رمل

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری / الحذر گر ذره‌ای در عشق او انکار داری

کی توانی دید روی گل که همچون خار گشتی / گر زمانی خلوتی داری میان خار داری

تا تو از توی و توی خود برون آیی به‌کلی / عمر بگذشت و تو در هر توی عمری کار داری

همچو پروانه سر افشان گر وصال شمع خواهی / همچو خرقه سر درافکن گر سر اسرار داری

در گذر از کعبه و خمار گر تو مرد عشقی / زانکه تو ره ماورای کعبه و خمار داری

در درون صومعه معیار داری هیچ نبود / در خرابات آی تا حاصل کنی معیار داری

گرچه اندر صومعه از رهبران خرقه پوشی / لیکن اندر میکده زین گمرهی زنار داری

تا قدم در زهد داری احولی در غیر بینی /غیر بینی می‌کنی اکنون سر اغیار داری

دل همی بیند که در هر ذره‌ای رویی است او را / در نگر ای کوردل گر دیدهٔ دیدار داری

ماه‌رویا من ندارم در دو عالم جز تو کس را / تو چو من در هر حوالی عاشق بسیار داری

عاشقان چون ذره بسیارند و تو چون آفتابی / می‌توانی گر به لطفی جمله را تیمار داری

دل به نسیه دادم از دست و ز پای افتادم از غم / نقد صد جان یابم اگر یک دم سر عطار داری

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع

در کجای این فضای تنگ بی آواز / من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است / شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
امان در چاردیوار ملال خویش زندانی است / روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها / روی گردان است
(فریدون مشیری)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند / تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند

گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی / دل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند

زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکند / چشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند

طرهٔ مشکینش تابی در فلک می‌آورد / پستهٔ شیرینش شوری در جهان می‌افکند

سبز پوشان فلک ماه زمینش خوانده‌اند / زانکه رویش غلغلی در آسمان می‌افکند

تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز / هر که نام آن شکر لب بر زبان می‌افکند

ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم / هندوی خود را چنین در پا از آن می‌افکند

همچو دف حلقه به گوش او شدم با این همه / بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

گاهگاهی گویدم هستم یقین من زان تو / لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند (عطار نیشابوری

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را/ الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد / سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم / تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید / دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن / تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد / به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان / چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت / که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان / خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن / خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند / به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

همه سرسبزی سودای رخش می‌خواهم / که همه عمر من اندر سر این سودا شد