درباره ابوالفضل بیهقی

بیهقی

«می‌خواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم …. و من که این تاریخ پیش گرفته‌ام، التزام این قدر بکرده‌ام تا آن چه نویسم، یا از معاینه من است یا از سماع درست از مردی ثقه »

در میانه‌ دوره‌ای که ترکان در پهنه کشمکش‌های سیاسی و نژادی پیروز شده و با همدستی خلیفگان بغداد، حکومت‌های محلی ایرانی‌تبار را کنار زده بودند. کتابی به زبان پارسی نگاشته شد که هر چند پس از عبور از مرحله‌ مسائل قومی و ملّی – دست کم بدان‌گونه که برای فردوسی مطرح بود – جانبدار ترکان و ترویج‌گر حکومت ایشان به‌شمار می‌رفت، بهتر از هر کتابی ناراستی‌ها و کم و کاست‌های سیاست و اندیشه‌ ایشان را هویدا می‌ساخت. این کتاب «تاریخ بیهقی» اثر ابوالفضل بیهقی، دبیر نامه‌نگار غزنویان بود.

بیهقی در سال ۳۸۵ هـ.ق. در روستای حارث ‌آباد بیهق (سبزوار کنونی) زاده شد و پس از دانش‌اندوزی در نیشابور به دیوان نامه‌نگاری سلطان محمود راه یافت. او هنگام کار در دستگاه غزنویان، بسیاری از رخدادها را از نزدیک دید و به همین دلیل بر آن شد که تاریخ غزنویان را بنویسد؛ پس با دقت و گسترده، سراسر جزئیّات رخدادهای روزگار حکومت خاندان سبکتکین را – از شکل‌گیری دولت غزنوی تا اوایل روزگار سلطان ابراهیم بن مسعود – در سی پوشینه (مجلّد) به رشته‌ نگارش درآورد. دریغ که کتاب بیهقی به‌طور کامل به دست ما نرسیده و بخش‌های بسیاری از آن ناپدید شده است.

آنچه از تاریخ بیهقی مانده، درباره روزگار حکومت سلطان مسعود غزنوی (حکومت ۴۲۱-۴۳۲) است که با چیرگی سلجوقیان بر غزنویان پایان می‌پذیرد و به همین سبب به تاریخ مسعودی نیز نام برآورده است. بیهقی در سراسر حکومت مسعود از جزئیات امور آگاه بود؛ در جنگ‌ها و سفرها شرکت داشت و به خاطر پیشه خود از همه امور پنهانی و زدوبندهایی که میان دولتمردان در جریان بود، سر درآورد. رویدادهایی را هم که خود، به چشم ندیده بود، از راست‌گویان و درست‌کرداران بازگفته و در نتیجه توانسته است از کتاب خویش گنجینه‌ای از رویدادها و اطلاعات جزئی تاریخی و دقیق بسازد؛ تا آنجا که از این نظر، کتاب او در میان همه آثار تاریخی پارسی و حتی عربی بی‌همتا و بیتا از آب درآمده است. ابوالفضل بیهقی تنها تاریخ‌نگار راست‌گفتار و بلندپایه نیست؛ بلکه نویسنده‌ای توانا و چیره‌دست نیز است. این امتیاز هم در میان آثار زبان پارسی به تاریخ بیهقی منحصر می‌ماند. قدرت نویسندگی بیهقی و توانایی او در قلمرو امکانات زبان پارسی از یک سو و امانتداری و دقت وی در جزئیات و پیوند دادن رخدادهای مرتبط به یکدیگر، سبب شده است که کتاب او به صورت داستانی بسیار گیرا و دل‌چسب درآید.

در تاریخ بیهقی خویش‌کاری و زبان آوری و ایمان به کار، دست به دست هم داده و اثری را پدید آورده که شیوایی طبیعی زبان پارسی را در خود بازتابانده است. سرتاسر تاریخ بیهقی و لابه لای رویدادهای آن پر است از اندرز و پند و سخنان خردمندانه که خواننده را هر دم به خود درمی‌کشد و او را بر آن می‌دارد تا در آن چه خوانده است، باریک‌بین باشد و خرد خویش را برای دریافت دستاوردهای اخلاقی آن به کار اندازد. در جایی درباره خرد خداداد، بدین گونه سخن می‌گوید:

«و هر بنده که خدای عزّوجل او را خردی روشن عطا داد و با آن خرد که دوستِ به حقیقت اوست، احوال عرضه کند و با آن خرد، دانش یار شود و اخبار گذشتگان را بخواند و کار زمانه خویش نگاه کند، بتواند دانست که نیکوکاری چیست و بدکرداری چیست و سرانجام هر دو خوب است یا نه و مردمان چه گویند و چه پسندند و چیست که از مردم یادگار ماند نیکوتر.

و بسیار خردمند باشد که مردم را بر آن دارد که بر راه صواب بروند، امّا خود بر آن راه که نموده است، نرود و چه بسیار مردم بینم که امر به معروف کنند و نهی از منکر و گویند بر مردمان، که فلان کار نباید کرد و فلان کار بباید کرد و خویشتن را از آن دور بینند. هم‌چنان که بسیار طبیبان‌اند که گویند فلان چیز نباید خورد که از آن چنین علّت به حاصل آید و آن گاه از آن چیز بسیار بخورند؛ و جمعی نادان که ندانند که غور و غایت چنین کارها چیست، چون نادان‌اند، معذورند ولکن دانایان که دانند، معذور نیستند.»

این‌گونه دریافت‌ها و برداشت‌ها، کتاب بیهقی را تا حدود زیادی به شاهنامه نزدیک کرده است.

چکیده: هر دگرگونی سیاسی، سبب دگرگونی ادب و پدید آمدن سبک تازه‌ای می‌‌شود. پس از اینکه دودمان سامانی از میان رفت و دودمان غزنوی سر بر آورد، زمینه برای دگرگونی سبک فراهم شد. سامانیان ایرانی بودند و از زبان پارسی پشتیبانی می‌‌کردند؛ ازین رو نثر این دوره از واژه‌های پارسی سرشار است؛ امّا غزنویان از تیره‌های ترک به شمار می‌رفتند. ترکان غزنوی در دربار سامانیان پرورش یافته و با آیین‌ها و فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند. این خاندان در میان پارسی‌زبانان می‌زیستند و در پی مشروع نشان دادن پادشاهی خود بودند. پس نیاز داشتند، دین اشعری را رواج دهند؛ دربار خود را دست نشانده خلیفگان به شمار آورند؛ جنبش‌های شعوبی را از میان ببرند و زبان عربی را ببالانند و کم‌کم آن را جانشین زبان پارسی کنند. نثر ساده نیمه فنی بازتاب این اندیشه است. نثر ساده نیمه فنی، نثر ساده‌ای است که به نثر فنی نزدیک می‌شود. در نثر ساده نیمه فنی، شعر عربی رخنه کرده است. واژه‌های تازی افزایش یافته و چینش واژه‌ها از نثر عربی اثر پذیرفته است.

ما در این جستار نخست چکیده‌ای از تاریخ ایران پیش از بیهقی را برمی‌رسیم؛ سپس روشن می‌داریم که سیاست‌گذاری‌های زبانی دربار سبب شکل گیری نثر نیمه فنی و رخنه واژگان عربی شد و نمی توان رخنه وامواژه‌های تازی را فرایند طبیعی زبان به شمار آوریم؛ همچنین سبک بیهقی و اثرپذیری از زبان تازی اقتضای روزگار غزنوی بوده است.


پیش از بررسی و ارزیابی تاریخ بیهقی نگاهی گذرا به سده‌های پیش می‌‌افکنیم و به بررسی وضع سیاسی – اقتصادی کشور در آن روزگار می‌‌پردازیم و سپس تاریخ بیهقی را می‌‌کاویم؛ زیرا ادب و سخن بس بسیار از دگرگونیهای سیاسی اثر می‌‌پذیرد و دگرگونیهای سیاسی سخت بسیار بر روند سخن اثر می‌‌گذارد. کشوری که خودبسنده است و به دیگران تکیه ندارد، ادب و سخنش خودبسنده و آزاد است. کشوری که خودبسنده نباشد، خواه ناخواه ادبش نیز این وابستگی را می‌‌نمایاند. در روزگاری خلیفگان بغداد بر ایران فرمان می‌‌راندند؛ از این رو بیشتر کتاب‌ها به زبان تازی نوشته می‌‌شد. چندی نیز ترکان و مغولان سروری کردند. در آن روزگار نگارگران ما ، چهره نازک‌بدنان را با چشم‌های بادامی کشیدند و واژگان ترکی و مغولی در زبان ما راه یافت. امروزه فرنگیان پیشاهنگان دانش‌اند، ازین رو واژگان فرنگی  به فراوانی در زبان ما به کار می‌‌رود؛  پس با بررسی وضع سیاسی-اقتصادی، به شناخت ادب و سخن دست خواهیم یافت و علت دگرگونی نثر را خواهیم شناخت. استاد شمیسا در این باره این چنین می‌‌گوید:

«نیروی محّرکه و به اصطلاح موتور تغییر و تحوّلات سبکی، تغییر و تحوّلات سیاسی- اجتماعی- اقتصادی است؛ ازین رو هر گاه در تاریخ با تغییر دولت‌ها و حکومت و زیر و رو شدن نظامات اجتماعی سیاسی روبرو شویم، باید یکی از پیامد‌های آن را که تغییر سبک باشد (نه فقط در ادبیات، بلکه در همه شؤون و امور از قبیل ساختمان‌سازی ، نگارگری و غیره ) در نظر داشته باشیم.» ( سبک شناسی نثر، ص46 )

هنگامی که تازیان پادشاهی ساسانی را درشکستند، و به ایران تاختند، نزدیک  به دویست سال، هیچ اثری از زبان و فرهنگ ایرانی به چشم نمی خورد؛ زیرا فرمانروایی یکسره در دست تازیان بود و کشورداران نیز ایرانی نبودند. از این دویست سال هیچ اثری پارسی بر جای نمانده است؛ ازین رو می‌‌توان این دوره را «روزگار سیاه» نامید. کم‌کم در بخش خاوری ایران، فرمانروایی‌هایی نیمه مستقل پا گرفتند. طاهریان از نخستین خاندان‌هایی‌اند که در خراسان، حکومت ایرانی بر پای کردند. طاهر ذوالیمینین با مأمون، یکی از خلیفگان عباسی، همپیمان شد و فرمانروایی بخش خاوری ایران را در دست گرفت.

پس از این دودمان، صفاریان برپا خاستند . یعقوب لیث صفاری سپاهی گرد آورد و به سوی بغداد تاخت و تا نزدیکی بغداد پیش رفت؛ امّا به دلیل بیماری، از پیشروی بازماند. آورده‌اند که سراینده‌ای به زبان تازی او را ستود. یعقوب از او دلآزرده شد و گفت: سخنی را که من نفهمم، چرا باید گفتن؟! بی درنگ وصیف سگزی که از سخنوران دربار او بود، در ستایش وی این چنین سرود:

ای امیری که امیران جــهان خاص و عام / بنده و چاکر و مولای و سگ‌بند و غلام ( تاریخ ادبیات ج1 ، ص55 )

گویا نخستین شعر وصیف، پس از سال ۲۵۱ ھ.ق. سروده شده باشد. آورده‌اند که وصیف نخستین پارسی‌سراست. پس از او دیگران نیز به پارسی‌گویی روی آوردند.

یعقوب، پور لیث صفاری، رویگر زاده نام آور سیستانی از ایّاران سیستان است که با یارانش انجمن‌های پنهانی برپا کرد و سپاهی گرد آورد و طاهریان را سرنگون ساخت و به سوی بغداد لشگر کشید. در جنگ با بغدادیان واپس نشست و بر آن شد که سپاهی نیرومندتر فراهم آورد و از نو به بغداد بتازد؛ امّا مرگ امانش نداد؛ بیمار شد و در خوزستان درگذشت.

برادرش عمرو پس از درگذشت یعقوب به جای او بر اورنگ پادشاهی نشست. عمرو با اجازه خلیفه استانداری خراسان بزرگ را به دست آورد؛ امّا در جنگ با سامانیان درشکست و گستره فرمانروایی‌اش به سیستان محدود ماند. صفاریان میهن‌دوست و جگرور بودند. یعقوب لیث آیین‌های ایرانی را ارج می‌‌نهاد و سرایندگان را از تازی سرایی بازمی‌‌داشت و از خلیفه عباسی پیروی نمی کرد؛ در روزگار وی زبان دربار پارسی شد و فرهنگ ایرانی نیرو گرفت. استقلال سیاسی، استقلال زبانی را به دنبال آورد. صفاریان به دربار عباسی وابسته نبودند؛ آزاد می‌‌اندیشیدند و در پی خودبسندگی و استقلال؛ پس هیچ انگیزه‌ای برای بزرگداشت زبان عربی در میان نبود. زمینه سیاسی فراهم شده بود تا زبان پارسی که زبان ملی ایرانیان است، پا بگیرد.

در بخش مرکزی ایران بویه‌ایان فرمان می‌‌راندند. این خاندان شیعه در دوره‌ای، آنچنان نیرومند شدند که بغداد را نیز زیر فرمان درآوردند. خلیفگان در این روزگار دست نشانده ایشان‌اند؛ و از نظر سیاسی تنها بازیچه دست ایشان. عباسیان پنهانی از پادشاهان خراسان پشتیبانی می‌‌کردند تا از این راه، پادشاهی بویه‌ایان را سست و کم جان کنند. این ناتوانی عباسیان، زمینه را فراهم کرد تا جنبش‌های ایرانی در استان خراسان پا بگیرد و در پی آن زبان پارسی ببالد. زمینه برای خاندان سامانی آماده بود تا پادشاهی خود را گسترش دهد و از زیر چنبره عباسیان یکسره بیرون بیاید.

نیای بزرگ خاندان سامانی،” سامان خدا” از نوادگان بهرام چوبین بود و در آغاز بهدین؛ سپس اسلام آورد. فرزندش اسد به هارون یاری داد؛ ازین رو مأمون چند شهر از شهرهای خراسان را به او بخشید. سامانیان توانستند، صفاریان را شکست دهند؛ ری و قزوین را نیز بستانند و بر بخشی بزرگ از ایران فرمان برانند. ( تاریخ ادبیات ج1 ، ص65 ) خاندان سامانی از نژادهای کهن ایرانی‌اند. از فرهنگ و آیین‌های ایرانی پشتیبانی می‌‌کنند و پارسی را پاس می‌‌دارند. در روزگار این خاندان، کتاب‌های بسیاری به پارسی برگردانده شد، مانند: ترجمه تاریخ طبری و تفسیر طبری و …؛ از سوی دیگر در این سده خداینامک‌ها از زبان پهلوی به پارسی برگردانده شد. این کار سبب شد تا مردم، فرهنگ و گذشته خود را بشناسند و به آن ببالند. سامانیان خام‌اندیش و خشک‌دین نبودند و هر اندیشه‌ و اندیشمندی را ارج می‌‌نهادند. در دربار سامانی تک دینی رواج نداشت؛ و مردم در گزیدن راه خود آزاد بودند. نثر روزگار سامانی، ساده و سرشار از واژه‌های پارسی است. مردم به گذشته خود می‌‌بالند و به ایرانی بودن خود می‌‌نازند، پس زمینه سیاسی – اجتماعی فراهم بود تا نثر پارسی از گذشته نیرومندتر گردد. دربار سامانی برای پرورش ایران‌دوستان آماده بود؛ در این اوضاع جای شگفتی نیست، اگر به زبان پارسی بیش از پیش ارزش نهاده شود؛ چندی نگذشت که پادشاهی سامانی سر بر نشیب نهاد و به دست بردگان ترک ورافتاد و نابود شد. علت ورچیدگی و شکست این دودمان را در” نیرو گرفتن ترکان در دربار”، “کم سنّ و سالی پادشاه” و “دودستگی میان استانداران و فرماندهان ایرانی” می‌‌توان جُست.

پس از دودمان سامانی، غزنویان بر سر کار آمدند. به سال 393ھ.ق. محمود غزنوی دودمان سامانی را ورانداخت و بر سراسر سیستان و خراسان فرمان راند.  اگرچه غزنویان ترک نژاد بودند؛ امّا در دربار سامانی بالیده و با فرهنگ ایرانی پرورده شده بودند؛ از این رو از شعر و ادب پارسی پشتیبانی می‌‌کردند. دستمزد‌های هنگفت به سخنوران می‌‌دادند و ادب را ارج می‌‌نهادند. روزگار غزنویان نیز از روزگاران درخشان فرهنگ ایرانی به شمار می‌رود. در سده چهارم و پنجم، جنبش‌های علمی پا گرفت و بزرگانی چون پورسینا، ابوریحان بیرونی و خیام رخ نمودند؛ امّا از آنجا که غزنویان سنیّ بودند و دگراندیشی را تاب می‌آوردند، کم کم آزادی اندیشه از میان رفت و تک دینی جای آزاداندیشی را گرفت. با رواج اندیشه‌های اشعری، خردگرایی رنگ باخت و مردم گذشته خود را فراموش کردند؛ و شیعیان در تنگنا افتادند. محمود غزنوی، نیرومندترین پادشاه این دودمان است که دشمنان خود را قرمطی می‌نامید و تک تک ایشان را توشه تیغ می کرد. او خود را وابسته به دربار عباسی می‌‌دانست؛ سنی بود و وابستگی و دلبستگی او به فرهنگ ایرانی کمتر از سامانیان؛ ازین رو زمینه سیاسی فراهم بود تا نثر ساده پارسی به سوی نثر فنی بگراید.

 آربری اشاره کرده است که به وجود آمدن اندیشه‌های التقاطی در دربار محمود و مسعود با سیاست سخت ایشان در مذهب سنت و برقرار کردن پیوند‌های نزدیک با خلافت عباسی موجب تأثیر زبان عرب در علم و ادب گردید. این تأثیرات سبب تفنن و تصّنع در سبک ادبی گردید و سرمشقی گذاشت، برای رواج نظم و نثر بیش از پیش مصنوع اواخر عصر غزنوی و دوره سلجوقی. (تاریخ غزنوی، ص134 )

نخستین نشانه‌های ایران‌ستیزی و خوارداشت پارسی را در برخورد محمود با فردوسی می‌‌توان جست. آورده‌اند که فردوسی شاهنامه را سرود و بر آن شد که آن را به دربار محمود ارمغان بدارد. محمود شاهنامه را نپسندید و فردوسی را خوار داشت. درباریان، از فردوسی بدگویی کردند و به محمود گفتند: فردوسی در شاهنامه‌اش ترکان را نکوهیده و از اینان بد گفته است؛ می‌‌باید استاد را دستگیر کرد و به زندان فرستاد؛ ازین رو محمود بر آن شد تا فردوسی را در بند افکند. فردوسی از نقشه دربار آگاه شد و گریخت؛ به تبرستان راه کشید و مدت ده سال در تبرستان پنهانی زیست. او دربار محمود را سخت نکوهید. بخشی‌هایی از این نکوهش‌نامه  در دست است. گرچه برخی، این نکوهش‌نامه را ساختگی می‌دانند و از سروده‌های استاد نمی شمارند؛ امّا بهر روی این دستاویز می‌‌تواند نشانگر محمودستیزی استاد بوده باشد. این آزادمرد این چنین، نابکاری غزنویان را می نکوهد.

ایا شــاه محــمــود کشــــورگــشــای!  /  ز مـن گر نترسـی بترس از خدای.

گـر ایدون کـه شاهی به گیتی تو راست،/  بگویی کـه این خـیره گـفتن چراست؟

نــدیدی  تو این خــــاطر تیز  مـــن؛ /   نیندیشــی از تیــغ  خون ریز مـن.

کـــه بددین و بدکـیش، خوانی مــرا؛ /  مــنم شـــیر نر، مــیش خوانی مرا.

                   مــــــنم بـــنده اهـــــــل بیت نبـــّــی؛ / ســــتاینده خــــاک پاک وصـــّــی. (اتابکی، ص2356)

باید در نظر داشت که در روزگار محمود، دیوان نامه‌نگاری به دست اسفراینی می گشت. اسفراینی، وزیر ایرانی دربار بود. او از فردوسی پشتیبانی می‌کرد. گویا همو بود که فردوسی را به دربار فراخواند. دریغ که اسفراینی از کار دیوانی برکنار و دارایی‌اش فرو گرفته شد و چندی بعد در پایان عمر به زندان افتاد و به دلیل بدسگالی درباریان سخت شکنجه شد و در زیر شکنجه درگذشت. پس از او، احمد حسن میمندی به جای وی نشست. وی دیوان نامه‌نگاری را به تازی برگرداند و تازی‌دانان را برکشید. در فرهنگ معین در این باره این چنین آمده است:

احمد بن حسن میمندی ملقب به شمس الکفاه ( فوت ۴۲۴ ھ.ق. ) وزیر سلطان محمود غزنوی تا سال ۴۱۶ ھ.ق. وزارت سلطان محمود را داشت و مردی فاضل و کاردان بود. سلطان او را در سال ۴۱۶ ھ.ق. برکنار و در قلعه کالنجر محبوس ساخت؛ امّا پس از مرگ محمود جانشین او، مسعود، میمندی را از زندان خارج نمود و به وزارت گماشت. این وزیر در سال ۴۲۴ ھ.ق. پس از دو سال وزارت مسعود درگذشت. میمندی مردی لایق و فاضل بود؛ ولی به زبان پارسی دلبستگی نداشت و عربی را بر آن ترجیح می داد و به همین علت در دوران وزارت خویش دستور داد تا دفترهای دولت را که در زمان وزارت اسفراینی به پارسی نوشته می شد به عربی بنویسند. ( معین، ج6 اعلام ، ص2080 )

محمود به زبان تازی آشنایی نداشت؛ امّا پسرانش از کودکی با ادب تازی آشنا شده بودند و آوازخوانان را وامی داشتند تا شعرهای تازی برایشان بخوانند. پس جای شگفتی نیست که شمار واژگان تازی در نثر پارسی رو به فزونی گذارد؛ زیرا زمینه سیاسی برای دگرگونی نثر ساده فراهم شده است. در چنین درباری می توان پیش بینی کرد که نثر به سوی نثر فنی بگراید و کم کم نثر فنیّ و برساخته پا بگیرد.

البته غزنویان تبار خود را به بهرام چوبین می‌‌رساندند، زیرا در پی آن بودند که فرمانروایی خود را  دینی و ایرانی بنمایانند و خود را همچون سامانیان ایرانی نشان دهند. ایرانیان به فرّه ایزدی باور داشتند و به نژاد ایرانی می‌‌بالیدند؛ و معتقد بودند که شاه می‌‌باید، فرّه‌مند و ایرانی بوده باشد؛ نمونه را هنگامی که زال پس از مرگ نوذر برآن شد که شاهنشاه شایسته‌ای بیابد و بر تخت بنشاند؛ درباره ویژگی‌های شاه اینچنین می‌‌گوید:

بباید یکی شاه خسرو نژاد،  /  که دارد گذشته سُخن‌ها به یاد…

                      کـه باشـــد بدو فـرّه ایزدی /  بتـابد  ز دیــهیم  او  بــخردی. (خالقی، ص323-۳۲۲)

 ازین رو خاندان غزنوی از یک سو با پشتیبانی از زبان پارسی و تبارنامه‌سازی بر آن بودند که رای و نظر مردم را به سوی خود بکشند و از سوی دیگر خود را پشتیبان دین می‌‌شناساندند. برای همین زبان عربی را که زبان دین بود، ارج می‌‌نهادند. پشتیبانی از عربی سبب شد، کم کم واژگان تازی در پارسی راه یابد و نثر پارسی به سوی نثر فنی بگراید. در روزگار سامانیان چه بسا نماز به پارسی خوانده می‌‌شد. زبان ساده بود و شمار واژگان تازی بسیار کم ؛ امّا آرام آرام زبان به سوی پیچیدگی روی نهاد. شمار واژگان تازی افزود و نثر فنّی جای نثر ساده را گرفت. اگر در روزگار سامانی پهلوانان استوره‌ای ایران، ابرمرد و جهان‌پهلوان بودند، کم کم چهره‌های دینی جای ایشان را گرفت و چه بسا پهلوانان ایرانی به ریشخند گرفته شدند. این روزگار را می‌‌توان روزگار فرمانروایی ” ترکان با پوششی از دین” نامید. دین ابزاری شده بود که پادشاهی غزنوی را شرعی و مشروع نشان دهد. زمینه سیاسی و اوضاع دربار آمادگی آن را یافته بود که نثر ساده پارسی را به سوی نثر فنی بکشاند. با هم یکبار دیگر ویژگیهای پادشاهی غزنوی و محیط دربار را برمی رسیم.

  1. محمود از مادر ایرانی زاده شده است و از سویی پدر ترک دارد. ۲- پسرانش کم کم با ادب تازی آشنا شده‌اند و به عربی‌دانی می‌‌بالند. ۳- دربار، سنی کیش است، بویژه با گرایش‌های اشعری که سخت پایبند به فرمان‌های دینی و زبان عربی است. ۴- وزیر اسفراینی از کار بر کنار شده و میمندی بر سر کار آمده است. ۵- همگان به جای نازش به نژاد و ایرانی بودن می‌باید به اندیشه‌ها و باورهای دینی بنازند.

آیا بستر سیاسی- اقتصادی فراهم نشده است تا نثر ساده و سرشار از واژه‌های پارسی به سوی نثر فنی بگراید. آری! همه چیز فراهم شده است. دربار در پی آن است که نثر پارسی را از خودبسندگی و استقلال بیفکند و به سوی وابستگی بکشاند. دربار اندیشه‌های شعوبی را نمی پسندد و برآن است که ایرانیان گذشته خود را به فراموش سپارند. در چنین کشوری، شاهنامه‌ ارجی ندارد و نازش به نژاد و زبان نارواست؛ این‌ اوضاع، زمینه را فراهم می‌‌کند تا واژه‌های عربی در شعر افزایش یابد و کتابی به نام “زینت الکتاب” نگاشته شود. این کتاب را که به بیهقی باز می‌خوانند، فرهنگی است دوزبانه که برای هر واژه پارسی برابر عربی پیش می‌‌نهد و به دبیران سفارش می‌‌کند، به جای واژه‌های پارسی از واژه‌های عربی بهره ببرند و در نامه‌نگاری‌ها بکوشند، لغت‌های عربی را بیفزاید. به بخشی از کتاب نگاهی می‌‌افکنیم :

به جای “شوریدگی”، “اضطراب” نویسند. به جای “یاری خواستن”، “استغاثه” نویسند. به جای “زر و سیم”، “مال صامت” نویسند. به جای “رستگاری”، “خلاص” نویسند.

و در حدود چهار صد واژه از این دست آورده می‌‌شود. و نکته چشم افسا در آن میان، اینکه به جای برخی واژه‌های ساده و پذیرفته عربی در پارسی نیز واژه‌های دشوارتر و دورتر عربی آورده شده است؛ مانند: به جای “خجالت”، “تشویر” نویسند. به جای “فایده ستدن”، “استفادت” نویسند. ( بازاندیشی ، ص16و17 )

 نثر بیهقی با همه استواری و سختگی‌اش از این گرایش به‌دور نیست. در کتاب بیهقی ، جمله بندی‌ها از جمله بندی زبان عربی اثر پذیرفته است. رواج مفعول مطلق که در عربی کاربرد دارد، نمونه ای از این اثرپذیری است؛ همچنین شمار واژه‌های تازی رو به افزایش نهاده است. شعرها و جمله‌های دعایی به زبان عربی است. آهسته‌آهسته واژه‌های ترکی در زبان پارسی دیده می‌‌شود. این‌ها همه بازتابی از زمینه‌های سیاسی برای دگرگونی سبک است. دکتر آشوری درباره روند نثر پارسی چنین می‌‌گوید: هر چه جلوتر آمدیم، پافشاری در به کار بردن واژه‌ها و اصطلاحات عربی در پارسی افزود و کار را به جایی رساند که زبان پارسی را فلج کرد و نثر بیمارگونه و نارسا و پرپیچ- و- خم به وجود آورد که دستمایه دانش‌فروشی منشیان شد. (بازاندیشی ، ص16 )

و از همین جا می‌‌توان دریافت که چرا نامی از فردوسی در تاریخ بیهقی نیامده است. بیهقی یارای آن را نداشته است که نامی از استاد بیاورد. هنگامی که مسعود در پی یافتن قرمطیان است و حسنک وزیر را به دلیل بددینی می‌‌کشد و وزیرش، زبان دربار را از پارسی به عربی وامی گرداند، چگونه می‌‌توان امید برد که بیهقی نامی از فردوسی شیعه بیاورد. آیا دربار روا می‌‌داشته که نامی از فردوسی آورده شود؟! آیا اگر بیهقی نامی از فردوسی می‌‌آورد، می‌‌توانست در دربار آزادانه کار کند و بزید؟! پاسخ روشن است. اگر بیهقی نامی از استاد و شیعه گری می‌‌آورد، بی گمان از دربار رانده یا کشته می‌‌گشت. دربار غزنوی روی خوش به فردوسی نشان نداده است و در پی دستگیری اوست؛ ازین رو می‌‌توان دریافت که بیهقی می‌‌هراسیده و یارای آن را نداشته است که چیزی درباره استاد بنویسد. فردوسی شیعه بوده است و غزنویان به سختی با شیعیان و اندیشه‌های وی می‌‌ستیزیده‌اند. از سوی دیگر غزنویان ترک نژاد بودند و فردوسی در کتاب خود سخت به ترکان تاخته است. فردوسی در پی پارسی نویسی است و دربار محمود عربی نویسی را می‌‌پسندد. به گمان نویسنده دربار غزنه، اندیشه‌های شعوبی را برنمی تابیده؛ از همین رو فردوسی می‌‌باید از دربار رانده شد و نامی از او به جا نمی‌ماند.

اکنون برای استوارداشت گفته‌مان نگاهی به تاریخ بیهقی می‌‌افکنیم و وام‌گیری و اثرپذیری از زبان عربی را برمی‌رسیم. از این راه روشن می‌‌شود که سبک بیهقی اثرپذیرفته از محیط دربار غزنوی است. نثر او را می‌‌توان آیینه تمام نمای، سده پنچ دانست. نثر بیهقی نمایانگر اوضاع سیاسی-اجتماعی کشور است. در بخش پسین وام‌گیری و اثرپذیری بیهقی از زبان عربی را می‌نمایانیم.

وام‌گیری واجی

وام‌گیری واژگانی

واژه‌های تازی

در تاریخ بیهقی و نامه‌های بونصر واژه‌های تازی بیش از صدی ده نیست و دیگر واژه‌ها پارسی است ( بجز نام‌های خاص ) . واژه‌های تازی نیز بر همان هنجار گذشته است. واژه‌هایی است که یا برابر پارسی ندارد یا واژه‌های درباری، دولتی و علمی است یا دینی و یا اینکه تازی آن‌ها روان تر و ساده تر است؛ جز اینکه در بیهقی مشتی واژه راه یافته که از این قبیل نیست؛ این واژه‌ها به دست ادبدانان و دبیران و به پیروی از تازیان در زبان پارسی رخنه کرده است. در زیر نمونه ای از این واژه‌ها می‌‌آید.

ایادی، شغل، مشافهه، فضول، سبیل، غضاضت، سعایت، تنکر، تغیّر عاصی، تلبیس، عُطلت، مکاشفت، خادم، لجاجت، مکرُمت. ( پژوهشی در ، ص ۵۰  )

واژه‌های ترکی و مغولی

فرمانروایی ترکان بر ایران نیز سبب شد که برخی از واژه‌های ترکی و مغولی در پارسی رواج یابد. این واژه‌ها بیشتر نام خاصّ لشکریان و کارگزاران درباری است؛ امّا کم کم شمار این واژه‌ها افزایش می‌‌یابد و در روزگار سلجوقی به بعد واژه‌های مغولی بیشتری درنثر دیده می‌‌شود؛ مانند :

  • واژه‌های چینی: ” صُفه ” – در چینی ” شفه “-
  • واژه‌های  ترکی: خان ، تمغا ، خاتون ، ایل ، تاش ، ارسلان ، کوتوال …

وام‌گیری دستوری

وام‌گیری صرفی

وام‌گیری نحوی

به گمان نویسنده بیهقی مدّتها در دربار به ترجمه نامه‌های عربی می‌‌پرداخته است. به‌کاربردن مفعول مطلق در زبان پارسی، نشانه ای روشن از گذشته بیهقی است. بیشتر نویسندگانی که به کار ترجمه می‌‌پردازند، ناخودآگاه به گرته برداری از زبان دوم دست می‌‌یازند. بیهقی نیز بر اثر ترجمه متن‌های عربی، مفعول مطلق را در نثر خود راه داده است. بیشتر کسانی که به ترجمه نبُی پرداخته‌اند، دچار گرته برداری شده و مفعول مطلق عربی را به صورت مصدر به پارسی برگردانده‌اند، در صورتی که برابر پارسی آن، قید تأکید یا متمم قیدی است. به نمونه‌هایی از این لغزش در ترجمه نبی و تاریخ بیهقی نگاهی می‌‌افکنیم.

  • به تخت نشست و بارداد باردادنی سخت بشکوه. (  تاریخ بیهقی ، ص32 )
  • ناگاه در کمین برآمدند و برفائق و ایلمنگو زدند زدنی سخت استوار. (  تاریخ بیهقی ، ص253 )
  • وإذا قیل لهم تعالوا الی ما انزل الله و الی الرسول رأیت المنافقین ان یصدون عنک صدودا ً

می بینید که مفعول مطلق عربی به پیروی از نثر عربی با مصدر به پارسی برگردانده شده است. در صورتی که مفعول مطلق در عربی، گونه ای قید تأکید یا قید چگونگی است و می‌‌باید در پارسی به قید تأکید یا متمم قیدی برگردانده شود. جمله‌های بالا به پارسی اینچنین می‌‌شود:

  • به تخت نشست و سخت بشکوه بارداد.
  • ناگاه در کمین برآمدند و سخت استوار برفائق و ایلمنگو زدند.

از دیگر اثرپذیریهای بیهقی، نادستورمندی جمله‌ها در تاریخ وی است. به گمان نویسنده برخی از جمله بندی‌های تاریخ بیهقی نیز اثرپذیرفته از جمله بندی زبان عربی است. در ترجمه ی متن‌های عربی بویژه ترجمه نبی، بسیار دیده می‌‌شود که مترجم تک تک واژه‌ها را به پارسی برمی گرداند و آن‌ها را در زیر متن عربی می‌‌نویسد. این گونه جمله بندی بر نثر پارسی اثر نهاده و چینش واژه‌ها را دگرگون کرده است. در زیر چند آیه از کتاب ابوالفتوح آورده می‌‌شود. در تفسیر ابوالفتوح رازی تک تک واژه‌ها به پارسی برگردانده شده‌اند و زیر واژه‌های عربی نوشته شده‌اند. این گونه ترجمه ساختار جمله‌های پارسی را می‌‌پریشد و جمله بندی پارسی را دیگرگون می‌‌کند. در زیر نمونه ای آورده می‌‌شود.

یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم والذین من قبلکم لعلکم تتقون الذی جعل لکم الأرض فراشا و السماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لکم

ای مردمان! پرستید خدای‌تان را، آن که بیافرید، شما را و آنان را که پیش شما بودند؛ تا مگر شما پرهیزگار شوی؛ آنکه کرده برای شما زمین را گسترده؛ و آسمان را بنا کرده؛ و فرود آورد از آسمان آبی؛ بیرون آورد به او از میوه‌ها، روزی برای شما.( ابوالفتوح، ص61 )

می بینید که مترجم تک تک واژه‌های پارسی را به جای واژه‌های تازی نشانده است؛ و ساختار و چینش واژه‌ها را با ساختار زبان پارسی همخوان نکرده. نمونه ای از این چینش را در تاریخ بیهقی می‌‌توانیم یافت. به گمان نگارنده جمله‌های دشوار و نادریافتنی در این تاریخ بر اثر گرته برداری پدید آمده است. شمار این جمله‌ها در این تاریخ کمتر از کتابهای ترجمه است؛ اما نمی توان نثر بیهقی را از نابهنجاری برکنار دانست.  

در این کتاب بیشتر جمله‌های دعایی، عربی است  مانند: عزّ و جل ؛ ولیّ النعم؛ اطال الله بقاءه و نصر لواءه … همچنین شعرهای عربی بسیاری را می‌‌توان یافت. سالمه‌ها نیز به عربی آمده است، مانند: “اندر شهور سنه احدی و اربعمائه که امیر محمود- رضی الله عنه- بغزو غور رفت.”( خطیب، ص164)

می‌توان فراخ‌تر دراین باره سخن گفت؛ امّا ما به همین اندازه بسنده می‌‌کنیم و نمونه‌های دیگری از گرته برداری از نثر عربی را فهرست وار یاد می‌‌کنیم.

  • کلمه‌های تنوین دار : مغافصه ً ، حقا ً
  • همخوانی صفت و موصوف : ناجوانمردان یارانم مرا فرو گرفتند.

سبک بر اثر دگرگونی‌های سیاسی پدید می‌‌آید. با شکست سامانیان و سربرآوری غزنویان زمینه دگرگونی سبک پارسی فراهم شد. دیوان نامه نگاری به عربی برگردانده شد و نثر عربی نیرو گرفت. از سوی دیگر غزنویان ترک نژاد بودند و زبان خاندان غزنوی ترکی؛ در نتیجه زبان بیهقی کم کم به نثر فنی و برساخته نزدیک شد و واژه‌های عربی و ترکی رو به افزایش نهاد.

وابستگی سیاسی زمینه را برای وابستگی زبانی فراهم کرد و هر چه خودبسندگی سیاسی کاستی گرفت، زبان نیز سر بر نشیب نهاد و ناتوان شد. می‌توان پیش بینی کرد که اگر کشورهای توسعه نیافته، توان سیاسی- اقتصادی اشان بکاهد و فاصله میان کشورهای پیشرفته و “روبه توسعه” افزایش بیابد، زبان‌های کشورهای “رو به توسعه” و “توسعه نیافته” سر بر نشیب بنهد و انگیزه برای آموزش زبان مادری بکاهد. پیامد ناتوانی اقتصادی- سیاسی، نخست با افزایش وام واژه‌ها رخ می‌‌نماید و سپس بر دستگاه صرفی و نحوی زبان اثر می‌‌نهد و در  پایان یکسره زبان را می‌‌میراند. همانگونه که در روزگار غزنوی شمار وام‌واژه‌ها چشمگیر و پرشمار نبود؛ امّا با از میان رفتن توان سیاسی ایرانیان، نثر پارسی سرشار از وام واژه‌ها شد و نثر پارسی تا پرتگاه نابودی واپس نشست. امروزه نیز بسیاری از زبان‌های زنده جهان رو به نابودی‌اند.

اگر از زبان پشتیبانی نشود و نیرویی آن را پاس ندارد، مرگش ناگزیر است. زبان نیرومند از آن کشور نیرومند است. کشور ناتوان ، زبانی نیرومند نمی تواند داشته باشد. وام گیری یکی از نشانه‌های ناتوانی علمی- اقتصادی کشور وام گیرنده است. با بررسی واژگان زبان می‌‌توان توان اقتصادی و سیاسی کشور را ارزیابی کرد. بسامد بالای وام واژه‌ها ، نشانگر وابستگی علمی و سیاسی کشور به دیگر کشورهاست. کشور خودبسنده و مستقل را می‌‌توان با بررسی واژه‌هایش شناخت و میزان وابستگی اش را گمان زد.

  1. آشوری، داریوش؛ بازاندیشی زبان پارسی؛ نشر مرکز؛ تهران: ۱۳۷۵.
  2. ابوالفتوح رازی؛ تفسیر روح الجنان و روح الجنان؛ قم: کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۰۴،ج1.
  3. ابوالقاسم فردوسی؛ شاهنامه؛ به کوشش اتابکی، پرویز؛ تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵.
  4. ابوالقاسم فردوسی؛ شاهنامه؛ به کوشش خالقی مطلق، جلال؛ تهران: روزبهان، ۱۳۶۸،ج1.
  5. بیهقی، ابوالفضل محمدبن حسین؛ تاریخ بیهقی؛ به کوشش خطیب رهبر، خلیل؛ تهران: زریاب: مهتاب، ۱۳۷۸.
  6. حسینی کازرونی، سید احمد؛ پژوهشی در اعلام تاریخی، جغرافیایی تاریخ بیهقی؛ تهران: نشر مؤسسه فرهنگی آیات، ۱۳۷۴.
  7. شمیسا، سیروس؛ سبک شناسی نثر؛ تهران: نشر میترا، ۱۳۷۷.
  8. صفا، ذبیح الله؛ تاریخ ادبیات ایران؛ تهران: نشر ققنوس، ۱۳۷۳، ج1.
  9. فرهنگ معین،
  10. کلیفورد ادموند بایورث؛ تاریخ غزنویان؛ ترجمه انوشه، حسن؛ تهران: امیرکبیر،۱۳۷۲.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا