بایگانی برچسب: s

رمل

فاعلاتن فَع لُن فاعلاتن فَع لُن

وعده کردی پایم وعده را می پایم / ای قمر سیمایم تو که را می پایی (مولوی)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری / الحذر گر ذره‌ای در عشق او انکار داری

کی توانی دید روی گل که همچون خار گشتی / گر زمانی خلوتی داری میان خار داری

تا تو از توی و توی خود برون آیی به‌کلی / عمر بگذشت و تو در هر توی عمری کار داری

همچو پروانه سر افشان گر وصال شمع خواهی / همچو خرقه سر درافکن گر سر اسرار داری

در گذر از کعبه و خمار گر تو مرد عشقی / زانکه تو ره ماورای کعبه و خمار داری

در درون صومعه معیار داری هیچ نبود / در خرابات آی تا حاصل کنی معیار داری

گرچه اندر صومعه از رهبران خرقه پوشی / لیکن اندر میکده زین گمرهی زنار داری

تا قدم در زهد داری احولی در غیر بینی /غیر بینی می‌کنی اکنون سر اغیار داری

دل همی بیند که در هر ذره‌ای رویی است او را / در نگر ای کوردل گر دیدهٔ دیدار داری

ماه‌رویا من ندارم در دو عالم جز تو کس را / تو چو من در هر حوالی عاشق بسیار داری

عاشقان چون ذره بسیارند و تو چون آفتابی / می‌توانی گر به لطفی جمله را تیمار داری

دل به نسیه دادم از دست و ز پای افتادم از غم / نقد صد جان یابم اگر یک دم سر عطار داری

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع

در کجای این فضای تنگ بی آواز / من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است / شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
امان در چاردیوار ملال خویش زندانی است / روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها / روی گردان است (فریدون مشیری)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فعل

با تو خوبی کرد خواهم گر تو خوبی کنی / ور تو زشتی کرد خواهی با تو زشتی کنی (معیار الأشعار)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند / تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند

گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی / دل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند

زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکند / چشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند

طرهٔ مشکینش تابی در فلک می‌آورد / پستهٔ شیرینش شوری در جهان می‌افکند

سبز پوشان فلک ماه زمینش خوانده‌اند / زانکه رویش غلغلی در آسمان می‌افکند

تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز / هر که نام آن شکر لب بر زبان می‌افکند

ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم / هندوی خود را چنین در پا از آن می‌افکند

همچو دف حلقه به گوش او شدم با این همه / بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

گاهگاهی گویدم هستم یقین من زان تو / لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند (عطار نیشابوری)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را / الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد / سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم / تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید / دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن / تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد / به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان / چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت / که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان / خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن / خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند / به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

همه سرسبزی سودای رخش می‌خواهم / که همه عمر من اندر سر این سودا شد (عطار)

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت / عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد / برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند / دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت / دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت / که قلم بر سر اسباب دل خرم زد (حافظ)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع

ای سیه مار جهان را شده افسونگر / نرهد مار فسای از بد مار آخر

نیش این مار هر آنکس که خورد میرد / و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر

بنه این کیسه و این مهره افسون را / به فسون سازی گیتی نفسی بنگر

بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه / بگذار این ره و از راه دگر بگذر

تو خداوند پرستی، نسزد هرگز / کار بتخانه گزینی و شوی بتگر

از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان / دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر

تو بدین بی پری و خردی اگر روزی / بپری، بگذری از مهر و مه انور

ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی / با چنین پرتو رخسار به خار اندر

تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی / که ترا میبرد این کشتی بی لنگر

جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست / آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر (پروین اعتصامی)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعل

بت من گر بسزا حرمت من داندی / نه مرا گه کندی خوار و گهی خواندی (عروض همایون: ۷۳)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن مفعولن

خنک آن کس که به پای تو سر خود اندازد / خجل آن دل که به نار غم عشقت نگدازد (درّه نجفی: ۵۲)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن مفعولن فَع

تا به کی با غم هجرت درسازم من / دامن از گریه خونین تر سازم من (سید مظفر علی اسیر)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فاعلن

نظری کن به سوی من صنما که دلفکارم / به جمالت که در این شهر به جز تو کس ندارم (عروض بابر: ۱۲۷)

فعلاتن فع فعلاتن فع فعلاتن فَع فعلاتن فَع

همه یارانم به پریشانی که سیه شام و سحری دارم / دل من! این نکته تو میدانی که به تاریکی قمری دارم

چمنی دارم، سمنی دارم، گل سرخ و یاسمنی دارم / بتک سیمینه تنی دارم، ز بتان تابنده تری دارم

به خدا ای لعبت افسونگر! بخدا ای شوخ پری پیکر / به خدا ای دختر سیمین بر! که مهی در هر سحری دارم

بخیالت داده جمالت را، به نهان بوسیده خیالت را / ز لبش بشنفته مقالت را، خود از این ره با تو دری دارم

سمنم بودی، چمنم بودی، گل یاس و سمنم بودی / همه شب ورد دهنم بودی، که به شیرینی شکری دارم

تو اگر ماهی، تو اگر شاهی، تو اگر زیبنده دلخواهی / ز غمت با مرغ سحر گاهی، به نهان سحری و سری دارم

چه خطا دیدی؟ چه جفا دیدی؟ چه به غیر از مهر و و فا دیدی؟ / که چو گل بشکفتی و خند یدی چو بدیدی چشم تری دارم

تو و دلبازی، تو و غمازی، تو و طنازی تو و ناسازی / من و در عشق تو سخن سازی، که بتی سیمینه بری دارم

خبرم ز اسرار نهان کردی، سخن خود ورد زبان کردی / دل و دین در پای خسان کردی، بتو دعوی مختصری دارم

چه شد آن چشمان گهر ریزت؟ چه شد آن فریاد سحر خیزت؟ / چه شد آن پیغام دل انگیزت؟ چه از آنها بار و بری دارم؟

همه گویند که رهایش کن، گله گرداری بهخدایش کن / دل و دین فارغ ز جفایش کن، چکنم؟ من گوش کری دارم

(مهدی حمیدی شیرازی)

مفعولن مفعولن مفعولن مفعولن

چون رفتی افکندی، بر خاکم از خواری / وقت آمد بازآئی، از خاکم برداری

بر خاکم افتاده، در راهت از خواری / تا کی تو رحم آری، از خاکم برداری

از زخمی هر لحظه، چندم جان آزاری / یا رحمی بر حالم، یا زخمی بس کاری

چندم دل آشامد، خون بی تو وقت آمد / بر حالم بخشائی، بر جانم رحم آری

تا الفت با دشمن، داری تو دارم من / گه ناله گه شیون، گه گریه گه زاری

ما گریان دل نالان، چند از تو گاهی کن / هم ما را دلجوئی، هم دل را دلداری

چون از کف ندهم دل، زان غمزه زان عشوه / این شغلش مکاری، و آن کارش عیاری

ای شبها تو خفته، رحمی کن کز هجرت / در جانم آتش زد، شمع‌آسا پنداری (عطار)

مفعولن مفعولن مفعولن فع لن

سرو است آن یا بالا ماه است آن یا روی / زلف است آن یا چوگان خال است آن یا گوی (المعجم: ۱۳۶)

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

بروید ای حریفان بکشید یار ما را / به من آورید آخر صنم گریزپا را

به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین / بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم / همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون / بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید / بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان / که رخ چو آفتابش بکشد چراغ‌ها را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من / برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را

فعلات فع لن فعلات فع لن

تو چنین نبودی تو چنین چرایی / چه کنی خصومت چو از آن مایی

دل و جان غلامت چو رسد سلامت / تو دو صد چنین را صنما سزایی

تو قمرعذاری تو دل بهاری / تو ملک نژادی تو ملک لقایی

فلک از تو حارس زحل از تو فارس / ز برای آن را که در این سرایی

دل خسته گشته چو قدح شکسته / تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی

بده آن قدح را بگشا فرح را / که غم کهن را تو بهین دوایی

دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد / همه سهل باشد تو عجب کجایی

بگذار دستان برسان به مستان / ز عطای سلطان قدح عطایی

همگی امیدی شکری سپیدی / چو مرا بدیدی بکن آشنایی

شکری نباتی همگی حیاتی / طبق زکاتی کرم خدایی (مولانا)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را / خواب بندی های چشمت کم بود جادوگری را

چون ز هجران شد زحل در طالعم کی بوسم آن پا / این سعادت دست ندهد جز مبارک اختری را

زین هوس مردم که وقتی سر نهم بر آستانت / بین چه جایی می نهم من هم چنین مدبر سری را

چند گویی سوز خود روشن کن از داری زبانی / چون نخیزد شعله تا کی دم دمم خاکستری را

بر من بد روز بس کز غم قیامت هاست هر شب / روز من روزی مبادا تا قیامت کافری را

می زنندم طعنه کاخر دل که گم کردی بجوی / من که خود را کرده ام گم چون بجویم دیگری را

دوستان گویند ناگه مرد خواهی بر در او / دولتم نبود که گردم خاک از آنگونه دری را

کی چو من سوزند یاران گرچه دلسوزند، لیکن / عود چون سوزد بود دل گرمیی هم مجمری را

آه پنهانی خود خوردن که خسرو راست زان بت / بوالعجب تر زین فرو بردن که یارد خنجری را (امیرخسرو دهلوی)

رجز

مُستَفعِلُن مُستَفعِلُن مُستَفعِلُن مُستَفعِلُن

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو / بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو

بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن / کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو

ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شده / وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو

بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان / روزی نگفتی کای فلان اینک دل غم‌ناک تو

ای اسب هجر انگیخته نوشم به زهر آمیخته / روزم به شب بگریخته زان غمزهٔ بی‌باک تو

مرغان و ماهی در وطن آسوده‌اند الا که من / بر من جهانی مرد و زن بخشوده‌اند الا که تو

دل گم شد از من بی‌سبب برکن چراغ و دل طلب / چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک تو

دل خستگان را بی‌طلب تریاک‌ها بخشی ز لب / محروم چون ماند ای عجب خاقانی از تریاک تو (خاقانی)

مَفاعِلن مَفاعِلن مَفاعِلن مَفاعِلن

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند / به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُند / کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار / دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم / یک صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود / که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟ / برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست / اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند (هوشنگ ابتهاج)

مستفعلن مَفاعِلن // مستفعلن مَفاعِلن

تا شد ز من بتم جدا از هجر او بود مرا / جانی غمین دلی دژم رویی ز غم چو ضیمران (وزن شعر فارسی: ۲۴۶)

مَفاعلن مستفعلن // مَفاعِلن مستفعلن

کنون که خوش گردد هوا تو خیز و زی بستان بیا / بگیر جامی از بتی که یابی از لعلش شفا (وزن شعر فارسی: ۲۴۵)

مَفاعلُن فَع مَفاعلُن فَع مَفاعلُن فَع مَفاعلُن فَع

تو رنجه بودی ز دیدن من ولی سفر را بهانه کردی / مرا در این غم ز پا فکندی اسیر آه شبانه کردی
به روزگاران چو عندلیبی با یاد رویت ترانه خواندم / به وقت رفتن به تیر غمها گلوی ما را نشانه کردی

اگر ز دستم به جان رسیدی وگر محبت ز من ندیدی / مرا ببخشا خطا ز من بود تو ای پریرو خطا نکردی
نشانی از ما دگر نجویی بهانه بس کن چرا نگویی / که رنجه بودی ز دیدن من ولی سفر را بهانه کردی (مهدی سهیلی)

مُستَفعِلُن مُستَفعِلُن فَع // مُستَفعِلُن مُستَفعِلُن فَع

ای رویت از فردوس بابی وز سنبلت بر گل نقابی / هر حلقه ای زان پیچ تابی در حلق جان من طنابی (خواجوی کرمانی؛ وزن شعر فارسی: ۲۲۳)

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن

آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا / می‌نکند محرم جان محرم اسرار مرا

نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش / پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا

گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو / رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا

غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم / کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا

هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود / چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا

ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین / هست به معنی چو بود یار وفادار مرا

دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را / شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا

نیست کند هست کند بی‌دل و بی‌دست کند / باده دهد مست کند ساقی خمار مرا

ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن / شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا

گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا / بر طمع ساختن یار خریدار مرا

بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی / اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا (خدایگان)

مُفتَعِلُن فَع لُن مُفتَعِلُن فَع لُن

باز چو دلاکان نیشتری داری / بهر دل آزردن شور و شری داری (شهاب ترشیزی)

مُفتَعِلُن مَفاعِلُن مفتعلن مَفاعِلُن

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش / هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بس / جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد / هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش

هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر / گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد / بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی / کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل / گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش  (سعدی)

مَفاعِلُن مُفتَعِلُن مَفاعِلُن مفتعلن

فغان که عشقت صنما به جان من زد شرری / که نیست جز شعله غم به کشور دل اثری  (الهی قمشه ای)

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مَفاعِلُن مَفاعِلُن

بهر خدا ای مه من ز خود مرا جدا مکن / دور میفکن ز خودم به غصه مبتلا مکن (رساله عروض بابر: ۱۱۲)

مُفتَعِلُن مَفاعِلُن مَفاعِلُن فَع لُن

دلبر خوش خرام من چو سوی بستان شد / سرو جمن به قدّ او چو دید حیران شد (رساله عروض بابر: ۱۱۳)

مُفتَعِلُن مَفاعِلُن مُفتَعِلُن مفعولن

سرو نخوانمت که او نیست بدین رعنایی / ماه نگویمت که مه نیست بدین زیبایی (جامی)

مُفتَعِلُن فَع مُفتَعِلُن // مُفتَعِلُن فَع مُفتَعِلُن

ای شب زلفت غالیه سا وی مه رویت غالیه پوش / نرگس مستت باده پرست لعل خموشت باده فروش

نافهٔ مشک از گل بگشا بدر منیر از شب بنما / مشک سیه برماه مسا سنبل تر برلاله مپوش

لعل لبست آن یا می ناب بادهٔ لعل از لعل مذاب / شکر تنک یا تنک شکر آب حیات از چشمهٔ نوش

شمع چگل شد باده گسار شمسهٔ گردون مشعله دار / ماه مغنی گو بسرای مرغ صراحی گو بخروش

باده گساران مست شراب جمع رفیقان مست و خراب / بر بت ساقی داشته چشم بر مه مطرب داشته گوش

مطرب مجلسه نغمه سرای شاهد مستان جلوه نمای / گر شنوم که صبر و قرار ور نگرم کو طاقت و هوش

پیر مغان در میکده دوش گفت چو خواجو رفت ز هوش / گو می نوشین بیش منوش تا نبرندش دوش بدوش

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن فَع // مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن فَع

بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی / چون گذری بر سر کویش، پای نکونه که نلغزی

حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلده کلبی / اضحکنی نور فادی، اسکرنی شربه ربی

وز در بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی؟! / شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر، که بگنجی

طاب لحبی حرکاتی، صار خساری برکاتی / انت حیاتی و تعدی، طال حیاتی بحیاتی

جان دل تو، دل جانی، قبلهٔ نظاره کنانی / چونک شود خیره نظرشان، از ره دلشان بکشانی

عمرک یا عمر و تولی، زادک یا زید تجلی / کم تنم‌اللیل؟! تنبه! قد ظهرالصبح، تجلی

خانهٔ دل را دو دری کن، جانب جان راه‌بری کن / طالب دریای حیاتی، سنگ دلا، رو گهری کن

یا سندی انت جمالی ، انت دلیلی ودلالی / کیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی

جان و روان خیز روان کن، با شه شاهان سیران کن / هیچ بطی جوید کشتی؟! جان شدهٔ ترک مکان کن

قد طلع‌البدر علینا، قد وصل‌الوصل الینا / یا فئتی وافق بدر فیه نذرنا والینا

ای طربستان، چه لطیفی؟! ای سرمستان چه ظریفی؟! / ده بخوری تو بدهی یک، کی بود این شرط حریفی؟!

کل مساء و صباح یسکرناالعشق براح / قد یس‌المحزن منا، التحق الحزن بصاح

بس کن گفتار رها کن، باز شهی قصد هوا کن / باز رو ای باز بدان شه، با شه خود عهد و وفا کن

بسکم‌الهجر فعودوا، فی طلب‌الوصل سعود / امتنع‌الوصل بشح، اجتنبواالشح، وجودوا (خدایگان)

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن فاعِلُن

جور مکن ماهوشا ز آه دلم کن حذر / زان که بود آه دل سوختگان کارگر (رساله عروض بابر: ۱۱۱)

مَستَفعِلُن مَفعولُن مَستَفعِلُن مَفعولُن

سود و زیان در قلب بازاریان جا کرده / پروای جان کی دارند این مردم سودایی (دکتر شفق؛ وزن شعر فارسی: ۲۲۲)

مَستَفعِلُن مَستَفعِلُن مَستَفعِلُن مَفعولُن

تا کی کنی ماها ستم بر عاشق بی چاره / روزی بود کز جور تو گردد ز شهر آواره (معیار الأشعار؛ فشارکی: برگ ۲۷)

مَستَفعِلُن مَستَفعِلُن

ای بهتر از هر داوری / بگشای کارم را دری (المعجم: ۱۲۸)

مَفاعِلُن مَفاعِلُن

دلم به گشت کوی او / رود به جستجوی او (عروض بابر: ۱۱۷)

مَستَفعِلُن مَستَفعِلُن فَع

ای اشک حسرت، یک دم آخر / دامان مژگان را رها کن

تا چند سوزم در غم آخر / دل را به شادی آشنا کن

***

روشن کن ای گل‌رخ که ما را / جایی در آن دل هست یا نه

دامان کوتاه تو یارا / افتد مرا در دست یا نه

***

ای آرزوی آرزوها / ما نیز داریم آرزویی

ای نکته بخش گفت‌گوها / با ما هم آخر گفت‌گویی

***

آشفته تر ز آشفته مویت / بر بام منزل خفته بودم

مست از شراب جست‌جویت / ترک دو عالم گفته بودم(پژمان بختیاری؛ دیوان: ۳۹۷)

مَستَفعِلُن فَع مَفاعِلُن فَع

مجلس بساز ای بهار پدرام / و اندر فکن می به یکمنی جام

همرنگ رخسار خویش گردان / جام بلورینه از می خام

زان می که یاقوت سرخ گردد / در خانه، از عکس او در و بام

زان می که در شب ز عکس خامش / هر دم برآید ستارهٔ بام

یک روز گیتی گذاشت باید / بی می نباید گذاشت ایام

از می چو کوهپاره شود دل / از می چو پولاد گردد اندام

شادی فزاید می اندر ارواح / قوت نماید می اندر اجسام

می را کنون آمده‌ست نوبت / می را کنون آمده‌ست هنگام

کز صید باز آمده‌ست خسرو / با شادکامی، وز صید با کام

خسرو محمد که عالم پیر / از عدل او تازه گشت و پدرام

گویند بهرام همچو شیران / مشغول بودی به صید مادام

بر گوش آهو بدوختی پای / چون پیش تیرش گذاشتی گام

با ممکن است این سخن برابر / لفظیست این در میانهٔ عام

نخجیروالان این ملک را / شاگرد باشد فزون ز بهرام

با گور و آهو که شه گرفته‌ست / باشد شمار نبات سوتام

ده روز با او به صید بودم / هر روز از بامداد تا شام

یک ساعت از بس شکار کردن / در خیمه او را ندیدم آرام

در دشتها او توده برآورد / از گور و نخجیر و از دد و دام

آنجا شکاری بکرد از آغاز / وینجا شکاری دیگر به فرجام

ایزد مر او را یکی پسر داد / با طلعت خوب و با صورت تام

بر تختهٔ عمر او نوشته / چندانکه او را هوا بود عام

«ارجو» که مردی شود مبارز / کز پیل نندیشد و ز ضرغام

با پیل پیلی کند به میدان / با شیر شیری کند به آجام

اندر سخاوت به جای خورشید / وندر شجاعت به جای بهرام

تدبیر او روی مملکت شوی / شمشیر او خون دشمن آشام

در جنگ جستن چو طوس نوذر / در دیو کشتن چو رستم سام

بر دوستداران دولت خویش / گیتی نگه داشته به صمصام

پیش پدر با امیر نامی / جوید به روز مبارزت نام

تیغش کند بر زمانه پیشی / تیرش برد سوی خصم پیغام

ای شهریار ملوک عالم / ای بازوی دین و پشت اسلام

نشگفت باشد که چون تو باشد / فرزند تو نامدار و فهام

تا لاله روید ز تخم لاله / بادام خیزد ز شاخ بادام

تا چون بخندد بهار خرم / از لاله بینی بر کوه اعلام

تو کامران باش و دشمن تو / سرگشته و مستمند و بدکام

گیتی ترا یار گردون ترا یار / گیتی ترا رام روز تو پدرام

از ساحت تو برگشته اندوه / پیوسته ز ایزد به تو بر اکرام (فرخی سیستانی)

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن

ای لب تو مرهم من / وی غم تو ماتم من (رساله عروض بابر: ۱۱۸)

مُفتَعِلُن فَع مُفتَعِلُن فَع

جان منست او هی مزنیدش / آن منست او هی مبریدش

آب منست او نان منست او / مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش آب روانش / سرخی سیبش سبزی بیدش

متصلست او معتدلست او / شمع دلست او پیش کشیدش

هر که ز غوغا وز سر سودا / سر کشد این جا سر ببریدش

هر که ز صهبا آرد صفرا / کاسه سکبا پیش نهیدش

عام بیاید خاص کنیدش / خام بیاید هم بپزیدش

نک شه هادی زان سوی وادی / جانب شادی داد نویدش

داد زکاتی آب حیاتی / شاخ نباتی تا به مزیدش

باده چو خورد او خامش کرد او / زحمت برد او تا طلبیدش (خدایگان)

نرگس مستت فتنهٔ مستان / تشنهٔ لعلت باده پرستان

روی تو ما را لاله و نسرین / کوی تو ما را گلشن و بستان

زلف سیاهت شام غریبان / روی چو ماهت شمع شبستان

در چمن افتد غلغل بلبل / چون تو درآئی سوی گلستان

طلعت زیبا یا قمرست این / لعل شکر خا یا شکرست آن

دست بخونم شسته و از من / هوش دل و دین برده بدستان

باده صافی خرقه صوفی / درکش و برکش در ده و بستان

پرده بساز ای مطرب مجلس / باده بیار ای ساقی مستان

خواجوی مسکین بر لب شیرین / فتنه چو طوطی بر شکرستان (خواجوی کرمانی)

مُستفعِلُن مَفعولُن

گر یار دیگر داری / زان آیدم دشواری (معیار الأشعار؛ فشارکی: برگ ۳۷)

مُفتَعِلُن فَع مَفاعِلُن فَع

ای می لعل تو کام رندان / جعد تو زنجیر پای بندان

کفر تو ایمان پاک دینان / درد تو درمان دردمندان

لعل تو در خون باده نوشان / چشم تو در چشم چشم بندان

پستهٔ تنگ تو نقل مستان / نرگس مستت بلای رندان

تشنهٔ لعل تو می پرستان / کشتهٔ جور تو مستمندان

جور کشیدم ولی نه چندین / لطف شنیدم ولی نه چندان

بر دل خواجو چرا پسندی / این همه بیداد ناپسندان (خواجوی کرمانی)

مُستفعِلُن مُستفعِلُن فَع لُن

عمری است کز عشق تو بیمارم / شب تا سحر با ناله زارم (الهی قمشه ای)

مُستفعِلُن مُستفعِلُن مُستفعِلُن

امشب به یاد او بگردم جای او / گویم سخن با منزل و ماوای او
مانند شاعرهای عهد بادیه / با یاد او از اشک شویم جای او

تحسین کنم بر چهره‌ی زیبای وی / نفرین کنم بر کینه‌ی بابای او
روزی خدا گر تیغ من برّا کند / برّد اگر نایی ببرّد نای او
رسوای خلقی کرد جان پاک من / تا زنده‌ام سوزم دل رسوای او
بازی گرفت این آتش سوزنده را / آتش زدم بر خرمن سودای او
چشم وی است و دوزخ جانکاه من / کلک من است و لرزش اعضای او
با خود نگفت ار آتشی بر وی زنم / افتد به جان دخترم الای او
آتش گرفت از کینه‌ی او عمر من / عمر من و عمر مه رعنای او
گر عشق خود قربان آن مجنون کنم / چون بگذرم از محنت لیلای او؟
سیری ندارم هیچ زآشامیدنش / می‌میرم از این رنج استسقای او
گر دست من از دامنش کوته شود / پیوسته گیرم دامن صحرای او
اینجاست آنجایی که دیشب ایستاد / این جای پای اوست اینهم پای او
می‌بینمش در پیش چشم و می‌برم / از سنگ صحرا بوی روح‌افزای او
این روی او این موی او این بوی او / این چشم او این چشم گوهرزای او
این در سیاهی‌های شب آهنگ او / این در سپیدی‌های مه آوای او
اینجاست آنجایی که از لغزیدنی / خم شد بروی دست من بالای او
اینجاست آنجایی که از سرمای شب / لرزید روی شانه‌ها موهای او
اینجاست آنجایی که تر شد عکس من / در اشک او در نرگس شهلای او
امشب میان جلگه‌ها غوغا کنم / تا بشنوم از بادها غوغای او
آن‌کس‌که بیدار است هرشب تا سحر / چشم من است و چشم شب‌پیمای او
گر روی او در چشم من پیدا نشد / پنهان نمی‌گردد ز من رویای او
ای اختر سوزان که از دامان شب / می‌تابی اکنون بر رخ زیبای او
با او بگو گر می‌توانی حال من / با من بگو گر می‌توانی رای او
نه تو کجا سودای من دانی کجا / کز عشق محرومی و از صفرای او
در عشق وی آنکو به من یاری دهد / مرغ شباهنگ است و بانگ وای او
یک‌تن جز این مرغک نمی‌گرید به من / هرجا که هستم در شب یلدای او
پیدا شود گر جفت من دیوانه‌ای / این مرغک است و جسم ناپیدای او
می‌سوزم و می‌سازم از نادیدنش / گر شادمان باشد دل شیدای او
این امشب من بود و آن فردای من / کاینسان مبادا امشب و فردای او (حمیدی شیرازی)

💓💝🤍💙❤

بیا بیا دلدار من دلدار من / درآ درآ در کار من در کار من

تویی تویی گلزار من گلزار من / بگو بگو اسرار من اسرار من

***

بیا بیا درویش من درویش من / مرو مرو از پیش من از پیش من

تویی تویی هم کیش من هم کیش من / تویی تویی هم خویش من هم خویش من

***

هر جا روم با من روی با من روی / هر منزلی محرم شوی محرم شوی

روز و شبم مونس تویی مونس تویی / دام مرا خوش آهویی خوش آهویی

***

ای شمع من بس روشنی بس روشنی / در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد / هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

***

صبر مرا برهم زدی برهم زدی / عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

دل را کجا پنهان کنم پنهان کنم / در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی

***

ای فخر من سلطان من سلطان من / فرمان ده و خاقان من خاقان من

چون سوی من میلی کنی میلی کنی / روشن شود چشمان من چشمان من

***

هر جا تویی جنت بود جنت بود / هر جا روی رحمت بود رحمت بود

چون سایه‌ها در چاشتگه / فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود

***

فضل خدا همراه تو همراه تو / امن و امان خرگاه تو خرگاه تو

بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا / پیوسته در درگاه تو درگاه تو (خدایگان)

مُستفعِلُن مُستفعِلُن مُستفعِلُن فع

۱- وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سدِّ خار و خاره بندیم

۲- از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم / بانگ از جرس برخاست وایِ من خموشم

۳- دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوارِ خویش دارند

۴- گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن، بشتاب، همّت چاره ساز است

۵- گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسه گاهِ وادی ایمَن برانیم

۶- وادی پر از فرعونیان و قِبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است

۷- تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

۸- فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

۹- یعنی کلیم آهنگ جان سامری کرد / ای یاوران باید ولی را یاوری کرد

۱۰- حُکمِ جلودار است بر‌ هامون بتازید /‌ هامون اگر دریا شود از خون، بتازید

۱۱- فرض است فرمان بردن از حکمِ جلودار / گر تیغ بارد، گو ببارد، نیست دشوار

۱۲- جانان من برخیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

۱۳- جانان من برخیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

۱۴- آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد / آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

۱۵- جانان من اندوه لبنان کُشت ما را / بشکست داغ دیرِ یاسین پشت ما را

۱۶- باید به مژگان رُفت گَرد از طُور سینین / باید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین

۱۷- جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / آنَک امام ما عَلم بگرفته بر دوش

۱۸- تکبیرزن، لبّیک گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار حمید سبزواری

مَفاعِلُن مَفاعِلُن مَفاعِلُن

فغان ازین غراب بین و وای او / که در نوا فکندمان نوای او

غراب بین نیست جز پیمبری / که مستجاب زود شد دعای او

غراب بین نایزن شده‌ست و من / سته شدم ز استماع نای او

برفت یار بیوفا و شد چنین / سرای او خراب، چون وفای او

به جای او بماند جای او به من / وفا نمود جای او به جای او

بسان چاه زمزمست چشم من / که کعبهٔ وحوش شد سرای او

سحاب او بسان دیدگان من / بسان آه سرد من صبای او

خراب شد تن من از بکای من / خراب شد تن وی از بکای او

الا کجاست جمل بادپای من / بسان ساقهای عرش پای او

چو کشتیی که بیل او ز دم او / شراع او، سرون او قفای او

زمام او طریق او و راهبر / سنام او دو دست او عصای او

کجاست تا بیازمایم اندرین / سراب آب چهره آشنای او

ببرم این درشتناک بادیه / که گم شود خرد در انتهای او

ز طول او به نیم راه بگسلد / فراز او مسافت سمای او

زمین او چو دوزخ وز تف او / چو موی زنگیان شده گیای او

بسان ملک جم خراب، بادیه / سپاه غول و دیو، پادشای او

زنند مقرعه به پیش پادشا / دوال مار و نیش اژدهای او

کنیزکان به گرد او کشیده صف / ز کرکی و نعامه و قطای او

ز مار گرزه، مار گرد ریگ پر / غدیرها و آبگیرهای او

شراب او سراب و جامش اودیه / و نقل او حجاره و حصای او

سماع مطربان به گرد او درون / زئیر شیر و گرگ را عوای او

بخور او سموم گرم و اسپرم / به گرد او عکازه و غضای او

شمیده من در آن میان بادیه / زسهم دیو و بانگ های‌های او

بدانگهی که هور تیره‌گون شود / چو روی عاشقان شود ضیای او

شب از میان باختر برون جهد / بگسترند زیر چرخ جای او

چو جامعهٔ نگارگر شود هوا / نقط زر شود بر او نقای او

فلک چو چاه لاجورد و دلو او / دو پیکر و مجره همچو نای او

هبوب او هوا و بر هبوب او / کسی فشانده گرد آسیای او

ز هقعهٔ چو نیمخانهٔ کمان / بنات نعش از اول بنای او

جدی چنان به شاره‌ای وز استر / چو نقطه‌ای به ثور بر، سهای او

هوا به رنگ نیلگون یکی قبا / شهاب، بند سرخ بر قبای او

مجره چون ضیا که اندر اوفتد / به روزن و نجوم او هبای او

بدانگهی که صبح، روز بر دمد / بهای او به کم کند بهای او

قمر بسان چشم دردگین شود / سپیده‌دم شود چو توتیای او

رسیده من به انتهای بادیه / به انتها رسیده هم عنای او

به مجلس خدایگان بی‌کفو / که نافریده همچو او خدای او

مدبری که سنگ منجنیق را / بدارد اندرین هوا دهای او

به جایگاه عزم، عزم عزم او / به جایگاه رای، رای رای او

که کرد، جز خدای عز اسمه / رضا رضای او، قضا قضای او

نه در جهان جلال، چون جلال او / نه هیچ کبریا چو کبریای او

خلیج مغربی هزیمه‌ای شود / اگر نه جود او شود سقای او

فصاحتم چو هدهدست و هدهدم / کجا رسد به غایت سبای او

ز شکر اوست مروه و صفای من / ز فضل اوست مروه و صفای او

طبیعت منست گاه شعر من / جمیله و شه طباطبای او

«اماصحا» به تازیست و من همی / به پارسی کنم اما صحای او

الا که تا برین فلک بود روان / شجاع او و حیهالحوای او

بقاش باد و دولت همیشگی / رسیده در حسود او بلای او (منوچهری دامغانی)

مفاعلن مفتعلن مفتعلن

ز شوق تو سوی چمن می گذرم / به یاد تو سرو و چمن می نگرم (رساله عروض بابر)

مُستفعِلُن مُستفعِلُن مُستفعِلُن فع

هنگامه میعاد خونینى دوباره است / باور کن، اینک رجعت سرخ ستاره است

بردند گویى مژده عود فلق را / بر بام گردون رایت سرخ شفق را

بوم سیاه شب‏سُرا را پر بریدند / شب را به تیغ فجر خونین سر بریدند

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است / این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

شبگیر غم بود و شبیخون بلا بود / هر روز عاشورا و هر جا کربلا بود

قابیلیان بر قامت شب مى‏تنیدند / هابیلیان بوى قیامت مى‏شنیدند

جان از سکوت سرد شب دلگیر مى‏شد / دل در رکاب آرزوها پیر مى‏شد

امّیدها در دام حرمان درد مى‏شد / بازار گرم عاشقى‏ها سرد مى‏شد

دیگر شده عشق از نزارى در هوسها / خو کرده مرغان صحارى با قفسها

شب‏زادها را هرگز از شادى خبر نه / طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه

از جست‏وجوها رنگ خواهش برده بودند / پنداشتى خود آرزوها مرده بودند (علی معلم)

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن

تا که نسیمی ز تو آید به برم / پیک تو باشد که به کویت گذرم

مُفتَعِلُن مَفاعِلُن مَفاعِلُن

بر من خسته جان مکن چنین ستم / کاین دلم از پی تو شد چنین به غم

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن فع

عشق تو آورد قدح پر ز بلاها / گفتم می می‌نخورم پیش تو شاها

داد می معرفتش آن شکرستان / مست شدم برد مرا تا به کجاها

از طرفی روح امین آمد پنهان / پیش دویدم که ببین کار و کیاها

گفتم ای سر خدا روی نهان کن / شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها

گفتم خود آن نشود عاشق پنهان / چیست که آن پرده شود پیش صفاها

عشق چو خون خواره شود وای از او وای / کوه احد پاره شود خاصه چو ماها

شاد دمی کان شه من آید خندان / باز گشاید به کرم بند قباها

گوید افسرده شدی بی‌نظر ما / پیشتر آ تا بزند بر تو هواها

گوید کان لطف تو کو ای همه خوبی / بنده خود را بنما بندگشاها

گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم / تازه‌تر از نرگس و گل وقت صباها

گویم ای داده دوا هر دو جهان را / نیست مرا جز لب تو جان دواها

میوه هر شاخ و شجر هست گوایش / روی چو زر و اشک مرا هست گواها

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مَفعولُن

این دل من هست به درد ارزانی / تا نکند بار دگر نادانی (به نقل از کتاب فرهنگ کاربردی اوزان شعر فارسی)

مُستَفعِلُن مُستَفعِلُن مَفعولُن

در خواب دیدم روی زیبایش را / و آن نرگس مست دلارایش را (الهی قمشه ای)

با یاری و سپاس از کتاب فرهنگ کاربردی اوزان شعر فارسی؛ حسین مدرسی

وزن شعر پارسی

شعر فارسی یکی از پروزنترین ها در جهان است. در زیر نام دستگاه های پارسی را می آوریم.

۱- بسیط

۲- جدید

۳- خفیف

۴- رجز

۵- رمل

۶- سریع

۷- طویل

۸- قریب

۹- کامل

۱۱- متقارب

۱۲- مجتث

۱۳- مدید

۱۴- مشاکل

۱۵- مضارع

۱۶- مقتضب

۱۷- منسرح

۱۸- وافر

۱۹- هزج

گونه های وزن در زبان پارسی

وزن شعر
گونه های وزن شعر پارسی
پایه های آوایی شعر فارسی
پایه آوایی
پایه آوایی و وزن شناسی

اختیارات زبانی در شعر پارسی

اختیارات زبانی
اختیارات زبانی

اختیارات وزنی

اختیار وزنی
اختیار شاعری

گونه های هجا در زبان پارسی

هجا
هجا

وزن های پرکاربرد فارسی

آموزه دوم: پایه های آوایی ناهمسان

سال گذشته با اوزان همسان که از تکرار یکنواخت یک پایه آوایی و اوزان همسان دولخَتی که از تکرار متناوب دو پایه یا رکن حاصل می شود، آشنا شده ایم؛ در قلمرو شعر فارسی، وزن و موسیقی سروده ها، همواره از نوعی نظم آهنگین و موسیقی همسان پیروی نمی کنند؛ بلکه در شعر فارسی، اوزان دل نشین و گوش نوازی وجود دارد که نظمی ناهمسان دارند. در این گونه وزن ها، وزن واژه‌ها ناهمگون و غیرتکراری اند.

به آهنگ خوانشِ بیت زیر، توجّه کنید:

سازهای ایرانی

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس / زهر هجری چشیده‌ام که مپرس (فاعلاتن مفاعلن فعلن)

پایه‌های آواییدَر  دِ  عِش  قی کِ  شی  دِ  اَمکِ  مَ  پُرس
پایه‌های آواییزَه  رِ  هِج  ریچِ  شی  دِ  اَمکِ  مَ  پُرس

پس از خوانش درست بیت و درک موسیقی و آهنگ آن، مرز پایه‌ها را مشخّص نموده ایم و از طریق آهنگ پی برده ایم که پایه‌های آوایی بیت دارای نظمی ناهمسان است.

اکنون پس از تعیین پایه‌های آوایی، همین بیت را با وزن واژه‌ها و نشانه‌های هجایی آن می نویسیم.

پایه‌های آواییدَر  دِ  عِش  قی کِ  شی  دِ  اَمکِ  مَ  پُرس
پایه‌های آواییزَه  رِ  هِج  ریچِ  شی  دِ  اَمکِ  مَ  پُرس
وزنفاعلاتنمَفاعلُنفَعِلُن
نشانه‌های هجاییU- –U-U-UU

پس از تعیین مرز پایه‌ها و قراردادن وزن واژه‌ها و نشانه‌های هجایی، می بینیم که پایه‌های آوایی این بیت، نظم و چینشی ناهمسان دارند و تکرار نشده اند. هر مصراع این بیت از سه پایه آوایی ناهمسان « فاعلاتن مفاعلن فعلن» تشکیل شده است.

وزن این بیت « فاعلاتن مفاعلن فعلن» است.

اگر هجاهای بیت را به گونه‌‌ای دیگر بُرش بزنیم، تناسبِ آهنگ و نظم موسیقایی بیت از دست می رود.

درکِ خوش آهنگی و دل نشینی موسیقی شعر، به تربیت هوش موسیقایی و حافظه شنیداری ما وابسته است.

به پایه‌های آوایی بیت زیر توجّه کنید:

به حُسن خُلق و وفا کس به یار ما نرسد / تو را در این سخن انکار کار ما نرسد (حافظ)

پایه‌های آواییبِ  حُس  نِ  خُل قُ  وَ  فا  کَسبِ  یا  رِ  مانَ رِ  سَد
پایه‌های آواییتُ  را  دَ  رینسُ  خَ  نِن  کارِ  کا  رِ  مانَ رِ  سَد
وزنمَفاعِلُنفَعِلاتنمَفاعِلُنفَعِلن
نشانه‌های هجاییU-U-UU- –U-U-UU-

پس از خواندن درست بیت و درک پایه‌های آوایی، درمی یابیم که این بیت از چهار پایه آوایی تشکیل شده است. پایه‌های آوایی، وزن واژه‌ها و نشانه‌های هجایی این بیت به صورت ناهمسان آمده اند.

این بیت از چهار پایه آوایی ناهمسان « مَفاعِلُن فَعِلاتن مَفاعِلُن فَعِلن» تشکیل شده است. با کمی دقت درمی یابیم که پایه‌های آوایی این بیت را نمی توان به دسته‌های همسان تک پایه‌‌ای یا دولختی جدا کرد.

وزن این بیت « مَفاعِلُن فَعِلاتن مَفاعِلُن فَعِلن» است.

پس با توجه به درک آهنگ و موسیقی بیت، پایه‌ها را مشخص و وزن شعر را تعیین می کنیم؛ اگر از طریق حافظۀ شنیداری نتوانستیم وزن شعر را مشخص کنیم، هجاهای بیت را به صورت تکراری یا همسان یک پایه‌‌ای دسته بندی می کنیم؛ در صورتی که نظمی همسان حاصل نشد، آن را با نظم همسان دولَختی می سنجیم؛ یعنی هجاها را به صورت ۴ تایی ۳ تایی یا ۳ تایی ۴ تایی برش می زنیم. اگر نظم برش‌های آوایی بیت، با هیچ یک از این شیوه‌ها ممکن نبود، پایه‌ها را با نظمی ناهمسان جدا می کنیم و وزن بیت را مشخص می نماییم.

به بیت زیر توجّه کنید:

ماه فرو ماند از جمال محمّد / سرو نباشد به اعتدال محمّد (سعدی)

پایه‌های آواییما ه فُ رو ما  نَ  دَز  جَما  لِ  مُ  حَممَد
پایه‌های آواییسر  و  نَ  باشَد  بِ  اِع  تِدا  لِ  مِ  حَممَد
وزنمفتعلنفاعلاتمفتعلنفع
نشانه‌های هجاییUU-U-UUU-

بدان سان که دیده می شود، این بیت از چهار پایه آوایی تشکیل شده است.

وزن این بیت «مفتعلن فاعلاتُ مفتعلن فع» است.

به چینش پایه‌های آوایی بیت زیر دقت کنید:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست (مولوی)

پایه‌های آواییبِن  ما  ی  رُخ کِ  با  غُ  گُلِس  تا  نَ  مارِ  زوست
پایه‌های آواییبُگ  شا  ی  لَبکِ  قَن  دِ  فَرا  وا  نَ  مارِ  زوست
وزنمُستَفعِلُنمَفاعِلُمُستَفعِلُنفعل
نشانه‌های هجایی– –U-UU- U– -U-U-

وزن این «مُستَفعِلُن مفاعلُ مُستَفعِلُن فَعَل» است.

توجّه ۱

در سامان دهی نشانه‌های هجایی، همواره این گونه نیست که با یک روش، رو به رو باشیم؛ برش‌های آوایی بیت بالا ۴ تایی ۴ تایی، دسته بندی شده است. اگر بیت را به گونه‌‌ای دیگر جدا کنیم، وزن «مفعولُ فاعِلاتُ مَفاعیلُ فاعِلُن» خواهد بود.

پایه‌های آواییبِن  ما  ی  رخ کِ  با  غُ  گ  لِس  تا  نَ ما  ر  زوست
پایه‌های آواییبُگ  شا  ی لَب  کِ  قَن  دِ فَ  را  وا  نَ ما  ر  زوست
وزنمفعولُفاعلاتُمفاعیلُفاعلن
نشانه‌های هجایی– –UU-UU- –U-U –

همچنین نشانه‌های هجایی این بیت:

از کرده خویشتن پشیمانم / جز توبه ره دگر نمی دانم (مسعود سعد)

پایه‌های آواییاز کَر دِ یِ  خیـ ش  تَن  پَ  شی  ما  نَم 
پایه‌های آواییجز تو بِ  رَ هِ  دِ  گَر نِ می  دا  نَم 
وزنمستفعلُفاعلاتُمستفعِلْ
نشانه‌های هجایی– –UUU-U– – –

را به دو صورت می توان  سامان داد و وزن بیت را نیز به دو صورت ۱- مستفعلُ فاعلات مستفعلْ یا ۲- مفعولُ مَفاعِلُن مَفاعیلُن می توان جدا نمود.

پایه‌های آواییاز کَر دِ  یِ خیـ ش  تَن پَ  شی  ما  نَم 
پایه‌های آواییجز تو بِ   رَ هِ  دِ  گَر نِ می  دا  نَم 
وزنمفعولُمَفاعِلُنمَفاعیلُن
نشانه‌های هجایی– –UU-U-U – – –

توجّه ۲

در تعیین مرز پایه‌ها و نیز دسته بندی هجاها (نشانه‌های هجایی)، نظم همسان، بر ناهمسان ترجیح دارد. برای مثال در بیت:

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین / کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت (حافظ)

پایه‌های آواییتا  رَفـ  ت مَ  را  از  نَ  ظَ  ران  چَش  مِ  جَ  هان  بین
پایه‌های آواییکَس  وا  قِ فِ ما نیـ ست  کِ   از  دی  دِ  چِ ها  رفت
وزنمُستَفعِلُمُستَفعِلُمُستَفعِلُمُستَف
نشانه‌های هجایی– -UU– -UU– -UU– –

نظم همسان «مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستف» بر نظم ناهمسان برتری دارد و وزن بیت را بهتر نشان می دهد، هر چند نشانه‌های هجایی بیت را می توان به صورت ناهمسان «مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولن»  مشخص کرد.

پایه‌های آواییتا  رَف  ت مَ  را  از  نَ  ظَ  ران  چَش  مِ  جَ  هان  بین
پایه‌های آواییکَس  وا  قِفِ  ما نیـ ست کِ   از  دی  دِ چِ  ها  رفت
وزنمفعولُمفاعیلُمفاعیلُفعولن
نشانه‌های هجایی– -UU- -UU- -UU- –

گونه های وزن شعر پارسی

وزن شعر
گونه های وزن شعر پارسی
هجا
هجا
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی

خودارزیابی

۱- با خوانش درست بیت‌ها و درک پایه‌های آوایی هر بیت، مشخّص کنید که وزن کدام بیت همسان و کدام بیت ناهمسان است.

الف) آب زنید راه را هین که نگار می رسد / مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد (مولوی)

خط عروضی: آب زَنید راه را هین کِ نِگار می رِسَد / مُژدِ دَهید باغ را بویِ بَهار می رِسَد

پایه‌های آواییآ  ب  زَ  نی د  را  ه  را  هین  کِ  نِ  گار  می  رِ  سَد
پایه‌های آواییمُژ  دِ  دَ  هی د  یا  ر  رابو  یِ  بَ  هار  می  رِ  سَد
نشانه‌های هجاییUU –U- U-UU –U- U-
وزنمفتعلنمفاعلنمفتعلنمفاعلن

ب) دلم سر به هامون رها می پسندد / سرم بالش از صخره‌ها می پسندد (شهریار)

خط عروضی: دِلَم سَر بِ هامون رَها می پَسَندَد / سَرَم بالشَز صَخرِها می پَسَندَد

پایه‌های آواییدِ  لَم  سَر ب  ها  مونرَ  ها  میپَ  سَن  دَد
پایه‌های آواییسَ  رَم  با لِ  شَز  صَخرِ  ها  میپَ  سَن  دَد
نشانه‌های هجاییU- –U- –U- –U- –
وزنفعولنفعولنفعولنفعولن

پ) باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟ (محتشم کاشانی)

خط عروضی: بازین چِ شورِشَست کِ دَر خَلقِ عالمَست؟ / بازین چ نُوْحِ وُ چِ عَزا وُ چِ ماتمَست؟

پایه‌های آواییبا  زین  چِ شو  رِ  شَس  ت  کِ  دَر  خَل  قِعا  لَ  مَست
پایه‌های آواییبا  زین  چِنُوْ  حِ  وُ  چِعَ  زا  وُ  چِما  تَ  مست
نشانه‌های هجایی– – UU-UU- -U-U-
وزنمفعولفاعلاتمفاعیلفاعلن

«مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل»

ت) گشته‌ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده‌ام که مپرس (حافظ)

خط عروضی: گشتِ اَم دَر جَهانُ آخَرِ کار / دِلبَری بَرگُزیدِ اَم کِ مَپُرس

پایه‌های آواییگش  تِ  اَم  دَر جَ  ها  نُ  آ  خَ  رِ  کار
پایه‌های آواییدِل  بَ  ری  بَر گُ  زی  دِ اَم کِ  مَ  پُرس
نشانه‌های هجاییUU- –U-U-UU-
وزنفعلاتن (فاعلاتن)مفاعلنفعلن

ث) دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند / از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم (وحشی بافقی)

خط عروضی: دِل نیست کَبوتَر کِ چُ بَرخاست نِشینَد / از گوشِ یِ بامی کِ پَریدیم، پَریدیم

پایه‌های آواییدِل  نی  ست کَ  بو  تَر  کِ  چُ  بَر  خا  ستنِ  شی  نَد
پایه‌های آواییاز  گو  شِ یِ  با  می  کِپَ  ری  دی  مپَ  ری  دیم
نشانه‌های هجایی– -UU- -UU- -UU- –
وزنمفعولمفاعیلمفاعیلفعولن

«مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مُستف»

ج) شفای این دل بیمار جز لقای تو نیست / طبیب جان خرابم کسی ورای تو نیست (اسیری لاهیجی)

خط عروضی: شَفایِ این دِلِ بیمار جُز لَقای تُ نیست / طَبیبِ جانِ خَرابَم کَسی وَرایِ تُ نیست

پایه‌های آواییشَ  فا  یِ  این دِ  لِ  بی  ما  ر  جُز  لِ  قایِ  تُ  نیست
پایه‌های آواییط َ بی  بِ  جا نِ  خَ  را بَم کَ  سی  وَ  را ی  تُ  نیست
نشانه‌های هجاییU-U-UU- –U-U-UU-
وزنمفاعلنفعلاتنمفاعلنفعلن

۲ -بیت‌های زیر را تقطیع هجایی کنید و مرز پایه‌های آوایی هر بیت را مشخص کنید.

الف) راستی کن که راستان رستند / راستان در جهان قوی دست اند (اوحدی مراغه ای)

خط عروضی: راستی کُن کِ راستان رَستَند / راستان دَر جَهان قَوی دَستَند

پایه‌های آواییرا  س  تی  کُن  کِ  را  س  تان  رَس  تَند 
پایه‌های آواییرا  س  تان  دَر جَ  هان  قَ  وی  دَس  تَند 
نشانه‌های هجایی-U- –U-U-UU-
وزنفاعِلاتن(فَعِلاتن)مَفاعلنفَعِلن

ب) محمّد کآفرینش هست خاکش / هزاران آفرین بر جان پاکش (نظامی)

خط عروضی: مُحَممَد کافرینِش هَست خاکَش / هِزاران آفَرین بَر جانِ پاکَش

پایه‌های آواییمُ  حَم  مَد  کا فَ  ری  نِش  هَس  ت  خا  کَش
پایه‌های آواییهِ  زا  ران  آ فَ  رین  بَر  جانِ  پا  کَش
نشانه‌های هجاییU- – –U- – –U- –
وزنمفاعیلنمفاعیلنمفاعی (فعولن)

پ) با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی است / ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت (فرخی یزدی)

خط عروضی: با آنکِ جیبُ جامِ مَنَز مالُ مِی تُهیست / ما را فَراغَتیست کِ جَمشیدِ جَم نَداشت

پایه‌های آواییبا  آن  کِ جی  بُ  جا  نِ  مَ  نَز  ما  لُمِی  تُ  هیست
پایه‌های آواییما  را  فَ را  غَ  تی  ستکِ  جَم  شی  دِجَم  نَ  داشت
نشانه‌های هجایی– – UU-UU- -U-U-
وزنمفعولفاعلاتمفاعیلفاعلن

«مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل»

ت) آتش حبّ الوطن چو شعله فروزد / از دل مؤمن کند به مجمره اسپند (ادیب الممالک فراهانی)

خط عروضی: آتشِ حُببُل وَطَن چُ شُعلِ فُروزَد / اَز دِلِ مُؤمِن، کُنَد بِ مِجمَر اسپَند

پایه‌های آواییآ  تَ  شِ حُب بُل  وَ  طَن  چُ  شُع  لِ  فُ روزَد 
پایه‌های آواییاَز  دِ  لِ  مُؤ مِن  کُ  نَد  بِ مِج  مَ  رِ اِسپَند
نشانه‌های هجاییUU –U- UUU –
وزنمفتعلنفاعلاتمفتعلنفع

۳- کدام بیت‌ها دو به دو از نظر وزن با هم یکسان اند؟

الف) چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست / سخن شناس نه ای، جان من، خطا اینجاست (حافظ)

خط عروضی: چُ بِشنَوی سُخَنِ اَهل ِدِل، مَگو کِ خَطاست / سُخَن شِناس نِ ای، جانِ مَن، خَطا اینجاست

پایه‌های آواییچُ  بِش  نَ  وی  سُ  خَ  نِ  اَه  لِ  دِل  مَ  گو  کِ  خَ  طاست
پایه‌های آواییسُ  خَن  شِ  نا س  نِ  ای  جانِ  مَن  خَ  طااین  جاست
نشانه‌های هجاییU-U-UU- –U-U-UU-
وزنمفاعلنفعلاتنمفاعلنفعلن

ب) جانا نظری که ناتوانم / بخشا که به لب رسید جانم (عراقی)

خط عروضی: جانا نَظَری کِ ناتَوانَم / بَخشا کِ بِ لَب رَسید جانَم

پایه‌های آواییجا  نا  نَ ظَ  ری  کِ  نا  تَ  وا  نَم
پایه‌های آواییبَخ  شا  کِ بِ  لَب  رِ  سید  جا  نَم
نشانه‌های هجایی– -UU-U-U- –
وزنمفعولمفاعلنفعولن

«مستفعل فاعلات مستف»

پ) برداشته دل ز کار او بخت / درماند پدر به کار او سخت (نظامی)

خط عروضی: بَرداشتِ دِل زِ کارِ او بَخت / دَرماند پِدَر بِ کارِ او سَخت

پایه‌های آواییبَر  دا  ش تِ دِل  زِ  کا    رِ  او  بَخت
پایه‌های آواییدر  مان  د پِ  دَر  بِ  کارِ  او  سَخت
نشانه‌های هجایی– -UU-U-U- –
وزنمفعولمفاعلنفعولن

«مستفعل فاعلات مستف»

ت) بیا به خانه آلاله‌ها سری بزنیم / ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم (قیصرامین پور)

خط عروضی: بیا بِ خان یِ آلالِ ها سَری بِزَنیم / زِ داغ با دِلِ خُد حَرفِ دیگَری بِزَنیم

پایه‌های آواییبِ  یا  بِ  خا نِ  یِ  آ  لا  لِ  ها  سَ  ریبِ  زَ  نیم
پایه‌های آواییز  دا  غ  با دِ  لِ  خُد  حَرفِ  دی  گَ  ریبِ  زَ  نیم
نشانه‌های هجاییU-U-UU- –U-U-UU-
وزنمفاعلنفعلاتنمفاعلنفعلن

۴- نشانه‌های هجایی بیت‌های زیر را به دو صورت برش بزنید؛ پس از تعیین پایه‌های آوایی، وزن هر یک را بنویسید.

الف) همّت طلب از باطن پیران سحرخیز / زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند (فروغی بسطامی)

خط عروضی: هِممَت طَلبَز باطنِ پیرانِ سَحَرخیز / زیرا کِ یِکی را زِ دُ عالَم طَلبیدَند

پایه‌های آواییهِم  مَت  طَ لَ  بَز  با  طِ  نِ  پی را نِسَ  حَر  خیز
پایه‌های آواییزی  را  کِ یِ  کی  را  زِدُ  عا  لَم  طَلَ  بی  دَند
نشانه‌های هجایی– -UU- -UU- -UU- –
وزنمفعولمفاعیلمفاعیلفعولن

«مستفعل مستفعل مستفعل مستف»

ب) کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز / باشد که بازبینیم دیدار آشنا را (حافظ)

خط عروضی: کشتی شِکستِگانیم، اِی باد شُرطِ بَرخیز / باشد کِ بازبینیم دیدارِ آشِنا را

پایه‌های آواییکِش  تی  نِ شَس  تِ  گا  نیم  ای  با  دِشُر  طِ  بَر  خیز
پایه‌های آواییبا  شَد  کِ با  ز  بی  نیمدی  دا  رِآ  شِ  نا  را
نشانه‌های هجایی– – U-U- –– – U -U- –
وزنمفعولفاعلاتنمفعولفاعلاتن

«مستفعلن فعولن// مستفعلن فعولن»

پ ) ای سرو بلند قامت دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست! (سعدی)

خط عروضی: ای سَروِ بُلند قامَتِ دوست / وَه وَه کِ شَمایلَت چِ نیکوست!

پایه‌های آواییای  سَر  وِ بُ  لَن  دِ  قا  مَ  تِ  دوست
پایه‌های آواییوَه  وَه  کِ شَ  ما  یِ  لَتچِ  نی  کوست
نشانه‌های هجایی– – UU-U-U- –
وزنمفعولمفاعلنفعولن

«مستفعل فاعلات مستف»

ت) لبخند تو خلاصه خوبی‌ها است / لَختی بخند، خنده گل زیبا است (قیصر امین پور)

خط عروضی: لَبخَند تُ خُلاصِ یِ خوبی‌هاست / لَختی بِخَند، خَندِ یِ گُل زیباست

پایه‌های آواییلَب  خَن  دِ تُ  خُ  لا  سِ  یِ  خو  بی هاست
پایه‌های آواییلَخ  تی  بِ خَن  د  خَن  دِیِ  گُل  زی  باست
نشانه‌های هجایی– – UU-UU- – –
وزنمفعولفاعلاتمفاعیلن

«مستفعلن مفاعل مستفعل»

۵- بیت ادیب الممالک را در خودارزیابی شماره ۲ از نظر قلمرو فکری تحلیل کنید.

– همانگونه از سخن سخنوران دوره مشروطه انتظار می رود این بیت درباره میهن دوستی و وطن است. هنگامی که میهن دوستی به دل خداشناس می افتد او را پریشان و نگران می گرداند.

آموزگاری سعید جعفری
پایه آوایی یا وزن واژه در شعر فارسی
پایه آوایی
پایه آوایی و وزن شناسی
vazn

وزن های ناهمسان شعر فارسی
وزن ناهمسان
پی دی اف درس دوم علوم و فنون ادبی۳(پایه آوایی ناهمسان)
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفری
درس دوم: پایه های آوایی ناهمسان (آپارات)
درس دوم: پایه های آوایی ناهمسان؛ پاسخ خودارزیابی (آپارات)

درس دوم: پایه های آوایی ناهمسان (یوتیوپ)

وزن ناهمسان، درس

درس دوم: پایه های آوایی ناهمسان؛ پاسخ خودارزیابی (یوتیوپ)

وزن ناهمسان، خودارزیابی

وزن های پرکاربرد شعر فارسی

vazn

وزنهای پرکاربرد فارسی بر پایه کتابهای قدیمی آموزش و پرورش

vazn-e-porkarbord

آموزه یازدهم: پایه های آوایی همسان دولختی

در درس‌های گذشته با اوزان همسان، که از تکرار یک پایه آوایی، ایجاد می‌شد، آشنا شده‌ایم. اکنون با گونه‌ای دیگر از وزن‌های همسان، آشنا می‌شویم:

به آهنگ خوانش شعر زیر، توجّه کنید:

ای باد بامدادی، خوش می‌روی به شادی / پیوند روح کردی، پیغام دوست دادی (سعدی)

بازگردانی: ای باد صبحگاهی، شادمانه و با خوشی می‌وزی. تو روحم را به روح یارم پیوند زدی و پیام او را به من رساندی.

ای  با  دبا  م دا  دیخُش می  رَ وی بِ شا دی
پِی وَن دِرو ح  کَر دیپِی غا  مدو ست دا  دی

می‌بینیم که نظم همسان پایه‌های این بیت، دو لخَتی است، یعنی دو واژه با هم، پایه آوایی به شمار می‌آیند. به بیان دیگر، وزن این شعر از تکرار یک پایه همسان، حاصل نشده است، بلکه پایه‌ها، یک درمیان تکرار شده است. در اینجا هر مصراع، به دو پاره، تقسیم می‌شود. موسیقی و آهنگ پاره دوم، تکرار موسیقی پاره نخست است. این نوع وزن، وزن همسان دولَختی یا «دوری۱» نامیده می‌شود. در وزن دوری میانه هر مصراع با درنگ و مکثی آشکار، همراه است. در خوانش هم این گسست آوایی باید رعایت شود.

برای درک بهتر نظم پایه‌های همسان دولخَتی، وزن و نشانه‌های هجایی بیت را نشان می‌دهیم.

پایه‌های آواییای  با  دِبا  م  دا  دیخُش می  رَ  وی بِ شا دی
پایه‌های آواییپِی وَن  دِرو ح  کَر دیپِی غا  مِدو ست دا  دی
وزنمَفعولُفاعِلاتُنمَفعولُفاعِلاتُن
نشانه‌های هجاییـ ـ Uـ U ـ ـ ـ ـ Uـ U ـ ـ

با خوانش صحیح بیت متوجه می‌شویم که هر مصرع چهار پایه آوایی دارد و از دو پاره همسان تشکیل شده است.

وزن بیت بر پایه برش هجایی «سه تایی – چهارتایی» است. اگر هجاها را به شیوه «چهارتایی – سه تایی» دسته بندی کنیم، وزن واژه «مُستفعِلُن فَعولُن» می‌شود.

۱٫ برخی از اوزان همسان دو لختی، ویژگی‌های اوزان دوری را ندارند.

توجّه:

در نظم همسان دو لخَتی، هر مصراع از دو پاره همگون تشکیل می‌شود. در این نوع وزن، هر نیم مصراع در حکم یک مصراع است. هجای پایان نیم مصراع، مانند پایان مصراع بلند محسوب می‌شود، بنابراین هجای کوتاه یا کشیده در پایان نیم مصراع، هجای بلند به شمار می‌آید.

به نظم هجاهای بیت زیر توجّه کنید:

سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست / هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست (سعدی)

بازگردانی: موی دوست مانند زنجیر است و مرا در دام بلا می‌اندازد. هر کس در حلقه عاشقان باشد نمی‌داند که این دام چه ماجرایی دارد.

سِل سِ لِ  یِمو یِ دوستحَل قِ یِ  دا مِ  بَ  لاست
هَر کِ  د  رینحَلـ قِ  نیستفا ر غَ  زینما جَـ راست

می‌بینیم که هجای پایان نیم مصراع، «دوست» و «نیست» هجای کشیده است، امّا به صورت یک هجای بلند محسوب می‌شود.

اکنون که پایه‌های آوایی این شعر را درک کرده‌ایم، آن را با وزن و نشانه‌های هجایی، نشان می‌دهیم:

پایه‌های آواییسِل سِ لِ  یِمو یِ دوستحَل قِ یِ  دا  مِ  بَ  لاست
پایه‌های آواییهَر کِ  د  رینحَلـ قِ  نیستفا ر غَ  زینما جَـ راست
وزنمُفتَعِلُنفاعِلُنمُفتَعِلُنفاعِلُن
نشانه‌های هجایی ـ U U ــ U  ـ  ـ U U ــ U  ـ

وزن این بیت «مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن» است

به نمونه‌ای دیگر توجّه کنید:

هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن‌ هان / ایوان مداین را، آیینه عبرت دان (خاقانی) / ایوان: کاخ

بازگردانی: ای دل پندپذیر، جهان را ببین و عبرت بگیر. کاخ تیسفون برای ما مانند آیینه عبرت است.

ها  نِی  دِلِ عِبـ رَت  بیناز  دیـ  دِ عِ  بَر  کُن  هان
ای وا  نِمَـ دا یِن  را آ    ایـ  نِیِ  عِبـ رَت  دان

پایه‌های آوایی این شعر نیز از ارکان دولختی (متناوب) تشکیل شده است.

همین بیت را با وزن و نشانه‌های هجایی نشان می‌دهیم:

پایه‌های آواییها  نِی  دِلِ عِب رَت  بیناز  دی  دِعِ  بَر  کُن  هان
پایه‌های آواییای وا  نِمَ دا یِن  راآ    ای  نِیِ  عِب رَت  دان
وزنمَفعولُمَفاعیلُنمَفعولُمَفاعیلُن
نشانه‌های هجایی ـ ـ U U ـ ـ ـ  ـ ـ U U ـ ـ ـ

بیت چهارپایه آوایی دارد و از دو پاره همسان تشکیل شده است؛ پاره دوم تکرار پاره نخست است.

به بیان دیگر وزن این بیت از تکرار دو پایه متفاوت «مفعولُ مفاعیلن» به صورت دوبار در هر مصراع است که وزن همسان دو لختی (دوری) به شمار می‌آید.

وزن بیت، بر پایه برش هجایی «سه تایی – چهارتایی» به دست آمده، اگر هجاها را به «چهارتایی سه تایی» دسته بندی کنیم، وزن «مستفعلُ مفعولن» می‌شود.

گوشزد: هر گاه در آغاز شعر وزن «مفعولُ» به دست آید، مصراع را می‌توان به دو گونه برش زد.

توجّه:

در اوزان همسان دو لختی، دو پاره با هم یک واحد موسیقایی به شمار می‌آیند.

آرایش پایه‌ها در اوزان همسان تک پایه‌ای و دولختی را می‌توان به گونه زیر نشان داد:

همسان تک پایه ای: الف الف الف الف = □ □ □ □

همسان دولختی: الف ب // الف ب = ∆ □ // ∆ □

افزون براین وزن‌ها، در شعر فارسی وزن‌های همسان دولختی دیگری وجود دارد، مانند بیت زیر:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند (حافظ)

بازگردانی: از زمانی که دل ولگرد من اسیر زلف یار شد دیگر دست از عشق او برنمی‌دارد.

وزن بیت زیر «مفتعلن مفاعلن/ مفتعلن مفاعلن» است:

پایه‌های آواییتا  دِ لِ هَرزِ  گَر  دِ  مَنرَفـ ت بـِ چی  نـِ  زُل فِ او
پایه‌های آواییزان  سـَ فـَ رِدِ را  زِ خُدعَز مِ وَ طَننِ می کُـ  نَد
وزنمُفتَعِلُنمَفاعِلُنمُفتَعِلُنمَفاعِلُن
نشانه‌های هجاییـ U U ـ U ـ U ـ ـ U U ـ U ـ U ـ
وزن شعر
گونه های وزن شعر پارسی

خودارزیابی

۱- کدام یک از بیت‌های زیر، دارای نظم همسان دولختی است؟ پس از تعیین پایه‌های آوایی هر یک، وزن آن را بنویسید:

الف) یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه / او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم (بهمنی) / همسان دولختی

بازگردانی: من یک عمر دور و تنها زندگی کردم. فقط به این دلیل که دلبرم دوست سرسپرده می‌خواست؛ ولی من دلم را به او داده بودم.

خط عروضی: یِک عُمر دورُ تَنها، تَنها بِ جُرمِ اینکِ / او سَرسِپُردِ می‌خاست، مَن دِل سِپُردِ بودَم

پایه‌های آوایییِک  عُم  ر دو   رُ    تَنـ   هاتَنـ  ها  بِ جُر مِ این کِ
پایه‌های آواییاو  سَر  سـ پُر  دِ  می  خاستمَن دِل  سـِپُر دِ بو  دَم
وزنمَفعولُفاعِلاتُنمَفعولُفاعِلاتُن
نشانه‌های هجاییـ ـ Uـ U ـ ـ ـ ـ Uـ U ـ ـ

ب) درودی چو نور دل پارسایان / بدان شمع خلوتگه پارسایی (حافظ) / همسان تک پایه ای

بازگردانی: سلامی مانند نور دل پارسایان از سوی من به آن یاری که مانند شمع خلوتگاه پارسایی است.

خط عروضی: دُرودی چُ نورِ دِلِ پارسایان / بِدان شَمعِ خَلوَتگَهِ پارسایی

پایه‌های آواییدُ  رو دیچُ  نو  ر  دِ  لِ  پا  ر سا یان
پایه‌های آواییبـِ  دان شَمعِ خلَـ  وَتگـَ  هِ  پار سا  یی
وزنفَعولُنفَعولُنفَعولُنفَعولُن
نشانه‌های هجاییU ـ ـ U ـ ـU ـ ـU ـ ـ

۲- در نمونه‌های زیر، بیت‌هایی را که وزن همسان دولختی دارند، مشخص کنید:

الف) الفبای درد از لبم می‌تراود / نه شبنم که خون از شبم می‌تراود (قیصرامین پور)

بازگردانی: سخنانم آکنده از درد و رنج است. شامگاه شبنم نمی‌تراود؛ بلکه خون و درد و رنج من از آن تراوش می‌کند.

خط عروضی: اَلِفبایِ دَردَز لَبَم می‌تَراوَد / نَ شَبنَم کِ خونَز شَبَم می‌تَراوَد

پایه‌های آواییا  لِفـ   بایِ  دَر  دَز  لَ   بَم  می  تَ را وَد
پایه‌های آوایینَ  شَب نَمکِـ  خو نَزشَـ  بَم  میتَـ را  وَد
وزنفَعولُنفَعولُنفَعولُنفَعولُن
نشانه‌های هجاییU ـ ـ U ـ ـU ـ ـU ـ ـ

ب) آیینه سکندر، جام می است بنگر / تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا (حافظ)

بازگردانی: جام می مانند آیینه اسکندر است که همه چیز را در آن می‌توان دید. به آن نگاه کن تا حال پادشاهی داریوش را به تو نشان دهد.

خط عروضی: آیینِ یِ سِکَندَر، جامِ مِیَست بِنگَر / تا بَر تُ عَرضِ دارَد اَحوالِ مُلکِ دارا

پایه‌های آواییآ  یی  نِ یِ سِ  کَن  در  جا  مِ   مِ  یَس  ت  بِن  گَر
پایه‌های آواییتا   بَر  تُعَر ضِ  دا رَداَح  وا  لِ  مُلکِ  دا  را
وزنمَفعولُفاعِلاتُنمَفعولُفاعِلاتُن
نشانه‌های هجاییـ ـ Uـ U ـ ـ ـ ـ Uـ U ـ ـ

پ) ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد / از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران (سعدی)

بازگردانی: ای کسی که مانند صبح شب زنده دارانی. دیگر تحمل ندارم، زیرا تو مانند شامگاه روزه داران دیر می‌آیی.

خط عروضی: اِی صُبحِ شَب نِشینان جانَم بِ طاقَتامَد / اَز بَس کِ دیر ماندی چُن شامِ روزِداران

پایه‌های آواییای  صُب حِشَب  نِ  شی  نانجا  نَم  بِ طا  قَ  تا  مَد
پایه‌های آواییاز  بَس کِدی ر   مان  دیچُن  شا  مِ روزِ  دا  ران
وزنمَفعولُفاعِلاتُنمَفعولُفاعِلاتُن
نشانه‌های هجاییـ ـ Uـ U ـ ـ ـ ـ Uـ U ـ ـ

ت) چو دل بر نهی بر سرای کهن / کند ناز و از تو بپوشد سخن (فردوسی)

بازگردانی: اگر به این جهان مادی دل ببندی و به آن وابسته شوی ناز می‌کند و از تو حقایق را می‌پوشاند.

خط عروضی: چُ دِل بَر نَهی بَر سَرایِ کُهَن / کُنَد نازُ اَز تُ بِپوشَد سُخَن

پایه‌های آواییچُ  دِل  بَرنَ  هی  بَرسَ را یِ  کُ هَن
پایه‌های آواییکُ  ندَ  نازُ  اَز  تُبِ پو شَدسُ خَن
وزنفَعولُنفَعولُنفَعولُنفَعَلْ
نشانه‌های هجاییU ـ ـ U ـ ـU ـ ـU ـ

۳- پایه‌های آوایی بیت‌های زیر را مشخّص کنید و با ذکر دلیل بنویسید که چرا ابیات زیر دارای وزن همسان دولختی هستند؟

الف) باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد (مولوی)

بازگردانی: باغ مانند انسان سلام می‌کند. سرو می‌ایستد. سبزه پیاده می‌رود و غنچه سواره می‌آید.

خط عروضی: باغ سَلام می‌کُند، سَرو قِیام می‌کند / سَبزِ پِیادِ می‌رَود، غُنچِ سَوار می‌رَسد

پایه‌های آواییبا  غ سَ لام  می  کُ  نَدسَر و ق یا  م می کُ  نَد
پایه‌های آواییسَب  زِ پ یادِ می  رَ  وَدغُن چِ سَ وار می رَ  سَد
وزنمُفتَعِلُنمَفاعِلُنمُفتَعِلُنمَفاعِلُن
نشانه‌های هجاییـ U U ـ U ـ U ـ ـ U U ـ U ـ U ـ

ب) ای صاحب کرامت، شکرانه سلامت / روزی تفقّدی کن درویش بینوا را (حافظ)

بازگردانی: ای انسان بخشنده به شکرانه تندرستی ات از این فقیر بینوا دلجویی کن.

خط عروضی: ای صاحِبِ کَرامَت، شُکرانِ یِ سَلامَت / روزی تَفققُدی کُن دَرویشِ بینَوا را

پایه‌های آواییای  صا حِبِ  کَ  را  مَتشُک را نِ  یِ سَ لا مَت
پایه‌های آواییرو  زی تَفَق قُ  دی کُندَر وی شِبی نَ وا  را
وزنمَفعولُفاعِلاتُنمَفعولُفاعِلاتُن
نشانه‌های هجاییـ ـ Uـ U ـ ـ ـ ـ Uـ U ـ ـ

۴- بیت زیر را بخوانید و مطابق جدول زیر، پایه‌های آوایی، وزن و نشانه‌های هجایی آن را بنویسید.

ای دوست شکر خوشتر یا آن که شکر سازد؟ / خوبی قمر بهتر، یا آن که قمر سازد؟ (مولوی)

بازگردانی: ای دوست شکر بهتر است یا کسی که شکر می‌سازد؟ زیبایی ماه بهتر است یا کسی که ماه را آفریده است؟

خط عروضی: ای دوست شِکَر خُشتَر یا آن کِ شِکَر سازَد؟ / خوبی یِ قَمَر بِهتَر، یا آن کِ قَمر سازَد؟

پایه‌های آواییای دو ستشِ کَر خُش  تَریا آن کِ شِ  کَر سا زَد
پایه‌های آواییخو بی یِقَ مَر  بِه تَریا آن کِ قَ مَر سا  زَد
وزنمَفعولُمَفاعیلُنمَفعولُمَفاعیلُن
نشانه‌های هجاییـ ـ UU ـ ـ ـ ـ ـ UU ـ ـ ـ

۵- برای هر کدام از موارد زیر از خودارزیابی‌ها نمونه‌ای بیابید و بنویسید:

الف) مجاز: دارا به معنای داریوش است و مجاز از همه فرمانروایان.

ب) استعاره: شمع خلوتگه پارسایی؛ الفبای درد از لبم می‌تراود؛ ای صبح شب نشینان؛ باغ سلام می‌کند…؛ سرای کهن

پ) تشبیه: درودی چو نور دل پارسایان؛ آیینه سکندر، جام می است؛ چون شام روزه داران؛

۶- بیت خودارزیابی ۴ را از نظر فکری تحلیل کنید.

– سخنور اشاره به این دارد که دست از زیبایی دروغین بکش و در پی سرچشمه راستین عشق و زیبایی باش.

پی دی اف درس یازدهم علوم و فنون یازدهم

وزن واژه (پایه آوایی شعر فارسی)

hamsan