

بیاورد شترنگ بوزرجمهر / پراندیشه بنشست و بگشاد چهر (فردوسی)
فصل در ذکر آداب ندمت و شرح باختن شطرنج و نرد
و بر رای اعلی انور سلطان قاهر عظیم الدّهر ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان -خلّد الله مُلکَهُ – که شعله آفتاب شمّه [ای] از نور اوست پوشیده نماند و از جهانیان بهتر داند که منادمت و مجالست پادشاه امری عظیمی است و کاری خطیر و ندیم بیان عقل و برهان فضل پادشاه باشد و آدمى بالف طبیعی خوی پذیر همنشین شود و گفته اند: شعر
عنِ الْمَرْهِ لَا تَسَأَلَ وَ أَبْصِرْ قَرینَهُ / فَإِنَّ الْقَرِینَ بِالْمُقَارِن یَقْتَدِی
و آدمی را چه عجب که به کمال عقل و جمال فضل مُحلّی و مُزیّن است که از محاسن و مساوی همنشین و نیک و بد قرین اثرپذیر شود که حیوانات به همین خاصیّت ممتّع اند. چه هر دو حیوان که جفت پذیرد، خوی یکدیگر گیرد. اسب کره دار شود و شتر در رفتار آید؛ و اثر صحبت و خاصیّت آن معروف تر از آن است که اطناب در بیان حاجت افتد؛ و به حکم این مقدمات ملوک سلف مردان گزیده و همنشینان نیک و بد دیده داشته اند و ندیمان گزیده، حکمت: إِذَا نَادَمْتَ الْمُلُوکَ فَتَوَخّ جَمِیلَ الِاحْتِرَامِ وَ تَوَقَّ سَبِیل الاقتِحام وَلَا تَبْتدِئ بِالْمَقَالِ وَلا تَنبسِط فی السُّوَالِ فَمَنِ انْبَسَطَ فی مَجالس المُلوکِ حُطَّ مِن مَحَلّه و رُتبَتِه و استُخِفَّ بِحَقّه و حُرمَتِه فِاذا تکلّموا فَاقْبِلْ عَلَیْهِمْ بِوَجْهِکَ وَ أَصْغِ اِلَیهُمْ بِسمِعکَ وَ وَکّلْ بِشفَاهِهِمْ نَاظِرَکَ وَ أشغَل بِخِدمَتهمْ خَاطِرَکَ وَاسْتَمِعهُ اسْتِمَاعَ مُستبشِرٍ بِه مُسْتَطْرِفٍ لَهُ،
بزرگان گفته اند منادمت ملوک [را] احترام تمام باید و بر اقتحام اقدام ننمایذ؛ و تا سخن درنخواهند نگوید؛ و به هر محال سوال نکند، و انبساط در مجالس ملوک حطّ رتبت و هتک حرمت آورد و رخ به پادشاه باید داشت و گوش بر اشارت او گماشت و به هر چه گوید، چشم بر لب او نهادن و خاطر باز آن سخن دادن و تازه روی بودن به هر تلخ و شیرین که شنود؛ و ندیم نیکوروی خوش خوی باید تا از دیدنش ملال نیفزاید، مَثَل: حُسنُ اللقاء یَزِیدُ فی الاخاء، و گفته اند ندیمی را کسی باید که وزارت را بشاید. بزرگی مهذّب الاخلاق آراسته به انواع علوم و از هر فن او را معلوم؛ تاریخ ملوک خوانده، و شعرها یاد گرفته، و آداب پادشاهی از بزم و رزم و بار و شکار دانسته تا هر وقت نکتها با یاد پادشاه دهد و او را رسم و راه آموزد و باید که تمالک و تماسک در میان قومی که لا یَعرِفُ وَلا یُعرف بتواند؛ و بر اخلاق هر چه وقوف ندارد، به کمال عقل و وفور فضل بدان، رسد و معرفت عقل مردم و اندازه کیاست به هشت خصلت حاصل آید.
نخست رفق و حلم،
دوم صیانت ذات و خویشتن شناسی،
سوم طاعت پادشاهان در تحرّی رضا و طلب فراغ،
چهارم محرمیّت دوست به شناختن و جای راز انداختن،
پنجم در کتمان راز خود و مردم به غایت برسد،
ششم رضای مردم جستن و چاپلوسی نمودن بر درگاه سلاطین و اصحاب مناصب را به دست آوردن،
هفتم قدرت بر زبان و حفظ لسان و سخن به قدر حاجت گفتن،
هشتم در محافل، خاموشی شعار خود ساختن،
هر که بدین هشت خصلت متحلّی شود بر حاجتها پیروز گردد و بر معظّمات امور ظفر [یابد]، شعر:
بِقَدْرِ الْکَذِ تکتسب المعالی / وَ مَنْ طَلَبَ الْعُلَى سَهر اللیالی
و ندیم باید که از انواع علوم با خبر باشد و مونس جان او دفتر، مصراع: وَ خَیْرُ جَلِیسٍ فِی الزَّمَانِ کِتابُ، چه آدمی متهدّی از کتب است و تنزّه و تفرّج بدان توان جست که مَثَل: نِعمَ المُحدّث الدَّفْتَرُ، و از جد و هزل کتب حظ اوفر باید جست چه گفته اند شعر:
هزل همه ساله آب مردم ببرد / جد همه ساله جان مردم بخورد
و در مدت امتداد عمر عالم از جمله بنی آدم هر سخن که ملفوظ گشت از هزل و جد و هر کلمه که ملحوظ شد به نظر صایب از حکمتی ببینی خالی نباشد تا خواصّ و عوام بخوانند و نتایج حکم به تدریج در دلها راسخ و ثابت شود و گفته اند در کوه های هند داروهاست که مرده زنده کند و رمز این اشارت عبارت از کوهها علما کرده است و دارو سخن و مرده، جاهل که از استماع آن زنده شود و حیوه ابد علم یابد. بعضی بزرگان کلمات حکم به واسطه قلم از زبان حیوانات و بهایم به أسماع رسانیده اند و بعض به واسطه عاشق و معشوق چون لیلی و مجنون؛ و مردم موزون سخنهای آبدار در سلک گفتار کشیده و کار ملک که مدار عالم بر آن است و مطلوب کبار بنی آدم در روش چوبی چند تعبیه کرده تا خواصّ تعبیۀ حکمت آن بدانند؛ و عوام از روی لهو بدان روز گذرانند و آن شطرنج و نردست که بنهادند تا ندیمان با پادشاهان ببازند و تلقین ایشان کنند که قلب و جناح و میمنه و میسره لشکر چون می باید؛ و چنانک از جانبی خصمی عُدّت و ساز راست کرده است، از جانب دیگر آن خصم هم غافل نیست. هر دو در رزم بجزم باشند؛ و این شطرنج حکمای هند نهادند و به نوشروان عادل فرستادند و بزرجمهر آن را بگشاد و بر آن یک باب بیفزوذ. نوشروان آن را به قیصر روم فرستاد. حکمای روم خاطر برگماشتند و ایشان نیز دو باب زیادت کردند. ما هر چهار باب بر سبیل اختصار بیان کنیم که چون می باید باختن؛ تا به خلوت پادشاه عالم سلطان بنى آدم غیاث الدنیا و الدین ابو الفتح کیخسرو بن قلج ارسلان -خَلَّدَ اللهُ مُلْکَه- بدان تفرّج جوید،
باب اوّل که حکمای هند نهادند
رقعه ای ساختند هشت در هشت که شصت و چهار خانه باشد و هشت پاره آلت و هشت پیاده حاصل کردند و به دو لون از دو طرف تعبیه کردند؛ شاه و فرزین را که وزیرست در قلب بنشاندند و بر میمنه و میسره دو فیل بداشتند و در پهلوی فیلها از جانبین دو اسپ بنهادند و دو رخ را در زوایا نشاندند و در پیش، صف پیاده بکشیدند. بدین طریق از جانبین خصمان تعبیۀ مصاف بکردند؛

و سیر این آلات چنان است که رخها که در زوایا اند، راست روند و هر چه توانند همچنان ضرب کنند؛ و فرسها به دو خانه سیر کنند بر بالای پیاده رخ یا به جای پیاده شاه و فرزین، برین شکل میدوانند و ضرب می کنند؛ و فیلها کژ سیر می کنند؛ یک خانه بگذارند و در دوم نشینند و ضرب آن چه توانند کنند؛ و فرزین بر زوایا رود؛ و از هر چهار جانب کژ ضرب کند؛ و شاه یک یک خانه هر جانب که خواهد رود و ضرب کند؛ و پیادگان راست روند؛ و در دو خانه بر بالا به سیر فرزین کژ ضرب کنند؛ و نشاید که شاه در خانه [ای] رود که آلتی از آن او را ضرب تواند کردن؛ و خصم را رسد که چون رخ مقابل شاه آید، الزام کند که شاه بازد و اگر شاه شطرنج را خانه نباشد، مثلاً همه خانهها مستغرق باشد یا اگر خانه ای خالی باشد، آلتی از آن خصم بر وی بود، حکم مات بود، اگرچه آلت جمله مانده بود یا بعضی دیگر نتوانند باختن و خصم بر همه آلتها که بر شاه بود، شاه تواند خواست، و اگر میانه شاه و رخ آلتی بود که چون خصم آن آلت ببازد شاه خواهد از عرا او را دو بازی بود و بسیار افتذ که خصم به فرس شاه خواهد. فرس بر رخ نیز باشد. ضرورت شاه باید باختن؛ خصم رخ را ضرب کند. این را شاه رخ خوانند، و به هر آلت که شاه خواهند اگر بر آلتی دیگر بود، و ضرب کنی رایگان بود و هر پیاده که به سیر به نهایت خانه های آلت رسد از جانبین فرزین شود.
باب دوم که بزرجمهر نهاد
رقعه [ای] مستطیل کرد؛ چهار عرض و شانزده طول همان شصت و چهار خانه باشد و آلتها همان شانزده است و لون و سیر و ضرب همچنان؛ اما تعبیه از جانبین به شکلی دیگرست رخها در زوایاست و شاه و فرزین در میان و دو فرس در پیش شاه و فرزین و دو فیل در پیش فرسها و در پیش فیلان به دو صف پیاده بنشانده و بر قاعۀ شطرنج قدیم سیر و ضرب می کنند، و اگر خواهد که برین رقعه به کعبتین بازد، اول بازی آن است که کعبتین اکثار کند. کرا نقش بیشتر آید، اوّل کعبتین بزند و محکوم نقش کعبتین، باید بود.
اگر زخم کعبتین شش بر آید، به شاه باید باختن؛ و اگر پنج بر آید به فرزین بازد و چون کعبتین چهار بر آید به فیل باید باختن؛ و چون سه بر آید به اسب؛ و اگر نقش کعبتین دو بر آید، به رخ باید باختن؛ و اگر یک بر آید به پیادگان و چون نقش شش زند، ناچار به شاه باید باختن؛ اگر شاه شطرنج را خانه نبود، حکم مات نباشد. مثالش چون مششدر نرد باشد؛ و هر آلت را که خانه نبود، نبازد و اگرچه کالای خصم جمله به جای ضرب باشد، نتوان زد تا نقش بر آید؛ چنانک اگر رخ خصم در خانه ای است و پیاده آن را برمی تواند گرفتن، ضرب نکند تا نقش یک برآید، و همچنین هر پیاده که به سیر به خانه شانزدهمین رسد، فرزین شود.

باب حکمای روم
رقعه [ای] ساختند بر شکل دایرۀ اوّل. دایره را حصن ساختند که اگر شاه را اندیشه [ای] بود، به سیر، خویشتن را درین حصن اندازد تا از خصم ایمن شود، بدر آید و کار کند و چهار دایره بر بالای حصن کشیدند به هشت قسمت کردند. همان شصت و چهار خانه آمد و تعبیه اش از جانبین بکردند شاه و فرزین بر کنار نهادند دو فیلها در پیش نهادند و فرسها در پیش فیلها نهادند و رخها در پیش فرسها به کنار حصن نهادند و پیادگان را چهار بر میمنه و چهار بر میسره در طول بداشتند از جانبین. و درین تعبیه قلب و جناح و میمنه و میسره ظریفترست و سیر و ضرب بر شطرنج قدیم است و هر پیاده که به سیر به نهایت خانه های خصم رسد، از جانبین فرزین شود، در مقابل خانه خویش. مثلاً هر گه که پیاده شاه به نهایت خانه شاه خصم رسد، فرزین شود؛ و جمله را هم برین نسق است، و فیلها هر چهار برهم می باشند و یکدیگر را ضرب کنند، و چون شاه در حصن بود، نه او کس را ضرب کند و نه کسی او را بر انگیزاند،




باب دوم که رومیان نهادند
هشت عدد آلت بر شطرنج قدیم زیادت کردند: چهار اسد و چهار پیاده و اسد را بعضی شتر کنند؛ و رقعه [ای] ساختند، ده در ده؛ چنانک صد خانه باشد و در زوایا چهار حصن ساختند، بیرون از صد خانه. و تعبیه هم بر قاعه شطرنج قدیم است و سیر و ضرب همچنان و اسدها را در زوایا نشاندند؛ و سیر و ضرب اسدها بر زوایاست، چون سیر فیل الّا آن است که فیل یک خانه بگذارد و به دوّم رود و اسد دو بگذارد و به سوم رود، و فیلها به هم نرسند و اسدها ملاقی اند، به هم رسند؛ و یکدیگر را ضرب کنند و این چهار خانه حصن که بر زوایاست، چون شاه را اندیشه [ای] باشد، به سیر درین خانه رود؛ و اگرچه شاه خصم به سیر محاذی وی شود، باک ندارد؛ و اگر آلتی دیگر از آن خصم در پهلوی وی افتد، او را ضرب نتواند کرد تا آن گاه که آمن شود و بدر آید؛ نه او کس را ضرب کند و نه کس او را بر انگیزاند که این خانههای حصن خود خارج بساط و رقعه اند؛ و درین دو باب که رومیان نهادند، حکمت بسیار است؛ و تعبیه بساط دایره معرکه گاهی سخت است چنانکه چون در آن جا تأمل کند، قلب و جناح و میمنه و میسره همه معلوم شود، و درین خانه ها حصون حکمت آن است که ملوک را از مقامی حصین ناگزیر است، خاصه به وقتی که دشمن چیره شود که آن جا روند و بباشند تا کار به مراد شود، باز بیرون آیند؛ و نیز تا کار برآمدن ملوک را نیست که به نفس خود حرکت کنند که چون پادشاه بر جای باشد، لشکر خود بر جای ماند. چه گفته اند مصراع: هزار کبک ندارد دل یکی شاهین، پس بر ملوک روزگار واجب است احتیاط کردن هم مصلحت خویش و هم مصلحت رعایا [را] که ثبات ملوک ثبات و کون عالم و عالمیان است، و حکمای ماضی -قدّس الله ارواحهم- گفته اند که مثال ملوک چون مرکزست و لشکر و رعایا چون محیط دایره؛ پس دایره را چون مرکز بر جای باشد، محیط بر جای ماند، و اهل روم که این خانه های حصون نهادند، این را نهادند تا ملوک احتیاط واجب دانند.
و شطرنج قدیم مردی حکیم نهاد. او را صصبه بن باهر الهندی گفتندی؛ و قصه آن درازست. مقصود دانستن است و آنکه چه حکمت نهادند، و اگرچه درو فواید بسیارست و مصالح بی شمار غرض کلى نهاد حرب است. پیادگان را از آن در پیش داشت که پادشاه در میان باید به لشکر استوار؛ و فرزین از بهر آنکه وزیرست هم پهلوی وی؛ و فیلان در پهلوی ایشان از آنند تا استظهار ایشان باشند و اسپان در پهلوی فیلان به جای سواران تا دوانند و حرب کنند به جای مبارزان و رخها بر کناره از آن اند تا مبارزان را جای فراخ باشد و کار توانند کرد؛ و پیاده از بهر آن یک خانه رود تا از سوار دور نماند و شاه از آن یک خانه رود که روا نیست او را حرب کردن و دور رفتن؛ و فرزین را همچنین و قوت او از شاه از بهر آن است که شاه به تدبیر او کار کند و ملک به تدبیر وزیر بکارست؛ و پیلان به دو زوایا از آن روند که استواری ازیشان است تا از دور بایستند و آلات نگاه دارند؛ و رفتار اسپ به دو خانه ازبهر آن است که سواران باید که به هر جای توانند رسید، و پیاده که فرزین می گردد از آن است که چون پیاده را در حرب چندان قوت بود و عقل دارد که پیش لشکر رود و خویشتن را حفظ کند تا از همه بگذرد و هلاک نشود وزارت را سزاوار باشد.
و آن کس که شطرنج بازد، باید که قصد شاه مات کند و هر دست که بازد، جد کند تا بهتر بازد و همه بازیها بیند و به همه خانه ها نگاه کند و منصوبها یاد گیرد و شطرنج بازی از بهر حکیمان و خداوندان فهم و خاطرهای تیزست. جهد باید کردن تا نیکو بازد؛ چه هر آن که بد بازد، هیچ بهانه نباشد الّا عجز؛ و آن که گوید بد باختم چنانکه به حکایت آورده اند که مامون خلیفه نرد باختی. گفتی اگر بمانم گویم کعبتین بد آمد؛ اما اگر شطرنج بد بازم، چه گویم جز آنک بد باختم، اگرچه عقل و سروری و پادشاهی و مهتری آن است که خسرو پرویز گزید که او هرگز نرد نباختی و به شطرنج مشغول بودی. او را گفتند چرا نرد نبازی؟ گفت همه جهان باید که حاجت از من خواهند من چون حاجت از استخوانی مردار خواهم. شطرنج به قوّت خاطرست و نمودار پادشاهی، و ابن الرومى خوش گوید در وصف شطرنج، شعر:
ارضٌ مُربعهٌ حَمْرَاهُ مِنْ آدَم / مَا بَینَ شَخْصِینِ مَوْصُوفَینِ بِالْکرَم
تذکّرا الْحَرْبَ فَاحْتَالا لَهَا شَبَهَاً / مِنْ غَیرِ أَنْ یعْبَثَا فِیهَا بِسَفْک دَم
هذا یغیرُ عَلَى هذا وَ ذَاک عَلَى / هذا یغیرُ وَ عَینُ الحَرْبِ لَمْ تَنم
فَانظُرْ إِلَى خَیل جَاشَتْ بِهَا هِمَم / مِنْ عَسْکرَینِ بِلا طَبَلِ وَلَا عَلَم
ملک تعالى آفتاب اقبال و سایه دولت سلطان عالم پادشاه بنی آدم، شهنشاه اعظم، ملک معظم، کیخسرو بن السلطان قلج ارسلان – خَلّدَ اللهُ مُلْکه – تابنده و پاینده داراد و آسیب چرخ پیر بدین بخت جوان مرساناد و چشم بد به دور باد تا از شطرنج نشاط جوید و به وصیت دعاگوی هرگز به گرو نبازد تا قمار نشود و کراهیت شرع لازم نیاید؛ و در آن کوشد تا به سبب شطرنج نماز فوت نشود که آن گاه مفسدت بر مصلحت بچربد و اثمُهُما اکبَرُ مِن نَفعِهِما مقرّر شود. (راحه الصدور و آیه السرور ص ۴۰۵-۴۱۶)





اصطلاحات شترنگ
شاهرخ: و بسیار افتد که خصم به فرس شاه خواهد. فرس بر رخ نیز باشد. ضرورت شاه باید باختن؛ خصم رخ را ضرب کند. این را شاه رخ خوانند، (راحه الصدور و آیه السرور)
ضرب: نوبت حرکت دادن مهره، زدن
تعبیه: آرایش جنگی
حکم: فرمان دادن
شاه انگیز: بیرون راندن شاه است به وسیله رخ یا پیل یا مهره دیگر، کیش
بیدق: پیاده
پیاده: بیدق
خیل: پیل
فرزین: وزیر
وزیر: فرزین
شهمات: مات شدن شاه
خصم: حریف
نطع: صفحه شترنگ
رقعه: صفحه شترنگ
کتابنما
۱- راحه الصدور و آیه السرور؛ محمد اقبال؛ چاپخانه بریل در لیدن؛ هلند؛ ۱۹۲۱.
۲- ویکی پدیا

