
این درس لحن های متنوعی دارد؛ اما لحن چیره بر فضای این شعر که به بیان قهرمانیهای یک نوجوان میپردازد، لحن حماسی- روایی است. این لحن ترکیبی، کوبنده و استوار است و شعر باید به گونهای خوانده شود که روح دلاوریها و شجاعت شخصیتهای آن به شنونده انتقال یابد.
بخشهایی از این درس را میتوان با لحنهای دیگری مانند لحن توصیفی، لحن روایی و همچنین لحن گزارشی خواند.
به منظور تأثیرگذاری بیشتر لحن حماسی و تجسّم بهتر صحنهها، میتوان از حرکات دست و حالتهای چهره نیز بهره گرفت.
۩ جنگ جنگی نابرابر بود / جنگ جنگی فوقِ باور بود / کیسههای خاکی و خونی / خطّ مرزی را جدا میکرد.
دانش ادبی: جنگ، بود: تکرار یا واژه آرایی / واج آرایی «ن»، «خ»
۩ دشمن بدعهد بیانصاف / با هجوم بیامان خود / مرزها را جابه جا میکرد
دانش زبانی: بیانصاف: بیدادگر، ستمکار / بیامان: پیگیرانه و پیوسته/ دانش ادبی: مرزها را جابه جا میکرد: کنایه از اینکه به کشور می تاخت
۩ از میان آتش و باروت / میوزید از هر طرف، هر جا / تیرهای وحشی و سرکش
دانش زبانی: باروت: ماده آتشزا / دانش ادبی: تیرهای وحشی و سرکش: جانبخشی
بازگردانی: تیرهای وحشی و سرکش از هر طرف، هر جا میوزید: تیرها از هر سوی پرشتاب و نامنظم پرتاب می شد.
۩ موشک و خمپاره و ترکش / آن طرف، نصف جهان با تانک های آتشین در راه / این طرف، ایرانیان تنها / این طرف، تنها سلاح جنگ، ایمان بود.
دانش زبانی: ترکش: پاره خمپاره/ خمپاره: نوعی گلوله جنگی که بعد از پرتاب، منفجر میشود / دانش ادبی: نصف جهان: مجاز از مردم نصف جهان، اغراق / موشک و خمپاره و ترکش: مراعات نظیر
بازگردانی: نیمی از قدرت جهانی با جنگافزار، به پیش می آمدند. رزمندگان اسلام تنها و دست خالی میجنگیدند.
۩ خانههای خاک و خون خورده / مهد شیران و دلیران بود / شهر خونین، شهر خرّمشهر / در غروب آفتاب خویش / چشم در چشم افق میدوخت / در دهان تانکها میسوخت.
دانش زبانی: مهد: گهواره/ افق: کرانه آسمان / چشم دوختن: خیره شدن / دانش ادبی: خون خورده: کنایه از شهید داده/ شیران: استعاره از رزمندگان دلاور / خانههای … مهد شیران و دلیران بود: تشبیه/ چشم دوختن خرمشهر: تشخیص / غروب آفتاب خویش: کنایه از نابودی و به پایان رسیدن عمر / شهر خونین، شهر خرّمشهر … چشم میدوخت، چشم افق: جانبخشی / دهان تانکها: جانبخشی
بازگردانی: خانههای خاک آلوده و آغشته به خون شهیدان، گهواره رزمندگان دلاور و دلیران بود. شهر خونین، شهر خرّمشهر هنگام غروب آفتاب نابودی خودش را نزدیک می دید و در میان آتش تانکها میسوخت.
۩ در چنین حالی هراس انگیز / شهر، از آن سوی سنگرها / شیر مردان را صدا میزد: / «آی، ای مردان نام آور /ای همیشه نامتان پیروز / بی گمان امروز / فصلی از تکرار تاریخ است / گر بماند دشمن، از هر سو / خانه هامان تنگ خواهد شد / ناممان در دفتر تاریخ / کوچک و کم رنگ خواهد شد.»
دانش زبانی: آی: حرف ندا / نام آور: نامدار، سرشناس / بی گمان: قطعاً / دانش ادبی: شهر، … شیر مردان را صدا میزد: جانبخشی/ شیرمردان: تشبیه (مردان مانند شیر)/ خانه هامان تنگ خواهد: کنایه از اینکه سرزمین ما را خواهد گرفت/ دفتر تاریخ: اضافه تشبیهی / ناممان کم رنگ خواهد شد: کنایه از اینکه فراموش خواهیم شد.
بازگردانی: در چنین وضعیتی ترس آور، شهر از آن سوی سنگرها، رزمندگان دلاور را صدا میزد: «ای مردان سرشناسی که همیشه نامتان با پیروزی همراه بوده است. یقیناً، امروز، بخشی از تاریخ، از نو تکرار خواهد شد. اگر دشمن در سرزمین ما بماند، خانه و سرزمین ما را خواهد گرفت و نام ما در تاریخ، فراموش خواهد شد.»
۩ خون میان سنگر آزادگان جوشید / مثل یک موج خروشان شد / کودکی از دامن این موج بیرون جست / از کمند آرزوها رَست / چشم او در چشم دشمن بود / دست او در دست نارنجک
دانش زبانی: جستن: پریدن (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه) / رستن: نجات یافتن (بن ماضی: رست، بن مضارع: ره) / کمند: طناب، بند، رشته ای ضخیم و بلند که برای به دام انداختن انسان یا حیوان به کار میرود/ نارنجک : مشتق؛ وندی (نارنج + ـَ ک) / دانش ادبی: خون … جوشید: کنایه از اینکه خشمگین شدند یا برخی شهید شدند/ مثل یک موج خروشان شد: تشبیه/ دامن این موج: استعاره / کمند آرزوها: اضافه تشبیهی (کمند: مشبّه به؛ آرزوها: مشبّه)/دست نارنجک: جانبخشی / دست، چشم: تکرار
بازگردانی: ایرانیان آزاده و جوان مرد، در میان سنگرها خشمگین شدند و مانند موج خروشانی به حرکت درآمدند. کودکی از میان رزمندگان بیرون آمد و از دام آرزوهای مادّی خود، رها شد. در حالی که نارنجکی در دست داشت به چشمان دشمنش خیره شد.
۩ جنگ، جنگی نابرابر بود / جنگ، جنگی فوق باور بود / کودک تنها، به روی خاکریز آمد / صد هزاران چشم، قاب عکس کودک ما شد / خطّ دشمن، گیج و سرگردان / چشمها از این و آن پرسان: / «کیست این کودک؟ / او چه میخواهد از این میدان!؟ / صحنه جانبازی است این جا!؟ / یا زمین بازی است این جا»!؟
دانش زبانی: / دانش ادبی: خطّ دشمن: مجاز از سربازان خط/ صد هزاران: مجاز از بسیار/ صد هزاران چشم، قاب عکس کودک ما شد: تشبیه، کنایه از اینکه بسیاری به او چشم دوخته بودند. / چشمها از این و آن پرسان: مجاز از حاضران در جبهه
بازگردانی: جنگ، جنگی ناعادلانه و غیرقابل باور بود. کودک به تنهایی (= حسین فهمیده)، بالای خاکریز رفت. صدها هزار نفر او را نگاه میکردند. سپاه دشمن سرگردان و سرگشته بود و با یک نگاه از یکدیگر میپرسیدند که این کودک، کیست؟ و در این میدان جنگ، چه میکند؟ این جا، میدان جنگ و فداکاری است یا زمین بازی؟
۩ دشمنان کوردل، امّا / در دلش خورشید ایمان را نمیدیدند / تیغ آتش خیز «دستان» را نمیدیدند / در نگاهش خشم و آتش را نمیدیدند / بر کمانش تیر «آرش» را نمیدیدند / در رگش، خون «سیاوش» را نمیدیدند.
دانش زبانی: کوردل: ناآگاه، کسی که حقیقت را نمیبیند/ تیغ: شمشیر / دستان: لقب پدر زال پدر رستم، جهان پهلوان ایرانی است. / دانش ادبی: خورشید ایمان: اضافه تشبیهی/ آتش خیز: کنایه ازنابودگر / آتش: استعاره از خشم / تیغ آتش خیز «دستان»، تیر «آرش»، خون «سیاوش»: تلمیح / بر کمانش تیر … «سیاوش» را نمیدیدند.: کنایه از اینکه او جانشین و ادامه دهنده راه زال، آرش و سیاوش بود.
بازگردانی: ولی دشمنان ناآگاه ، نور ایمان و باور به خدا را در قلبش نمیدیدند. آنها شمشیر آتشین او را که مانند شمشیر زال در دستش بود، نمیدیدند؛ و نگاه خشمگین او را که مانند آتشی سوزان بود، نمی دیدند و نارنجک در دستش را که مانند تیر آرش پهلوان بود، نمیدیدند؛ و نمیدیدند که در رگش، خون پهلوان دلیر ایرانی، سیاوش، روان است.
داستان دستان: دستان، لقب زال است از قهرمانان اسطورهای ایرانی که نامش در شاهنامه آمده است. زال در پارسی به معنای سپیدمو است. وی پسر سام و پدر رستم است. سام از آن که پسرش با موی سپید زاده شده، ناخرسند بود؛ ازین رو او را در دشت رها کرد. سیمرغ او را یافت و همچون فرزند پرورد. چندی نگذشت که سام از کردار ناپسند خود پشیمان شد و به دنبال زال فرستاد. زال به آغوش پدر بازگشت؛ همسر گزید و پس از چندی خداوند به او رستم را ارزانی داشت.
داستان آرش: آرش از پهلوانان تاریخ ایران کهن از سپاه منوچهر پیشدادی بود. وی در کمانداری شهرت داشت. در آخر دوره حکمرانی منوچهر قرار بر آن شد که دلاوری ایرانی تیری رها کند و هر جا که تیر فرود آید، مرز ایران و توران باشد. آرش، پهلوان ایرانی، از قلّه دماوند تیری پرتاب کرد که از بامداد تا نیمروز برفت و به کنار رود جیحون فرود آمد و آنجا مرز ایران شناخته شد.


داستان سیاوش: سیاوش (دارای اسب سیاه) پسر کیکاووس پادشاه کیانی است. سودابه زن کیکاووس، عاشق سیاوش شد و سیاوش از او دوری کرد. کیکاووس برای آزمایش سیاوش فرمان داد تا او از میان آتش بگذرد و او سربلند از آزمایش بیرون آمد. او سپس به توران زمین رفت و با فرنگیس، دختر افراسیاب، ازدواج کرد؛ ولی به تحریک گرسیوز، برادر افراسیاب، کشته شد. کیخسرو پسر سیاوش و فرنگیس است.

۩ کودک ما بغض خود را خورد / چشم در چشمان دشمن کرد / با صدایی صاف و روشن گفت : «آی ای دشمن! / من حسین کوچک ایران زمین هستم / یک تنه با تانک میجنگم / مثل کوهی آهنین هستم / من همین هستم.»
دانش زبانی: بغض: گرفتگی و ناراحتی درونی از غصه / «را» در تانک های شومتان را: اضافه گسسته (در کمین تانکهای …) / دانش ادبی: من حسین کوچک ایران زمین هستم: تلمیح و تشبیه / مثل کوهی آهنین هستم: تشبیه
بازگردانی: کودک ما غم و اندوه خود را فرونشاند و بر خودش مسلّط شد و به دشمن نگاه کرد و با صدایی آشکار و رسا گفت: «ای دشمن! آگاه باش که من حسین کوچکی از لشکر ایرانم که مانند کوهی استوارم و با تانکهای شوم شما می جنگم تا آنها را نابود کنم».
پیام: دنبال راه حسین بودن
۩ ناگهان تکبیر، پر، واکرد / در میان آتش و باروت غوغا کرد / کودکی از جنس نارنجک / در دهان تانکها افتاد …
دانش زبانی: تکبیر: الله اکبر گفتن / واکردن: باز کردن/ غوغا: سروصدا / دانش ادبی: ناگهان تکبیر، پر، واکرد: استعاره (تکبیر مانند پرنده پرواز کرد) / کودکی از جنس نارنجک: تشبیه (نارنجک مانند کودک بود.) / دهان تانکها: تشخیص
بازگردانی: ناگهان، فریاد بلند الله اکبر در آسمان پیچید و نارنجک در میان آتش و گلوله، سر و صدایی برپا کرد و در دهانه تانک افتاد و ترکید …
۩ لحظه ای دیگر / از تمام تانکها، تنها / تلّی از خاکستر خاموش / ماند روی دستهای دشت / آسمان از شوق، دف میزد / شطّ خرّمشهر، کف میزد / شهر یکباره به هوش آمد / چشم اشک آلوده را واکرد / بر فراز گنبدی زیبا / پرچم خود را تماشا کرد.

دانش زبانی: تل: تپه، بلندی، هر چیزی که بر روی هم انباشته شود./ شوق: اشتیاق / دف: یکی از آلات موسیقی دارای حلقهای چوبی و پوست نازک که با سر انگشتان نواخته میشود. / شطّ: رودخانه / فراز: بالا / دانش ادبی: دستهای دشت، آسمان دف میزد، شطّ خرّمشهر، کف میزد: جانبخشی/ دف، کف: جناس / شهر: مجاز از مردم شهر / پرچم خود را تماشا کرد: کنایه از اینکه دوباره شهر به دست ایرانیان افتاد
بازگردانی: چند لحظه بعد، از بین همه تانکها، فقط، تپّه ای از خاکستر سرد و خاموش در میان دشت، مانده بود. آسمان به خاطر شادی و اشتیاق، ساز مینواخت و رود خرمشهر شادی میکرد و مردم شهر یک دفعه به خودشان آمدند و چشم گریانشان را باز کردند و بر بالای گنبد زیبای مسجدی پرچم سه رنگ ایران را دیدند.
کودکی از جنس نارنجک، محمد دهریزی، با کاهش و اندکی تغییر



خودارزیابی
۱- کدام قسمت از درس، اشاره به شهید «حسین فهمیده» دارد؟ – کیست این کودک؟! / او چه میخواهد از این میدان؟!
کودک ما بغض خود را خورد / چشم در چشمان دشمن کرد / با صدایی صاف و روشن گفت: آی ای دشمن، من حسین کوچک ایران زمین هستم، کودکی از جنس نارنجک / در دهان تانکها افتاد.
فهمیده، محمدحسین: نوجوان رشیدی که در دوران دفاع مقدس با ایستادگی و فداکاری خویش، حماسه آفرید. وی در سال (۱۳۵۹هـ . ش) به درجه رفیع شهادت رسید. وی در اردیبهشت سال ( ۱۳۴۶هـ . ش) در خانوادهای مذهبی در محله پامنار قم دیده به جهان گشود. دوران کودکی خود را در همان شهر گذراند و در سال ۱۳۵۲ به مدرسه رفت. سال پنجم ابتدایی به دلیل انتقال خانوادهاش به کرج، به این شهر آمد. در بحبوحه جنگ تحمیلی روح او نیز همچون صدها جوان و نوجوان عاشق این کشور به تلاطم درآمد و در نخستین روزهای جنگ تحمیلی تصمیم گرفت که به جبهه برود. وی با وجود مشکلات فراوان و سن کم، خود را به جبهههای نبرد حق علیه باطل رسانید و در این زمان بود که رشادتهای بسیاری از خود نشان داد. هنگامی که خبر شهادت دلیرانه آن نوجوان دوازده ساله، پخش شد، حضرت امام خمینی در پیامی فرمودند: رهبر ما آن طفل دوازده سالهای است که با نارنجک، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد و خود نیز شربت شهادت نوشید.
۲- درباره این مصراع شعر «آن طرف نصف جهان، با تانکهای آتشین در راه» توضیح دهید – منظور این است که ارتش عراق تنها نبود، بلکه نیمی از ابرقدرتها و کشورهای جهان همراه و پشتیبان او بودند و هر گونه جنگافزاری به این کشور میدادند از سلاحهای شیمیایی گرفته تا تانک و هواپیماهای پیشرفته؛ اما در مقابل، ایران تنها به ایمان و امید به خدا تکیه داشت.
۳- چه شباهتهایی بین این درس و درس هشتم (همزیستی با مام میهن) وجود دارد؟ توضیح دهید؟ – هر دو درس مربوط به ادبیات پایداری و میهن دوستی اند و این که شهروندان باید کشور خود را همانند مادر و فرزندان خود، دوست بدارند و از آن پاسداری کنند؛ عاشقانه برای او جان بفشانند و جان و دارایی خود از او دریغ ندارند.
۴- ………………………….

دانشهای ادبی
به مصراعهای زیر، توجه کنید:
◙ بر کمانش تیر آرش را نمیدیدند.
◙ در رگش خون سیاوش را نمیدیدند.
این شعر ما را به یاد داستانهای آرش کمانگیر و سیاوش میاندازد. گاهی شاعر یا نویسنده برای زیباتر ساختن سخن و تأثیرگذاری بیشتر آن، از آیات، روایات، احادیث، داستانها و رویدادهای مهم تاریخی و… استفاده می کند. به این شیوه بهرهگیری از کلام، «تلمیح» میگویند. تلمیح به معنی «با گوشه چشم اشاره کردن» است.
به نمونه های دیگر از تلمیح، توجه کنید.
◙ یوسف گم گشته بازآید به کنعان، غم مخور / کلبۀ احزان شود روزی گلستان، غم مخور (حافظ)
◙ عشق با دشوار ورزیدن خوش است / چون خلیل از شعله، گل چیدن خوش است (اقبال لاهوری)
گفت و گو
۱- درباره شباهتهای آرش کمانگیر و حسین فهمیده گفت و گو کنید.
– هر دو دلاور، ایرانی و سرافراز بودند، برای پاسداری از میهن خود جنگیدند و جان خود را در راه میهن فشاندند. هر دو گرامی به ما فهماندند که باید از سرزمین خود دفاع کنیم و دشمن را از دست اندازی به کشور پرارجمان بازبداریم.
۲- به کمک اعضای گروه، متن درس را به صورت نقالی، در کلاس اجرا کنی. – به عهده دانش آموزان.
۱- در مصراعهای زیر، واژههای نادرست املایی را بیابید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
الف) ناگهان تکبیر پر واکرد / در میان آتش و باروت، غوقا کرد. پاسخ: غوغا
ب) این طرف تنها صلاح جنگ، ایمان بود / خانههای خاک و خون خورده / مهد شیران و دلیران بود. پاسخ: سلاح
پ) دشمن بد عهد بی انصاف/ با حجوم بیامان خود / مرزها را جا به جا میکرد پاسخ: هجوم
۲- هر یک از بیتهای زیر به کدام داستان اشاره دارد؟ چکیده آنها را در دو بند بنویسید.
الف) چون سگ اصحاب کهف، آن خرس زار / شد ملازم در پی آن بُردبار (مولوی) / زار: رنجور، ضعیف
اصحاب کهف (یاران غار)؛ تلمیح: چند تن از اهالی یونان بودند که در زمان دقیانوس بت پرست، به خداپرستی گراییدند و از بیم دقیانوس به غاری داخل شدند و خفتند. خواب ایشان 309 سال طول کشید و چون از خواب برخاستند یکی از ایشان در طلب غذا به شهر رفت و چون سکه او متعلّق به عهد دقیانوس بود، او را پیش حاکم شهر بردند. دانشمندی در مجلس حاکم، واقعه را دریافت. مردم خواستند ایشان را به شهر آورند. اصحاب کهف راضی نشدند و دعا کردند تا خداوند ایشان را بمیراند.
ب) بزد تیر بر چشم اسفندیار / سیه شد جهان پیش آن نامدار (فردوسی)
داستان رستم و اسفندیار، تلمیح: اسفندیار، ولیعهد ایران رویین تن بود و سراپایش، آسیبناپذیر به جز چشمان. وی بر آن می شود که رستم را دستبسته به دربار گشتاسب ببرد. رستم بر اسفندیار خشم می گیرد و نبردی جانکاه میان آن دو پهلوان آغاز می شود. سرانجام رستم که از آسیبجای اسفندیار خبر یافته بود، تیری دوشاخ را به چشمان او روانه می کند و او را به تیر جانشکارش توشه مرگ می سازد.
۳- درک و دریافت خود را از سروده زیر، بنویسید.
«آسمان از شوق، دف می زد / شط خرمشهر، کف میزد / شهر یکباره به هوش آمد / چشم اشک آلوده را واکرد / بر فراز گنبدی زیبا / پرچم خود را تماشا کرد.»
شهر و مردم خرمشهر شادی کردند و پرچم خود را به نشان پیروزی بالای گنبدی برافراختند و به تماشای آن نشستند.



حکایت: نیک رایان

اسکندر، یکی از کاردانان را از عملی شریف، عزل کرد و عملی خسیس به وی داد. روزی آن مرد بر اسکندر درآمد؛ اسکندر گفت: چگونه میبینی عمل خویش را؟
گفت: زندگانیات دراز باد! نه مرد به عمل، بزرگ و شریف گردد، بلکه عمل، به مرد، بزرگ و شریف گردد. پس در هر عمل که هست، نیکوسیرتی میباید و داد.
دانش زبانی: رای: نظر (نیک رای: خوش نظر)/ کاردان: کارشناس/ عمل: کار دولتی، شغل / شریف: ارزشمند، شرافتمند، عالی / عزل کردن: از شغل بر کنار کردن/ خسیس: پست، بی ارزش/ درآمدن: وارد شدن(بن ماضی: درآمد؛ بن مضارع: درآ)/ باد: باشد؛ فعل دعایی (بود← بواد← باد) / نیکوسیرتی: خوشرفتاری/ میباید: لازم است (فعل)/ داد: انصاف، عدل / دانش ادبی: تضاد: شریف، خسیس
بازگردانی: اسکندر، یکی از کارمندان دانایش را از کار ارزشمندی، برکنار کرد و کار بی ارزشی را به وی واگذارد. روزی آن کارمند نزد اسکندر رفت. اسکندر گفت: کاری را که به تو واگذار شده است، چگونه میبینی؟
کارمند گفت: زندگانیات دراز باشد! مرد با شغلش، بزرگ و ارزنده نمیگردد، بلکه شغل، با مرد، بزرگ و ارزنده می شود. پس هر شغلی که کارمند دارد، باید رفتار پسندیده و عدالت داشته باشد.
پیام: ارزش انسان به شغلش نیست؛ انسان آگاه و کاردان در هر کاری بزرگ است.
بهارستان، جامی
جامی، نورالدین عبدالرحمن: شاعر و نویسندۀ معروف ایرانی قرن نهم هجری است. وی به مناسبت محل تولّد خویش، «جام»، و به سبب ارادت به شیخ الاسلام «احمد جام»، جامی تخلص کرد. از آثار او میتوان به «بهارستان» و «هفت اورنگ» (شامل هفت مثنوی به پیروی از خمسۀ نظامی) اشاره کرد.
بهارستان: کتابی است که عبدالرحمن جامی آن را به پیروی از گلستان سعدی به نظم و نثر نوشته است. این کتاب دارای هشت روضه (باب)، یک مقدمه و یک خاتمه است.

