بازگردانی
به داستانک زیر درنگرید:
مردی شمشیری هندی برای دوستش هدیه آورد و گفت: جنس این شمشیر هندی است، دوستش پرسید: شمشیر هندی چگونه شمشیری است؟ مرد پاسخ داد: شمشیری است که به هر چه بزنی، آن را به دو نیم میکند. دوست گفت: آن را بر این سنگ کنارمان آزمایش میکنیم. آن گاه شمشیر را بیرون آورد و بر سنگ زد. شمشیر از میانه به دو نیم شد و شکست. مرد پرسید: مگر تو نگفتی این شمشیر چنان ویژگی دارد که بر هر چه زنی آن را به دو نیم میکند. مرد پاسخ داد: آری؛ شمشیر من هندی بود؛ اما سنگ از آن هندیتر!
٭ ٭ ٭
نوشتار پیشین بازگردان داستانکی از «مقالات شمس» است. اصل داستانک را با هم میخوانیم:
«آن یکی به یکی شمشیر هندی آورد و گفت این شمشیر هندی است، گفت تیغ هندی چه باشد. گفت: چنان باشد که بر هر چه زنی دو نیم کند. گفت: بر این سنگ که ایستاده ایم، بیازماییم. شمشیر را برآورد و بر سنگ زد. شمشیر دو نیم شد. گفت که تو گفتی که شمشیر آن باشد به خاصیّت که بر هر چه زنی دو نیم کند. گفت: اگر چه شمشیر هندی بود، سنگ ازو هندی تر بود.» (مقالات شمس، شمس تبریزی)
کمابیش همۀ دانشآموزان و دانشجویان در درازای سالهای فرهیزششان در دبیرستان و دانشگاه شعر و نثر پیشینیان یا برخی از شعرهای همروزگار را به نثر امروز بازمیگردانند؛ ناخواسته در آزمونهای پارسی به فراگیران، شعر و نثر کهن میدهند و از ایشان میخواهند شعر و نثر کهن را به نثر امروزین بازگردانی کنند یا اینکه بسا شما از رسانهها یا از خویشان و دوستانتان بیتی یا زبانزدی کهن را بشنوید یا در کتابی بخوانید که معنای درست و دقیق آن را درنیافته باشید. آموختن شیوه بازگردانی تا اندازۀ بسیار زیادی به شما یاری میرساند که بتوانید، بی وابستگی به استاد یا سخندان دیگری نیاز خود را بر طرف کنید.
به هر روی از شکل و صورت داستانک بازگردانی شدهٔ درمییابیم که:
۱- درونمایه داستانک به خوبی بازگو شده است.
۲- برخی از کاربردهای دستور تاریخی با توجّه به دستور زبان امروز، امروزی شده است، مانند: به یکی ← برای دوستش / از او ← از آن
۳- به جای برخی از واژههای دشوار یا کهن، برابرهایی امروزی نهاده شده است، مانند: تیغ ← شمشیر / برآورد ← بیرون آورد
به این کار «بازگردانی» گفته میشود. بازگردانی در واقع، امروزی کردن شعر یا نثر کهن است. مقصود ما از امروزی کردن نوشتههای کهن آن است که درونمایه و پیام را به زبانی ساده، دریافتنی و امروزین بازگوییم. پس نباید به فشرده سازی، گزارش و واکاوش و گسترش نوشته بپردازیم. از عبارتهای زیبای متن در حدّی که با ذوق و پسند امروز سازگار باشد و فهمیدنی، نیز نباید چشم پوشید، برای نمونه، این شعر پرآوازه نیما را میتوان چنین بازگردانی کرد:
■ نازک آرای تن ساق گلی / که به جانش کِشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا به برم میشکند
«افسوس که تن ساق گلِ نازک آرایی (اندیشه و افکار شاعرانه ام) که آن را با سراسر وجودم، پرورده ام در برابر چشمانم نابود میشود.»
برخی از شعرها یا نوشتارها چنان ساده و روان اند که هنگام بازگردانی به دگرکرد و دگرسازی ژرفی نیاز ندارند؛ نمونه را:
حافظ چه طرفه شاخ نباتی است کلک تو / کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است
بازگردانی: حافظ، کلک (قلم) تو چه طرفه شاخ نباتی است که میوه اش دلپذیرتر از شهد و شکر است.
نگارنده در بخش زیرین به گامها و شگردهایی نمونش خواهد داشت که به خوانندگان یاری میرساند تا به آسانی متنهای کهن را بازگردانی، فهمیدنی و امروزی کنند.
شیوه بازگردانی متن
برای بازگردانی و امروزی کردن متنهای کهن به ویژه شعر، بهتر است، گامهای زیر برداشته شود. البته بایسته نیست که این گامها به ترتیب و بسامان به انجام رسند. بسا که متنی به گام نخست نیاز نداشته باشد و بیشتر به گامهای پسین نیازمند باشد یا اینکه متنی فقط نیاز به گام نخست داشته باشد و گامهای دیگر بایسته و شایسته نباشد.
گام نخست:
■ شعر را از شیوه بلاغی به شیوه عادی درآورید. (اجزای جمله را بسامان و آراسته کنید.)
□ چند گویم چون نیایی در صفت / چون کنم چون من ندارم معرفت
بازگردانی: چند بگویم چون در صفت نیایی. چون کنم چون من معرفت ندارم.
همانگونه که دیده میشود، نهاد در شعر در آغاز جمله نیامده است. برای بسامان کردن اجزای جمله نها را در آغاز جمله میآوریم و فعل را به پایان میبریم. مفعول، متمم، مسند نیز به سامان در میان جمله مینشینند. قید معمولاً جای ویژهای ندارد و میتواند در هر جای جمله بنشیند.
گاهی تنها با یک جابه جایی ساده معنای بیت را روشن میکند. به بیت زیر از خواجه شیراز درنگرید:
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار / که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد (حافظ)
در نگاه نخست به نظر میرسد که تنور لاله، باد بهار را روشن کرده است. در صورتی که این جمله معنای روشنی ندارد. اگر فقط جای «باد بهار» و «تنور لاله» را دگر کنیم، معنای بیت روشن میشود: باد بهار تنور لاله را روشن کرد. این معنا پذیرفتنی و رواست.
گوشزد: گاهی ضمیرهای شخصی پیوسته جایگاه اصلی خود را از دست میدهند و جابه جا میشوند. برگرداندن آنها به جایگاه اصلی شان بسیار یاری میرساند تا دریافت معنای بیت آسانتر شود؛ مانند نمونههای زیر:
□ به لطفم بخوان و مران از درم / ندارد به جز آستانت سرم (سعدی)
دانش زبانی: بخوان: صدا کن (فعل امر ← بن ماضی: خواند، بن مضارع: خوان) / راندن: دور کردن / در: درگاه / آستان: درگاه، حضور، جناب / دانش ادبی: قافیه، جناس: درم، سرم / سر: مجاز از وجود
در بیت پیشین «ﹷ م» در «لطفم» و «ﹷ م» در «درم» ضمیر پیوسته است و جابه جا شده است. این دو ضمیر در جمله نقش مفعولی دارند؛ اما در جمله جابه جا شده و در جایگاه مضاف الیه نشسته اند.اگر جای این دو ضمیر را دگر کنیم و آن دو را به جایگاه اصلی شان برگردانیم، معنای بیت روشن می شود. معنای مصراع نخست چنین میشود: به لطف من را صدا کن و من را از درت مران. این جابه جاییها میتواند دریافت معنا را برای خواننده آسان و هویدا کند.
بازگردانی: با مهربانی من را صدا کن (دعوت کن) و از درگاهت من را دور نکن. وجودم به جز آستان تو جای دیگری ندارد.
به بیت زیر از سنایی درنگرید. فقط با جابه جایی واژه ها معنای بیت روشن می شود و کمابیش نیاز به هیچ کار دیگری نیست.
□ شد شکار چشم روبه باز پردستان تو / صدهزاران جان شیران شکاری ای پسر (حافظ)
بازگردانی: ای پسر، صدهزاران جان شیران شکاری، شکار چشم روبه باز پردستان تو شد.
نگارنده هیچ واژه ای را دگر نکرده است. فقط با جابه جایی واژه ها معنای بیت روشن و هویدا شده و دریافت معنی برای همگان آسان.
□ از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوّار بماند (حافظ)
بازگردانی: یادگاری خوشتر از صدای سخن عشق که در این گنبد گرنده بماند، ندیدم.
گام دوم:
■ اگر واژه یا عبارتی به قرینه لفظی یا معنایی سترده شده است، یا بودن آن به دریافت معنا یاری میرساند، آن را به جمله بازمیگردانیم.
□ چند گویم چون نیایی در صفت / چون کنم چون من ندارم معرفت
بازگردانی: چند [درباره تو، ای خدا] بگویم، چون در صفت نیایی. چون کنم چون من معرفت ندارم.
□ ای ز جمله پیش و هم پیش از همه / جمله از خود دیده و خویش از همه
بازگردانی: ای [کسی که] از همگی جلو [بوده] و نیز قبل از همه [بوده است]، همگی را از خود دیده و خودش را از همه [دیده است].
در بیت بالا « [کسی که … بوده است]» به قرینه معنایی حذف شده است.
گام سوم:
■ به جای واژههای ناآشنا مترادف آشنای آنها را بنویسید.
گوشزد: همیشه یک واژهنامه تاریخی و رهگشا نیز فرهنگنامه کارا و سودمند در کنار خود داشته باشید تا در صورت برخورد با واژههای کهن یا کنایهها و زبانزدهای دیرسال، معنای آنها را در فرهنگ بیابید. فریب آن را نخورید که شما فارسی زبانید ومعنای همه واژه ها را می دانید. اگر فرهنگ نویس هم باشد، معنای همه واژه ها را نخواهید دانست. بسیاری از واژه ها فراموش شده اند یا معنای کهن شان با معنای امروزینشان یکی نیست؛ این رو اگر به گمان افتادید که واژه ای معنای خود را نمی دهد حتما به واژه نامه های خوب نگاهی بیندازید. اگر معنای برخی از واژهها را نمیدانید و در واژه نامه نیز معنای درستی برای آن نمیتوانید یافت، حدس بزنید که چه معنایی میتوانند داشت یا اینکه آن را دست نزنید به حال خود رها کنید تا کم کم از متن دریابید که معنای آن چیست؛ مانند:
□ چند گویم چون نیایی در صفت / چون کنم چون من ندارم معرفت
چند ← چقدر / صفت ← توصیف / چون ← ۱- هنگامی که ۲- چه / معرفت ← شناخت
بازگردانی: چقدر [درباره تو، ای خدا] گویم، چون در توصیف نیایی. چه کنم هنگامی که شناختی ندارم.
در نگاه نخست به نظر می رسد که معنای چند روشن است ولی این واژه در بیت به معنای امروزی اش به کار نرفته است. در این بیت چند معنای چقدر می دهد. یا واژه «صفت» به معنای «توصیف» آمده است. همین تغییرهای کم و اندک معنایی، می تواند رهگشا باشد و معنای بیت را هویدا کند.
□ در غلط افتادن احول را بود / این نظر مردی معطّل را بود
در غلط افتادن: اشتباه کردن / احول: کج چشم، دوبین، لوچ / معطّل: خدانشناس و بیدین / بود: میباشد (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو)
بازگردانی: اشتباه کردن برای انسان دوبین و کج چشم است. انسان خدانشناس و بیدین این دیدگاه را دارد.
با نگاه به واژه نامه می توانید دریابید که «احول» به معنای «دوبین» و «لوچ» است. از سوی دیگر امروزه «معطّل» به معنای «منتظر» به کار می رود ولی همین واژه در متنهای کهن به ویژه در رشته دینشناسی به معنای خدانشناس و بی دین آمده است. به سادگی می بینید که به دست آوردن معنای درست واژه چه آسان دریافت معنا را آسان می کند.
گام چهارم:
■ ساختهای کهن دستوری را تبدیل به ساختهای امروزی کنید.
یکی از معناهای کهن «را» دارندگی است؛ برای نمونه «من را خانهای است.» به فارسی امروز میشود: «من خانهای دارم». پس به جای «را» در مصراع دوم «دارد» گذاشته شده است. به همین صورت باید همه فعلهای کهن و ساختارهای کهن را امروزی کنیم.
□ چند گویم چون نیایی در صفت / چون کنم چون من ندارم معرفت
گویم ← بگویم / در صفت نیایی ← توصیف نمیشوی
بازگردانی: چقدر [درباره تو، ای خدا] بگویم، چون توصیف نمیشوی. چه کنم، هنگامی که شناختی ندارم.

اگر برآنید که با دستور تاریخی یا درزمانی فارسی آشنا شوید می توانید کتابی در زمینه دستور درزمانی فارسی را بخوانید. کتابهای زیر به شما در این زمینه یاری خواهد رساند. نگارنده نیز در وبگاهش چندین تاربرگ در این باره دارد.
کتاب درباره دستور درزمانی (تاریخی)
گام ششم:
■ استعارهها را تبدیل به تشبیه گسترده کنید.
گام هفتم:
■ مجازها و کنایهها را به معنای روشن بدل کنید.
گام هشتم:
■ اگر شعر ایهام دارد هر دو معنا را در نظر بگیرید و شعر را بازگردانی کنید.
گام نهم:
■ نتیجه پایانی را بخوانید و یک بار آن را ویرایش کنید.
تو ز قرآن، ای پسر، ظاهر مبین / دیو، آدم را نبیند غیر طین (مولوی)
نیست جانش محرم اسرار عشق / هر که را در جان، غم جانانه نیست (خواجوی کرمانی)
نازِ تو و نیازِ تو شد، همه دلپذیر من / تا ز تو دلپذیر شد، هستی ناگزیر من (حسین منزوی)
بازگردانی: از زمانی که هستی ناگزیر من به خاطر تو دلپذیر شد، ناز و نیازِ تو همه دلپذیر من گشت.




بازنویسی
اکنون داستانک شمشیر هندی را میتوانیم با دادن شاخ و برگ «بازنویسی» کنیم:
هندی و هندی تر
روزی بود و روزگاری.
رهگذری از راهی میرفت. به راسته دستفروشان رسید که هر یک چیزی میفروختند. فروشندهای هم در دکّه آهنگری ایستاده و شمشیرها بر در و دیوار آویخته بود و داد میزد:
«شمشیر هندی دارم، تیغ هندی میفروشم، ببر و ببر دارم، شمشیر هندی اصل، تیغ هندی بی بدل، آی پول حلال، آی صاحب معرفت، تیغ هندی ببر تا بهترین شمشیرهای عالم را داشته باشی …»
رهگذر با خود گفت: « در خانه همه چیز دارم و شمشیر ندارم. شاید روزی احتیاج پیدا شود و این طورکه این مرد تعریف میکند، باید تیغ هندی از همه بهتر باشد. ما که میخریم بگذار شمشیر هندی بخریم.»
پیش رفت و پرسید: « شمشیر هندی چه جور شمشیری است؟»
فروشنده گفت:« همین که گفتند تیغ هندی، باید قدری دورتر بایستی، چراکه شمشیر هندی تیز است، تند است، تاب داده و آب داده است، برنده است، درنده است، و چیزی تیزتر از آن در عالم نیست.»
رهگذر علاقهمند شد و پرسید: «حالا از کجا معلوم که این تیغ، هندی است؟»
فروشنده گفت: «عجب حرفی میزنی برادر، چشم بندی که نیست، درخت را از میوهاش میشناسند و تیغ هندی را از کارش. خاصیّت شمشیر هندی این است که بر هر چه بزنی آن را دو نیم میکند، فیل از هندوستان بیار، کرگدن از آفریقا بیار، دیوسفید از توران زمین، سنگ سیاه از دماوند، شمشیر هندی با یک اشاره همه چیز را دو نیم میکند.»
رهگذر یکی از شمشیرها را خرید و خوش حال و با نشاط گفت: «حالا میخواهم امتحان کنم.»
قلوه سنگی جلوی پایش افتاده بود، پرسید: «میشود با این آزمایش کرد؟»
فروشنده گفت: «شمشیر مال تو است و دست مال تو، چراکه نشود؟»
رهگذر شمشیرش را بالا برد و چنان بر قلوه سنگ فرود آورد که شمشیر به دو نیم شد. پرخاش کنان گفت: « مگر تو نگفتی که شمشیر هندی همه چیز را به دو نیم میکند، پس چرا خود شمشیر به دو نیم شد؟ شاید که این شمشیر هندی نبوده است!»
فروشنده گفت: « چرا، بود، ولی برخی چیزها از بعضی چیزها، چیزتر است، اگر چه شمشیر هندی بود؛ ولی این سنگ از او هندیتر بود!»
شما نیز میتوانید داستانک بازگفته شده را به گونههای دیگری بازنویسی کنید.
با دقّت در بازنویسی داستان «شمشیر هندی» درمییابیم که
– زبان نوشته، امروزی و ساده و دریافتنی است.
– داستان به یاری توصیف چهرهها، صحنهها و حالتها، پرورده شده است.
– رویدادها بازسازی شده و پیکر گرفته اند.
– پیامهای اصیل و انسانی داستان پاس داشته شده است.
در این بازنویسی یکی از متنهای ارزنده ادب پارسی بازنویسی شده است. فراموش نکنید که مآخذ دقیق متن بازنوشته حتماً یاد شود و در صورت امکان آن را چکیدهوار بشناسانید.
با پاسداشت این نکتهها میتوان متنهای ادبی گذشته را که زبانشان اندکی دشوار یا ناآشناست، به زبان سنجه امروزین درآورد. ساده کردن و گسترش دادن این متنها، ورزشی برای نویسندگی است. بسیاری از نویسندگان و هنرمندان در سراسر جهان شاهکارهای ادب ملّی خود را در قالبهای امروزی چون نمایشنامه، فیلم نامه، داستان کوتاه، رمان و … به زبان و بیانی درخور ذوق و طبع مردم امروز درآوردهاند.



بازآفرینی
بازآفرینی آن است که هنرمند با الهام گرفتن از اثر کهن، دست به آفرینشی دوباره بزند و اثر نخستین را به گونهای دیگر بیافریند؛ در واقع، اثر تازه، دقیقاً همان اثر نخستین نیست، بلکه تنها رگههایی از اثر نخستین در آن دیده میشود.
پایه و اساس بازآفرینی، خیال است و اثر بازآفریده، اثری است خودبسنده، تازه و نوآیین. در بازآفرینی میتوانیم از هر سمت و سویی که بخواهیم نگاه بیفکنیم و ساختار اثر را یکسره درهم بریزیم. تفاوت بازنویسی و بازآفرینی نیز در همین نکته است.
یکی از داستانهایی که تاکنون بارها بازآفرینی شده، داستان آرش کمان گیر است. در داستانهای باستانی، گفته شده است که میان ایران و توران سالهای دراز جنگ بود. یک بار افراسیاب تورانی به ایران تاخت و از جیحون گذشت. او خاک ایران را زیر سمّ ستوران لگدکوب کرد و تا مازندران پیش راند. منوچهر، پادشاه ایران، در برابر دشمن پایداری کرد. امّا دشمن سرسخت بود و سپاهش بی شمار. ایرانیان از پیروزی ناامید گشتند و از ننگ شکست اندوهگین شدند.
روزگاری به سختی گذشت. چارهای جز بردباری نبود. سپاه توران نیز از درنگ بسیار و کمیابی توشه به ستوه آمد. افراسیاب به ناچار دل برآشتی نهاد و راه سازش پیش گرفت.
سرانجام بر آن نهادند که پهلوانی ایرانی، تیری به سوی خاور رها کند؛ هر جا که تیر فرود آید، آنجا مرز ایران و توران شناخته شود. از آن پس، چشم امید ایرانیان به این تیر دوخته شد. همه میاندیشیدند هر چه تیر دورتر رود، خاک ایران پهناورتر خواهد گشت.
آرش که پهلوانی پیر بود و در همۀ سپاه ایران به تیراندازی نامور، برای انداختن چنین تیری گام پیش نهاد؛ پس برهنه گشت، تن نیرومند خود را به سپاهیان نمود و گفت:
به تن من بنگرید؛ بیماریای در آن نیست؛ از همۀ عیبها پاک است؛ امّا میدانم که چون تیر را از کمان رها کنم، همۀ نیرویم با این تیر از تنم بیرون خواهد رفت و جانم برای ایران فشانده خواهد شد.
آن گاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر کوه البرز برآمد و به نیروی ایمان، تیر را از کمان رها کرد و خود بی جان بر زمین افتاد.
در داستان چنین گفته اند که تیر از بامداد تا نیمروز روز دیگر در پرواز بود و از کوه و درّه و دشت میگذشت؛ تا در کنار رود جیحون بر ساقۀ گردوبنی نشست. آنجا را از آن پس مرز ایران و توران نهادند.
اکنون بخشی از بازآفرینی این داستان را به قلم بهرام بیضایی با هم میخوانیم:
«و او، آرش ستوربان در اندیشهای دراز بود. پیشانی پرچین، به سراپردۀ دور چشم دوخته. آنک بر طبلها میکوبند و در کرناها غریو میدمند. بر خاکریز بلند آتشی میافروزند بزرگ شهبازی را پرواز میدهند. اینک مردان، مردان ایران به فریاد، با بلندترین فریاد میگویند: ای آرش پیش برو؛ به سوی تورانیان که گروهشان به گروه دیوان میماند و به ایشان بگوی که تو تیر خواهی انداخت.
تا هر کجا که تیر تو برود، تا همانجا از آنِ ایران است. تا هر کجا تیر تو برود ای آرش. و او آرش پیش رفت، و به سوی تورانیان رفت که گروهشان به گروه دیوان میمانست.
البرز – آن بلندِ پنهان شده در ابرها – ابرها را به کناری زد. در پای خود او آرش را دید: این کیست که به سوی من میآید و کمانی بلند و تیری با پر سیمرغ دارد؟
نگاه او به پریشانی و گامهایش، بی واهمه از هر چیز؟ البرز چنین میگفت و آرش چنین میرفت.
او، آرش، کمانش را به ابرها تکیه داد: مادرم زمین، این تیر آرش است که آرش مردی رمه دار بود و مهر به او دلی آتشین داده بود و او تا بود هرگز کمان نداشت و تیری رها نکرد. نه موری آزرد، نه دامی آراست.
زمین بالا رفت و آسمان فرودآمد و آرش پای برزمین، سر بر آسمان، تیر بر کمان نهاد. او -آرشِِ آدمی- پا بر زمین استوار کرد و مهر – که بر گردونۀ خورشید میگذشت – از گاه خود بسی بالا رفت تا زیر پای آرش رسید. آرش کمان راست تر گرفت، با چهل اندام. او زه کشید و ابرها به جنبش درآمدند. او – آرش آدمی- زه را با نیروی تمام کشید و خروش بادها برخاست. و او، آرش، فرزند زمین، زه را با نیروی دل کشید و آذرخش تند پدید آمد. کمان آرش خم شد و باز خم تر شد و در دریا خیزابهها بلند. کمان آرش خمیده تر شد و باز خم تر شد و زمین را لرزش سخت و نعره از دل البرز برخاسته بود و خورشید تندرو از رفتار بازایستاده و هفت آسمان زبر، زیر شده و گردون به سرخی سرخترین شراب گشته، ابرها شکافته، رودها از راه خود بازگشته. وین آذرخشی چند، آذرخشی چند. البرز میگوید: من چگونه توانستم او را بر دوش خود نگه دارم و زبان او شعلههای آتش بود و خروش از کیهانیان برخاست؛ چه بر بلندترین بلندیها آرش دگر نبود و تیر او بر دورترین دوریها میرفت و ابرها را خروشی چند، غریوی چند و خورشید پنهان، و آسمان ناپدید و مردان نعرههاشان سهم: آرش بازخواهد گشت، آرش بازخواهد گشت. و آن تیر که به بلندِ نیزهای بود – نیزهای که خود بسیار بلند باشد – و از آنِ آرش بود، همچنان میرفت و بادها میرفتند تا مگرش بازیابند. از سه کوه بلند گذشت که سر به دامان دریا داشتند. از هفت دشت پهناور که رمه در آنها فراوان بود. از چند و اند رود و پنج دریا، که کرانههاشان پیدا نبود، و از هر دریا تا دیگری باز دریایی؛ و بر دریا خیزابهها پدید و سه بار خورشید فرورفت و باز بالا آمد و سه بار طوفان درگرفت، و باز آرام شد و سه روز مردان در پای البرز – آن بلندپایۀ هفت آسمان – بودند، تا آرش – فرزند زمین – بازگردد، و او بازنگشت.
و تیر میرفت و باد از پی او چندان سوار دشمن و دوست که در پس آن میرفتند، در مرز پیشین از آن بازماندند. کنار بر درختی تک؛ سترگ و ستبر و سال دار و سایه دار.
روز از پی روز و شب از پس شب؛ و هر کس از آن میگفت؛ پدر با پسر، برادر با برادر.
خورشید به آسمان و زمین روشنی میبخشد و در سپیده دمان زیباست. ابرها باران به نرمی میبارند. دشتها سبزند. گزندی نیست.
و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند: آرش بازخواهد گشت.
آرش در متن بازآفریده، شبان است نه پهلوان و کار او ستوربانی است. او در پایان نمیمیرد، بلکه زنده میماند و به باور گروهی از مردم، هنوز هم زنده است. زبان اثر بازآفریده رازآمیز و بیان آن یکسره ادبی است. در مجموع، میان آرش کمانگیر و آرش ستوربان دیگرسانی بسیار است.

