بایگانی برچسب: s

آموزه یکم: شکر نعمت

◙ منت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت:

قلمرو زبانی: منّت: نیکویی، سپاس، شکر، جمع آن: مِنَن / منت خدای را : «را» حرف اضافه در معنی برای / به شکر اندرش: دو حرف اضافه برای یک متمم، «در شکرش» / عزّ و جلّ: گرامی، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بعد از ذکر نام خداوند به کار می‌رود / قربت: نزدیکی (غربت: دوری) / قلمرو ادبی:  قربت، نعمت: سجع  متوازی (رشته انسانی) / طاعتش موجب قربت است: تلمیح به آیه شریفه «واسجد و اقترب» / مزید: افزونی، زیادی /  و به شکر اندرش مزید نعمت: تلمیح به آیه شریفه «لئن شکرتم لازیدنکم» / نمونه نثر مسجّع

سعدی

بازگردانی: سپاس ویژه خداوند است (گرامی و بزرگ) که بندگی اش موجب نزدیکی به اوست و سپاس گزاری اش سبب نعمت.

پیام: فرمانبرداری موجب نزدیک به خداوند است

◙ هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.

قلمرو زبانی: نفس: دم / برمی آید: بالا می آید / فرو می رود، بر می آید: تضاد / ممدّ: یاری رساننده، مدد کننده / حیات: زندگی (حیاط: حیاط خانه) / مفرّح: شادی بخش، فرح انگیز / ذات: سرشت، گوهره/ قلمرو ادبی: حیات، ذات: سجع /

بازگردانی: هر نفسی که فرو می رود یاری دهنده زندگی است و هنگامی که بیرون می آید شادی بخش جان ماست. پس در هر نفسی دو نعمت موجود دارد و برای هر نعمتی شکری واجب می‌گردد.

پیام: وجوب شکرگزاری از خدا

از دست و زبان که بر آید / کز عهده شکرش به در آید

قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (رشته انسانی) / دست، زبان: تناسب / دست: مجاز از کردار / زبان: مجاز از گفتار / برآید، درآید: جناس ناهمسان / از دست و زبان کسی بر آمدن: کنایه از توانایی داشتن / پرسش انکاری

بازگردانی: از توانایی و قدرت چه کسی برمی آید که از خداوند سپاس گزاری کند.

پیام: ناتوانی بنده در شکرگزاری از خدا

◙ اعملوا آل داوود شکراً و قلیل من عبادی الشکور: تضمین

بازگردانی: ای خاندان داوود سپاس خداوند را گزارید و بندگان شکرکننده ام اندک اند.

پیام: وجوب شکرگزاری از خدا

بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد

قلمرو زبانی: به: بهتر / تقصیر: کوتاهی، گناه / عذر: پوزش / قلمرو ادبی: وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (رشته انسانی) / درگاه: مجاز از خدا

بازگردانی: همان بهتر که انسان به خاطر گناه و کوتاهی اش از خداوند پوزش بخواهد.

پیام: طلب آمرزش از خداوند

ورنه سزاوار خداوندی اش / کس نتواند که به جای آورد

قلمرو زبانی: ورنه: وگرنه / به جای آوردن: ادا کردن، انجام دادن

بازگردانی: وگرنه هیچ کس نمی‌تواند آنگونه که درخور خداوند است از او سپاس گزاری کند.

پیام: ناتوانی بنده در شکرگزاری از خدا

◙ باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.

قلمرو زبانی: خوان: سفره، سفره فراخ و گشاده / بی دریغ: بی مضایقه / قلمرو ادبی: باران رحمت: اضافه تشبیهی / خوان نعمت: اضافه تشبیهی / رسیده، کشیده: سجع پایانی قرینه‌ها و ترصیع هم دارد (تمام واژه‌ها در قرینه دو به دو با هم سجع دارد) / تلمیح به آیه: ربّکم ذو رحمه واسعه / باران رحمت بی حسابش همه را رسیده: کنایه از بخشندگی یزدان / خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده: کنایه از بخشندگی یزدان /

بازگردانی: باران رحمت بی شمار خداوند همه را فراگرفته و سفره نعمت‌های بی مضایقه او همه جا پهن است.

پیام: بخشندگی یزدان

◙ پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.

قلمرو زبانی: دریدن: پاره کردن (بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / فاحش: آشکار، واضح / وظیفه: وجه معاش، مقرری / منکر: زشت، ناپسند / روزی: رزق / / قلمرو ادبی: پرده ناموس: اضافه تشبیهی / پرده دریدن: کنایه از رسوا کردن، فاش کردن راز / ندرد، نبرد: سجع / پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد: اشاره به ستارالعیوبی خداوند / وظیفه روزی به خطای منکر نبرد: صفت رزّاقیت یزدان، هو الرزّاق

بازگردانی: آبروی بندگان را با وجود گناه آشکار نمی‌ریزد و روزی ایشان را به خاطر لغزش زشت قطع نمی‌کند.

پیام: پرده پوشی و روزی رسانی خداوند

◙ فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.

قلمرو زبانی: فراش: فرش گستر، گسترنده فرش / دایه: زنی که به جای مادر به کودک شیر می‌دهد یا از او پرستاری می‌کند / بنات: ج بنت، دختر / را: حرف اضافه «به» / نبات: گیاه، رستنی  / مهد: گهواره / قلمرو ادبی: فراش باد صبا، دایه ابر بهاری، بنات نبات، مهد زمین هر چهار مورد اضافه تشبیهی /  فرش زمرّدین: استعاره از سبزه و چمن / فراش، فرش،‌ بگسترد: مراعات نظیر / فراش، فرش: هم ریشگی / باد صبا، ابر بهار، نبات، زمین: تناسب  / دایه، بنات، مهد، بپرورد: تناسب / کل عبارت آرایه تشخیص دارد./ بگسترد، بپرورد، سجع / مهد زمین: الم نجعل الارض مهادا (تلمیح)

بازگردانی: به باد صبا که مانند فراش است گفته تا سبزه و چمن را بگستراند و به ابر بهاری که مانند دایه است گفته تا گیاهان را که همچون دختران اند در زمین پرورش دهد.

پیام:

◙ درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده.

 قلمرو زبانی: خلعت: جامگی / قبا: جامه، جامه‌ای که از سوی پیش باز است و پس از پوشیدن دو طرف پیش را با دکمه به هم پیوندند / ورق: برگ / شاخ: شاخه / قدوم: آمدن، قدم نهادن، فرارسیدن /  قلمرو ادبی:  جانبخشی در سراسر عبارت /قبای سبز ورق، اطفال شاخ، کلاه شکوفه، اضافه تشبیهی هستند. / اطفال شاخ را: «را» فک اضافه «بر سر اطفال شاخ» / قدوم موسم ربیع: تشخیص / موسم: فصل، هنگام، زمان /  ربیع: بهار / خلعت نوروزی، موسم ربیع: مراعات نظیر/ شاخ، درخت، ورق، شکوفه، نوروز، ربیع: مراعات نظیر/ بر: پهلو/ نوروز، خلعت، قبا: مراعات نظیر / اطفال، کلاه، سر: مراعات نظیر /  بر،‌ سر: جناس / گرفته، نهاده: سجع

بازگردانی: خداوند درختان را پربرگ کرده است و برگ‌هایشان مانند قبای سبز رنگ است و شاخه‌ها با آمدن فصل بهار پر از شکوفه شده اند و شکوفه‌هایشان مانند کلاه است.

پیام: آفریندگی

◙ عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته:

قلمرو زبانی: عصاره: افشره، شیره / تاک: انگوربن، درخت انگور، رز / قلمرو ادبی: فایق، باسق: سجع / شده، گشته: سجع / عصاره تاک، شهد، فایق: تناسب/ شهد: عسل / فایق: برتر، برگزیده (در اینجا «ناب») / شهد فایق: عسل ناب /  نخل: خرمابن /  باسق: بلند / نخل باسق: «والنخل باسقات» /  تخم خرما، نخل باسق: مراعات نظیر، اشاره به صفت قادر بودن خداوند

بازگردانی: افشره مو با نیروی ایزدی شیرینی برگزیده شده است و تخم خرمایی با پرورش خداوند خرمابن بلندی گشته است.

پیام: قدرت یزدان

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند /  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

قلمرو زبانی: غفلت: نادانی / قلمرو ادبی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رشته انسانی) / ابر و باد و مه و خورشید و فلک: تناسب، مجاز از همه جهان / در کار بودن: کنایه از در تکاپو / نان: مجاز از روزی / به کف آوردن: به دست آوردن، کنایه / تشخیص /  تلمیح به آیه شریفه: «و سخرلکم الشمس و القمر دائبین» / کف: مجاز از دست

بازگردانی: ابر، باد، ماه، خورشید و آسمان در تکاپویند تا تو روزیت را به دست آوری و با ناآگاهی زندگی ات را نگذرانی.

پیام: برتری  انسان

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار/ شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

قلمرو زبانی: از بهر: برای / سرگشته: حیران، هاج و واج / قلمرو ادبی: تو، فرمان: واژه آرایی / فرمان بردار، فرمان نبری: هم ریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: همه پدیده‌ها به تو خدمت می‌کنند و از تو فرمانبرداری می‌کنند. منصفانه نیست که تو از خداوند فرمان نبری.

پیام: اطاعت از خدا

■ در خبر است از سرور کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی- صلّی ا… علیه و آله و سلم

قلمرو زبانی: خبر: حدیث / سرور: بزرگ، آقا / کاینات: م. کاینه، همه موجودات جهان/ مفخر: آن چه بدان فخر کنند / سرور، مفخر: سجع / صفوت: برگزیده / تتمّه: باقی مانده؛ تتمه دور زمان: مایه تمامی و کمال گردش روزگار، مایه تمامی و کمال دور زمان رسالت / قلمرو ادبی: رحمت عالمیان: تلمیح به آیه شریفه: « و ما أرسلناک إلّا رحمه للعالمین» / رحمت، صفوت: سجع / عالمیان، آدمیان: سجع /

بازگردانی: در حدیث آمده است از بزرگ موجودات، باعث افتخار هستی، رحمت جهانیان و برگزیده آدمیان و به جای مانده و پایان بخش زمان محمد مصطفا (پایان بخش نبوت)

پیام: ستایش پیامبر

شفیع مطاع نبیّ کریم / قسیم، جسیم، نسیم، وسیم

قلمرو زبانی: شفیع: شفاعت کننده / مطاع: فرمانروا، اطاعت شده / نبی: پیام آور، پیغمبر، رسول / کریم: رادمرد / قسیم: خوش چهره / جسیم: خوش اندام / نسیم: خوش بو / وسیم: دارای مهر و نشان پیامبری / قلمرو ادبی: قسیم، جسیم، نسیم، وسیم: جناس / واج آرایی

بازگردانی: شفاعت کننده، فرمانروا، پیام آور، رادمرد، خوش چهره، خوش اندام، خوش بو، دارای نشان پیامبری

پیام: ستایش پیامبر

بلغَ العُلی بِکمالِه، کشفَ الدُّجی بِجمالِه / حسُنَت جَمیعُ خِصاله، صَلُّوا عَلیه و آلِه

بازگردانی: به سبب کمالش به بلندی رسید، با روی زیبای خودش تیرگی​ها را زدود، همه​ خوی و رفتارش نکوست، بر او و خاندانش درود باد.

پیام: ستایش پیامبر

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان  /  چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان

قلمرو زبانی: باک: ترس / بحر: دریا (همآوا؛ بهر: بهره) / را: حرف اضافه «برای»/ قلمرو ادبی: دیوار امّت: اضافه تشبیهی / بحر: تلمیح به ماجرای حضرت نوح (ع) / نوح، بحر، کشتیبان: تناسب /  پرسش انکاری / پشتیبان، کشتیبان: جناس

بازگردانی: مردمی که همچون تو پشتیبانی دارند اندوه و غمی ندارند. همانگونه که هر کس کشتیبان او نوح باشد از موج دریا نمی هراسد.

پیام: ستایش پیامبر

■ هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق- جلّ و علا- بردارد،

قلمرو زبانی: انابت: توبه، بازگشت به خدا، پشیمانی / جلّ و علا: بزرگ و والا است / دست انابت: اضافه اقترانی  / قلمرو ادبی: پریشان روزگار: کنایه از بدبخت / انابت، اجابت: جناس

بازگردانی: هر گاه یکی از بندگان گنهکار بدبخت، دستش را به امید برآورده شدن به درگاه خداوند برافرازد،

پیام: توبه

■ ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش بخواند باز اعراض کند بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند حقّ سبحانه و تعالی فرماید:

قلمرو زبانی: ایزد: خداوند / بازش، بار دیگرش: «ش: مفعول»، جهش ضمیر / خواندن: صدا کردن / اعراض: روی برگرداندن از چیزی، روی گردانی، انصراف / تضرّع: زاری، التماس / سبحانه و تعالی: پاک و والاست خداوند / قلمرو ادبی: باز، بار: جناس / سجع‌های نزدیک به هم را «تضمین المزدوج» گویند(رشته انسانی).

بازگردانی: خداوند به او توجه نمی‌کند. بنده دوباره او را می‌خواند. خداوند دوباره روی برمی گرداند. بنده بار دیگر با زاری خداوند را صدا می‌زند. خداوند می‌فرماید:

پیام: توبه

■ یا ملائکتی قد استحییتُ من عبدی و لیس له غیری فقد غفرتُ له. دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

قلمرو زبانی: دعوت: دعا / برآوردم: برآورده کردم / قلمرو ادبی: تضمین: «یا ملائکتی ……….»

بازگردانی: ای فرشتگان از بنده ام شرمنده شدم. او به جز من کسی را ندارد؛ پس او را آمرزیدم. دعایش را برآوردم و امیدش را ناامید نکردم که از دعا و زاری بنده ام شرم دارم.

پیام: آمرزش خداوند

کرم بین و لطف خداوندگار /  گنه بنده کرده است و او شرمسار

قلمرو زبانی: کرم: بخشش / او: مرجع ضمیر خداوندگار / شرمسار: شرمنده / قلمرو ادبی: خداوندگار، ‌بنده: مراعات نظیر / کرم، لطف: تناسب / شرمسار: شرمنده / واج آرایی«ن» / تلمیح به «یا ملائکتی قد استحییتُ من عبدی …..»

بازگردانی: بزرگواری و لطف خداوندگار را ببین که گناه را بنده کرده است و خداوند شرمسار است.

پیام: لطف خدا

■ عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که: ماعبدناک حق عبادتک و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ماعرفناک حق معرفتک.

قلمرو زبانی: عاکف: اعتکاف کننده، کسانی که در مدت معین در مسجد بمانند و به عبادت پردازند؛ مسجدنشین / جلال: / تقصیر: / معترف: / واصف: وصف کننده / حلیه: زیور، زینت / جمال: زیبایی / تحیّر: سرگشتگی / منسوب: نسبت داده شده (منصوب: نصب شده) /  قلمرو ادبی: کعبه جلال، حلیه جمال: اضافه تشبیهی /  سجع / عاکف، کعبه، عبادت: تناسب / جلال، جمال: تناسب، جناس / ما عبدناک حق عبادتک، ما عرفناک حق معرفتک: تضمین

بازگردانی: اعتکاف کنندگان در کعبه بزرگی اش اعتراف دارند که در عبادت او کوتاهی کرده اند و می‌گویند که: حق بندگی تو را ادا نکرده ایم و وصف کنندگان زیور زیبایی اش سرگشته اند که تو را آنگونه که شایسته‌ای نشناخته ایم.

پیام: ناتوانی در شکرگزاری از خدا

گر کسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز

قلمرو زبانی: مرجع او: خداوند / بیدل: عاشق (در اینجا خود سعدی) / بی نشان: منظور خداوند بی نشان است / پرسش انکاری /  قلمرو ادبی: تلمیح به «إنّ الله لا یوصف و لا یدرک» /

بازگردانی: اگر کسی وصف خداوند را از من بخواهد، نمی‌توانم سخنی بگویم؛ زیرا من عاشق هستم و خداوند بی نشان است.

پیام: وصف ناپذیری خدا

عاشقان کشتگان معشوقند  /  بر نیاید ز کشتگان آواز

قلمرو ادبی: بیت دوم تلمیح به حدیث «من عرف الله کلّ لسانه» کسی که خدا را شناخت زبانش کند می شود و نمی تواند چیزی بگوید. / کشتگان: واژه آرایی /  عاشق، معشوق: هم ریشگی (رشته انسانی) /

بازگردانی: عاشقان به دست معشوقشان کشته می‌شوند. از کشته صدایی شنیده نمی‌شود.

پیام: خاموشی عاشق

■ یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده آن گه که از این معاملت بازآمد، یکی از یاران به طریق انبساط گفت: از این بوستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی؟

قلمرو زبانی: صاحبدلان: عارف، دل آگاه / جیب: گریبان، یقه / قلمرو ادبی: سر به جیب فروبردن: کنایه از گوشه نشینی / جیب مراقبت: اضافه اقترانی / مکاشفت: کشف کردن و آشکار ساختن، در اصطلاح عرفانی پی بردن به حقایق است /  بحر مکاشفت: اضافه تشبیهی / مستغرق: غرق شده / معاملت: اعمال عبادی، احکام و عبادات شرعی، در متن درس مقصود همان کار مراقبت و مکاشفت است / بازآمد: بازگشت / انبساط: حالتی که در آن احساس بیگانگی و ملاحظه و رودربایستی نباشد؛ خودمانی شدن / بوستان: استعاره از معرفت الهی یا همان حالت خوش عرفانی که عارف داشته / ما را: حرف اضافه«برای ما» /  بحر، مستغرق: تناسب / سجع / تحفه: هدیه، ارمغان / کرامت کردن: عطا کردن، بخشیدن

بازگردانی: یکی از عارفان که در حال مراقبت بود و در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود آن گاه که از این این حالت بازگشت، یکی از دوستانش از روی شادی و خودمانی شدن به او گفت: از این حالت عرفانی که بودی، به ما چه سوغاتی پیش کش می‌کنی؟

■ گفتم  به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

قلمرو زبانی: بوی گلم: جهش ضمیر / هدیه اصحاب را: را به معنای«برای» حرف اضافه / اصحاب: ج صحابه، یاران / قلمرو ادبی: درخت گل: استعاره از معارف و حقایق الهی، مشاهده جمال حق، حالت عرفانی حاصل از مراقبه و مکاشفه  / درخت: بوته /  درخت گل، بوی گل: تناسب / بوی گل: استعاره از جلوه جمال حق /  دامن از دست رفتن: کنایه از اختیار از دست دادن، از خود بی خود شدن، در اینجا فنای کامل / بوی گلم چنان مست کرد: استعاره مکنیه / مست، دست: جناس / واج آرایی « س».

بازگردانی: گفتم  به یاد داشتم که هنگامی که به درخت گل می‌رسم، به عنوان هدیه برای دوستانم دامنم را از گل پر کنم. چون به بوستان حقایق رسیدم بوی گل چنان مرا مست کرد که سرگشته و بی خود شدم.

پیام: خاموشی عاشق راستین

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

قلمرو زبانی: کان: که آن /  شد: رفت، نابود شد / را: فک اضافه (جان آن سوخته) / آواز: صدا / قلمرو ادبی: ای مرغ: جانبخشی / مرغ سحر: بلبل نماد عاشق ظاهری / پروانه: نماد عاشق راستین / جان، عشق، مرغ، سحر، پروانه: تناسب / تشخیص

بازگردانی: ای مرغ سحر، عشق و عاشقی را از پروانه یاد بگیر؛ زیرا پروانه سوخته جان درگذشت؛ اما سخنی نگفت. (کنایه از اینکه عاشق راستین جانش را برای دلبرش می‌دهد و هیچ سخن و اعتراضی نمی‌کند.)

پیام: خاموشی عاشق راستین

این مدعیان در طلبش بی خبران اند /  کان را که خبر شد خبری باز نیامد

قلمرو زبانی: طلب: خواست، اولین وادی عرفان / مدعی: ادعا کنند، لاف زننده / قلمرو ادبی: خبر: واژه آرایی / تلمیح به «من عرف الله کلّ لسانه» /

بازگردانی: این ادعا کنندگان هیچ آگاهی از خدا و عرفان ندارند؛ زیرا هر کس در راه عرفان به مقصود راستینش برسد، هیچ گاه سخنی نمی‌گوید.

پیام: ناآگاه بودن مدعی

                                                  گلستان، سعدی
گونه های «را» در زبان فارسی
انواع را
گونه های «را»

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

 1- جدول زیر را به کمک متن درس کامل کنید.

معناواژه معادل
وسیمدارای نشان پیامبری
شادی بخشمفرّح
به خدای تعالی بازگشتنانابت
قطع کردن مقرّریبریدن وظیفه

۲- سه واژه در متن درس بیابید که هم آوای آنها در زبان فارسی وجود دارد.

قربت: نزدیکی؛ غربت: دوری / حیات: زندگی؛ حیاط: صحن خانه // منسوب: نسبت داده شده؛ منصوب: به کاری گماشته شده

۳- از متن درس برای کاربرد هر یک از حروف زیر سه واژه مهم املایی بیابید و بنویسید.

ح  (حلیه، تحفه، مفرّح) / ق (قربت، مستغرق، باسق) / ع (عُصاره، عاکفان، معاملت)

۴- در عبارت زیر نقش دستوری ضمایر متصل را مشخص کنید.

بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

ضمیر پیوسته «-َم» در «گلم» مفعول است. (بوی گل مرا چنان مست کرد.)

ضمیر پیوسته «-َم» در عبارت «دامنم از دست برفت» نقش مضاف الیه دارد. (دامن از دستم برفت)

۵- به عبارت های زیر توجه کنید.

الف) همنشین نیک بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد.

ب) آرزو گفت: «از نمایشگاه کتاب چه خبر؟»

در عبارت «الف» فعل جمله دوم ذکر نشده است؛ اما خواننده یا شنونده از فعل جمله اول می تواند به فعل جمله دوم یعنی «است» پی ببرد. در این جمله حذف فعل به «قرینه لفظی» صورت گرفته است.

در عبارت «ب» جای فعل «داری» در جمله دوم خالی است؛ اما هیچ نشانه ای در ظاهر جمله شنونده را به وجود «فعل» راهنمایی نمی کند، تنها از مفهوم عبارت می توان دریافت که فعل «داری» از جمله دوم حذف شده است؛ در این جمله حذف به «قرینه معنوی» صورت گرفته است.

هر یک از اجزای کلام در صورت وجود قرینه می‌تواند حذف شود. اگر حذف به دلیل تکرار و برای پرهیز از تکرار صورت گیرد آن را حذف به «قرینه لفظی» گویند؛ اما اگر خواننده یا شنونده از مفهوم سخن به بخش حذف شده پی ببرد، «حذف به قرینه معنوی» است.

◙ در متن درس نمونه ای برای کاربرد هر یک از انواع حذف بیابید.

حذف فعل «است» به قرینه لفظی: منت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. (در شکرش مزید نعمت است.)

حذف فعل «است» به قرینه معنوی: بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد(بنده همان بهتر است)

حذف
انواع حذف
حذف به قرینه لفظی
حذف به قرینه معنایی

قلمرو ادبی

۱- واژه های مشخص شده نماد چه مفاهیمی هستند؟

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

مرغ سحر: نماد عاشق دروغین؛ زیرا فقط سخن می گوید و لاف می زند. / پروانه: نماد عاشق راستین؛ زیرا جان خود را برای رسیدن به شمع می فشاند.

۲- با توجه به عبارت زیر به پرسش ها پاسخ دهید.

◙ باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.

◙ فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.

الف) آرایه های مشترک دو عبارت را بنویسید.

سجع: رسیده و کشیده؛ بگسترد و بپرورد

تشبیه: باران رحمت؛ خوان نعمت؛ فراش باد صبا؛ دایه ابر بهاری؛ بنات نبات؛ مهد زمین

ب) قسمت مشخص شده بیانگر کدام آرایه ادبی است؟ – استعاره از گیاهان است.

سجع در فارسی

گونه های سجع
انواع سجع

قلمرو فکری

۱- معنی و مفهوم عبارت های زیر را به نثر روان بنویسید.

■ عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که: ماعبدناک حق عبادتک.

اعتکاف کنندگان در کعبه بزرگی اش اعتراف دارند که در عبادت او کوتاهی کرده اند و می‌گویند که: حق بندگی تو را به جا نیاورده ایم. (پیام: ناتوانی مردم در شکرگزاری از خدا)

■ یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده.

یکی از عارفان که در حال مراقبت بود و در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود، (پیام: مراقبه و کشف حقایق عرفانی)

۲- مفهوم کلی مصراع های مشخص شده را بنویسید.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند /  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری (پیام: غافل نبودن از یاد خدا)

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان  /  چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان (پیام: دلگرمی مسلمانان به پیامبر)

گر کسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز (پیام: ناتوانی عاشق از وصف خداوند)

۳- از کدام سطر درس مفهوم بیت زیر قابل استنباط است؟

هیچ نقاشت نمی بیند که نقشی برکشد / وان که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ای

قلمرو زبانی: کلک: قلم /  بنان: سرانگشت، انگشت / وان: و آن / جهش ضمیر: نقاشت (نقاشی تو را)؛ از حیرتش (از حیرت کلک را از بنانش افکنده ای) / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن(رشته انسانی) / کلک از بنان افکنده ای: کنایه از اینکه توان کشیدن ندارد / تناسب: نقش، نقاش، کلک / همریشگی: نقش، نقاش (رشته انسانی)/ واج آرایی «ش» و «ن»

بازگردانی: هیچ نقاشی خداوند را نمی بیند که نقشی از او بکشد و هر کس که خداوند را دید به خاطر حیرت قلم را از دستش انداخته ای.

■ گفتم  به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

■ این مدعیان در طلبش بی خبران اند /  کان را که خبر شد خبری باز نیامد

■ گر کسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معشوق اند  /  بر نیاید ز کشتگان آواز

گنج حکمت: گمان

■ گویند که بطی در آب روشنایی می‌دید. پنداشت که ماهی است. قصدی می‌کرد تا بگیرد و هیچ نمی‌یافت. چون بارها بیازمود و حاصلی ندید، فروگذاشت. دیگر روز هر گاه که ماهی بدیدی، گمان بردی که همان روشنایی است؛ قصدی نپیوستی، و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

قلمرو زبانی: بط: مرغابی / پنداشت: گمان کرد (بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / قصد کردن: خواستن، تکاپو / بیازمود: امتحان کرد (بن ماضی: آزمود، بن مضارع: آزما)  / حاصل: فایده، سود / فروگذاشت: رها کرد (بن ماضی: فروگذاشت، بن مضارع: فروگذار)  / دیگر روز: روز دیگر / بدیدی: می‌دید / گمان بردی: گمان می‌کرد / قصد پیوستن: قصد کردن / ثمرت: فایده، نتیجه / تجربت: تجربه /

کلیله و دمنه، ترجمۀ نصرالله منشی (سده ششم)

تجزیه و ترکیب متن

گویند که بطی در آب روشنایی می‌دید.

جمله مرکب / گویند: فعل، گذرا به مفعول و متمم، مضارع اخباری (می گویند)؛ جمله هسته / که: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش مفعولی / در: حرف اضافه / آب: متمم قیدی / روشنایی: مفعول / می دید: فعل ساده، ماضی استمراری؛ جمله وابسته

پنداشت که ماهی است.

جمله مرکب / پنداشت: فعل، گذرا به مفعول، ماضی ساده؛ جمله هسته / که: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش مفعولی / ماهی: مسند / است: فعل اسنادی، گذرا به مسند، مضارع اخباری؛ جمله وابسته / حذف نهاد (آن روشنایی ماهی است)

قصدی می‌کرد تا بگیرد

جمله مرکب / قصد: مفعول / می کرد: فعل گذرا به مفعول، ماضی استمراری؛ جمله هسته / تا: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش قیدی / بگیرد: فعل تام، گذرا به مفعول، مضارع التزامی؛ جمله وابسته / حذف مفعول (او را بگیرد)

و هیچ نمی‌یافت.

جمله ساده / و: حرف پیوند همپایه ساز / هیچ: ضمیر مبهم، مفعول / نمی یافت: فعل تام، ماضی استمراری منفی، گذرا به مفعول

چون بارها بیازمود و حاصلی ندید، فروگذاشت.

جمله مرکب / چون: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش قیدی / بارها: قید / بیازمود: فعل تام، ماضی ساده، گذرا به مفعول؛ جمله وابسته / حذف مفعول / و: حرف پیوند همپایه ساز / حاصل: مفعول(ی ناشناس)  / ندید: ماضی ساده / فروگذاشت: فعل پیشوندی، گذرا به مفعول، ماضی ساده؛ جمله هسته

دیگر روز هر گاه که ماهی بدیدی، گمان بردی که همان روشنایی است؛

جمله مرکب / دیگر روز: گروه قیدی / دیگر: صفت مبهم، وابسته پیشین / هر گاه که: حرف پیوند وابسته ساز / ماهی: مفعول / بدیدی: می دید؛ ماضی استمراری، گذرا به مفعول؛ جمله وابسته / گمان بردن: فعل مرکب / که: حرف پیوند وابسته ساز / همان روشنایی: گروه اسمی، مسند / همان: صفت اشاره، وابسته پیشین / است: فعل اسنادی، گذرا به مسند؛ جمله هسته

قصدی نپیوستی،

جمله ساده / قصدی: مفعول (ی ناشناس) / نپیوستی: نمی پیوست، ماضی استمراری منفی

و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

جمله مرکب / و: حرف پیوند هم پایه ساز / ثمرت: نهاد / این تجربت: گروه مضاف الیهی / این: صفت مضاف الیه / تجربت: مضاف الیه / آن: ضمیر اشاره، مسند / بود: فعل اسنادی، گذرا به مسند، ماضی ساده؛ جمله هسته / که: حرف پیوند وابسته ساز / همه روز: گروه اسمی، قید / گرسنه: مسند یا قید / بماند: فعل، ماضی ساده؛ جمله وابسته

گزاردن گذاشتن گذشتن

پی دی اف درس یکم فارسی دوازدهم

ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۱(آپارات)

ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۲(آپارات)

ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۱(یوتیوپ)
ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۲(یوتیوپ)

آموزه پانزدهم: کبوتر طوق دار

یکی از آثار ارزشمند نثر فارسی، کلیله و دمنه ابوالمعالی نصر الله منشی است. این اثر دربردارنده دانش و پند و اندرزهایی است که از زبان جانوران بازگو شده است. داستان از زبان دو شغال به نام «کلیله» و«دمنه» نقل می گردد. روزبهان ترجمه پهلوی این اثر را به عربی برگرداند و نصر الله منشی متن عربی را به فارسی درآورد.

کبوتر طوق دار

◙ آورده اند که در ناحیتِ کشمیر مُتَصَّیدی خوش و مرغزاری نَزِه بود که از عکسِ ریاحینِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیش جمال او دمِ طاوُوس به پر زاغ مانستی.

قلمرو زبانی: آورده اند: حکایت می کنند / ناحیت: ناحیه، سرزمین / ریاحین: گیاهان / کشمیر: ناحیه ای بین هند و پاکستان / جمال: زیبایی / مُتَصَید: شکارگاه / مَرغ: گونه ای گیاه / مرغزار: چمن زار/ نَزِه: با صفا، خوش آب و هوا / مانستی: مانند بود / قلمرو ادبی: پر زاغ به دُم طاووس و بالعکس: تشبیه / زاغ: نماد زشتی / طاووس: نماد زیبایی / اغراق

بازگردانی: حکایت کرده اند که در سرزمین کشمیر شکارگاهی خوش آب و هوا و چمنزاری با صفا بود که از بازتاب گیاهان آن، پر سیاه زاغ مانند دم طاووس زیبا می شد و در مقابل زیبایی آن، دم زیبای طاووس مانند پر زاغ، سیاه و کم ارزش به چشم می آمد.

دِرَفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دُودِ او بر جانش داغی

قلمرو زبانی: دِرَفشان: درخشان، نورانی/ مرجع او: چراغ / مرجع «ش» در جانش: لاله / داغ: سیاهی درون لاله / قلمرو ادبی: چون چراغی: تشبیه / حسن تعلیل: سیاهی درون لاله از دود چراغ بود / داغ: استعاره از سیاهی درون لاله / جان داشتن لاله:‌ جانبخشی

بازگردانی: گل لاله در آنجا چون چراغی می درخشید؛ امّا از دود آن چراغ، درون لاله سیاه شده بود.

شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخ زمرد جام باده

قلمرو زبانی: شقایق: لاله وحشی / باده: شراب / شاخ: شاخه / شقایق، لاله: دو گونه گل / زُمرّد: سنگ قیمتی / باده: شراب / قلمرو ادبی: جانبخشی: شقایق ایستاده / چو بر شاخ…: تشبیه /

بازگردانی: گل شقایق بر شاخه خود به گونه ای ایستاده بود که گویی جام شراب سرخ بر شاخه ای زمردین رنگ و سبزفام قرار گرفته است.

◙ و در وی شکاری بسیار و اختلاف صیادان آنجا متواتر؛ زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گَشن خانه داشت نشسته بود و چپ و راست می نگریست.

قلمرو زبانی: اختلاف: رفت و آمد /  متواتر: پی در پی / گَشن: انبوه /

بازگردانی: در آن چمنزار شکار بسیار بود و شکارچیان پی در پی آمد وشد می کردند. زاغی در آن حوالی بر درختی بزرگ و پر شاخ و برگ لانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه می کرد.

◙ ناگاه صیادی بدحالِ خشِن جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد.

قلمرو زبانی: بدحال: بدخو / جال: دام و تور / قلمرو ادبی: روی نهادن: کنایه از رفتن

بازگردانی: ناگهان شکارچی بدخو با تن پوشی خشن و دامی بر دوش و عصایی در دست به سوی آن درخت روی نهاد.

◙ بترسید و با خود گفت: این مرد را کاری افتاد که می آید و نتوان دانست که قصدِ من دارد یا از آنِ کسِ دیگر من باری جای نگه دارم و می نگرم تا چه کند.

قلمرو زبانی: کاری افتاده: کاری دارد / باری: به هر روی / جای نگه دارم: این  جا می مانم /

بازگردانی: زاغ ترسید و با خود گفت: این مرد کاری دارد که به اینجا می آید و روشن نیست قصد شکار مرا دارد یا دیگری را. در هر حال من در این جا می مانم و می بینم که چه پیش خواهد آمد.

◙ صیاد پیش آمد و جال باز کشید و حَبَه بینداخت و در کمین بنشست. ساعتی بود؛ قومی کبوتران برسیدند و سَرِ ایشان کبوتری بود که او را مُطَوِقَه گفتندی و در طاعت و مطاوعِت او روزگار گذاشتندی.

قلمرو زبانی: جال: دام / بازکشید: پهن کرد / حَبّه: دانه / سر: رئیس / طوق: خط دور گردن پرندگان / مطوقه: طوق دار / طاعت، مطاوعت: فرمانبرداری/ گذاشتندی: می گذرانیدند

بازگردانی: شکارچی جلوتر آمد، و دام را گستراند، دانه انداخت و پنهان شد، مدّتی گذشت. گروهی از کبوتران رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که او را مُطَّوقه می گفتند و در فرمان بری او روزگار را سپری می کردند.

◙ چندان که دانه بدیدند، غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صیاد شادمان گشت و گُرازان به تک ایستاد، تا ایشان را در ضبط آرد.

قلمرو زبانی: غافل وار: با حال غفلت، بی خبر / فرودآمدند: پایین آمدند / جمله: همه / گرازان: با ناز راه رونده / تگ: دویدن / ایستاد: شروع کرد / در ضبط آوردن: گرفتن / مرجع «ایشان»: کبوتران

بازگردانی: همین که دانه را دیدند بی خبر پایین آمدند و همه در دام افتادند و صیاد خوشحال شد و با ناز و شادی شروع به دویدن کرد تا آنها را گرفتار کند.

◙ و کبوتران اضطرابی می کردند و هر یک خود را می کوشید.

قلمرو زبانی: اضطراب: پریشانی و آشفتگی / را: به معنای «برای»

بازگردانی: کبوتران بی قراری می کردند و هر یک برای رهایی خودش کوشش می کرد.

◙ مطوّقه گفت: جای مجادله نیست؛ چنان باید که همگان استخلاص یاران را مهم تر از تخلّصِ خود شناسند و حالی صواب آن باشد که جمله به طریق تعاون قوّتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایش ما در آن است.

قلمرو زبانی: مجادله: جدال و ستیزه / همگنان: همه، جمع همگن / استخلاص: رهایی جُستن، رهایی دادن / تخلص: رهایی / صواب: صلاح و درست / به طریق: از راه / تعاون: همیاری / قوت: نیرو / رهایش: آزادی، نجات

بازگردانی: مُطَّوقه گفت: جای بحث و جدال نیست باید به گونه ای کار کنید که همگان رها کردن یاران را مهم تر از آزادی خود بدانند و اکنون درست آن است که همه از راه همیاری نیرویی به کار ببرید تا دام را از جا برداریم؛ زیرا رهایی ما در این کار است.

◙ کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخِر درمانند و بیفتند.

قلمرو زبانی: فرمان کردن: فرمان بردن / برکندن: بلند کردن شناسه مفرد برای نهاد جمع / در پی: دنبال /ایستاد: تقریباً به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن / آخر: سرانجام / درمانند: درمانده شوند / قلمرو ادبی: سر خویش گرفتن: کنایه از دنبال کار خود رفتن /

بازگردانی: کبوتران فرمان او را پذیرفتند و دام را برداشتند و راه خود را پیش گرفتند و رفتند و صیاد به دنبال ایشان می رفت و می نگریست به امید آنکه سرانجام خسته شوند و بیفتند.

◙ و زاغ با خود اندیشید که بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ایشان چه باشد. که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود. و از تجارب برای دفع حوادث سلاح توان ساخت.

قلمرو زبانی: بر اثر: به دنبال / فرجام: پایان / واقعه: پیشامد / ایمن: ممال امان، در امان / تجارب: ج تجربه / دفع: راندن / حوادث: پیشامدهای ناگوار / تشبیه پنهان: تجارب مانند سلاحی است برای دفع ناگواری‌ها

بازگردانی: و زاغ با خود فکر کرد که به دنبال ایشان بروم و روشن کنم که پایان کار آنها چه می شود؛ زیرا من از مانند این حادثه در امان نیستم و از تجربه‌ها برای دور کردن پیشامدهای بد می توان سلاح‌ها درست کرد.

◙ و مُطَّوقه چون بدید که صیاد در قفای ایشان است، یاران را گفت: « این ستیزروی در کار ما به جدّ است و تا از چشم او ناپیدا نشویم دل از ما برنگیرد.

قلمرو زبانی: قفا: پشت، پشت گردن / ستیزه روی: گستاخ، پر رو / به جد: جدّی / ناپیدا: ناپدید / قلمرو ادبی: چشم:‌ مجاز از نگاه / از کسی دل برگرفتن: کنایه از دل کندن، قطع علاقه کردن

بازگردانی: و مُطَّوقه چون دید که شکارگر به دنبال ایشان است، به دوستان گفت: این فرد گستاخ در گرفتار کردن ما جدی است و تا از چشم او پنهان نشویم، دست از سر ما بر نخواهد داشت.

◙ طریق آن است که سوی آبادانی‌ها و درختستان‌ها رویم تا نظر او از ما منقطع گردد. نومید و خایب بازگردد

قلمرو زبانی: طریق: راه کار / اشارت: دستور/ درختستان: باغ / منقطع: بریده، قطع شده / خایب: نا امید /

بازگردانی: راه کار آن است که به سوی آبادی‌ها و باغ‌ها برویم تا چشم او ما را نبیند و ناامید و دل شکسته برگردد؛

◙ که در این نزدیکی موشی است از دوستان من! او را بگویم تا این بندها را ببُرد. کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صیاد بازگشت.

قلمرو زبانی: بند: ریسمان /اِمام: راهنما و الگو / راه بتافتند: راه را کج کردند

بازگردانی: زیرا که در این نزدیکی موشی است که با من دوستی دارد. به او می گویم تا این بندها را ببرد. کبوتران دستور او را راهنمای خود گرفتند و راه کج کردند و شکارگر برگشت.

◙ مُطَّوقه به مسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که: «فرود آیید». فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند؛

قلمرو زبانی: مسکن: خانه  / فرمان نگاه داشتن: فرمان بردن / جمله: همگی /

بازگردانی: به خانه موش رسید. به کبوتران دستور داد که: «فرود بیایید.». فرمان او را پذیرفتند و همه فرود آمدند.

◙ و آن موش را زِبرا نام بود، با دَهای تمام و خِردِ بسیار؛ گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شرَّ احوال مشاهدت کرده؛ و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هر یک را در دیگری راه گشاده و تیمار آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته.

قلمرو زبانی: دَها: زیرکی و هوش / خرد:‌ عقل / مشاهدت: مشاهده / مواضع: جای‌ها / از جهت: برای / گریزگاه: جای گریز / تیمار: مواظبت / فراخور: شایسته / حکمت: دانش / بر حسب: مطابق قلمرو ادبی: گرم و سرد …:  کنایه از جهان دیده و با تجربه / گرم، سرد: تضاد / خیر، شرّ: تضاد / دیدن گرم و سرد: حس آمیزی

بازگردانی: و آن موش نامش زِبرا بود. با خِرد و هوش بسیار و خوب و بد روزگار را دیده نیکی‌ها و زشتی‌ها را مشاهده کرده؛ و در آن جای‌ها برای فرار در روز حوادث، صد سوراخ و لانه ساخته بود و هر یک از سوراخ ها را به دیگری راه داده و مناسب دانش و مطابق مصلحت از آن سوراخ ها مواظبت می کرد،

◙ مُطَّوقه آواز داد که: « بیرون آی». زبرا پرسید که: «کیست؟»  نام بگفت؛ بشناخت و به تعجیل بیرون آمد.

قلمرو زبانی: آواز داد: فریاد زد / تعجیل: شتاب (هم آوا: تأجیل: مهلت دادن)/

 بازگردانی: مُطَّوقه صدا زد: «بیرون بیا». زبرا پرسید که کیست؟ مُطَّوقه نامش را گفت: زبرا شناخت و با شتاب بیرون آمد.

◙ چون او را در بند بلا بسته دیده، زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی‌ها براند و گفت: ای دوست عزیز و رفیق، تو را در این که افگند؟

قلمرو زبانی: زه آب: چشمه / دیده: چشم / قلمرو ادبی: بند بلا: اضافه تشبیهی / زه آب دیده: اضافه تشبیهی / جوی: استعاره از اشک / بر رخسار جوی‌ها …: اغراق

بازگردانی: وقتی او را گرفتار بلا دید، اشک از چشمانش روان کرد و بر چهره اش ریخت و گفت:«ای دوست عزیز و یار همراه، چه کسی تو را در این رنج گرفتار کرد؟»

◙ جواب داد که:«مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید».

قلمرو زبانی: قضا: سرنوشت / ورطه: جای هلاکت / قلمرو ادبی: استعاره

بازگردانی: جواب داد که سرنوشت آسمانی مرا در این جای نابودی افکند.

◙ موش این بشنود و زود در بریدن بندها ایستاد که مُطَّوقه بدان بسته بود.

قلمرو زبانی: بشنود: شنید (بن ماضی: شنید، بن مضارع: شنو) ، ایستاد: تقریباً به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن (بن ماضی: ایستاد، بن مضارع: ایست) 

بازگردانی: موش شنید و سریع شروع کرد به بریدن بندهایی که مُطَّوقه به آن بسته بود.

◙ گفت:«ای دوست، ابتدا از بریدن بند اصحاب اولی تر». گفت: این حدیث را مکررّ می کنی؛ مگر تو را به نفسِ خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی!

قلمرو زبانی: اصحاب: یاران / اولی تر: سزاوارتر / حدیث: سخن / مکرر کردن: تکرار کردن /

بازگردانی: مُطَّوقه گفت: «اوّل بند دوستانم را باز کن». موش گفت: این حرف را پیوسته تکرار می کنی؛ مگر تو به وجود خودت نیاز نداری و وجود تو بر تو حقی ندارد؟

◙ گفت: مرا بدین ملامت نباید کرد که من ریاست این کبوتران تکفّل کرده ام، و ایشان را از آن روی بر من حقّی واجب شده است.

قلمرو زبانی: ملامت: سرزنش / ریاست: رهبری / تکفل کردن: به گردن گرفتن

بازگردانی: من به این خاطر سرزنش نکن؛ زیرا من رهبری این کبوتران را به گردن گرفته ام و ایشان به همین خاطر حقی بر گردن من است.

◙ و چون ایشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ایشان از دست صیاد بجستم، مرا نیز از عهده لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را به ادا رسانید.

قلمرو زبانی: گزاردن: انجام دادن (بن ماضی: گزارد، بن مضارع: گزار) / معونت: کمک / مظاهرت: پشتیبانی، یاری کردن / بجستم: نجات یافتم (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)/ مواجب: جمع موجب، وظایف / سیادت: رهبری

بازگردانی: چون آنها حق مرا با فرمانبرداری و پند و اندرز پذیری به جا آوردند و با یاری و پشت گرمی آنان از دست صیاد نجات یافتم، من نیز باید از عهده کارهای رهبری برآیم و وظایف سروری خود را به انجام رسانم.

◙ و من می ترسم که اگر از گشادن عقده‌های من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند و چون من بسته باشند ـ اگر چه ملالت به کمال رسیده باشد ـ اهمال جانب من جایز نشمری.

قلمرو زبانی: عقده: گره / ملول: سست و ناتوان، آزرده / ملالت: خسته / اهمال: سستی /

بازگردانی: و می ترسم اگر اول گره‌های مرا باز کنی خسته شوی و برخی از کبوتران گرفتار بمانند. تا من بسته باشم هر چند که خسته شده باشی سستی در حق مرا درست نمی دانی و دلت به آن خرسند نمی شود.

◙ و از ضمیر بدان رخصت نیابی و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراق موافقت اولی تر و طاعنان مجال وقیعت یابند.

قلمرو زبانی: ضمیر: درون / رخصت: اجازه / بلا: گرفتاری / فراق: آسایش / موافقت: همکاری / طاعن: سرزنشگر / مجال: فرصت / وقیعت: بدگویی/ قلمرو ادبی: بلا، فراق: تضاد

بازگردانی: و همچنین در وقت بلا و گرفتاری با هم بوده ایم در وقت آسایش همراهی بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگویی پیدا می کنند.

◙ موش گفت: «عادت اهل مکرمت این است و عقیدت ارباب مودّت بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد و ثقت دوستان به کرم عهد تو بیفزاید»

قلمرو زبانی: اهل مکرمت: جوانمردان /  موالات: دوستی / ارباب مودّت: دوستداران / ثقت: اعتماد / خصلت: خو / مطلق: رها / کرم عهد: خوش پیمانی / صافی: پاک

بازگردانی: موش گفت: «روش جوانمردان همین است و نظر دوستان با این خلق و خوی پسندیده و باطن پاک (تو) در دوستی تو پاک تر می شود. و اعتماد دوستان به بزرگواری و پیمانداری تو بیشتر می گردد.

◙ و آن گاه به جدّ و رغبت بندهای ایشان تمام ببرید و مُطَّوقه و یارانش مطلق و ایمن بازگشتند.

قلمرو زبانی: جدّ: / رغبت: میل / مطلق: رها، آزاد / ایمن: ممال امان، در امنیت /

بازگردانی: و آن وقت با جدّیت و میل فراوان بند ایشان را برید و مُطَّوقه و دوستانش رها و آسوده بازگشتند.

کلیله و دمنه ، ترجمۀ ابوالمعالی نصرالله منشی

گزاردن گذاشتن گذشتن

کارگاه متن پژوهی

◙ قلمرو زبانی

۱- دربارۀ کاربرد و معنای فعل «ایستاد» در جمله های زیر توضیح دهید.

گرازان به تگ ایستاد. (= آغازید) / صیّاد در پی ایشان ایستاد. (= در اینجا تقریباً به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن)

۲- چهار واژۀ مهمّ املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آنها را بنویسید. – معونت؛ مظاهرت؛ سیادت؛ استخلاص.

۳- در زبان معیار، حذف شناسۀ فعل ممکن نیست. در گذشته، گاه، در یک جمله، شناسه به قرینۀ فعل قبلی حذف می شد.

نمونه: شیران غرّیدند و به اتفّاق، آهو را از دام رهانید.

در جملۀ بالا فعل «رهانید» به جای «رهانیدند» آمده است.

حال ازمتن درس نمونه ای دیگر برای حذف شناسه بیابید و بنویسید.

◙ کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت. (گرفتند)

قلمرو ادبی

۱- تشبیهات را در بیت های زیر بیابید و در هر مورد مشبّه و مشبّهٌ به را مشخّص کنید.

درفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دُودِ او بر جانْش داغی

مشبه: لاله؛ مشبه به: چراغ / مشبه: داغ لاله؛ مشبه به: دود

شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده

مشبه: شقایق بر یکی پای ایستاده؛ مشبه به: جامِ باده بر شاخِ زمرّد

۲- در عبارت زیر استعاره را بیابید.

چون او را در بندِ بلا بسته دید، زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی ها براند.

جوی: استعاره از اشک

۳- از متن درس، کنایه های معادلِ مفاهیم زیر را بیابید.

انسان با تجرب: سرد و گرم روزگار دیده / ناامید شدن: خایب

قلمرو فکری

۱- معنی و مفهوم عبارت زیر را به نثر روان بنویسید.

◙ در وقتِ فراغْ موافقت اوَلی تر، و الّا طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.

در وقت آسایش همراهی بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگویی پیدا می کنند.

۲- مفهوم قسمت های مشخّص شده را بنویسید.

الف) مرا نیز از عهدۀ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به ادا رسانید . / = حق رهبری را باید به انجام رسانم.

ب) مگر تو را به نفسِ خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی؟ / = مگر تو در فکر حفظ جانت نیستی؟

٣ – هریک از بیت های زیر، با کدام قسمت درس ارتباط مفهومی دارد؟

مروّت نبینم رهایی ز بند / به تنها و یارانم اندر کمند (سعدی) = و من می ترسم که اگر از گشادن عقده‌های من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند

دوستان را به گاه سود و زیان / بتوان دید و آزمود توان (سنایی) = در وقتِ فراغْ موافقت اوَلی تر، و الّا طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.

۴- دو شخصیّت زیر را بر مبنای این داستانِ تمثیلی، تحلیل نما یید و ویژگی های شاخص آنها را بنویسید.

زاغ :کسی که بردبار و شکیباست و در پی به دست آوردن تجربه است.

مُطَوَّقه: رهبری که احساس مسئولیت می کند و در اندیشه زیردستان خود است و دوستان دانا و کارآزموده دارد.

گنج حکمت: مهمان ناخوانده

◙ آورده اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت. سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند:

قلمرو زبانی: آورده اند: حکایت کرده اند / بر سبیلِ: / اعتذار: عذرخواهی، پوزش خواهی /

گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر / چشمِ تر و نانِ خشک و رویِ تازه

قلمرو زبانی: ناگه: ناگهان، سرزده / قلمرو ادبی: روی تازه: کنایه از مهمان نوازی و گشاده رویی / تر، خشک: تضاد

بازگردانی: گفتم اگر ناگهان و سرزده آمدی، عیب از من مگیر که نتوانستم از تو خوب پذیرایی کنم. چشمِ اشک آلود و نانِ خشک دارم و خوشرویم.

مهمان چون نان بدید، گفت کاشکی با این نان، پاره ای پنیر بودی. سلیمان برخاست و به بازار رفت و ردا به گرو کرد و پنیر خرید و پیش مهمان آورد. مهمان چون نان بخورد، گفت الحَمدالله که خداوند، عَزَّ و جَل، ما را بر آنچه قسمت کرده است، قناعت داده و خرسند گردانیده است. سلیمان گفت اگر به دادۀ خدا قانع بودی و خرسند نمودی، ردای من به بازار به گرو نرفتی.

قلمرو زبانی: بدید: دید(ماضی ساده) / پاره: مقدار / بودی: می بود / برخاست: بلند شد (بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز)  / ردا: / به گرو کردن: / عزّ و جلّ: / قسمت: / خرسند: / به گرو رفت: / قلمرو ادبی:

جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات، محمّد عوفی