سعید

گورنوشته

گور
گور

گورنوشته[1]، واژه‌ها، جمله‌ها یا بیت‌هایی است پند‌آمیز و اندرزآموز که در سوگ کسی بر روی سنگ گور درگذشته برنگاسته می‌شود. به گورنوشته، سنگ‌نوشته، سنگ قبر، کتیبه گور یا گورنگاشته هم می‌گویند.

در بسیاری از جامعه‌ها بر روی سنگ‌ گور بخشی از متن‌های دینی را نیز درمی‌نگارند. گاه درگذشته پیش از مرگش، خود جمله یا بیت‌هایی را برای سنگ گورش می‌آماید و می‌سرایند تا پس از درگذشتش بر سنگ گورش برنگاشته شود؛ مانند قطعه زیر از اختر چرخ ادب، پروین:


[1] Epitaph

این که خاک سیهش بالین است / اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی از ایام ندید / هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز / سایل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند / دل بی‌دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌فرسا‌ست / سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد / هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی / آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد / چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند / چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن / دهر را رسم و ره دیرین است

خرّم آن کس که در این محنت‌گاه / خاطری را سبب تسکین است

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل / تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند / مرگْ گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی / خاکْ زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستنِ من دزدِ قضا آگه بود / چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیرِ زمینْ داد سر و سامانت / کاش می‌خورد غم بی‌سر و سامانی من

به سر خاک تو رفتم، خطِ پاکش خواندم / آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره‌تر از شب کردی / بی‌تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من

بی‌تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منَ اند / قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من

صفحهٔ رویْ ز انظارْ نهان می‌دارم / تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من

دهرْ بسیار چو من سربه‌گریبان دیده است / چه تفاوت کندَش سربه‌گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری / غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحانِ کدامین چمنَت بنْمودند / که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو می‌دانستم / ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمهٔ دل می‌دادم / آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نُعمانی من

من یکی مرغ غزل‌خوانِ تو بودم، چه فتاد / که دگر گوش نداری به نواخوانی من!

گنج خود خواندیَم و رفتی و بگذاشتیَم / ای عجب؛ بعد تو با کیست نگهبانی من!

پیمایش به بالا