بایگانی دسته: education

روزگار نیما یا دوران نوگرایی

نیمایوشیج

شعر دوره‌ بیداری تنها از لحاظ محتوا توانست با جنبش مشروطیت همگام شود و راه را برای شاعرانی که پویایی و تحول حیات اجتماعی را در شعر خود بازمی‌تاباندند، هموار سازد. حوادث تاریخی مهمّی نظیر جنگ جهانی اوّل، کودتای ۱۲۹۹ و سرانجام فروپاشی سلطنت قاجار و انتقال قدرت به رضاخان (۱۳۰۴ ش) جریان نوگرایی را به حدی شتاب بخشید که دیگر سیر و تحوّل محافظه کارانه از نوع آن‌چه در شعر مشروطه رخ داده بود، به هیچ‌وجه بسنده نبود و سنت شکنی بُرایی را طلب می‌کرد. قالب‌های سنتی با پای‌بندی استواری که به قواعد و ضوابط سخت‌گیرانه پیدا کرده بودند، دیگر قدرت بیان مسائل اجتماعی معاصر را نداشتند. همه چیز از شتاب و دگرگونی سخن می‌گفت؛ در حالی که ضوابط و سنّت‌های ادبی ایران با چنین شتابی بیگانه می‌نمود.

پیش از این دیدیم که در پی گسترش سواد و طرح بنیان‌های آموزش و پرورش نوین، چگونه روزنامه‌ها ضمن پیوند یافتن با حیات فکری و اجتماعی، ادبیّات و شعر را همچون ابزاری برای سرعت‌بخشیدن به تحوّل و بیداری به‌کار گرفتند.

در عصر بیداری، فکاهیات سیاسی از طریق روزنامه‌ها و با استفاده از بعضی قالب‌های ادبی مانند ترانه، تصنیف، مستزاد و ترجیع بند – که هر کدام در تاریخ ادبی ایران پیشینه‌ای دیرینه داشت – بیش و کم توفیق‌هایی به‌دست آوردند و به پسند و سلیقه‌ مردمان آن روز به‌شدت نزدیک شدند؛ امّا تغییر و تصرّف انقلابی در هنجارها و سنن شعری گذشته با وجود پاسداران و مدافعان سرسخت و پیشینه درازی که در ادبیّات هزارساله‌ فارسی داشت، به آسانی به انجام نمی‌رسید.

بحث کهنه و نو در روزنامه‌ها و مطبوعات پیش کشیده شد؛ زیرا ضرورت تحوّلی بنیادین بیش از پیش احساس می‌شد. فرهیختگان پی‌برده بودند که زندگی نوین، زبان و ادب نو می‌خواهد. این را حتی سنت‌گرایان و پاسداران ادب کهن هم باور داشتند و برای پیش‌گیری از یک انقلاب تهاجمی و ویرانگر بر ضدّ سنت‌ها و قاعده‌های دیرینه می‌کوشیدند، موضوع‌های تازه را در قالب شعر سنتی بریزند. بدین‌سان، مثلاً در غزل به جای دلبر سنتی از مام وطن و در قصیده به جای توصیف اسب و قاطر در وصف هواپیما و قطار سخن گفتند؛ امّا نه این‌گونه تلاش‌های ظاهری و بیهوده و نه رواج قالب‌های مستزاد، مسمّط و دوبیتی پیوسته هیچ کدام نتوانست طبع نوجو و نوپسند سرایندگان جوان را خرسند کند. هر چه رابطه با فرنگ و آشنایی با زبان‌های خارجی بیش‌تر می‌شد؛ پیوند شعر فارسی با سنت‌های دست و پاگیر قدیم سست‌تر می‌گشت.

در سال‌های پیرامون انقلاب مشروطه، موضوعات تازه‌ سیاسی و بحث‌های اجتماعی مجالی نمی‌گذاشت که در ساخت و صورت شعر نیز متناسب با تحوّلی که در محتوای آن روی داده بود، تغییری بنیادی و عمیق ایجاد شود؛ امّا همین که شور و هیجان سال‌های انقلاب فرونشست، نواندیشان فرصت یافتند تا متناسب با دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی عصر نوین برای شعر و ضوابط حاکم بر آن هم چاره‌اندیشی کنند.

پیش‌تر از این، عشقی و لاهوتی برای ایجاد شیوه‌ای نو در قلمرو شعر فارسی گام‌هایی تازه برداشته بودند. ایرج میرزا هم با به‌کار گرفتن زبان محاوره و موسیقی طبیعی فارسی، به سادگی و روانی بیان شاعرانه یاری رساند و به سبب سبک نو و مردم‌پسندی که پدید آورد، عنوان «سعدی نو» را به خود ویژه داد.

در این میان نه عشقی و لاهوتی و نه حتّی ایرج نتوانستند با پس و پیش کردن قافیه‌ها، نابغه‌ دوران خویش باشند و راه نوی را در شعر همروزگا بگشایند. این کار زمانی می‌توانست صورت پذیرد که در اندیشه و نگاه شاعر و اسلوب بیان فارسی هم تحوّلی بنیادی و ریشه‌دار پدید آید. چنین دگردیسی تنها پس از یک دوره‌ طولانی پیکار میان کهنه و نو به دست آمد.

بعد از جنگ جهان‌گیر نخست و کم‌شدن تب و تاب‌های سیاسی در قلمرو اندیشه‌ ادبی میان دو جناح نوگرا و سنت پرست مناقشات و کشمکش‌های ریشه‌داری درگرفت که پس از زمان نسبتاً درازی به پیروزی نسبی نوگرایان انجامید. با این حال، سنّت گرایان و محافظه کاران هم توانستند بی‌اعتنا و با حالتی قهرگونه و سرگران به زیست خود ادامه دهند. اشاره‌ای هر چند کوتاه و گذرا به این روبارویی از جهت اثر ژرفی که بر سرنوشت ادبیات ایران برجای گذاشته است، سودمند به‌نظر می‌رسد.

در نیمه دوم سال ۱۲۹۴ ش انجمن ادبی کوچکی به نام دانشکده در تهران پا گرفت. هموندان این انجمن، گروهی از جوانان ادب‌شناس و باذوق بودند و هدف آن‌ها ترویج معانی جدید در لباس شعر و نثر کهن و تعیین حدود انقلاب ادبی و لزوم احترام به آثار برجسته پیشینیان بود.

در همان زمان روزنامه زبان آزاد مقاله‌ای با عنوان مکتب سعدی انتشار داد که نویسنده آن به‌شدت به کلیات سعدی حمله کرده بود. مطبوعات تهران در مقام دفاع از سعدی برآمدند و با سرو صدا و هیجان، نویسنده‌ این مقاله را به باد انتقاد گرفتند.

تقی رفعت

این کشمکش مطبوعاتی به تقی رفعت، نویسنده روزنامه «تجدد» تبریز که از جانبداران پرشور نوگرایی ادبی و اجتماعی بود، فرصت داد تا بحث‌های پراکنده و بی‌سامانی را که در مطبوعات پیش آمده بود، به مسیر طبیعی خود بیندازد. او مقاله‌ دنباله دار «عصیان ادبی» را نوشت و در چند شماره‌ پیاپی «تجدد» منتشر کرد. سپس بحث‌های تازه‌ای را در روزنامه‌های تجدد و آزادیستان تبریز پیش کشید و رسما اعلام کرد که ادبیات گذشته‌ ایران در ذهن محافظه کاران همچون سدی استوار بر سر راه نوگرایی ایستاده است و ما برآنیم که در بنیان این سد رخنه افکنیم. تقی رفعت در استانبول درس خوانده بود و به سه زبان ترکی، فرانسه و فارسی چیره بود. از نظر سیاسی جانبدار فرقه دموکرات و همرزم خیابانی بود. توجه داشته باشیم که در این‌جا بحث بر سر این نیست که چه کسی نخستین شعر بی‌وزن و قافیه را سروده است. مهم این است که آغاز شعر نیمایی به منزله نظام زیباشناختی و درک ادبی مستقل و متعلّق به مرحله‌ای از تاریخ و تحوّل اجتماعی به چه کسی بازمی‌گردد.

در پاسخ به چنین پرسشی تقی رفعت را پیشگام معرّفی می‌کنیم. به ویژه که او برای رخنه افکندن در بنیاد هزار ساله‌ شعر سنتی، قطعه شعری سرود که هم از لحاظ قالب و هم از نظر دید و محتوا با شیوه‌ معمول در نزد پیشینیان تفاوت داشت و در آن قافیه‌بندی و تساوی مصرع‌ها نیز مراعات نشده بود. این شعر و نظایر آن هر چند از نظر جوهر ادبی در مرتبه‌ بالایی نبودند؛ امّا راه تازه‌ای را در برابر شعر فارسی گشودند.

در پی‌ریزی شالوده‌ شعر نیمایی دو تن دیگر از هم‌نظران رفعت، جعفر خامنه‌ای و بانو شمس‌کسمایی درخور یادکردند. خامنه‌ای نخستین بار اشعاری در قالب چهارپاره سرود که از نظر زبان و دید شاعرانه با سبک پیشینیان تفاوت داشت. قطعه‌ کوتاه به‌وطن سروده‌ خامنه‌ای از نظر قافیه‌بندی و شیوه‌ بیان شایان توجه است.

هر روز به یک منظر خونین به درآیی

هر دم متجلّی تو به یک جلوه‌ جان‌سوز

از سوز غمت مرغ دلم هر شب و هر روز

با نغمه‌ نو تازه کند نوحه سرایی

ای طلعت افسرده و ای صورت مجروح

آماج سیوف ستم، آه ای وطن زار

هر سو نگرم خیمه زده لشکر اندوه

محصور عدو مانده، تو چون نقطه‌ پرگار

شمس کسمایی

 او مدتی در عشق‌آباد (مرکز جمهوری ترکمنستان) زیست و زبان روسی را فرا گرفت. سپس به تبریز راه کشید و به جمع هم‌قلمان تقی رفعت در روزنامه‌ تجدد پیوست. در شهریور ماه ۱۲۹۹ ش. قطعه شعری از سروده های او با پاره های فارغ از تساوی و قافیه‌بندی معمول پیشینیان در مجله‌ آزادیستان منتشر شد. این قطعه‌ شعر تقلید گونه‌ای از اشعار اروپایی بود و از نخستین نمونه‌های نوگرایی در شعر فارسی به‌شمار می‌آید. در این‌جا بخش‌هایی از این شعر را با هم می‌خوانیم.

ز بسیاری آتش مهر و ناز و نوازش

از این شدت گرمی و روشنایی و تابش

گلستان فکرم

خراب و پریشان شد افسوس

چو گل‌های افسرده افکار بکرم

صفا و طراوت ز کف داده گشتند مأیوس

بلی، پای بر دامن و سر به زانو نشینم

که چون نیم وحشی گرفتار یک سرزمینم

نه یارای خیرم

نه نیروی شرم

نه تیر و نه تیغم بود، نیست دندان تیزم

نه پای گریزم

از این روی در دست هم‌جنس خود در فشارم

ز دنیا و از سلک دنیاپرستان کنارم

برنم که از دامن مادر مهربان سر برآرم

حلقه‌ اتصال این پیشگامان (خامنه‌ای، کسمایی و لاهوتی) تقی رفعت و مرکز عمده‌ آنان شهر تبریز و سنگرشان نشریه‌های تجدد و آزادیستان بود.

رفعت در شهریور ماه ۱۲۹۹ ش پس از شکست دموکرات‌ها در حالی که سی و یک سال بیش‌تر نداشت، خودکشی کرد. در همین ایام، تجدد و آزادیستان تعطیل شدند و در اسفند ماه همان سال نیما با سرودن قصه رنگ پریده در عرصه ادب نوین فارسی رخ نمود.

هم‌زمان با نخستین زمزمه‌های نوجویی و در اوج روبارویی‌های نوگرایان و سنت‌پرستان، نیما آرام و بر کنار از همه‌ سروصداها، نخستین منظومه‌ خود، «قصه رنگ پریده» را که حدود پانصد بیت داشت، به سال ۱۲۹۹ سرود و یک سال بعد آن را منتشر ساخت. این منظومه که از آثار اوّلیه‌ نیما و حاصل دوران ناپختگی کار اوست، در قالب مثنوی سروده شده است و کاستی‌ها و سستی‌هایی در آن دیده می‌شود. نیما در این شعر، جهان را به شکلی شاعرانه و از دریچه‌ چشم خود می‌نگرد و همین تازگی دید، شعر او را به رغم قالب سنتی و ظاهر کهن‌اش، از آن‌ چه دیگران سروده‌اند، متمایز می‌سازد.

منظومه« قصه رنگ پریده» و قطعه« ای شب» که به سال ۱۳۰۱ در نشریه ادبی نوبهار منتشر شد و سوز و شوری شاعرانه داشت، دیباچه‌ای بود برای سرودن منظومه افسانه که می‌توان آن را بشارت‌دهنده شعر نیمایی شمرد.

روستای دورافتاده یوش در دل کوهستان‌های جنگلی دامنه البرز جای گرفته است و از نظر تقسیمات کشوری جزو شهرستان نور از استان مازندران است.

علی اسفندیاری فرزند ابراهیم خان مردی آتش‌مزاج و دلاور از دودمانی کهن که با گله‌داری و کشاورزی روزگار می‌گذراند، به سال ۱۲۷۶ در این دهکده پا به گیتی نهاد. کودکی او در دامان طبیعت و در میان شُبانان گذشت. با آرامش کوهستان انس گرفت و از زندگی پرماجرا و دنیای شبانان و کشاورزان تجربه‌ها آموخت و روح او با رمندگی طبیعت و جهان دد و دام پیوند خورد. او خواندن و نوشتن را به شیوه‌ سنتی روستا نزد ملای ده آموخت.

در آغاز نوجوانی با خانواده خود به تهران راه کشید و پس از گذراندن دبستان برای آموختن زبان فرانسه وارد مدرسه سن‌لویی شد. سال‌های آغازین تحصیل او با سرکشی و نافرمانی گذشت؛ امّا تشویق و دل‌سوزی آموزگاری مهربان به نام نظام وفا طبع سرکش او را رام کرد و در مسیر شاعری انداخت. آن سال‌ها جنگ جهان‌گیر نخست در جریان بود و علی اسفندیاری – که بعدها نام نیمایوشیج را برای خود برگزید – اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌خواند و هم‌زمان به فراگیری دروس حوزه و زبان تازی می‌پرداخت.

ناگواری‌های جنگ جهان‌گیر نخست در روح او تأثیری ویژه بر جای گذاشت و آشنایی با زبان فرانسه و استفاده از آثار ادبی شاعران فرانسوی نیز پنجره‌ تازه‌ای به روی او گشود؛ امّا روح سرکش نیما هنوز نمی‌توانست در قفس شهر آرام گیرد. پس هر فرصتی را برای سرکشیدن به زادگاه خود غنیمت می‌شمرد.

نیما در این سال‌ها در وزارت دارایی مشغول به کار شده بود و هم‌زمان به محافل ادبی تهران رفت و آمد داشت. به‌ویژه در حجره چای‌ فروشی «حیدرعلی کمالی» شاعر، به سخنان باذوقانی چون ملک‌الشعرای بهار و علی‌اصغر حکمت گوش فرامی‌داد و از کار و کردار شاعرانه‌ آن‌ها تجربه‌ها می‌اندوخت.

در آغاز نوجوانی به سبک پیشینیان و به‌ویژه سبک خراسانی شعر می‌سرود؛ امّا نه این گونه شاعری و نه حتی نشست و برخاست با شاعران رسمی و سنت‌گرا هیج ‌کدام تشنگی طبع او را سیراب نمی‌کرد. در سن بیست و سه سالگی «قصه‌ رنگ پریده» را سرود که تمرینی واقعی بیش نبود. قطعه‌ «ای شب» که دو سال بعد – یعنی در بیست و پنج سالگی – از طبع نیما تراوید. آغاز مرحله‌ای جدی‌تر به شمار می‌آمد و به دلیل سوز و شوری که داشت، پس از نشر در نوبهار بر سر زبان‌ها افتاد.

در آن سال‌ها مردی باذوق و هنرمند به نام محمد ضیا هشترودی کتابی به نام منتخبات آثار منتشر کرد. وی قسمت‌هایی از منظومه‌ قصه‌ رنگ پریده را با عنوان «دل‌های خونین» به همراه چند قطعه دیگر از اشعار نیما در این مجموعه آورد که در محافل ادبی آن روز شگفتی برانگیخت و مخالفت‌های زیادی به دنبال داشت. قصه رنگ پریده و تا حدودی قطعه ای شب، در واقع سند اتهامی بود که شاعر بر ضد جامعه عصر خود ارائه می‌کرد و داستان دردناک زندگانی خویش را در آن بازمی‌گفت. فراموش نکنیم که در همان سال نظم قصه رنگ بریده (۱۲۹۹) کودتای معروف سوم اسفند اتّفاق افتاد. پیامدهای سیاسی – اجتماعی کودتا، شاعر دل‌آزرده‌ یوش را به کناره‌گیری از اجتماع و دوری از محیط نادلپذیر تهران واداشت. جنگل‌های انبوه و کوهپایه‌های سر به فلک کشیده، او را به خویشتن فرامی‌خواند. هوای آزاد کار خود را کرد و نغمه‌ ناشناس نوتری از چنگ و ساز جان او طنین افکند. این نغمه نو همان قطعه «افسانه» بود که در سال ۱۳۰۱ش. بخشی از آن در روزنامه‌ قرن بیستم میرزاده عشقی – که تندروترین و بی پرواترین نشریه آن روزگار بود- در چند شماره‌ پیاپی به چاپ رسید. افسانه پیش از چاپ از صافی ذوق و سلیقه نظام وفا استاد و مربی نیما، گذشته و حذف و اصلاحات چندی در آن صورت گرفته بود. بنابراین شاعربه پاس این خدمت – که یقیناً در توفیق کم نظیر شعرش بی تأثیر نبوده است – این عبارت را در سرلوحه‌ منظومه‌ خویش جای داد:

«به پیشگاه استادم نظام وفا تقدیم می‌کنم؛

هر چند که می‌دانم این منظومه هدیه ناچیزی است؛ امّا او اهالی کوهستان را به‌سادگی و صداقتشان خواهد بخشید.»

سال ۱۳۰۱ هجری شمسی را خوب به خاطر بسپاریم؛ زیرا در این سال است که با انتشار افسانه نیما، مجموعه داستان کوتاه «یکی بود یکی نبود» جمال‌زاده، رمان «تهران مخوف»، مشفق کاظمی و نیز نمایش‌نامه‌ «جعفرخان از فرنگ آمده» اثر حسن مقدم، ادبیّات معاصر فارسی در شعب متعددی آغاز می‌شود.

در شبِ تیره، دیوانه ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده،

در درّه سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه گیاهی فسرده

می کند داستانی غم آور.

۲

در میانِ بسْ آشفته مانده،

قصه دانه اش هست و دامی.

وز همه گفته، ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی.

داستان از خیالی پریشان:

۳

ـ ای دلِ من، دلِ من، دلِ من!

بینوا، مضطرا، قابل من!

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من،

جز سرشکی به رخساره غم؟

۴

آخر ـ ای بینوا دل! ـ چه دیدی

که رهِ رستگاری بریدی؟

مرغ هرزه درایی، که بر هر

شاخی و شاخساری پریدی!

تا بماندی زبون و فتاده؟

۵

می توانستی ای دل، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه،

آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس

هر دَمی یک ره و یک بهانه

تا تو ـ ای مست! ـ با من ستیزی،

انتشار افسانه خشم ادب‌دانان و انتقاد و اعتراض ایشان را برانگیخت؛ امّا نیما – به قول خودش – هیج گاه از این عیب‌جویی‌ها و خرده‌گیری‌ها دل‌تنگ نشد و با اطمینان بر سر مرام خویش ایستاد. کار او وارون دیگر دوستانش درهم شکستن و فروریختن نبود. او نمی خواست یک‌باره مخالفان را در همان نخستین گام از خود براند؛ به همین جهت، در افسانه از اصول کلّی شعر پارسی چندان منحرف نشد. وزن و قافیه را در جای خود آورد؛ بدین‌ترتیب تغزل نوینی را پدید آورد که بهتر از هر قالب و شکلی می‌توانست دردها و تنهایی‌های شاعر را که درد و تنهایی جامعه‌ او نیز بود، زمزمه کند.

افسانه با این قالب و درونمایه هم با شعر گذشته – که با جامعه و دردهای آن ارتباط کمی داشت – فرق می‌کرد و هم با خشم و خروش‌های شلاق‌وار و شعارگونه‌ عصر مشروطه تباین داشت. این شعر به‌ویژه، نسبت به شعر هدفدار و بیان مستقیم عصر بیداری دارای جنبه قوی ذهنی و عاطفی بود و در مجموع، شاعرانه و در قالب محاوره‌ای آزاد میان اشخاص نمایش عرضه شده بود. با توجه به دیباچه کوتاهی که خود نیما براین شعر نوشته است، ویژگی های افسانه را به شرح زیر برمی شمریم.

۱- نوع تغزّل آزاد که شاعر در آن به گونه‌ای عرفان زمینی دست یافته است؛

۲- منظومه‌ای بلند و موزون که در آن مشکل قافیه پس از هر چهار مصراع با یک مصراع آزاد حل شده است؛

۳- توجه شاعر به واقعیت‌های ملموس و در عین‌حال، نگرش عاطفی و شاعرانه‌ او به اشیا؛

۴- تفاوت نگاه سراینده با سرایندگا گذشته و تازگی و دور بودن آن از تقلید؛

۵ – نزدیکی آن به ادب نمایشی در پرتو شکل بیان محاوره‌ای؛

۶- سیر آزاد تخیّل در آن؛

۷- بیان سرگذشت بی‌دلی‌ها و ناکامی‌های خود شاعر که به طرزی لطیف با سرنوشت جامعه و روزگار او پیوند خورده است.

افسانه برای نیما و برای شعر معاصر تجربه‌ای بود که باید پشت سرگذاشته می‌شد؛ امّا هیج‌ کس به اندازه نیما به فرجام خوش این تجربه امیدوار نبود. وی بی‌آن‌که از انتقادها و ناسزاهای مخالفان برآشفته یا دل‌سرد شود، به تأمّلات خود درباره این شیوه‌ شاعری ادامه داد. هر چند تا پانزده سال بعد که زمینه را کاملاً برای دگرگونی قالب و محتوا در شعر مساعد یافت، شعری که کاملاً در مایه آزاد باشد، نسرود.

در این فاصله روزهای خوش و ناخوش دیگری بر نیما گذشت و او را در کوره‌ زندگی آب‌دیده کرد. سرانجام با عالیه جهانگیر پیوند زناشویی بست و به خاطر همسرش- که آموزگار بود- به آستارا رخت کشید و در مدرسه‌ حکیم نظامی آن شهر مدتی به آموزگاری پرداخت. پیش از آن حدود یک سال هم در بابل به سر برده بود.

نیما از سال ۱۳۱۱ به تهران بازگشت. چندی بعد همکاری خود را با مجله موسیقی آغازید و جستار‌هایی درباره شعر و هنر با عنوان ارزش احساسات نوشت که بعدها در کتابی به همین نام به چاپ رسید. او طىّ این مدت به آزمایش‌های دیگری نیز دست یازید؛ از جمله منظومه خانواده یک سرباز را در مسیر کمال بخشیدن به ساخت بیرونی افسانه سرود و در زمینه سرودن چهارپاره و دیگر قالب‌های سنتی به‌ویژه رباعی و قطعه نیز طبع آزمایی کرد. از میان قطعات تمثیلی و طنزآلود او که یادگار همین دوران فترت و انتظار است، می‌توان از «بز ملا حسن مسئله گو»، «پرنده‌ منزوی»، «خروس و بوقلمون»، «عمو رجب» و «میرداماد» یاد کرد؛ امّا بهترین شعر او در این فاصله زمانی، همان خانواده یک سرباز است که در آن به‌نوعی واقع گرایی ادبی و هنری و حتّی گونه‌ای تفکر اجتماعی نزدیک می‌شود.

همه‌ این‌ها در حکم تجربه و تمرینی بود برای رسیدن به صورت تازه‌ای که شالوده‌ آن در افسانه ریخته شده بود و نیما این ساخت تازه را سرانجام در سال ۱۳۱۶ با سرودن «ققنوس» کشف کرد. در این سال‌ها آشنایی او با شعر فرانسه و به‌ویژه مکتب‌های ادبی کامل تر و نظریه وی درباره شعر نو فارسی از هر جهت پخته و آماده‌ ارائه شده بود. نیما این نظریه را در سلسله مقالات ارزش احساسات مطرح کرد و در شعر ققنوس به مرحله عمل درآورد.

پیش از این گفتیم که تقی رفعت اندکی پیش از نیما به نظام زیباشناختی نوین در شعر فارسی دست پیدا کرده بود؛ اما هرگز فرصت آن را نیافت که نظریه خود را به مرحله عمل نزدیک سازد. این گامی بود که نیما با شکیبایی و ادراک هنری لازم در سال ۱۳۱۶ به برداشتن آن توفیق یافت. بنابراین اگر سال ۱۳۱۶ را سال حرکت کامل شعر فارسی به سوی مرحله‌ای تازه بدانیم به خطا نرفته‌ایم. ققنوس همان شکل و بیان کاملاً تازه‌ شعر فارسی است که هم از قید تساوی و قافیه‌ سنتی آزاد است و هم تخیّل و شکل ارائه‌ با آن چه در شعر گذشته فارسی بود، به کلی تفاوت دارد.

قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان،

آواره مانده از وزش بادهای سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان.

او ناله های گمشده ترکیب می کند،

از رشته های پاره صدها صدای دور،

در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،

دیوار یک بنای خیالی

می سازد …..

ققنوس شعری تمثیلی است که می‌توان آن را کنایه‌ای از سرگذشت خود شاعر دانست. سرودن اشعار تمثیلی از این پس در عصر نیمایی رایج می‌شود و خود نیما و پیروان او به این شیوه بیان روی می‌آورند. قطعه‌های مرغ غم، غراب، وای بر من، خواب زمستانی و مرغ آمین را نیما در این شکل تازه سرود و در عین حال صورت تمثیلی را در آن‌ها حفظ کرد. آگاهی و اعتقاد راسخ نیما نسبت به این نظام زیباشناختی نوین در شعر فارسی با همین قطعات در عمل آزموده می‌شد.

دگرگونی در شیوه جدید نیمایی از سه دیدگاه مورد توجه بود:

۱- از نظر محتوا، نیما شعر را نوعی زیستن می‌دانست. به اعتقاد او شاعر کسی است که چکیده‌ زمان خود باشد و بتواند ارزش‌ها و ملاک‌های زمان را در شعر خود بازبتاباند و به اصطلاح فرزند زمان خویشتن باشد. بر این اساس نیما برای شعر زمانه‌ خود نوعی محتوای اجتماعی پیشنهاد می‌کند.

۲- از نظر شکل ذهنی، شاعر باید بر مسیر جست وجوی جلوه‌های عینی و مشهود به شکل ذهنی شعر دست یابد. برای این کار لازم است دیدن را جایگزین شنیدن کند. کار هنر عبارت است از نشان دادن تصویر انفرادی و عینی و نه تصویرهای ذهنی و قراردادی. به این ترتیب با ورود تجربه به قلمرو شعر باید از صورت‌های قالبی و مفاهیم تکراری و قراردادی پرهیز شود.

۳- گذشته از دگرگونی محتوا و بینش شاعرانه، در شکل و قالب نیز تحولی پدید آید. دگرگونی اوزان و روی‌گردانی از تساوی و یک‌نواختی پاره‌ها، بی‌اعتنایی به ضرورت قافیه در مقاطع مشخص، به گونه‌ای که وزن و قالب را به دنبال عواطف و هیجانات شعری بکشاند، لازمه چنین تحوّلی است. نیما وزن و قافیه را برای شعر بایسته و طبیعی می‌داند؛ امّا بر آن است که شکل ذهنی شعر باید شکل ظاهری آن را ایجاد کند و نه عکس آن. از نظر او قافیه زنگ مطلب است و شعر بی قافیه مثل آدم بی‌استخوان است. در شعر نیما، قافیه مقید به جمله و جمله در خدمت محتواست. هر جمله‌ تازه قافیه است و هر قافیه جای مناسب خود را ایجاب می‌کند و این امر مقید به فواصل معیّن نیست.

سرانجام شعر نو نیمایی به‌عنوان قالبی هنری که تا حدودی می‌توانست روح تشنه نوگرایان را سیراب کند، مسیر تکامل خود را پیدا کرد. حقیقت این است که با ظهور این پدیده، در ستون اصلی شعر سنتی فارسی تزلزلی پدید نیامد؛ بلکه این شیوه نیز با همان اطمینان سابق به زیست خود ادامه داد. شعر سنتی به ویژه در میان دو گروه عوام کوچه و بازار و خواص دانشگاهی که هر کدام به دلایل خاص خود نمی توانستند پذیرای پویش شعر نیمایی باشند، رواج و گسترش کامل یافت. بنابراین هم‌زمان با جریان‌های شعر نو نیمایی، عده زیادی از شاعران بر همان شیوه سنتی شعر گفتند و دفترهای زیادی از خود به یادگار گذاشتند. از این بخش از شعر فارسی که نمی‌تواند جریانی مستقل و شیوه‌ای مشخص شمرده شود، با عنوان ادامه شعر سنتی در عصر نیما سخن می‌گوییم.

شعر سنتی عصر نیما از نظر قالب و صورت و حتی مضمون تفاوت محسوسی با شعر گذشته فارسی ندارد. فقط در این دوره، پاره‌ای قالب‌ها مثل چهارپاره نیز با اقبال روبه‌رو شد و در عوض، برخی دیگر از قالب‌ها مثل مستزاد، بحر طویل و مخمس که در عصر بیداری رونق بیش‌تری یافته بود، از رواج افتاد. دیگر قالب‌های معمول در شعر سنتی این دوره عبارت‌اند از: غزل، قصیده، مثنوی، مسمّط و ترکیب‌بند که دقیقا بر شیوه پیشینیان سروده می‌شد. البته هیج‌یک از سبک‌های شعری پیشین را – چنان که مثلا در مورد دوره‌های قبل گفته می‌شود – نمی‌توان بر مجموعه شعر سنتی این دوره مسلّط دانست.

شعر سنّت‌گرای معاصر را با آنکه از لحاظ قالب و صورت بر همان شیوه پیشینیان است، از نظر محتوا به دو جریان متفاوت می‌توان بخش کرد:

نخست، پویشی که در عین مراعات قواعد و ضوابط شعر کهن از لحاظ محتوا و در پاره‌ای موارد تخیّل و خنیای سخن به مرحله‌ تازه‌ای گام نهاد و تصاویر مربوط به زندگی امروز را بازمی تاباند.

دوم، پویشی که هم از لحاظ قالب و صورت و هم از نظر محتوا به شعر گذشته وفادار ماند و عناصر تازه و مضمون‌های جدید را به خود نپذیرفت. در نتیحه، بدون این که بتواند تخیّل و موسیقی تازه‌ای پیش بدارد، در حد روسرایی صرف از آن‌چه پیشینیان گفته‌اند، باقی ماند.

تازگی اشعار دسته نخست خود جلوه‌های گوناگونی دارد.

الف) لحن صمیمانه در بیان حال و گله از روزگار مانند قصیده حسرت‌ها و آرزوها از میرزا حسن وثوق‌الدوله

با آغازینه:

بگذشت در حیرت مرا بس سال‌ها و ماه‌ها / چون است حال ار بگذرد دایم بدین منوال‌ها

ب) توصیف یکی از پدیده‌های تمدن نو، مانند قصیده راه آهن اثر بدیع‌الزمان فروزانفر،

با این سرآغاز

چو بر زد مهر تابان سر ز خاور / بیامد آن‌ نگار ماه منظر

پ‌) دریافت تازه و آوردن توصیف‌ها و تعبیرات جدید با استفاده از مفاهیم کهن و سنتی، مانند «نگاه» اثر رعدی آذرخشی،

با سرآغاز:

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان / که مر آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

ت) ادراک شاعرانه و دریافت تازه از واقعیّت‌های اجتماعی مانند اغلب شعرهایی که ملک‌الشعرای بهار در این دوره در توصیف پدیده‌های تازه زندگی و مسائل خاصّ روزگار خود در قالبی رسمی و با رعایت کامل ضوابط سنّتی سروده است ؛ ازآن‌جمله است دماوندیّه او با این آغازینه:

ای دیو سپید پای دربند / ای گنبد گیتی ای دماوند

و جغد جنگ با سرآغاز :

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او /  که تا ابد بریده باد نای او

ث) بافت و تصاویر تازه و رنگی از مفاهیم غنایی روزگار از نگاه انسان امروز که به‌ویژه در غزل‌های شهریار، عماد خراسانی و پروین دولت‌آبادی دیده می‌شود. هم چنین است ترجمه‌ منظوم برخی اشعار خارجی، مانند قطعه‌ «گوزن و تاک» که حبیب یغمایی آن را بر پایه شعری از لافونتن سروده است.

ج) توجه به افتخارات گذشته و مفاخر ملّی و تاریخی؛ یکی از زمینه‌های تازگی در بسیاری از قطعات این روزگار برداشت جدید از چهره‌ها و مفاخر گذشته و بازسازی امروزین آن‌هاست که امواج سند حمیدی شیرازی از آن جمله است.

تحولی که شعر سنّت‌گرای این دوره نسبت به عصر پیش از خود – یعنی عصر بیداری- پیدا کرده است، بیش‌تر در تنوع مایه‌ها و به‌ویژه مایه‌های اجتماعی است. آشنایی و ارتباط بیش‌تر با فرهنگ و ادب مغرب زمین و روی آوردن به تاریخ و اندیشه‌ ایران پیش از اسلام در قلمرو شعر، تنوّع و تغییر را سبب شده است.

در این دوره، برخی از شاعران دوره‌، بیداری مانند لاهوتی و فزخی یزدی و بهار هم‌چنان به کار خود ادامه می‌دادند. با این حال نسل نوتری در کنار آن‌ها می‌بالید که بهتر از نسل گذشته می‌توانست ویژگی‌های عصر خود را در شعر بازبتاباند.

در این‌جا به کوتاهی به نام و آثار تنی چند از سرایندگان جناح سنت‌گرا نمونش می‌کنیم.

پروین، فرزند یوسف اعتصام الملک آشتیانی به سال ۱۲۸۵ ش در تبریز زاده شد. فارسی و عربی را در دامن خانواده آموخت؛ زیرا هم پدر او مردی فاضل و دانشمند بود و هم از درس آموزگاران خصوصی می‌توانست بهره ببرد.

پروین به پیشنهاد پدرش برای آموختن زبان انگلیسی وارد دانش‌سرای آمریکایی تهران شد و پس از آن در سفرهای داخل و خارج همراه پدر بود. از همان آغاز به شعر و ادب علاقه نشان داد. سرودن شعر را از هشت سالگی آغازید و نخستین شعرهایش را در مجلّه بهار – که پدرش منتشر می‌کرد – به چاپ رسانید و مورد تشویق اهل ادب قرار گرفت. از عوامل دیگری که موجب تقویت ذوق و پرورش استعداد شعری پروین شد، آمدشد او به محافل ادبی آن روزگار بود که پدرش با آن‌ها سروکار داشت. در یکی از همین محفل‌ها، ملک‌الشعرای بهار که بعدها بر دیوان او دیباچه ای نوشت، به استعدادش پی برد و او را تشویق کرد. پدر پروین قطعاتی دلکش و زیبا را از کتاب‌های خارجی به فارسی برمی‌گرداند و دختر خردسالش را به نظم آن‌ها برمی‌انگیخت. همین کار بر علاقه پروین به شعر و ادب افزود و سرانجام او را به جد به گستره شعر و شاعری رهنمون شد.

پروین در سال ۱۳۱۳ ش. با یکی از بستگان پدرش پیوند زناشویی بست و به کرمانشاه راه کشید؛ اما به دلیل عدم توافق اخلاقی، دو ماه بعد از همسر خود برید و به تهران بازگشت. بعید نیست که طعم تلخ ناکامی در این پیوند، بعدها در عاطفه‌ شعری پروین و قطعات دردناکی که در عطوفت به کودکان و درماندگان سروده است، مؤثر افتاده باشد. پروین سرانجام در سال ۱۳۲۰ به بیماری حصبه درگذشت؛ در حالی که سی و پنج سال بیش نداشت.

یگانه اثر مانده از پروین، دیوان اوست که بارها چاپ شده است. قصاید پروین پرنکته و نغز است؛ این قصاید هر چند به پیروی از شیوه ناصرخسرو سروده شده‌اند؛ امّا روانی و سادگی اسلوب سعدی هم در آن‌ها نمایان است. به این ترتیب در اشعار پروین دو شیوه‌ خراسانی و عراقی به گونه‌ای تلفیق شده و شیوه‌ای تازه و مستقل را پدید آورده است.

پروین در قطعات خود به سنایی و انوری توجه داشته؛ امّا در حد تقلید صرف باقی نماند. بیش‌تر قطعات او به صورت مکالمه و گفت وگوست؛ همان که در اصطلاح ادبی گفتاگفت (مناظره) خوانده می‌شود.

در شعر وی دو طرف مناظره گاه دو آدمیزادند؛ مانند دزد و قاضی، مست و هشیار یا دو جانور همچون گربه و شیر، مور و مار، گرگ و سگ یا دو شیء مثل سیر و پیاز، کرباس و الماس، گوهر و سنگ، گل و شبنم. بدین‌سان، گفتاگفت‌های او حالت تمثیلی و گاهی علاوه بر این، صورت انسان‌نمایی (جانبخشی) پیدا می‌کند.

پروین مضامین اشعار خود را از دیگران وام گرفته است و مضمون بکر و نوآیین و به کلی بی‌پیشینه در دیوان او بسیار نیست. آن چه کار وی را برجسته و دیگرسان می‌کند، شکل تصرّف در مضامین و کیفیّت ارائه آن‌هاست که اغلب نوآیین و نادر و ویژه خود اوست.

پروین در روزگار پرآشوب و پر داروبردی می‌زیست. اختناق سیاسی و دشواری‌های اجتماعی زمانه او در شعر اغلب شاعران به‌صورت‌های پوشیده و آشکار مطرح شده است؛ امّا وی با لطافت روح و فراخ‌اندیشیای که می‌توان از آن به گونه‌ای عرفان جدید تعبیر کرد، از کنار همه‌ این مسائل گذشته و به جای بازتابش اوضاع اجتماعی و سیاسی نامطلوب، با طرح کلیّات اخلاقی و بیان فقر و محرومیت و نیازهای شدید عاطفی به‌ویژه در نسل جوان به نوعی برداشت اجتماعی – اخلاقی بسنده کرده است. اگر از روح عاطفی و مادرانه‌ای که در برخی از قطعات پروین موج می‌زند چشم بپوشیم، بر روی هم شعر او مردانه و از نظر فکر و موسیقی و صور خیال ادامه‌ اشعار پیشین زبان پارسی است.

نمونه‌ای از شعر پروین را با هم می‌خوانیم.

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز / از جور تبر، زار بنالید سپیدار

کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی / از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار

این، با که توان گفت که در عین بلندی / دست قدرم کرد بناگاه نگونسار

گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس / کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار

تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش / شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار

دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت / بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار

آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی / اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار

هر شاخه‌ام افتاد در آخر به تنوری / زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار

چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید / در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار

از سوختن خویش همی زارم و گریم / آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار

کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام / کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار

خندید برو شعله که از دست که نالی / ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار

آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد / فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار

جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان / ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار

از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل / کردار نکو کن، که نه سودی است ز گفتار

آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت / روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار

از روز نخستین اگرت سنگ گران بود / دور فلکت پست نمی کرد و سبکسار

امروز، سرافرازی دی را هنری نیست / می باید از امسال سخن راند، نه از پار

شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی که بعدها نام شهریار را برگزید و بدین نام مشهور گشت، به سال ۱۲۸۵هـ.ش در تبریز زاد. پدرش میرزا آقا خشکنابی، وکیل دادگستری و از سرشناسان تبریز بود.

دوران کودکی شهریار مصادف بود با انقلاب تبریز در جریان خیزش مشروطه. از این رو، او مدتی طعم ناامنی و آوارگی را چشید و در روستاهای گرداگرد تبریز و از آن‌جمله ده نیاکانی‌اش، خشکناب، به‌سر برد. فرهیزشش را در تبریز آغازید و در مدرسه‌ دارالفنون تهران به پایان برد. پس از پایان دوره متوسطه وارد دانشکده پزشکی شد؛ امّا کمی پیش از آن که این دوره را به فرجام برساند. بیش‌تر به دلیل ناداری و تنگ‌دستی و در پی شکستی عاطفی که به دنبال عشقی ناکام برای او پیش آمد، پزشکی را رها کرد و در خط شاعری افتاد.

بعد از وانهادن دانشجویی به خراسان و به دیدار کمال‌الملک، نگارگر برجسته‌ آن روزگار شتافت و شعری هم با عنوان زیارت کمال الملک به این مناسبت سرود. شهریار از سال ۱۳۱۰ به ناگزیر وارد خدمات دولتی شد و پس از چند بار تغییر شغل و سمت، سرانجام در بانک کشاورزی به کار پرداخت و با آن‌که این کار را هم دوست نداشت تا روزگار بازنشستگی در همین پیشه ماند.

شهریار بیش‌تر اوقات خویش را با شعر و ادب سر می‌کرد. او در سال‌های انقلاب و پس از آن به موضوعات دینی و اخلاقی روی آورد و اشعاری با این مضامین سرود. سرانجام در سال ۱۳۶۷ به سن ۸۴ سالگی درگذشت و در مقبره الشعرای تبریز خفت.

محمد حسین شهریار در سرودن انواع شعر سنتی فارسی از قصیده و مثنوی گرفته تا غزل و قطعه و رباعی مهارتی داشت. گذشته از این در طریق نیمایی نیز طبع آزمایی کرد و قطعات زیبایی چون: ای وای مادرم، دو مرغ بهشتی، مومیایی و پیام به انشتین را از خود به یادگار گذاشت. در اشعار نیمایی او به ویژه در پیام به انشتین، روح انسان‌دوستی و همدردی با جهان انسانی گرفتار در چنگال تمدن صنعتی موج می‌زند تا حدی که زبان او گاهی به مرز شعار نزدیک می‌شود. در کنار همه این‌ها شهریار به زبان مادری خود، ترکی آذربایجانی سروادهای نغزی گفته است. منظومه «سلام به حیدربابا»ی او که به فارسی هم برگردانده شده، از شاهکارهای ادب آذربایجانی است. عنوان ترکی منظومه «حیدربابایه سلام» است و شاعر در آن با دلدادگی تمام از اصالت و زیبایی‌های روستا و فرهنگ روستایی – که خود بدان متعلق بود – یاد کرده است. این منظومه با جان و روح و احساس شاعر پیوند خورده و در واقع، جوهر شعر و حاصل یک عمر تأملات عاطفی او را در خود بازمی‌تاباند. به همین اعتبار می‌توان شهریار را شاعر حیدربابا و شاعر شکوه روستا نام نهاد.

شهریار به شاعران طراز نخست فارسی یعنی فردوسی، سعدی، مولوی و حافظ عشق می‌ورزید و به‌ویژه شعر و اندیشه‌ حافظ را پیوسته می‌ستود و شیفتگی بیش‌تری به او نشان می‌داد. این عشق و احساس را در دو غزل «وداع با حافظ» و «حافظ جاودان» بیش‌تر و ژرف‌تر می‌توان دید. بیش‌ترین لطف طبع شهریار در قالب غزل نمودار گشته است. غزل‌های او که یادگار دوران جوانی و روزگار پختگی شاعرند، به‌ویژه از لحاظ زبان و احساس در اوج قرار دارند. گویی او در غزل‌سرایی از تجربیات سه شاعر بزرگ و غزل‌سرای نامی ایران، مولوی، سعدی و حافظ بهره‌مند شده است.

در شعر شهریار اندیشه‌های دینی در قالب نیایش‌های اثرگذار و دلدادگی‌هایی که مخصوصاً نسبت به حضرت علی – علیه‌السّلام – از خود نشان داده است، بسیار به چشم می‌خورد.

در عین حال روی‌هم رفته او را سراینده ای شاد و صاحب طبع و بذله‌گو می‌یاییم. در این‌جا نمونه‌ای از شعر شهریار را با هم می‌خوانیم.

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم / روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگی است / تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل / یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست / چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

خود مدعی که نمرهٔ انصاف اوست صفر / در امتحان صبر دهد نمره بیستم

گر آسمان وظیفهٔ شاعر نمی‌دهد / گو نام هم به خفیه بلیسد ز لیستم

سرباز مفت این همه در جا نمی‌زند / سرهنگ گو ببخش به فرمانِ ایستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار / من در صف خزف چه بگویم که چیستم

امیری فیروزکوهی

سید کریم امیری فیروزکوهی، شاعر و ادیب نامی معاصر، به سال ۱۲۸۸ ش. در فیروزکوه زاده شد. در هفت سالگی با پدرش به تهران رفت و هم‌زمان با آموزش در مدرسه، به فراگرفتن ادب، منطق و فلسفه، کلام، فقه و اصول پرداخت. امیری از همان آغاز به خنیا و شعر و ادب علاقه داشت و سرانجام همین راه را برگزید و در موسیقی و شعر به مرتبه والایی رسید. وی که بعدها تخلّص امیر را برگزید، از همان آغاز رنجور ‌احوال بود و به قول خودش به پیری زودرس گرفتار آمد. اگر در شعر او شِکوه از پیری بیش‌تر از دیگر نمادهای زیست دیده می‌شود، نتیجه‌ همین شکستگی و بیماری دامن‌گیر است. بیش‌تر اشعار او بعد از پنجاه سالگی سروده شده است. امیری در انجمن‌های ادبی سراسر کشور شناخته شده بود و با اغلب آن‌ها ارتباط نزدیک داشت. وی به سال ۱۳۶۳ در تهران درگذشت. امیری فیروزکوهی از باورمندان و دوستداران شعر صائب تبریزی بود. به همین دلیل در اشعار وی درنگ بسیار کرد و بر دیوان وی – که خود آن را به چاپ رسانید – دیباچه درازآهنگی نوشت. او سبک صائب را سبک اصفهانی می‌نامید و با اصرار از به‌کار بردن صفت هندی – که دیگران برای این سبک به‌کار می‌بردند – دوری می‌ورزید. خود او هم پرشیوه‌ صائب شعر می‌گفت و همان نازک خیالی‌ها و مضمون آفرینی‌های عصر صائب را به‌کار می‌گرفت. وی در قالب‌های دیگر غیر از غزل هم استاد بود. قصیده و ترکیب‌بند را نیکو می‌سرود و به‌ویژه سوگ‌سروده‌ها و اخوانیات او لطف و جاذبه‌ دیگری داشت. به رغم غزل، او در قصیده بیش‌تر شیوه‌ خراسانی داشت و بر طریق خاقانی، ناصرخسرو، مسعود سعد و انوری می‌رفت. از تازه‌های طبع امیری منظومه «ای خواب» است که به صورت دوبیتی پیوسته در سال ۱۳۴۸ سروده شده است. در شعر او مُستی از زندگی و گلایه از روزگار بسیار است و از ناپایداری زمانه، ناکامی‌های فردی و رنج و دردهای شاعرانه برای خواننده بسیار می‌گوید. مویه او بر سرگذشت آدم خاکی نهاد و گذران بودن جهان است؛ جهانی که سزاوار دل‌بستگی و درنگ نیست.

شدیم خاک و بود عالم خراب همان / مدار خاک همان، رهگذار آب همان

ز بعد این همه خوبان خفته در دل خاک / چگونه ماه همان است و آفتاب همان؟

هزار عاشق ناکام رفت و هست هنوز / صفای باغ همان، لطف ماهتاب همان

ز ابلهی است که عمر دوباره خواهد خلق / که شیب عمر همان باشد و شباب همان

رهی معیری

محمد حسن معیّری متخلّص به «رهی» از غزل‌سرایان بنام همروزگار است. او در سال ۱۲۸۸ ش. زاده شد و به سال ۱۳۴۷ ش. در تهران آسمانی شد. رهی دوران خدمت اداری خود را در وزارت اقتصاد گذرانید و پس از بازنشستگی به خدمت کتابخانه سلطنتی درآمد. او در طول زندگی خود چند بار به کشورهای همسایه راه کشید و در مجامع ادبی و شاعرانه‌ فرامرزی به‌ویژه در پاکستان و افغانستان، شهرت بسیار به‌هم رسانید.

در شعر رهی لطافت و روانی غزل سعدی و نازک خیالی سبک هندی درهم آمیخته است. او از سخن‌سالاران گذشته به سعدی و نظامی توجهی خاص داشت و دم گرم مولوی هم در شعر او دمیده بود. ذوق نرم و پویای رهی در برابر بزرگان گذشته ایستا نماند و از این رو توانست از فیض سخن شاعرانی با طرز دیگرسان بهره گیرد. حافظ از دیگر بزرگانی است که بر طبع و ذوق رهی اثری شگرف بر جای گذاشته است:

از حریم خواجه‌ شیراز می‌آیم رهی / پای تا سر مستی و شورم سراپا آتشم

هر چند نازک خیالی‌های شیوه صائب بر ذوق حسّاس رهی اثر گذاشته است؛ امّا توجه به استواری لفظ و تنجیدگی سخن، کلام او را از پیروان سبک هندی جدا می‌کند. عمده‌ هنر رهی در غزل و به‌ویژه غزل عاشقانه آشکار می‌شود؛ امّا قطعات و مثنوی‌های او هم خالی از لطف نیست. او را می‌توان یکی از غزل‌سرایان برجسته همروزگار دانست که به دلیل توانایی‌اش در حسن ترکیب و تنجیدگی ترانه‌ها و تصنیف‌ها از دیگران متمایز می‌گردد. فکاهیات او که با امضای مستعار زاغچه و شاه پریون در مطبوعات منتشر شده در عرصه‌ ادبیات انتقادی معاصر مقامی به‌دست آورده است.

نمونه‌ای از چکامه‌های رهی را با هم می‌خوانیم.

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم / در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار / پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شِکوه لب خاموش بود / عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی / چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود / در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من / داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش / نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

مهدی حمیدی شیرازی فرزند سیدحسن ثقه الاسلام از سخن‌سازان نامور و پرکار معاصر به سال ۱۲۹۳ در شیراز زاده شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر و دوره‌ دانشگاه را تا مرحله‌ درجه‌ دکترای زبان و ادبیات فارسی در تهران گذرانید. او شعر گفتن را از حدود سال ۱۳۱۳ آغازید. دهه‌ نخست زیست شاعرانه‌ حمیدی در عوالم عاطفی و رؤیاهای ایام جوانی گذشت؛ بنابراین موضوع شعرش عموماً عشق و غزل بود. او در سه مجموعه پرشور و عاطفی خود یعنی «شکوفه‌ها»، «پس از یک سال» و «اشک معشوق» تمایل روشنی به سبک خراسانی نشان داده است.

حمیدی پس از سال ۱۳۲۴ به تدریج گرایشی اساسی به مضامین اجتماعی و وطنی و تاریخی پیدا کرد که حاصل آن پختگی و استواری شعر و استقلال زبان بود. از دفترهای شعر این دوره از کار و شاعری حمیدی، مجموعه «سال‌های سیاه» بیش‌تر حاوی اشعار وطنی، سیاسی و انتقادی و «طلسم شکسته» شامل اشعار پرمغز است. او در «شیوه‌های نو» و «زمزمه‌ بهشت» مراحل برتری از پختگی شعر خود را نشان می‌دهد.

حمیدی افزون بر مجموعه‌های شعرش در دیگر زمینه‌های ادبی نیز دارای نگارش‎‌هایی بود. مهم‌ترین کتاب او مجموعه‌ سه جلدی «دریای گوهر» حاوی بهترین آثار نویسندگان، ترجمانان و سرایندگان معاصر است. دو کتاب دیگر او، «عروض حمیدی» و «فنون شعر و کالبدهای پولادین» آن گویای آشنایی وی با مباحث فنی ادبی است. از نوشته‌های منثور حمیدی مجموعه‌های سبکسری‌های قلم، عشق دربه‌در (در سه جلد)، شاعر در آسمان و فرشتگان زمین به چاپ رسیده است. حمیدی سال‌ها در دانشگاه تهران به آموزگاری زبان و ادبیّات فارسی می‌پرداخت. او سرانجام در سال ۱۳۶۵ در تهران چشم فروبست و در حافظیّه شیراز در خاک خفت.

سبک شعر حمیدی به ناصرخسرو متمایل ولی از دشواری‌های شعر وی به دور است. زبانش نرم‌تر و لطیف‌تر است و شعرش البته در مایه‌های دیگر. بزرگانی از سبک عراقی – مثل نظامی – هم بر شعر و اندیشه او تأثیر داشته اند. در مجموع رنگ غنایی بر شعر حمیدی چیرگی دارد و پس از آن مضمون‌های اجتماعی و وطنی در آن جلوه‌گرند.

حمیدی به نیما و شیوه‌ نیمایی علاقه‌ای نداشت و میان او و طرفداران نیما ناهمداستانی ستیزه‌آمیز بود و در همان زمان زندگانی اش از طرفداران نیما بسیار سرزنش‌ها دید. او مثل بسیاری از معاصران خود غیر از قالب‌های قصیده، غزل و قطعه به دوبیتی‌های پیوسته علاقه‌ زیادی نشان می‌داد. یکی از قطعات بسیار نامی وطنی حمیدی که در قالب دوبیتی پیوسته سروده شده، قطعه‌ «در امواج سند» است که در آن خاطره‌ شکوهمند دلاوری‌های جلال‌الدین خوارزم‌شاه در برابر سپاهیان ویرانگر مغول به زبانی روشن و پراحساس تصویر شده است. یکی از سروده‌های زیبای او را با هم می‌خوانیم:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد /  فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب / که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا / کجا عاشقی کرد؛ آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد /   که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم / ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد / شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن  / که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

منظومه‌ «بت‌شکن بابل» حمیدی با آغازینه:

افعی شهر از تب دیوانگی / حلقه می‌زد گرد مرغ خانگی

که با الهام از داستان حضرت ابراهیم به شیوه‌ای نوآیین و شاعرانه سروده شده، از منظومه‌های پرمعنا و خواندنی شعر معاصر فارسی است.

نام اصلی‌اش محمدرضا رحمانی و شهرت شاعری‌اش مهرداد اوستا بود. محمدرضا به‌سال ۱۳۰۸ در بروجرد زاد. پس از گذرانیدن دبستان و متوسطه به تهران رفت و فعالیّت‌های ادبی خود را آغازید. از همان جوانی به مطالعات ادبی شوقی داشت و استعدادی چشم‌گیر در این مسیر از خود نشان می‌داد. پیش از آن که به تهران برود، مدتی در اهواز آموزگار بود؛ از دهه‌ بیست که به انجمن‌های ادبی تهران راه یافت، نیما را دریافت و در شیوه نونیمایی طبع‌آزمایی‌هایی کرد. منظومه‌ آرش کمان‌گیر از زمره‌ موفق‌ترین آثار ادبی وی در این شیوه است.

اوستا سال‌ها در دانشکده‌ هنرهای زیبا به آموزش شعر و ادب سرگرم بود و هم‌زمان، فعالیت‌های شاعرانه‌ خود را ادامه می‌داد. با آن که به طریقه نیمایی بی‌توجه نبود، در مجموع، شعر کلاسیک و از آن میان، قالب قصیده را ترجیح می‌داد. در قصیده‌سرایی شیوه‌ای استوار و مستقل داشت که آن را می‌توان سبک خراسانی نو خواند. او در این سبک از پیشاهنگان بود؛ امّا به دیگر قالب‌ها چون غزل مثنوی و قطعه نیز توجه داشت. مهرداد اوستا از سال ۱۳۶۲ ریاست شورای شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را برعهده گرفت و به ارشاد و هدایت شاعران نسل انقلاب همت گماشت. او سرانجام در روز هفدهم اردیبهشت ماه ۱۳۷۰ در محل کار خود، در حالی که سرگرم ویرایش شعر یکی از شاعران بود، بر اثر عارضه قلبی درگذشت.

از اوستا آثار متعددی در زمینه‌ شعر و پژوهش‌های ادبی باقی مانده است که مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از: مقالات ادبی، امام حماسه‌ای دیگر، تیرانا، شراب خانگی، ترس محتسب خورده، پالیزبان، تصحیح دیوان سلمان ساوجی و «روش تحقیق در دستور زبان فارسی». دراین‌جا نمونه‌ای از شعر مهرداد اوستا را با هم می‌خوانیم.

سلام به خراسان

پورا، بیار کلک نوا خوان را / آن وهم پوی ناطقه افشان را

ایدون که عطسه‌ سحر از خاور / گوهر فشاند پهنه کیهان را

بنمود از نشیب افق گردون / در خون کشیده دامن خفتان را

گل پیرهن درید به باغ اندر / چون چاک زد زمانه گریبان را

روزگار صبا یا بازگشت ادبی

پس از دوران نسبتاً طولانی فترت که بعد از عهد صفویان پیش آمد و کشور مدتی در آتش تجزیه‌ ناشی از فقدان حکومت مقتدر مرکزی سوخت، دوران تازه‌ای با همان شعار تشیّع آغاز شد. این دوران، روزگار حاکمیت یافتن طایفه‌ قاجار به سرکردگی آقا محمدخان (کشته به سال ۱۲۱۱) بود که با قدرت نظامی و تکیه بر شمشیر توانست حدوداً همان متصرفات عصر اقتدار صفویان را زیر نفوذ خود درآورد.

این دوره که با عصر توسعه‌طلبی کشورهای پیشرفته‌ آن روز و کشمکش‌های استعماری میان انگلیس و فرانسه و طمع‌ورزی‌های روسیه‌ تزاری در اراضی شمال و شمال شرق ایران همزمان شده بود، دوره‌ رسوخ تمدن و فرهنگ غرب پس از انقلاب بزرگ فرانسه به ایران نیز است. این پویش با وجود بی‌خبری شاهان قاجار از مسائل جهانی، به دلیل آشنایی بسیاری از فرهیختگان و فرنگ‌رفتگان و ضرورت یافتن تحولات اجتماعی و اقتصادی، سرانجام به خیزش قانون خواهی و انقلاب مشروطه انجامید و دگرگونی ژرفی را در فرهنگ و تاریخ ایران سبب گردید.

وضع شعر در عصر صبا: احیای رسم مدیحه‌سرایی در سراسر این دوره- جز در دوره‌ صدارت میرزا تقی‌خان امیرکبیر- مورد توجه فرمانروایان و فرمانفرمایان بوده است. هم این امر و هم علاقه‌ای که شاهان خوش‌گذران قاجاری به احیای لوازم اقتدار به شیوه پادشاهان پیشین داشتند، موجب استمرار شیوه‌ شعر پیشینیان و به‌ویژه اسلوب مدیحه‌سرایی در قالب قصیده شد. این علاقه‌مندی پس از عهد استبداد ناصری نیز هم‌چنان ادامه یافت.

در دوران صفوی شعر بیش‌تر در میان پیشه‌وران و بازاریان و طبقات عامه رایج بود و دین‌شناسان جز به‌ندرت بدان رغبتی نشان نمی‌دادند اما در دوره‌ بعد از فترت که موجبات بازگشت به اسلوب‌های کهن از هر حیث فراهم شده بود، شعر در میان دین‌شناسان مورد توجه قرار گرفت و گرایش طبقات پایین و پیشه‌وران به این امر نسبتاً کاهش یافت؛ زیرا دیگر صرف داشتن قریحه برای شعر و شاعری کافی نبود و بدون آشنایی با برخی اصول و قواعد، هیج شاعری نمی‌توانست شعری بسراید که نزد ادب‌شناسان زمانه مقبول افتد.

اصول و قواعد شعری این عصر کمابیش همان مبانی و موازین پیشینیان است که پیش از این دوره، برای نمونه در کتاب «المعجم فی معاییر اشعار العجم» نوشته‌ شمس قیس رازی آمده بود. در این دوره، یکی از ادب‌شناسان عصر – یعنی میرزا محمدتقی لسان الملک سپهر- به اشاره‌ استاد و مشوق خود، ملک‌الشعرای صبا، همان هنجارها و اصول را با تصرّفاتی اندک در کتابی به نام «براهین العجم» گرد آورد. رواج این کتاب نشان داد که دیگر هر بازاری‌ای که قریحه‌ شاعری یا تجربه‌ عشقی داشته باشد، نمی‌تواند به مجرد همان احساس و طرز بیان خویش در شمار سرایندگان روزگار خود درآید؛ بلکه در کنار قریحه باید از اصول و مبانی فنّی شعر و قواعد و اسلوب‌های ادب نیز آگاهی داشته باشد.

شعر و شاعری در این دوره تنها در تصرف و تحت حمایت دربار و دولتمردان نبود. در واقع دین‌شناسان و حکیمان و حتّی مجتهدان بزرگ هم کسانی پیدا می‌شدند که به شاعری روی می‌آوردند و بازخوانی شعر پیشینیان و بررسی دیوان‌های آن‌ها را مایه‌ افت خود نمی‌دانستند. چنانکه مثلاً ملا احمد نراقی (درگذشته ۱۲۴۴)، مجتهد نامی این عصر با تخلّص صفایی شعر می‌سرود. دیوان غزلیات و مثنوی «طاقدیس» او از قدرت قریحه‌ وی حکایت می‌کند. میرزا محمود مازندرانی با نام هنری «فدایی» (درگذشته ۱۲۸۰) از دیندانان و مجتهدانی است که در سوگ امام حسین (ع) مقتلی بزرگ پدید آورد. حاج ملاهادی سبزواری (درگذشته ۱۲۸۹)» حکیم و فلسفه‌دان نامدار، متخلّص به اسرار نیز صاحب دیوان غزلیّات بود و میرزا حبیب خراسانی (متوفا به سال ۱۳۲۷) از مجتهدان و پیشنمازان مشهد با وجود اشتغال به آموزش دین‌آموزان به شعر و شاعری هم توجهی خاص نشان می‌داد.

در این دوره در کنار شعر و شاعری، درویش‌کیشی هم نسبت به دوره‌های گذشته تا حدی رواج پیدا کرد و شعر افزار نشر باورها و آموزه‌های عرفا نیز قرار گرفت. البتّه شعر صوفیانه‌ این دوره هر چند پرشمار است، به لحاظ کیفیت با آن‌چه فی‌المثل در عصر حافظ و مولانا دیده‌ایم، سنجیدنی نیست. به ویژه این که تصوف در اثر ناهمداستانی شدید دین‌شناسان و دینداران در میان توده مردم نفوذ درخوری پیدا نکرده بود.

در عصر صبا مهم‌ترین تغییر جغرافیایی در حوزه‌ شعر و ادب، انتقال مرکزیت ادبی از اصفهان و شیراز به پایتخت جدید – یعنی تهران – بود که با انتقال ثروت‌های بادآورده‌ نادری از خراسان به این شهر هم‌زمان شد. ثروت‌ها و غنایمی که آقامحمدخان در سال‌های کشورگشایی خود از گوشه و کنار ولایات فراچنگ آورده بود، به عصر فتحعلی شاه رونق افسانه‌ای عهد محمود غزنوی را می‌بخشید.

نادر و آقامحمّدخان به سرایندگان اعتنایی نداشتند و سرایندگان هم از آن‌ها روی برمی‌گرداندند. شاعر روزگار نادری، میرزامهدی‌خان بود که با نوشتن «درّه‌ نادره» و «جهان‌گشای نادری» و ستایش از نادرشاه در این دو کتاب، او را از هر دبیر و شاعر دیگری بی‌نیاز می‌داشت. فتحعلی شاه در عوض به جبران این نیاز برخاست. خود او سراینده بود و به نظر می‌رسید که شاهنامه را خوانده است و از شکوه دربار غزنوی آگاهی دارد؛ بنابراین با تشویق شاعران و ادیبان و گرم داشتن محفل انس دربار گویی ازسرگیری شکوه عصر غزنوی را در سر داشت.

حلقه‌ شاعران دربار پا گرفت و سرایندگانی چون صبا، مجمر، نشاط و سحاب از بزرگان این سخنوران به شمار می‌آمدند. فتحعلی‌خان صبا که همنام سلطان بود، با عنوان ملک‌الشعرایی بر جمع سخنوران سلطنت داشت. او مردی نیک نفس و ادب‌دوست بود و هنروران و سخنورانی را که به پناه او می‌آمدند، به خاقان می‌شناسند. بدین سان، ده‌ها چامه‌گو و چکامه‌سرا در انجمن خاقان – که به نام فتحعلی‌شاه به این نام خوانده شده بود – بر گرد صبا فراهم آمدند و به امید صله و جایزه و کسب جایگاه به ستایش شاه قاجار پرداختند.

سخن‌پردازان این دوره عموماً دو گروه بودند؛ دسته‌ای مانند صبا، وصال، سحاب، مجمر، سروش، قاآنی و یغمای جندقی شاعری را به‌صورت رسمی و به شیوه‌ پیشینیان پیشه‌ اصلی خود داشتند و دسته‌ای مانند نشاط، قائم‌مقام، شیبانی، نراقی و میرزا حبیب خراسانی در عین پرداختن به پیشه‌های دیگر از شاعری برکنار نبودند و در دگردیسی شعر این دوره اثر بسزایی داشتند.

بر روی هم می‌توان گفت که پس از عصر اقتدار سلجوقیان در هیج دوره‌ای شاهان ایران به اندازه‌ عصر صبا مجال یا امکان پرداختن به شعر و شاعری به شیوه‌ پیشینیان را پیدا نکردند یا نخواستند پیدا کنند. در این دوره، شمار سرایندگان و حجم شعرها نسبت به دوره‌های پیشین بیش‌تر است. استواری شعر هم با بازگشت به هنجارهای پذیرفته شده‌ ادب به ویژه اصول اولیه‌ای که در شعر سبک خراسانی – یعنی عصر عنصری و فردوسی و انوری- مبنای سخن‌سرایی و مهارت در فنون شعر به شمار می‌آمد، دست کم نسبت به دوره‌ صائب و هاتف به مراتب بیش‌تر شده است.

قالب و درونمایه شعر: قالب شعر در این دوره عموماً قصیده است و سرمشق شاعران در این قالب شعری، استادان دوره‌ نخست شعر دری مانند منوچهری، فرخی، معزی، انوری و کمال اسماعیل‌اند. بعد از قصیده، قالب غزل است که البتّه به سبکی غیر از سبک روزگار صائب و بر شیوه‌ استادان غزل پارسی در مکتب عراقی از قبیل: سعدی، حافظ، سلمان و خواجو سروده شده است. شعر عموماً از چاشنی عرفان بی‌بهره مانده است و فقط اندک‌شماری از شناسامردان و درویش‌کیشان غزل عرفانی می‌گویند یا دست‌کم مایه‌هایی از عرفان را در شعر خود آشکار می‌دارند. از اینکه بگذریم؛ شعر این دوره را باید شعری آفاقی و عینیت‌گرا به شمار آورد. حتّی غزل این دوره هم بیش‌تر از آن که چاشنی عرفان داشته باشد، از محسوسات و دلبر زمینی سخن می‌گوید.

از نظر محتوا و مضمون، هنر این دوره بازآفرینی مضامین و اندیشه‌هایی است که یک بار دیگر در عصر شکوه مکتب خراسانی در ادب فارسی آزموده شده است. روی‌هم رفته شاعران این عصر با وجود رویارویی با دنیایی تازه و کاملاً متفاوت با گذشته نتوانسته‌اند چیزی کاملاً نو و بی‌سابقه در عرصه‌ سخن پارسی بیافرینند و اگر توفیقی هم داشته‌اند در تکرار و نوزایی اندیشه‌هایی بوده که یک بار به صورت ابتکاری و بدیع بر قلم شاعران پیشین گذشته و به نام آن‌ها رقم خورده است. دور بودن از نوآوری در محتوای شعر منحصر نمی‌ماند؛ زبان و آرایش‌های لفظی و حتی صور خیال و خنیای سخن شاعران این دوره نیز در شکل توفیق‌آمیز آن، یادآور همان چیزی است که در سرمشق‌های اصلی و آثار شاعران مورد تقلید دیده می‌شود.

یکی از وجوه بارز دبستان خراسانی توجه به ارزش‌های ملّی و حماسه‌سرایی است که نام فردوسی بر تارک آن می‌درخشد. شاهان قاجاری گویی از این لحاظ هم می‌خواستند چیزی از پادشاهان غزنوی کم نداشته باشند. بنابراین زمینه طوری فراهم شد که برخی از سخن‌پردازان – مانند صبا – به حماسه روی آوردند و آثاری هم در این مسیر پدید آمد. درپیوسته «خداوندنامه»‌ صبا حماسه‌ای دینی و «شهنشاه‌نامه‌» او که به وقایع عصر فتحعلی‌شاه و آقامحمدخان و جنگ‌های عباس میرزا با سپاه روسیه‌ تزاری می‌پردازد، حماسه‌ای تاریخی است که به تقلید از شاهنامه و بر همان وزن در چهل هزار بیت سروده شده است. علاقه‌مندی به داستان‌های کهن و روح حماسه‌ ملی ایران در شعر قاآنی در قالب واژه‌ها و صحنه‌های پرآب و تاب و تلمیح به رویدادهای عصر حماسه‌ها هویدا شده است.

فتحعلی خان صبای کاشانی را باید حلقه‌ اتصال به عصر هاتف و شاخص‌ترین شاعر سبک بازگشت دانست. او در زادگاه خود کاشان با صباحی ارتباط نزدیک داشت و تحت تأثیر وی به بررسی و پیروی از سبک پیشینیان گرایش یافت. صبا مدتی را هم به سیاحت اصفهان و شیراز و یزد سرگرم بود و به سال ۱۲۱۲ هنگام تاجگذاری فتحعلی‌شاه عنوان ملک‌الشعرایی یافت. وی بعدها چندی هم فرماندار قم و کاشان بود. صبا در سال ۱۲۳۸ درگذشت و از او پسری به نام محمّد حسین‌خان ماند که بعدها با تخلّص عندلیب در شعر و شاعری به نام رسید.

آثار صبا: صبا در مثنوی و قصیده و غزل دست داشت و در این قالب‌های شعری آثاری از خود به یادگار گذاشت:

۱- دیوان اشعار، شامل حدود ۱۶۵۰۰ بیت که بیش‌تر در قالب قصیده و غزل سروده شده است.

۲- خداوندنامه، در بیان معجزات پیامبر (ص) و دلیری‌های حضرت امیر(ع) است.

۳- عبرت‌نامه، مثنوی‌ای است در مدح فتحعلی‌شاه و آمیخته به اندرز و هجو به پیروی از تحفه العراقین خاقانی.

۴- گلشن صبا، منظومه‌ای است به پیروی از بوستان سعدی.

۵- شهشاه‌نامه، منظومه‌ای حماسی در بحر متقارب بر وزن شاهنامه که موضوع آن ذکر رخدادهای پادشاهی فتحعلی شاه و جنگ‌های عبّاس‌میرزا با سپاهیان روس است.

سبک شاعری صبا: فتحعلی‌خان صبا تربیت یافته‌ مکتب صباحی بیدگلی و آذر بود و در چامه و چکامه از شیوه‌ آن‌ها پیروی می‌کرد. شعرش هر چند از نظر لطافت بیان به پای اشعار آن دو نمی‌رسد، از لحاظ لفظ و عبارت از کلام آن‌ها استوارتر می‌نماید. در طرز مدیحه، شعر او گاهی سبک مسعود سعد را به خاطر می‌آورد؛ اما لطف کلام و روانی سخن مسعود در کلام صبا دیده نمی‌شود. طرز صبا به ویژه در قصیده سرایی، سرمشق اکثر سخن‌سنجان عصر وی بوده است؛ با این حال در شعر او برخی مسامحه‌ها و ناپختگی‌های انشایی و دستوری و پاره‌ای سهل انگاری‌ها در استعمال الفاظ و ترکیبات به چشم می‌خورد. مضمون قصاید او عموماً مدح و وصف و اندکی هم مناجات و منقبت و محتوای غزلیاتش، عشق و هجران و سوزوگدازهای معمول در نزد عموم سرایندگان است.

در این‌جا نمونه‌ای از اشعار صبا را با هم می‌خوانیم.

رویت همه شب به خواب بینم  / هر نیمه شب آفتاب بینم

هر سو نگرم به کوه و هامون  / رخسار تو بی حجاب بینم

هر ذره ز آفتاب حسنت  / روشن تر از آفتاب بینم

از خجلت آفتاب رویت  /  بر چهره مه نقاب بینم

روزی باشد که خویشتن را  / از وصل تو کامیاب بینم

از سیل سرشک در غم تو  /  بنیاد طرب خراب بینم

از موجه بحر غم صبا را  / همواره در انقلاب بینم

پس از مشتاق، کانون شعر اصفهان به همت میرزا عبدالوهاب نشاط گرم مانده بود. او از سادات اصفهان بود و به سال ۱۱۷۵ در آن شهر زاده شد. نیایش عبدالوهاب که فرماندار اصفهان بود، برای فرزندان خود دارایی هنگفتی گذاشت. نشاط علاوه بر زبان مادری، عربی و ترکی را هم فراگرفت و در خوشنویسی سرآمد همگان شد. او از دانش‌های زمان خود از دین‌شناسی و ریاضی گرفته تا حکمت ایزدی و منطق، بهره‌ کافی داشت.

نشاط همین که به شعر و شاعری روی آورد، در صف هواخواهان جدی بازگشت ادبی قرار گرفت و درهای مهمان‌نوازی را بر روی شاعران و هم‌سلیقگان خود گشاده گذاشت. آن‌ها هفته‌ای یک بار نزد او گرد می‌آمدند و به شیوه پیشینیان شعر می‌سرودند.

او در سال ۱۲۱۸ ق. در چهل و سه سالگی به تهران رفت و به دربار فتحعلی شاه راه یافت و به سمت دبیری او و لقب معتمدالدوله سرفراز گشت. پس از چندی به سرپرستی دیوان رسایل گمارده شد و از آن پس همه جا در سفر و حضر در رکاب سلطان بود تا این که به سال ۱۲۴۴ ق. به بیماری سل درگذشت.

آثار و سبک شاعری نشاط: میرزا عبدالوهاب نشاط به نظم و نثر پارسی چیره بود. مجموعه‌ آثار منظوم و منثور او با عنوان «گنجینه‌ نشاط» در دست است.

نشاط هر چند قصایدی بلند دارد، به ویژه از نظر غزل‌سرایی در بین هم‌روزگاران خود تا حدّی کم‌نظیر است. غزل‌های او که رنگ فلسفی و عرفانی دارد، تقلیدی استادانه از شیوه‌ غزل‌سرایی حافظ است. قصاید او که در بعضی از آن‌ها ترکیب‌های نامأنوس و صنعت‌پردازی‌های متکلفانه به چشم می خورد، غالبا از سادگی بیان و لطف اندیشه برخوردارند.

در این جا نمونه‌ شعر او را با هم می‌خوانیم.

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد / در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

منظر دیده نظرگاه گدایان شده است / کاخ دل درخور اورنگ شهی باید کرد

روشنان فلکی را اثری در ما نیست / حذر از گردش چشم سیهی باید کرد

خوش همی می‌روی ای قافله سالار به راه / گذری جانب گم کرده رهی باید کرد

نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت / به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد

میرزا شفیع شیرازی متخلّص به وصال در زمره‌ بزرگان شعر و ادب دوره‌ فرمانروایی فتحعلی‌شاه به شمار می‌آید.

وصال در دوره‌ زمامداری کریم‌خان در سال ۱۱۹۷ هجری دیده به جهان گشود. علوم زمان را نزد سرآمدان دیار خود آموخت و هم‌زمان در نوشتن انواع خط مهارت یافت. او در سایه‌ استعداد ادبی و خط شیرین و آواز خوشی که داشت، به محافل انس راه یافت و به کار شعر روی آورد. وصال شاعری را هیچ‌ گاه وسیله‌ گذران زندگی و نردبان پیشرفت در دستگاه دیوانی قرار نداد. چون خط‌های گونه گونی را نیکو می‌نوشت، از راه کتابت قرآن روزگار می‌گذراند و به رونویسی از دیوان‌های شعر و کتب ارزنده توجهی خاص داشت.

وی بر خلاف اغلب هم‌روزگاران خود تا پایان عمر در شیراز ماند و سرانجام به سال ۱۲۶۲ ق. در همان شهر به سرزمین جاوید شتافت.

سبک و آثار شعری وصال: از وصال افزون بر دیوان که قصاید، غزلیّات و مراثی او را در بر می‌گیرد. دو مثنوی نیز به جا مانده است. او مثنوی «بزم وصال» را به شیوه‌ بوستان پرداخت و« فرهاد و شیرین» وحشی بافقی را – که ناتمام مانده بود – به پایان برد و الحق که در این کار چیزی از وحشی کم نیاورد و بسیار به نظامی، استاد مسلم مثنوی سرایی نزدیک شد.

وصال مردی خوش برخورد، مهربان و درویش‌منش بود و در میان اهل ادب و عرفان دوستان بسیار داشت. از آن میان به ویژه با قاآنی شاعر هم‌شهری خود روابط نزدیک به هم رسانیده بود.

او قصیده را به سبک پیشینیان اما اغلب با لطف و شیرینی خاصّ خود می‌گفت و در غزل – مخصوصاً مرثیه‌سرایی به شیوه‌ محتشم – نیز دستی نیرومند داشت.

نمونه‌ای از شعر وصال را در این جا می‌آوریم.

چه شد فرهاد بر بالای آن کوه / دل و جانی به زیر کوه اندوه

نه دست و دل که اندر کار پیچد / نه آن سر تا ز کار یار پیچد

به روز افغانی و شب یا ربی داشت / زمین عشق خوش روز و شبی داشت

به آخر کرد خوش جایی معین / کمرگاهی سزاوار نشیمن

کسی را کاندر آنجا دیده در بود / سراسر دشت و صحرا در نظر بود

در آنجا با دلی پردرد و اندوه / بر آن شد تا تهی سازد دل کوه

پی صنعت میان بر بست چالاک / به ضرب تیشه کرد آن کوه را خاک

چنان زد تیشه بر آن کوه خاره / که شد آن کوه خارا پاره پاره

یغمای جندقی که نزد دوستداران شعر بیش‌تر به سبب هجوها و هزلیات نیشدار و سوگ‌سروده‌های ساده و دردناکش شهرت یافته است، از اهالی خور و بیابانک، از توابع جندق بود. او زندگی را با فقر آغاز کرد و عمری را در سرگردانی و آوارگی گذراند. سرانجام در هشتاد سالگی به زادگاه خود بازگشت و به سال ۱۲۷۶ ق. در همان‌جا سر بر خاک نهاد. یغما در آثار خود – چه نظم و چه نثر- مظالم و فجایع عصر خویش را ضمن هجو و هزل‌های تند و بی‌پروا هویدا می‌کند و فساد اجتماعی آن روزگار را به خوبی نشان می‌دهد. علاوه بر هزلیات که جالب‌ترین بخش سروادهای یغماست، غزلیاتی هم به شیوه‌ معمول زمانه از او مانده که حاکی از مایه و استعداد وی در شاعری است.

از یغما نامه‌هایی در دست است که به دوستان و بستگان و دانشمندان عصر خویش نوشته است. وی عربی نمی‌دانست و از این زبان بیزار بود. در نوشته‌های خود نیز از به کار بردن واژه‌های تازی می‌پرهیخت و به سره‌نویسی – که در آن زمان مطرح بود- دل‌بستگی نشان می‌داد.

در این جا نمونه‌ای از چکامه‌های او را می‌خوانیم:

بهار ار باده در ساغر نمی‌کردم چه می‌کردم؟ / ز ساغر گر دماغی تر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

هوا تر، می به ساغر، من ملول از فکر هشیاری / اگر اندیشه دیگر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

عرض دیدم به جز می هر چه زان بوی نشاط آید / قناعت گر به این جوهر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

چرا گویند در خم خرقه صوفی فروکردی / به زهدآلوده بودم گر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

ملامت می‌کُنَنْدَم کز چه برگشتی ز مژگانش؟ / هزیمت گر ز یک لشکر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

مرا چون خاتم سلطانی ملک جنون دادند / اگر ترک کُلَهْ افسر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

به اشک ار کیفر گیتی نمی‌دادم چه می‌دادم؟ / به آه ار چاره اختر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی / مدارا گر به این کافر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

گشود آنچه از حرم بایست از دیر مغان یغما / رخ امید بر این در نمی‌کردم چه می‌کردم؟

میرزا حبیب قاآنی هم از شاعران خطه‌ شیراز است. وی به سال ۱۲۲۳ ق. در آن شهر شاعرپرور دیده به جهان گشود. در اوایل کار با تخلّص حبیب شعر می‌گفت. در جوانی به خراسان سفر کرد و در مشهد به فرهیزش پرداخت و در اکثر علوم آن روز به کمالی نسبی دست یافت. در خراسان به شاهزاده حسنعلی میرزا نزدیک شد و به اراده‌ او تخلّص قاآنی را برای خویش برگزید. سرانجام در تهران رخت افکند و مورد تحسین خاقان واقع شد.

قاآنی بعد از مرگ خاقان، مورد حمایت حاجی‌میرزا آقاسی قرار گرفت و به دریافت لقب «حسان العجم» از سوی صدراعظم سرفراز گردید. در دوران وزارت امیر کبیر مورد غضب بود و ناگزیر شد به جای مدیحه‌سرایی، کتابی با موضوع کشاورزی را از فرانسه به فارسی برگرداند.

قاآنی شاید نخستین سراینده بنام عصر قاجاری باشد که با زبان‌های غربی- یعنی فرانسه و انگلیسی- آشنایی داشته است. البته این آشنایی در شعر وی بازنتافت و گرنه با قدرت قریحه‌ای که داشت می‌توانست در ایجاد دگرگونی بزرگ در شعر و ادب فارسی پیش گام شود. قاآنی به سال ۱۲۷۰ درگذشت.

آثار و سبک شاعری قاآنی: دیوان اشعار میرزا حبیب قاآنی متجاوز از بیست‌ هزار بیت دارد و شامل غزلیّات، مسمّطات، قطعات و قصاید اوست؛ اما آن‌ چه قدرت طبع قاآنی را در شاعری نشان می‌دهد، قصاید اوست که هر چند جز ستایش و تملق از ناشایستگان عصر نیست، کلام وی را غالباً سرشار و فاخر و پرمایه نشان می‌دهد.

در شعر قاآنی همواره لفظ بر معنا پیشی می‌گیرد؛ اما او در گزینش الفاظ استوار و سرشار و آوردن تشبیه‌های خیال‌انگیز و تعبیرات خوش‌آهنگ چنان قدرتی از خود نشان می‌دهد که خواننده را شیفته می‌کند و از توجه به معنا بازمی‌دارد. او وارون پیشینیان از معانی فلسفی و عرفانی کم‌تر بهره برده و در شعر سر و کارش بیش‌تر با طبیعت و امور حسی است. قاآنی در تتبع شیوه‌ قدما به ویژه به انوری، معزّی و خاقانی نظر دارد. وی بر خلاف همروزگاران خود به استفاده از قصه و روایات ملّی و اسطوره‌های ایرانی علاقه‌ ویژه‌ای نشان داده است.

علاوه بر دیوان اشعار از قاآنی کتابی منثور به نام «پریشان» بر جای مانده است. این کتاب به شیوه‌ گلستان نوشته شده و تقلید کم‌ارزشی از کار سعدی است.

برای آشنایی بیش تر، بیت‌هایی از دیوان او را در این جا می آوریم:

نسیم خلد می‌وزد مگر ز جویبارها / که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها

فراز خاک و خشت‌ها دمیده سبز کشت‌ها / چه کشت‌ها بهشت‌ها نه ده نه صد هزارها

به چنگ بسته چنگ‌ها بنای هشته رنگ‌ها / چکاوها کلنگ‌ها تذروها هزارها

ز نای خویش فاخته دوصد اصول ساخته / ترانه‌ها نواخته چو زیر و بمّ تارها

ز خاک رسته لاله‌ها چو بُسّدین پیاله‌ها / به برگ لاله ژاله‌ها چو در شفق ستارها

فکنده‌اند همهمه کشیده‌اند زمزمه / به شاخ سروبن همه چه کبک‌ها چه سارها

نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دم‌به‌دم / ز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها

روزگار هاتف اصفهانی

پس از شکست صفویان از محمود افغان، قلمرو متصرفات این دودمان تجزیه شد و هر پاره‌ای از آن به‌دست امیری و خانی افتاد. افزون بر خون‌ریزی‌های هولناک افغان‌ها در اصفهان و دیگر شهرهای آبادان و پرجمعیّت آن روزگار و دست‌اندازی‌های حکومت عثمانی بر بخش‌هایی از قلمرو صفویان، وضع اقتصادی مردم هم روزبه‌روز بدتر ‌می‌شد و دشواری‌هایی در زندگی شهروندان و روستانشینان پدید آمد.

در چنین روزگار آشفته‌ای توجه به شعر و غزل نه برای پیشه‌وران – که از هر گونه امنیت اجتماعی و اقتصادی بی‌بهره مانده بودند – دلپذیر بود نه برای دیندانان و دانشوران که ادامه‌ درس و دانش‌آموزی آن‌ها جز در سایه‌ پشتیبانی توانگران ممکن نبود. سرایندگان و دانش‌وزران عصر هم بیش‌تر در گوشه‌ فراغتی – اگر دست می‌داد- به بازخوانی دیوان‌های پیشینیان و تمرین راه و رسم سخنوری ایشان بسنده می‌کردند. برخی افراد توانا هم که پیدا می‌شدند، از شیوه‌ شاعری معمول در عصر صائب – که به روزگار صفویان بازمی‌گشت – دل خوشی نداشتند و در طبع خود نوعی رمیدگی از شیوه‌های افراطی مضمون پردازی و تخیلات دور و دراز شاعرانه احساس می‌کردند. آن‌ها معتقد بودند که این شیوه از آن‌چه نزد شاعران نام آور و برجسته‌ دوره‌های پیشین هم‌چون سعدی، حافظ، مولوی، انوری، کمال و خواجو معمول بوده است، به کلّی دور مانده و راه کج و نادرستی را پیموده است؛ پس چه بهتر که از این شیوه دست بردارند و به احیای اسلوب پیشینیان که دوران درخشش آن در نظر ارباب ذوق به منزله‌ نوعی بهشت گمشده بود، دست یازند.

هموندان انجمن ادبی مشتاق اصفهان در سده‌ دوازدهم هجری همین راه را پیمودند. گروهی دیگر از قبیل طبیب اصفهانی، میرزا نصیر اصفهانی، سید احمد هاتف اصفهانی و عاشق اصفهانی هم به آن‌ها پیوستند. ایشان که اغلب تا این زمان به راه شاعران دوره‌ صائب می‌رفتند، کم‌کم از این راه روی برتافتند و احیای سنت‌های پیشین را که در روزگار حافظ، سعدی و مولوی معمول بود، پیش گرفتند.

کار انجمن مشتاق از این روی ارزنده است که نخست گروهی از سرایندگان باذوق برای نخستین‌بار گرد هم آمدند و آگاهانه به تغییر راه و روش در شعر پارسی پرداختند؛ دودیگر اینکه آن‌چه را به گمان خود اصل می‌پنداشتند، برای خود و دیگران بیان کردند و یک‌باره به شیوه‌ای تازه روی‌آور شدند.

البته این دگرگونی آگاهانه درقالب‌های شعر فارسی دگردیسی چندانی پدید نیاورد. در این دوره نیز همچون گذشته، غزل، قالب عمده‌ شعر بود و پس از آن، قصیده که اندکی با رونق‌تر به زیست خود ادامه می‌داد؛ لیکن این سخنوران، غزل را نه بر شیوه‌ صائب و کلیم که به سبک سعدی و حافظ و امیرخسرو می‌سرودند و قصیده را هم عموما به طرز خاقانی و انوری.

موضوع غزل هم‌چنان عشق و دوری و فراق بود؛ اما به‌جای آنکه مانند سرایندگان عصر حافظ و مولانا بر تجربه‌ مستقیم و اصیل عارفانه و بیان عواطف خود متکی باشد، بر بازگویی و تکرار و تقلید مضامین عاطفی تکیه داشت. درونمایه قصاید ستایش و وصف بود و نکته‌های اخلاقی و به میزان قابل ملاحظه‌ای هم مناقب و مراثی اهل بیت؛ زیرا با وجود آنکه نادر برای جلوگیر از جنگ میان کیش شیعه و سنی بسیار کوشید و دیگر اصراری بر رسمیت دادن بی چون و چرای تشیع در سرتاسر ایران نداشت، مردم و از آن میان شاعران و صاحب‌دلان عموما بر کیش شیعه بودند و از ابراز عواطف دینی خود در شعر لذّت می بردند.

در این مرحله از بازگشت‌گرایی، دگردیسی شگرفی در فضای شعر پارسی پیش نیامد و در قلمرو تخیل و موسیقی شعر و حتی زبان چیز تازه‌ای به شعر افزوده نشد. آن‌چه پیش آمد، بازگشت و توجه به دوره‌ای کاملاً سپری شده بود و شاعران این دوره – حتّی آن‌ها که بسیار موفق هم بودند – هرگز به پای استادان پیشین نرسیدند.

روسُرایی که از دوره‌ حافظ به بعد در میان شاعران بیش و کم دیده می‌شد، در این دوره کاملاً همگانی شد و راه را بر هر نوع تازگی و نوآوری بست. در این میان، شاعری تواناتر و کامیاب‌تر بود که بهتر می‌توانست از عهده‌ تقلید استادان پیشین برآید.

زمزمه‌های روی‌گردانی از سبک دوره‌ صائب، زمانی بالا گرفت که میر سیّد محمّدعلی مشتاق با بنیان‌گذاری انجمن ادبی اصفهان کاروان‌سالاری آن را عهده‌دار شد و با کمک یاران و همفکران خود این جنبش ادبی را به سرانجامی توفیق آمیز نزدیک کرد.

میر سید محمدعلی از طبقه‌ سادات اصفهان بود و در این شیوه‌ تازه، طریقه‌ محتشم را که در آغاز عهد صفویان تا حدی با شیوه‌ پیشینیان هم مربوط می‌شد بازآفرینی کرد. مشتاق با بازگشت به شیوه‌ پیشینیان تا حد معتدلی علاقه به صنایع بدیعی را هم که درعصر صائب از یاد رفته بود، از نو برانگیخت. او در شیوه‌ پیشینیان به طرز گویندگان عراق و فارس توجه داشت. گروه زیادی از شاعران همروزگار وی مانند آذر میرزا نصیر صباحی، هاتف، عاشق، صهبا با او ارتباط و دوستی و همراهی داشتند و مشتاق بر گردن برخی از آن‌ها حق استادی داشت. سال درگذشت مشتاق ۱۱۷۱ است.

نمونه‌ای از سرواد او را می‌خوانیم:

خوش آن گروه که در، بر رخ از جهان بستند / ز کائنات بریدند و با تو پیوستند

ز آن صنم خبر آن زاهدان کجا دارند / که خرقه پاره نکردند و سبحه نگسستند

به راز عشق کجا پی برند اهل خرد / مگر کنند فراموش آنچه دانستند

مخور به مرگ شهیدان کوی عشق افسوس / که دوستان حقیقی به دوست پیوستند

ز ساکنان خرابات پرس راز دو کون / نه زآن گروه که از بادهٔ ریا مستند

هزار گنج گهرریز هر قدم دارند / چه شد که راهروان فنا تهی‌دستند

بس این فراغت از خودگذشتگان رهت / که از جهان و در و هر چه هست وارستند

خوش آن کسان که نوازند زیردستان را / به شکر آنکه قوی‌پنجه و زبردستند

مجو تلافی بیداد از بتان کاین قوم / نمک زنند بر آن دل که از جفا خستند

جماعتی که کنند از ستم فغان مشتاق / نه عاشق اند که تهمت به خویشتن بستند

درست در همان سالی که افغان‌ها در تدارک حمله به اصفهان بودند (یعنی سال ۱۱۳۴)، لطفعلی بیک آذربیگدلی در این شهر زاده شد. او در عهد نادر و جانشینانش یک چند با دستگاه حکومت افشاریان مربوط بود؛ اما در اوایل عهد کریم خان‌زند، گوشه نشینی برگزید و در اصفهان با مشتاق و انجمن ادبی وی ارتباطی دوستانه پیدا کرد. آذر اصول شعر را بیش‌تر از مشتاق آموخته بود و اکثر اوقات خود را به مطالعه در آثار پیشینیان می‌گذراند. چامه‌ها و چکامه‌های او بیش‌تر بر شیوه‌ سرایندگان عصر سعدی و حافظ است. مثنوی یوسف و زلیخای آذر در برخی موارد از تأثیر سبک دوره‌ صائب هم بر کنار نمانده است.

آذر با هاتف اصفهانی و صباحی بیدگلی همدم بود. او واپسین سال‌های زندگانی را در قم سپری کرد و سرانجام به سال ۱۱۹۵ درگذشت. «تذکره‌ آتشکده» که شرح حال کوتاه و گلچینی از شعرهای۸۵۰ پارسی‌سرای در آن گرد آمده است، ارزنده‌ترین اثر اوست که ذوق شعری او را می‌‌نمایاند.

آذربیگدلی به سبب دقتی که در شناخت و گزینش سروده‌های شاعران داشته به آذر دیرپسند نام برآورده است. شعر زیر از اوست.

مرا عجز و تو را بیداد دادند / به هر کس هر چه باید داد، دادند

برهمن را وفا تعلیم کردند / صنم را بی‌وفایی یاد دادند

گران کردند گوش گل پس آنگه / به بلبل رخصت فریاد دادند

اگر مشتاق اصفهانی را پیشاهنگ سبک بازگشت به طریقه‌ پیشینیان بدانیم، سراینده و پزشک همشهری او سید احمد هاتف را باید در اوج این شیوه و شاخص‌ترین سخنور این دوره بشناسانیم که با ترجیع‌بند خود، نام و جاه شایگانی یافت.

هاتف در اصفهان زاده شد؛ اما نیاکان او که به سادات حسینی بازخوانده می‌شدند، از اردوباد نخجوان به این شهر کوچیده بودند. هاتف نوجوان، پزشکی، حکمت و ریاضی را نزد میرزا نصیر اصفهانی و شعرشناسی و ادب‌دانی را در بارگاه مشتاق فرا گرفت. در دیوان او قصایدی در ستایش این دو استاد دیده می‌شود.

پیشه‌ اصلی هاتف، پزشکی بود؛ کاری که هرگز دل بدان نداد و در سروده‌هایش نتوانست ناخشنودی خود را از این پیشه پنهان کند.

هاتف با آذر بیگدلی و صباحی بیدگلی دوستی نزدیک داشت و به همین دلیل، بخشی از زندگانی خود را در کاشان و در هم‌سخنی یاران یکدل گذرانید. در دیوان او اخوانیاتی (اشعار دوستانه) خطاب به این دو سخنور نامی دیده می‌شود. روزهای آخر عمر هاتف در شهر قم گذشت. درگذشت او هم به سال ۱۱۹۸ در همین شهر رخ داد.

شعر و فکر هاتف: سید احمد هاتف به دو زبان پارسی و تازی شعر می‌گفت. شعرشناسان گذشته در قصاید عربی او هم شیرینی و نمکی دیده‌اند. دیوان فارسی هاتف از نظر شمار، چندان درخور اعتنا نیست و در آن تعدادی قصیده – عموماً در منقبت و وصف- چند قطعه با مضمون‌های اخلاقی و اجتماعی و چند غزل که از لطف و شور و حال تهی نیست و دست‌آخر ترجیع بند نامی وی در کنار یکدیگر آمده‌اند. هاتف در غزل از سعدی و حافظ پیروی می‌کرد و البته به پای آن‌ها نمی‌رسید. چامه‌های او هم بر شیوه‌ استادان پیشین بود. در پاره‌ای موارد به نظر می‌رسد به توفیق‌هایی بالاتر از آن‌ها دست یافته است. مثلاً قصیده‌ طلوعیه‌ مشهور او با آغازینه:

سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا / عیان شد رشحه‌ خون از شکاف جوشن دارا

در ستایش علی بن ابی‌طالب که بر وزن قصیده‌ فرخی با مطلع:

برآمد قیر گون ابری ز روی نیلگون دریا / چو رای عاشقان گردان چو طبع بی‌دلان شیدا

سروده شده است و شهرت آن از شعر فرخی کم‌تر نیست. بعدها بسیاری از سخنوران، این قصیده‌ هاتف را خوانده و بر شیو‌ه وی رفته اند.

اگر شهرت عام برخی از اشعار یک سخنور را بتوان دلیل برتری وی به شمار آورد، باید بگوییم که هاتف در میان همالان خود از همه برتر است. برخی از سروادهای او – اعم از قطعه و قصیده – در ادبیّات فارسی شهرتی تام یافته‌اند؛ از آن جمله قطعه‌ زیبایی است با آغازینه زیر که بزرگ‌منشی و آزادگی روح سراینده را به خوبی نشان می‌دهد:

خار بدرودن به مژگان، خاره بشکستن به‌دست / سنگ خاییدن به دندان، کوه بُبریدن به چنگ

اما ترجیع‌بند هاتف که شاهکار سخنوری اوست، شعر گزیده و نغزی است که سخنور در سرودن آن به نمونه‌های پیشین و از آن جمله ترجیع‌بند سعدی و ترکیب‌بند جمال‌الدین عبدالرزاق نظر داشته است. با این حال حسن ترکیب و لطفی که در به کار بردن مضمون عشق عارفانه و دعوت به انصاف و دریادلی به کار گرفته، این شعر گرم و صمیمانه را در زمره‌ نامورترین اشعار مستقل زبان پارسی درآورده است. ترجیع‌بند هاتف مشتمل بر پنج بند است و در همه‌ بندهای آن از اقلیم عشق سخن می‌رود و با لحنی گرم و شورانگیز، آدمیان به گذشت و دریادلی و دگرپذیری و سرانجام توجه به حق به وجهی عارفانه دعوت می‌شوند. گویی هاتف در این دعوت، به تنگ نظری‌ها و دشمنی‌های زمانه‌ خود و خون‌ریزی‌های ناشی از اختلاف مذاهب نظر داشته است و راه چاره را در روی آوردن به خدا دیده و از دَیْر و کلیسا و بت‌خانه و از همه جا این ندا را شنیده است:

که یکی هست و هیج نیست جز او /  وحده لا اله الا هو

ابیاتی از بند نخست این شعر را در این‌جا بازگو می‌کنیم و دانش‌آموزان گرامی را به خواندن تمامی آن از دیوان شاعر فرامی‌خوانیم.

ای فدای تو هم دل و هم جان / وی نثار رَهَت، هم‌ این و هم‌ آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر / جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل / جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راهِ پرآسیب / درد عشقِ تو، دردِ بی‌درمان

بندگانیم؛ جان و دل بر کف / چشم بر حُکْم و گوش بر فرمان

گر سرِ صلح داری، اینک دل / ور سرِ جنگ داری، اینک جان

دوش، از شورِ عشق و جَذْبه‌ شوق / هر طرف می‌شتافتم حیران

آخِرِ کار، شوقِ دیدارم / سوی دیر مغان کشید عِنان

چشمِ بَد دور، خلوتی دیدم / روشن از نورِ حق، نه از نِیران

میرزا عبّاس، فرزند آقاموسی بسطامی، هر چند از نظر زمانی در عصر قاجاریان می زیست، از لحاظ طرز و شیوه‌ شاعری باید او را واپسین شاعر طرز هاتف و مشتاق دانست که در شیوه‌ غزل‌سرایی از سعدی و حافظ پیروی می‌کرد. وی به سال ۱۲۱۳ در آستانه‌های مقدس دیده به جهان گشود و بعد از آن که پدرش را در شانزده سالگی از دست داد، به ایران آمد و مدتی در ساری ماند. او از سواد و علم بهره‌ فراوانی نداشت؛ اما به مدد ذوق شاعرانه و انسی که با حافظ و سعدی پیدا کرده بود، بر رموز غزل‌پردازی دست یافت. ابتدا مسکین تخلّص می‌کرد؛ اما بعد تخلّص فروغی را برای خود برگزید. فروغی در خراسان با قاآنی، سراینده نامی آن عصر، آشنایی یافت و به همراه او راه تهران را در پیش گرفت. در زمان وزارت حاج میرزا آقاسی به آستانه‌های مقدس رفت و در بازگشت از این سفر به عرفان علاقه‌مند شد و در خط تصوف افتاد.

در دوره‌ ناصرالدین شاه توجه بیش‌تری به وی شد و سلطان صاحبقران هر ماه ساعتی چند وی را به حضور می‌پذیرفت و به سروده‌های او گوش فرامی‌داد. فروغی به ارتباط با دستگاه قاجاری اعتنای چندانی نداشت و زندگی را با درویشی و وارستگی می‌گذراند. وی به سال ۱۲۷۴ در سن ۶۱ سالگی آسمانی شد.

هنر فروغی، درغزل‌سرایی است و سرمشق کار او هم غزل‌های شیخ و خواجه‌ شیراز. گرچه در سخنش؛ ابداع و ابتکار چندانی به نظر نمی‌آید اما از روانی بیان و سوز و گداز عارفانه هم خالی نیست. تقلید او با چنان ظرافت و صمیمیتی همراه است که گویی برای خود شیوه‌ ویژه‌ای آفریده است. برخی از چکامه‌های او مانند آن‌چه در زیر می‌آید، به دلیل لطف بیان و شور و حال عارفانه نام برآورده‌اند.

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند / یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند / هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند / یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند / یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند / قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی / بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز / زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی / کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت / ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است / کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی / از دامگه خاک بر افلاک پریدند

روزگار قائم مقام فراهانی

نثر پارسی حتّی در اواخر دوره‌ خواجه رشیدالدین از دشوارنویسی و تکلّف کاملاً دور نشده بود که پریشان‌نویسی و سستی سبک روزگار صفویان گریبان‌گیر آن شد.

اندکی بعد، در عهد نادری در خراسان نویسندگانی چون میرزا مهدی‌خان استرآبادی منشی مخصوص نادرشاه، پیدا شدند و با نوشتن کتاب‌های پرتکلّف و دشواری چون دره‌ ‌نادره و جهان‌گشای نادری بر شیوه‌ وصاف الحضره رفتند و از مرزهای نثر فنی فارسی در اوج خود پاسداری کردند.

عوامانه شدن نثر و درآمیختن آن با الفاظ و تعبیرات تازی، سبک نویسندگی پارسی را در عصر قائم مقام به شدت زیر تأثیر داشت و زبان فارسی را به‌ویژه در قلمرو نوشته‌های تاریخی و دیوانی فاسد و بیمارگونه می‌کرد. آثار این فساد و بیمارگونگی تا اواخر دوره‌ قاجاری – یعنی زمان حکومت ناصرالدین شاه قاجار و آستانه‌ نهضت مشروطه – نیز در نثر فارسی آشکار بود.

پیشگامی قائم مقام: راست است که پایه‌ نثر ساده در ایران از اواخر عصر رشیدالدین فضل‌اللّه نهاده شد؛ اما نثر فنی هنوز بر پایه‌ تاریخ وصاف و با اندک تمایلی به گلستان سعدی تا دوره‌ قاجاریه ادامه داشت. در همان زمان، صاحب قلمی پیدا شد که با قوه‌ فصاحت و بلاغت و در پرتو استعداد و ذوق ادبی شگرف خود، سبک تازه‌ای در نویسندگی فارسی پدید آورد. این مرد، میرزا ابوالقاسم فراهانی بود که پس از مرگ پدرش، میرزا بزرگ، فتحعلی شاه قاجار به او لقب قائم مقام داد.

فراهانی در سال ۱۱۹۳ زاده شد. پدرش وزیر عباس میرزا نایب‌السلطنه بود و به همین دلیل او پس از دانش‌آموختگی به دربار شاهزاده‌ قاجاری رفت و آمد می‌کرد و در سفرهای جنگی با وی همراه بود. پس از چندی به پیشکاری شاهزاده رسید و در کارهای مربوط به معاهدات ایران و روس کوشش فراوان نمود. سرانجام میرزا ابوالقاسم به وزارت شاهزاده عبّاس میرزا گماشته شد و پس از مرگ او در زمان محمّدشاه هم در همین منصب ماند؛ اما چون محمّدشاه با وزیر پدر میانه‌ای نداشت، پس از کم‌تر از یک سال در سال ۱۲۵۱ فرمان داد تا او را خفه کردند.

قائم مقام شعر خوب می‌گفت و نثر نیکو می‌نوشت. در نثر او مایه‌ فراوانی از ذوق و حسن سلیقه دیده می‌شود. او ظاهرا ادامه دهنده‌ شیوه‌ سعدی در گلستان است.

مهم‌ترین نوشته‌های قائم مقام که بیش‌تر شامل نامه‌های اوست، در کتابی به نام منشآت گرد آمده است. سادگی، آشکارگی، کوتاه‌سخنی و پختگی از ویژگی‌های نثر اوست. این سبک نویسندگی که تا زمان قائم مقام پیشینه چندانی نداشت، هم به علّت استواری هم به دلیل جاه نویسنده آن مورد توجه و اقبال واقع شد و بعدها زمینه را برای انتقال به نثر ساده فراهم ساخت.

با این دگردیسی خجسته در نویسندگی فارسی به همت و ذوق قائم‌مقام زمینه بیش از پیش برای ساده‌نویسی فراهم شد. پاره‌ای از عواملی که به تحول نثر فارسی و رواج ساده‌نویسی پس از قائم‌مقام کمک می‌کرد، عبارت‌اند از:

– رواج صنعت چاپ و تأسیس و گسترش روزنامه‌نویسی؛

– گسترش سواد خواندن و نوشتن در میان مردم؛

– رفتن دانش‌آموزان و دانشجویان ایرانی به فرنگستان و آشنایی با پیشرفت‌های جهان نو؛

– بنیادنهادن مدرسه‌ دارالفنون با کوشش‌های وزیر دانش‌دوست عهد قاجاری، امیرکبیر؛

– رواج سفرنامه نویسی؛

– رواج و گسترش ترجمه از زبان‌های اروپایی.

مجموعه‌ این عوامل و تغییراتی که در دوره‌ حکومت قاجاری در زندگی و فکر مردم ایران پیدا شد، موجب گردید که کسانی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی، آگاهانه از شیوه‌ نویسندگی پیشینیان انتقاد و اسلوب‌های ساده‌نویسی غربی را در زبان فارسی پیشنهاد کنند. در آستانه‌ مشروطیت و هم‌زمان با دوره‌ بیداری با آثار و نوشته‌هایی روبه‌رو می‌شویم که ضمن برخورداری از خصلت اجتماعی و فرهنگی و تأثیری که در بیداری افکار مردم داشته‌اند، نمونه‌های بارز ساده‌نویسی نیز به‌شمار می‌آیند.

در این‌جا چند نمونه از آثار یاد شده را معرفی می‌کنیم.

نام کتابی است که جیمز موریه، نویسنده‌ انگلیسی به قصد انتقاد از ایرانیان روزگار قاجاری و برخی از آداب و رسوم آن زمان نوشته است. جیمز موریه اصلاً فرانسوی اما شهروند انگلیس بود و حدود شش سال در سمت منشیگری سفارت انگلیس در ایران به سر برد. او پس از بازگشت به انگلستان به سال ۱۲۳۹ هـ. (۱۸۲۳ میلادی) کتاب خود را در لندن منتشر کرد. این کتاب را که سرگذشت تخیّلی شخصی به‌نام حاجی بابا از اهالی اصفهان است، میرزا حبیب اصفهانی، یکی از ایرانیان روشن‌فکر و خوش قریحه‌ سده‌ سیزدهم هجری به فارسی روان و شیرین برگردانده است. بدون شک نثر روان و داستانی و دلپذیر کتاب حاجی‌بابا همچون درونمایه سرگرم کننده‌اش در توفیق و شهرت آن در میان خوانندگان فارسی زبان اثرگذار بوده است.

سفرنامه‌نویسی در اواخر عصر قائم مقام و در ایران روزگار قاجاری رواج یافت و زمینه را برای ساده‌نویسی فارسی فراهم آورد. یکی از انواع سفرنامه دراین عصر سفرنامه‌ خیالی است که با داستان‌پردازی درهم می‌آمیزد. از بین سفرنامه‌های خیالی کتاب مسالک المحسنین مقام و موقعیتی ممتاز یافته است و چون با زبانی پخته و نثری ساده نوشته شده، در میان کتاب‌های نوع خود به شهرت رسیده است.

موضوع این کتاب سفر رؤیایی گروهی است با تخصّص‌های گوناگون که گمارده می‌شوند به قلّه‌ دماوند فراروند. همه‌ ماجرای کتاب گفت‌وگوها و چاره‌اندیشی‌های همین گروه کوهنورد است. این کتاب تصویری از ایران عصر قاجاری را با نگاهی انتقادی و حسرت‌آمیز در برابر خواننده به تصویر می‌کشد. نویسنده آن عبدالرحیم تبریزی نامی به طالبوف است که در سال ۱۲۵۰ هـ. در تبریز زاده شد و در سال ۱۳۲۹ بدرود زندگی گفت. آثار بسیاری به نثر شیرین پارسی از او به یادگار مانده است. طالبوف از روشن‌اندیشان و آزادی‌خواهانی است که ضرورت دید علمی را در جامعه‌ عصر خود به استواری تمام مطرح کردند.

مسالک المحسنین به زبانی ساده و خودمانی نوشته شده است و در عین سادگی، بسیار زیبا و دل‌نشین به نظر می‌آید.

از میان مردان وطن‌خواهی که در آستانه‌ مشروطیت با دل‌سوزی تمام برای رهانش ایران از چنگال جهل و استبداد چاره‌اندیشی کردند، نام حاج زین‌العابدین مراغه‌ای برجستگی ویژه ای یافته است. حاج زین‌العابدین، تاجرزاده‌ توانگری از مردم آذربایجان بود که به اردوی آزادی‌خواهان و طرفداران اصلاحات پیوست. وی در سال ۱۲۵۵ به دنیا آمد و از کودکی به دبستان رفت و به آموزش پرداخت. مدتی را در تفلیس به سرآورد و سرانجام برای دفاع از آزادی و نبرد با خودکامگی به استانبول رفت. در آن سال‌ها که در داخل ایران امکان کنشگری‌های سیاسی و آزادی‌خواهانه فراهم نبود، اغلب روشن‌اندیشان و اصلاح‌طلبان در استانبول گرد هم می‌آمدند و از آن‌جا با نوشته‌ها و سروده‌های خود، طرفداران خویش را در داخل ایران هدایت می‌کردند.

مراغه‌ای در استانبول با روزنامه‌های فارسی زبان همکاری داشت و کتاب سیاحت‌نامه‌ ابراهیم بیک را – که رمان تاریخی خواندنی و شیرینی است – در همان شهر به قلم آورد. وی به سال ۱۳۲۸ هـ. یا اندک زمانی پس از آن در استانبول درگذشت. سیاحت‌نامه‌ ابراهیم بیک با شور و صمیمیت و لطفی که در زبان و بیان آن به‌کار رفته است، در میان آثار ادب عصر بیداری، جایگاهی ممتاز یافته و با آنکه از لحاظ زمان و مضمون با روزگار ما فاصله‌ بسیاری دارد، هنوز هم طراوت و شیرینی خود را برای خوانندگان زمانه ما از دست نداده است.

خاطره‌نویسی یا حسب حال یکی از انواع ادبی است که در ایران به معنای واقعی کلمه نمونه‌ چندانی ندارد و کتاب شرح زندگانی من عبداللّه مستوفی یکی از نمونه‌های کمیاب و خواندنی آن است. نویسنده‌ کتاب، عبدالله مستوفی از یک خاندان نژاده ایرانی بود و پدران او در دوره‌ قاجاریه به شغل دیوانی و منصب استیفا (امور مالی و به زبان امروز دارایی) داشتند و به این جهت مستوفی به‌عنوان لقب در خانواده‌ او مانده بود. وی مدتی از طرف وزارت خارجه‌ ایران در عهد مظفرالدین‌شاه، مأمور خدمت در پترزبورگ شد. پس از بازگشت به تهران و تدریس در مدرسه‌ سیاسی باز هم مدتی به کارهای دولتی سرگرم بود؛ اما چون از کارهای رجال دولتی انتقاد می‌کرد، او را کنار گذاشتند. وی پس از آن، مدتی با سید حسن مدرس در مخالفت با دولت رضاشاه هماهنگی داشت و در سال ۱۳۲۴ بازنشسته شد.

مستوفی از روزگار جوانی به نویسندگی علاقه‌مند بود و آثار قلمی چندی- اعم از ترجمه و نگارش – از خود به یادگار گذاشت که برتر و شیرین‌تر از همه کتاب شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره‌ قاجاریه است. هدف او از نوشتن این کتاب، تشریح اوضاع اجتماعی به‌ویژه روشن کردن جریان کارهای دولتی و اداری در ایام زندگانی خود بوده است.

شرح زندگانی من اثری است گرم و زنده از نوع خاطرات که در آن گوشه‌هایی از تاریخ اجتماعی ایران در روزگار نویسنده به روشنی تصویر شده است.

روزگار صایب

صفویان از میان جنبش‌های شیعی که از دوره‌ پیش آغاز شده بود، سر برآوردند و با احساس نوعی هویّت ملّی در قالب کیش تَشیّع که تا آن روز در اقلّیت و بی‌بهره از حکومت و قدرت بود، ثباتی نسبتاً دامنه‌دار در ایران زمین درگستردند. ایشان کیش تَشیّع را در ایران رسمیت بخشیدند و در ازای آن تا مدت‌ها از سوی باختر با امپراتوری بزرگ عثمانی و از شمال خاوری با ازبکان به نبردهایی دراز تن دردادند.

صفویان از آذربایجان برخاسته بودند و سرزمین نیاکانی آن‌ها اردبیل بود؛ بنابراین به زبان ترکی دلبسته بودند. توجه به زبان و ادب ترکی را امیر علیشیر نوایی از دوره‌ پیش تشویق کرده بود. با حضور دیندانان عربی زبان شیعه در حوزه‌های علمی، زبان عربی هم بار دیگر در کانون توجه نشست و ناهمواری‌های تازه‌ای در قلمرو زبان فارسی پدید آورد که بعدها موجب سستی و بیماری زبان مخصوصاً در قلمرو نثر شد.

شعر پارسی به‌ویژه پس از فروپاشی ایلخانان و هم‌زمان با عصر تیموریان از حوزه‌ تصرف سرایندگان باسواد و ادبدان بیرون آمد و در دسترس توده مردم قرار گرفت. این امر از آن جهت که شعر را به میان مردم برد و با مضمون‌ها و قلمروهای تازه‌ای آشنا کرد، حرکت سودمندی به شمار می‌آمد؛ اما از آن‌رو که افراد کم دانش و عامی به شعر روی آوردند و آن را از استواری و سلامت پیشین خود دور کردند، برای آینده‌ ادب پارسی زیان‌بار می‌نمود. مناطق عمده‌ رشد و پرورش زبان و ادب فارسی علاوه بر خراسان و آذربایجان، نواحی مرکزی ایران و کانون آن شهر اصفهان بود. از طرف دیگر، زبان فارسی در شبه‌قاره‌ هند جاه و پایگاهی به‌دست آورده بود و هند از نظر فرهنگی و ادبی بخشی از ایران به حساب می‌آمد، در دستگاه حکومتی هند، فارسی، زبان رسمی بود و با تشویق فرمانروایان این منطقه، نه فقط کتاب‌های گونه گونی در زمینه تاریخ و سرگذشت و واژه و ادب به پارسی نگارش یافت، بلکه فارسی‌سرایانی هم که از ایران به این بروبوم می‌آمدند، از نواخت و جایزه‌های نغزی بهره‌مند می‌شدند.

شاعرنوازی و ادب‌گرایی پادشاهان بابری هند با بی‌مهری شاهان صفوی به شعر و شاعری هم‌زمان شده بود. نمونه را وقتی محتشم کاشانی چامه‌ای به شیوه‌ پیشینیان در ستایش شاه تهماسب صفوی سرود، شاه گفت: «من راضی نیستم سرایندگان دهان به ستایش من بگشایند. بهتر است قصیده در شأن حضرت علی (ع) و امامان پاکدامن بگویند و جایزه‌ خود را نخست از ارواح مقدس ایشان و پس از آن از ما بخواهند. بنابراین، سرایندگانی که به نیّتی جز ستایش امامان و ترویج اندیشه‌های دینی به شعر نزدیک می‌شدند، در چشم و دل شاهان صفوی جاهی نداشتند. به همین دلیل، سخن‌پردازان با شوق و شور تمام راه دراز هند را پیش می‌گرفتند و از شهرهای بنام و ادب پرور آن سامان به ویژه دهلی – که به مراتب بهتر از اصفهان می‌توانست خرسندی ایشان را فراهم آورد – سر درمی‌آوردند.

باید گفت زبان و ادب پارسی از عصر صائب در عمل به دو شاخه‌ هندی و ایرانی بخش شد. بعدها هر کدام از این دو شاخه سیر دیگرسانی پیش گرفتند و آثاری متناسب با امکانات و زمینه‌های رشد و بالندگی خویش پدید آوردند.

زبان پارسی تا عصر حاکمیت استعماری انگلیس بر هند، در این سامان رواج روزافزون داشت و با ادامه‌ اشغال هند کم کم از رونق افتاد و به‌جای آن زبان‌های محلّی اردو و انگلیسی ترویج شد.

روی کار آمدن حکومت شیعه مذهب صفوی و علاقه ویژه‌ای که برخی از پادشاهان این خاندان – مانند شاه تهماسب – به احیای مفاخر و اندیشه‌های دینی از خود نشان می‌دادند، سبب شد که ادب و به‌ویژه شعر فارسی به قلمرو تازه‌ای راه برد؛ قلمرو آموزه‌های دینی و یادآوری پیشامدهای ناگواری که بر امامان شیعه گذشته بود.

در این دوره، قالب عمده‌ شعر هم‌چنان غزل است و موضوع آن سخن دل و وارون عصر مولانا و حافظ، بار دیگر خود شاعر و آرزوهای او در مرکز توجه قرار گرفته است. مضمون غزل عموماً عشق و بایسته های آن است؛ آن هم نه عشق به خدا و معشوق برتر. ویژگی‌های کلی سبک عصر صائب را در محورهای زیر می‌توان خلاصه کرد:

۱- فزونی تعبیرات و مفاهیمی که در آن دو حس یا به هم درمی‌آمیزند یا به‌جای یک‌دیگربه کار می‌روند. این گونه تعبیرها در فارسی امروز هم کاربرد دارند؛ مثلاً وقتی می‌گوییم: سخن شیرین یا چهره بانمک، شیرینی که مربوط به حس چشایی است، به سخن که شنیدنی است پیوند خورده یا زیبایی چهره که دیدنی است با تعبیر بانمک که مربوط به حس چشایی است، تصویر شده است.

۲- جان بخشی به مفاهیم و اشیای بی‌جان که در واقع نوعی خیال پردازی شاعرانه است و به دوره‌ خاصی هم تعلّق ندارد؛ اما در شعر عصر صائب استفاده از آن فزونی می‌گیرد. مثلاً وقتی صائب می‌گوید:

برای راه و صحرا که بی‌جان است، نبض و سینه تصوّر شده که ویژه جانوران است.

۳- استفاده از ضرب ‌المثل و تشبیه تمثیل، عموماً در مصرع دوم بیت به نحوی که با معنای مصرع نخست در موازنه قرار می‌گیرد؛ مثل این بیت صائب (اسلوب معادله یا دستان‌زنی هنری):

۴- استفاده از زبان و الفاظ محاوره که پیش از آن کم‌تر در گستره شعر رواج داشت؛ مثل کلمه‌ بخیه، دندان‌نما و هرزه گردی در بیت زیر از کلیم همدانی:

۵- توجه به تجربیات ساده و روزمره‌ زندگی؛ مثل این بیت صائب که خود متضمن استفاده از نوعی تمثیل نیز است:

۶- رواج نوعی حکمت واستدلال عامیانه که حاصل روی‌گردانی از تجربیات عقلی و تفکّر فلسفی سالم است و در نهایت، رسیدن به نوعی تقدیرگرایی و تسلیم در برابر پیشامدها؛ مانند این بیت از واعظ قزوینی:

۷- خیال پردازی‌های شگفت و بی‌پیشینه که از تکاپو برای یافتن مضمون‌های تازه و دور از ذهن و دخل و تصرف در دلالت‌های معمولی زبان ناشی می‌شود و در نهایت، فهم شعر را برای خواننده اندکی دشوار می‌سازد؛ مثلا وقتی صائب می‌خواهد بی‌تابی زیاده از حد خود را نشان بدهد، می‌گوید:

یعنی بی‌تابی من چنان است که اگر نامم را بر نگین انگشتری حک کنند، آن را مثل سنگ فلاخن از جایی به جایی پرتاب می‌کند.

به درستی نمی دانیم که شمس‌الدین (یا کمال‌الدین) محمد بافقی، شاعر نازک‌دل و پراحساس سده‌ دهم هجری، به چه مناسبت نام وحشی را برای خود برگزیده است. در حقیقت، از اوایل زندگی او اطلاع چندانی در دست نداریم و همین‌قدر می‌دانیم که در میانه‌ نیمه‌ نخست سده‌ دهم هجری در دهکده بافق (بر سر راه یزد به کرمان) زاده شد. او در اوایل عمر یک چند در کاشان به مکتب‌داری پرداخت. پس از مدتی به یزد آمد و در همان‌جا به شاعری و ستایش فرمانروایان آن بروبوم سرگرم شد تا این که در سال ۹۹۱ هـ. در همان شهر سر بر خاک نهاد.

وحشی مردی پاکباز، وارسته، حساس، قانع و بلندهمت بود. در روزگار وی هنوز مثنوی‌سرایی به سبک نظامی از رونق نیفتاده بود؛ از این‌رو دو مثنوی شیرین به نام‌های خلد برین و ناظر و منظور همسان نظامی پرداخت و قصایدی هم در ستایش شاه تهماسب و فرمانداران و امیران یزد به شیوه‌ پیشینیان سرود. بیش‌ترین آوازه شاعری وحشی را باید در گرو چکامه‌های او دانست که تجربه‌ عشق واقعی را در خود بازمی‌تاباند.

از همه‌ این‌ها گذشته، مثنوی ناتمامی به نام فرهاد و شیرین از او مانده است که بعدها وصال شیرازی آن را با استادی کم‌مانندی به فرجام رسانده است.

نمونه‌ای از شعر وحشی بافقی:

سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
سعید جعفری
دبیرستان
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی

پیش از این دیدیم که شعر پارسی در عصر صائب از کوچه و بازار سر درآورد و نزد پیشه‌وران و بازاریان رواج یافت. کمال‌الدین محتشم کاشانی از جمله بازاریانی بود که به شاعری روی آورد. او در کاشان به شغل پارچه فروشی سرگرم بود و به شعر علاقه‌ای داشت. چنان که دیدیم، مدیحه‌ای که همزمان با تاجگذاری شاه تهماسب به دربار او فرستاد، سلطان شریعتمدار صفوی را واداشت تا سرایندگان را به ترک مدیحه‌سرایی توصیه کند و آنان را به نظم مراثی و مناقب امامان شیعه برانگیزاند. محتشم خود از کسانی بود که به توصیه‌ شاه تهماسب به سرواد دینی روی آورد و با سرودن سوگ‌سروده مشهور به دوازده بند درباره‌ واقعه‌ کربلا در مرثیه‌سرایی به جایگاه والایی دست یافت. این جایگاه پس از گذشت نزدیک به چهار قرن از عمر ادب شیعه هم‌چنان زیر نفوذ او باقی است. بیت‌هایی از نخستین بند این سوگ‌سروده را که اغلب ما بارها در محرم شنیده و بر پرده‌های سوگواری دیده‌ایم، با هم می‌خوانیم.

شهرت و آوازه‌ بی‌مانند و تأثیر و قبول کم‌نظیری که این ترکیب‌بند در ادب پس از دوران صفوی به‌دست آورد، سبب شد که همچون بسیاری از سروادهای نام آور و نغز، مورد استقبال و روسرایی قرار گیرد و سخن‌پردازان صاحب ذوقی مانند صباحی بیدگلی، وصال شیرازی و میرزا محمود فدایی مازندرانی در پیروی از سبک آن کوشش ورزند.

سرایندگی محتشم دو رویه دارد که رویه‌ دوم آن را باید سوگ‌سروده و به‌طورکلّی شعر دینی دانست. در اصل، او شاعری قصیده‌پرداز و مدیحه‌سرا ست. مجموعه غزلیّاتی به‌نام جلالیه نیز از او بر جای مانده که زمینه‌ اصلی آن عشق است.

میرزا ابوطالب کلیم که بعدها به طالبا معروف شد، در حدود سال ۹۹۰ هـ. در همدان زاده شد؛ اما چون مدتی در کاشان اقامت داشت، «کاشانی» هم خوانده شده است. وی علاوه بر کاشان، زمانی را در شیراز به سر آورد و در همان‌جا با مقدّمات علوم آشنایی پیدا کرد. در عهد جهانگیر به هند رفت و بعدها نزد شاه جهان، لقب ملک‌الشعرایی یافت.

کلیم در اواخر عمر گماشته شد تا کشورگشایی‌های شاه جهان را به نظم کشد و با اجازه‌ پادشاه در کشمیر اقامت گزید و سرانجام در سال ۱۰۶۱هـ. درگذشت. شهرت کلیم بیش‌تر به چکامه‌های اوست. ابداع معانی و خیال‌های رنگین به غزل کلیم لطف ویژه‌ای بخشیده است. ضرب المثل‌ها و الفاظ محاوره که زبان غزل این دوره را به افق خیال عامه نزدیک کرده، در سخن او برجستگی زیادی یافته است. به کاربردن واژه‌های هندی، آن‌جا که از ذکر حرفه‌ها و گل‌ها و گیاهان ناگزیر بوده، شعر و غزل کلیم را در میان هُمالانش برجسته ساخته است. کلیم را به سبب مضمون‌های نوی بی‌شماری که در اشعار خویش به کار گرفته است، خلاق‌المعانی ثانی برنامیده‌اند. در این‌جا یکی از پرآوازه‌‌ترین سروده‌هایش را که برخی از ابیات آن امروز هم ورد زبان ادبدانان است، با هم می‌خوانیم.

زمانی که میرزا محمدعلی صائب به سال ۱۰۱۶ در اصفهان دیده به جهان می‌گشود، ده سالی می‌شد که شاه عباس بزرگ این شهر را به پایتختی خود برگزیده بود. در این سال‌ها هم شاه عباس در اوج اعتبار و قدرت بود و هم شهر اصفهان به مرکز سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بس درخشانی تبدیل شده بود.

پدر صائب، میرزا عبدالرحیم تبریزی، از بازرگانان شهر تبریز بود که در نخستین سال‌های رونق اصفهان به سودای بازرگانی، رخت به آن شهر کشیده بود و در محلّه‌ عباس‌آباد از کدخدایان معتبر و معتمد به حساب می‌آمد. صائب در همان سال‌های پررونق در این شهر افسانه‌ای به تحصیل کمالات، به‌ویژه خط و شعر و ادب، پرداخت. در همین روزگار جوانی بود که به مکّه و مشهد هم سفر کرد.

میرزا محمدعلی که بعدها به صائب و صائبا شهرت یافت، در آغاز به شغل پدری روی آورد؛ امّا هیج‌گاه نتوانست با سوداگری، نیازهای ذوقی و عاطفی خود را برآورد؛ از این رو به هوای دادوستد یا گردش راه دیار هند در پیش گرفت. پیش از این گفتیم که در آن زمان، هند سرزمین معهود شاعران و رؤیای شیرین اهل ذوق و ادب بود.

صائب بر سر راه خود چندی در کابل نزد ظفرخان احسن، فرماندار آن دیار که خود اهل شعر و ادب بود، به سر آورد و در این مدت وی را به شدت شیفته‌ خویش ساخت. وی از کابل به عزم درگاه شاه جهان بیرون آمد و صائب را در برهان پور دکن به حضور وی شناساند. صائب پس از هفت سال به سفر خود پایان داد و به میهن بازگشت و در اصفهان به‌حضور شاه عبّاس دوم رسید. در خدمت او عنوان سخن‌سالاری (ملک‌الشعرا) یافت و تا پایان عهد آن پادشاه و آغاز روی کار آمدن شاه سلیمان زیست. در این مدت، محضرش در اصفهان، محفل انس ادبدانان و محل آمد و شد سخنوران و دوستداران شعر پارسی بود. دو سه سال آخر عمر صائب در گوشه گیری و فراغت گذشت و دوستداران وی از همه جا به دیدارش می‌شتافتند. سرنجام وی به سال ۱۰۸۶ هـ. درگذشت و در باغی که اکنون به «قبر آقا» نام برآورده است، به خاک سپرده شد.

آثار و طرز شاعری صائب: محمدعلی صائب یکی از پرکارترین سرایندگان عصر خویش است. مجموع بیت‌هایش را تا دویست هزار و بیش‌تر نوشته‌اند؛ اما آن‌چه باقی مانده از نصف این هم کم‌تر است. اشعار او عموما مثنوی، قصیده و غزل است. مثنوی‌هایی با عنوان قندهارنامه و محمود و ایاز دارد و چند قصیده در مدح شاهان و منقبت امامان شیعه. شاهکار صائب، غزل‌های فارسی اوست که آمیخته‌ای از عرفان و حکمت و معنی آفرینی‌اند. برخی از ابیات این غزل‌ها شاهکار ذوق و اندیشه است و بسیاری از آن‌ها چون مثل سایر نزد عامه زبانزد شده است. صائب خداوندگار مضمون‌های تازه هم است و در این میدان هیچ گاه به تنگنا نمی‌افتد.

درک همه‌ مضمون‌های شعر صائب شاید در نگاه نخست برای همگان آسان نباشد؛ اما این دشواری بیش از آن که ناشی از پیچیدگی فکر و دشواری تعبیرات شاعر باشد، به تازگی مضمون و تصاویر شاعرانه او مربوط است. غزلی از دیوان صائب را در این‌جا با هم می‌خوانیم.

قلمرو زبانی: شد: گشت / اعتبار: ارج، ارزش / چون: مانند / قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن / چشم اعتبار: اضافه همراهی / از چشم افتادن: کنایه از بی ارزش شدن / چون نگاه آشنا: تشبیه

بازگردانی: روزگاری گشته است که من بی ارزش شده ام و  یار هیچ میلی به سوی من ندارد.

پیام: بی ارزش شدن

قلمرو زبانی: مزار: زیارتگاه / رغبت: میل / قلمرو ادبی: دست رغبت: اضافه همراهی / درست دراز کردن: کنایه از چنگ زدن / چون گل پژمرده: تشبیه

بازگردانی: مدتی است که هیچ کس میلی به من ندارد و مانند گلی شده ام که روی زیارگاه‌‌ها یا گورها پژمرده است.

پیام: بی ارزش شدن

قلمرو زبانی: افتاده‌ام: شده ام / قلمرو ادبی: چون گرداب: تشبیه / نبض موجم: تشبیه؛ جانبخشی

بازگردانی: من مانند گردابم که در سرگشتگی هیچ اختیاری ندارم. من مانند موجم و پیوسته در حرکت ام و بی قرار.

پیام: بی اختیاری و بی قراری

قلمرو زبانی: عقده: گره / قلمرو ادبی: عقده‌ای باز کردن: کنایه از «حل کردن» / چون دست چنار: تشبیه / چمن: مجاز از باغ

بازگردانی: من هرگز مشکلات کسی را حل نکرده ام و همانند دست چنارم که در این جهان هیچ کاری برای دیگران انجام نداده ام.

پیام: نرساندن خیر به دیگران

قلمرو زبانی: گوهر: جواهر / قلمرو ادبی: همچو گوهر: تشبیه / ابر نوبهار: استعاره از خود سخنور زمانی که اشک می‌بارید و عاشق بود / واج آرایی «گ» / مژگان: مجاز از وجود

بازگردانی: اگر مانند جواهر دلم از سنگ شود بعید نیست؛ زیرا از عشق دور افتاده‌ام و دیگر اشک از چشمانم روان نمی‌شود.

پیام: دور بودن از عشق

در آن هنگام که صائب تبریزی پس از دریافت لقب سخن‌سالاری از شاه عبّاس دوم دوران اوج شاعری خود را در اصفهان پشت‌ سر می‌گذاشت، در عظیم آباد هند به سال ۱۰۵۴ هـ. کودکی دیده به جهان گشود که او را عبدالقادر نام نهادند.

عبدالقادر که بعدها با تخلّص «بیدل» نام برآورد، در خدمت یکی از شاهزادگان آن روزگار به خدمت نویسندگی سرگرم شد و در همان زمان شعر هم می‌گفت. چون شاهزاده از وی خواست که او را در قصیده‌ای بستاید، از این کار سر باززد و از خدمت دستگاه او کناره گرفت. یک چند در شهرهای هند به گردش پرداخت و سرانجام از حدود سال ۱۰۹۶ در دهلی رخت افکند.

بیدل پس از آن؛ زندگی آرام و بی‌حادثه‌ای را به آزادگی و قناعت به سر آورد. خانه‌اش در شاه جهان آباد محل آمدوشد ادب‌شناسان و دوستداران سخن پارسی بود. تا این که به سال ۱۱۳۳ در سن هفتاد و نه سالگی بدرود زندگی گفت.

آثار و سبک شاعری بیدل: آثار بیدل بسیار پرحجم است و انواعی چند از نظم و نثر را دربر می‌گیرد. از آثار منثور او نکات و مراسلات معروف است و از مثنوی‌هایش عرفات و محیط اعظم؛ اما بیش‌ترین شهرت بیدل در قلمرو فرهنگ فارسی – چه در هند و افغانستان و تاجیکستان و چه در ایران – در گرو دیوان اشعار به ویژه غزل‌های خیال‌انگیز و پرمضمون اوست که در خیال‌بندی و نازکی اندیشه‌های شاعرانه و به‌ کار بردن مضمون‌های بدیع و گاهی دور از ذهن، شگفتی آفرین است. شعر او به‌ویژه غزل‌ها و مثنوی‌هایش، رنگ عرفانی تندی دارد که در پاره‌ای موارد کمی رنگ فلسفی به خود می‌گیرد. ویژگی عمده‌ شعر بیدل، مضمون‌های پیچیده، استعاره‌های رنگین و خیال‌انگیز و سرشار از ابهام و تخیل‌های رمزآمیز شاعرانه است. روی‌هم رفته، اگر صائب را پهلوان شاعران سبک هندی در داخل ایران بدانیم بیدل را می‌توان شهسوار سخن پارسی در قلمرو این زبان در خارج از ایران دانست.

باید گفت که همه‌ آثار بیدل یکدست و حاوی ویژگی‌هایی که برشمردیم، نیستند. بسیاری از سروده‌های بیدل ساده و آسان فهم و عاری از پیجیدگی ویژه‌ ذهن و زبان اوست؛ مثل این غزل:

روزگار خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی

مغولان با همه‌ تباهکاری‌ها و ویرانگری‌های خود، نتوانستند خویش را از زبان فارسی بی‌نیاز ببینند. ایشان نیز همچون کشورگشایان غزنوی و سلجوقی در عمل از جولان زبان فارسی پیشگیری نتوانستند کرد؛ از این‌رو در بحبوحه‌ خون‌ریزی‌های مغولان و تاخت و تاز‌های بی‌رحمانه‌ تیمور در همه‌ شهرها و مراکز فرهنگی واقع در مسیر این تازشگران، کتاب‌هایی به‌ویژه در زمینه‌ تاریخ نگارش یافت. تاریخ‌نویسی در عصر فرمانروایی مغولان و تیمور به دو دلیل عمده رونق گرفت؛ نخست این که مغولان و تیموریان به‌ویژه خود تیمور به ثبت و ضبط رخدادها و کشورگشایی‌ها و حفظ نام و آوازه‌ خویش بسیار علاقه‌مند بودند و به همین دلیل، تاریخ‌نگاران را حمایت و تشویق می‌کردند. دیگر آنکه برخی از فرزانگان ایرانی از بیم آن‌که مبادا ارزش‌های فرهنگی و تاریخی ایرانیان دستخوش نابودی شود و هم برای آن که تیره‌بختی این ملت در اوراق تاریخ به ثبت رسد، به نگارش جریان رویدادهای گذشته و حال دست می‌یازیدند و از رغبت ایلخانان به نام‌جویی سود می‌بردند.

در عصر خواجه رشیدالدین همان شیوه‌های نویسندگی دوره‌های پیش ادامه یافت. نویسندگان دشوارنویس از به کار بردن واژه‌های ترکی که در اثر حضور و حکومت بیگانگان در فرهنگ و تاریخ ایران رو به فزونی بود، روی‌گردان نبودند؛ بنابراین میزان بهره‌گیری از واژه‌های ترکی که از دوره‌ پیش آغاز شده بود، افزود. البته وجود پاره‌ای واژه‌های ترکی در زبان پارسی نمی‌توانست فارسی‌زبانان را با مشکل بزرگی روبه‌رو سازد؛ به خصوص که بیش‌تر این واژه‌ها بعدها فراموش شد و از قلمرو زبان پارسی رخت بربست.

اثرگذاری زبان عربی به مراتب بیش‌تر از این بود؛ زیرا واژگان و تعبیرات زیادی از عربی به فارسی راه می‌یافت و ساختمان دستوری این زبان هم کمابیش بر زبان پارسی أثر می‌گذاشت. به‌ویژه در دوره‌ صفویان که بر اثر کشمکش شدید میان حکومت شیعه مذهب صفوی با دولت سنّی عثمانی بسیاری از دیندانان شیعه از مراکز متعدد – جبل عامل لبنان و شام و عتبات (شهرهای نجف، کاظمین، کربلا و سامرا) – وادار به مهاجرت به ایران شدند و بیش‌تر آن‌ها هم در اصفهان – پایتخت شاهان صفوی – جای گرفتند، موجی از عربی‌مابی بالید.

با این همه اثر ناخوشایند زبان ترکی و عربی در پارسی بلافاصله ظاهر نشد و در قلم و زبان همه‌ نویسندگان نیز یکسان نبود. چنان که در عصر خواجه رشیدالدین، کتاب‌های ساناسان و نسبتاً استواری در زمینه‌های گوناگون پدید آمد و میراث گران‌بهای زبان و ادب پارسی را مایه‌ورتر ساخت.

از میان خاندان جوینی، علاءالدّین عطاملک جوینی به دلیل نگارش تاریخ جهان‌گشا در ادب ایران امتیاز شایانی به دست آورده است.

عطاملک به سال ۶۲۳ هـ. در اوج ویرانگری‌های قوم مغول زاده شد وبه دلیل آن که پدرش، بهاء‌الدین محمد از دولتمردان بانفوذ دستگاه بود، از نوجوانی به کارهای دیوانی پرداخت و به جمع نزدیکان امیر ارغون درآمد و در سفرهای فراوانی همراه او بود. او در این سفرها اطّلاعات زیادی درباره‌ مغولان و سرگذشت و کارهای چنگیز و جانشینانش گرد آورد و آنها را دستمایه کتاب خود کرد.

عطاملک در سال ۶۸۱هـ. درگذشت. مهم‌ترین اثر تاریخی و ادبی او همان تاریخ جهان‌گشاست در شرح پیدایی چنگیزخان و احوال کشورگشایی‌های او و تاریخ خوارزمشاهیان و فتح قلعه‌های اسماعیلیّه و حکومت جانشینان حسن صبّاح.

نثر جهان‌گشا دشوار و در همان مسیر کلّی نثر فنی فارسی در سده‌ هفتم هجری است و در آن واژگان عربی و مغولی فراوانی به کار رفته است. البته جوینی در عین کاربرد صنایع ادبی از معنا و محتوا نیز غافل نمانده است. کتاب او روی‌هم رفته در زمره‌ بهترین متون تاریخی بازمانده از عصر مغول و از جمله کتاب‌های ارزنده نثر فارسی شمرده می‌شود.

یکی از چهره‌های علمی و سیاستمدار در روزگار ایلخانان، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی است که تا مرحله‌ وزارت نیز پیش رفت. او در زمان زمامداری‌اش در عصر غازان‌خان و اولجایتو کار‌های فرهنگی و عمرانی بسیاری انجام داد؛ از آن جمله بنیانگذاری مجموعه‌ علمی – فرهنگی رَبْع رشیدی در تبریز.

خواجه در آغاز حکومت ابوسعید بهادر هم در سمت خود ماند تا این‌که بر اثر دمیدن برخی از دولتمردان و بداندیشی دسته‌ای از امیران مغول با وی، سرانجام در سال ۷۱۸ هـ. به فرمان ایلخان مغول کشته شد.

از خواجه رشیدالدین افزون بر بنیادها و آموزشگاه‌های فرهنگی، آثار و نوشته‌های زیادی بر جای مانده است که مهم‌ترین آن‌ها جامع‌التّواریخ است که نگارش آن در سال۷۱۰ هجری به پایان رسید.

این کتاب با نثری پخته و عالمانه نوشته شده و اگر از پاره‌ای واژگان ترکی و مغولی که در روزگار او در دستگاه اداری مغولان رایج بوده است، بگذریم، نثر خواجه به سبب سادگی و استواری آن شایان و از نمونه‌های سالم نویسندگی در سده‌ هشتم هجری است و برای تاریخ‌نویسان بعدی سرمشق به‌حساب می‌آمده است. خواجه بهتر از هر نویسنده‌ای توانسته است اوضاع اجتماعی، باورها و رفتار زمانه خود را در کتاب خویش باز بتاباند.

درس سوم: مثل آیینه

در زندگی مطالعه دل غنیمت است / خواهی بخوان و خواه نخوان ما نوشته ایم  (عبدالقادر بیدل)

قلمرو زبانی: یکدل: صمیمی / قلمرو ادبی: برگ‌های غنچه را سر به هم آورده دیدم: استعاره، جانبخشی

بازگردانی: گلبرگ‌های جمع شده غنچه را  که دیدم، به یاد دوستان یکدلم افتادم.

پیام: به یاد آوردن دوستان یکدل

آموزه ۳: مثل آیینه

متن های تعلیمی، با هدف آموزش و اندرز، نوشته شده اند، از این رو ، خواننده باید آهنگ و لحن متناسب با فضای تعلیمی را رعایت کند. در لحن تعلیمی، خواننده با حفظ روحیه نیکا ندیشی و خیرخواهی، نرمی و ملایمت در گفتار راب ه کار م یگیرد. حفظ آرامش ون رم گفتاری، بر تأثیر کلام اندرزی می‌افزاید، البته گاهی اندرز و تعلیم با زنهار و پرهیز، همراه است و نباید آن را با لحن دستوری و فرمان، یکی دانست.

آموزه یکم: آفرینش همه تنبیه خداوند دل است

آرامگاه سعدی
آرامگاه سعدی

قلمرو زبانی: دیده: چشم / قلمرو ادبی: قافیه: زیبای، آوای / واج‌آرایی: «ن» / ردیف: تو را / واژه‌آرایی: تو

بازگردانی: چشمی نیست که چهره زیبای تو را نبیند. گوشی نیست که صدای تو را نشنود.

پیام: اقرار همگان به وجود خدا

قلمرو زبانی: بامداد: صبح / لیل: شب / نهار: روز / بُوَد: می باشد (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو) / صحرا: دشت / قلمرو ادبی: قالب: قصیده / قافیه: نهار، بهار / جناس: نهار، بهار / لیل، نهار: تضاد

بازگردانی: صبح زود که درازای شب و روز برابر است، رفتن به دشت و تماشای گل‌های بهاری شادی بخش است.

پیام:

قلمرو زبانی: تنبیه: آگاهی، هشیار ساختن / خداوند: صاحب / خداوند دل: انسان صاحب ذوق و عارف / قلمرو ادبی: دل: مجاز از احساس / واژه‌آرایی (تکرار): ندارد، خداوند

بازگردانی: همه پدیده‌های آفرینش برای آگاه کردن انسان‌ها ست. اگر کسی وجود خدا را رد کند و به او ایمان نیاورد، ذوق و احساسی ندارد.

پیام: لزوم ایمان آوردن به خدا

قلمرو زبانی: عجب: شگفت / نقش: نقاشی / فکرت: فکر / قلمرو ادبی: در و دیوار وجود: اضافه استعاری / نقش بر دیوار بودن: کنایه از جان نداشتن / تکرار: دیوار / بر، در؛ در، هر: جناس / نقش: پدیده های هستی

بازگردانی: هر کسی که با این همه پدیده‌های شگفت هستی به آفریننده آن‌ها فکر نکند، مانند مرده ای است که روح ندارد.

پیام: پدیده های هستی نشانه خداست

قلمرو زبانی: تسبیح: ستایش / مستمع: شنونده / اسرار: ج سرّ، رازها / قلمرو ادبی: تناسب: کوه، دریا، درختان / کوه و دریا و درختان: مجاز از همه هستی / کوه … در تسبیح‌اند: جانبخشی / تلمیح به آیه قرآن

بازگردانی: همه هستی در حال نیایش خداوندند، اما هر شنونده‌ای این رازها درک نمی کند و صدای ستایش ایشان را نمی‌شنود.

پیام: همه هستی خدا را می ستاید

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / آخِر: سرانجام / خفته: خوابیده / جهالت: نادانی / قلمرو ادبی: مرغان سحر می‌گویند: جانبخشی  / خفته: کنایه از ناآگاه / سر برداشتن: کنایه از بیدار شدن / خواب جهالت: اضافه تشبیهی / سحر، سر: جناس

بازگردانی: آیا خبر داری که پرندگان سحری می‌گویند: ای انسان نادان، از بی‌خبری و نادانی بیدار شو.

پیام: باید سر از خواب ناآگاهی برداشت

قلمرو زبانی: غفلت: ناآگاهی / حیف: دریغ / حذف فعل «داری» در مصراع نخست و «است» در مصراع دوم / قلمرو ادبی: پرسش انکاری / چو بنفشه: تشبیه / جناس ناهمسان: سر، در / چو بنفشه، سر غفلت در پیش؛ نرگس بیدار: جانبخشی / سر در پیش داشتن: کنایه از دنبال گرفتن / سر، در: جناس/ خواب، بیدار: تضاد

بازگردانی: تا کی می‌خواهی مانند گل بنفشه در غفلت و نادانی به سر ببری؟‌ حیف است که تو بی‌خبر و غافل باشی و گل نرگس بیدار و آگاه باشد.

پیام: سر از خواب غفلت بردار

قلمرو زبانی: که: چه کسی / الوان: رنگارنگ / گل صدبرگ: گونه ای گل / قلمرو ادبی: چوب: مجاز از درخت / جناس: که (۱- چه کسی ۲- حرف پیوند) / پرسش انکاری / گل، خار: تضاد

بازگردانی: چه کسی جز خداوند می‌تواند از درخت،‌ میوه‌های رنگارنگ و از خار، گل‌های سرخ و زیبا برویاند.

پیام: توانمندی خدا

قلمرو زبانی: عنب: انگور / زرین: طلایی / عاجز: ناتوان / حقه: ظرف کوچک / قلمرو ادبی: حقه یاقوت انار: بود، نبود / یاقوت: استعاره از دانه انار

بازگردانی: عقل از زیبایی خوشه طلایی انگور سرگشته می شود. انسان نمی تواند زیبایی دانه‌های انار را که مانند یاقوتی در کاسه انار است،‌ درک می‌کند.

پیام: ناتوانی عقل و فهم

قلمرو زبانی: تقدیر: سرنوشت (اینجا فرمان) / مسخّر کردن: رام کردن / لیل: شب / نهار: روز / قلمرو ادبی: لیل، نهار: تضاد / مسخر کردن: کنایه از فرمانبردار کردن

بازگردانی: خداوند پاک و بی‌عیب با فرمان خودش، تمام پدیده‌ها و موجودات را (ماه و خورشید و شب و روز) را فرمانبردار خود کرده است.

پیام: هستی فرمانبردار خداست

قلمرو زبانی: اندر: در / کرم: بخشندگی / رحمت: مهربانی / قلمرو ادبی:

بازگردانی: همه مردم تا روز قیامت درباره‌ بخشش و مهربانی خداوند سخن می‌گویند؛ اما باز هم یکی از هزاران لطف و مهر خداوند گفته نمی‌شود.

پیام: کرم و رحمت خدا

قلمرو زبانی: بارخدا: خدای آفریننده / اِنعام: بخشش، نعمت دادن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: پروردگارا، نعمت‌های تو شمارش ناپذیر است و هیچ انسان شکر‌گزاری نمی‌تواند شکر نعمت‌های بی‌کران تو را به جای آورد.

پیام: ناتوانی در شکرگزاری

قلمرو زبانی: گوی: توپ / رفتار: روش / سعادت: خوشبختی / منزل: مقصد / قلمرو ادبی: گوی بردن: کنایه از پیروز شدن / گوی سعادت: اضافه تشبیهی

بازگردانی: ای سعدی، انسان‌های درست‌ کردار به خوشبختی می‌رسند؛ بنابراین تو هم انسانی صادق و راستگو باش، زیرا انسان بدرفتار به هدفش نمی‌رسد.

پیام: وجوب راست‌کرداری

saeedjafari
jafarisaeed

– کوه و دریا و درخــتان، همه در تسبیح ‌اند / نه همه مستمعی، فهم کند این اَســــــرار

– پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک سبب خوشبختی و آرامش ما می‌شود و دروغ باعث شکست و ناکامی.

عقل، حیران شود از خوشۀ زرّین عِنَب / فهم عاجز شود از حُقّۀ یاقوت انار

کوه و دریا و درختان، همه در تسبیح اند / نه همه مستمعی، فهم کنند این اَسرار

۱- درباره پیام این درس با هم گفت وگو کنید.۱- پدیده ها نشانه وجود خداست. ۲- هستی خداوند را می ستاید. ۳- آدمی باید از خواب ناآگاهی بیدار شود ۴- خداوند از هر آلودگی پاک است.

۲- جلوه هایی از زیبایی منطقه و محلّ زندگی خود را ذکر کنید و درباره عبرت آموزی آنها بحث کنید. – به اختیار دانش آموزان

گاهی تغییر در یک صدا (مصوّت) موجب تغییر معنای یک واژه می‌شود. به عنوان نمونه، واژه «اِنعام» به معنی بخشش و واژه «اَنعام» به معنی چارپایان است و یا واژه «آخَر» به معنی دیگر و «آخِر» به معنی پایان است.

شگفت= عجب                            آگاهی= تنبیه                                       ستایش خداوند= تسبیح

شنونده= مستمع                           نادانی= جهالت                                     انگور= عنب

رام= مسخر                                روز= نهار                                         مقصد= منزل

خوشبختی= سعادت

قلمرو ادبی: مرغان سحر می‌گویند: جانبخشی  / خفته: کنایه از ناآگاه / سر برداشتن: کنایه از بیدار شدن / خواب جهالت: اضافه تشبیهی / سحر، سر: جناس

قلمرو ادبی: پرسش انکاری / چو بنفشه: تشبیه / جناس ناهمسان: سر، در / چو بنفشه، سر غفلت در پیش؛ نرگس بیدار: جانبخشی / سر در پیش داشتن: کنایه از دنبال گرفتن / سر، در: جناس / خواب، بیدار: تضاد

آفریده‌های خدا بسیار گونه‌گون و رنگارنگ اند. انسان‌های خردمند با دیدن زیبایی‌های طبیعت و پدیده های هستی به وجود ایزد بی‌همتا پی می‌برند و به هستی یزدان اقرار می کنند و او را می ستایند و هیچ گاه در بارگاه ایزدی گناه نمی کنند.

قلمرو زبانی: افسار: طنابی که به دهنه اسب وصل است/ ساعتی: مدتی / درنگ: توقف / صحرا: دشت / معرفت: شناخت / قلمرو ادبی: افسارِ اسب کشیدن: کنایه از نگه داشتن اسب / آسیاب چه می‌گوید: جانبخشی

قلمرو فکری: گِردِ خویش می‌گردم و پیوسته در خود سفر می‌کنم، تا هر چه نباید، از خود دور گردانم: به خودشناسی می‌پردازم تا صفات ناشایست را از خودم دور کنم. پیام:  لزوم خودشناسی برای رسیدن به کمال

ستایش: به نام خداوند جان و خرد

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راه نمایی (سنایی غزنوی)

فردوسی

قلمرو زبا نی: ملک: پادشاه، خداوند / ذکر: یاد / مرجع ضمیر “تو”: خداوند / که: زیرا / توأم: (تو، به من)/ قلمرو ادبی: قالب شعر: غزل / لحن: ستایشی

بازگردانی: ای پادشاه (خداوندا) نام تو را بر زبان می‌آورم؛ زیرا تو پرورگار پاکی. فقط در راهی که تو به من نشان می‌دهی گام می‌گذارم.

پیام: یادکرد خداوند / فرمانبرداری از خدا

سعید جعفری

۱- به نام خداوند جان و خرد / کز این برتر اندیشه برنگذرد

قلمرو زبانی: خرد: عقل / برگذشتن: عبور کردن / حذف فعل آغاز می‌کنم / کز: که از / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن فعولن فعولن فعولن فعل (رشته انسانی) / قافیه: خرد، برنگذرد

بازگردانی: با نام خداوندی که جان و خرد را آفرید، آغاز می‌کنم که اندیشه بشر به چیزی جز آوردن نام او نمی‌رسد.

پیام: آغاز کارها با نام خدا

۲- خداوند نام و خداوند جای / خداوند روزی ده رهنمای

قلمرو زبانی: جان‌آفرین: آفریننده جان / حکیم: دانا، خردمند / زبان‌آفرین: آفریننده زبان / قلمرو ادبی: واج‌آرایی « ﹻ »، «ن» / واژه‌آرایی: خداوند / قافیه: جای، رهنمای.

بازگردانی: خداوند نام و خداوند جا و مکان، خداوند روزی دهنده و راهنمای بشر.

پیام: خدا روزی رسان است و رهنما

۳- خداوند کیوان و گَردان‌سپهر / فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر

قلمرو زبانی: کیوان: سیاره زحل / سپهر: آسمان / گردان: گردنده / گَردان‌سپهر: ترکیب وصفی وارون / فروزنده: افروزنده، روشن کننده / ناهید: سیاره زهره / مهر: خورشید / قلمرو ادبی: تناسب: کیوان، گَردان‌سپهر، ماه، ناهید، مهر / واج‌آرایی: « ﹹ »

بازگردانی: خداوند سیاره زحل و آسمان گردنده، کسی که روشن کننده ماه و سیاره زهره و خورشید است.

پیام: خدا آفریننده هستی است.

۴- به بینندگان آفریننده را / نبینی مرنجان دو بیننده را

قلمرو زبانی: بیننده: چشم / قلمرو ادبی: واژه آرایی: بینندگان / ردیف: را / قافیه: آفریننده، بیننده

بازگردانی: با چشمانت خداوند آفریننده را نمی‌توانی دید؛ پس دو چشمت را بی دلیل آزار مده.

پیام: خدا با حواس ظاهری یافت نمی شود

۵- نیابد بدو نیز اندیشه راه / که او برتر از نام و از جایگاه

قلمرو زبانی: یافتن: (بن ماضی: یافت؛ بن مضارع: یاب)/ بدو: به او / قلمرو ادبی:

بازگردانی: اندیشه و فکر بشر به او راه نمی‌یابد؛ زیرا او از نام و از مکان برتر است.

پیام: اندیشه به چیستی خدا راه ندارد.

۶- ستودن نداند کس، او را چو هست / میان، بندگی را ببایدت بست

قلمرو زبانی: ستودن: ستایش کردن / نداند: نمی‌تواند / چو: آن گونه / قلمرو ادبی: میان: کمر / جناس: هست، بست / میان بستن: کنایه از آماده کاری شدن / بندگی: کنایه از فرمانبرداری

بازگردانی: هیچ کس نمی‌تواند او را چنانچه شایسته است ستایش کند. فقط همگان باید آماده فرمانبرداری از او باشند.

پیام: فرمانبرداری از خدا

۷- توانا بود هر که دانا بود / ز دانش دل پیر برنا بود

قلمرو زبانی: برنا: جوان، بالغ / بُوَد: می باشد (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو)/ قلمرو ادبی: ردیف: بود / قافیه: دانا، برنا / واج‌آرایی: «د» / واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: هر کس دانا باشد تواناست. دل انسان پیر از دانش، جوان و شاداب می‌شود.

پیام: ارزش دانش