سعید

آموزه چهارم: فضا و رنگ نوشته را تغییر دهیم

شب و روز

حال و هوای من و شما هم این گونه است؛ گاهی شاد و روشنیم و گاهی غمگین و تیره ‌ایم. در این دو حالت، شیوه سخن گفتن و  حتی واژگانی که به کار می ‌بریم، متفاوت هستند. نوشته ‌ها هم، رنگ ‌ها و فضاهای متفاوتی دارند. دوگونه  از فضاهای اصلی و رایج نوشتن، عبارت اند از:

فضای «غیر طنز» فضای «طنز»

هر کدام از این فضاها، موضوعات اساسی را با حس و حالی متفاوت بیان می کنند.

اکنون نوشته ‌های زیر را می خوانیم و فضای آنها را با یکدیگر مقایسه می کنیم:

◄ یک) نخل، درخت مقدسی است. وقتی نخلی قطع میشود، گویی انسانی به قتل رسیده است و این به خاطر شباهت بسیار نزدیک و جالبی است که این درخت به انسان دارد.

درخت نخل در شانزده سالگی بالغ میشود و ثمر میدهد و دندان نخل، در پیری می ریزد.

اگر هنگام جابه جایی، سر نخل صدمه ببیند، خشک می شود، چون در سر نخل ماده ای وجود دارد که همانند مغز آدمی است. درخت نخل، مثل آدم ها در آب خفه می شود و اگر آب از سر نخل بگذرد، مرگ او حتمی است.

اگر چوب نخل را بسوزانیم، هیچ زغالی ندارد و تنها از آن، خاکستر باقی می ماند؛ مثل آدمی.

نخل ها هم مثل آدمها گیسو دارند. «لیف نخل» حکم موی سر نخلها را دارد.

واحد شمارش نخل ها مانند انسان«نفر» است؛ یعنی نخل ها را اینگونه می شماریم: یک نفر نخل، ده نفر نخل، صد نفر نخل و … .

از همه این ها جالب تراینکه در داستانها وروایت ها، نخل ها را درختانی عاشق پیشه می دانند. آنها مثل آدم ها به هم مهر می ورزند.

◄ دو) قبل از اینکه بابام آقای چرخشی بشود، آن موقع که چهل و نمی دانم چند سالش بود، کم کم موهایش ریخت و ذره ذره کچل شد. بابام سخت تلاش می کرد جلوی ریزش آخرین تار مویش را بگیرد و به توصیه مامان که بعدها، به مامان چرخشی معروف شد، زرده تخم مرغ روی سرش گذاشت و سراغ دکترهای پوست و مو رفت؛ اما در یک بعد از ظهر فراموش نشدنی که ناگهان باد تندی وزید، آخرین تار موی بابا از کلّه اش کنده شد و چرخ زنان آمد و آمد و افتاد زمین. چرخان که خواهرم باشد، دوید و تار موی بابام را برداشت.

بابام گفت: «باید نگهش دارم، می خوام قابش بگیرم، برای یادگاری».

و ناگهان کلّه اش که مثل کف دست، صاف صاف شده بود و مثل نورافکن برق می زد، به خارش افتاد و خارید و خارید و بابام هی چرخید و چرخید و هی سرش را خاراند و خاراند تا کلّه اش مثل لبو شد … .

معلّم بعد از خواندن نوشته‌ها، نموداری را روی تخته کشید و گفت: « همان‌طور که گفته شد و در نمودار هم می‌بینید، فضای غیر طنز و طنز، رایج‌ترین فضاهای نوشته هستند.» 

طنز، غیرطنز
سعید جعفری

نویسندگان، شیوه‌هایی به کار می‌گیرند تا نوشته آنها، حال و هوای طنزآمیز پیدا کند. در ادامه،  شش مورد از این شیوه‌ها را ذکر‌ میکنیم:

◄ یک) دیدم چشم بد دور، مصطفی، ماشاالله، واترقیده اند، قدش درازتر و دک و پوزش کریه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده ای بود که همان ساعت در دیگ، مشغول کباب شدن بود. از توصیف لباسش بهتر است بگذریم؛ ولی همینقدر می دانم که سر زانوهای شلوارش، از بس شسته بودند، به قدر یک وجب خورد رفته بود، چنان باد کرده بود که راستی راستی تصور کردم، دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است!

◄ دو) من آقای «اینجوری» هستم. اینکه چرا این جوری هستم، قصه اش خیلی طولانی است. راستش یادم نیست که چطوری شد که این جوری شدم. مادرم می گفت: وقتی به دنیا آمدم، چنان جیغ هایی می کشیدم که همه یک صدا می گفتند: «این بچه چرا این جوریه؟»

نه تنها از روز اول تولّدم، این جوری بودم، بلکه بعدها هم این جوری ماندم. مثلاً هرچه به دستم می رسید، می کشیدم. از گوش برادرم گرفته تا سفره روی میز. مادربزرگم وقتی این صحنه ها را می دید، می گفت: «وا! پناه برخدا، این بچه چرا این جوریه؟»

من که به کوهنوردی علاقه شدیدی داشتم و چون کوه دور و برم نبود، از سر و کول مهمان ها بالا می رفتم، اما آنها به جای آنکه من را تشویق کنند، می گفتند: «این بچه چرا این جوریه؟»!

حالا فهمیدید؟ از بس به من گفتند: چرا اینجوری می خندی؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟ چرا اینجوری غذا می خوری؟ چرا این جوری می خوابی؟ چرا این جوری … بالاخره من شدم یک آدم این جوری.

سه) اسفندیار به چشم پزشکی تلفن زدند و نوبت خواستند. خانم منشی، جواب دادند: «وقت آقای دکتر تا شش ماه، پرشده و بعداً هم می رود خارج.» اسفندیار، آهی سرد از دل پردرد برکشید و گفت: «همشیره، تا شش ماه دیگر، چشم جهان بین من نابینا خواهد شد.» خانم منشی، گفت: «آن دیگر مشکل خودتان است؛ می خواستی دعوا نکنی.» اسفندیار گفت: «ما دعوا نکردیم، شاهد داریم، رستم با تیر دو شعبه، زده به چشممان. حکیم ابوالقاسم فردوسی هم شهادت داده، استشهاد محلی هم تماما در کلانتری موجود است … . »

چهار) مرد ناشنوایی می خواست به عیادت همسایه بیمارش برود. با خود گفت: من که صدای ضعیف پیرمرد بیمار را نمی شنوم، پس بهتر است، از روی حدس و گمان با او سخن گویم؛ وقتی دیدم لب هایش تکان می خورد، می فهمم دارد احوال پرسی می کند آن گاه من نیز شروع به احوال پرسی می کنم.

من می پرسم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت: خوبم، شکر خدا بهترم. من هم می گویم: خدا را شکر و بعد می پرسم: چه خورده ای؟ او خواهد گفت: سوپ یا دارو. من می گویم: نوش جان. آنگاه من می پرسم: پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فلان حکیم. من می گویم: قدم او مبارک است، طبیب توانایی است.

مرد ناشنوا، پس از اینکه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده کرد. به عیادت همسایه رفت و در کنار بستر مریض نشست و پرسید: حالت چطور است؟

– دارم از درد می میرم.

– خدا را شکر.

– چه می خوری؟

– زهر کشنده.

– نوش جانت.

– پزشکت کیست؟

– عزراییل.

– قدم او مبارک است.

بیمار وقتی حرف های مرد ناشنوا را شنید، حالش بدتر شد و فریاد زد: «این مرد، دشمن من است؛ او را از خانه بیرون بیندازید».

پنج) امدادگر ایرانی رسید به مجروحان عراقی. دلش برایشان سوخت. کوله اش را باز کرد و سرگرم پانسمان کردن زخم های مجروحان شد. تا اینکه رسید سروقت یک مجروح عراقی که کولی بازی در می آورد و نعره پشت نعره از حنجره بیرون می داد. امدادگر تشر زد که:

«خفه خون بگیر ببینم. سرسام گرفتم. چه مرگته. تو که سالمی.» یک دفعه مجروح عراقی سر تکان داد و گفت: «لا، لا. أنَا جاسم. هذا سالم» و به سرباز کنارش اشاره کرد. امدادگر هم پِقی زد زیر خنده.

شش) پدر، گوشم را گرفت و گفت: «باز که املا خراب کردی؟!» گفتم: «آخه خیلی سخته.» پدر گوشم را ول کرد و گفت: «زبون خارجی که نیست، زبون مادریه.» من گفتم: «آخه من کلمات تشدیددار رو اشتباه می گیرم». بابا گفت: «من موقعی که مدرسه می رفتم، دیکتم بیست بود.» مادربزرگ، از توی اتاق گفت: «مادر جون، اتّفاقا دیکته پدرت خیلی ضعیف بود.»

خواستم بخندم که بابا دفتر دیکته ام را روی میز انداخت و گفت: «مادر، این چه حرفیه می زنی؟»

مادربزرگ، یک کاغذ تا شده آورد و داد دست من و گفت: «این نامه باباته که از جبهه برا من فرستاده، بگیر بخون و صحیحش کن، ببین چند می گیره». من شروع به خواندن کردم:

به نام خدا

با عرز صلام خدمت خوانواده ی عظیزم. امیدوارم که هال حمگی خوب باشد. ملالی نیست جز دوری شما عظیضان. الآن که این نامه را مینویثم، توی صنگرنشسته ام. چند روز پیش همله بود. هصابی هال دشمن را گرفتیم و خیلی از آنها را اصیر کردیم. فکر نکنم تا عمر دارند دیگر به خاک ما چپ نگاه کنند. تا چند روض دیگر به مرخّسی می آیم و …

از زور خنده دیگر نتوانستم بقیه نامه را بخوانم. بابا گذاشت تا خنده من تمام شد. آن وقت گفت: «حالا پشت نامه را هم بخوان.» پشت نامه، توی یک مستطیل، با خودکار قرمز نوشته شده بود: امیدوارم، از غلط های املایی نامه خوشتان آمده باشد و حسابی خندیده باشید.

حالا شما هم ذوق و توانایی خود را در نظر بگیرید و ببینید، در چه فضایی بهتر می‌نویسید، اگر فضای طنز را می‌پسندید و قصد دارید طنز بنویسید، شیوه‌های ایجاد طنز را به کار بگیرید و نوشته‌ای طنز‌آمیز خلق کنید.

        نکته‌ای که در پایان درس باید به آن اشاره و تأکید کنیم، آن است که طنز فقط برای سرگرمی و خنداندن نیست، بلکه هدف آن نشان‌دادن زشتی‌ها و برجسته سازی ناراستی هاست. خنده طنز، خنده‌ای تلخ و دردناک است که باعث سرزنش و  تنبه فرد مورد انتقاد می شود.  

     بعد از سخنان معلّم، دانش آموزان قلم برداشتند و نوشتن را آغاز کردند.

نوشته های زیر را بخوانید و نوع فضا و رنگ (طنز – غیرطنز) هر کدام را مشخص کنید.

یک) تمساح از معدود حیواناتی است که لبخند می زند. لبخند تمساح، خطرناک ترین لبخند است. این لبخند، علامت دوستی نیست. لبخند تمساح به سبب نوع آرواره پایینی آن است که در انتها به طرف بالا برگشته است. تمساح وقتی غذای خوش مزهای پیدا می کند، دهانش را نیمه باز می کند و دندان های تیز و براقش را نشان می دهد.

فضای نوشته: ………………………………………………………………….

دو) پگی کوچولو گفت: «امروز نمی توانم به مدرسه بروم؛ سرخک و اُریون گرفته ام، سر تا پایم پر از جوش و تاول شده، لوزه هایم اندازه دوتا سنگ یک کیلویی شده اند. تا حالا شانزده لکه آبله مرغان روی تنم شمرده ام، آهان این هم یکی، می شود هفده تا. پایم از بیخ قلم شده، سرفه می کنم، عطسه می کنم، نفس نفس می زنم و چه گلودردی دارم! باران که می آید، آپاندیسم درد می گیرد. زبانم هی دارد گنده و گنده تر می شود. آرنجم کج شده، ستون فقراتم خم برداشته، تبم به بالای۱۸۰ درجه رسیده، توی گوشم یک سوراخ هم پیدا شده، ناخن هایم ریش ریش شده، قلبم … .

چی؟ چی گفتی؟

گفتی امروز مدرسه تعطیل است؟

خداحافظ، من رفتم بازی!»

فضای نوشته: …………………………………………..

سه) تازگی ها یک نفر پیدا شده است که بعضی ها به او می گویند«،ملا نصرالدین قرن بیست و یکم». بعضی ها شک کرده اند که نکند این آدم، همان ملا نصرالدین باشد و یک جورهایی سر از قبر برداشته، دارد توی عصر رایانه، جولان می دهد. هر چه باشد، هر که باشد، فرقی نمی کند. شما چند تا از ماجراهای ملا نصرالدین قرن بیست و یکم را گوش بدهید، ببینم نظر شما چیست:

* ملا نصرالدین جدید، یک حلقه نامزدی پیدا کرد و به فکر ازدواج افتاد. از او پرسیدند: با کی می خواهی ازدواج کنی؟ جواب داد: با هر کسی که انگشتش به این حلقه بخورد … .

فضای نوشته: …………………………………………

چهار) حسین همینطور ایستاده بود و به همرزم و دوستش نگاه می کرد که آن طرف کوچه، در کمین نشسته بود. تانک عراقی غرش کنان جلو آمد و به کنار آنها رسید. ناگهان، آن رزمنده که به نظر می رسید چهار پنج سالی از حسین بزرگ تر است، از کمینگاه خود بیرون جست، چابک و سریع پرید روی تانک و با شکم روی سقف آن دراز کشید. سینه خیز جلو رفت و خود را به روزنه های دید تانک رساند. قوطی افشانه را از جیبش بیرون آورد، با تمام قدرت دکمه آن را فشرد و با لایه های غلیظی از رنگ قرمز، جلو دید تانک را پوشاند و مقداری از رنگ را هم از راهِ همان روزنه ها، به سر و صورت خدمه تانک پاشید.

حسین، هنوز داشت با تعجب به حرکات آن همرزمش نگاه می کرد که دید، تانک از حرکت ایستاد و چند لحظه بعد دونفر عراقی با سر و صورت قرمز از داخل تانک بیرون آمدند … .

فضای نوشته: ……………………………………………………………

 از میان موضوع‌های زیر، یکی را برگزینید؛ یک بار با فضای «غیر طنز» و بار دیگر با  فضای«طنز» درباره آن بنویسید.

موضوع:  ……………. (غیر طنز)

موضوع:  ……………… (طنز)

 به نوشته دوستانتان با دقت گوش دهید و آن را برپایه معیارهای زیر، ارزیابی کنید. نتیجه ارزیابی خود را بنویسید.

داشتن پیش نویس؛

داشتن پاک نویس (رعایت علائم نگارشی، املای صحیح واژگان، درست نویسی، خط  خوش)؛

انتخاب و به کارگیری مناسب فضای طنز و غیر طنز؛

رعایت طبقه بندی ذهن و نوشته (‌آ‌غاز، میانه و پایان)؛

بهره گیری مناسب از  شیوه های پرورش فکر؛

شیوه خواندن.

من، حتماً به آوای دلم گوش می دهم.

من، قول می دهم، احتمالاً به آوای دلم گوش دهم.

ردیف دوم، نادرست است؛ زیرا در اول این جمله، با تأکید، سخنی گفته‌شده؛  سپس کلمه«احتمالاً» آمده است که بیانگر تردید است. یعنی قسمت دوم جمله، با  بخش اول، هماهنگی ندارد. البته گاهی نویسنده، برای ایجاد طنز، آگاهانه این گونه  می‌نویسد. در نوشته رسمی زبان معیار و غیر طنز، از چنین کاربردها باید پرهیزکرد.

جمله های زیر را ویرایش کنید:

یقینا با شما ممکن است به ورزشگاه بیایم.

مطمئن هستم این هفته، شاید خبر خوبی به شما برسد.

درون یک فضاپیما را که روی کره ماه، فرود آمده، تصور کنید و تصویر ذهنی خود را بنویسید.

پیمایش به بالا