«دونا» معلم مدرسه کوچکی بود و دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاسها شرکت میکردم و سعی داشتم در امر آموزش، تسهیلاتی را فراهم آورم.
آن روز به کلاس «دونا» رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان، سخت مشغول پر کردن اوراقی بودند. به شاگرد کنار دستم نگاه کردم و دیدم ورقه اش را با جملههایی که همه با «نمیتوانم» شروع شده اند، پر کرده است:
– من نمیتوانم درست به توپ فوتبال ضربه بزنم.
– من نمیتوانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم.


– من نمیتوانم کاری کنم که مرا دوست داشته باشند .
او نصف ورقه را پر کرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه میداد.
دانش زبانی: تسهیلات: ج تسهیل، آسانسازی (اقداماتی برای آسان تر کردن کارها) / اوراق: ج ورق / سماجت♥: پافشاری، اصرار کردن / دانش ادبی:
از جا بلند شدم و روی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم. همه کاغذها پر از «نمیتوانم»ها بود.
به شدّت کنجکاو شده بودم. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم که او هم به شدّت مشغول نوشتن «نمیتوانم» است.
– من نمیتوانم مادر «جان» را وادار کنم به جلسه معلّمها بیاید.
– من نمیتوانم «آلن» را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند.
نمیدانستم چرا این شاگردها و معلّمشان به جای استفاده از جملههایی مثبت به جملههایی منفی روی آورده بودند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کار به کجا میکشد.
شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلیها یک صفحه را پر کرده بودند و میخواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلّم گفت:
– همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید.
دانش زبانی: عاقبت: سرانجام / دانش ادبی: به جای مشت از حرف استفاده کند: کنایه از اینکه به جای زور و ستیز، گفتگوی منطقی کند/ روی آوردن: کنایه از رفتن
بعد از بچهها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند. روی میز معلّم یک جعبه خالی کفش بود. بچهها کاغذهایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند، «دونا» در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفت.
من پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، «دونا» رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچهها هم پشت سرش راه افتادند . بالأخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد، زمین را کندند.
آنها میخواستند «نمیتوانم»های خود را دفن کنند! کندن زمین ده دقیقه ای طول کشید؛ چون همه بچههای کلاس دوست داشتند در این کار شرکت کنند. وقتی که مقداری زمین را کندند، جعبه «نمیتوانم»ها را در آنجا گذاشتند و به سرعت روی آن خاک ریختند.
سی و یک شاگرد دور گودال ایستاده بودند. هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از «نمیتوانم» در آن گودال دفن کرده بود. معلّمشان هم همین طور!
در این موقع «دونا» گفت:
بچهها، دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم کنید .
شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت کردند. بعد هم با سرهای خم ماندند و «دونا» سخنرانی کرد:
دانش زبانی: بالأخره: سرانجام / انتها: ته، پایان / طور: گونه / اطاعت کردن: فرمان بردن / دانش ادبی:
دوستان، ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره «نمیتوانم» را گرامی بداریم. او در این دنیای خاکی با ما زندگی میکرد و در زندگی همۀ ما حضور داشت. متأسفانه هر جا که میرفتیم نام او را میشنیدیم در مدرسه در انجمن، شهر در ادارات و حتی در میان بزرگان! اینک ما، «نمیتوانم» را در جایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی «میتوانم»، «خواهم توانست» و «همین حالا شروع خواهم کرد» باقی خواهد ماند.
خداوند «نمیتوانم» را قرین رحمت خود کند و به همه آنهایی که حضور دارند، قدرت عنایت فرماید که بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند. آمین!
دانش زبانی: ابد♥: زمانی که آن را نهایت نباشد، جاودان، زمان آینده بسیار دور، زمان بی پایان؛ ابدی: همیشگی، جاودانه / قرین♥: همراه / رحمت: لطف / عنایت♥: بخشایش، لطف، توجّه، احسان / دانش ادبی: به خاک سپردن: کنایه از دفن کردن
هنگامی که به این سخنرانی گوش میکردم، فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند نمادین، چیزی بود که برای همه عمر به یاد آنها میماند و در ذهن آنها نقش میبست. هنوز کار معلّم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلّم شاگردانش را به کلاس برگرداند. آنها با شیرینی و آب میوه مجلس ترحیم «نمیتوانم» را برگزار کردند. «دونا» روی اعلامیه ترحیم نوشت: «نمیتوانم» تاریخ فوت …. و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچهها بماند. هر وقت شاگردی میگفت: «نمیتوانم»، دونا به اعلامیه اشاره میکرد و شاگرد به یاد میآورد که «نمیتوانم» مرده است و او را به خاک سپرده اند.
با اینکه سالها قبل من معلّم «دونا» بودم و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهم ترین درس زندگی ام را از او گرفتم.
حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت میخواهم به خود بگویم که «نمیتوانم» به یاد اعلامیه فوت «نمیتوانم» و مراسم تدفین او میافتم.
دانش زبانی: شکوهمند: باشکوه / نمادین: سمبولیک / نقش بستن: شکل گرفتن / مراسم: آیین / ترحیم♥: طلب آمرزش و مغفرت برای مُرده، درود فرستادن بر مُرده / فوت: درگذشت / تدفین: خاکسپاری / دانش ادبی:
«ما میتوانیم»، نوشته پیک مورمان، از مجموعه داستان «نغمه عشق»
خودارزیابی
۱- دانش آموزان چه جملههایی روی برگههای خود مینوشتند؟ – جملههایی را نوشتند که با واژه «نمیتوانم» آغاز میشد. دانش آموزان کارهایی را که نتوانسته بودند انجام دهند، روی کاغذ می نوشتند.
۲- چرا دونا از دانش آموزان خواسته بود که «نمیتوانم»های خود را بنویسند؟ – او میخواست به دانش آموزان بگوید «نمیتوانم» وجود ندارد؛ مرده است و آدمی هر کاری را بخواهد می تواند انجام دهد.
۳- منظور بازرس از جملهٔ «فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد» چیست؟ – بازرس می خواست منظور خود را به نمایش درآورد تا در ذهن همگان بهتر بماند و فراموش نشود؛ زیرا موضوعی را که با چشم می بینیم بیشتر در ذهن ما می ماند تا آن چه را می شنویم.
دانش زبانی
◄ واژۀ «ساده» و «غیرساده»
به کلمههای زیر توجّه کنید.
الف) صیّاد، کلاغ، شتاب، آسیب
ب) بیمناک، کتابخانه، گلفروشی
کلمات بخش «الف» و «ب» چه تفاوتی با هم دارند؟ با کمی دقت درمییابیم که کلمات بخش «ب» از دو یا چند قسمت ساخته شده اند؛ مثلاً:
بیمناک: بیم + ناک
کتابخانه: کتاب + خانه
گل فروشی: گل + فروش + ی
ولی واژههای بخش الف چنین نیستند و تنها یک قسمت دارند: صیاد، کلاغ و … به واژههای بخش الف «ساده» و به واژههای بخش ب واژههای «غیرساده» میگویند. واژههای «ساده» فقط یک جزء دارند و واژههای «غیرساده»، بیش از یک جزء دارند.




◄ترجمه
درسهایی که در این فصل خواندید، از ادبیات کشورهای دیگر هستند که به زبان فارسی ترجمه شده اند. شما با ترجمه از سالهای گذشته آشنا شده اید؛ برای مثال آیات قرآن یا احادیث را با ترجمهٔ فارسی خوانده اید. به کسی که ترجمه میکند، مترجم میگویند. مترجم باید با دو زبان، یعنی زبانی که از آن ترجمه میکند و زبانی که به آن ترجمه میکند، به طور کامل آشنا و بر این زبانها مسلّط باشد.
مترجمان هنگام ترجمه، از منابعی مانند فرهنگ لغت، دائره المعارف، فرهنگنامه، شبکههای اطلاع رسانی معتبر و… استفاده میکنند. آیا میتوانید جملههای زیر را با استفاده از فرهنگ لغت ترجمه کنید؟
عربی: «اضٰاعَهُ الْفُرْصَه غُصَّه» (تباه کردن فرصت [باعث] اندوه است.)
انگلیسی ؟This story is the last lesson. What is your idea about it
(این داستان، واپسین درس است. نظر تو درباره آن چیست؟)
– کلمههای «بلیت، اتو، توس، اتاق، قورباغه و …» واژههایی هستند که گاهی به صورت «بلیط، اطو، طوس، اطاق، غورباغه و …» نیز نوشته میشوند، امّا شکل اوّل مناسبتر است.
– در شکل نوشتاری کلمههای خواهر، خوش، خواستن، خواهش و حرفی وجود دارد که خوانده نمیشود. به خاطر سپردن شکل املایی آنها از نکات مهمّ املایی است.
گفت وگو
۱- دربارهٔ شخصیتهای داستان «ما میتوانیم» گفت وگو کنید. – به عهده دانش آموز.
۲- یکی از داستانهای قرآنی را بخوانید و دربارهٔ شخصیتها و محتوای آن تحقیق کنید. – به عهده دانش آموز.
فعّالیتهای نوشتاری
۱- واژههای ساده و غیرساده را مشخّص کنید و در جدول بنویسید.
روز، دست، خاکی، سخنرانی، نمادین، شاگرد، کاغذ، گوش، تخته
| کلمۀ ساده | روز، دست، شاگرد، کاغذ، گوش |
| کلمۀ غیرساده | خاکی (خاک+ی)، سخنرانی (سخن+ران+ی)، نمادین (نماد+ین)، تخته (تخت+ـه) |
۲- ده کلمهٔ مهمّ املایی از پنج درس گذشته، انتخاب کنید و بنویسید.
– برفروزان، فرصت، عنوان، تسهیلات، ورقه، ضربه، نصف، سماجت، استفاده، معلّم، مثبت، عاقبت، صفحه، سراغ، کاغذ، بغل، بالأخره، انتها، منتظر، تشکیل، اطاعت، ابدی، عنایت.
۳- برای هر یک از کلمههای زیر، دو هم خانواده بنویسید.
وسط، اطاعت، رحمت، اعلامیّه
وسط (واسطه، وسطی)، اطاعت(مُطیع، طاعت)، رحمت(رحیم، مرحمت)، اعلامیّه(اعلام، علم)
۴- جدول زیر را حل کنید.
۱- اصطلاحی در رایانه (کامپیوتر)
۲- نام یکی از کشورهای امریکایی
۳- مادر در عربی
۴- اهل کرمان
۵- همان «اَحَد» است.
۶- از انواع جمله

۷- این نوع جمله، خبری را میرساند.
۸- تمنّا، درخواست
۹- به معنای نکوهش است.
۱۰- منفی فعل امر
۱۱- واژه ای که با نام «نیما» پدر شعر نو فارسی میآید.
۱۲- درخت همیشه سبز

روان خوانی: پیر دانا
روزی، روزگاری مردی با پسر کوچکش در روستایی زندگی میکرد.
سالها گذشت. پسر به سنّ نوجوانی رسید و در هر کاری به پدرش کمک میکرد. روزی پدر به او گفت: «پسرم! میبینم که خوب از عهدهٔ کارها برمیآیی. روزها پشت سرهم میگذرند، جوانها پیر میشوند و پیرها هم ضعیف و ناتوان. تو هم به زودی مردی خواهی شد؛ امّا پدرت سه نصیحت به تو میکند؛ همیشه آنها را به یاد داشته باش! اوّل اینکه کاری کن در هر روستا، خانه ای داشته باشی، دوم آنکه هر روز کفش نو بپوشی و سوم، طوری زندگی کن که همهٔ مردم به تو احترام بگذارند.»
پسر با تعجّب پرسید: «نمیفهمم پدر! چه کار باید بکنم که در هر روستا خانه ای داشته باشم؟! مگر میتوانم هر روز کفش نو بپوشم؟! و چه طور باید زندگی کنم که همهٔ مردم به من احترام بگذارند؟!»
دانش زبانی: طور: گونه (شبه همآوا ← تور) / دانش ادبی: جوان، پیر: تضاد
پدر لبخندی زد و گفت: «نگران نباش! چندان هم سخت نیست. اوّل اینکه، اگر خواستی در هر روستا خانه ای داشته باشی، باید در آنجا دوستی صمیمی و وفادار برای خودت پیدا کنی. دوم اینکه از شب قبل کفشهایت را خوب تمیز کن تا هر روز کفشهای نو بپوشی و سوم، اگر هر روز قبل از همه، از خواب بیدار شوی و به سر کار بروی، مردم به تو احترام خواهند گذاشت.»
سالها گذشت. پسر، همان طورکه پدر گفته بود، صاحب خانه و کاشانه شد. او هیچ وقت نصیحتهای پدر را از یاد نمیبرد و زندگی اش به خوبی و خوشی میگذشت.
دانش زبانی: صمیمی: یکدله، همدل و مهربان / دانش ادبی:
پیام: دوستیابی، آراستگی، وقتشناسی
در آن سرزمین، شاه مغروری حکومت میکرد. به فرمان او پیرمردهای ضعیف و از کارافتاده را به دست جلّّاد میسپردند تا آنها را از بین ببرد.
روزی رسید که مرد روستایی قصّهٔ ما هم پیر شد. پسر او نمیتوانست راضی شود که پدرش را به دست جلّّاد بسپارند. این بود که زیر شیروانی خانه اش اتاق گرم و کوچکی درست کرد و پدرش را در آن اتاق مخفی کرد.
دانش زبانی: مغرور: خودبزرگبین، خودپسند / جلّاد: دژخیم / راضی: خشنود (هم آوا← رازی: اهل ری) / سپردن: واگذاردن (بن ماضی: سپرد؛ بن مضارع: سپار) / دانش ادبی: از کارافتاده: کنایه از ناتوان / دست: مجاز از «در اختیار»
مدّتی گذشت. روزی مأموران شاه به خانهٔ پسر آمدند. پرسیدند: «پدرت کجاست؟»
پسر جواب داد: «نمیدانم، سه روز است که از خانه رفته و هنوز برنگشته.»
مأموران همه جای خانه را گشتند. به هر گوشه ای سَرک کشیدند. انباری و کاهدان را زیر و رو کردند؛ امّا اثری از پیرمرد نبود. از همسایهها پرسیدند. آنها گفتند پیرمرد هفتهٔ پیش خانه بود؛ امّا سه روز است کسی او را ندیده.»
دانش زبانی: کاهدان: انبار کاه (کاه + دان؛ واژه غیرساده) / دانش ادبی: سَرک کشیدن: کنایه از سر زدن /زیر و رو کردن: کنایه از به هم زدن
مأموران گفتند: «وقتی پیرمرد برگشت، به ما خبر دهید.»
چند روزی گذشت. مأموران دوباره برگشتند؛ امّا پسر و همسایهها با هم یک صدا گفتند: «پیرمرد از آن موقع که رفته تا حالا برنگشته.»
پیرمرد روزها در اتاق کوچک میماند. چیزهای مختلفی میساخت و به خانواده اش کمک میکرد. اگر مشکلی پیش میآمد، او با راهنماییهای خود آن را حل میکرد.
پیرمرد همچنان به پسرش راه و رسم موفّقیت و رویارویی با سختیها و دشواریهای زندگی را آموزش میداد. راهنماییهای پیرمرد سبب شد، پسر مورد توجّه همگان قرار بگیرد.
دانش زبانی: راه و رسم: روش/ دانش ادبی: یک صدا: کنایه از به همراه هم
مردم با تعجّب میگفتند: «نکند این پسر با ارواح و شیطان سروکار دارد!»
این شایعه به گوش شاه رسید. او فرمان داد: این پسر باید به نزد من بیاید. اگر این قدر که میگویند باهوش باشد، طوری میآید که نه لباس بر تن داشته باشد و نه بی لباس باشد.»
پسر از شنیدن این فرمان ناراحت و غمگین شد. پیرمرد پرسید: «چه شده؟ چرا اخم کرده ای و ناراحتی؟ چه مشکلی داری؟
پسر فرمان شاه را تعریف کرد.
پدر او را دلداری داد و گفت غصّه نخور پسرم. این که مشکل بزرگی نیست. تور بزرگی بردار، آن را مثل لباس دور خودت بپیچ و پیش شاه برو. این طوری نه لباس بر تن داری و نه بی لباس هستی.
دانش زبانی: ارواح: ج روح / غصّه: اندوه (شبه همآوا← قصّه) / تور: (شبه همآوا← طور) / دانش ادبی: سروکار داشتن با: کنایه ارتباط داشتن
پسر هم همین کار را کرد.
شاه با دیدن او گفت: «آفرین! تو فرمان مرا درست انجام داده ای.» و دستور داد با غذای خوب و خوشمزه ای از پسر پذیرایی کنند. بعد گفت ده تخم مرغ پخته به تو میدهم. سه هفته هم فرصت داری آنها را به صورت جوجه به من برگردانی. حالا برو!»
پسر با ناراحتی به خانه برگشت. پدر پرسید: «شاه چه گفت؟»
پسر جواب داد: «شاه اوّل خیلی از من تعریف کرد؛ امّا بعد فرمان عجیبی صادر کرد.»
پدر گفت: بگو ببینم فرمان او چه بود؟ شاید بتوانم کمکی بکنم. از قدیم گفته اند یک عقل خوب است و دو عقل بهتر.»
دانش زبانی: برگشتن: بازگشتن (بن ماضی: برگشت؛ بن مضارع: برگرد) / دانش ادبی:
پیام: مشورت، همفکری
پسر گفت شما نمیتوانید کمکی کنید. شاه گفته از تخم مرغ پخته جوجه درآورم. آخر مگر میشود؟!»
پدر او را دلداری داد و گفت: نگران نباش پسرم! اگر درست و عاقلانه عمل کنی، این مشکل هم حل میشود. حالا بیا این تخم مرغهای پخته را بخوریم. موقعش که رسید، با کوزه ای پر از ارزنِ پخته، پیش شاه برو. بگو ارزنهای پخته را بکارند تا هر وقت جوجهها، سر از تخم مرغهای پخته درآوردند، از دانههایی که از ارزن پخته سبز شده، بخورند.
پسر و پدر تخم مرغها را خوردند. پسر با کوزه ای پر از ارزن پخته پیش شاه رفت.
دانش زبانی: مگر: آیا / دانش ادبی: پرسش انکاری
گفت: «قربان! دستور بدهید این ارزنهای پخته را بکارند. جوجهها که از تخم مرغهای پخته درآمدند، این ارزنها را که از ارزن پخته سبز شده میخورند و گرسنه نمیمانند.
شاه بسیار تعجّب کرد و با خودش گفت: «عجب پسر باهوشی است! امّا من از او زرنگ تر هستم.» به پسر گفت: آفرین بر تو که فرمانهای مرا خوب و درست انجام میدهی. سه روز دیگر پیش من برگرد؛ نه پیاده و نه سواره، با پیش کشی و بدون پیش کش. اگر فرمان مرا درست انجام دادی، انعام بسیار خوبی میگیری. اگر نه، خونت به گردن خودت است.
پسر که خیلی ترسیده بود، با رنگی پریده به خانه برگشت.
دانش زبانی: کاشتن: (بن ماضی: کاشت؛ بن مضارع: کار) / اِنعام: پاداش، عطا و بخشش : (اَنعام: چهارپایان) / دانش ادبی: رنگ پریده: کنایه از ترسان
پدر با نگرانی پرسید: «چه اتّفاقی افتاده؟ چه بدبختی تازه ای بر سرمان آمده؟»
پسر گفت: «شاه میخواهد مرا بکشد. این بار دیگر نمیتوانم نجات پیدا کنم. او اوّل از من تعریف کرد؛ امّا بعد فرمان جدید و بسیار مشکلی صادر کرد. شاه امر کرد سه روز دیگر به دیدنش بروم؛ نه پیاده و نه سواره، با پیش کشی و بدون پیش کش. و اگر دستورهایش را اجرا نکنم مرا از بین خواهد برد.»
پدر، باز او را دلداری داد و گفت: «نگران نباش! برای هر مشکلی راه چاره ای هست. حالا شامت را بخور و برو بخواب.»
صبح روز بعد پیرمرد، پسرش را از خواب بیدار کرد و گفت: «بیا تا به تو بگویم چه کار کنی. پیرمرد سفارشهایی کرد و پسر از خانه بیرون رفت.
پسر نزدیک ظهر به خانه برگشت. همان طورکه پدرش خواسته بود، بلدرچین و خرگوش زنده ای با خود آورد.
پدر گفت: «پس فردا که به دیدن شاه میروی، طنابی به گردن خرگوش بینداز و سرطناب را به پایت ببند. طوری راه برو مثل اینکه سوار خرگوش شده ای. بلدرچین را هم زیر لباست مخفی کن تا کسی آن را نبیند … .»
دانش زبانی: دلداری دادن: همدردی کردن / مخفی: پنهان / دانش ادبی: چیزی بر سر کسی آمدن: کنایه از «دچار شدن»
پیرمرد به او یاد داد که چه کار کند.
پسر به وعده گاه رفت. شاه تا چشمش به او افتاد، دستور داد زنجیر سگها را باز کنند. فکر کرد حالا پسر را تکه تکه خواهند کرد.
پسر با دیدن سگها، طناب خرگوش را باز کرد. خرگوش فرار کرد. سگها، به دنبالش دویدند و بدون اینکه کاری به پسر داشته باشند، دور شدند.
پسر، شاه را روی بالکن دید. با غرور گفت: «من فرمان شما را انجام دادم. نه پیاده آمدم و نه سوار بر اسبی شدم. این هم پیش کش … .»
با گفتن این حرف، پسر بلدرچین را از زیر لباسش درآورد و آن را به سوی شاه دراز کرد. شاه میخواست بلدرچین را بگیرد امّا پسر دست خود را باز کرد و پرنده به هوا پرید.
دانش زبانی: بالکن: ایوان / بلدرچین: گونه ای پرنده / دانش ادبی:
پسر گفت: «با پیش کشی و بدون پیش کش. درست همان طورکه فرمان داده بودید.»
شاه گفت: «آفرین! این کار را هم خیلی خوب انجام دادی. حالا بگو پدرت کجاست؟ اگر راستش را گفتی انعام خوبی به تو میدهم. اگر نه دستور میدهم جلّّاد تو را از بین ببرد.»
پسر جواب داد: «پدرم مرا بزرگ کرده بود. به من زندگی و عقل و هوش داده بود. نمیتوانستم او را به دست جلّّادان شما بسپارم. این بود که در خانه ام اتاق کوچکی ساختم. او را در آنجا مخفی کردم. پدرم زحمت و ناراحتی برای من ندارد. حتّی با راهنماییها و نصیحتهایش کمک زیادی به من میکند.»
دانش زبانی: سپردن: واگذار کردن (بن ماضی: سپرد؛ بن مضارع: سپار) / دانش ادبی: به دست: مجاز از در اختیار
بعد برای شاه تعریف کرد که چه طور با راهنمایی پدرش، دو سال محصول خوبی برداشت کرده بود؛ در حالی که همسایهها غلّه ای درو نکرده بودند. پسر گفت: «پدرش برای او از همه چیز باارزش تر بوده است. اگر او نباشد، زندگی برایش فایده ای ندارد.»
شاه پرسید: «آیا پدرت در انجام فرمانهایی که داده بودم، به تو کمک کرده بود؟»
پسر جواب داد: «من نمیتوانستم بدون کمک پدرم به دستورهای مشکل شما عمل کنم.»
شاه با خود فکر کرد: «این حرف درستی است. پیران، بسیار دانا هستند. باید از وجودشان استفاده کرد.»
به این ترتیب، شاه فرمان قبلی خود را که در بارهٔ کشتن افراد پیر صادر کرده بود، لغو کرد و پدر و پسر را گرامی داشت.
دانش زبانی: غلّه: دانه گندم، جو، ذرت و مانند اینها / لغو♥: باطل، بیهودن / دانش ادبی:
قوی سفید؛ ترجمه: فتح اللّه دیده بان
فرصتی برای اندیشیدن
۱- به نظر شما راز پیروزیهای پسر جوان، چه بود؟ – یاری خواستن از دانایان و آگاهان، رای زدن با کارآزمودگان و فرهیختگان، بهره مندی از تجربه پدر دانایش.
۲- چگونه رفتار کنیم که مورد احترام دیگران باشیم؟ – به دیگران یاری برسانیم. به هیچ کس درشتی نکنیم و به همگان مهر بورزیم … .
فارسی پایه هفتم، درس هفدهم: ما می توانیم، پیر دانا

