومانند را نابود کند. ویژگی و رفتار او یکسره استورهای است. اگر رستم با پاشنۀ پایش خرسنگی را جابجا میکرد، مرد عنکبوتی نیز خودروی را با همۀ سرنشینانش بر روی دست میگیرد و آن را بیرنج و دشواری به کناری مینهد. اگر رستم با دیوان میستیزد و با گرز خود اژدهایی را فرومیکوبد، مرد عنکبوتی نیز همانند شاهین پرواز میکند و در برابر کوبشهای جانکاه پای میدارد. او میتواند با همۀ پتیارگان به نبرد بپردازد و ایشان را فروشکند. میبینیم که همۀ کارهای شگفت که به رستم بازخوانده شده، به گونهای دیگر به مرد عنکبوتی بازخوانده میشود. تنها پوسته و رویه این داستانها همسان نیست وگر نه درون و مغز کمابیش یکسان و همانند است؛(چشم اندازهای/187) پس میتوان به این نتیجه رسید که استوره با نوگرایی ناساز نیست؛ نوگرایی و جهان نوین امروز نیز استورۀ ویژۀ خود را دارد. در هر روزگار بسته به فرهنگ و اندیشۀ مردم، استورههای نوی ساخته و پرداخته میشود. در آینده نیز میبایدمان چشم به راه استورههای تازه بود. استورههایی که برآمده از شیوۀ زندگی مردم آینده و فرهنگ و شیوۀ اندیشه و روش زندگانی مردم آن روزگار است.
▪ استوره و تاریخ
همانگونه که گفته شد، گروهی، استوره را با تاریخ سنجیدهاند و گمان بردهاند که استوره چیزی جز تاریخ دروغین نیست. این گروه میانگارند که مردم تاریخ را دستکاری میکنند و از تاریخ استوره میآفرینند؛ ازین رو استوره ارزش علمی ندارد و ژاژ و یاوهای بیش نیست. درست است که استورهها رویه و سویه تاریخی دارند؛ امّا چیستی و درونمایه استوره با تاریخ یکسان نیست. تاریخ سرگذشت پیشینیان است؛ ماجراها و واقعیّتهایی است که از نیاکان برای ما به یادگار مانده است؛ امّا استوره، تاریخی است که به بخش ناخودآگاه ملّتها رفته و در آن رخنه کرده است. زبان ناخودآگاه، زبان نمادهاست. ناخودآگاه بیپرده و برهنه با ما سخن نمیگوید؛ بلکه همواره در جامهای از رمز و راز و پوششی از نماد پنهان میشود. ناخودآگاه به زبان رؤیا و استوره با ما سخن میگوید.(گذار ازجهان/2) استوره، افسانههای غیر واقعی نیست؛ بلکه داستانی است که از رخدادهای بزرگ فرهنگی خبر میدهد. (همان/40) استوره تاریخ مینوی و سپند است، آغاز رویدادهای بزرگ ازلی، آغاز کیهان، آغاز زندگی و مرگ و آغاز پیدایش جانوران …. . ( چشم اندازها/18) تاریخنگار تنها نگارندۀ رویدادهای گذشته است؛ نگاه فلسفی به جهان ندارد؛ اما استورهساز به دنبال پی بردن به راز و فلسفۀ هستی است. ( چشم اندازها/130)
هنگامی که تاریخ به بخش نیمه هشیار و ناخودآگاه رخنه میکند، در بخش ناخودآگاه جمعی، دگرگون میشود، زمان و جایگاه در آن میپریشد و پس از این دگرگونی از نو به بخش خودآگاه بازمیگردد؛ و بدین شیوه، استوره رخ مینماید. استوره، تاریخی است که ره به ژرفای ذهن مردم برده و با جهانبینی فلسفی و دینی مردم درآمیخته و از نو به بخش هشیار ذهن مردم راه یافته است؛ پس نمیتوان هنگام بررسی تاریخ و استوره، این دو را یکسان و یکی شمرد و هر دو را با یک چشم دید و بررسید. اگر چه این دو، پیوندهایی با هم دارند؛ امّا درونمایه و چیستیشان همانند نیست. تاریخ، سرگذشت پیشینیان است که بیهیچ دستکاری یا دگرگونی به ما رسیده است. اگر سرگذشت پیشینیان را دستکاری کنیم و آن را به خواست خود بپریشیم، ارزش تاریخی نوشته کم خواهد شد. تاریخ دستکاری شده، دروغ و یاوهای بیش نیست؛ تاریخ، ماجرایی است که به راستی بر مردم گذشته است. ما را نمیشاید که به دلخواه و پسند خود آن را دگر کنیم و از واقعیّت دور گردانیم. امّا استوره این گونه نیست. استوره سرگذشت واقعی رخدادها نیست. سرگذشتی است که دچار پریشیدگی شده است و از واقعیّت دور گشته. هر چه استوره به واقعیّت و تاریخ نزدیکتر شود، ارزش استورهای خود را بیش از دست میدهد؛ در استوره به ناچار باید از واقعیّت دور شد و به بخش ناخودآگاه مردم رخنه کرد. برای همین نمیتوان چشم داشت که داستانهای استورهای یکسره در جهان برون رخ داده باشند. میتوان گفت: «استورهها بیشتر واقعیّتهای جهان درون ما را به تصویر میکشند تا جهان برون را». اگر تاریخ سرگذشت روشنیهاست، استوره ماجرای تاریکیهاست. اگر در تاریخ واقعیّت پررنگتر است، در استوره پندار و خیال پرفروغ است. اگر در تاریخ چهرهها و مردم به راستی در جهان میزیند، در استوره، چهرهها و بازیگران داستان در جهان خیال و ناخودگاه مردم زیست میکنند. هر چه از حقیقت و واقعیّت دور میشویم، ارزش هنری استوره بیشتر میگردد و ارج و ارزشش بیش میافزاید.
در تاریخ کمتر دربارۀ جهانبینی و نگرش مردم سخن میرود؛ امّا با بررسی استوره میتوان جهانبینی و نگرش تودهها را بازشناخت و به دیدگاههای فلسفی ایشان راه جست. ما با خواندن استوره میتوانیم فهمید که نیاکانمان در گذشتههای دور چگونه میاندیشیدهاند و به جهان چگونه مینگریستهاند و چه جهانبینیای داشتهاند.
▪ استوره و افسانه
گاه افسانه و استوره نیز با هم درآمیختهاند و یکسان و همسان شمرده شدهاند. افسانه و استوره نزد برخی از مردم، درونمایه و چیستی یکسان دارد و به جای هم به کار میروند؛ در صورتی که این دو بس بسیار از هم جدایند. افسانهها داستانهای شگفتیآمیزی اند که نمیتوانند نگرش و اندیشۀ فلسفی توده را بازنمایند. افسانهها داستانهای سادهایاند که ژرفا و درونمایه استورهها را ندارند. داستانهاییاند که از دیو و پری سخن میگوید و رنگ و بوی خیالی میپذیرد؛ امّا یکپارچگی و سختگی استورهها را در بر ندارند. همچنین همانند استورهها به روزگاران نخستین و انسان آغازین بازنمیرسند. امروزه نیز میتوانیم، افسانه بسازیم و داستانهای خیالی بیافرینیم؛ امّا نمیتوانیم استوره در معنای راستین و طبیعی اش را پدید بیاوریم؛ زیرا زمان استورهسازی به فرجام رسیده است؛ پس میتوان گفت: استورهها به دبستانهای فلسفی میماند که فرزانهای اندیشمند آن را پدید آورده است؛ و افسانهها به اندیشههایی خام و پراکنده که پیش از پیدایی آن دبستان فلسفی در ذهن این فرزانۀ اندیشمند ناورد و آوردی داشته است. ( رؤیا /3)
داستانهای هزار و یک شب را میتوان افسانه شمرد؛ ولی آن را استوره نمیتوان انگاشت؛ زیرا داستانهای آن نگره و نگرش فلسفی مردمان گذشته را بازنمیتاباند و دارای ژرفای فلسفی نیستند. سمک عیار نیز انباشته از قصّههایی است که یکپارچگی و جهانبینی فلسفی ندارد؛ پس استوره به شمار نمیرود.
▪ سرنمون
از دیگر ویژگیهای استوره، یافت سرنمون یا کهننمون (=آرکی تایپ) در آن است. سرنمونها، نمادهایی اند جهانی که از گسترۀ یک کشور و سرزمین پا را فراتر نهادهاند. سرنمونها، نمادهایی اند که در همۀ فرهنگها و کشورها دیده میشوند. ویژۀ یک سرزمین نیستند. برای نمونه میتوان گذر از رود را نام برد. در بیشتر فرهنگها و استورهها رود و گذر از رود ارزش نمادین دارد. این نماد نیازمند رمزگشایی است. در شاهنامه نیز این سرنمون را مییابیم. فریدون به کنار اروند رود میرسد و از رودبان میخواهد که او و یارانش را از رود بگذراند. رودبان نمیپذیرد و گذرنامه از وی میخواهد. فریدون خشمناک و بیپروا سوار بر اسب به آب میزند و به تن خود، رودخانۀ ژرف و خطرناک را درمینوردد. یاران فریدون نیز که بیباکی فرماندۀ خود را میبینند در پی او تن به رود میزنند و از رودخانه میگذرند:
فریدون چو بشنید شد خشمناک / ازان ژرف دریا نیامدش باک
هم آنگه میان کــیانی ببست / بر آن بارۀ تیزتــک برنشست
سرش تیز شد کینه و جــنگ را / به آب اندرافگند گلرنگ را
ببستند یارانش یکـسر کمر / همیدون به دریا نهـــادند سر
از دیگر سرنمونها میتوان آب و باران را یاد کرد. همیشه و در همۀ فرهنگها، آب و باران نمادی از پاکی و تازگی بودهاند. رستم هنگامی که در زورآزمایی، از سهراب درمیشکند، به کنار جوی میرود و چهره و تن میشوید و از خدا پیروزی و دستگاه درمیخواست میکند. در آیینهای پیش از اسلام نیز شستشو رفتاری آیینی و سپند شمرده میشده است. چنانچه حافظ میگوید:
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام / تا نگــردد ز تو این دیر خــراب آلوده
به فراوانی میتوان نمادهای جهانی و سرنمونها را در دل استورهها یافت و به گزارش این سرنمونها پرداخت.
▪ ستیز ناسازها
از دیگر ویژگیهای استوره میتوان بخش رزمی و حماسی آن را یاد کرد. در دل استورهها نامههای رزمی پیکر میگیرد. در رزمنامهها همیشه دو نیرو در برابر هم میایستند و با هم روباروی میشوند: خوبی و بدی، روشنی و تاریکی، شید و تاری، پاکی و پلیدی. آویزش میان بهی و پلشتی، فروغ و تاریکی و به طور کلی، دو ناساز، رزمنامه را پدید میآورد. میتوان جنگ ایرانیان و تورانیان، رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، جمشید و دیوان را بخش رزمی شاهنامه به شمار آورد. در این داستانها همیشه دو نیرو به پیکار میپردازند و سرانجام راستی و روشنایی بر کژی و تیرگی پیروز میشود. با از میان رفتن پلیدی، چندی جهان در آرامش به سر میبرد تا از نو بیدادی به انجام رسد و پهلوانی رخ نماید و بر بیدادگر بشورد و او را تباه کند. رزمنانهها بر شالودۀ پیکار دو نیروی آشتیناپذیر پیکر گرفته اند. شاید بتوان داستان رستم و اسفندیار را حماسیترین داستان شاهنامه دانست؛ زیرا پیوسته در این داستان، دو ناساز با یکدیگر رویاروی هم اند و کشمکش در سراسر بخشهای آن به چشم میخورد. بگومگو و پیکار اسفندیار با مادر، اسفندیار و پدر، رستم و اسفندیار نمونهای از رویارویی دو نیروی ناسازند. (از گونهای دیگر/19)
کتابنما
- از گونهای دیگر، جستارهایی در فرهنگ وادب ایران؛ کزّازی، میر جلال الدین؛ تهران: مرکز،1368.
- اسطوره، بیان نمادین؛ اسماعیل پور، ابوالقاسم؛ تهران: سروش،1377.
- المنجد؛ معلوف، لوبس؛ تهران: اسلام،1380.
- چشم اندازهای اسطوره؛ میر چاالیاده؛ برگردانده ستاری، جلال؛ تهران: توس،1368.
- رباعیات خیام؛ کزّازی، میر جلال الدین ؛ تهران: مرکز،1371.
- رؤیا، حماسه، اسطوره؛ کزّازی، میر جلال الدین ؛ تهران: مرکز،1372.
- سبک شناسی نثر؛ شمیسا، سیروس ؛ تهران: میترا ، 1384.
- شاهنامه بر اساس نسخه مسکو؛ فردوسی، ابوالقاسم؛ تهران: کارنامه کتاب،1380.
- گذار از جهان اسطوره به فلسفه؛ ضیمران، محمّد؛ تهران: هرمس،1379.
- مجموعه سخنرانیهای اوّلین و دوّمین هفته فردوسی؛ به کوشش زرّین کوب، حمید ؛ مشهد: دانشگاه فردوسی، 1353.

