سعید

تاریخ ادبیات ایران

کندوکاوی پدیدارشناختی در دبستانهای ادبی

اگر همچنان با نگاهی ژرف‌کاوانه و پدیدارشناختی و گوهرگرایانه، به سرگذشت سه دبستان ادبی (خراسانی، عراقی، هندی) در سخن پارسی بنگریم و سرشت و سامان دیگرگونی را در آن‌ها بررسیم و پی‌جویی کنیم، خواهیم دید که هر دبستان، بر پایه ویژگی‌های بنیادین و نهادینِ خویش که مرز جدایی و بازشناختگی آن‌ها را از یکدیگر برمی‌نهد و نشان می‌زند، در سومندی و ساختار، وارونه‌ دبستان دیگر است و ناساز با آن. من، از این پیش، در جستاری دیگر، سه دبستان خراسانی و عراقی و سبکِ هندی را بر بنیاد پیکره و پیام در آن‌ها بررسیده‌ام و آشکار داشته‌ام که در دبستان خراسانی، چیرگی با پیکره است و سرنوشت هنری و زیباشناختی سروده را پیکره پایه می‌ریزد. از همین روست که سروده‌های خراسانی که برترین و رواترین کلیدواژه‌های سخن‌سُرایی در آن چامه است و دوگانه (= مثنوی)، از سویی، در استواری و شکوه، به کوه می‌ماند و از دیگر سو، در روشنی و روانی، به رود. بیت‌ها، در سروده‌های خراسانی، از دید آوایی و واژگانی، آن‌چنان سخته و ستوار با هم پیوند گرفته‌اند و در یکدیگر تنگ درتنیده‌اند که در بافت، پیکره‌ای یک‌پاره و پولادین توانسته‌اند یافت، به گونه‌ای که به دشواری می‌توان واژه‌ای هم‌معنی را در بیت به جای واژه‌ای دیگر نهاد، بی آنکه بافتار سخت و ستوار آوایی در آن بپریشد و آسیب ببیند؛ نمونه را بیت زیر از شاهنامه، این بیت را رستم در پاسخ پهلوانی هماورد و خویشتن‌ستای لاف‌زن که از او نامش را پرسیده است، بر زبان می‌آورد، نامی که در منش و آیین پهلوانی، برترین آسیب‌جای جنگاور راستین پنداشته می‌شود، جهان‌پهلوان نامی و گرامی شاهنامه: آن یل یگانه یل، آن دلیر باداروگیر، آن تهم‌ تنومند توانا، آن گو گرانسنگ گزیده، هماورد را پاسخی دندان‌شکن و مردافکن می‌گوید و با گرزی گرداوژن که از واژگان ساخته شده است، کوبه ای سهمگین و کوه‌آیین بر تارک هماورد خویش فرو می‌کوبد:

مرا مام من نام مرگ تو کرد؛ / زمانه مرا پتک ترک تو کرد.

نیز دانا‌مرد با داروبرد یمگان دره، در بیانی سخت و ستوار و سره، چنین اندر‌زمان می‌دهد که با خواهش‌های تن دلیر و تیز‌ویر و خیره‌خیر، بستیزیم و گرد از آن‌ها که مایه‌ هر گونه آهویند و آک، بی هیچ بیم و پروا و باک، برانگیزم، فرز‌انه فرّخ رُخ قبادیان این اندرز بارز و پند فرمند را بدین‌سان، با کوبشی به گرانی کوبه‌ پتک، بر سندان سرهای سرد و دل‌های دژم بی‌درد، فرو می‌کوبد تا مگر از خواب خَرگوشی و فسون‌کده‌ فراموشی برهاند‌شان و به بیداری و هوشیاری برساندشان:

تنّین توست تنت؛ حذر کن زو / زیرا بخورد خواهَدت این تنّین!

در دبستان عراقی، ارج و ارزش و کارکرد پیکره در برابر پیام کاستی می‌گیرد و پیام، از آن روی که به زمینه‌هایی افزون‌تر و فراخ‌تر در می‌گسترد، توش و توان و جان و جنبش بیش‌تری می‌یابد و همبالا و هم‌تراز با پیکره، در سرنوشت زیباشناختی و هنری سروده، با آن همساز و هم‌نوا می‌گردد. گستردگی پیام و راه‌جستن آن به قلمروهای گونه‌گون معنایی و اندیشه‌ای مانند نَهان‌گرایی و رازآشنایی، جهان‌شناسی و دین‌باوری و دین‌اندیشی (= علم کلام) و دانش‌های گونه‌گون، به ناچار واژه‌هایی ویژه را که در پیوند با این قلمروهایند، به مشکویِ زرین و زیبای زبان راه می‌دهند و اندک اندک، آن را از سختگی و ستواری و نابی و نژادگی دبستان خراسانی می‌کاهند و بی‌بهره می‌دارند، و از دیگر سوی، روشنی و رسایی و روانی آن را نیز فرومی‌کاهند. افزون بر این همه، هنرورزی برگراف و گسسته‌گام در سروده‌های نگارین و آراسته و پرورده، به ویژه کاربرد آرایه‌های پیچ‌درپیچ و نیک باریک و دشوار و دور در شناختن و دریافتن که نمود و نشانی از آن‌ها را در سروده‌های خراسانی نمی‌بینیم و نمی‌یابیم، در این گونه از سروده‌ها، درپیوسته‌ها و آفریده‌های ادبی را در دبستان عراقی، در دام دشواری و دیر‌یابی درمی‌افکند، به گونه‌ای که بدان نیاز می‌افتد که ادبدانان و سنجندگان و آشنایان سخن، در گزارش و بازنمود و واگشود آن‌ها، دفترهایی را بنگارند و در دسترس خواهندگان و خوانندگانشان بنهند. این سروده‌های نگارین هنروزانه، در شیوه شگرف و شایان خویش، بسیار ارزشمند و گرامی و والایند؛ لیک تنها کسانی از آن‌ها کامه ناب هنری برمی‌توانند گرفت که مایه و دانش و شناخت بایسته را برای این بهره‌وری فرا‌دست آورده باشند. من، چونان نمونه‌ای از این‌گونه بیت‌های دشوار و دیریاب، چالش‌خیز و هنگامه‌ساز، تنها به دو بیت از سروده‌های خاقانی، سخن‌سالار شگفتی‌کار شروانی که نامبردارترین خداوندگار پندار است، بسنده می‌کنم؛ بیت‌هایی چیستان‌گونه که من سالی چند از این پیش، کوشیده‌ام راز‌شان را بگشایم:

به پاکی مریم از ترویج یوسف / به دوری عیسی از پیوند عیسا

♣♣♣

مولد بده خاک دو عطایش / فیلاقوس الکبیر بابش

بر راه میاستو نشسته / هیروقی از زبان گسسته

باری! دبستان عراقی در غزل که پرکاربردترین کالبد ادبی در آن شمرده می‌شود به فرازنای پختگی و سختگی، پروردگی و بربردگی خویش رسید و شاهکارهای ورجاوند و بی مانندش را پدید آورد در سروده‌های شگرف و شاهوار و شکرین مولانا و سعدی و حافظ نیز در رازنامه سرایی که گونه و پدیده ای ادبی بود که در این دبستان پدید آمد و روایی یافت آن را سنایی پایه ریخت و عطار درگسترد و مولانا به ستیغ بربُرد و به فرجام آورد؛ هر چند پس از مثنوی مینوی معنوی رازنامه‌هایی چند سروده آمده است، هیچ یک از آنها در شور و شرار و ژرفی و شگرفی اندیشه، همسنگ و همتراز با رازنامه پیر هژیر و گسترده وِیر بلخ نمی‌تواند بود. بزمنامه سرایی که در دبستان خراسانی آغاز گرفته بود، در دبستان عراقی همچنان پایید و در بزمنامه‌های گنجور گنجه ادب، جادوسخن جهان نظامی در این دبستان رزمنامه سرایی فرو پژمرد و فر و فروغ و فرازینگی خویش را از دست داد؛ لیک به یکبارگی از میان نرفت؛ از ستیغ به دامنه فروافتاد و هر چند نه چون گذشته شکفته و شاداب و زنده و تپنده از آب و تاب همچنان در کار ماند و بر بار. با این همه باستان‌گرایی و در پی آن، ادب رزمی در دبستان، عراقی به گونه ای دیگرسان و نابیوسان، باری دیگر، در نمود و نشانی نوتر، رخشید و سخن پارسی را فروغ و فروزی فرازین و نوآیین بخشید و سامان و نوایی نوشین و دلنشین: در غزلهایی آتشین که نمونه را حافظ در آنها به کردار گوان پهلوان و نبرده مردان آورد با شمارگیران گجسته کیش ناخجسته ویر با پارسایان بی پرهیز ریاکار، با زاهدنمایان فسون انگیز فریفتار با دورنگان رنگ آمیز دو روی، با دژآهنگان پرستیز آشفته‌خوی، به نبرد می پردازد و شگفتی می‌آفریند و چمان و چالاک و چالشخیز هنگامه می‌سازد؛ نیز در رازنامه ای چون داستان مرغان یا منطق الطیر که عطار در آن با زبانی گرم و گیرا و گزیده، تلاش دلاورانه و پهلوانانه مرغان جان را آن مرغان شورمندِ رَسته از بند، بندِ تنِ دُرْوَندِ پُرترفند – در جستجوی سیمرغ می‌سراید و بازمی نماید؛ سیمرغی که مگر جانان نیست آن جهان جان و جان جهان.

دبستان عراقی نیز روزگاری مانند هر دبستانی دیگر، در دام پیری و پژمانی و پژمردگی درافتاد و به ایستایی و سترونی و نازایی دچار آمد و به ناچار سر در نشیب نهاد تا جای به دبستانی دیگر که برومند و برنا جوان و با توش و توان پای در ناوردجای سخن می‌گذاشت و بالا بر می‌افراشت بسپارد و چابک و چالاک نهالی نو را در خاک بارآور و شگفتی پرورِ ادب بکارد که به درختی گشن بیخ و بسیارشاخ دیگرگون می‌بایست شد؛ درختی که در زمانی اندک، در پهنه ای دورمرز و بس فراخ سایه می‌گسترد و دوستاران سخن پارسی را به شگفت می آورد: دبستان سپاهانی یا هندی.

دیگرگشت دبستان عراقی به دبستان سپاهانی به گونه ای شگرف و نغز، در چگونگی و ساختار، از دیگرگشتِ دبستان خراسانی به عراقی دیگرسان است و جدا. راست این است که در دیگرگشتِ دبستان دومین در سخن پارسی به دبستان سومین ترازمندی همچنان به زیان پیکره و به سود پیام درهم ریخت و دیگرگون شد؛ از این روی، سویمندی در این دو دبستان به یکبارگی و به گونه ای نهادین و بنیادین دیگرگونی نیافت. آنچه رخ داد، دیگرگونی در سازوسامان پیامشناختی سخن بود که به ناچار بر سامان و ساز پیکره شناختی آن نیز کارگر افتاد و آن را دیگر ساخت. دیگرگونی بنیادین و نهادین، به راستی همان است که در سنجش دبستان سپاهانی با دبستان خراسانی بدان بازمی‌خوریم و راه می‌بریم در دبستان، سپاهانی وارونه دبستان خراسانی و به شیوه ای ناساز با آن پیام بر پیکره چیرگی یافت و درازدست و ستمگار و فزون‌جوی پیکره را، زبون و خاموش و بیمزده به گوشه‌ای راند و در سایه خویش جای داد؛ به گونه ای که پیکره بیمزده به گوشه رانده در سایه مانده، گهگاه، زهره آن می‌یافت و می‌یارست که از سایه و گوشه بدرآید و رویی در آیینه سخن بنماید. سخنوران سپاهانی سُرای آنچنان دلبسته پیام بوده اند که پروای پیکره نداشته اند و آن را چندان ارج نمی نهاده اند و هر زمان که شایسته می دانسته اند یا ناچار بوده اند، بی هیچ باک و بیم و درنگ و دریغ آن را در پای پیام برخی می گردانیده اند. نمود و نشانی آشکار از این خوارداشت پیکره را در بازآورد بر گزاف پیاوند (= قافیه) در غزلهای سپاهانی، می توانیم دید. نمونه را، در این غزل صائب که بزرگترین سخنور در دبستان سپاهانی است و برترین و ناماورترین نماینده این دبستان است و سخنوری است که بیش از بسیاری دیگر از همشیوگانش پاس پیکره را می نهد، هفت بیت که هشت پیاوند می‌باید داشت تنها با چهار پیاوند سروده آمده است:

خال یا در گوشه چشم است یا کنج لب است؛ / از مکانها دزد را دایم کمینگه مطلب است.

گوشه گیران زود در دلها تصرف میکنند؛ / بیشتر دل میبرد خالی که در کنج لب است.

دست خالی برنمیگردد دعای نیمشب / چون شود معشوق نوخط وقت عرض مطلب است.

حسن خصم شوخ چشمان است و یار عاجزان؛ / آفتاب ذره پرور میل چشم کوکب است.

عالم دیگر به دست آور؛ که در زیر فلک / گر هزاران سال میمانی همین روز و شب است.

در حریم دل به زهد خشک نتوان راه برد؛ / روی منزل را نبیند هر که چوبش مرکب است.

مگسل از دامانِ شب صائب که در روی زمین / دامنی کز دست نتوان داد دامان شب است.

از نگاهی فراخ و فراگیر و پیکره شناختی زبان سخته و ستوار و بهین و بآیین در دبستان خراسانی در دبستان، سپاهانی به زبانی سست و گاه نابهنجار و ناتندرست که با زبان گفتاری در کوچه و بازار پهلو می‌زند، فرومی‌افتد و پیام را نیز که شاه‌وش بر اورنگ سخن برنشسته است خواه ناخواه با خویشتن به زیر درمی‌کشد و آن را از تازگی و تری می‌اندازد و سخن را به سرودهای افسرده و فرومرده دگرگون می‌سازد؛ سروده ای که هر آینه سخن سخته و ستوده پارسی را به هیچ روی نمی سزد و نمی برازد.

بدان سان که نوشته آمد دیگرگشتِ دبستان عراقی به دبستان سپاهانی دیگرگشتی پیامشناختی بود که دیگرگونیی پیکره شناختی را نیز در پی آورد. به همان سان که در هر دیگرگشتی دبستانشناختی فرادید می آید، خاستگاه و انگیزه این هر دو بیزاری و دلزدگی از دبستان کهن بود و فراهم آمدن زمینه برای پیدایی و پروردگی دبستان نو. دلخستگان بیزار از دبستان عراقی کوشیدند که سامان و سویمندی پیام را دیگرگون سازند و آن را در راهی نو دراندازند: خاستگاه پیام و بسترهای پندار آنچنان اندیشه ای و دانشورانه گردیده بود و از سویی دیگر آنچنان برساخته و زیورگرایانه که جهانشناسی ناب و نژاده سخنوری را که جهانشناسی پندارینه است به زبان می‌آورد و آسیب می‌رسانید و فرومی پوشید. پایگاه‌های پیام و بسترهای پندار و به ناچار جهانشناسی پندارینه در دبستان عراقی با بن مایه‌های بیگانه و ناهمگون و بی پیوند با این جهانشناسی درمی آمیخت و در زمینه‌هایی به کار گرفته می‌شد که در مرزهای باریک و گوهرین جهانشناسی پی افکنده و استوار گشته بر پندارهای ناب و آزمونهای راستین و سرشتین شاعرانه نمی گنجیدند به سخنی دیگر، اندیشه‌ها و بن مایه‌های به وام ستانده از جهان بیرونی از جهان فراسوی زبان و سخن آنچنان جهان پندارهای سخنوران را می آلودند و از نابی و نژادگی می‌پیراستند و بی بهره می‌گردانیدند و به گونه ای از آن بناوری و بوندگی ( کمال) که جان و دودمان هر آفریده بآیین و بهین ادبی است، می‌گسستند که به ناگزیر ساختار و سامان پیامشناختی و پندارشناسانه سروده، به ویژه غزل که نغزترین و درونی ترین آزادانه ترین و آزمونی ترین کالبد در سرایندگی است، دیگرگون می‌بایست شد. نخستین تلاش در دیگرکرد این سامان و ساختار که تلاشی ناکام و نافرجام بود، در درون دبستان عراقی انجام گرفت. این تلاش واکنشی خام بود به سامانه آلوده و وابسته پیامشناختی بیگانگی پیام و دشواری و دیریابی آن انگیزه ای نیرومند گردید، فروافتادن سخن پارسی را در دام تنگ ریختگرایی و برونسویی و بازیهای گوناگون با واژه‌ها. سروده‌هایی گسترش و روایی یافت به یکبارگی پوست و یکسره بی بهره از مغز؛ کالبدهایی بی جنب و جوش که با استادی و چربدستی ساخته بودندشان؛ اما جانی در آنها دمیده نشده بود. آرایه‌هایی چون پیوستگی و گسستگی در ریخت نوشتاری واژه‌ها یا باز آورد یک یا دو واژه در همه بیتهای سروده مانند شتر و حجره که در پیوند و همبستگی معنایی بسیار از یکدیگر دورند و تنی چند از نامداران سخن همچون خواجوی کرمانی و هلالی جغتایی و کاتبی ترشیزی و جامی چامه‌هایی بلند و شتر – حجره ای سروده اند و در هر لخت آنها، این دو واژه ناساز و رمان از یکدیگر را استادانه و با تردستی و شیرینکاری به کار گرفته اند؛ یا سرودن چامه ای که چند سروده گوناگون را از درون آن بدر می‌توان کشید؛ یا در پیوستن سروده ای در چند آهنگ و وزن گوناگون. نمونه ای برترین و نامدار از این گونه سروده‌های نگارین و هنرورزانه و کالبدگرایانه، در پیوسته سحر حلال است از اهلی شیرازی این شیرازی دلخوش به بازی با واژه‌های پارسی و تازی در پیوسته اش را در دو وزن و با دو پیاوند سروده است و همواره در هر بیت آن نیز نمونه ای از آرایه همگونی را در کار آورده است. در روزگار افت و نشیب دبستان عراقی افزون بر سرایش سروده‌های نگارین و آراسته و بزیور که در شماری از آنها فربهی و گرانمایگی و شگرفی پیکره، نزاری و تنک مایگی و سادگی و پیش پا افتادگی پیام را می پوشد و سخن را از خامی و ناکامی و بی سرانجامی می رهاند کودکانگیهایی به سخن پارسی راه یافت و در سروده‌های بزرگسالان روایی که آنها را نغزترین و کارآمدترین گونه در بازیهایی اندیشه خیز و هوش آزمای می‌توان دانست که در این روزگار، کاربردی گسترده یافته اند؛ کودکانگیهایی همچون نشان دادن زمان، در رخدادهای بزرگ به ویژه مرگ به یاری یافتن پیوندهایی نهفته که بر پایه باورهای کهن واژه‌ها را با شمارها می پیوندد و آن را ماده تاریخ می‌نامند یا سرودن چیستانهایی که گاه گشودنشان بسیار دشوار است و چونان همسازه‌های ریاضی، روشی ویژه را در رازگشایی از آنها می‌باید فرادست آورد و دانست. این ریختگرایی بر گزاف و بازیچگی در سخنسرایی کوبه فرجامین را بر پیکر نزار و ناتوان دبستان عراقی فرودآورد و به یکبارگی آن را فروپژمراند و افسرد و از تک و پوی و جان و جنب بی بهره گردانید و زمینه را برای دیگرگشت آن به دبستانی نو فراهم ساخت که دبستان سپاهانی است این دبستان از آن روی که شماری بسیار از پیروانش یا هندی بوده‌اند یا از ایران به هند کوچیده، دبستان هندی نیز نامیده شده است.

ویژگی بنیادین و نهادین در این دبستان که آن را از دبستان عراقی می گسلد و جدا می‌دارد و بازمی‌شناساند بدان سان که از این پیش یاد کرده آمد، ساختار معنایی و پیامشناختی است. در این دبستان پیام و معنا، یا به سخنی نغزتر و رساتر: پندار پرورده شاعرانه کین خویش را از سویی، از پندار و پیام و معنای وابسته آلوده از پندارینگی ناب و نژاده و سره و ساده گسسته و به دور افتاده، می ستاند و از دیگر سوی از پیکره گرایی بیهوده و بندگسل و برگزاف که سروده را تا مرز بازیچه فرود آورده است و کاسته. آرمان سخنوران سپاهانی سرای پالایش پندار شاعرانه از لای‌ها و آلایه‌هایی است که از جهان بیرون بدان راه جسته اند و در آن جای گرفته اند و ماندگار شده اند و در فرجام پی افکندن و نیروبخشیدن و در گستردن جهانشناسی راستین پندارینه است: گونه ای جهانشناسی هنری و زیباشناختی و آفرینشگرانه که بر پندار استوار گردیده است، نه همانند دیگر سامانه‌های جهانشناختی بر اندیشه یا بر یافته‌ها و دستاوردهای دانش. به گفته ای گزیده تر و گمانزدای‌تر این سخنوران می‌کوشیده اند که سروده را از اندیشه‌ها و بن مایه‌های خام و آشکار و به وام ستانده از جهانی که با سرشت و ساختار پیام ناب و گوهرین شاعرانه بیگانه است بپالایند و برهانند. هنرمندان و به همان سان سخنوران آنانند که جهان را به یاری پندار و به گونه ای زیباشناسانه و زیباپرستانه می‌شناسند و به دیگران می‌شناسانند. آنان جهان برون را از آنِ خویشتن می‌گردانند و آن را در خود می‌گوارند و آنچنان به گونه ای گوهرین و کیمیاگرانه با آن در می‌آمیزند که از آن پس، این جهان جهانی که همگان می‌شناسندش نخواهد بود؛ جهانی که آشنای همگان است خودآگاهانه به یاری سر یا اندیشه و دانش شناخته می‌گردد و جهانی است فراگیر و همگانی که مردمان در شناخت آن با یکدیگر هنباز و دمسازند؛ لیک شناخت پندارینه هنرمند از جهان، شناختی است ناخودآگاهانه که به یاری دل فرادست می‌آید و تنها ویژه اوست. سخنور نیز چونان هنرمندی که ورزگاه و ابزار وی در آفرینش هنری زبان است، جهان ویژه خویش را که با نیروی پندار، بر پایه آن جهان همگانی و فراگیر در نهان و نهاد خود آفریده است تنها با زبان هنر که زبان دل است بازمی‌تواند نمود و دیگران را در آنچه بر وی گذشته است و آن را به ژرفی در نهانخانه نهادش آزموده است هنباز و همبهره می‌تواند گرداند. اندیشه یا هر آنچه از جهان برون ستانده می‌آید، تنها زمانی می‌تواند بن مایه و بستری باشد، آفرینش هنری را که از یاد به نهاد راه ببرد و از خودآگاهی به ناخودآگاهی و سرانجام به پندار دیگرگونی بیابد. پندار، به راستی، اندیشه ای است که بنیاد و خاستگاه و آغازی می‌گردد انگیزه را؛ اندیشه که زاده و بر آمده از سر است هنگامی که نیک کاونده و کارا افتاد و از کارمایه و توان روانی و رانشی ( عاطفی) بایسته برخوردار آمد لایه‌ها و پوسته‌های خودآگاهی را فرومی‌شکافد و به قلمرو نهان و رازآلود ناخودآگاهی که زادگاه و بنیادگاه هنر و آفرینندگی است، راه می‌برد. بدین گونه است و با این کاروساز شگفت که اندیشه یا رخداد و کنشی در جهان برون به انگیزه دیگرگون می‌تواند شد و پنداری از آن پدید می‌تواند آمد. راز و فسون شورانگیزی و شررخیزی سخنِ در پیوسته آهنگین پندارینه که حتا برکامه ما آنچنان بر ما کارگر می افتد؛ آنچنان ما را بر می‌شوراند که ما را از ما وامی‌تواند ستاند و گاه از ما انسانی دیگر می‌تواند ساخت و راه و روش زندگانیمان را دیگرگون می‌تواند کرد، همین دگردیسی اندیشه به پندار انگیزنده است. بر پایه آنچه به کوتاهی نوشته آمد، هر چه اندیشه یا هر آنچه از جهان برون یا قلمرو سر و یاد ستانده شده است، در پندار شاعرانه نمود و نشانی افزون‌تر و آشکارتر داشته باشد، آن ستانده یا اندیشه هنوز آنچنان به قلمرو دل یا نهاد راه نجسته است که به پندار ناب و راستین دیگرگونی بتواند یافت و بختِ آن را بتواند داشت که در سروده ای آکنده از تاب و تپش و شور و شرار و کارایی و کاوایی به کار بتواند رفت؛ سروده ای سرشتین که هنگامه ای هنری بربتواند انگیخت و تا ژرفاهای جان شنونده و خواننده ی خویش را بتواند کاوید؛ سروده ای که چون راه به نهادِ سخندوست برده است، بی آنکه او خود بخواهد و بداند با یک بار شنیدن یا خواندن در یاد او سالیانی بسیار حتا تا واپسین دمان زندگانی انگیخته و افروخته، زنده و تپنده، می‌تواند ماند.

نکته ای دیگر نغز در پندارشناسی سخن آن است که کاروساز دیگرگونی اندیشه به پندار، در سخنوران بزرگ فرهنگساز و روزگارآفرین، آنچنان سنجیده و بسامان است ـ با همه آن ناگهانگی و پریشانی و آشفتگی که به ناگزیر در پدیدآمدن و پروردن پندار در کار می‌باید بود – که اندک اندک به گونه ای ناخواسته و بی هیچ پیش اندیشی و برنامه ریزی آگاهانه پایه‌های سامانه ای جهانشناختی را می ریزد که آن را جهانشناسی پندارینه می نامیم. این جهانشناسی اندک اندک مانند هر سامانه ای دیگر از این دست، بنیادهایی را پدید می آورد که بر آنها استواری می‌یابد و می‌پرورد و درمی‌گسترد؛ بنیادهایی که آنها را برنهاده‌های بنیادین (اصول موضوعه) نام برمی‌نهیم. نشانه‌هایی از این برنهاده‌های بنیادین را در سروده‌های سپاهانی سرایان به ویژه در غزل‌های صائب می توانیم دید و یافت؛ لیک در سروده‌های بیدل دهلوی است که جهانشناسی پندارینه در دبستان سپاهانی نمودی گسترده و آشکارتر می‌یابد. با پژوهشهایی ژرفکاوانه و باریک بینانه یا با سخنی رساتر و بازنمای تر گوهرگرایانه و پدیدارشناسانه در دیوان‌های سخنوران سپاهانی‌سرای این جهانشناسی پندارینه را می‌توان یافت و بدرکشید؛ سپس آن را بر پایه برنهاده‌های بنیادینش می‌توان سامان داد. بی گمان یافتن و فرادست آوردن جهانشناسی پندارینه در دبستان سپاهانی و به همانسان در دو دبستان دیگر کار پژوهش در سروده‌ها و دیوانهای سخن پارسی را سامانمند و بآیین خواهد گردانید و رنگ و رویی برهانی تر و دانشورانه تر بدان خواهد بخشید.

در فرجام این جستار که دامنی فراخ نیز یافته است، بیتی را از سخنور نامبردار سپاهانی سرای طالب آملی، نمونه وار برمی‌رسیم؛ بیتی نغز و نوآیین که نمونه ای ناب و نماینده ای نیکو از دبستان سپاهانی می‌تواند بود:

به غارت چمنت بر بهار منت‌هاست؛ / که گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند.

طالب یا با برنامی که بیش می‌برازدش بلبل آمل در این بیت با یار خویش سخن می‌گوید. بیت با زبانی ساده و برهنه و بی بهره از آرایه‌های ادبی و دیگر شگردهای زیباشناختی سروده شده است. تنها ترفندی ادبی که در آن می‌توان یافت استعاره ای کنایی است: بهار آدمی‌آسا، سپاسدار و منت پذیر پنداشته آمده است. آنچه در این بیت گرانیگاه و خاستجای زیبایی است و پایگاه هنرآفرینی و مایه شگرفی و شگفتی و شادابی سخن، پنداری است نغز و نوآیین و بی پیشینه که یکی از برنهاده‌های بنیادین است در جهانشناسی پندارینه در دبستان سپاهانی که هزاران بار در سروده‌های سخنوران پیرو این دبستان به شیوه‌هایی گوناگون کاربرد یافته است و به نمود آمده است. این برنهاده بنیادین را من جهان وارونه یا جهان آیینه‌گون می نامم؛ در آیینه، هر چیز و هر کس نمودی وارونه دارد و پادینه سوی؛ در آیینه راست چپ است و چپ راست، لیک این پادینه سویی و وارونگی که به گونه ای بنیادین و ساختاری هنجارشکن است و سامان‌پریش و خردآشوب و از این روی می‌باید سخت شگفتی‌انگیز باشد و گمان‌آمیز و اندیشه‌سوز کمترین شگفتی و گمانی در آنکه خویشتن را در آیینه می‌بیند برنمی‌انگیزد؛ زیرا این بیننده، به هنگام دیدن خود در آیینه بدان نمی‌اندیشد که آنچه در آیینه بازتافته است، گونه ای است به یکبارگی وارونه از او. پایگاه پندار و راز و فسون زیبایی و دلارایی در این بیت، جهان وارونه آیینه‌ای است. این جهان نخست خواننده یا شنونده بیت را نیک به شگفت درمی‌آورد؛ زیرا او با پدیده ای دیگرسان و نوپدید و بی پیشینه و ناآزموده روباروست: تاراج و تازش و چپاول چگونه می‌تواند بود که کار و کرداری ستوده و روا و پسندیده باشد؛ نیز فراتر از آن چنان تیره روزی ستم رفته را که آماج این تاراج بوده است، خوشایند و دلپسند افتد که به پاس آن از تاراجگر از کسی که همه هستیش را به تاراج برده است، خشنود و خرّمدل باشد و رخشان‌روی و خجسته‌خوی از او سپاس بگزارد؛ لیک این شگفتی و هاژووازماندگی دیری نمی‌پاید و شگفتیی: دیگر خردآشوب‌تر و نوآیین‌تر و شگرف‌تر، جای آن را می‌گیرد. او به استواری می‌پذیرد و باور می‌آورد که آنچه مایه شگفتی وی شده است، جز آنچه هست نمی‌تواند و نمی‌یابد بود. این پذیرش و باور از دید او آنچنان پایه ور و بی‌چند و چون است که می‌اندیشد که اگر آن پدیده جز آنچه هست می‌بود به ناچار، او را در شگفت می‌افگند؛ به درست همانند آن بیننده که خود را در آیینه وارونه می‌بیند و در سویمندی پادینه و ناساز؛ لیک به شگفت درنمی‌آید؛ زیرا بارها خود را در آیینه دیده است و به آزمودگی و هرآینگی می‌داند و باور دارد که جهان در آیینه جهانی است وارونه؛ از همین روی به هنگام دیدن خویشتن در آیینه، اگر انگیزه و بهانه ای این وارونگی را فرایاد وی نیاورد بدان نمی‌اندیشد که آنچه در آیینه می‌بیند گونه ای است وارونه از او با همان سازوسان گمانزدای و باورآفرین، هنگامی که سخندوست به لخت دوم بیت می‌رسد که در آن، سخنور، با برهانی استوار و پایه ور راز وارونگی را که مایه شگفتیش شده است، می‌گشاید، او باری دیگر نیک شگفتزده و هاژوواژ از این برهان برّای بی‌چند و چون دیدگاه سخنور را می‌پذیرد و از بن دندان بدان باور می‌آورد، چگونه می‌تواند بود که بهار، بهاری که هستی او در گرو شکفتگی است سپاسگزار یار نباشد که چمن را به تاراج برده است؟ تاراج یار بوستان بهار را نه تنها زیان و گزندی بدان نمی‌رساند و خزان پژمردگی را بر آن درنمی‌گسترد، بیش از پیش، آن را می‌شکوفاند و خرم و شاداب می‌گرداند، زیرا گلی که یار از شاخ می‌چیند، در دستان او شکفته تر خواهد بود و تازه تر. مگر نه این است که یار نماد شادابی و شکفتگی گوهرین و پایدار است و تنها در اوست که بهار همواره شکوفان و بیگانه با خزان را می‌توان یافت. این برهان پندارینه از آن روی که دیدگاه سخنور شگرف و خردآشوب بوده است، همچنان مایه شگفتی افزون‌تر در سخندوست می‌شود؛ لیک تا بدان پایه در روا گردانیدن و به کرسی برنشاندن این دیدگاه نوآیین استوار است و بنیرو و کارساز و زداینده هر گونه درنگ و دودلی و گمانمندی که سخندوست را از شگفتی بازمی‌آرد و بازمی‌دارد و دل او را که با بی گمانی و هر آینگی به دیدگاه و گفته سخنور باور یافته است، آسوده و آرام می‌گرداند، با همان آرامش و آسودگی دل که ما آنگاه که خود وارونه خویشتن را در آیینه پادینه سوی‌نمای می‌بینیم، از آن برخورداریم. به هر روی، تلاش پرشور و پایان ناپذیر سخنور سپاهانی در زدایش و پالایش پندار از مایه ها و پایه های به وام ستانده از جهان برون بیگانه با آن همچنان می پاید و ژرفا می‌گیرد، اما از آن روی که پندارهای تازه و تر، نغز و نوآیین و جانپرور را به ناچار کران و فرجامی هست که اگر از آن درگذرد به پادینه و وارونه خویش دگردیسی خواهد یافت و تری و تازگی، جانپروری و نوآیینی و نغزی را از دست خواهد داد و از مرز شناخت و دریافت سخندوستان و زیباپرستان درخواهد گذشت و پیوند آنان را با سخن فروخواهد گسست، نابگرایی پندارشناختی در دبستان سپاهانی این دبستان را در نشیب پژمردگی و بی‌بار و بری درافکند و به سترونی و برجای ستادگی دچار آورد؛ به گونه ای که سرانجام در آن پویایی و پُرجنب و جوشی، نوزایی به افسردگی و خاموشیِ نازایی دیگرگون شد. آزمونها و پندارهای سپاهانی سرایان آنچنان ژرفا گرفت و درونی و یکسویه شد و در تیرگی‌های ستبر راز فرورفت و پوشیده ماند که دوستداران پیگیر و پرشور سخن را نیز به ستوه آورد و پیوند و پیوستشان را با این شیوه در سخنسرایی گسست و جان جویای زیبایی و دلاراییشان را خست و آزرد. بدین گونه زمینه به نیکی فراهم گردید دیگرگشت سخن پارسی و پیدایی و پدیدآیی دبستانی نو را؛ لیک ای دریغا دریغ! آنچه رخ داد، نه تنها دبستانی نوپدید و انگیزنده امید و نوید نبود، سخن پارسی را به بیراهه برد و به دستان سست و زمان فرسود، لرزان و گسسته تار و پود واپس‌گرایی و کهن‌پیرایی سپرد. این دستان از آن پس همچنان سود و فرسود؛ چروکید و پوسید؛ دستانی بهارآفرین که گل در آنها تروتازه تر می‌شکفت و پالیزی بود بیگانه با پاییز، خزانستان پژمردگی گردید. سخن پارسی افتاده در دام بیراهی به تباهی دچار آمد. هموندان انجمنی ادبی در سپاهان همدست و همداستان، آگاهانه و اندیشیده بر آن شدند که به گذشته بازروند و به شیوه استادان خراسانی و عراقی چامه بسرایند و غزل تا مگر شکوه سخن پارسی را بدان بازبتوانند آورد چاره آنان پتیاره ای شد سخن پارسی را؛ آنان می‌خواستند این سخن را در راهی نو بیفکنند؛ اما در فرجام آنچه آنان ناکام در کار خویش به انجام رسانیدند آن بود که در راه سخن پارسی چاهی نو بکنند؛ چاهی که این سخن ورجاوند و بی مانند به گونه ای در آن فرو افتاده است و گرفتار آمده است که با همه توش و توان و کارمایه هنگفت و شگرف خویش و پیشینه گرانسنگ و درخشانش هنوز نتوانسته است از آن برهد و بدرآید: چاه پیروی و بازسرایی که به یکبارگی با سرشت و کاروساز آفرینش هنری ناساز است و نیز در ستیز. جان و آرمان هنر نوجویی و نوگرایی است و یافتن قلمروهایی ناپسوده و ناپیموده در آفرینندگی؛ آن نوگرایی و نوجویی سخته و سرشتین که نمود و بازتابی است از آزمونهای باریک و بناور ناب و نژاده که نهان و نهادِ سخنور را می شورانند و برمی‌آشوبند و او را به سرودن و آفریدن برمی‌انگیزند و حتا، برکامه وی بدان ناچار می‌گردانند نه بازیهای هوسناکانه یا واژه ها و پریشانگویی و برآشفتن هنجارها و آیینهایی که پایگاه و پایندانِ رسایی و شیوایی زیبایی و دلارایی سخن اند و بهانه بوش (= علت وجودی) آن.

دبستان سپاهانی بختِ آن را داشت که در سرزمین‌هایی دیگر که بخشی از جهانشاهی پهناور زبان و ادب پارسی اند بر راه خویش بماند و در چاه نیفتد و کژپویی ها و چپسویی ها و دژمرویی‌هایش را چاره کند و ستیغی نو در سخن پارسی بیافریند و بزرگترین سخنور سپاهانی سرای نیرانی را در دامان خویش قرار بپرورد، بیدل دهلوی را؛ سخنوری که هیچ یک از سخنوران در خزان پژمردگی یا آنچه آن را دوره بازگشت ادبی می‌نامند در شکوه و شگرفی با او سنجیدنی نمی تواند بود.

پیمایش به بالا