سعید

روزگار فردوسی

فرزانه، ابوالقاسم فردوسی از ستارگان بی‌همتای آسمان ادب ایران است که از گذشته‌های دور با کتاب گران‌ارج خود شاهنامه در میان مردم آوازه و جاهی یافته است. زندگانی وی با همۀ ارزشی که در ادب و فرهنگ ایران دارد، چندان روشن نیست. آنچه درباره وی می‌دانیم آن است که در یکی از سال‌های ۳۲۹ یا۳۳۰ هـ.ق.، درست در همان سال‌هایی که شمع زندگانی رودکی، سخن‌گستر بلندآوازه دوران پیشین رو به مردن نهاد در روستای باژ (پاز کنونی) واقع در منطقه توس چشم به گیتی گشود.

فردوسی از نجیب‌زادگان و دهگانان توس بود. دهگانان طبقه‌ای پایور و توانگر بودند که می‌توانستند از راه کشاورزی و زمینداری، زندگانی کمابیش آسوده‌ای برای خود فراهم آرند. این گروه به سنت و فرهنگ ایرانی دل بسته بودند و از روایت‌های تاریخی و سرگذشت پیشینیان خود بهتر از هر گروه دیگری آگاهی داشتند و آن را سینه به سینه به پسینیان ترامی‌رساندند.

رزمنامه
رزمنامه/ حماسه / کشتن اژدها به دست رستم

فردوسی چهل سال بیشتر نداشت که دقیقی، رزم‌نامه‌سرای هم‌استانی وی که نظم داستان‌های ملی ایران را از چند سال پیش آغازیده بود، در جوانی به دست برده‌اش توشه تیغ شد؛ ازین رو فردوسی بر آن گشت تا سرایش نیمه‌کاره او را پی بگیرد و در این کار، یکی از دوستان جوانمردش به یاری وی آمد و شاهنامه منثوری را که دربردارنده تاریخ شاهان باستانی ایران بود و چند سال پیش تر از آن به فرمان ابومنصور محمدبن عبدالرّزّاق توسی فراهم آمده بود، به دست وی رسانید. فردوسی سُرایش خود را از روی این شاهنامه درگسسته آغازید و کمابیش پنجاه و هشت ساله بود که بیش از دو سوم کتاب را به نظم آورد.

محمود غزنوی به سال ۳۸۷ هـ.ق. به جای پدر بر اورنگ پادشاهی نشست و با افزودن قلمرو سامانیان و صفاریان به قلمرو فرمانروایی پدر، کشور بزرگی را در خاور و شمال خاوری و مرکزی ایران پدید آورد و به نواخت و نوازش سرایندگان همت گماشت. فردوسی که به دلیل کم توجهی به زمین‌ها و نیز خشکسالی‌های پیاپی دارایی خود را کم‌کم از دست داده یا در راه سرایش شاهنامه هزینه کرده بود، در اواخر عمر بر آن شد که کتاب خود را به نام محمود کند. برای این کار باید وی را می‌ستود. فردوسی از ستایش محمود، دو هدف را دنبال می‌کرد: نخست آنکه با یاری محمود و امکاناتی که او برای نسخه برداری در دسترسش می‌نهاد، کتاب خود را از گزند زمانه پاس بدارد؛ دُدیگر آنکه همانند دیگر سخنوران از بروبار کار خود بهره‌ای ببرد و از این راه، نقدینه اندکی برای دوران پیری و ناتوانی خود فراهم آورد؛ امّا شاهنامه به دلیل‌های زیر پسند محمود بیفتاد و فردوسی، وارون آن چه می‌پنداشت از بازده کار خود بی‌بهره‌ ماند.

مجموعه این عوامل و تنگ‌چشمی برخی از بداندیشان سبب شد که پادشاه غزنه شاهنامه را نپسندد و رزم‌نامه بزرگ استاد توس را ارج ننهد و پاداشی که شایسته این اثر سترگ و رنج سی ساله فردوسی بود به وی ندهد. از این رو فردوسی ناکام و رنجیده‌دل به توس بازگشت و سال‌های پایانی زندگانی‌اش را در تنگدستی و رنجوری و تنگ‌‍دلی گذرانید و سرانجام حدود ۸۰ سالگی به سال ۴۱۱ هـ.ق. درگذشت و در زادگاه خود آسمانی شد. آرامگاه وی اینک در شهر توس در ۲۰ کیلومتری مشهد دیدارگاه فرهیختگان و ادب‌دوستان است.

 فردوسی کار سرودن شاهنامه را کمابیش سال ۳۷۰ هـ.ق. آغازید و ۲۵ یا ۳۰ سال در این راه رنج کشید. نیز دلبستگی اش به فرهنگ ایران باستان، مانع از علاقه پاک او به خاندان پیامبر و بزرگ‌داشت تشیّع نشد. استاد در دیباچه کتابش پس از ستایش یزدان، درباره گروش خویش به وخشور اسلام و خاندان پیامبر چنین می‌سراید:

قلمرو زبانی: رهاندن: نجات دادن / رستگاری: نجات / بباید: باید، لازم است (فعل) /«ت» در بباید: جهش ضمیر، تو باید / قلمرو ادبی: در رستگاری: اضافه استعاری

بازگردانی: دانش و دین تو را به درستی نجات می‌دهد. تو باید دروازه رستگاری را بجویی. (به دنبال رستگاری باشی.)

قلمرو زبانی: نژند: افسرده، پژمان، پژمرده، آزرده، غمگین / بوی: باشی (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو) / مستمند: بی چاره، نیازمند / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: دل: مجاز از «خود» / واژه‌آرایی: نخواهی

بازگردانی: اگر نمی‌خواهی که دائم غمگین و بیچاره باشی،

قلمرو زبانی: بدین: با این / قلمرو ادبی: جوی، شوی: جناس ناهمسان / تیرگی‌ها: استعاره از گمراهی / آب: استعاره از گفتار پیامبر

بازگردانی: با گفتار پیغمبرت راهت را پیدا کن و با سخنان پیامبر دلت را از تیرگی‌ها پاک کن.

قلمرو زبانی: خداوند: صاحب، دارنده / تنزیل: فروفرستادن / وحی: پیام به پیامبران / امر: فرمان / نهی: بازداشت / قلمرو ادبی: تضاد: امر، نهی / وحی، نهی: جناسواره (اشکال در پساوند [قافیه بیت اشکال دارد.]) / واژه آرایی: خداوند

بازگردانی: آن صاحب تنزیل و وحی چه گفت؛ آن کس که می‌تواند به دیگران امر و نهی کند،

قلمرو زبانی: رسولان: پیامبر / مِه: بزرگ / بوبکر: نخستین خلیفه پس از پیامبر / به: بهتر / قلمرو ادبی: مه، به: جناس ناهمسان / خورشید … نتابید: کنایه از اینکه جهان به خودش ندیده

بازگردانی: او گفت که خورشید پس از پیامبران بزرگ، بر کسی بهتر از ابوبکر نتابیده است و جهان همتای او ندیده.

قلمرو زبانی: آراستن: زیور دادن / گیتی: جهان / چو: مانند / قلمرو ادبی: چو باغ بهار: تشبیه

بازگردانی: عمر اسلام را آشکار کرد و جهان را مانند باغ بهار زیور داد.

قلمرو زبانی: گزین: گزیده، انتخاب شده / هر دو آن: آن دو نفر (تهی از اشکال دستوری نیست. حتا گر هر دوان هم در نظر بگیریم، باز بیت نابهنجار می‌نماید.) / خداوند: صاحب / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: خداوند

بازگردانی: پس از آن دو نفر عثمان برای خلافت برگزیده شد؛ کسی که دارای شرم و دارای دین بود.

قلمرو زبانی: جفت: زوج / بتول: پارسا، پاکدامن / ستودن: ستایش کردن / رسول: پیامبر / قلمرو ادبی:

بازگردانی: چهارمین نفر علی، جفت حضرت فاطمه بود که پیامبر او را به خوبی ستود.

قلمرو زبانی: علیًّم: علی برای من / قول: گفته / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: است / شهر علم: اضافه تشبیهی / من شهر علمم علیًّم در است: تشبیه

بازگردانی: و می‌گفت من مانند شهر دانشم و علی دروازه این شهر است. این سخن دقیقاً گفتار پیامبر است.

قلمرو زبانی: گویی: پنداری / قلمرو ادبی: دو گوشم پر آواز اوست: کنایه از اینکه اکنون می‌شنوم

بازگردانی: من شهادت می‌دهم که این سخن‌ها از پیامبر است و گویی هماکنون سخنان او در گوشم می‌پیچد.

قلمرو زبانی:

بازگردانی: پیامبر درباره علی چنین گفت و مطلب دیگر اینکه دین اسلام به دست این چهار تن از هر نظر، نیرومند و بشکوه‌ شده است.

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / صحابان: ج صاحب، یاران / قلمرو ادبی: آفتاب: مجاز از خورشید / چو ماه: تشبیه

بازگردانی: پیامبر مانند خورشید است و یاران او مانند ماه‌‌اند. اینان به هم بسته‌‌اند و همه در راه راست‌‌اند.

گوشزد: نگارنده نتوانست واژه «صحابان» را در فرهنگ‌های عربی بیابد. نزدیک ترین کلمه به این واژه «صُحبان» است، به معنای «یاران» جمع صاحب. به نظر می‌رسد، بیت دچار نابهنجاری (مخالف قیاس) باشد. در شعر اسدی طوسی نیز واژه «صُحابان» دیده شد. [عالم چو صحابان و گزینان پیمبر / مه چون خلفا، فخر زمین و افسر ازمان]

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / اهل بیت: خانواده، خاندان / قلمرو ادبی: پساوند: نبی، وصی (پساوند نادرست است؛ زیرا حرف‌های قافیه «ﹷ بی و ﹷ صی» است؛ حرف «ب» و «ص» یکسان نیستند؛ بنابراین نبی و وصی با یکدیگر قافیه نمی‌‌شوند.)

بازگردانی: من بنده خاندان پیامبرم و خاک و پایِ جانشینِ پیامبر را می‌ستایم.

گوشزد: به نظر نگارنده «و» اضافی است و مصراع دوم باید این گونه باشد: ستایندهٔ خاک پای وصی (ستاینده خاک پای وصی پیامبرم.)

قلمرو زبانی: حکیم: دانا، خردمند / برانگیختن: باتندی به حرکت درآوردن، بتاختن واداشتن / قلمرو ادبی: چو دریا: تشبیه / تندباد: استعاره از گرفتاری‌ها و پیشامدهای ناگوار / تلمیح(چشمزد)

بازگردانی: انسان دانا، این جهان را مانند دریا می داند که پیشامدهای ناگوار، آن را به هم ریخته است.

حدیث هفتاد و سه فرقه: هر دو کیش شیعه و سنتی این حدیث را در کتاب‌های حدیث خود نگاشته اند. بر پایه این روایت، پیامبر اسلام فرمودند: امت موسی پس از او، هفتاد و یک فرقه و امت عیسی پس از وی، هفتاد و دو فرقه شدند؛ امت من پس از من [پیامبر اسلام]، هفتاد و سه فرقه خواهند شد. تنها یک فرقه از این هفتاد و سه رستگار خواهد شد، همانطور که از فرقه‌های هر یک از دو امت موسی و عیسی نیز یک فرقه رستگار شد.

قلمرو زبانی: برافراخته: بلند کرده، برکشیده / چو: به نظر می‌رسد کاربرد «چو» در این جا نادرست باشد. / قلمرو ادبی:

بازگردانی: در این دریای پرموج هفتاد کشتی ساخته شده است و کشتی‌ها بادبان‌هایشان را بالا کشیده‌‌اند. (آماده حرکت‌‌اند.)

قلمرو زبانی: به سان: مانند / آراستن: آرایش دادن / قلمرو ادبی: به سان عروس، همچو چشم خروس: تشبیه (وجه شبه زیبایی)

بازگردانی: یک کشتی بزرگ مانند عروس، زیباست و مانند چشم خروس زیور بسته شده است.

قلمرو زبانی: اندرون: درون / بدو اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم (در آن) / نبی: پیامبر / ولی: دوست، سرپرست، جانشین / قلمرو ادبی:

بازگردانی: محمد با علی که از خانواده پیامبر و جانشین اوست درون آن کشتی است.

قلمرو زبانی: کرانه: ساحل / بُن: ته / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: تضاد: پیدا، ناپدید

بازگردانی: خردمندی که از دور این دریای بی ساحل و بی کرانه را می‌بیند،

قلمرو زبانی: بدانست: فهمید / کو: که او / قلمرو ادبی:

بازگردانی: می‌فهمد که این دریا موج خواهد داشت و همه غرق خواهند شد.

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / وصی: جانشین / وفی: وفادار / قلمرو ادبی: پساوند: وصی، وفی (پساوند نادرست دارد؛ زیرا حرف‌های قافیه «ﹷ صی و ﹷ فی» است؛ حرف «ص» و «ف» یکسان نیستند؛ بنابر این پساوند دارای عیب می‌شوند.)

بازگردانی: به خودش گفت اگر با پیامبر و جانشینش باشم و غرق شوم دو یار وفادار خواهم داشت.

قلمرو زبانی: خداوند: صاحب / لوا: پرچم / سریر: تخت / قلمرو ادبی: دستگیر: کنایه / خداوند تاج و لوا و سریر: کنایه از فرمانروا

بازگردانی: همانا که صاحب تاج و پرچم و تخت (پیامبر یا یزدان)، مرا یاری خواهد کرد.

قلمرو زبانی: انگبین: عسل / ماء معین: آب روان / قلمرو ادبی: جوی می و …: مجاز از بهشت

بازگردانی: صاحب بهشت (جوی شراب و عسل، چشمه شیر و آب روان) به من یاری خواهد رساند.

قلمرو زبانی: سرا: خانه / قلمرو ادبی: چشم داشتن: کنایه از منتظر بودن / دیگر سرا: استعاره از آخرت

بازگردانی: اگر آخرت آباد و خوبی را می‌خواهی، در کنار پیامبر و علی باش.

قلمرو زبانی: گرت: اگر تو را [برای تو]/ قلمرو ادبی:

بازگردانی: اگر با این سخنان به تو بدی رسد من گناهش را به گردن می‌گیرم. اینها دین و راهی است که من برگزیده ام.

قلمرو زبانی: زادم: زاده شدم (فعل ناگذر) / پی: پا / حیدر: شیر / قلمرو ادبی: گذشتن: کنایه از مردن / حیدر: استعاره از حضرت علی

بازگردانی: من با این باورها زاده شده ام و با این باورها خواهم مرد. تو بدان که من خاک پای علی ام.

قلمرو زبانی: را: اضافه گسسته (دشمن تو) / اندر: در / قلمرو ادبی: دل: مجاز از احساس یا عقل

بازگردانی: اگر دلت این باور را نمی‌پذیرد و منحرف است، بدان که دل تو دشمن تو است.

قلمرو زبانی: یزدان: دوستی / سوختن: سوزاندن / قلمرو ادبی: بی‌پدر: کنایه از خشوک

بازگردانی: فقط انسان بی پدر دشمن اوست و خداوند تن او را در آتش دوزخ خواهد سوزاند.

قلمرو زبانی: بغض: دوستی / جانش: ضمیر کوتاه (ج/ا/ن/ش)/ زار: ناتوان، بیچاره، نزار / قلمرو ادبی: پرسش انکاری

بازگردانی: هیچ کسی در جهان بدبخت تر از فردی  نیست که در جانش دشمنی علی وجود دارد.

قلمرو زبانی: نگر: نگاه کن / نیک پی: خوش قدم / نیک پی هم‌رهان: ترکیب وصفی وارون (همرهان نیک پی) [منظور خاندان پیامبر است.]/ قلمرو ادبی: جهان را به بازی داشتن: کنایه از «به بازی گرفتن و بیهوده دانستن»

بازگردانی: نگاه کن که بیهوده زندگانی ات را نگذرانی و به همسفران خوش قدم یعنی خاندان پیامبر پشت نکنی.

قلمرو زبانی: هم‌نورد: همسفر / بوی: باشی (از فعل بودن)/ قلمرو ادبی:

بازگردانی: اگر می‌خواهی همسفر نیک نامان (پیامبر، علی و شیعیان) باشی، باید به همه نیکی کنی.

قلمرو زبانی: در: زمینه، باب / کران: ساحل / قلمرو ادبی: کران ندانم: کنایه از اینکه بسیار گسترده و بی کران است.

بازگردانی: در این زمینه چه اندازه سخن بگویم. همانا که این موضوع پایانی ندارد. (هر چه بگویم کم است.)

بنابراین شاهنامه جُنگ تاریخ و فرهنگ ایرانیان است و همه وجوه زندگی، باورها و دستاورد‌های فکری، دینی و اخلاقی ایشان را در خود بازتابانده؛ نیز زبان استوار و آراسته فردوسی این اثر ارزشمند را از هر روی، برجسته، هنری،  شایان و سزاوار بزرگ‌داشت کرده است. راست است که وی بر خود بایسته می‌دانسته که از آنچه درباره تاریخ ایران به دستش می‌رسیده است، نه چیزی بیفزاید و نه اندکی بکاهد؛ امّا در واقع از جان و باور خود بسیار چیزها بر آن افزوده و آن تاریخ خشک و تهی از ارزش‌های ادبی را به جانداری زنده و هنری بدل کرده است. تا آنجا که به حق می‌توان گفت: شاهنامه، همه تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام است از نگاه فردوسی.

یکی از چرایی‌های کامیابی شاهنامه را افزون بر درون‌مایه آن که همه پند و حکمت و آزادگی و آزاداندیشی است، باید در پاکدلی و دلبستگی سراینده آن به ایران دانست. وی با باور و درونی پاک در راه نظم شاهنامه گام نهاد و زندگانی و دارایی خود را بر سر این کار گذاشت. فردوسی فرهیخته ای خردمند و شیعه کیش بود که از آمیزش خرد و دین، حکمتی برین پدید آورد. با باوری که به دانش و خرد داشت، برای توصیف رفتار پهلوانان و قهرمانان کتاب خود، چنان پیرنگ استوار و درخوری افکند که همه رفتار و کردار این قهرمانان، فراخوانش به آزادی، خردمندی و سرافرازی از آب درآمد.

درونمایه شاهنامه عمدتاً رویدادهاست. هر چند اندیشه‌ها، هنجارهای اجتماعی و اخلاقی و … نیز در سراسر کتاب پابه پای رویدادها پیش می‌رود.

شاهنامه با ستایش پروردگار، وصف خرد، ستایش پیامبر و یارانش و نمونش به چگونگی فراهم آمدن کتاب می‌آغازد و در آن از پنجاه پادشاهی، از کیومرث (نخستین پادشاه) تا یزدگرد سوم واپسین پادشاه ساسانی سخن به میان می‌آید و سرانجام با شکست ایران از تازیان به فرجام می‌نشیند.

بخش نخست رخدادهای شاهنامه از دوره‌های نخستین و اساطیری یعنی آغاز شدن تمدن بشری، رواج کشاورزی، آموختن آیین پخت وپز، پوشاک و بافندگی، داستان ضحاک، خیزش کاوه و فریدون شتابان می‌گذرد و به مرحله پهلوانی یعنی بخش دوم می‌رسد: روزگار پیدا شدن سام و زال و رستم و زمانه کیکاووس و کیخسرو و جنگ‌های دراز ایران و توران که در واقع به دلیل وجود پهلوان ایران‌دوست و مردم‌نوازی همچون رستم ارزشمندترین و دیریاز‌ترین بخش‌های شاهنامه نیز هست. این دوره درازدامان و پرداروگیر، با بر تخت‌نشینی منوچهر می‌آغازد و با مرگ رستم و تاج برسر نهادن بهمن پور اسفندیار به فرجام می‌رسد.

بخش سوم شاهنامه دوران تاریخی است که با روی کار آمدن بهمن – که اردشیر هم خوانده شده – آغاز می‌شود و با یادکرد اسکندر و پادشاهی اشکانی و ساسانی در واقع تا حدود زیادی با تاریخ همخوانی می‌یابد. بیش‌ترین بیت‌های این بخش، درباره پادشاهی اردشیر، بهرام گور و خسرو انوشیروان است.

به نظر می‌رسد، بذر اندیشه‌ورزی و خردگرایی که در روزگار رودکی به دست سخنورانی مانند شهید و بوشکور کاشته شده بود، در روزگار فردوسی و در وجود خود او، بارور شده باشد.

از شاهکارهای هنری فردوسی، اندرزهای نغزی است که وی در ضمن و یا پایان داستان‌ها و جنگ‌های بزرگ آشکار می‌دارد. از این سخنان پیداست که کارزارهای خونین و کشته شدن نیکان و پهلوانان و ویران گشتن دودمان‌ها و خواری فرادستان و بازی روزگار، سخنور رازدان ما را اندوهگین و پژمرده می‌کرده و در برابر آفرینش در اندیشه و خموشی فرومی‌برده است. او گاهی در حالتی میان شک و یقین اندوه خود را با سخنان زیبا و حکیمانه بازمی‌گوید. در همه موارد، سخنور آگاه ما از اینکه گیتی و شکوه گیتی، گذران است و آدمی باید در این سرای سپنجی، دلیر، بخشاینده، فداکار، راستگو، راست‌کردار و نیکودل باشد داد سخن می‌دهد :

قلمرو زبانی: سپَردن: سپری کردن، طی کردن / قلمرو ادبی: دست بردن: کنایه از اقدام کردن

بازگردانی: بیایید تا جهان را با بدی نگذرانیم و بکوشیم همیشه به کارهای خوب اقدام کنیم.

قلمرو زبانی: به: بهتر / بُوَد: باشد / قلمرو ادبی: تضاد: نیک و بد

بازگردانی: این جهان، نیک و بدش پایدار و ماندگار نیست؛ پس همان بهتر که از ما نیکی به یادگار بماند.

قلمرو زبانی: دینار: سکه زر / بُدن: بودن / را: به معنای برای / قلمرو ادبی: گنج و دینار و کاخ بلند: مجاز از مادیات

بازگردانی: مادیات (گنج و دینار و کاخ بلند) برای تو سودی نخواهد داشت.

قلمرو زبانی: فرخ: خجسته / مشک: ماده‌ای با عطر نافذ و پایدار که از کیسه‌ای در زیر شکم نوعی آهوی نر به دست می‌آید / عنبر: ماده‌ای چرب، خوشبو و معطر که از معده یا روده نوعی ماهی گرفته می‌شود. / سرشته: آمیخته، آفریده / قلمرو ادبی: جناس: فرشته، سرشته / تلمیح(چشمزد)

بازگردانی: فریدون خجسته فرشته نبود از مشک و عطر ساخته نشده بود.

قلمرو زبانی: داد و دهش: بخشش / نیکوی: نیکی / قلمرو ادبی: فریدون توی: تشبیه

بازگردانی: او با بخشش و مهربانی نام نیک به دست آورد. تو هم اگر بخشش و مهربانی کنی مانند فریدون خواهی شد.

شاهنامه از دید زیبایی‌های ادبی و زبانی نیز یکی از آثار برتر زبان پارسی و شاید برترین آنها ست. استاد توس به حکم چیرگی که بر زبان دری و زیروبم آن داشت، می‌توانست چونان سرایندگان هم‌روزگار خود در انواع شعر از چامه، چکامه، قطعه و … طبع آزمایی کند و بهتر از هر ستایشگر درباری به ستایش و توصیف بپردازد؛ امّا با گزینشی آگاهانه – بنا به دلبستگی ویژه‌ای که به داستان‌های ملی ایران داشت – از سر هوشمندی، قالب مثنوی و بحر متقارب را برای به نظم کشیدن داستان‌های شاهنامه برگزید. مجموعه بیت‌های شاهنامه کمتر از ۶۰ هزار است که همه یا بخش‌هایی از آن به بیشتر زبان‌های زنده جهان برگردانده شده است.

شمار بیت‌های سست شاهنامه اندک و به گفته خود فردوسی کمتر از پانصد بیت است. در شاهنامه بنا به ضرورت درون‌مایه و هم به دلیل آگاهی و دلبستگی فردوسی به واژه‌های پارسی کمتر از حدود ۸۰۰ واژه عربی به کار رفته است .

از ویژگی‌های ادبی شاهنامه نمونش به حکایت‌ها، زبانزدها و معانی دینی و اخلاقی است که روشن می‌دارد، استاد توس آگاهی بسیاری از آنها داشته و با هنرمندی و لطافت ویژه‌ای مفاهیم برگرفته از آموزه‌های اسلامی و قرآنی و اخلاق را کاملاً طبیعی با باورهای پهلوانان و قهرمانان کتاب خود درآمیخته و به صورتی نوآیین و نوآفرینانه به قلمرو زبان پارسی پیش‌کش کرده است.

فردوسی در تشبیه و توصیف صحنه‌های گوناگون به ویژه میدان‌های رزم و لحظه‌های پرتنش کارزار، چیره‌دستی ویژه‌ای از خود نشان داده است. وصف برآمدن و فرورفتن خورشید به ویژه آن گاه که سینه آسمان را رنگ می‌کند و همچنین نمایش باغ، چمن، کوه، دشت و کوهسار در شاهنامه کم نیست. در آغاز داستان بیژن و منیژه در وصف شب چنین می‌خوانیم :

قلمرو زبانی: شبه: سنگی سیاه رنگ / بهرام: ستاره مریخ / کیوان: ستاره زحل / تیر: ستاره عطارد / قلمرو ادبی: بهرام، کیوان، تیر: تناسب / روی شسته به قیر: استعاره، جانبخشی، تشبیه

بازگردانی: شبی تیره بود مانند سنگ سیاه که گویی رویش را با قیر شسته بودند. نه ستاره مریخ دیده می‌شد نه زحل نه تیر.

قلمرو زبانی: آرایشی: جلوه کردن / بسیچ کاری کردن: آماده شدن، قصد کاری کردن / پیشگاه: درگاه، صدر مجلس / قلمرو ادبی:

بازگردانی: ماه جلوه دیگری را در پیش گرفت و خواست از بالای آسمان بگذرد. (گویی ماه می‌خواهد سان بدهد و شاه این سان را ببیند.) (یا ماه آماده رفتن از آستان شب شد.)

گوشزد: برخی می‌گویند اشاره به ماه گرفتگی دارد و برخی می‌گویند منظور از ماه یار و همدم فردوسی است.

قلمرو زبانی: سرا: خانه / اندر: در / سرای درنگ: جای آرامش، اقامتگاه، منزلگاه / میان: کمر / قلمرو ادبی: سرای درنگ: استعاره از آسمان / میان کرده باریک و دل کرده تنگ: جانبخشی

بازگردانی: ماه در منزلگاهش (آسمان) تیره گشته است. کمرش باریک شده (اشاره به هلالی شدن ماه دارد.) و دل ما نیز از دیدن تیرگی شب به غم نشسته است. (یا کمر ماه کوچک شده است یا ماه گرفته است.)

قلمرو زبانی: تاج ماه: هاله پیرامون ماه / لاژورد: نیلی / زنگار: زنگ آهن وفلزات / قلمرو ادبی:

بازگردانی: سه بخش از تاج ماه تیره و نیلی رنگ شده است (بیشتر بخش‌های ماه معلوم نیست. شاید به خاطر وجود ابر) و گویی که در هوا زنگار و گرد پاشیده اند. (آسمان تیره فام است.)

قلمرو زبانی: راغ: دامنه کوه، صحرا، مرغزار / گستردن: پهن کردن / قلمرو ادبی: سپاه شب تیره: اضافه تشبیهی / فرش: استعاره از تیرگی هوا / فرش از پرّ زاغ: تشبیه پنهان (تیرگی هوا مانند پر زاغ است.)

بازگردانی: ارتش شب بر دشت و هامون فرش تیره‌ای (سیاهی) را گسترده است.

قلمرو زبانی: نمودن: نشان دادن / اهرمن: شیطان / قلمرو ادبی: چو مار سیه باز کرده دهن: تشبیه / اهریمن: استعاره از سیاهی شب

بازگردانی: سیاهی شب به چشم ما مانند اهریمنی است که چون مار سیاه از هر سو دهن باز کرده است.

قلمرو زبانی: پولاد: فولاد / زنگار: زنگ آهن وفلزات دیگر، اکسیدمس / سپهر: آسمان / گفتی: گویی، مانند اینکه، پنداری، ظاهراً، گویا / به قیر اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم (در قیر) / اندودن: مالیدن، پوشاندن / چهر: چهره، روی / قلمرو ادبی: چو پولاد: تشبیه

بازگردانی: آسمان مانند فولاد زنگ زده شده است؛ مثل اینکه به چهره اش قیر مالیده است.

قلمرو زبانی: برزدن: وزیدن / زنگی: حبشی، زنگباری، سیاه پوست / برانگیختن: بلند کردن / انگِشت: زغال / قلمرو ادبی: چو زنگی… ز انگِشت گرد: تشبیه (مشبه: گرد)

بازگردانی: هر گاه که باد سردی می‌وزد، گویی گردی زغالین همرنگ پوست سیاهان پخش می‌کند.

قلمرو زبانی: لب: کنار / جویبار: جوی، رود / کجا: که / قار: قیر / قلمرو ادبی: دریای قار:

بازگردانی: از شدت تیرگی شب، رنگ باغ و لب جویبار چنان شده که انگار موجی از دریای قیر برخاسته است. (باغ یکسره سیاه است.)

قلمرو زبانی: گردون: فلک / گردان: گردنده، چرخنده / را: اضافه گسسته (دست و پای خورشید) / گردون گردان به جای فروماند: حرکت نمی‌کند / قلمرو ادبی: دست و پای خورشید سست شده: جانبخشی

بازگردانی: آسمان چرخنده حرکت نمی‌کند و دست و پای خورشید سست شده است. (شب سپری نمی‌شود.)

قلمرو زبانی: سپهر: آسمان، کیهان، گردون / اندر: در / شدستی: شده است، فعل نیشابوری / گفتی: پنداری (ادات تشبیه) / به خواب اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم (درون خواب) / قلمرو ادبی: چادر: استعاره از هوا / قیرگون: تشبیه، مانند قیر

بازگردانی: در آن هوای تیره که مانند چادر سیاه است، آسمان و جهان گویی در خواب فرورفته اند.

قلمرو زبانی: هراس: ترس / جرس: زنگ / پاس: / نگهبان پاس: پاس‌بخش / قلمرو ادبی:

بازگردانی: جهان نیز از این شب تیره ترسیده و پاس‌بخش، زنگ را به صدا درآورده است. [می‌خواهد به نگهبانان هشدار دهد که مراقب باشند یا پاس را عوض کنند.(نیمه شب است)]

گوشزد: در گذشته شب را به سه پاس بخش می‌کرده‌‌اند و هر پاس نوبت نگهبانی یک سرباز بوده است. نواختن زنگ برای اعلان زمان جابجایی پاس یا برای هشدار دادن به پاسبان بوده است.

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / هُرّای: آواز ترسناک مانند آواز درندگان / دد: جانور وحشی و درنده / قلمرو ادبی: زمانه زبان … نیک و بد: کنایه از اینکه هیچ رخدادی به انجام نمی‌رسد.

بازگردانی: نه صدای پرندگان به گوش می‌رسید نه غرش درندگان. گویی زمانه از نیک و بد، زبان بسته است و هیچ رخدادی در جهان به انجام نمی‌رسد.

قلمرو زبانی: نبد: نبود / نشیب: سرازیری، شیب / فراز: بلندی، سربالایی / دیریاز: دیرکشنده، دراز، دیرنده، دیرکش / قلمرو ادبی: نشیب، فراز: تضاد / دلم تنگ شد: دلم گرفته است

بازگردانی: فراز و فرود زمین از تیرگی هوا هیچ پیدا نیست و دلم از آن شب طولانی گرفته است.

سعید جعفری
سعید جعفری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
پیمایش به بالا