سعید

روزگار مولوی

نظامی

در ادب پارسی، داستان‌پردازی- به‌ویژه داستان‌سُرایی که با سرودن ویس و رامین به خامۀ توانای فخرالدّین اسعد گرگانی در سده‌ پنجم هجری آغاز شده بود – در منظومه‌های پرآوازه‌ جمال‌الدین ابومحمد الیاس بن یوسف، نامی به نظامی گنجه‌ای، به‌اوج خود رسید و چونان یکی از سرده‌های ادبی، نگاه بسیاری از سخن‌پردازان پارسی را به خود درکشید. شمار بسیاری از سرایندگان نیز به گمان آن‌ که با داستان‌سرایی‌ می‌توانند آبرو و آوازه‌ای هم‌پایه‌ نظامی به چنگ آورند، به سرودن داستان‌هایی همانند منظومه‌های او روی آوردند و بازار پیروی از آثار نظامی رو به گرمی نهاد.

آثار نظامی: ارزنده ترین جُنگی که سبب دولتمندی جاویدان داستان‌سرای گنجه شد، پنج دفتر شعر پرآوازه‌ اوست، در پنج وزن گوناگون که به «پنج گنج» نام برآورده و سراینده بر روی هم نزدیک به سی سال از زندگانی خویش را بر سر سرایش و پیرایش آن‌ها گذاشته است.

۱) نخستین منظومه‌ پنج گنج، مخزن ‌اسرار است، در بیست مقاله، راجع به زهد و حکمت و عرفان. نظامی، این درپیوسته را در آغاز کار و در سال‌های جوانی‌اش پرداخت و در آن با گستاخی و بی‌پروایی ویژه جوانان، بر بیدادگران و دورویان و رشک‌بران تاخت. این منظومه‌ اندرزی – اخلاقی که به پیروی از حدیقۀ حقیقت سنایی گفته شده – ۲۲۶۰ بیت دارد و در سال ۵۷۰ هجری و در آستانه‌ چهل سالگی‌ وی سروده شده است.

۲) دومین مثنوی نظامی، خسرو و شیرین نام دارد که به سال ۵۷۶ در ۶۵۰۰ بیت گفته شده و موضوع آن داستان دل‌دادگی خسرو، شاهزاده‌ ایرانی است به شیرین، برادرزاده‌ بانوی ارمن که به راهنمایی شاپور، همدم خسرو، سرانجام به هم می‌رسند و هیچ چیز حتّا سوز و گدازهای شیفته‌وار فرهاد کوه‌کن هم نمی‌تواند آن دو را از یک‌دیگر بگسلد.

۳) داستان لیلی و مجنون سومین منظومه‌ پنج گنج نظامی است که در سال ۵۸۴ به فرجام آمد و موضوع آن ماجرای دل‌باختگی قیس – معروف به مجنون از تیره بنی‌عامر – است به دخترک همسال او لیلی که ناخواسته به عقد مردی به نام ابن‌سلام درمی‌آید. بعد از این رخداد، قیس سر به بیابان می‌گذارد و دیوانه و شیدا می‌شود. در این میان، لیلی، کام نایافته می‌میرد و مجنون نیز چون بر خاک او گذر می‌کند، «ای دوست» می‌گوید و جان به جان آفرین وامی‌سپارد.

۴) هفت پیکر یا هفت گنبد که گاهی بهرام‌نامه نیز خوانده شده، چهارمین داستان پنج گنج نظامی است که سخن‌پرداز گنجه، آن را به سال ‎۵۹۳ در ۵۱۳۶ بیت ‏ پرداخته است.

۵) واپسین مثنوی از پنج گنج نظامی، اسکندرنامه است که به دو بخش می‌شود: شرف‌نامه و اقبال‌نامه. این دفتر که سرگذشت اسکندر و کارهای اوست، مجموعا ۱۰۵۰۰ بیت را در بر دارد و نظامی واپسین بازنگری را به سال ۵۹۹ در این کتاب کرده است.

افزون بر پنج گنج، نظامی را سروده‌های دیگری از قصیده و غزل و قطعه است که وحید دستگردی آن‌ها را در جُنگی به نام گنجینۀ گنجوی گرد آورده و در تهران به چاپ رسانیده است.

شعر و اندیشه‌ نظامی: نظامی در زمره‌ گویندگان توانای شعر پارسی است که نه ‌تنها برای خود سبک و روشی ویژه و جداگانه دارد، بلکه تأثیر شیوه‌ او بر شعر پارسی نیز انکارناپذیر است.

ویژگی دیگری که در کار نظامی شایان یادآوری است، این که وی با گشودن این راه و هم‌چنین توجه به پیام‌های اخلاقی و اندرزی – به ویژه در مثنوی مخزن‌ اسرار- تکیه‌گاه تازه‌ای برای سرواد پارسی پدید آورد و نشان داد که سخن‌پرداز می‌تواند چیزهای دیگری غیر از ستایش و توصیف و غزل را در قلمرو شعر بگنجاند. به عبارت روشن‌تر او به سرایندگان پس از خود نمایاند که می‌توان سخن‌ساز بزرگی بود؛ امّا به دربارها و زورمندان وابسته نبود.

از همۀ این‌ها گذشته، طرز سرایش نظامی به استواری لفظ و دقت معنی و خنیایی نغز آراسته است. نظامی هر چند نمونه‌ شیوای کار فخرالدین اسعد گرگانی را در ویس و رامین پیش روی داشته، با زیرکی و جوهرشناسی ویژه خود داستان‌هایی را برای درپیوستن پیش ‌کشیده که بیش‌تر پسند ایرانیان مسلمان است. با آن که وی در نظم مخزن‌ اسرار به حدیقه و در نظم دیگر داستان‌ها – جز لیلی و مجنون – بدون تردید به شاهنامه نظر داشته؛ امّا روی‌هم رفته، به دلیل نوآوری‌هایی که در قلمرو ترکیب و معنی و ساختار داستانی دارد، هرگز نمی‌توان او را وامدار سخنوران پیشین دانست و ذرّه‌ای از پایگاه بلند او در شعر پارسی کاست؛ بلکه برعکس باید گفت دولت جاویدی که در قلمرو داستان‌سرایی پارسی برای وی به دست آمده، امروز نیز هم‌چون گذشته پاینده و شکوهمند مانده است.

زندگی این سخن‌سرای بزرگ سرانجام در تنهایی و گوشه‌نشینی به سال ۶۰۸ هـ.ق. به سر آمد و در شهر گنجه به خاک سپرده شد. نمونه‌هایی از شعر او را می‌آوریم.

قلمرو زبانی: کردگار: آفریدگار / بُوَد: باشد / قلمرو ادبی: دل: مجاز از آدمی

بازگردانی: عمرت را با خشنود کردن مردم بگذراند تا خداوند از تو خشنود شود.

پیام: یاری مردم

قلمرو زبانی: طلب: بخواه (فعل امر) / قلمرو ادبی: سایه طلبیدن: کنایه از اینکه زیر مهر و نواخت بودن / رنج و راحت: تضاد / خورشیدسوار: استعاره از انسان های معنوی و والا

بازگردانی: خواهان مهر و نواخت انسان های معنوی باش. رنج و سختی را برای خودت و راحتی را برای دوستانت بخواه.

پیام: در پی خدامردان بودن

قلمرو زبانی: تات: تا تو را / قلمرو ادبی: درد، درمان: تضاد

بازگردانی: درد دوستانت را بستان و درمان به دردهایشان بده تا تو را به فرماندهی و بزرگی برسانند.

پیام: یاری دیگران

قلمرو زبانی: مهر: عشق و مهربانی / قلمرو ادبی: مهر و کین؛ گرم و سرد: تضاد / چون مه و خورشید: تشبیه، جانبخشی

بازگردانی: از عشق گرم شو و از کینه و انتقام سرد باش. مانند ماه و خورشید جوانمرد باش.

پیام: دوری از کینه و نزدیکی به عشق

قلمرو زبانی: که: کس / قلمرو ادبی: روی بدو باز کرد: کنایه از اینکه خوبی به او روی می کند؛ جانبخشی

بازگردانی: هر کس برای نیکی کردن کاری را آغاز کرد، نیکی او به او بازخواهد گشت.

پیام: نیکوکاری

قلمرو زبانی: قیاس: سنجش، ارزیابی / قلمرو ادبی: گنبد گردنده: استعاره از آسمان و گیتی / نیکی و بدی: تضاد

بازگردانی: با توجه به تجربه، این جهان نشان داده است که نیکی و بدی هیچ کس را فراموش نمی کند.

پیام: ماندگاری کارو کنش ما

قلمرو زبانی: درآوردن: داخل کردن / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن [ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن] / چون یکی کوه: تشبیه

بازگردانی: فرهاد را چون یکی کوه از در درآوردند. از عقبش گروهی انبوه افتاده بودند.

پیام: درآمدن فرهاد

قلمرو زبانی: محنت: اندوه / حذف به قرینه معنایی: گرفته [بود] / اندر: در / بر: آغوش / قلمرو ادبی:

بازگردانی: او بسیار اندوهگین بود و سرگشته و هاج و واج.

پیام: اندوهگنی فرهاد

قلمرو زبانی: بی‌قراری: نداشتن آرامش / به زاری: به سختی / قلمرو ادبی: بگریسته دوران: جانبخشی یا دوران مجاز از مردم دوران

بازگردانی: از رویش بی‌قراری پیدا بود و روزگار به سختی بر او می گریست.

پیام: همدردی مردم

قلمرو زبانی: پنجه کردن: پنجه زدن / اندر: در / قلمرو ادبی: چو شیران: تشبیه / تخت، سخت: جناس

بازگردانی: نه به خسرو نگه کرد و نه به تخت. مانند شیر سخت به زمین پنجه زد.

پیام: بی توجهی فرهاد به خسرو

قلمرو زبانی: پروا: توجه / خسرو: منظور خسروپرویز است / قلمرو ادبی:

بازگردانی: غم شیرین چنان از خود بی خودش کرده بود که توجهی به خود یا به خسرو نداشت.

پیام: بی پروایی فرهاد

قلمرو زبانی: ملک: شاه / نواختن: نوازش کردن / گام: قدم / نثار: شاباش / قلمرو ادبی:

بازگردانی: شاه فرمود تا او را نوازش کردند و در هر گام شاباش بر سرش بریزند.

پیام: مهر و نواخت فرهاد

قلمرو زبانی: بالا: قد / پیل‌بالا: بلند و بزرگ به اندازه قد پیل / قلمرو ادبی: پیل‌بالا: تشبیه، بزرگنمایی

بازگردانی: آن پیل‌بالا را نشاندند و به پایش به اندازه یک فیل طلا ریختند.

پیام: بزرگداشت فرهاد

قلمرو زبانی: گوهر: جواهر / زر: طلا / قلمرو ادبی: زر و خاک: تضاد / ز گوهرها زر و خاکش یکی بود: کنایه از اینکه به چیزی توجه نداشت

بازگردانی: در دل پاک فرهاد مانند جواهر دردانه فقط یک نفر بود. زر و خاک در نظر او یکسان بود.

پیام: عشق پاک فرهاد

قلمرو زبانی: درج: گوهردان / قلمرو ادبی: چشم آمدن: کنایه از توجه کردن / درج گوهر: استعاره از دهان / گوهر: استعاره از دندان / لب: مجاز از دهان / لب گشودن: کنایه از سخن گفتن

بازگردانی: هنگامی که خسرو دید فرهاد توجهی به طلا ندارد، آغاز کرد به سخن گفتن.

پیام: بی توجهی فرهاد

قلمرو زبانی: ساز دادن: آماده کردن / قلمرو ادبی: ساز، باز: جناس

بازگردانی: هر نکته ای را که خسرو پیش می کشید، فرهاد جوابش را هم با نکته ای می‌داد.

پیام: حاضرجوابی فرهاد

قلمرو زبانی: ملک: سرزمین، کشور، مملکت / دار ملک: پایتخت / آشنایی: عشق / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن [ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن] (رشته انسانی)/ دار ملک آشنائی: اضافه تشبیهی (عشق پایتخت است.) / جناس: بار، دار

بازگردانی: (خسرو) برای نخستین بار به فرهاد گفت: کجایی هستی؟ فرهاد گفت از پایتخت عشق هستم.

پیام: عشق فرهاد

قلمرو زبانی: صنعت: پیشه، کار، حرفه / اندُه: اندوه، غم / قلمرو ادبی: جناس: آن، جان؛ جا، جان / خرند، فروشند: تضاد / واژه‌آرایی: بگفت / واج‌آرایی «ن» / انده خرند، جان فروشند: استعاره پنهان (اندوه مانند کالایی است که آن را می‌خرند) / انده خریدن: کنایه از تحمّل کردن غم واندوه/ جان فروختن: کنایه از جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: مردم در آن شهر کاری دارند؟ فرهاد گفت: غم عشق را می‌خرند و جانشان را بر آن عشق می‌دهند.

پیام: جانفشانی دلشده

قلمرو زبانی: عشقباز: عاشق / نیست (نخست): وجود ندارد [فعل تام] / نیست (دوم): نمی‌باشد [فعل اسنادی] / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بگفت / واج‌آرایی «ن» / جان فروشی: کنایه از جان دادن، جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: جان فروشی کار درست و باادبانه‌ای نیست. فرهاد گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان شگفت نیست.

پیام: جانفشانی دلشده

گوشزد: اگر «الف»اضافی باشد، درآن صورت می‌تواند یکی از معانی زیر را داشته باشد: 

۱) الف دعا: منشیندا ۲) الف ندا: خدایا ۳) الف میانوند: کشاکش ۴) الف مناظره: گفتا ۵) الف بزرگداشت: بزرگا مردا ۶) الف مبالغه: خوشا   

قلمرو زبانی: از دل: از ته دل / سان: گونه / حذف فعل به قرینه لفظی: می‌گویم / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: دل / بگفت، می‌گویی: همریشگی (رشته انسانی) / جناس: سان، جان /

بازگردانی: (خسرو) گفت: آیا از صمیم دل عاشق شده ای؟ فرهاد گفت: تو می‌گویی که من از صمیم دل عاشق شده ام، ولی من سراسر وجودم عاشق اوست.

پیام: شدت عشق فرهاد

قلمرو زبانی: مهر: عشق / خفته: خوابیده / حذف جمله به قرینه لفظی: دل از مهرش پاک می‌کنم./ قلمرو ادبی: خفته در خاک: کنایه از مرده / واژه‌آرایی: بگفتا، بگفت / جناس: پاک، خاک / دل از مهر کسی پاک کردن: کنایه از فراموش کردن عشق کسی / خاک: مجاز از گور

بازگردانی: (خسرو) گفت: کی از عشق شیرین صرف نظر می‌کنی؟ (فراموشش می‌کنی؟). فرهاد گفت: آن زمان که بمیرم.

پیام: شدت عشق فرهاد

قلمرو زبانی: آنِ: مال / زو: از او / مرجع «این»: یاد نکردن / قلمرو ادبی: جناس: او، زو / واژه‌آرایی: بگفت / واج‌آرایی «ن»/ پرسش انکاری در مصراع دوم

بازگردانی: (خسرو) گفت: شیرین مال من است. دیگر به فکر او نباش. فرهاد بدبخت گفت: منِ بیچاره این کار را هرگز نمی‌توانم نکنم. (هرگز نمی‌توانم او را فراموش کنم. )

پیام: خاموشی فرهاد

قلمرو زبانی: عاجز: ناتوان، درمانده / نیامد: نبود / صواب: درست، پسندیده، مصلحت (هم‌آوا؛ ثواب: پاداش) / جهش ضمیر در مصراع دوم (بیش پرسیدن از او درست نبود) [مرجع آن، خسرو است.]/ قلمرو ادبی: جناس: جواب، صواب / تضاد: جواب، پرسیدن

بازگردانی: هنگامی که خسرو از حاضرجوابی فرهاد درمانده شد، درست ندید که از او بیشتر پرسش کند.

پیام: درماندگی خسرو در مقابل فرهاد

قلمرو زبانی: خاکی و آبی: هر هستومند ساخته شده از خاک و آب [ی: نسبت] / «ی» در «حاضرجوابی»: حاصل مصدر/ قلمرو ادبی: آبی و خاکی: مجاز از انسان یا هر جانداری، تناسب

بازگردانی: (خسرو) به دوستانش گفت: درمیان جانداران، هیچ موجودی را به این حاضرجوابی ندیده ام.

پیام: حاضرجوابی فرهاد

سعید جعفری

گزارش زندگانی فریدالدین عطار نیشابوری هم با وجود افسانه‌ها و کرامت‌های بسیاری که از او بر سر زبان‌هاست، در گرد و غباری از تیرگی و ناشناختگی فرورفته است. همین‌ اندازه می‌دانیم که در حدود سال ۵۴۰ هجری در کدکن، یکی از روستاهای نیشابور دیده به گیتی گشود و پدر و مادرش تا پایان روزگار جوانی وی زنده بوده‌اند. خود او در آغاز، پیشه‌ پدری خویش را که داروفروشی (عطاری) بود، برگزید و در داروخانه به پیشه درمانگری پرداخت و چنان که خود می‌گوید، هر روز کسان بسیاری نزدش درمان می‌شده‌اند:

به داروخانه پانصد شخص بودند / که در هر روز نبضم می‌نمودند

قلمرو ادبی: نمودن: نشان دادن / قلمرو ادبی: نبضم می‌نمودند: کنایه از معاینه شدن

بازگردانی: هر روز در داروخانه ام پانصد بیمار می آمدند و نبضشان را به من نشان می‌دادند و معاینه می شدند.

گویا در اندیشه‌ عطار هم – به مانند سنایی – آمادگی بایسته برای دگردیسی روحی و انتقال به نگرشی تازه‌ از زندگی وجود داشته و همین آمادگی در سال‌های میانی زندگانی، وی را شناسامردی آزاده و حقیقت‌بین و بی‌نیاز گرداند؛ به‌گونه‌ای که نیمه‌ دوم زیست او بیش‌تر به نگارش کتاب و سرودن شعرهای ژرف و پرمعنا گذشته است. سالمرگ عطار به درستی دانسته نیست که البته نباید از سال ۶۱۷ هجری دیرتر باشد. برخی نوشته‌اند که او در تاخت و تاز خانمان‌سوز مغولان به نیشابور جان باخت که برای آن هم دلیل تاریخی استواری در دست نیست.

آثار عطار: جُنگ چامه‌ها و چکامه‌های عطار که بیش‌تر آن‌ها عرفانی است و دارای درونمایه‌های بلند درویشانه. این جُنگ، با نام دیوان عطار چند بار چاپ شده است.

از میان مثنوی‌هایی که بی‌گمان از اوست، می‌توان به کتاب‌های زیر نمونش کرد:

۱) منطق طیر: این مثنوی که حدود ۲۶۰۰ بیت دارد، ارزنده‌‌ترین و برجسته‌ترین مثنوی عطار و یکی از نامی‌ترین مثنوی‌های تمثیلی پارسی است. این کتاب که می‌توان آن را «حماسه‌ای عرفانی» نامید، داستان گروهی از مرغان است که برای جستن و یافتن سیمرغ – که فرمانروای آن‌هاست – به راهنمایی پوپک (هدهد) به راه می‌افتند و در راه از هفت بیابان سهمگین می‌گذرند. در هر بیابان گروهی از مرغان از راه بازمی‌مانند و به بهانه‌هایی پا پس می‌کشند تا این که پس از گذار از این بیابان‌های هفت‌گانه – که بی‌ مانند به هفت‌خان رستم و اسفندیار نیست – سرانجام از گروه انبوه مرغان که در جست‌وجوی «سیمرغ» اند، تنها «سی مرغ» به جا می‌مانند و چون به خود می‌نگرند درمی‌یابند که آن چه بیرون از خود می‌جسته‌اند، اینک در وجود خود آن‌ها بوده است. منظور عطار از مرغان، رهروان و منظور از «سی مرغ» مردان خداجویی است که پس از عبور از مراحل هفت‌گانه‌ رهروی – یعنی طلب (خواست)، عشق(شیفتگی)، معرفت(شناخت)، استغنا(بی‌نیازی)، توحید(یک‌تایی)، حیرت (سرگشتگی)، فقر(تهیدستی) و فنا(نیستی) – سرانجام حقیقت را در وجود خویش به نمود می‌آورند.

۲) الهی‌نامه: این کتاب، جُنگی است از داستان‌های گوناگون کوتاه و مبتنی بر گفت و شنود پدری با جوانکان خود که بیهوده در جست‌وجوی چیزهایی برآمده‌اند که حقیقت آن‌ها با آن‌چه توده مردم از آن‌ها می‌فهمند، همسانی ندارد.

۳) مصیبت‌نامه: از دیگر جُنگ‌های ارزشمند عطار، مصیبت‌نامه است، در بیان دشواری‌ها و گرفتاری‌های روحانی رهرو و دربرگیرنده حکایت‌های فرعی بسیار که هر کدام از آن‌ها جداگانه نیز تهی از دستاورد و سود نیست. در این دفتر شعری، پیر نیشابور خوانندگان را زنهار می‌دهد که فریفته‌ چهره و ظاهر نشوند و پس‌پشت لفظ و ظواهر امر به حقیقت و معنی بنگرند.

۴) مختارنامه: عطار یکی از سخن‌گسترانی است که به سرودن چارانه‌های استوار و ژرف عارفانه و اندیش‌ورزانه سرشناس بوده است. چارانه‌های وی گاهی به چارانه‌های خیام، ترانه‌ساز همشهری او، بسیار نزدیک است و به همین سبب بسیاری از این چارانه‌ها را بعدها به خیام بازخوانده و در مجموعه‌ ترانه‌های وی درنگاشته‌اند. همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار جداسازی و تفکیک ترانه‌های این دو سخنور بزرگ نیشابور را دشوار می‌سازد.

۵) تذکره اولیا: عطار هم از آغاز جوانی به سرگذشت شناسامردان و جاه و جایگاه پیران درویش، دل‌بستگی فراوانی داشته است. همین دلبستگی سبب شده است که او سرگذشت و داستان نود و هفت تن از خدامردان و پیران خانقاه‌نشین را در کتابی به نام تذکره اولیا (سرگذشت‌نامه عارفان) گرد آورد. پیش از او جلّابی هجویری در کتاب کشف محجوب و عبدالرحمان سلّمی در طبقات صوفیه نیز چنین کاری را انجام داده‌ بودند و این دو اثر صرف نظر از پیشگامی و دیرینگی‌شان در نوع خود ارزنده و ارزشمندند؛ لیکن تذکره اولیای عطار نزد پارسی‌زبانان آوازه و ارج و ارز بیش‌تری یافته است. این کتاب در سال‌های پایانی سده‌ ششم یا سال‌های آغاز سده‌ هفتم هجری نگاشته شده است. بخشی از این کتاب را که درباره کشتن منصور حلاج است، با هم می‌خوانیم:

« آن قتیل فی الله فی سبیل الله، آن شیر بیشهٔ تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقهٔ دریای مواج، حسین منصور حلاج رحمهالله علیه …. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دین بود، بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد؛ چنانکه اول به تستر آمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود؛ پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود؛ پس به بصره شد و به عمروبن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود؛ پس یعقوب اقطع دختر بدو داد. بعد از آن عمربن عثمان ازو برنجید. از آنجا به بغداد آمد پیش جنید؛ و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود. چندگاه در صحبت او صبر کرد؛ پس قصد حجاز کرد و یک سال آنجا مجاور بود. باز به بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید. جنید جواب نداد و گفت: زود باشد که سر چوب پاره سرخ کنی. گفت: آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم، تو جامهٔ اهل صورت پوشی؛ چنانکه آن روز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت، جنید در جامهٔ تصوف بود؛ نمی‌نوشت و خلیفه گفته بود که خط جنید باید. جنید دستار و دراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که نحن نحکم بالظاهر یعنی بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است؛ امّا باطن را خدای داند؛ پس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت. متغیر شد و بی‌اجازت به تستر شد و یک سال آن جا بود؛ و قبولی عظیم پیدا شد و او هیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند. عمروبن عثمان در باب او نامه‌ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آنجا دل بگرفت. جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا درپوشید و به صحبت ابناء دنیا مشغول شد؛ امّا او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد و در آن مدّت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر می‌بود و بعضی به سیستان. باز به اهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت؛ و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن می‌گفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند؛ پس مرقع درپوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقه پوش با او بودند. چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد؛ پس از آنجا باز به بصره آمد. باز به اهواز آمد؛ پس گفت: به بلاد شرک می‌روم تا خلق به خدای خوانم به هندوستان رفت؛ پس به ماوراءالنهر آمد؛ پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت…..

نقل است که شبلی را روزی گفت: یا ابابکر دستی بر نه که ما قصدی عظیم کرده‌ایم و سرگشتهٔ کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در پیش داریم. چون خلق در کار او متحیر شدند، منکر بی‌قیاس و مقرّ بی‌شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او دیدند زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند، از آنکه می‌گفت: انا الحق. گفتند: بگوی هو الحق. گفت: بلی همه اوست شما می‌گوئید که گم شده است، بلکه حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد. جنید را گفتند این سخن که منصور می‌گوید تأویلی دارد. گفت: بگذارید تا بکشند که نه روز تأویل است؛ پس جماعتی از اهل علم بر وی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند. علی ابن عیسی را که وزیر بود بر وی متغیر گردانیدند. خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند، او را به زندان بردند یکسال؛ امّا خلق می‌رفتند و مسایل می‌پرسیدند. بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند.»

بی‌گمان، عطار از سخنوران بزرگ زبان پارسی است که خود به درجه‌ والایی از شناخت دست یافته است. او آن‌چه را که سنایی در آغاز کار از سرمایه‌های عرفانی به گستره شعر پارسی افزود، با والایی و برجستگی ویژه ای به کمال نسبی خود نزدیک ساخت و اگر بگوییم که عطار حتّا برای مولانا جلال‌الدّین راه رسیدن به اوج عارفانه‌ای را که در مثنوی و غزلیّات شورانگیز شمس می‌بینیم، هموار کرده است، سخنی بر گزاف نگفته‌ایم.

نمونه‌ای از شعر او:

قلمرو زبانی: دریغا: افسوس / قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن [ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن] / درد، درمان: تضاد / بی‌سر و سامان: کنایه از بی کس و بیجاره

بازگردانی: افسوس که درد ما درمان ندارد.‏ افسوس که بی کس و بیجاره بماندیم.

پیام: درد بی درمان

قلمرو زبانی: فلک‌ها: طبقات آسمان / دیری: مدّت درازی / قلمرو ادبی: می‌گردند، سرگردان: اشتقاق یا همریشگی / جانبخشی

بازگردانی: افسوس که در این حیرت، طبقات آسمان نیز دیری است که ‏ سرگردان می‌گردند.

پیام: سرگشتگی

قلمرو زبانی: بس: بسیار / حذف فعل «است» به قرینه معنایی / قلمرو ادبی: سر، پایان: تضاد / دور، در: جناس

بازگردانی: افسوس که در این ره، راهی بسیار دور می‌بینم که نه آغازش پیدا ست و نه پایانش.

پیام: بی کرانگی راه عشق

قلمرو زبانی: جانان: دلبر / دردا: به معنای رنج می‌کشم / قلمرو ادبی: واژه آرایی: جانان، جان/ واج آرایی «ن»

بازگردانی: چو نه دلبر خواهد ماند و نه جان. ای دریغ که از دوری جان و جانان رنج می‌کشم.

پیام: نابودی همه چیز

قلمرو زبانی: وصل: رسیدن، رسش / هجران: دوری / قلمرو ادبی: همچون باد: تشبیه / وصل، هجران: تضاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا