پیش از اینکه به بازگفت بنمایههای نوشتار ادبی بپردازیم، خوب است، نخست به بررسی تفاوت زبان علمی و زبان ادبی بپردازیم.
زبان علمی

زبان علمی باید ویژگیهایی داشته باشد تا هدف اصلی آن را که همان رساندن دقیق، روشن و بیغلوغش دادههای علمی است، برآورده سازد. شایانترین این ویژگیها در زیر میآید:
۱- دقت[۱]:
هر واژه و فرواژه (اصطلاح) باید معنایی ویژه و آشکار داشته باشد. از به کار بردن واژههای کژتاب، آرایههای چندپهلوآفرین یا چندمعنایی باید پرهیخت.
۲- آشکارگی و رسانایی[۲]:
جملهها باید آشکار و سرراست معنا را برساند تا خواننده نیاز به گزارش و بازنمایی نداشته باشد و منظور نویسنده به سادگی اندریافت شود.
۳- ثبات و یکدستی[۳]:
در سراسر نوشتار، برای یک مفهوم باید از یک واژه یا نماد بهره برده شود، نه از مترادفهای گوناگون.
۴- ساختار منطقی و منسجم[۴]:
مطالب باید در چارچوبی منطقی (مانند دیباچه، مواد و روشها، نتایج، بحث و نتیجهگیری) و با رعایت ترتیب علت و معلولی و برهان علمی نگاشته شود.
۵- کمسخنی و پرهیز از درازسخنی[۵]:
زبان علمی باید تا حد امکان کوتاه و بیبهره از گزافهگویی باشد، اما نه به بهای از دست رفتن دقت.
۶- بیطرفی و عینیت[۶]:
باید از بیان احساسات، داوریهای ارزشی، بزرگنمایی و سوگیری بپرهیزیم؛ برای نمونه: به جای “نتایج عالی به دست آمد” مینویسیم “افزایش ۲۰ درصدی دیده شد”.
۷- تکیه بر گواهیهای علمی[۷]:
هر ادعایی باید با داده، ارجاع به منابع معتبر یا استدلال منطقی پشتیبانی شود.
۸- قابلیت بازتولید[۸]:
زبان باید چنان دقیق باشد که خواننده بتواند دقیقاً همان روش را تکرار کند و به برآیند و دستاورد همانند برسد.
۹- بهرهجویی از دانشواژههای استانده:
نه بدعت واژههای بینیاز و نه استفاده از واژههای عامیانه یا محلی.
۱۰- ناوابستگی به بافت غیرعلمی:
متن علمی باید دریافتش مستقل از زمان، مکان و فرهنگ ویژه باشد.
در عمل، زبان علمی اغلب ترجیح میدهد از ساختار مجهول (در برخی رشتهها)، افعال خاص (مثل نشان میدهد، نتیجه میشود، همبستگی دارد) و جدول، نمودار و فرمول برای افزایش دقت استفاده کند، اما شرط اصلی همیشه آشکارگی و چندپهلونبودن است. اکنون با نمونههایی تفاوت زبان علمی با زبان ادبی آشکارتر گزارش میشود.
تفاوت نگارش علمی با نگارش ادبی
دو نوشتهٔ زیر را با هم بسنجید. نخستین نوشتار علمی است و دومی ادبی.
■ «نشانههایی را که در زندگی اجتماعی بشر به کار میرود، میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
الف) نشانهٔ تصویری، یعنی نشانه ای که میان صورت و مفهوم آن مشابهتی عینی و تقلیدی وجود دارد؛ مانند نقش مار که بر خود مار دلالت میکند.
ب) نشانهٔ طبیعی، یعنی نشانه ای که میان صورت و مفهوم آن رابطهٔ هم جواری یا تماس موجود است؛ مثلاً رابطهٔ میان دود و آتش. این رابطه از مقولهٔ علّیت است. این نشانهها هیچ به قصد ایجاد ارتباط به وجود نیامده است.
پ) نشانههای وضعی، یعنی نشانه ای که میان صورت و مفهوم آن همچنان رابطهٔ هم جواری و پیوستگی هست امّا این رابطه قراردادی است نه ذاتی و خودبه خودی؛ مانند دلالت لفظ اسب بر معنی اسب.» (مبانی زبان شناسی، ابوالحسن نجفی)
□□□□
■ «صبح است. آفتاب مثل تشتی از طلای گداخته بر گوشه جهان گذاشته شده. فلکِ نقّاش میخواهد عالم را طلایی کند؛ امّا هنوز دست به کار نشده. اوّل با گرد نقره ای و لاجوردی بوم آسمان را رنگ میریزد. زمین مانند روپوشی از مخمل سبز است. انبوه درختان در هر گوشه سر به هم آورده اند و هنوز اَسرار شب را در میان دارند … » (آیینه، محمّد حجازی، آرزوی من)
این دو نوشتار صرف نظر از درونمایه و پیامشان، از چشم انداز زبان و شیوه بیان چه تفاوتی با هم دارند؟ زبان نوشتهٔ نخست علمی است، زیرا، هر واژه به معنای روشنِ راستین و قاموسی خود به کار رفته است. نیز آشکار، دقیق، گویا و بی ابهام است. ضمناً در سنجش با نوشتهٔ دوم، هیچ یک از آرایهها و زیباییهای ادبی در آن دیده نمیشود؛ امّا در نوشتهٔ دوم، نویسنده صحنه ای از طبیعت را به یاری خیال، احساس شاعرانه و آرایههای ادبی و کاربرد واژگان زیبا به طرزی هنرمندانه بازنموده است؛ این نوشته یک اثر ادبی به شمار میآید. نویسنده، با بازنمود فروخفتن آفتاب به کمک مانندگی بر آن است که پایانی غمانگیز و دریغآمیز را به تصویر کشد؛ برای نمونه، نویسنده باختر را به مجمِر (آتشدان) سوزانی مانند کرده است. پیام نوشته نیز پوشیده و نهفته بازگو شده است.
نوشته یا سخن هر گاه از نیازهای روزمرّه درگذرد و در خدمت برآوردن نیازهای روحی و معنوی درآید و با بنمایههای ادبی درآمیزد، بر خواننده اثر میگذارد، او را برمیانگیزد، به اندیشه اش پویایی میدهد و حتّی به تغییر رفتار او میانجامد. این نوع نوشتهها ادبی و هنری اند. نوشتههای ادبی، پایدارتر و ماندگارتر، شورانگیزتر و آفرینشگرانه اند.
برای آنکه با این دو زبان و دیگرسانیها و همسانیهای آنها بیشتر آشنا شوید، به نمونههای دیگر زیر درنگرید:
در زبان علمی، «سرو» نام درخت است، «لعل» گوهر سرخ رنگ است و «سنبل» نام گل است؛ حال آنکه، در زبان ادبی، «سرو» بر بالای راست و کشیده و خوش، لعل بر لب و سنبل بر موی تابدار نشانگر است.
به این عبارت کوتاه بیندیشید:
« یک تک بوتهٔ کوتاه مغیلان وسط یک بیابانِ دراز، یک قصیدهٔ بلند است.» (خسی در میقات، جلال آل احمد)
نویسنده تک بوتهٔ مغیلان را به یک قصیده بلند مانند کرده و با آوردن واژههای «کوتاه»، «بلند» و «دراز» هماهنگی زیبایی پدید آورده است. این واژهها، خواننده را به درنگ و اندیشهورزی برمیانگیزد.
در نوشتههای ادبی، نویسنده ساز آن دارد که خواننده را به سوی خود واژگان، روابط و مناسبات باریک آنها بکشاند؛ یعنی، از زبان برای زیبایی آفرینی بهره ببرد. وارون آن، در نوشتههای علمی، نویسنده، میکوشد مطالب را به گونه ای بیان کند که خواننده، بی نیاز از درنگ در لفظ، معنا را دریابد.
بنابراین، در نوشتههای علمی چند پهلو نوشتن، به طوری که بتوان از هر واژه برداشتهای گوناگونی کرد، عیب و آک به شمار میآید. در حالی که همین ویژگی، در نوشتههای ادبی خوب و زیباییآفرین است.
در نوشتههای ادبی، نویسنده از آرایههای ادبی برای توصیف و تصویر معانی ذهنی و بیان، عواطف و احساسات درونی بهره میگیرد؛ زیرا زبان معمولی به خوبی از عهدهٔ بیان تجربههای عاطفی، هنری، دینی و عرفانی برنمیآید. به این نوشته دقّت کنید:
«ترس سایه ای گذرا بر خاطرم افکند. همچون گذر سایهٔ گنجشک دیر کرده ای در نیمهٔ روز چلّهٔ تابستان بر دشتی بایر. » (نفرین زمین، جلال آل احمد)
نویسنده در این نوشته برای ترس «سایه» قایل شده و آن را از نظر «گذرا» بودن، به «سایهٔ گنجشک»، گنجشکی که از یاران جدامانده، مانند کرده است.
زبان ادبی تنها مراد و مقصود نویسنده را نمیرساند، بلکه میکوشد بر رفتار مخاطب اثر بگذارد و حتّی او را به واکنش و همحسّی وادارد و با خود همراه و همدل سازد.
در وصف زیر که نمونه ای از توصیف حالات جانوران است، نویسنده با بچه خرگوشهایی که درون لانه حضور شکارچی را احساس میکنند، همحسّی حیرت انگیزی نشان میدهد. او واکنشهای آنها را در عالم خیال چنان به وصف درمیآورد که گویی خود در موقعیت آنها قرار دارد:
«خرگوشهای کوچک دوتایی ناگهان از خواب جستند. گوشهایشان راست شد، چشمانشان برقی زد و لرزشی زیر پوست نرم تنشان راه یافت. از بیرون صدایی شنیده بودند؛ از بالای سوراخ کلوخی به درون افتاده بود. قلبشان تندتند میزد و صدای آن توی سوراخ میپیچید. نفس نفس میزدند. خطری را نزدیک خود حس میکردند، مادرشان نبود و تنهایی بیشتر آنها را میترساند … یکبار دیگر صدایی به گوششان رسید، انگار برفها زیر پای کسی فشرده میشد. آنها یخ کرده بودند و از ترس خود را به انتهای لانه میفشردند.» (خرگوشها، ایرج پزشک نیا)
از آنچه گفته شد می توان به این دستاورد رسید که زبان از چشم انداز شیوهٔ بیان دو گونه است:
۱) علمی
۲) ادبی
زبان علمی برای انتقال سرراست مفهوم دقیق و آشکار به کار میرود، امّا زبان ادبی سر و کار با زیبایی آفرینی دارد.
اکنون بسا این پرسش در یاد جان بگیرد که چگونه می توانیم، نوشتار ادبی بیافرینیم. چگونه می توانیم متن معمولی را تبدیل به متن ادبی کنیم. به دیگر سخن چه بنمایه هایی متن ساده و معمولی را به متنی ادبی و زیبا تبدیل می کند. اکنون ببینیم چگونه و با بهره گیری از چه بنمایههایی، نوشتار معمولی به نوشتار هنری و ادبی دگرگون میگردد.
بنمایههای یاد شده را میتوان در سه دسته بررسید: کاربرد زبان، آرایههای ادبی و شیوه بیان.



۱- کاربرد زبان
۱-۱- بهنجار بودن زبان
۲-۱- کاربرد هنری زبان
به متن زیر درنگرید:
« زمین به بهار نشست؛ بهار گره از شکوفه باز کرد. نسیم در گیسوی بیدِافشان فرو پیچید. غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید. گل همچون یادی فراموش گشته، در آغوش چمن بشکفت.
و تو ای بهار آرزوهای من، بی آنکه بر من بگذری در شکوفهها گردش میکنی؛ به دوش نسیم پرواز میکنی، در یادها میگذری، در نغمهها میچمی … » (مهرداد اوستا، پالیزبان صفحهٔ ۶۶)
یکی از بنمایههای ارزنده در نوشتارهای ادبی، چگونگی کاربرد زبان است. واژگان و آمیغهای درخور و شایسته و برگزیده به نوشته ارزش هنری میبخشند. برای نمونه، در نوشته ای که خواندیم، آیا نویسنده نمیتوانست به جای «آغوش»، «نسیم» و «گیسو» ازمترادفهای آنها چون «بغل»، «باد» و «مو» بهره ببرد؟ به نظر شما، کدام یک از دو فعل «چمیدن» و مترادف آن «گردش کردن» شورانگیزی و تصویرآفرینی بیشتری دارد؟
عبارت زیبای «زمین به بهار نشست» برابر جملهٔ خبری «بهار شد» یا «بهار فرارسید» و جملهٔ «بهار گره از شکوفه باز کرد» هممعنای جملهٔ خبری «با رسیدن بهار شکوفهها باز شد» است. برای این جملهٔ خبری، به کمک زبان هنری و ادبی میتوان تعابیر زیبای دیگری نیز آفرید؛ برای نمونه:
■ شکوفهها به بهار لبخند زدند.
■ پلک شکوفهها با نسیم بهاری باز شد.
■ نسیم بهاری راز شکوفهها را آشکار میکند.
– …
نویسنده چیرهدست و ورزیده، واژگان و عبارتهای خود را همسو و همساز با نوع نوشته برمیگزیند و هماهنگی و زیبایی آنها را در نظر میگیرد.
در نوشتههای ادبی نویسنده جز پیامرسانی نقش دیگری بر عهده دارد و آن زیباییآفرینی و شورانگیزی است. پس هر چه توان عاطفی و توانایی تصویرآفرینی واژه بیشتر باشد بر خواننده تأثیر بیشتری خواهد گذاشت و این ناشدنی است مگر با داشتن گنجینه ای بزرگ از واژگان زیبا و عبارتهای زیبنده و درخورنده برای موقعیتهای ویژه.
به نوشته زیر درنگرید که چگونه نویسنده با برگزیدن صفتها، قیدها، فعلها و نامهای مناسب به اثرگذاری و گیرایی و توانایی توصیفها افزوده است و دامنه عواطف و احساسات را گسترش داده است:
«هژیر خسته و پریشان در تاریکی شب گم شد. از صورتش آتش بیرون میزد. احساس میکرد که گر گرفته است. دندانهایش به هم میخورد. خودش میفهمید که از سرما نیست … به کوه نگاه کرد که مثل یک شبح عظیم بر روحش سنگینی میکرد. دیوارهایی با ارتفاع زیاد مقابلش نمودار میشد، گریزی نیست! بیشتر در خودش فرورفت … گاه گاهی قطرههای ره گم کرده باران صوتش را نوازش میداد … ابرها واپس میرفتند و ماه ناگهان پیدا شد. کوه را غبار مه فراگرفته بود. مثل آدمی در حمام، زیر کف صابون.» (دهکده بی ملال، امین فقیری)
به چند دسته از واژگان مترادف زیر درنگرید:
◄ کهنسال، پیر، سالخورده، فرتوت، از کارافتاده، عجوزه، زال و … (صفتهای مترادف)
◄ فراوان، بی شمار، زیاد، بسیار، خیلی، متعدّد و … (قیدهای مترادف)
◄ گذشت، عبور کرد، رد شد، گذر کرد و …. (فعلهای مترادف)
◄ آرامگاه، گور، قبر، مدفن، مزار، مرقد، و … (اسمهای مترادف)
این واژگان کمابیش معنای یکسانی دارند؛ اما آیا در جمله کاربرد همسانی دارند؟ نویسنده چربدست و خجستهخامه واژه و آمیغ(ترکیب) خود را همساز با نوع نوشته برمیگزیند و سازگاری و زیبایی آنها را در نظر دارد.
پس هنگام نوشتن باید در گزینش واژگان (اسم، فعل، قید، صفت) دقّت داشته باشیم؛
■ واژگانی را برگزینیم که پیامرسانی و اثرگذاری عاطفی آنها بیشتر باشد.
■ آمیغهای زیبا، تازه و نوپدید بسازیم.
ساخت ترکیبهای زیبا، تازه و نوپدید از دیگر بنمایههای زبانی است که به نثر زیبایی و گیرایی و برازندگی میبخشد. به این نمونه درنگرید:
«صدایی وهم انگیز و درشتناک از انتهای حنجره ای برخاست و سکوت پنجرهها را با نعرۀ سنگ شکست.»
آمیغ «درشتناک» در این عبارت خوش نشسته و نوشتار را زیبا کرده است.
■ به توانایی درک و دریافت مخاطب توجّه داشته باشیم.
■ از انتخاب تعابیر، جملهها و واژگان قالبی که بار معنایی آنها فرسایش یافته است، پرهیز کنیم.
■ به کارگیری هر واژه بی هویّت و بی اصالتی را نمیتوان نوجویی و نوگرایی تلقّی کرد.
■ به آهنگ و خنیای واژگان مترادف در بافت جمله توجّه داشته باشیم.
■ در نوشتهٔ خود، از واژگان ساناسان و گونه گون (به ویژه فعلهای گوناگون) بهره بگیریم. بهره بردن زیاد از همکرد «کردن» نوشته را سست و نازیبا میکند. میتوانیم همکردهای دیگر مانند: آوردن، ساختن، ورزیدن، گرفتن، آراستن، داشتن … را به کار بگیریم.
نمونه:
■ فعلهای ساده و پیشوندی را جایگزین فعلهای مرکب کنیم.
■ از جابهجایی ضمیر یا جهش ضمیر (رقص ضمیر) بهره ببریم.
■ در صورت لزوم جملههای کوتاه را با به کاربردن حرف پیوند، بلند کنیم.
■ با توجه به شیوه و سبک نویسنده میتوان از ساختهای کهن نیز بهره مند شد؛ مانند: اندر به جای در؛ مگو به جای نگو، شمایان به جای شما، بتان به جای بتها ….
■ واژه چون پیکر و معنی همچون جان نوشته است. همچنان که میان پیکر و جان باید هماهنگی و همسازی وجود داشته باشد، لفظ و معنی هم باید از هماهنگی بایسته برخوردار باشند.
۳-۱- سادگی زبان
ساده نویسی خود عاملی در جهت بالا بردن تأثیر هنری و ادبی یک نوشته است. یکی از ویژگیهای آثار بزرگ ادبی، ساده بودن زبان آنهاست. هر اندازه زبان یک نوشته ساده، طبیعی، بی تکلّف و خالی از حشو باشد، ارزش آن بیشتر میشود.
به این نوشته توجّه کنید:
« تازه گلههای گوسفند و گاوهای شیرده برمیگشتند. بزها بازی کنان و گاوان با وقار و طمأنینه و متانت، به ده وارد میشدند. در این میان، زارعان و باغداران بیل به دوش با قیافههای سیاه سوخته و خسته پاورچین پاورچین از باغها درآمده به سرا میشدند. بوی مطبوع نانهای تنوری و دود خارهای معطّر، هوای ده را پر کرده بود. با نشستن آفتاب جنبش بی سابقه ای در ده پدیدار میشد. ماه رمضان بود. مردان و زنان برای افطار انتظار میکشیدند… » )شیر محمّد، از مجموعه داستان شلوارهای وصله دار، رسول پرویزی ص ۵۳ (
و یا به این نوشتهٔ ساده، امّا هنری توجّه کنید.
«خرّمشهر، تارک ایران، عروس ایران!
هرگز نام تو این سان خرّم نبوده و هرگز این سان آباد نبوده ای، تو عروس ایرانی؛ زیور تو تاریخ است. بوی فردا میدهی و کابین تو یادگارهای قرون است. مهتاب و نخلستان، سیاهی کاروانها و سپیدی امیدها.
هم بر خاک زندگی داری و هم بر آب. خاکت چون غبار نشسته بر ضریح است و آبت چون اشک، روشن … .
خرّمشهر؛ دیده بان برج بلند؛ چشم از راه بر مدار؛ همه باز میگردند. مرغها که از صدای خمپارهها رفتند باز میگردند … باز نخلها چترهای خود را خواهند جنباند …» (دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن)
استفاده از موسیقی کلمات و رعایت تناسبها و تقارنها در تأثیر معنی و مفهوم و نفوذ آن در ذهن خواننده نقش مهمّی دارد. سخن خوش آهنگ، اندیشهها و احساسات نویسنده را آسان تر و سریع تر القا میکند. به این جمله توجّه کنید.
«یاشا نشست به انتظار طلوع؛ به انتظار لحظه ای که دستی ناپیدا از پسِ کوههای دور، آن سینی سنگین طلا را به آسمان صحرا بفرستد و رنگ نارنجی را چون دانههای زر، از درون سینی زرّین، مشت مشت به دشت بپاشد. طلوع را از پشت پردۀ اشک دیدن زیباست.» (آتش بدون دود، نادر ابراهیمی)
تکرار صامت / ش/، / س/، / ص/، / ر/ و / ز/ این نوشته را آهنگین کرده است. به این کار «واج آرایی» گفته میشود که در بخش آرایههای ادبی به آن بیشتر خواهیم پرداخت.
۴-۱- الهام گرفتن از زبان مردم
از جمله عواملی که در نثرهای هنری صدسالهٔ اخیر به نوشتههای هنری رونق بخشیده، الهام گیری از زبان مردم است. زبانی که با گذشت سالیان دراز، صیقل خورده و پرورش یافته است. زبان مردم سرشار است از ظرافتها و زیباییهایی چون تعبیرات کنایی، استعارهها، مَثَلها، حکمتها و … .
به این نوشته توجّه کنید و ببینید نویسندهٔ آن چگونه هنرمندانه از زبان مردم بهره گرفته است:
«هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال دربه دری و خون جگری هنوز چشمم در بالای صفحه کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بانهای انزلی به گوشم رسید که «بالام جان بالام جان » خوانان، دورِ کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن افتاد، ولی در میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود؛ چون سایرین عموماً کاسب کارهای لباّده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق هم بند کیسه شان باز نمیشد و جان به عزرائیل نمیدهند و رنگ پولشان را کسی نمیبیند ولی منِ بخت برگشته مادر مرده، مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگی ام را که از همان فرنگستان سرم مانده بود، عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه چربی فرض کرده و «صاحب صاحب گویان » دوره مان کردند … .» (یکی بود یکی نبود، فارسی شکر است، سیدمحمّدعلی جمال زاده)



۲- آرایههای ادبی
بنمایه دیگری که در نوشتههای ادبی و هنری دیده میشود، آرایههای ادبی است. به نمونه زیر بنگرید:
« زمین به بهار نشست؛ بهار گره از شکوفه باز کرد. نسیم در گیسوی بیدِافشان فرو پیچید. غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید. گل همچون یادی فراموش گشته، در آغوش چمن بشکفت.
و تو ای بهار آرزوهای من، بی آنکه بر من بگذری در شکوفهها گردش میکنی؛ به دوش نسیم پرواز میکنی، در یادها میگذری، در نغمهها میچمی … » (مهرداد اوستا، پالیزبان صفحهٔ ۶۶)
آنچه خواندیم، بخشی از یک نوشتهٔ ادبی است. در این نوشته، نویسنده به کمک زبان و خیال و احساسِ شاعرانه صحنه ای از طبیعت را به طرزی هنرمندانه وصف کرده است.
نوشته یا سخن هر گاه با پیرایهبندی درآمیزد و شکلی هنری بگیرد، بر خواننده یا شنونده اثری مطلوب میگذارد؛ عواطف و احساسات او را برمیانگیزد، به اندیشهٔ وی حرکت میبخشد و گاه حتّی به تغییر رفتار او میانجامد.
این گونه نوشتهها، ادبی و هنری اند. نوشتههای ادبی پایدار، تأثیرگذار و دستاورد آفرینشگری اند. قطعهٔ ادبی، داستان، نمایش نامه، نامههای ادبی، برخی زندگی نامهها و سفرنامهها و گزارشها و مقالات به شرط دارا بودن عناصر و عوامل هنری میتوانند در این دسته جای گیرند.
در نوشتار بالا، نویسنده به نسیم، غنچه، بهار، شکوفه، گل، آرزو و… جان بخشیده و گل را به «یاِد فراموش شده» مانند کرده است. هم چنین، «بهارِ آرزو» و «دوشِ نسیم» دو ترکیب زیبای تشبیهی و استعاری اند که بر زیبایی نوشته افزوده اند.
به کمک آرایههای ادبی میتوان یک مفهوم و معنی را به شیوههای ساناسانی فراپیش داشت؛ برای نمونه جملهٔ خبری «محبّت دل انسان را شاد میکند» را میتوانیم هر بار به کمک یکی از آرایههای ادبی که تا کنون فرا گرفته ایم، به شیوه ای تازه بازگوییم:
به کمک تشبیه: دل آدمی باغچه ای پر غنچه است که با نسیم محبّت باز میشود.
به کمک استعاره: دل با نسیم محبّت شکفته میشود.
به کمک کنایه: روی زردِ دل با شکوفههای محبّت گلگون میشود.
به کمک مجاز: سینه با نسیم محبّت شکفته میشود.
به کمک جان بخشی: محبّت، دل را به میهمانی شکفتن میبرد.
به کمک حس آمیزی: صدای شکفتن دل با نسیم محبّت مشام جان را مینوازد.
به کمک ایهام: باغبان محبّت همیشه نگران پرپر شدن غنچهها است.
به کمک جناس: دلهای از غم شکافته با محبّت شکفته میشوند.
به کمک تکرار: شادی دل از محبّت است، محبّت.
به کمک زبانزدهای زیبا:
با نیروی تخیل و به کمک این آرایههای ادبی میتوانیم بر تأثیر سخن خود بیفزاییم و تخیل خواننده و شنونده را نیز برانگیزیم.
در نوشتهٔ زیر، نویسنده به کمک آرایههای ادبی، وصفی زیبا و زنده و تصویری مشهود و مجسّم از «صبح» به دست داده است:
« صبح زلال چون آب گوارای چشمهها از کرانه خاور برمیتراود و روشنایی نیلگون خود را بر زمین میپاشاند. اهل بیابان چنین هوایی را گرگ و میش مینامند. روشن امّا و هم آلود و سایه وش است… نقرآبی است که دمادم رنگ میبازد و به شیر گونگی میگراید. سپیده پرتوِ انبوهش را به جانِ تیرگی نشانه میرود… زاده میشود کودکِ صبح.» (محمود دولت آبادی، کلیدر)
چنان که دیدید، توصیفهای زنده و ملموس و تصویرسازی مناسب بر تحرّک و پویایی نوشته میافزاید به این ترتیب، نوشته در خواننده تأثیر پایدار و کارا میگذارد و ارتباط لازم را با او برقرار میکند.
علاوه بر کاربرد هنری زبان و بهره مندی از آرایهها، چگونگی بیان نیز در حسن تأثیر و گیرایی نوشته مؤثّر است.
۳- چگونگی بیان
به نظر شما جز کاربرد هنری زبان و سخنآرایی در نوشته، چه عوامل دیگری باعث تأثیرگذاری یک نوشتهٔ هنری میشوند؟ برای اینکه پاسخ را دریابید، بهتراست این دو خبر را با هم بسنجید:
■ هوای بخش عمده ای از مناطق کشور، طی ۲۴ ساعت آینده آفتابی خواهد بود.
■ بر اثر سانحه رانندگی تعدادی از نخبگان ریاضی کشور جان باختند.
خبر اوّل تنها نقش آگاهی دهندگی دارد، امّا خبر دوم تأثیر عاطفی شدیدی بر ما میگذارد. هر نوشتهٔ ادبی برای آنکه بر قدرت تأثیر خود بیفزاید، باید یکی از حالات عاطفی چون اندوه، شادی، یأس، امید، خشم، حیرت، اعجاب، ترس و … را در مخاطب برانگیزد.
این دو نوشته را مقایسه کنید:
■ «پرده نازک مهتاب مانند نقره مذاب در زیر درختان پهن میشد. گلها بوی عطر ملایم خود رابه هوا تفویض میکردند. بلبلها از ته باغ مستانه میخوانند …» (آیینه، محمّد حجازی)
« کوزت ناچار بود برای آوردن آب به چشمه واقع در بیشه نزدیک رود. کودک مسکین خود را در تاریکی دید و در آن فرو رفت. اضطرابی او را فراگرفته بود. از این رو تا میتوانست دستۀ سطل را تکان میداد. هر چه پیش تر میرفت، تاریکی غلیظ تر میشد … لرزش شبانه جنگل سراپایش را فرا میگرفت. دیگر فکر نمیکرد. دیگر نمیدید باد سرد از جلگه میوزید. بیشه ظلمانی بود، بی هیچ برخورد برگها، بی هیچ اثری از آن روشناییهای مبهم و خنک تابستان …» (بینوایان، ویکتور هوگو)
در نوشتهٔ نخست، نویسنده به کمک عناصر خیال وصفی زیبا آفریده امّا احساس و عاطفهٔ کمتری در ما برمیانگیزد. در نوشتهٔ دوم، نویسنده ضمن وصف حالت کوزت به کمک خیال، حالت ترس و تنهایی او را چنان مؤثّر به ما میرساند که خود را در آن بیشهٔ ظلمانی میبینیم و با کوزت همحسّی میکنیم. باید دانست که تأثیر عاطفی هر نوشته با نوشتهٔ دیگر متفاوت است.
۱-۳- احساس و عاطفه
وجود دو عنصر احساس و عاطفه هر چند عناصر دیگر نباشند، کافی است تا نثر ما هنری قلمداد گردد. احساس و عاطفه به انتقال مؤثّر حالات عاطفی درونی چون شادی، اندوه، خشم، حیرت، اعجاب، ترس و … کمک میکنند.
مثلاً در داستان بینوایان که بخشی از آن را خوانده اید، نویسنده با بهره گیری از همین عناصر، توانسته است، حالات درونی کوزت را بخوبی به ما منتقل کند؛ چنان که، خود را به جای کوزت احساس میکنیم. به عبارت دیگر، ایجاد هم حسّی از کارکردهای نثر هنری و عاطفی است. یک بار دیگر بخشی از آن نوشته را با هم میخوانیم. در این بخش، نویسنده در کمال هنرمندی حالت ترس و وحشت کوزت را ترسیم کرده است.
« باد سردی از جلگه میوزید. بیشه ظلمانی بود. بی هیچ برخورد برگها، بی هیچ اثر از آن روشناییهای مبهم و خنک تابستان. شاخههای عظیم به وضعی موحش سیخ ایستاده بودند. چند دسته از بتّههای خار، در نقاط بی درخت سوت میزدند. علفهای بلندِ زیر نسیم مثل مارماهی پیچ و تاب میخوردند.
درختهای خاردار مانند بازوهای طویلی که مسلحّ به چنگال و مهیای گرفتن شکار باشند، به هم میپیچیدند.
چند خلنگ خشک که گویی به دست باد رانده میشدند، شتابان میگذشتند و مثل این بود که با وحشت از جلو چیزی که میرسد، میگریختند. از هر طرف، فضاهای غم انگیز امتداد داشت.» (ویکتور هوگو، بینوایان. ترجمهٔ حسینقلی مستعان، ج اوّل صٔ ۵۶۰ (
یکی دیگر از عوامل مؤثر در بیان نوشتههای ادبی، صداقت و صمیمیت است. نوشته زمانی صمیمیمیشود که بی تکلّف، در کمال سادگی و برآمده از دل باشد.
۲-۳- صداقت و صمیمیت
به نوشتهٔ زیر توجّه کنید. در این نوشته، نویسنده شرح حال خود را با کمال صداقت و صمیمیت بیان کرده است:
«نخستین شباهت ناگزیر و ناخواستهٔ راقم این سطور با اغلب بزرگان در این است که در تاریخ تولّدش اختلاف اقوال هست. البتّه نه در سال، نه در ماه بلکه فقط در روز آن. آنچه مسلّم است بنده به قرار مسموع در فروردین ماه ۱۳۲۴ البتّه شمسی در باب الجنّهٔ قزوین به دنیا آمده ام. در شناسنامه ام روز تولّدم را ۱۴ فروردین یاد کرده اند امّا گویا عدل در ۱۳ فروردین زاده شده ام. خانم والده ام که بحمد اللّه زنده هستند و در همان شهر باستانی سکنی دارند در جواب پرس و جوی بنده بالمرّه منکر این تهمت میشوند و نمیتوانند به دلیل عقل و انصاف بپذیرند که فرزند فداکارشان در روز نحس ۱۳ فروردین به دنیا آمده باشد؛ لذا معتقدند که لامَحاله یا باید دوازدهم یا چهاردهم فروردین زاده شده باشم.
بارها تحقیق محلّی انجام داده و به لطایف الحیل، والده را سؤال پیچ کرده و به تناقض گویی کشانده ام امّا حاصلی نداشته است امّا در ایام دید و بازدید نوروز امسال (۱۳۶۹)، این موضوعِ حیاتی را با برادر و خواهران بزرگ ترم در میان نهادم و جملگی شهادت دادند که بی شبهه در شب دوازدهم فروردین به جهان هبوط کرده ام … .»
بیشترین تأثیر را در شکل گیری ذهن من و نگرش اخلاقی و دینی ام پدرم داشته است. از اوان کودکی با پدرم انس داشتم و در اتاق او و در کنار کتابهای او و در فضای همیشه بهارِ بحثهای او زندگی میکردم. هنوز ده ساله نبودم که با اسامی بسیاری از بزرگان فرهنگ اسلامی و عناوین بسیاری از کتابها و اصطلاحات و مباحث فلسفی، عرفانی و کلامی آشنا شده بودم. از پانزده شانزده سالگی فعّالانه وارد بحث و اختلاط با پدرم شدم. همه نوع بحث از لغوی، نحوی، ادبی، قرآنی، حِکْمی، کلامی در میان میآمد… .» (سیر بی سلوک، بهاء الدّین خرّمشاهی(
پس عامل دیگری که در نوشتههای ادبی بیشتر دیده میشود، صداقت و صمیمیت است. نوشته باید چنان باشد که خواننده احساس کند نویسنده به آنچه مینویسد باورمند است. نشانی از دورویی و دورنگی در آن نباشد. این نوشته حرف دل نویسنده است و بر دل مینشیند.
هرگاه مقاصد خود را به زبان خودمانی بیان کنیم، در سخن ما صداقت و صمیمیت احساس میشود. این زبان هر چه ساده تر و بی تکلّف تر باشد، صمیمیتر جلوه میکند. در نوشتهٔ زیر نویسنده در کمال سادگی و صمیمیت بخشی از خاطرات خود را بازگو میکند.
« بهار، فصل خوش و معتدل بود. درختها شکوفه میکرد، تک و توک مرغها میخواندند. ده از سکوت سنگین زمستانی خود بیرون میآمد. یک درختِ به توی باغچۀ ما بود و چیدن و خوردن شکوفۀ بهْ یکی از سرگرمیهای من بود. هم بوی خوش داشت و هم طعم خوش ولی شکوفههای دیگر تلخ بودند. آن گاه مرغ کوکو (فاخته) میآمد و روی تیرهای بادگیر مینشست و لاینقطع کوکو میکرد.
میگفتند با صدای او توت میرسد و من روز شماری میکردم برای رسیدن توت. مرغی غمناک تر، یک نواخت تر از کوکو نبود، پشتِ هم با تکرارِ خستگی ناپذیر صدا میداد. همان یک صدا. بهار شوریده حالش کرده بود … . » (روزها، دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن)
مهّم ترین مسئله ای که نوشته را از صداقت و صمیمیت دور میکند این است که بخواهیم نوشتههای دیگران را بی کم و کاست نقل کنیم. اگر نوشتهٔ ما سراسر پارههایی دوخته شده از نوشتههای دیگران باشد، جز آنکه نوعی فریب است، بی احترامی به خواننده هم قلمداد میشود.
۳-۳- تنوّع و تحرّک بخشیدن
تنوّع و تحرّک ویژگیٔ دیگر نوشتههای هنری و ادبی است. تنوّع و تحرّک بخشیدن به نوشته از راههای گوناگونی ممکن میگردد؛ چون انتخاب واژگان دقیق، استفاده از صُوَر خیال، فضاسازی، آغاز و پایان و عنوان مناسب، داشتن طرح مشخّص، عاطفه و احساس، ساده نویسی، بلند و کوتاه کردن جملات، تبدیل جملهها از حالت خبری به انشایی و یا به عکس، تغییر شخص از اوّل به سوم شخص، بهره گیری از مناظره و گفت وگو، به کارگیری طنز، استفاده از تمثیل و مثل و … .
۴-۳- طنزپردازی
یکی دیگر از عوامل هنری بیان، طنز است. طنز موجب تأثیر کلام میگردد.
اسفندیار در چشم پزشکی!!
پس « اسفندیار » آهی سرد از دل پردرد برکشید و گفت: همشیره، تا شش ماه دیگر، چشم جهان بین من، نابینا نخواهد شد؟
« سکرتر » گفت: آن دیگر مسئلهٔ خودتان است! وقت آقای دکتر تا شش ماه پر شده و بعداً هم میرود خارج!
« اسفندیار » گفت: ما از شهرستان زنگ میزنیم. این « رستم زال » با تیر دو شعبه زده به چشممان!
پس ما چه کنیم!
« سکرتر » گفت: میخواستی دعوا نکنی … یک سال دیگر تلفن کن.
« اسفندیار » گفت: ما دعوا نکردیم. شاهد داریم. این « رستم » خودش اهل دعوا میباشد. با
همه دعوا نموده … « حکیم ابوالقاسم فردوسی » هم شهادت داده؛ استشهاد محلّی تماماً در کلانتری موجود است.
چون دَمِ گرمِ « اسفندیار » در آهنِ سرِد « سکرتر » مؤثّر نیفتاد، یک بار دیگر آهی سرد از دل پردرد برکشید و گوشی را گذاشت که یک سال بعد زنگ بزند!
٭ ٭ ٭
لطفاً بقیهٔ داستان و آخر و عاقبت کار اسفندیار را در شاهنامهٔ فردوسی بخوانید! (گل آقا، یکشنبه ۱۹ / ۹/ ۶۹
در نوشتهٔ بالا، نویسنده یکی از مشکلات اجتماعی روزگار ما را با زبانی ویژه بازگفته است. او با استفاده از داستان رستم و اسفندیار و گنجانیدن مفاهیم و اصطلاحات امروزی در آن، نوشته را از حالت متعارف آن خارج کرده است. این بیان غیرمتعارف و
خنده آور، با بزرگ نمایی کاستیها و زشتیها نوعی نقد به شمار میرود و تأثیر آن به مراتب از انتقادهای جدّی بیشتر است. در نوشتهها به این گونه بیان طنز گفته میشود.
همان طور که در مثال بالا مشاهده کردید، نویسنده با بر هم زدن نظم و تناسب متعارف و دگرگون کردن حوادث و اشخاص، چهرههایی میآفریند که در وجود آنها زشتیها و پلشتیها به نحو بارزی به نمایش گذاشته میشود. آن چنان که خواننده به عکس آن صفات یعنی به زیبایی و پاکی، متوجّه و رهنمون میگردد. به این نمونه از عبید زاکانی توجّه کنید.
«ظریفی مرغی بریان در سفره بخیلی دید که سه روز پی درپی بود و ] آن را[ نمیخورد. گفت: عمر این مرغ بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ! »
خندهٔ حاصل از طنز، خندهٔ شادمانی نیست؛ خنده ای است تلخ و دردناک که شخص یا مطلب مورد انتقاد را سرزنش میکند و به او سرکوفت میزند.
آن گاه که زبانِ جدّ اثر نمیگذارد، نویسنده نقد را به شوخی میآراید و با غیرواقعی جلوه دادن امور، حقیقت را در ذهن خواننده برجسته تر میکند؛ برای مثال، سعدی در باب دوم گلستان، در سرزنش ریاکاری و ریاکاران و زشت نشان دادن عمل آنان، حکایت زیر را با چاشنی طنز درآمیخته است.
« زاهدی مهمانِ پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادتِ او بود تا ظنّ صلاح در حقّ او زیادت شود.
چون به مقام خویش بازآمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری داشت صاحب فراست؛ گفت: ای پدر، باری به دعوتِ سلطان طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کارآید! »
مولوی نیز مدّعیان دروغین را با ظرافت خاصّی مورد انتقاد قرار میدهد:
آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا میآیی، ای فرخنده پی گفت: از حمّامِ گرم کوی تو گفت: خود پیداست از زانوی تو!
در گنجینهٔ ضرب المثلهای شیرین فارسی نیز، این گونه انتقادهای توأم با طنز فراوان دیده میشود:
دهنهٔ جیبش را تارعنکبوت گرفته!
خر را که به عروسی میبرند برای خوشی نیست؛ برای آب کشی است!
فضول را بردند جهنّم، گفت هیزمش تر است!
یکی نان نداشت بخورد، پیاز میخورد اشتهایش باز شود!
نویسندگان از شیوههای مختلفی برای ساخت طنز استفاده میکنند که اساس همهٔ آنها «برهم زدن عادتها» ست. با بزرگ نمایی و اغراق در توصیف چهره و حالات و خصایص انسانی میتوان یک نوشته را طنزآمیز ساخت؛ مثلاً در داستان کباب غاز که سال پیش خواندید، پسرعموی نویسنده این گونه وصف شده است:
«… دیدم ماشاءاللّٰه، چشم بد دور آقا واترقّیده اند. قدّش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده ای بود که همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود.
از توصیف لباسش بهتر است بگذرم ولی همین قدر میدانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند به قدر یک وجب خورد رفته بود، چنان باد کرده بود که راستی راستی تصوّر کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است! … »
یکی از راههای ساخت طنز، کش دار کردن یک موضوع یا ماجراست. در نمونهٔ زیر، نویسنده در انتقاد از انسانهایی که به جای پرداختن به اصل مطالب، با حاشیه پردازی و روده درازی مطلب اصلی را به عمد به فراموشی میسپارند، چنین آورده است:
مطلبی که میخواهم بنویسم یک مطلب صددرصد تاریخی و تحقیقی است و مربوط میشود به چگونگی مرگ یا خودکشی آدولف هیتلر، پیشوای آلمان نازی، که تا به حال مجهول مانده است.
وقتی متّفقین برلن را محاصره کردند و آدولف هیتلر، پیشوای آلمان نازی، شکست خود را مسلّم دید، به آجودان مخصوصش وصیت کرد که او را با هفت تیر بکشد و جسدش را بسوزاند.
هفت تیر نوعی اسلحهٔ کمری بود که در کارخانهٔ « برنو » ساخته میشد و در واقع، یک نوع اسلحهٔ آتشین به شمار میرفت.
سابق بر این، کسانی که در جنگها شرکت میکردند، معمولاً برای کشتن افراد از اسلحهٔ آتشین، از قبیل تفنگهای دولول، ساچمه ای و « ورندل » و تفنگی معروف به « تفنگ حسن موسی » استفاده مینمودند امّا چرا این تفنگ به نام تفنگ حسن موسی معروف شده بود؟ برای اینکه تفنگ حسن موسی تفنگی بود دراز و یک تیر که سازنده اش مردی بود به نام حسن موسی؛ یعنی حسن موسی نامی این تفنگ را میساخت و چنان چه حسن موسی این تفنگ را نمیساخت، کسی دیگری نبود که به جای او بسازد.
چون اگر میبود و میساخت، دیگر آن تفنگ به نام حسن موسی معروف نمیشد و معروفیت )تفنگ حسن موسی( به خاطر اسم سازندهٔ آن است. مثل تار یحیی و این تار یحیی … (یک تحقیق تاریخی خسرو شاهانی)
این نوشتهٔ طنز آلود همین گونه ادامه مییابد و در آن به دهها موضوع اشاره میشود جز اصل مطلب و آن گاه این گونه پایان مییابد:
«حالا فهمیدید که هیتلر را چطوری کشتند و چگونه جسدش را سوزاندند؟! »
ممکن است نوشتهٔ طنزآمیز از حوادث و موضوعات عادی و معمولی زندگی آغاز گردد و یک باره، از این وقایع برای تبیین مسائل سیاسی و اجتماعی استفاده شود. نظیر آنچه در سال اوّل، در درس «مشروطهٔ خالی » از علّمه دهخدا خواندید.
یکی از شگردهای طنزپردازان جابه جا کردن حوادث و وقایع است. گاه به سبب اشتباهی که در کاری صورت میگیرد، حوادث خنده داری ایجاد میشود؛ مثل حکایت زیر از مثنوی مولوی:
کری میخواست به عیادت بیماری برود؛ اندیشید که هنگام احوال پرسی ممکن است صدای او را نشنوم و پاسخی ناشایسته بدهم، از این رو در پی چاره برآمد و بالأخره با خود گفت: بهتر است پرسشها را پیش از رفتن بسنجم و پاسخ را نیز برآورد کنم تا دچار اشتباه نشوم؛ بنابراین، پرسشهای خود را چنین پیش بینی کرد:
ابتدا از او میپرسم، حالت بهتر است؟ او خواهد گفت « آری » من در جواب میگویم: خدا را شکر. بعد از او میپرسم چه خورده ای؟ لابد نام غذایی را خواهد آورد. من میگویم گوارا باد. در پایان میپرسم پزشکت کیست؟ نام پزشکی را میگوید و من پاسخ میدهم: مقدمش مبارک باد. چون به خانه بیمار رسید، همان گونه که از پیش آماده شده بود، به احوال پرسی پرداخت: گفت: «چونی؟ »، گفت: «مُردم »، گفت: « شکر ». بیمار از این سخنِ بی جا سخت برآشفت. بعد از آن گفتش «چه خوردی؟ » گفت: « زهر »، کر گفت: «گوارا باد داروی خوبی است » بیمار از این پاسخ نیز بیشتر به خود پیچید.
بعد از آن گفت: «از طبیبان کیست او کاو همیآید به چاره پیش تو؟»
بیمار که آشفتگی و ناراحتی اش به نهایت رسیده بود، در پاسخ، گفت: « عزرائیل میآید، برو » گفت: «پایش بس مبارک، شادشو! »
۱-۴-۳- نقیضه پردازی یا تقلید از آثار ادبی
از دیگر شیوههای ساخت طنز، نقیضه پردازی یا تقلید از آثار ادبی است. در نمونهٔ زیر، نویسنده با تقلید از شیوهٔ نویسندگان قدیم، یکی از موضوعات اجتماعی عصر ما را نقد و داوری کرده است.
قبض آب
ابوالمراد جیلانی مردی بود صاحب رأی و صائب نظر. مریدان، بسیار داشت و پیروان بی شمار. روزی بر سکوی خانه نشسته بود و مریدان گرد وی حلقه زده بودند و حلّ مشکل میکردند.
مردی گفت: « ای پیر، مرا با اهل خانه جنگ افتاده است و اهل، مرا از خانه بیرون رانده و در، بسته. » گفت: « به خانه آییم و آشتی تو با اهل، باز کنیم. » و چنین شد.
مردی گفت: « ای پیر، صاحب خانه مرا گوید که بیرون شو. » گفت: « صاحب خانه را بگوی که پیر گوید، خانه بر من ببخش و خود بیرون شو. » و چنین شد.
مردی گفت: « ای پیر، صد درم سنگ زرِّناب میجویم » گفت: « بیابی » و چنین شد. یک یک مریدان میآمدند و مراد میجستند از ابوالمراد.
ناگاه مردی درآمد و عریضه ای بداد سرگشاده و برفت.
ابوالمراد، نخست آن عریضه ببویید و ببوسید و بر دیده نهاد و سپس، خواندن بیاغازید.
ناگاهی، کف بر لب آورد و فریاد زد: « آب، آب. » و از سکو درغلتید و بیهوش بیوفتاد.
مریدان بر گرد وی جمع آمدند و چندان که پف نم بر صورت وی زدند و کاه گل در دماغ وی
گرفتند، باهوش نیامد.
پس او را به بیمارستان بردند و در « سی.سی.یو » بخوابانیدند که مگر سکته ملیح! کرده است.
ساعتی در آن حالت ببود تا طبیب بیامد و گفت: « ای پیر، تو را چه افتاده است؟ »
ابوالمراد از لحن وی بدانست که طبیب از مریدان وی است. پس زبان باز کرد و گفت: « آب،
آب. » آب بیاوردند که: « بنوش. » ننوشید و بمرد رحمهاللّّٰه علیه.
مریدان بر جنازهٔ وی گرد آمدند و میگریستند که: « دریغا، آن پیر روشن ضمیر و آن شیر بیشه تدبیر که به یک عریضه از پای دراوفتاد و بمرد.»
مریدی گفت: « ای یاران، شاید بُوَد که آن عریضه باز نگریم تا چه شَعْوَذه و طامات در آن نوشته است؟ باشد که علّت تشنگی وی دریابیم و سببِ موت بازشناسیم. »
عریضه بگشودند. قبض آب بهای خانگاه ابوالمراد بود اَناراللّّٰه برها نَه به نرخ تصاعدی! و جز آن، هیچ نبود. تمّت. (به نقل از مجلّهٔ گل آقا)
۲-۴-۳- غلطهای املایی
در یک نوشتهٔ طنزآمیز، وجود غلطهای املایی که آگاهانه به کار میروند، قدرت طنز نوشته را بالا میبرند؛ مثلاً «طنزیم کنندگان» به جای «تنظیم کنندگان».
در برخی از نوشتههای طنزآلود، نویسنده به کمک بازی با کلمات، لطایف و نکات دلچسب و دلنشینی پدید میآورد.
بهره گیری از فرهنگ غنی عامّه شامل ضرب المثلها، کنایات و واژگان عامیانه نیز برقدرت طنز میافزاید. جمال زاده، هدایت و دهخدا از این شیوه به خوبی بهره گرفته اند.
[۱] Precision
[۲] Clarity
[۳] Consistency
[۴] Logical Coherence
[۵] Conciseness
[۶] Objectivity
[۷] Evidence-based
[۸] Reproducibility

