معلم نگارش، این بار، درس را با پرسش شروع کرد و گفت: «دوستان خوبم، آیا تاکنون فکر کرده اید که یکی از عوامل مهم ننوشتن یا بدنوشتن ما چیست؟»
دانش آموزان، بیدرنگ، دست بالا بُردند و هر کدام چیزی گفتند. معلم پاسخهای پراکندۀ دانش آموزان را تأیید کرد و گفت: «پاسخهای شما هم درست است؛ اما منظور من چیز دیگری است. یکی از عوامل مهم ننوشتن یا خوب ننوشتن این است که ما تصور میکنیم «گفتن» و «نوشتن» دو مهارت جدا از هم هستند، در حالی که چنین نیست.


نوشتن، در حقیقت، شکل مکتوب گفتار است. پس، تلاش کنیم به همانگونه که فکر می کنیم و به همان سادگی که حرف می زنیم، بنویسیم. برخی از افراد به آسانی می توانند درباره آنچه می اندیشند سخن بگویند؛ ولی نمی توانند همان حرف ها را به راحتی به نوشتار تبدیل کنند. همانطور که قبلا خواندیم، مراحلی را طی می کنیم تا به نوشتن برسیم و چیزی بنویسیم. کارخانه فکر که فعالیت خود را آغاز کند، محصول آن اول، به شکل گفتار و سپس، به صورت نوشتار آشکار می شود.
گاهی ممکن است گفتار ظاهر نشود و ما به صورت خاموش و بی صدا بیندیشیم که همان گفتار خاموش است؛ یعنی فکر به دو صورت نشان داده می شود؛ به شکل سخن شفاهی و به شکل نوشته.»
دانش آموزان، که از سخنان معلم نگارش به وجد آمده بودند، یکی یکی، پرسشهایی مطرح کردند. یکی از دانش آموزان پرسید: «یعنی اگر سخنانمان را عیناً به روی کاغذ بیاوریم، نوشتۀ ما قابل قبول است؟»
معلم، با تکان دادن سر، پرسش دانش آموز را تأیید کرد و گفت: «بله همینطور است. در مراحل نخست کسب مهارت نوشتن، بهترین کار این است که بدون توجه به درستی یا نادرستی نوشته خود، آنچه را که به آن فکر می کنیم و می خواهیم به زبان بیاوریم، بنویسیم». یکی دیگر از دانش آموزان پرسید: «آیا نویسندگان بزرگ هم با همین روش می نویسند؟»
معلم پاسخ داد: «وقتی در نویسندگی مهارت کافی پیدا کردیم، فاصلۀ فکر کردن، گفتن و نوشتن آنقدر کم می شود که ما مرز آنها را تشخیص نمی دهیم. توصیۀ من این است که از روش نویسندگان بزرگ الگو بگیریم یا حتی از شیوۀ کار آنها تقلید کنیم؛ اما در نهایت، مثل خودمان حرف بزنیم و مثل خودمان بنویسیم. نباید به حرف و دست کسی نگاه کنیم.
این روش همان است که در «ضرورت بازنویسی» درس نخست یادآور شده ایم. آزادانه و خلاقانه نوشتن، به مطالعه، تمرین، تکرار و جرئت در نوشتن نیاز دارد؛ جرئت در نوشتن هم این گونه به دست می آید که هر بار فکری تازه به ذهنمان آمد، حتی به اندازه یک کلمه و یک جمله، فوراً آن را بنویسیم و هر روز برای خودمان رویدادهای مهم و دوست داشتنی را یادداشت کنیم و نگذاریم بین فکرکردن، سخن گفتن و نوشتن ما فاصله ایجاد شود. ثبت گفتار و برگرداندن آن به نوشته معیار تمرین بسیار خوبی برای ایجاد نظم در گفتار و تقویت مهارت نوشتن است.
به نوشته زیر دقت کنید:
◄«یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود. یه درویش مارگیری بود. روزی از روزا که در میدون شهر معرکه گرفته بودن، یکی از ماراش فرار کرد و رفت تو بیابون.
مارگیر بدبخت بندوبساطش را جم کرد و به دنبالش تو بیابون دوید. مار رفت و رفت تا به جوونکی رسید که زیر سایه درختی خوابیده بود. مار جوونک را بیدار کرد و حال و قضیه خودشو براش تعریف کرد و بعد گفت: جوون بیا و به من پناه بده تا از شر این مارگیر بدجنس خلاص شم. جوون هم اونو توی توبرهاش گذاشت و به دوشش انداخت و رفت. میون راه، یهو مار درآمد و نیشی به جوون زد و گفت: اینم سزای نیکوکاری تو»!
(کتاب کار نگارش و انشا، ج ۱)
متنی که خواندیم به زبان گفتاری نوشته شده است. به واژه هایی که در این نوشته مشخص شده اند یک بار دیگر توجه کنید.
واژه ها و شیوه بیان جمله ها چه تفاوتی با نوشته های معیار دارد؟
در زبان فارسی معیار، به جای کلمۀ «هیشکی» می نویسیم «هیچ کس»؛
● به جای «یه» می نویسیم «یک»؛
● به جای «روزا» می نویسیم «روزها»؛
● به جای «میدون» می نویسیم «میدان»؛
● به جای «گرفته بودن» می نویسیم «گرفته بودند»؛
● به جای «ماراش» می نویسیم «مارهایش»؛
● به جای «تو» می نویسیم «در»؛
● به جای «بیابون» می نویسیم «بیابان»؛
● به جای «جوونکی» می نویسیم «جوانی، جوانکی»؛
● به جای «بندوبساط» می نویسیم «وسایل، اسباب و لوازم»؛
● به جای «جم کرد» می نویسیم «جمع کرد»؛
● به جای «خودشو» می نویسیم «خودش را»؛
● به جای «خلاص شم» می نویسیم «خلاص شوم»؛
● به جای «اونو» می نویسیم «آن را»؛
● به جای «میون» می نویسیم «میان»
● به جای «ی هو» می نویسیم «ناگهان، فوراً»
———————
با ورود معلم به فضای زبان گفتاری و مقایسۀ آن با زبان معیار، حال وهوای کلاس لطیفتر شد و هراس نوشتن در دانش آموزان از بین رفت. معلم هم از این فضای لطیف و پراحساس کلاس خشنود بود و نکته های آموزشی را، یکی پس از دیگری، بیان می کرد. او در ادامه، به دانش آموزان گفت: در نوشته رسمی و معیار زبان فارسی، از کاربرد واژه های گفتاری پرهیز می کنیم.
افزون بر واژه، گاهی ترتیب اجزای جمله هم در زبان گفتار متفاوت با زبان نوشتار معیار است که باید در تبدیل گفتار به نوشتار به این نکته نیز توجه کنیم. مثلا، یک بار دیگر، به جمله های زیر دقت کنید:
● فرار کرد و رفت تو بیابون.
● به دنبالش تو بیابون دوید.
در نوشته معیار، این جمله ها به ترتیب زیر بازگو می شوند:
● فرار کرد و در (به) بیابان رفت.
● در بیابان به دنبالش دوید.
همان طورکه دیده می شود، با اندکی تغییر و جابه جایی می توانیم جمله های گفتاری را به ساخت زبان معیار تبدیل کنیم.
پس، برای نوشتن، کافی است آنچه را که بدان می اندیشیم و می خواهیم بر زبان بیاوریم، نتیجه فکر خود را، روی کاغذ بنویسیم و برای این کار، لازم است چند نکته را رعایت کنیم:
■ کلمات شکسته و گفتاری را به گونه معیار تبدیل کنیم.
■ نظم و ترتیب جمله های گفتاری را به شکل نوشته معیار درآوریم.
■ فعلها و کلمات را به صورت کامل به کار بگیریم.



فعّالیت های نگارشی 2
دو متن زیر را بخوانید و با ذکر نمونه و دلیل، تفاوت آنها را مشخص کنید.
الف) «هنگامی که دوستم، بهمن، می خواست برای خرید به مغازه برود، در بین راه، چشمش به یک گواهینامه رانندگی افتاد، کمی مکث کرد و آن را از روی زمین برداشت تا صاحبش را پیدا کند. وقتی به مغازه رسید، موضوع را به مغازه دار گفت و از او کمک خواست.
صاحب مغازه گفت: این کاغذ را بردار و چیزی بنویس تا پشت شیشه مغازه بچسبانم و مردم ببینند.
بهمن کاغذ و قلم را برداشت؛ اما نمی دانست چطور شروع کند و چه بنویسد. مغازه دار متوجه شد و گفت: پس چرا نمی نویسی، پشیمان شدی؟ اینکه کاری ندارد. چه می خواستی بگویی؟
بهمن گفت: چیزی نیست؛ آقا، من می خواستم بگویم این گواهینامه را پیدا کردم، هر کسی نشانی آن را بگوید، می تواند از من دریافت کند.
صاحب مغازه گفت: پس منتظر چه هستی؟ همین حرفهایی را که گفتی بنویس»
فارسی اول راهنمایی، ۱۳۸۵
ب) «پیرمرد خارکن، وقتی داش خارا رو جمع می کرد، یهو چشمش به کوزۀ پُر اشرفی افتاد. با خودش گفت، این کوزه باید مال حاکم باشه، پس بهتره اونرو ببرم بدم به حاکم تا پاداش خوبی بهم بده. زن خارکن، که دید همسرش خیلی ساده دله، شب، اشرفیها رو ورداشت و جاشون کلوخ ریخت. خارکن همین که به قصر رسید، فهمید اشرفیها نیس؛ اما راهِ برگشتی هم نداشت. به حاکم گفت: من یه گاو دارم که شیرش رو با این کلوخها وزن می کنم، برای اینکه کم فروشی نکنم، می خواستم، کلوخ هام رو با وزنۀ دربار آزمایش کنم و از درستی وزن اونا خیالم راحت بشه. حاکم که از درستکاری خارکن خوشش اومد، یه مشت اشرفی بهش داد.»

زبان فارسی، سال اول متوسطه، ۱۳۹۳
متن زیر را به زبان فارسی معیار بازنویسی کنید.
هر وقت می شینم به زبان فارسی فکر می کنم، فردوسی به یادم می آد و با خود می گم این مرد چقدر بزرگ بود و چه خدمت عظیمی به کشور ایران کرد. زبان فارسی رو زیر چتر خودش درآورد و برای همه مردم این سرزمین مانند مادر مهربان بود در طول تاریخ.
زبان فارسی یه عالمه همراه و همنشین داره در گوشه و کنار ایران و جهان و با همه گویشها و لهجه های ایرانی، همیشه دادوستد و رفتاری دوستانه داره. فارسی و دیگر زبانهای ایرانی کلمه هایی را به هم قرض می دن و از توانایی های همدیگه بهره می گیرن و این باعث میشه هر دو طرف، همیشه، قوی و پابرجا باشن.
غیر از فردوسی، بزرگان دیگه هم به زبان و فرهنگ کشور ایران یاری رساندن؛ بوعلی، فارابی، سعدی، مولوی، حافظ، جامی، ملاصدرا، تا زمان ما، شهریار، مطهری، حسابی و،… همه این استادان، فرزندان این میهن عزیز هستن که در دامن فرهنگ ایران اسلامی و زبان فارسی پرورش یافتن.»
متن بازنویسی شده تمرین ۲ هر یک از دوستان را که در کلاس خوانده می شود، بر پایه سنجه های زیر، بررسی و نقد کنید:
سنجه های ارزیابی
■ داشتن پیشنویس؛
■ داشتن پاکنویس (رعایت نشانه های نگارشی، نداشتن غلط املایی، توجه به درست نویسی و حاشیه گذاری)؛
■ رعایت طبقه بندی ذهن و نوشته (آغاز، میانه و پایان)؛
■ بهره گیری درست از زبان گفتار و تبدیل آن به زبان نوشتار؛
■ شیوۀ خواندن
نتیجه بررسی و داوری
درست نویسی 2
به جمله های زیر توجه کنید:
■ حاج خانم پروانه ایرانی از سفر مکه بازگشت.
■ حاجیه خانم پروانه ایرانی از سفر مکه بازگشت.
جمله نخست درست است. زبان فارسی برای جنس مؤنث و مذکر، یکسان به کار می رود و نشانه ای ویژه برای هر یک ندارد؛ یعنی یک صفت را برای مذکر و مؤنث، به طور یکسان، به کار می بَرد.
جمله های زیر را ویرایش کنید:
■ مراسم بزرگداشت خانم مرحومه ایرانپور برگزار شد.
■ در میان زنان شاعره، پروین اعتصامی از همه نام آورتر است



حکایت نگاری 2
اصل حکایت را بخوانید و با شکل بازنویسی شده آن مقایسه کنید.
حکایت:
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت اسب دارم؛ اما سیاه است. گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد. گفت چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس. (عبید زاکانی)

بازنویسی
میرزا غضنفر پیش دوستش مردان خان رفت و از او خواست تا اسبش را به او امانت بدهد. مردان خان نگاهی به میرزا غضنفر کرد و گفت: اسب من تازه نعل شده است.
ـ عیبی ندارد، سعی می کنم او را آرام تر برانم.
ـ اسب من الان تشنه است.
ـ حتماً پیش از آنکه سوارش شوم، سیرابش می کنم.
ـ اسب من، در گرما، توان راه رفتن ندارد.
ـ باشد، پیش از گرم شدن هوا، آن را به شما برمی گردانم.
مردان خان که دلیل دیگری پیدا نکرد، به میرزا غضنفر گفت: اسب من سیاه است و برای سواری مناسب نیست.
میرزا غضنفر، که حسابی ناراحت شده بود، پرسید: آخر رنگ اسب چه ارتباطی با سوارشدن آن دارد؟
مردان خان، با حالت غرور، دستی به سبیلش کشید و گفت: چون نمی خواهم اسبم را به شما امانت بدهم، سیاه بودن اسب بهانه خوبی است.
اکنون، بر اساس نمونه، حکایت زیر را به زبان سادۀ امروز بازنویسی کنید.
حکایت:
مردکی را چشم درد خواست. پیش بیطار (دامپزشک) رفت که دوا کن؛ بیطار از آنچه در چشم ستوران میکرد، در دیده او کشید و کور شد. حکومت (شکایت) به داور بردند. گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی (گلستان سعدی)
بازنویسی:

