الف) نظر رایومندان درباره ساخت فعل ساده
تافتههای بهین بافتۀ نویافته (دکتر کزازی)
زبان پارسی دری زبانی است بسیار پویا و پیشرفته زبانهای ایرانی، همساز و دمساز با فرهنگ و اندیشه پوینده و پیشتاز ایرانی با آهنگی پایدار و پرشتاب در درازنای تاریخ دیریاز و پرشیب و فراز ایران، دیگرگونی یافته اند و هر چه بیش سوده و ساده، نغز و ناب گردیده اند تا به پارسی دری رسیده اند. سرگذشت دیگرگشت این زبانها به گونه ای بوده است که آنها در روند بآیین و هنجارمند نابگرایانۀ خویش، اندک اندک، از هر آنچه کارکرد راستین زبانشناختی نداشته است و نیازهای زبان را برنمیآورده است از کاربردها و ویژگیها و ساختارهای برونزبانی و فرازبانی که لایهها و ته نشستها، یا نمودها و بازتابهای جهان بیرون از زبان اند در زبان پیراسته شده اند و از گرانباری بیهوده و زیانبار و فرسایندۀ نهادها و بنیادهای اسطوره ای و باور شناختی رسته اند و به گرانسنگی و مایه وری ناب و راستین زبانی رسیده اند. یکی از دستاوردها و بهرههای بنیادین این پویه پایدار هنجارینه و سامانمند، رهایی زبانهای ایرانی از شیوهها و سامانههای پیچاپیچ و دشوار و ناکارآمد واژه سازی است که در زبان پارسی به فرازنای سادگی و آسانی و کارایی خویش رسیده اند. در این زبان بسنده است که دو یا چند واژه را در کنار یکدیگر بنهند و به هم بپیوندند تا واژههایی نو ساخته شود و زبان، توانمند و بروز، نیازهای نوپدید را برآورد و رسانای معناها و اندیشههایی بی پیشینه و نوین و نوآیین باشد.
بر پایه آنچه نوشته آمد، زبان پارسی در واژه سازی آنچنان توانمند و کارآمد است که سخنی بیهوده و برگزاف نخواهد بود، اگر بگوییم: در این زبان، بیکرانه واژه میتوان ساخت. یکی از رازهای نوشینی و دلنشینی این زبان و شیوایی و دلارایی آن نیز همین توانش شگرف در واژه آفرینی میتواند بود. زبان پارسی، به پاس این توانش زبانی است، بسیار پذیرفتار که هر سخنور و نویسنده توانا و آفرینشگر میتواند آن را بدانسان که میپسندد و شایسته میداند، در کار آورد و در سروده و نوشتۀ خویش، بهره ای دیگرسان و بی پیشینه از آن ببرد. از این روست که زبان پارسی آنچنان نرمشپذیر است که موم وار در دستان سرایندۀ چیرهزبان و نویسندۀ چربدست هر ریخت و پیکره ای را که او بخواهد به خود میتواند پذیرفت؛ نیز هم از آن است که این زبان، زبان ورجاوند و بی مانند سرود و سرواد (شعر) شده است در پهنۀ جهان، و سالارانی سترگ و ستوده را در دامان خویش پرورده است که در ناوردگاه سخنسرایی بی همال و همتایند.
با این همه در واژه سازی زمینه ای هست که این زبان در آن، مانند زمینههای دیگر، تیزتاز و باداروگیر و هنگامه ساز نمیتواند بود: در زمینۀ ساختن سرواژ (مصدر). این تنگنا نیز بیش تنگنایی است زیباشناختی تا زبانشناختی. ریختار در ساختن سرواژ نو در زبان پارسی افزودن پساوند سرواژساز «یدن» به واژه است. نمونه را، میتوانیم این پساوند را بر واژۀ ماه بیفزاییم و از آن، سرواژ ماهیدن را بسازیم و بدین سان نیازی نو را برآوریم که در روزگار ما پدید آمده است: برنشستن کیهاننورد بر ماه. حتی میتوانیم، با افزودن پیشاوند «بر» بدین واژه آن را از دید معنیشناختی کاربردی نغزتر و رساتر ببخشیم و سرواژ را در ریخت برماهیدن به کار ببریم و برای نمونه، بگوییم: «دیروز، فلان کیهاننورد برماهید.
اما چرا از ساختن سرواژهایی از این گونه یا اگر ساخته بشود، از به کاربردن آنها، میپرهیزیم و تن درمیزنیم؟ این پرسشی است بنیادین. پاسخ آن نیز این است: این پرهیز و پروا پروایی است زیباشناختی. بهره جوی از آن ریختار در ساختن سرواژ، ما هر سرواژی نو را که بدان نیاز داشته باشیم، میتوانیم ساخت؛ لیک انگیزه ای نیرومند در ساختن واژه ما را از این کار بازمیدارد: پسند زیباپرستانۀ ایرانی از سویی و از دیگر سوی، نغزی و نازکی زبان پارسی که آن را تا مرز زبانی خنیایی و آهنگین فرابرده است. سرواژهایی که بدین شیوه ساخته میشوند، سرواژهای برساخته (مصادر جعلی) اند؛ از این روی، در ریخت و ساختار آوایی همواره آن همواری و نغزی و گوشنوازی را که چونان واژههایی پارسی میبایند داشت (میباید داشته باشند) ندارند. پس راهی به مشكوی (اندرونی؛ نهانخانه؛ حریم) مشک آگین و بی آک و آهوی (= عیب و نقص) این زبان نمیتوانند یافت. واژههای درشت و دشوار و دژم، از آن میان سرواژها نیز، حتی اگر به زور و ستم در زبان کاربرد بیابند، همواره، مهر ناهمسازی و بیگانگی بر پیشانی در آن سوی درخواهند ماند و هرگز به اندرون راه نخواهند جست.
این تنگنای زیباشناختی در سرواژها که آنها را از بخت درآمدن به مشکوی زبان بی بهره میدارد، بازمیگردد به برساختگی (جعلیت) در آنها. ویژگی ساختاری در سرواژهای برساخته که آنها را از سرواژهای نژاده و کهن میگسلد و جدا میدارد و بازمیشناساند آن است که این سرواژها بر پایۀ بن اکنون (بن مضارع) ساخته میشوند نه مانند سرواژهای کهن و نژاده، بر پایۀ بن گذشته (بن ماضی). یکی از بیراهگیها و نابهنجاریهای زبان، به ویژه زبان پارسی که در آن این نابهنجاری و بیراهگی مایۀ گزند و آسیبی آوایی و زیباشناختی نیز میتواند شد، آن است که سرواژهای نژاده کاربردشان را در زبان از دست بدهند و به کناری نهاده آیند و سرواژهای برساخته جای آنها را بگیرند. گزندی گرانتر و آسیبی آزارنده تر آن است که بن گذشته یکسره از یاد برود و در پی آن، سرواژ برآمده از این بن نیز در مغاک (گودال ژرف) فراموشی فروافتد.
این پدیده آسیب شناختی در زبان پارسی: فرونهاده شدن سرواژهای نژاده و کاربرد یافتن سرواژهای برساخته، پی آمد و پی آورد تازشهایی است گوناگون که ایران، در درازنای تاریخ، آماج آنها بوده است. این تازشها گاه زبانهای ایرانی و از آن میان زبان پارسی را چندی از روند درست و بآیین دیگرگشتشان بدور داشته است و به بیراهه درافکنده است. هر چند زبانهای ایرانی همانند دیگر شالودههایی که چیستی (هویت) ایرانی بر آنها استوار شده است، پس از آسیمگی و آشفتگی برخاسته از این تازشها – تازشهایی که یکی از آنها میتوانسته است کشور و فرهنگی را به یکبارگی از پهنۀ تاریخ بزداید و از میان بردارد- دیگر بار به راه درست و بآیین خویش بازگشته اند، نمود و نشانی اندک از آن بیراهگی در آنها بر جای مانده است. یکی از این نشانها و نمودهای بیراه و آسیب شناختی کاربرد گسترده تر سرواژ برساخته است و به واپس راندن سرواژ نژاده. روند و چگونگی این گستردگی و واپس راندگی را میتوانیم در زینه (مرحله)هایی چند گنجانید و نشان داد و بازنمود.
- سرواژهایی که بی گزند و آسیب مانده اند و هنوز به گونه ای بناور ( اصیل) و نژاده بر پایۀ بن گذشته در زبان کاربرد دارند؛ سرواژهایی از گونۀ رفتن، نهادن، دادن گفتن، ستاندن، افروختن، سوختن، خواندن، افراختن، ساختن.
۲- سرواژهایی که تنها در گونۀ برساخته به کار برده میشوند و بر پایۀ بن اکنون. این سرواژها را به دو گروه بخش میتوانیم کرد: الف: آنها که بن اکنونشان پارسی است. این گروه، خود، دو زیرگروه میتواند داشت: نخست سرواژهایی که بن گذشته شان از یاد رفته است و بیش در زبان کاربرد ندارد؛ از این روی به ناچار، سرواژ بر پایۀ بن اکنون ساخته شده است؛ دو دیگر سرواژهایی که بی بهره از بن گذشته بوده اند و پیشینه ای در زبان ندارند و واژه ای که هرگز بن نبوده است، آنها را پدید آورده است. ب: آنها که بن اکنونشان پارسی نیست و وامواژه ای است، ستانده از زبانی بیگانه و نیرانی (غیر ایرانی). سرواژهایی تافتههای بهین بافتۀ نویافته چون بلعیدن و رقصیدن نیز یونیدن یا، در ریخت شینی آن، یونیزش که آن را به جای ionization به کار برده اند.
3- سرواژهایی که بن گذشته شان یکسره به کناری نهاده شده است و بی کاربرد مانده است. این گونه که آن را بدانسان که نوشته آمد زیر گروهی وابسته به گونۀ دومین میتوان دانست، گونه ای است که میتوان آن را با بررسی و کندوکاو پیشینه شناختی و درزمانانه (diachronique) در زبان بازیافت و از گور فراموشی و فرونهادگی بدرکشید و زندگانی دوباره بخشید. با کاربرد دیگربارۀ این سرواژهای نژاده و همساز و هماهنگ با هنجارها و ویژگیهای زبان پارسی نیاز به سرواژهای برساخته فروخواهد کاست و این زبان دلنواز و جان آویز توانمندتر خواهد شد و بی نیازتر به وامواژهها یا واژههای دژریخت که اندک یا بسیار نغزی و نازکی آن را نمیسزند و نمیبرازند. سرواژهایی چون موییدن و پوییدن و بوییدن که برساخته اند و سرواژ نژاده و کهنشان، بر پایۀ ریختاری در زبانشناسی تاریخی مستن و پستن و بستن میتوانسته است بود، از این گونه اند.
۴- سرواژهایی که هم با بن گذشته در زبان روایی و کاربرد دارند و سرواژهایی نژاده اند، هم با بن اکنون و سرواژهایی برساخته. هر چه آموزش زبان، بدانسان که میسزد، درست و بآیین انجام نگیرد و آشنایی با زبان به بسندگی فرادست نیاید، گرایش به سرواژهای برساخته فزونی خواهد گرفت و شمار آنها برخواهد افزود و شمار سرواژهای نژاده فروخواهد کاست و زبان تنکمایه تر خواهد شد. سرواژهایی چون رستن و تافتن و سرودن و گسستن و خستن از این گونه اند. این سرواژها در ریخت برساخته نیز به کار برده میشوند: روییدن، تابیدن، سراییدن گسلیدن، خلیدن.
5- گاه سرواژ کارکرد خویش را به یکبارگی از دست میدهد و نه در ریخت نژاده به کار برده میشود نه در ریخت برساخته. در این گونه از سرواژ بن گذشته یا بن اکنون یا واژه ای بر آمده از این دو، در پیوند با سرواژی دیگر که آن را سرواژ کمکی (معین) مینامند، کاربرد مییابد. سرواژهایی چون خرید کردن یا خریداری کردن، گریه کردن، خنده کردن، رها کردن از این گونه اند که به جای خریدن، گریستن، خندیدن رهاندن به کار برده میشوند.
من در پی بر پایۀ یکی از ریختارهای سرواژینه (مصدری) در زبان میکوشم که سرواژهای نژادۀ فرونهاده و از یاد رفته را بازیابم و بهره جوی از واژه ای به یادگار مانده از آنها که هنوز در زبان کاربرد دارد این سرواژها را بازسازم و فرادست آرم یا بر پایۀ این ریختار، سرواژهایی نوپدید و بی پیشینه را فراپیش بنهم. این ریختار سرواژینه «اَست»← ah «اَه» astاست: بن گذشته ← بن اکنون. سرواژهایی در این ریختار که هنوز در زبان پارسی روایی دارد، یکی جستن است و دیگری رستن: جست (بن گذشته) جه (= بن اکنون)؛ نیز رست (بن گذشته) ره (بن اکنون) این دو سرواژی برساخته نیز یافته اند: جهیدن و رهیدن سرواژهایی چند را که در زبان پارسی کاربرد ندارند، از این پس بر پایۀ ریختار «است» ← «اَه» گمان میزنیم و بازمییابیم و فراپیش مینهیم:
۱- سَستَن که بن گذشتۀ آن سَست است و بن اکنون سَه. این سرواژ در پهلوی در ریخت سَهِسْتَن به کار میرفته است، در معنی فرادید آمدن و با گسترشی در کاربرد معنیشناختی در معنی حس کردن سرواژ برساختۀ آن در پارسی سَهیدن میتواند بود. از این سرواژ در پارسی واژۀ سهی به یادگار مانده است، به معنی چشمگیر و آنچه به نیکی فرادید میآید. از این روی، ویژگی بنیادین گونه ای از سرو شده است: سرو سهی این واژه، در پهلوی، سهیگ بوده است. میانگارم که ریختی گویشی از بن اکنون این سرواژ: سَه، سَی است به معنی ببین که بیشتر با سرواژ «کردن» به کار برده میشود: سی کو) say ko سی کن یا سه کن ).
۲ – «تَسْتَن»، با بن گذشتۀ «تَست» و بن اکنون «تَه». این سرواژ، بر پایۀ ریختی دیگر از آن «تَهِستن» نیز میتواند بود، بدانسان که ریخت دیگر سَستن، سَهستن است. سرواژ برساختۀ آن «تَهیدن» میتواند بود. افزون بر بن اکنون آن: ته، واژۀ تهی (در زبان گفتاری، تهی) نیز که از آن برآمده است، در زبان کاربرد دارد. این واژه در ریخت، بدرست برابر است با سَهی. تَستن سرواژی است که در معنی تهی کردن در کاربرد گذرا (متعدی) یا تهی شدن در کاربرد ناگذرا (لازم)، به کار میتواند رفت.
3- «بِستن» با بن گذشتۀ «بِست» و بن اکنون «بِه». این واژه، در پهلوی، «وه» بوده است. این سرواژ در ریختی دیگر، «بِهِستن» نیز میتواند بود و در ریخت برساخته، «بهیدن» از بن اکنون آن به واژۀ «بهی» که آن را میتوان با سَهی و تَهی سنجید، در معنی خوب و نیکو در زبان پارسی هنوز کاربرد دارد؛ نمونه را در آمیغ (ترکیب) دین بهی که زرتشتیان آیین خویش را بدان برمینامند. ریختی دیگر گویشی از بن اکنون این سرواژ «بی» است. در پاره ای از گویشهای بومیایران بهتر را «بَییر» میگویند. بستن سرواژی است که در معنی نیکو کردن در کاربرد گذرا و نیکوشدن در کاربرد ناگذرا به کار میتواند رفت.
4- مِستَن با بن گذشتۀ مست و بن اکنون مه. این واژه در پهلوی مس بوده است و در پارسی میبایست مَه میشد. شاید از آن روی که با مه، ریخت کوتاه شدۀ ماه، درنیامیزد، زبر در م به زیر دیگرگونی یافته است. این سرواژ در ریختی دیگر، مهستن میتواند بود و در ریخت برساخته، مهیدن. مستن سرواژی است که در معنی بزرگ کردن در کاربرد گذرا و در معنی بزرگ شدن در کاربرد ناگذرا به کار میتواند رفت.
5- کِستن با بن گذشتۀ کِست و بن اکنون کِه. این واژه، در پهلوی، کَس بوده است و در پارسی میبایست کَه میشد. شاید از آن روی که با که، ریخت کوتاه شدۀ کاه، درنیامیزد، زیر در ک به زیر دیگرگونی یافته است. این سرواژ در ریختی دیگر کهستن و در ریخت برساخته کهیدن میتواند بود. کستن سرواژی است که در معنی کوچک کردن، در کاربرد گذرا و در معنی کوچک شدن در کاربرد ناگذرا به کار میتواند رفت.
6- اسْتَن، با بن گذشتۀ «است» و بن اکنون اَه. این سرواژ، در زبان پارسی سرگذشتی شگفت داشته است. بن اکنون آن «اه»، به کناری نهاده شده است و کارکرد خویش را از دست داده است. پس این سرواژ با سرواژی دیگر بودن، درآمیخته است. از این آمیختگی سرواژی نوآیین پدید آمده است که آن را استن-بودن میتوانیم دانست و نامید. در پی آمیختگی دو سرواژ، «است» بن گذشته استن بن اکنون گردیده است و بود، بن گذشتۀ بودن، بن گذشتۀ سرواژ آمیختۀ استن-بودن. بن اکنون بودن بُو است که در ساختار گردانشی ( صرفی) کهن این سرواژ، کاربرد داشته است: بوم، بوى، بود، بُوِیم، بوید، بوند. ریخت نوتر این بن «باش» است که پایه ای شده است، «باشیدن» را که سرواژ برساختۀ بودن است. استن، پیش از آمیختگی با بودن با بن اکنون خویش، چنین گردانده (صرف) میشده است: اَهم اَهی؛ اَهَد؛ اَهیم؛ اَهید؛ اَهند. سپس، در دو ریخت، کوتاه شده است: یکی هم، هی، هد، هیم، هید هند؛ دو دیگر: آم؛ ای؛ اد (یا در ریخت کوتاهتر ﹻ ) ؛ ایم اید؛ آند. ریخت دوم، پس از آمیختگی استن با بودن کارکردی پساوندی یافته است و است، چونان بن اکنون در سرواژ آمیخته جای اد را گرفته است و پساوندی شده است، سوم کس تک (سوم شخص مفرد) را. این ریخت پس از فروکاستن به پساوند، وابسته ای گردیده است، ساخت گذشتۀ باز گفتی (ماضی نقلی) را؛ نمونه را، گذشتۀ بازگفتی از این سرواژ چنین است بوده ام؛ بوده ای؛ بوده است؛ بوده ایم؛ بوده اید؛ بوده اند. نکته ای نغز آن است که در ریختی کهن تر از گذشتۀ بازگفتی که گاه آن را فعل نیشابوری نامیده اند، ساخت گذشتۀ ساده (ماضی مطلق) از سرواژ استن کاربردی پساوندی یافته است: بوده استم (یا در ریخت فشرده تر و در هم تنیده تر بودستم)؛ بوده استی؛ بوده است؛ بوده استیم بوده استید؛ بوده استند. این ساخت پس از دیگرگونی در کارکرد است از بن گذشته به بن اکنون در ریخت دیگر خویش هست، ساخت اکنونی را از سرواژ آمیختۀ استن بودن پدید آورده است: هستم هستی؛ هست؛ هستیم هستید؛ هستند. کردنام ( اسم مفعول) استن استه میباید بود و کارنام ( اسم فاعل) آن اَهنده یا در ریخت نرمتر و هموارترش آهنده. استه برابر میافتد با بوده کردنام سرواژ آمیخته و آهنده با بونده یا باشنده، کارنام آن. بر این پایه گذشتۀ بازگفتی استن نیز چنین میتواند بود: استه ام، استه ای؛ استه است؛ استه ایم؛ استه اید؛ استه اند و گذشتۀ پایا (ماضی استمراری): و گذشتۀ دور (ماضی بعید): استه بودم… و آینده (مستقبل) خواهم است… ؛ نیز در ساختهایی کنشی (فعلی) که بر پایۀ بن اکنون ساخته میشوند، آیندۀ وابستۀ (مضارع التزامی) استن، چنین خواهد بود: بیاهم ( بِاَهَم)؛ بیاهی بیاهد؛ بیاهیم؛ بیاهید؛ بیاهند؛ نیز ساخت فرمان (امر) چنین بیاه؛ بیاهید؛ بیاهیم. فروزهها (صفات) یی نیز که با بنهای اکنون و گذشته ساخته میشوند، از این گونه میتوانند بود: آها؛ آهان؛ اَستگار؛ اَستار و سرواژنامها ( اسامی مصدر) از این گونه آهِش؛ آهندگی؛ آهمان ( با اَهمان الاس نیز)؛ استمان.
آنچه در این جستار بررسیده و نوشته آمده است، تنها یکی از ریختارهای سرواژینه را در زبان پارسی دربرمیگیرد. دهها ریختار دیگر از این گونه را همچنان میتوانیم واکاوید و بررسید و سرواژهای نژاده و کهن را بازیافت و با این بازیابی صدها واژۀ برازنده و بآیین را از مغاک فراموشی بدرآورد و به جای وامواژههای درشت و دژآوا و تاریک و نارسا به کار گرفت و زبان پارسی را در این قلمرو واژگانی نیز توانمندی و فزونمایگی بخشید و آن را از گزند و زیان و آلایش این واژههای بیگانه رهانید؛ واژههایی که از زبانهایی ستانده میشوند که با زبان پیشرفته و پویا و نغز و آهنگین پارسی همروزگار و سازگار نیستند و هنوز در بند و دام دشواریها و دژمیهای بیهوده و پیچیدگیها و گرانیهای آزارندۀ باستانی و فرازبانی مانده اند. این واژهها اگر به زبان پارسی راه جویند، هر آینه پارههایی از پلاس خواهند بود، بر پرندی در گونۀ خویش یگانه که در نازکی و نغزی به پر پروانه میماند. (میرجلال الدین کزازی)
دکتر آشوری
شاید بتوان در کل گفت که آنچه زبانها می توانند به آسانی از یکدیگر وام بگیرند، اسمهاست، خواه اسم ذات خواه اسم معنی؛ اما فعلها می باید از آن زبان باشند، زیرا فعل در حکم سلسله پیهای زبان است و دستکم در مورد زبان فارسی ریشه های فعلها برای ساختن اسم و قید و صفت و انواع صورتهای ترکیبی کلمه اهمیت بی اندازه دارند و این کژطبعی منشیانه که به عمد و با جد تمام کوشیده است، فعلهای عربی را به صورت فعل مركب وارد فارسی و جانشین فعلهای فارسی کند، به خیانتی بس بزرگ دست زده است و فقر فعل یکی از گرفتاریهای بنیادی زبان فارسی است. مثلاً، هنگامی که «خلق کردن» را به جای «آفریدن» به کار میبریم و آنقدر به کار میبریم که این یک رفته رفته از یاد می رود، چه بلایی به سر زبان می آید؟ ساده ترینش آنست که شما از بازآفریدن می توانید صفت فاعلی «بازآفرین» را به سادگی بسازید؛ اما از خلق کردن مجدد مجبورید خلق کننده مجدد را بسازید و آن گاه به یاد آورید آن همه ترکیبهای اسمی و صفتی را که با ریشه آفرین می توانیم ساخت و اکنون نمی توانیم، و این یعنی همان از یاد رفتن دستگاه صرفی و ترکیبساز زبان و همه امکانات آن، یعنی سترون شدن زبان، یعنی نشستن عبارتهای دراز و زشت به جای تکواژههای کوتاه و خوشآهنگ و رسا و همچنین از دست دادن همه امکانات واژه سازی در آینده بر حسب نیازهای آینده. بنابراین گرایش به زنده کردن و دوباره به کار گرفتن واژههای فارسی تنها یک مسأله ذوقی نیست؛ بلکه به نیاز ما به داشتن زبانی زایا نیز مربوط می شود و زبان زایا می باید دستگاه زاینده اش کار کند، و برای این کار باید به مایه های خود تکیه داشته باشد و آنچه را از بیرون میگیرد از آن خود کند. (بازاندیشی زبان فارسی؛ داریوش آشوری ص118)
ب) آشنایی با فعل(کارواژ) ساده و پیشوندی
آجیدن، آژیدن
آجیدن: 1- فروبردن سوزن، نشتر، و مانند آنها در چیزی. 2- آج دار و دندانه دار کردن چیزی. 3- آجیده دوزی کردن. (فرهنگ سخن)
گوشزد: در بیشتر بیتهای زیر معنای «سوراخ کردن» میدهد؛ نیز بخیه و کوک زدن.
آجیده: 1- دوخته شده با نخ کلفت و بخیههای بزرگ و معمولاً منظم. 2- نوعی گیوه، تهیه شده به صورت آجیده. (فرهنگ سخن)
آجیدهدوزی: 1- عمل و شغل آن که گیوۀ آجیده میدوزد. 2- نوعی دوخت با بخیههای درشت در کف گیوه، عرق چین، و بعضی لباسهای دیگر. (فرهنگ سخن)
آجیدن: آجیدی؛ آجیده میکنی؛ آجیده کن // 1- فروبردن چیزهای (مانند سوزن، نیشتر یا شمع) بر سطح چیزی 2- سطح چیزی را آجدار کردن 3- چیزی را آجیده دوزی کردن- آژِیدن. (فرهنگ معاصر)
آجیده دوزی: 1- نوعی دوخت درشت و برجسته زینتی، به ویژه بر روی گیوه، عرقچین، کت و مانند آن: آژیده دوزی به همین قیاس: آجیده دوز. (فرهنگ معاصر)
آجیده: درشتیهای سوهان و ناهمواریهای چیزی و به جای جیم زای فارسی هم آمده. انوری گفته: از ملاقات صبا روی غدیر / راست چون آژدۀ سوهان است. (فرهنگ آنندراج)
شمع آجین: ویژگی آن که (آنچه) بر او (آن) شمعهای روشن تعبیه کرده باشند. 2- تعبیه کردن شمع روشن در بدن کسی به عنوان مجازات یا نذر از سوی خود او. (فرهنگ سخن)
آج: غوزک جلوی پا
گوشزد: در بیشتر فرهنگها اشاره سرراستی نشده که بن مضارع این فعل چه واژه ای است. به گمان نگارنده میتوانیم این فعل را با «چیدن» بسنجیم. بن ماضی چیدن، «چید» و بن مضارع آن «چین» است. به همین صورت بن ماضی «آجیدن»: «آجید» و بن مضارع آن، «آجین» خواهد شد. بر همین پایه «آژید، آژد» و «آژین». در کلیله و دمنه به جای «آژین»، «آژ» به کار رفته است. به نظر میرسد که این فعل، دارای دو بن مضارع است: آج، آجین؛ آژ، آژین.
کاربردها و آمیغها
الف) خنجرآجین: هم نیم احمد که لاچین را فرستم حکم قتل / روز روشن خنجرآجینش کنم خورشیدوار (قاآنی)
بلورآجین: درختان اسکلتهای بلورآجین / زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه (اخوان ثالث)
ب) آجیده: صبا را گر بیاموزند محکم کاری حفظش / بدارد موج را بر آب چون آجیده بر سوهان (وحشی)
پ) آژده: یکی اسپ رهوار زیر اندرش / لگامی به زر آژده بر سرش (فردوسی)
آژده وش: برم ز دستم چون سوزن آژده وشی / تنم چو سوزن و دل همچو چشمه سوزن (مسعود سعد سلمان)
به درد آژده: نوان اندرآمد به آتشکده / دلش بود یکسر به درد آژده (فردوسی)
کام را به زهر آژدن: نگه داشتن کار درگاه را / به زهر آژدن کام بدخواه را (فردوسی)
آهن را به آب آژدن: میندیش از آن کان نشاید بدن / نداند کس آهن به آب آژدن (فردوسی)
گوشزد: در شاهنامه آژدن بس بسیار بیشتر از آجیدن به کار رفته است.
در حرکت آژد: و هر گاه که یکی از آن در حرکت آژد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد. (کلیله و دمنه)
چشم را به تیر بیاژن: چشم مخالف را بیاژن به تیر / چون کف یاران که به زر آژدی (فرخی سیستانی)
به سوزن آژده؛ آژن: ای آژده به سوزن حسرت هزار دل / سودت چه دارد آن که موقع بیاژنی (سنایی)
گوشزد: نگارنده با بررسی بیتهای شاهنامه گمان میبرد که بسا آزردن و آژیدن و آجیدن به یکدیگر نزدیک باشند و از یک ریشه.
آختن
آختن: 1- بیرون کشیدن، برکشیدن، تیغ و شمشیر را از نیام درآوردن. (فرهنگ مشتقات مصادر فارسی) ≠ آجیدن، آژیدن
گوشزد: به نظر میرسد که فعلهای آختن، آجیدن، آژیدن، آختن و یازیدن از یک ریشه باشند.
کاربردها و آمیغها
◙ دست آختن (اقدام کردن): چو آمد بران شارستان دست آخت / دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت (فردوسی)
به بد دست آختن (اقدام کردن): ستمگر بد آن کو به بد آخت دست / دل هر کس از کشتن او بخست (فردوسی)
کین آختن (ستاندن): سوی شهر ترکان به کین آختن / بدان روی لشکر برون تاختن (فردوسی)
به ایران دست آختن (اقدام کردن): به ایران همی هر کسی دست آخت / به شاهنشهی تیز گردن فراخت (فردوسی)
ب) سوی یلان چنگ آختن(اقدام کردن): برین گونه کآمد ببایست ساخت / چو سوی یلان چنگ بایست آخت (فردوسی)
پ) تیغ آختن: سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان / و از میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه (حافظ)
بر افلاک دست آختن (چیره شد): چو نتوان بر افلاک دست آختن / ضروری است با گردشش ساختن (سعدی)
پر و بال آختن (پروبال باز کردن): تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت / در هوا چون فاخته پری و بالی آخته (سنایی)
طراز آخته: بر طراز آخته پویه کند چون عنکبوت / بر بدستی جای بر، جولان کند چون بابزن (منوچهری)
تیغ برون آختن: میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته است / طبل فروکوفته است، خشت بینداخته است (منوچهری)
چنگ آختن (اقدام کردن): چون شدند آمیخته بر یکدگر هر دو سپاه / جنگ را چنگ آخته چون شیر شرزه در شکار (عبدالواسع جبلی)
اخته (خایه برکشیده): برو تا می شود خود را کن اخته / که تا تخمت نماند لای تخته (ایرج میرزا)
آراستن
آراستن: 1- نظم دادن. 2- اصلاح کردن. 3- زیور دادن.
آراستن: جهان را به خوبی من آراستم / چنان است گیتی کجا خواستم (فردوسی)
برآراستن: جوانی برآراست از خویشتن / سخنگوی و بینادل و رایزن (فردوسی)
چاره آراستن: برین گونه از جای برخاستند / همه شب همی چاره آراستند (فردوسی)
پوزش آراستن: ز کردار بد پوزش آراستن / منوچهر را نزد خود خواستن (فردوسی)
آراسته: بهشتی بد آراسته پر ز نور / پرستنده بر پای و بر پیش حور (فردوسی)
لشگر آراستن: یکی لشکر آراسته چون بهشت / تو گفتی که روی زمین لاله کشت (فردوسی)
خواهش آراستن: سران جهاندار برخاستند / ابا پهلوان خواهش آراستند (فردوسی)
کار برآراستن: (سروسامان دادن) سر گنج را شاه کرد استوار / به راه بیابان برآراست کار (فردوسی)
آراسته(مرتب): بسی آفرین کرد و آن خواسته / بدو داد و شد کار آراسته (فردوسی)
خسروآرای: فرود آمد از کوه و بالای خواست / همان جامۀ خسروآرای خواست (فردوسی)
آرایش: چو بشنید سیندخت گفتار اوی / به آرایش کاخ بنهاد روی (فردوسی)
شادیآرای: مدار ایچ اندیشۀ بد به دل / همه شادی آرای و غم برگسل (فردوسی)
جهانآرا: عکس پروین است یا قندیل مه یا شمع مهر / یا چراغ زهره یا روی جهان آرای دوست (خواجوی کرمانی)
بزمآرا: سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا / قدح پیمای غمفرسای روح افزای جانپرور (محتشم کاشانی)
خودآرایی: عاقبت سازد تو را از دین بری / این خودآرایی و این تنپروری (شیخ بهایی)
دلآرا: هر انجم که جلوۀ فردوس دیده ای / دیباچه ای ز روی دلآرای او بود (فروغی بستامی)
آرایه (ادبی): صنعت بدیعی
آرایشگر: آرایش کننده،
آرایشگاه: جای آرایش
آرمیدن، آرامیدن
آرمیدن: 1- از جنب و جوش افتادن. (فرهنگ معاصر) /1- استراحت کردن 2- رفع خستگی کردن 3- آسوده خاطر شدن 4- خوابیدن (فرهنگ سخن)
آرمیده: بی جنبش؛ بی حرکت؛ ساکن. (فرهنگ معاصر)
آرام: بی حرکت و ساکن؛ 2- بی سروصدا؛ ساکت 3- امن 4- آهسته 5- همراه با آرامش (فرهنگ سخن) ≠ نگران، ناخوشدل
گوشزد: به نظر می رسد که «رام» و «آرام» و «آرمیدن» از یک ریشه باشند.
شکردن
شکردن: (بن ماضی: شکرد، بن مضارع: شکر)
الف) شکست دادن: همان کن کجا با خرد درخورد / دل اژدها را خرد بشکرد (فردوسی)
جهان گشاید و کین توزد و عدو شکرد / به تیغ تیز و کمان بلند و تیر خدنگ (فرخی سیستانی)
ب) شکار کردن: به پیر و جوان یک به یک ننگرد / شکاری که پیش آیدش بشکرد (فردوسی)
کاربردها و آمیغها
◙ شکار: پر شکار شکرین است جهان، مردی کو / که کمر بندد و در بند شکاری باشد (اوحدی)
همیگشت گرد یکی کوهسار / چماننده یوز و رمنده شکار (فردوسی)
شکاریم یکسر همه پیش مرگ / سری زیر تاج و سری زیر ترگ (فردوسی)
◙ شکار کردن: بدان دشت توران شکاری کنیم / که اندر جهان یادگاری کنیم (فردوسی)
◙ شکار گرفتن: یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون / که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند (حافظ)
◙ شکارانداز: نخست بر سر من تاخت هر شکارانداز / که بر سمند جفا طبل جان شکاری زد (محتشم کاشانی)
◙ مردمشکار: شکاری را ز تیر ترک روزی است / مرا از ناوک مردمشکاران (امیرخسرو دهلوی)
◙ جانشکار: چون باز سپید دلفریبی / چون شیر سیاه جانشکاری (سنایی)
◙ شکاری: شکار کننده، صیّاد: همه ساله خندان لب جویبار / به هر جای باز شکاری به کار (فردوسی)
همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامر / همه غایب همه حاضر همه صیّاد و شکاری (مولوی)
گفتم دانستم این شکاری کیست / معنی این خدنگ کاری چیست (جغتایی)
◙ اشکاری: شکاری: برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری / کبوترهای دلها را تویی شاهین اشکاری (مولوی)

