سعید

آموزه هفدهم: شازده کوچولو

نویسنده در این درس، داستان را با لحن روایی و با آهنگی نرم و ملایم آغاز می کند و در ادامه به تناسب تغییر فضای داستان و شخصیت‌ها از لحن‌های دیگر بهره می‌جوید. به عنوان نمونه، آنجا که شازده کوچولو با روباه و کارفرما صحبت می‌کند، لازم است از لحن گفت وگو استفاده شود؛ به گونه‌ای که داستان، شنونده را تحت تأثیر قرار دهد و در او کشش و انتظار ایجاد کند. همچنین با درنگ‌های مناسب در خوانش متن، تحت تأثیر فضای داستان قرار گیرد.

درس ششم فارسی نهم
شازده کوچولو
شازده کوچولو

قلمرو زبانی: شازده: شاهزاده (فرزند شاه) / درنگ: توقف، وقفه / خوانش: خواندن / بلعیدن: فروبردن (بن ماضی: بلعید؛ بن مضارع: بلع) / مگر: آیا / کمابیش: تقریباً دانش ادبی: مگر کلاه هم ترس دارد؟: پرسش انکاری / دست برداشتن: کنایه از رها کردن / مرگ و زندگی: تضاد

قلمرو زبانی: لابد: ناچار، ناگزیر، هرآینگی/ نازک: ظریف / حد: اندازه / نگریستن: نگاه کردن (بن ماضی: نگریست؛ بن مضارع: نگر) / آذرخش♥: درخشش برق آسمانی، صاعقه / عزیمت: سفر کردن، رفتن، کوچیدن / مثلاً: (قید) دانش ادبی: نور اندیشه‌: اضافه تشبیهی (اندیشه مانند چراغی بود که نور داشت) / همچون آذرخشی: تشبیه / پی بردن: کنایه از آگاهی یافتن

گیف پسر

قلمرو زبانی: همتا: مانند / خزاندن: باعث خزیدن شدن / صبور: بردبار / قدر: اندازه / وداع: خداحافظی / آوَخ♥: آه و افسوس/ اندوه بار: غم انگیز دانش ادبی: زندگی من چون خورشید خواهد درخشید: تشبیه (مشبه: زندگی من؛ مشبه به: خورشید؛ ادات تشبه: چون؛ وجه شبه: درخشید)/ صدای پای تو همچون نغمۀ موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید: تشبیه

قلمرو زبانی: حیف: افسوس / مفتون: شیفته و فریفته قلمرو ادبی: همچون شعلۀ چراغ می‌درخشد: تشبیه

قلمرو زبانی: فراغت: آسودگی / شکفتن: باز شدن (بن ماضی: شکفت؛ بن مضارع: شکف)/ سرور: شادی (مترادف: شادمانی)دانش ادبی: همۀ ستارگان … لبخند می‌زنند: جانبخشی

شازده کوچولو، آنتوان دو سنت اگزوپری (با تلخیص)

سنت اگزوپری: آنتوان دو سنت اگزوپری، نویسنده معروف فرانسوی است (۱۹۰۰ – ۱۹۴۴) وی در جوانی به  هوانوردی پرداخت. در جنگ جهانی دوم به خدمت ارتش درآمد و در جنگ، مفقودالاثر شد. اثر معروف او «شازده کوچولو» شرح دیدار شگفت با مسافری از یک سیاره خیالی است. دو کتاب دیگرش «زمین انسانها» و «پرواز شبانه» نام دارد.

شازده کوچولو: آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده این اثر در سال  1900 در شهر لیون، زاده شد. در چهارده سالگی یتیم شد و مسئولیت تأمین هزینه خانواده به دوش او افتاد. خدمت نظام را در نیروی هوایی گذراند و فن خلبانی و مکانیک آن را یاد گرفت و به خدمت ارتش درآمد. سنت اگزوپری بعد از تسلیم فرانسه به قوای آلمان، از آن کشور تبعید شد و به امریکا رفت و در آن کشور سه کتاب نوشت که شازده کوچولو یکی از آن سه است. سنت اگزوپری در یکی از  پروازهایش گم شد و هرگز بازنگشت. شازده کوچولو پسرکی است اهل یک سیّاره، که یک روز با گل سرخش قهر می‌کند و با پرواز پرنده‌های مهاجر به زمین می‌آید و دنبال دوست می‌گردد. در زمین با موجودات مختلف برخورد می‌کند و ماجراهایی برایش اتفاق می‌افتد.

– زمانی که روی شن‌ها خوابیده بود، هنگام طلوع خورشید با صدای نازک و عجیبی شنید، شازده کوچولو همین که از خواب بیدار شد شاهزاده کوچکی را دید که باوقار تمام اورا نگاه می‌کرد.

– چون نه ستارگان برای کارفرما سودی داشتند و نه کارفرما برای آنها.

– می‌خواست زندگانی‌اش از یکنواختی و عادت درآید و مانند خورشید بدرخشد و از زندگی و نغمه‌های گوناگون لذت ببرد.

۴- ………………………………….

خلبان: انسانی رویایی که نقاشی را دوست دارد. صبور، بردبار، امیدوار و فعال است.

شازده کوچولو: پاک، بی ریا، مسئولیت پذیر، اندشمند و…

روباه: عاشق اهلی شدن، زیرک و توانمند

مالک ستارگان: خسیس، طمع کار و پر ادعا

به نظر من پیام این داستان آن است که انسان‌ها باید درباره رفتارها و کارهای خودشان بیشتر بیندیشند و عادت‌ها نباید ما را از اندیشیدن درباره خود بازبدارد. برای نمونه بسیاری از مردم پیوسته برای پول و گردآوردن سرمایه و دارایی زندگی می‌کنند. ایشان در نظر نمی‌گیرند که دارایی برای بهتر زیستن ماست نه زندگی ما برای سرمایه‌اندوزی.

واژه‌هایی که به «های بیان حرکت» (ه ـ ـه) تمام می‌شوند، هنگام اضافه شدن «ی» نکره به آخر آنها، بدین گونه نوشته می‌شوند.

( این «ی» نشانه ناشناختگی اسم است.)

اما واژه‌هایی که با «واو» تمام می‌شوند، هنگام اضافه شدن «ی» نکره به آخر آنها، اینگونه نوشته می‌شوند:

تصویر مار بوآ، حضم (هضم)غذا، حدث (حدس) و گمان، با وقار تمام، ودا (وداع) و خداحافظی، عظیمت (عزیمت) به سیارۀ زمین، مالک ستاره گان (ستارگان)، انسان علاقمند (علاقه مند).

وقتی، روزی، در کتابی

◙ من شاهکار خود را به آدم‌های بزرگ نشان دادم. (گذشتۀ بعید)

◙ این هواپیما، با سرعت فوق العاده پرواز می‌کند. (گذشتۀ مستمر)

◙ راز دیگری از زندگی شاهزادۀ کوچک بر من فاش شد. (حال التزامی)

۱- غزل، مثنوی، قصیده نوعی …………. شعری هستند.

۲- یکی از اجزای جمله و به معنی بند است

۳- دو مصراعی که با هم بیایند.

۴- یکی از عناصر مهم داستان.

۵- به ادبیات دفاع مقدس می‌گویند.

۶- از آن طرف بخوانید نوعی جمله است

۷- صفت «ادب» و یکی از انواع نوشته.

۸- اگر از آن طرف بخوانید مترادف هویدا است.

۹- با فعل اسنادی می‌آید.

۱۰- ریشۀ فعل.

۱۱- نوعی فعل گذشته است.

۱۲- تاب مشهور مولوی.

۱۳- «دوست» به زبان ترکی

۱۴- معمولاً همراه آموزش می‌آید.

۱۵- حرف ربط.

جدول درس هفدهم

سالها پیش، مسابقه‌ای در یونان برگزار می‌شد که در آن، بهترین نقاش را معلوم می کردند. یونانیان، زیبایی را از هر نوع آن بسیار دوست داشتند و سعی می کردند در هر چیز بهترین را پیدا کنند. آنان بازی‌های المپیک را راه انداختند تا بفهمند در هر ورزش، بهترین کیست؛ همچنین، مسابقاتی در زمینۀ شعر، موسیقی، نقاشی و مجسمه‌سازی برگزار می‌کردند. این داستان درباره یکی از آن مسابقه‌هاست.

دو نقاش

هیچ کس نمی‌توانست بگوید کدام یک از دو نقاش، هنرمند بهتری بودند. بعضی، یکی را ترجیح می‌دادند و برخی، دیگری را. پس تصمیم گرفتند از پیرمردی که خود زمانی، بهترین نقاش روزگار خود بود، بخواهند در این مورد داوری کند. پیرمرد وظیفه‌ای بر عهده نقاشان گذاشت. هر یک باید تا آنجا که می‌توانست، تصویری واقعی از زندگی می‌کشید؛ بعد از سه ماه باید برمی گشتند و نقاشی‌های خود را نشان می‌دادند. آن وقت پیرمرد قضاوت می‌کرد که کدام بهترین است.

قلمرو زبانی: برگزار: برپا / ترجیح دادن♥: برتری دادن، چیزی را بر چیزی دیگر برگزیدن  / گذاشتن: نهادن (بن ماضی: گذاشت؛ بن مضارع: گذار) /  قلمرو ادبی:

دو نقاش رفتند و بعد از سه ماه، هر کدام با یک تصویر برگشتند. جمعیت در محل بازار گرد آمدند و مشتاق بودند ببینند کدام یک برنده خواهد شد. پیرمردی که قرار بود بین آن دو داوری کند، در برابر دو نقاشی‌ای که با پرده پوشانده شده بودند، ایستاده بود. به اوّلین نقاش علامت داد؛ او جلو آمد و پرده‌ها را از روی نقاشی خود کنار زد. جمعیت برای نقاشی او که زیبا و بسیار به زندگی شبیه بود، هورا کشید. نقاشی او، تصویری از یک کاسه انگور بود و آنچنان رسیده و آبدار ترسیم شده بود که مردم نمی‌توانستند باور کنند، انگورها واقعی نیستند. ناگهان، پرندگانی که آن حوالی پرواز می کردند با شتاب فرود آمدند و شروع کردند به نوک زدن به تصویر و سعی می کردند، انگورها را بخورند! جمعیت کف می‌زدند و هورا می‌کشیدند. اگر این نقاشی آن قدر خوب بود که توانسته بود پرندگان را فریب دهد، نقاش آن مطمئناً باید برنده می‌شد.

حالا نوبت نقاشی دیگری بود. پیرمرد به او علامت داد پرده را کنار بزند تا همه به چشم خود تصویری را که این هنرمند کشیده بود، ببینند. نقاش جوان لبخندی زد؛ اما حرکتی نکرد.

قلمرو زبانی: گرد آمدن: جمع شدن / مشتاق: علاقه مند / هورا: صدای بلند و پیوسته برای شادی و تحسین  /  قلمرو ادبی:

داور مسابقه گفت: «نوبت توست. بگذار نقاشی‌ات را ببینیم تا داوری کنیم که کدام بهتر است.» اما نقاش ثابت ماند و حرکتی نکرد. معنای این کار او چه بود؟ پیرمرد صبرش را از دست داد. قدمی برداشت تا پرده را کنار بزند. دستش به طرف پرده رفت؛ ولی مثل این بود که نمی‌تواند آن را در دست بگیرد.

رو به جمعیت کرد و گفت: «اینجا پرده‌ای نیست. پرده، همان نقاشی است. او یک پرده را نقاشی کرده است. درست شبیه یک پرده واقعی است!»

جمعیّت مات و مبهوت مانده بود.

پیرمرد بعد از اینکه بر خودش مسلّط شد، یادش آمد که باید برنده را انتخاب کند. چه کسی را باید انتخاب می کرد؟ او رو به نقاش اوّل کرد و  گفت: «نقاشی تو آن قدر خوب بود که پرندگان را به اشتباه انداخت؛» سپس رو به نقاش دوم کرد و گفت: «اما نقاشی تو بهتر است؛ چون چشم‌های انسانها را فریب داده است! بنابراین، برنده تویی». جمعیت هورا کشید و نقاش به جلو قدم برداشت تا به عنوان برنده مسابقه، جایزه را دریافت کند. آنها بهترین نقاش را پیدا کرده بودند یا نه؟

قلمرو زبانی: مبهوت: شگفت‌زده، حیران، متحیر / مسلّط: چیره قلمرو ادبی: چشم‌های انسانها: مجاز از مردم

داستان‌هایی برای فکرکردن، رابرت فیشر

فیشر، رابرت: استاد رشته تعلیم و تربیت در دانشگاه برونل است که بر استفاده از داستان برای ارتقای فکر و یادگیری تأکید دارد.

نقاشی میوه به اندازه ای زیبا بود و واقعی نشان می داد که پرندگان تشخیص ندادند که این تصویر حقیقی نیست و فقط یک نقاشی است.

– در این جا «چشم» مجاز از مردم است. پس معنای جمله آن است که نقاشی، مردم را به اشتباه انداخت. گاهی ما هنگام دیدن دچار خطای دید می شویم؛ مانند اینکه نی ای را در لیوان آب می بینیم و گمان می کنیم که نی، شکسته است؛ در صورتی که نی سالم است.

پیمایش به بالا