سعید

آموزه شانزدهم: آدم آهنی و شاپرک

اگرچه آدم آهنی قصه ما، در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود؛ ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع می‌شدند و تماشایش می‌کردند. آدم آهنی یکی از بهترین و جذاب ترین وسایل بود. بچه‌ها و بزرگ‌ترها چندین مرتبه به طرفش می‌آمدند و حرکات جالب بازوان آهنیش، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجی رنگش را به دقت و با تعجّب نگاه می‌کردند. آدم آهنی، سر و بازوانش را تکان می‌داد. همچنین می‌توانست به سؤالاتی که از او می‌شد، جواب بدهد. البته نه به هر سؤالی،بلکه فقط سؤالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود. بازدیدکنندگان باید از سؤال شمارهٔیک شروع می‌کردند:

آدم آهنی و شاپرک

دانش زبانی: وسایل: ج وسیله/ جذاب: گیرا / دانش ادبی: سر جعبه مانندش: تشبیه (سر آدم آهنی مانند جعبه است.)

– اسم شما چیست؟

آدم آهنی با صدای خشن و خرخرمانندی جواب میداد:

اسم من … تروم … است.

– بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری و از چه چیزی اصلاً خوشت نمی‌آید؟

– از … همه بیشتر … روغن را … دوست دارم … و از بستنی با مربای زردآلو بدم می‌آید.

مردم پس از هر پاسخ میخندیدند و به فهرست سؤال‌ها خیره می‌شدند تا سؤال بعدی را از آدم آهنی بپرسند :

شما برای انجام دادن چه کاری درست شده اید؟

دانش زبانی: خیره شدن: زل زدن / دانش ادبی: خرخر مانند: تشبیه (صدا مانند خرخر است.)

من … باید … هر کاری را … که برایش … طراحی و برنامه ریزی … شده ام انجام دهم.

بعد سؤال آخر پرسیده می‌شد :

– برای ما بازدیدکنندگان از این نمایشگاه چه آرزویی دارید؟

– برای شما … آرزوی سلامتی و شادی … دارم.

این جمله آخر را در حالی که پای چپش را با خوشحالی روی زمین می‌کوبید و از شدت برخورد آن کف نمایشگاه به لرزه درمی‌آمد، می‌گفت.

حالا دوباره نوبت عده ای دیگر می‌شد که جمع می‌شدند و همان سؤال‌ها را می‌پرسیدند. آدم آهنی قصّه ما هرگز از جواب دادن به این سؤال‌ها خسته نمی‌شد. به موقع می‌خندید و پایش را روی زمین می‌کوبید و به موقع بازویش را تکان می‌داد و بعضی اوقات هم حتی با چشم نارنجی رنگش، موزیانه چشمک می‌زد.

دانش زبانی: موزیانه: با زیرکی و فریبکاری / دانش ادبی:

یکی از شب‌ها شاپرکی از پنجره به داخل نمایشگاه آمد. نور نارنجی رنگ چشم تروم توجه او را به خود جلب کرد، شاپرک بالش را بر چشم شیشه ای تروم کشید و با ناامیدی گفت: «وای چه نور سردی

آدم آهنی می‌خواست بگوید: « این روشنایی نیست، چشم من است.» ولی فقط توانست جواب شماره یک را بگوید :

اسم من … تروم … است.

شاپرک گفت:

دانش زبانی: شاپرک: نوعی پروانه / دانش ادبی:

جداً؟ من هم یک پروانه شاپرک یا شب‌پره هستم. اسم من بال بالی است. آدم آهنی با برنامه خودش که از پیش طراحی شده بود، دوباره ادامه داد :

از … همه بیشتر … روغن را … دوست دارم… و از بستنی با مربای زردآلو… بدم می‌آید .

شاپرک در جواب گفت:

من بیشتر از همه گاز زدن برگ‌های جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال روغن را نچشیده ام … آیا تو برگ بلوط دوست داری؟ اگر بخواهی می‌توانم تکه ای از آن را برایت بیاورم ….

آدم آهنی می‌خواست بگوید که شاید چشیدن مزۀ چیزهای تازه فکر خوبی باشد؛ ولی ناگهان جواب آماده سوال بعدی به سرعت شروع شد :

– من باید کاری را که برایش طراحی و برنامه ریزی شده ام، انجام دهم.

دانش زبانی: شب‌پره: پروانه / دانش ادبی:

شاپرک گفت:

– «متأسفانه وقت رفتن رسیده، خدا حافظ، تروم عزیز

آدم آهنی با صدای ریز و سنگین، در حالی که پاهای آهنینش را بر زمین می‌کوبید گفت:

– برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم!

شاپرک گفت: متشکرم و بعد خیلی آرام با بالش بوسه ای به گونه آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد.

آدم آهنی با چشم نارنجی رنگش رفتن شاپرک را تماشا کرد و برای مدتی طولانی احساس بدی داشت.

دانش زبانی: گونه: لپ / دانش ادبی:

او با خود فکر می‌کرد: «بال بالی با همه تماشاگران فرق داشت. چیز دیگری بود، سؤال‌هایی می‌کرد که در برنامه من نبود و همین باعث می‌شد جواب‌های من غلط باشد و خوب از آب درنیاید. او حتی یک بار هم مرا تحسین نکرد … هنوز جای بال‌هایش بر گونه ام، به من حالتی خوشایند می‌دهد، صدایش بسیار شیرین بود … او مرا تروم عزیز صدا کرد!» و این افکار احساس خوبی در او به وجود آورد.

آدم آهنی آن قدر از ملاقات با شاپرک خوشحال بود که اصلاً متوجه باز شدن درهای نمایشگاه و انبوه تماشاگرانی که به داخل آمده بودند، نشد، وقتی انبوه مردم به سراغش آمدند و سؤال‌ها را یکی یکی پرسیدند، او دو سؤال اوّل را با هم اشتباه کرد و به سؤال سوم هم جواب غلطی داد.

دانش زبانی: تحسین کردن: ستایش کردن/ افکار: ج فکر / انبوه: جمعیت، بسیار / دانش ادبی: از آب درنیایدن: انجام نشدن / صدایش بسیار شیرین: حس آمیزی

یکی از افراد سرشناس و مهم که در حال بازدید کردن از آدم آهنی بود، با عصبانیت گفت: او ما را مسخره می‌کند! و به سرعت به طرف رئیس آن قسمت رفت تا او را از وضعیت آدم آهنی آگاه کند.

ولی آدم آهنی تازه حالش جا آمده بود و جواب‌های درست و به موقعی می‌داد و بازدیدکنندگان نیز او را تشویق می‌کردند.

خدا حافظ! برنامه اش تمام شد.

آدم آهنی با ناراحتی فکر کرد: «کاش بال بالی می‌توانست مردم را ببیند. اگر بفهمد که چقدر از من تعریف می‌کنند، مطمئنم که مرا بیشتر تحسین می‌کند! نگرانم، نمی‌دانم آیا امشب هم می‌آید یا نه … وای! اگر خفاش او را گرفته باشد؟» دل آدم آهنی گرفت، احساسی که تا آن موقع به او دست نداده بود.

اما شاپرک آمد و با ساده‌دلی نجوا کرد: «برای اینکه روی شانه ات استراحت کنم، به اینجا آمده ام و بعد هم دوباره پرواز می‌کنم. اینجا آرام و ساکت است و صدای غرش مانندی از آدم آهنی بیرون آمد: اسم من تروم است

دانش زبانی: سرشناس: معروف / مسخره کردن: ریشخند زدن / خدا حافظ: خدا حافظت [باشد] (حذف فعل) / نگران: ناراحت / ساده‌دل: خوش‌باوری،ساده لوحی / نجوا♥: آوا، صدای آرام / دانش ادبی: غرش مانند: تشبیه (صدا مانند غرّش است.)

شاپرک مؤدبانه گفت: «اسم تو را فراموش نکرده ام. آیا برادر یا خواهر داری؟» ولی آدم آهنی فقط توانست جواب شماره دو را بدهد :

– از … همه بیشتر … روغن را … دوست دارم ….

شاپرک در حالی که به او یادآوری می‌کرد، گفت: «این را به من گفته بودی. راستی چرا بعضی چیزها را مرتباً تکرار می‌کنی؟ آیا از تکرار خسته نمی‌شوی؟ خیلی خوب، وقت رفتن است. من خیلی گرسنه ام. هنوز تکه ای برگ هم نخورده ام. آن خفاش بدجنس در نزدیکی درخت بلوط من آویزان شده … تا دیدار بعد خداحافظ، تروم عزیز!»

دانش زبانی: بدجنس: بدذات / دانش ادبی:

شاپرک دوباره بوسه ای بر گونه آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد. آدم آهنی تا مدت زیادی به او فکر می‌کرد. چشمش درخشنده تر از قبل شده بود. در دل آهنینش زمزمه می‌کرد: «او دوباره برمی‌گردد! او مرا دوست دارد. او دوست من است. او دوباره برمی‌گردد و باز هم به راحتی روی شانه ام می‌نشیند. آیا می‌توانم یاد بگیرم به جز کلماتی که از قبل برنامه ریزی شده است، چیزی بگویم؟ اگر بتوانم اوّل از او شکر می‌کنم و بعد به او می‌گویم که اوّلین کسی است که من با او دوست شده ام.» چشم نارنجی رنگش با بی صبری به پنجره خیره مانده بود.

ناگهان شاپرک برگشت؛ ولی رفتارش عجیب بود. با شتاب خود را از پنجره به داخل، یرت کرد و به سرعت با گونه آدم آهنی برخورد کرد. فریاد زد:

دانش زبانی: زمزمه: گفت وگوی آهسته / خیره شدن: زل زدن / دانش ادبی:

او دنبال من است! تروم، او دنبال من است.

سایه سیاهی نزدیک پنجره بود؛ برقی زد و چند لحظه بعد خفاش وارد سالن نمایشگاه شد.

بال بالی در حالی که خود را به گونه آدم آهنی چسبانده بود ، با التماس گفت:

نگذار مرا بخورد! او را بزن.

آدم آهنی، با شجاعت، بادی در گلو انداخت و می‌خواست بگوید: «نترس من قوی‌ترین دستگاه در این نمایشگاه هستم و نمی‌گذارم کسی به تو آسیب برساند.»، ولی به جای این جمله گفت: اسم من تروم است.

خفاش چرخی به دور آدم آهنی زد و شاپرک را دید که با او حرف می‌زند، شاپرک باز با التماس به آدم آهنی گفت: مراقب من باش، تروم عزیز!

دانش زبانی: نگذار: اجازه نده / دانش ادبی:

آدم آهنی می‌خواست با صدای بلندی به خفاش بگوید که از این جا بیرون برو ولی دوباره جمله ای را گفت که از قبل برنامه ریزی شده بود:

– از … همه بیشتر … روغن را … دوست دارم .

خفاش دندان‌هایش را به شکم شاپرک فروبرد، ولی نتوانست او را ببلعد، زیرا شاپرک روی پای آدم آهنی افتاد. شاپرک با ناله گفت: «وای بالم.» خفاش، چندین بار دور آدم آهنی چرخید؛ ولی نتوانست بال بالی را پیدا کند و از پنجره بیرون رفت. شاپرک گفت: بالم پاره شده، وای تروم چرا از من مراقبت نکردی؟

آدم آهنی بلافاصله جواب داد:

من … باید … هر کاری را … که برایش … طراحی و برنامه ریزی … شده ام … انجام دهم.

از جوابی که داده بود به شدت ناراحت شد و بدنش می‌لرزید؛ ولی نمی‌توانست چیز دیگری بگوید.

دانش زبانی: بلعیدن: قورت دادن / دانش ادبی:

بال بالی روی زمین می‌لرزید و بال بال می‌زد. سعی می‌کرد، پرواز کند ولی فقط مثل فرفره به دور خود می‌چرخید، با ناله گفت:

تو دوست من بودی؛ چرا به من کمک نکردی؟ کاش می‌فهمیدی چه آسیبی به من رسیده!

در همین موقع دوباره آدم آهنی با صدای غرغرمانندی گفت:

من بیشتر از همه از روغن خوشم می‌آید، من بستنی با مربای زردآلو را دوست ندارم. شاپرک نفس نفس زنان و بریده بریده در حالی که باورش نمی‌شد، گفت: چه می‌گویی؟ تو دوست من هستی و اصلاً برای من ناراحت نیستی؟ چقدر … بی احساس... و خشن .. هستی!

دانش زبانی: بریده بریده: تکه تکه / دانش ادبی: مثل فرفره، غرغرمانند: تشبیه

بال بالی که دیگر نمی‌توانست بچرخد و حرکت کند، یک بار دیگر بالش را بالا برد و خیلی آهسته پایین آورد و دیگر حرکتی نکرد و به آرامی گفت: «خدا نگهدارت تروم عزیز!» و بعد نفس آخر را کشید.

آدم آهنی با صدای غرش مانندی گفت:

من برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم!

و پاهایش را محکم به زمین کوبید، آن چنان که زمین لرزید و بعد سکوت مرگ‌باری بر سالن نمایشگاه حاکم شد. شاپرک روی پای آدم آهنی، بدون حرکت دراز کشیده بود. کم کم هوا روشن می‌شد. درها باز شدند و دوباره بازدیدکنندگان کنجکاو به سالن آمدند و باز دور او حلقه زدند. اسم تو چیست؟ این سؤال شماره یک بود … آدم آهنی فکری کرد و قلبش از ناراحتی فشرده شد؛ گفت:

شاپرک … مرا تروم … عزیز … صدا کرد … هیچ کس … تا به حال مرا … به این نام … . صدا نکرده بود ….

او هیچ پاسخ درستی به هیچ یک از سؤالات برنامه ریزی شده، نداد. دیگر بازوانش را بلند نکرد و پایش را هم بر زمین نکوبید، حتی دیگر با چشم نارنجی رنگش چشمک هم نزد.

ملافه بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه نوشته شده بود:

«خراب است

دانش زبانی: مرگ‌بار: مرگ آفرین / دانش ادبی: نفس آخر را کشیدن: کنایه از مردن

زیر آن ملافه سفید که درست مثل کفن بود، آدم آهنی ساکت بود؛ ولی شب، وقتی باد از بیرون به داخل سالن نمایشگاه می‌وزید و با خود رایحه گل‌های درخت بلوط و صدای خش خش برگ‌هایش را می‌آورد، صدای شکسته و آهسته ای از زیر ملافه سفید می‌آمد. به نظر می‌رسید که کسی چیزی یاد می‌گیرد و دایم می‌گوید: «بال بالی .. بلوط … به او آسیب رسید

دانش زبانی: رایحه: بو / دانش ادبی: مثل کفن: تشبیه

ویانو ژیلینسکای، مترجم، ناهید آزادمنش

ژیلینسکای، ویتاتو (متولّد ۱۹۳۲م)

خانم ویتاتو، در سال ۱۹۳۲ در کاوناس لیتوانی به دنیا آمد. وی کتاب‌های زیادی منتشر کرده که نه تنها در میان مردم لیتوانی بلکه در روسیه و کشورهای دیگر علاقه مندان زیادی پیدا کرده است. حشرات کوچک، کرم‌ها و پروانه‌ها قهرمانان بسیاری از قصّه‌های وی هستند. ژیلینسکای شعر هم سروده است و داستان‌های فکاهی، رمان و نمایش نامه نیز دارد. آدم آهنی و شاپرک بر گرفته از کتاب » ملخ شجاع» است که مجموعهٔ چهار داستان به نام‌های ملخ شجاع، دانهٔ برفی که آب نشد، کرم کنجکاو و آدم آهنی و شاپرک است.

۱- چرا آدم آهنی از شاپرک خوشش آمد؟– زیرا به آدم آهنی، تروم عزیز می گفت. آوایش شیرین و دلربا بود. پرسش های خوبی می کرد.

۲- چرا آدم آهنی پس از مرگ شاپرک به سؤالات جواب درست نمی‌داد؟– زیرا آدم آهنی شاپرک را نجات نداده بود و به پرسش های او پاسخ نده ده بود و برای همین دل‌آزرده بود.

۳- آخرین جمله درس، چه پیامی دارد؟ درخت بلوط به شاپرک آسیب رساند؛ اما شاپرک باز هم به سوی درخت بلوط رفت.

۴- ……………………………………………………

به این جمله‌ها توجه و درباره آنها گفت وگو کنید.

ــ من فردا نامه را خواهم نوشت.

ــ تو فردا نامه را خواهی نوشت.

ــ او فردا نامه را خواهد نوشت.

ــ ما فردا نامه را خواهیم نوشت.

ــ شما فردا نامه را خواهید نوشت.

ــ آنها فردا نامه را خواهند نوشت.

چنانکه می‌بینید جملات بالا مربوط به زمان آینده یا مستقبَل است. به شش ساخت زمان آینده توجه کنید.

شش ساخت زمان آینده
مفردجمع
خواهم نوشتخواهیم نوشت
خواهی نوشتخواهید نوشت
خواهد نوشتخواهند نوشت

آیا می‌توانید بن فعل و شناسه فعل آینده را بگویید؟

در داستانی که خواندیم، شخصیّت‌های اصلی، آدم آهنی و شاپرک بودند. آیا مقصود نویسنده داستان از آدم آهنی فقط همان آدم آهنی نمایشگاه بوده و مقصود از شاپرک همان شاپرکی که بر درخت بلوط لانه داشته است؟

در داستان، دریافتید که آدم آهنی، ابتدا احساس نداشت. تنها همان چیزهایی را می‌گفت که از قبل برای او برنامه ریزی شده بود. مشابه آدم آهنی، آدم‌هایی را می‌شناسیم که احساس و عاطفه ندارند و مثل آدم آهنی رفتار می‌کنند.

در همین داستان، شاپرک، مهربان است و با عاطفه، آدم آهنی را «تروم عزیز» خطاب می‌کند. او را دوست دارد و نوازش می‌کند. مثل شاپرک، انسان‌های مهربانی در اطراف ما هستند.

داستان نویسان، با استفاده از تخیل و آوردن شخصیت‌های غیرانسان، ذهن ما را وامی‌دارند تا شبیه آنها را در جامعه و اطراف خود پیدا کنیم.

این گونه داستان‌ها را «داستان‌های رمزی و نمادین» می‌گویند.

ــ نشانه تنوین به صورت «ﹷ ن» خوانده و شنیده می‌شود؛ اما در املا، این نشانه به شکل «اً» نوشته می‌شود، مانند: اصلاً، جداً، مرتّباً و …

ــ برخی از کلمات، در گفتار دچار تغییرات تلفظی می‌شوند؛ اما در نوشتن، شکل مکتوب و نوشتاری آنها، باید مورد توجه باشد، مانند: اجتماع، مجتبی و …

درخت بلوط (ترکیب اضافی)، احساس خوب (ترکیب وصفی)، افراد سرشناس (ترکیب وصفی)، صدای بلند (ترکیب وصفی)، مربّای زردآلو (ترکیب اضافی)، اسم من (ترکیب اضافی)

هر گاه دو واژه به وسیلۀ نقش‌نمای اضافه (ﹻ) به یکدیگر بچسبند، ترکیب پدید می‌آید. ترکیب می تواند اضافی و وصفی باشد. در ترکیب اضافی دو اسم به یکدیگر پیوند می خورند؛ مانند: پنجرۀ خانه. در ترکیب وصفی یک اسم به یک صفت پیوند می خورد؛ مانند: پنجرۀ بزرگ.

به پایان ترکیب وصفی می توان «تر» یا «ترین» افزود ولی به ترکیب اضافی نمی‌توان؛ مانند: پنجرۀ بزرگ‌تر(با معنی)؛ پنجرۀ خانه‌تر (بی معنی)

به پایان ترکیب وصفی می توان «است» افزود ولی به ترکیب اضافی نمی‌توان؛ مانند: پنجره، بزرگ‌ است(با معنی)؛ پنجره خانه‌ است (بی معنی)

مطمئن (اطمینان، مطمئنه)، سؤال (مسئول، مسئولیت)، قصّه (قصص)، توجه (متوجه، وجه)

ــ شناسنامه ما، عمر حقیقی ما را تعیین نمی‌کند. (نهاد: شناسنامه ما، مفعول: عمر حقیقی ما)

ــ فرصتهای خوب و عزیز می‌گذرند. (نهاد: فرصتهای خوب و عزیز)

ــ دانش آموزان شهید رجایی را دوست داشتند. (نهاد: دانش آموزان، مفعول: شهید رجایی)

ــ آفتاب بر گل‌ها و سبزه‌ها می‌تابد. (نهاد: آفتاب، متمّم: گل‌ها و سبزه‌ها)

– خواهند ایستاد، خواهد آمد، خواهند پرسید، خواهد گفت

پیمایش به بالا