
فصل فی الشراب
صدرا آبی به طبع کافورم ده / مردی عزبم دختر انگورم ده
ز آن دختر قحبه نه که گلغونه کند / ز آن دیگر سرخ روی مستورم ده
و در وصف شراب هیچ باقی نگذاشتند تا بدانجا که در وصف ظرفهای آن به تازی و پارسی شعرها گفته اند، شعر
رقَّ الزُّجاج و رقّتِ الْخَمْرُ / فَتَشَابَهَا فَتَشاکَلَ الْأَمْرُ
فَکَأَنها خَمْرٌ وَ لَا قَدَح / وَ کَأَنَّهَا قدحٌ وَلَا خَمْرُ[1]
بیت:
برخیزم و فرمان تو هرگز نبرم / کی بازخورم تن ز بلا بازخرم
ز آن رشک که لب نهد قدح بر لب تو / ننشینم تا خون قدح بازخورم
بیت:
یک شیشه می کهن ز ملکی نو به / وز هر چه نه می طریق بیرون شو به
چرخشت به از ملک فریدون صد بار / خشت سر خم ز تاج کیخسرو به
و غرض خردمندان از شراب، شادی روان و منفعت تن و حفظ صحت است و تن را سه قوت است: یکی شهوانی و کار او حاصل کردن لذت و گزاردن شهوت باشد و معدنش جگرست، و دوم قوت نفسانی که آن را ناطقه گویند و طلب حکمت و علم و صواب فرمودن کند و از کارهای زشت بازداشتن؛ و این قوت خاصه مردم است و معدن او دماغ است و شریفترین همه است، و خسیس ترین قوت شهوانی است و هر قوتی کاری مخالف یکدیگر [کند] و هر که خواهد تا یکی را از کار بازدارد به قهر بازتواند داشت، و خردمند از بدی پرهیزد و در صوابی که خرد فرماید آویزد و کار وی قهر کردن قوت شهوانی و کارهای صواب کردن است و از آخرت اندیشیدن و ازین معنی بر وی رنجی عظیم بود. حکیمان چیزی جستند که او را آسایشی دهد و ازین رنج برهد، از هیچ طعامی و شرابی این غرض حاصل نیامد الا از شراب انگوری که هر یکی از قوتها را بر آن وجه که صواب باشد و چندانکه صواب باشد بشکند، از آن که نظام عالم و قوام بنی آدم از آن است که هر قوتی چنانکه صواب باشد حاصل آید و اگر این قوتها را قهر کند و هیچ بهره ندهد عن قریب عمارت عالم و نسل بنی آدم منقطع و باطل گردد، و چون شراب به اندازه خورد، به مقدار آنکه قوت هاضمه دفع آن به وجه بکند و قوت غاذیه آن را به کار برد روفس گوید حرارت غریزی بیفزاید و طعام را هضم نیکو کند و خلط های نامعتدل را در تن معتدل کند و خون را پاکیزه کند و رنگ روی مردم نیکو کند و ناقهان را فربه کند و صفرا را که با خون آمیخته باشد به ادرار ببارد و بلغم خام و فسرده بگذارد و قوت روح مردم را زیادت و خون را در تن گوشت گرداند و تن درستی را نگاه دارد و رگها را از خلطهای بد بشورد و شهوت کلبی ببرد و قولنج بادی بگشاید و غذا زود به اطراف رساند. جالینوس گوید باد معده را بشکند و رگها را فراخ کند و غذا به همه تن رساند و سُدّها بگشاید و بخارها، غلیظ را لطیف گرداند و به عرق بیرون آرد و خواب خوش آرد، بقراط گوید: شراب هیچ خلطی خام فسرده را در تن دست بازندارد تا نگشاید و بیرون بیارد و نفس را شادی آرد و روح را تازه کند و دل قوی کند و در آخر بیماریها و تبها گرم بدهد، دیسقوریدس گوید با این همه منافع زهرخورده را سود دارد و شراب قوی کژدم را سود دارد و طبیبان خداوند مالیخولیا و غشی را بفرمایند، و اسقلبیاذس استاد طبیبان گوید که از شراب بد خوردن و بسیار خوردن وسواس و اندیشههای بد و دیوانگی و کندفهمی و رای ناصواب و فراموشکاری و نقصان خرد و تیرگی چشم و تباه شدن حواس و ترسیدن اندر خواب و بیداری بی سبب و سراسیمگی پدید آید. این همه بیماریهای دماغ است که از افراط شراب پدید آید و اما بیماریهای تن چون سکته و خناق و لرزیدن و نقرس و فالج و برسام و تباهی مزاج و ضعف جگر و استسقا و دردسر و درد دندان و آماسهای گرم و تبهای گرم و مرگ مفاجا پدید آید، عاقل ازین همه مضار به قطع نظر از عقاب آخرت به دلیل حسن اجتناب نماید و اندک مثلث حلال خورد. عصیر انگور را آب برنهد و بجوشاند تا ثلثی بماند و در خنب کند تا برسد و به اندازه خورد و از مستی احتراز کند؛ منافع همه حاصل باشد و از عقاب آخرت ایمن بود و آرایش بزم و الف دوستان و جمعیّت همنشینان پیدا آید، و اگر شراب میویزی بگیرند، چنانکه میویز پاک بگزینند و بشویند و با آب گرم در خنبی کنند و بمالند و بپالایند؛ بعد از آن بجوشانند با دو سه سیب یا بهی، شرابی قوی و گرم مزاج گردد و عظیم نافع و غذادهنده باشد و حلال بود، و شراب خرما گرم و نرم بود. طبع را نرم گرداند و ثقل از معده بیرون آرد و بر و سینه را نیک باشد و تن را غذا دهد و فربه کند و قولنج را سود دارد و شرابهای دیگر حفطی و شعیری و عسلی و سکّری و غیر آن چون غذاهاست بر قدر مزاجها منفعت و مضرت حاصل کند، ملک تعالی، خداوند عالم، پادشاه بنی آدم، خسرو عرب و عجم سلطان قاهر را از آرایش بزم و مجلس ملوکانه حاصل کناد و نصیبه ذات همایون اعلى منافع آن باد. (راحه الصدور و آیه السرور ص416- ۴۲۸)
فرهنگ میخوارگی
می خام:
زاهد خام که انکار می و جام کند / پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد (حافظ)
به جوش آمدن می: به فرازنای پروردگی و پختگی رسیدن
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست / می ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست (حافظ)
سیاهمست: سیه مست جنونم، وادی و منزل نمیدانم / کنار دشت را از دامن محمل نمیدانم (صائب تبریزی)
در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست / دختر رز با سیه مستان به خلوت می رود (صائب تبریزی)
سرخوش: شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست / صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست (حافظ)
سرمست: صبا زان لولی شنگول سرمست / چه داری آگهی چون است حالش (حافظ)
نیممست: سکندر بیامد ترنجی به دست / ز ایوان سالار چین نیممست (فردوسی)
شنگول: صبا زان لولی شنگول سرمست / چه داری آگهی چون است حالش (حافظ)
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه / که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش (حافظ)
غلام همت شنگولیان و رندانم / نه زاهدان که نظر می کنند پنهانت(حافظ)
[1] از صفای می و لطافت جام / درهم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گویی می / یا مدام است و نیست گویی جام (عراقی)

