سعید

دیباچه شاهنامه ابومنصوری

رزمنامه

۱- واج «ذال» کمابیش تا سده ششم هجری هنوز رواج داشته و بر زبان‌ها روان بوده است. همه دال‌‌های امروزی که پیش از آنها واکه بوده، «ذال» بر زبان رانده می‌شده، برای نمونه «خدای»، در این دیباچه «خذای» بوده است یا «آفرید»، «آفریذ».  گزارشگر در سراسر متن همۀ این گونه «ذال»ها را «دال» گردانیده است؛ برای نمونه (پذیذار ← پدیدار)؛ (بُذ ← بُد)، (دروذ ← درود)، (باد ← باذ) … .

۲- نشانه‌‌های سجاوندی را گزارشگر به متن افزوده است و در متن اصلی این نشانه‌‌ها نیست.

۳- دگرکردهای دیگر بدین سان است: کی: که / هرون: هارون / طوس: توس / کهن‌دز: کهن‌دژ / چنانک: چنانکه / بدید: پدید

گوشزد: فراموش نشود که در آغاز پیدایی نوشتار پارسی نو، «پ» را به ریخت «ب» و «ژ» را به ریخت «ز» و «گ» را به ریخت «ک» می نوشتند، و هنوز واج‌های «پ، چ، ژ، گ» نویسه‌ای نداشته اند؛ ازین رو گزارشگر هر جا نیاز دیده، نویسه درست واژه را در نظر گرفته است؛ برای نمونه، واژۀ «کهن‌دز» را «کهن‌دژ» گردانده است.

۴- عبارت «به دانش» را در متن تبدیل به «بدانش» کرده ام؛ نیز «به گوهر» را «بگوهر».

اوّل ایدون گوید درین نامه که تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نیکوترین یادگاری سخن دانسته‌اند؛ چه اندرین جهان مردم بدانش بزرگوارتر و مایه‌دارتر؛ و چون مردم بدانست کی از وی چیزی نماند پایدار، بدان کوشد تا نام او بماند و نشان او گسسته نشود، چو آبادانی کردن و جای‌ها استوار کردن و دلیری و شوخی و جان سپردن و دانائی بیرون آوردن مردمان را به ساختن کارهای نوآئین؛ چون شاه هندوان که کلیله و دمنه و شاناق و رام و رامین بیرون آورد؛ و مأمون پسر هارون‌الرشید منش پادشاهان و همّت مهتران داشت. یک روز با مهتران نشسته بود. گفت: «مردم باید که تا اندرین جهان باشند و توانائی دارند، بکوشند تا ازو یادگار بود تا پس از مرگ او نامش زنده بود.» عبدالله پسر مقفّع که دبیر او بود، گفتش که از کسری انوشیروان چیزی مانده است که از هیچ پادشاه نمانده است. مأمون گفت: «چه ماند؟» گفت: «نامه از هندوستان بیاورد، آنکه برزویه طبیب از هندوی به پهلوی گردانیده بود، تا نام او زنده شد میان جهانیان؛ و پانصد خروار درم هزینه کرد.» مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بدید، فرمود دبیر خویش را تا از زبان پهلوی به زبان تازی گردانید.

پس امیر سعید، نصر بن احمد این سخن بشنید خوش آمدش؛ دستور خویش را خواجه بلعمی بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید تا این نامه به دست مردمان اندرافتاد و هر کسی دست بدو اندر، زدند و رودکی را فرمود تا به نظم آورد و کلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدین زنده گشت و این نامه ازو یادگاری بماند؛ پس چینیان به تصاویر اندرافزودند تا هر کسی را خوش آید دیدن و خواندن آن.

پس امیر ابومنصور عبدالرّزاق مردی بود با فرّ؛ و خویش‌کام بود و با هنر و بزرگ‌منش بود اندر کامروایی و با دستگاهی تمام از پادشاهی؛ و ساز مهتران و اندیشه بلند داشت و نژادی بزرگ داشت بگوهر و از تخم اسپهبدان ایران بود و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنید. خوش آمدش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری بود اندرین جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهرها بیاوردند و چاکر او ابومنصور المعمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهرهای خراسان و هشیاران از آنجا بیاورد و از هر جای،‌ چون ماخ پیر خراسانی از هری؛ و چون یزدان‌داد پسر شاپور از سیستان؛ و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نشابور؛ و چون شاذان پسر برزین از توس. و از هر چهارشان گرد کرد و بنشاند به فرازآوردن این نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگانی هر یکی از داد و بیداد و آشوب و جنگ و آیین، از کی نخستین که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدید آورد تا یزدگرد شهریار که آخر ملوک عجم بود، اندر ماه محرم و سال بر سیصد و چهل و شش از هجرت بهترین عالم محمد مصطفی – صلی الله علیه و سلّم.

و این نامه را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندر این نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کارو ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان و آیین‌های نیکو و داد و داوری و رای و راندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشادن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن، این همه را بدین نامه اندر بیابند.

پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند و اندرین چیزهاست که به گفتار مر خواننده را بزرگ آید و به هر کسی دادند تا ازو فایده گیرد و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگن نماید و این نیکوست چون مغز او بدانی و ترا درست گردد و دل‌پذیر آید، چون کیومرث و طهمورث و دیوان و جمشید و چون قصۀ فریدون و ولادت او و برادرش و چون همان سنگ کجا افریدون به پای بازداشت و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند. این همه درست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی؛ و آنکه دشمن دانش بود این را زشت گرداند؛ و اندر جهان شگفتی فراوان است. چنانچون پیغامبر ما صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: «حَدّثوا عَن بَنی إسرائیل و لا حَرَجَ.». گفت: «هر چه از بنی‌اسرائیل گویند، همه بشنوید که بوده است؛ و دروغ نیست».

پس دانایان که نامه خواهند ساختن ایدون سزد که هفت چیز به جای آورند مر نامه را: یکی بنیاد نامه یکی فرّ نامه، سدیگر هنر نامه، چهارم نام خداوند نامه، پنجم مایه و اندازه سخن پیوستن، ششم نشان دادن از دانش آن کس که نامه از بهر اوست، هفتم درهای هر سخنی نگاه‌داشتن.

و خواندن این نامه دانستن کارهای شاهان است و بخشش کردن گروهی از ورزیدگان کار این جهان. و سود این نامه هر کسی را هست و رامش جهان است و انده‌گسار انده‌گنان است و چاره درماندگان است؛

و این را شاهان، کارنامه از بهر دو چیز خوانند: یکی از بهر کارکرد و رفتار و آیین شاهان تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن و دیگر که اندرو داستان‌ها ست که هم به گوش و هم به دیدن خوش آید که اندرو چیزهای نیکو و با دانش هست؛ همچون پاداش نیکی و بادافراه بدی و تندی و نرمی و درشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز و اندر شدن و بیرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی کار جهان؛ و مردم اندرین نامه این همه که یاد کردیم، بدانند و بیابند. اکنون یاد کنیم از کار شاهان و داستان ایشان از آغاز کار.

هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تا کران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند: نخستین را ارزه خواندند؛ دوم را سوت خواندند؛ سوم را فرددفش خواندند؛ چهارم را ویددفش خواندند؛ پنجم را ووربرست خواندند؛ ششم را وورجرست خواندند؛ هفتم را که میان جهان است خنرس‌بامی ‌خواندند و خنرس‌بامی این است که ما بدو اندریم و شاهان او را ایران‌شهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چین و ماچین است و هندوستان و بربر و روم و خزر و روس و سقلاب و سمندر و برطاس و آن که بیرون ازوست سکه خواندند؛ و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فروشدن را خاور خواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و کوهستان را سورستان خواندند؛ و ایران‌شهر از رود آموی است تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری؛ و آنکه از سوی باخترست چینیان دارند؛ و آنکه از سوی راست اوست، هندوان دارند؛ و آنکه از سوی چپ اوست، ترکان دارند؛ و دیگر خزران دارند و آن که از رأس‌تر بربران دارند؛ و از چپ روم خاوریان دارند و مازندرانیان دارند و مصر گویند از مازندران است؛ و این دیگر همه ایران‌زمین است؛ از بهر آنکه ایران بیشتر این است که یاد کردیم.

و بدانکه اندر آغاز این کتاب مردم فراوان سخن گویند و ما یاد کردیم، گفتار هر گروهی تا دانسته شود آن را که خواهد برسد و آن راهی که خوش‌تر آیدش بر آن برود؛ و اندر نامه پسر مقفّع و حمزه اصفهانی و مانندگان، ایدون شنیدیم که از گاه آدم صفی – صلوات الله و سلامه علیه – فراز تا بدین گاه که آغاز این نامه کردند، پنج هزار و هفتصد سال است و نخستین مردی که اندر زمین پدید آمد، آدم بود و همچنین از محمد جهم برمکی مرا خبر آمد و از زادوی شاهوی و از نامه بهرام اصفهانی همچنین آمد و از راه ساسانیان موسی عیسی خسروی و از هشام قاسم اصفهانی و از نامه پادشاهان پارس و از گنج‌خانه مأمون و از بهرامشاه مردانشان کرمانی و از فرّخان موبدان موبد یزدگرد شهریار و از رامین که بنده یزدگرد شهریار بود، همچنین آمد و از فرود ایشان به دویست سال برسد، که یاد کنیم و گاه آدم باز چند است و ایشان بدین گفتار گرد آمدند که ما یاد خواهیم کردن؛ و این نامه را هر چه گزارش کنیم از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود و از کار و رفتار و از نیک و بد و از کم و بیش ایشان دانند.

چنین گفت فرزانه شاهوی پیر / ز شاهوی پیر این سخن یادگیر (فردوسی)

پس ما را به گفتار ایشان باید رفت. پس آنچه از ایشان یافتیم، از نامه‌های ایشان گرد کردیم و این، دشوار از آن شد که هر پادشاهی که دراز گردد یا دین پیغامبری به پیغامبری شود، و روزگار برآید، بزرگان آن کار فرامش کنند و از نهاد بگردانند و بر فرودی افتد. چنانک جهودان را افتاد، میان آدم و نوح؛ و از نوح تا موسی همچنین؛ و از موسی تا عیسی همچنین؛ و از عیسی تا محمّد ما – صلّی‌الله علیه و سلّم؛

و این از بهر آن گفتند که این زمین بسیار تهی بوده است، از مردمان و چون مردم نبود، پادشاهی به کار نیاید؛ چه مهتر به کهتران بود؛ و هر جا که مردم بود، از مهتر چاره نبود؛ و مهتر بر کهتر از گوهر مردم باید. چنانکه پیامبر مردم هم از مردم بایست و هم گویند که از پس مرگ کیومرث صد و هفتاد و اند سال پادشاهی نبود؛ و جهانیان یله بودند چون گوسپندان بی‌شبان در شبانگاهی. تا هوشنگ پیش‌داد بیامد و چهار بار پادشاهی از ایران بشد و ندانند که چند گذشت از روزگار؛ و جهودان همی گویند از توریه موسی علیه السلام که از گاه آدم تا آن روز که محمّد عربی – صلّی‌الله علیه و سلّم – از مکه برفت چهار هزار سال بود؛ و ترسایان از انجیل عیسی همی‌گویند هزار و پانصد و نود و سه سال بود؛ و بعضی آدم را کیومرث خوانند. این است شمار روزگار گذشته که یاد کردیم از روزگار ایشان. و ایزد تعالی به داند که چون بود؛

و آغاز پدید آمدن مردم از کیومرث بود، و ایشان که او را آدم گویند؛ ایدون گویند که نخست پادشاهی که بنشست هوشنگ بود و او را پیش‌داد خواندند که پیش‌تر کسی که آیین داد در میان مردمان پدید آورد او بود، و دیگر، گروه کیان بودند و سدیگر اشکانیان بودند و چهارم گروه ساسانیان بودند و اندر میان، گاه پیکارها و داوریها رفت از آشوب کردن با یکدیگر و تاختن‌ها و پیشی کردن و برتری جستن، که از پادشاهی ایشان این کشور بسیار تهی ماندی و بیگانگان اندرآمدندی و بگرفتندی، این پادشاهی به فروتنی؛ چنانکه به گاه جمشید بود و به گاه نوذر بود و به گاه اسکندر بود و مانند این.

پس پیش از آنکه سخن شاهان و کارنامه ایشان یاد کنیم نژاد ابومنصور عبدالرّزاق که این نامه را نیز فرمود تا جمع کنند چاکر خویش را ابومنصور المعمری، و نژاد او نیز بگوییم که چون بود و ایشان چه بودند تا آنجا رسیدند:

اولاً نسب ابومنصور عبدالرّزاق محمّد بن عبدالرّزاق بن عبدالله بن فرّخ بن ماسا بن مازیار بن کشمهان بن کنارنگ بن خسرو بن بهرام بن آذرگشسب بن گودرز بن دادآفرید بن فرّخ‌زاد بن بهرام که به گاه خسرو پرویز اسپهبد بود، پسر فرّخ بوزرجمهر که دستور نوشیروان بود پسر آذرکلباد که به گاه پرویز اسپهسالار بود؛ پسر برزین که به گاه اردشیر بابکان سالار بود؛ پسر بیژن پسر گیو پسر گودرز پسر کشواد و او را کشواد از آن خواندندی که از سالاران ایران هیچ کس آن آیین نیاورد که او آورد و پهلوانی کشورها و مرزبانی و بخشش هفت کشور او کرده بود و کژ مردم بود و این از سه گونه گویند و گودرز به گاه کیخسرو سالار بود. پیران را او کشت که اسپهبد افراسیاب بود، پسر حسبن پسر آرس پسر بندوی نبیره منوچهر از نبیره ایرج و ایرج پسر افریدون و افریدون پسر آبتین از فرزندان جمشید، و پیران پسر ویسه بود و ویسه پسر زادشم بود پسر کهین بود و زادشم پسر تور؛ و تور پسر افریدون نیز پسر آبتین؛ و آبتین از فرزندان جمشید.

ثانیاً نسب ابومنصور المعمری: ابومنصور بن محمد بن عبدالله بن جعفر بن فرخ‌زاد بن پشنگ بن گرانخوار بن کنارنگ؛ و کنارنگ پسر سرهنگ پرویز بود و به کارهای بزرگ او رفتی و آنگه که خسرو پرویز به در روم شد، کنارنگ پیش‌رو بود، لشکر پرویز را؛ و چون حصار روم بستد، نخستین کسی که به دیوار بررفت و با قیصر درآویخت و او را بگرفت و پیش شاه آورد او بود؛ و در هنگام ساوه شاه ترک که بر در هری آمد، کنارنگ پیش او شد به جنگ؛ و ساوه شاه را به نیزه بیفگند و لشکر شکسته شد؛ و چون رزم هری بکرد، نشابور او را داد و توس را با خود بدو داده بود؛ و خسرو او را گفت: «گفتی که تنها هزار مرد بزنم.» گفت: «آری گفته‌ام.» خسرو از زندانیان و گنه‌کاران هزار مرد نیک بگزید و سلیح پوشانید. دیگر روز آن هزارمرد با کنارنگ به هامونی فرستاد و خسرو از دور همی نگریست، با مهتران سپاه. کنارنگ با ایشان برآویخت، گاه به شمشیر و گاه به تیر. بهری را بکشت و بهری را بخست و هر باری که اسب افگندی، بسیار کس تبه کردی تا سرانجام ستوهی پذیرفتند و بگریختند و کنارنگ پیش شاه شد و نماز برد و آفرین کرد، خسرو توس بدو داد؛ و از گردان مردی همتای او بود نام او رقبه. او را نیز از خسرو بخواست و با خویشتن به توس برد. رقیه آن بود که کنارنگ هزار مرد از خسرو پرویز بخواست رزم ترکان را. خسرو گفت: «خواهی هزار مرد ببر خواهی رقیه را که کم رنج‌تر بود، مر ترا». پس هر دوان به توس شدند با هزار مرد ایرانی و رقیه را نیکو همی‌داشت و با ترکان جنگ کردند و پیروز آمدند و به توس بنشستند و کنارنگ پادشاهی بگرفت و رقیه را نیکو همی‌داشت. تیراندازی بود که همتاش نبودی. پس روزی کنارنگ و رقیه هر دو به شکار رفتند با پسران و سرهنگان. کنارنگ گفت: «امروز هر شکاری که کنیم تیر بر سر زنیم تا باریک‌اندازی پدید آید.» هر چه کنارنگ زده بود بر سر تیر زده بود، رقیه بر کنارنگ آفرین کرد. روز دیگر کنارنگ بفرمود تا غراره‌ای پرکاه بیاوردند. کنارنگ اسب برانگیخت و نیزه بزد و آن غراره را بر سر نیزه برآورد و بینداخت، و به گاه یزدگرد شهریار او را بکشتند. و چون عمر بن الخطاب، عبدالله عامر را بفرستاد تا مردم را به دین محمد خواند – صلّی الله علیه و سلّم – کنارنگ پسر را پذیره او فرستاد به نشابور. و مردم در کهن‌دژ بودند، فرمان نبردند. از وی یاری خواست. یاری کرد تا کار نیکو شد. بعد از آن هزار درم وام خواست، گروگان طلبید، گفت: «گروگان ندارم.» گفت: «نشابور مرا ده.» نشابور بدو داد. چون درم بستد بازداد. عبدالله عامر آن حرب او را داد و کنارنگ به رزم کردن او شد و این داستان ماند که گویند: «طوس از آن فلان است و نشابور به گروگان دارد.» و حسن بن علی مروزی از فرزندان او بود، [و کنارنگ از سوی مادر از نسل طوس بود و صد و بیست سال بزیست و همیشه طوس کنارنگیان را بود] تا به هنگام عمید طائی که از دست ایشان بستد و آن مهتری به دیگر دوده افتاد. پس به هنگام ابومنصور عبدالرّزاق توس را بستدند و سزا بسزا رسید.

قلمرو زبانی: ایزد: خداوند، یزدان (واژه ایزد، یزدان، یزد از ریشه یزش است به معنای عبادت و پرستش) / بخشاینده: رحمان؛ از فعل بخشودن (بن ماضی: بخشود؛ بن مضارع: بخشا) / بخشایشگر: رحیم

قلمرو زبانی: را: به معنای «برای» / سپاس: ستایش، تشکر، شکر / اندر: در / پدیدار کرد: آفرید / بادافراه: کیفر / قلمرو ادبی: نیک‌اندیشان، بدکرداران؛؛ پاداش و بادافراه: تضاد

قلمرو زبانی: برگزیده: منتخب / باد: فعل دعایی، بواد / خاصه: به ویژه (واژه تازی) / خلق: آفریده (واژه تازی)/ مصطفی: برگزیده /(واژه تازی) صلی‌الله علیه و سلّم: درود خدا بر او باد (صلّی و سلّم کمابیش هم معنایند.) (واژه تازی)/ اهل بیت: خانگیان(واژه تازی)

قلمرو زبانی: کارنامه: تاریخ، کتاب کارها / گردآوریده: جمع شده / دستور: وزیر / فرّخ: خجسته، دارنده رخ شکوهمند و نورانی (از ریشه فر+ رخ)

ابومنصور المعمّری: کارگزار و دستور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، سپهسالار و فرماندار توس و خراسان در روزگار سامانیان که شاهنامهٔ ابومنصوری در روزگار او گردآوری شد. از عبارت «درود…بر محمد (ص) و اهل بیت و فرزندان او…» در دیباچهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری می‌توان گمان زد که ابومنصور معمری همچون ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، گرایش‌های شیعی داشته‌ است. (ویکی پدیا)

ابومنصور عبدالرّزاق عبدالله فرّخ: ابومنصور محمّد پسر عبدالرزاق پسر عبدالله پسر فرخ، دهقانی از شهر توس، یکی از کارگزاران روزگار سامانی و دست اندرکار گردآوری شاهنامه ابومنصوری. (ویکی پدیا)

قلمرو زبانی: اوّل: واژه تازی، نخست / ایدون: اینچنین / نامه: کتاب / بود: بوده است (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو) / مردم: آدمیزاد / بزرگ داشته [اند]: حذف به قرینه لفظی / حذف را: سخن [را] نیکوترین یادگاری دانسته‌اند.

قلمرو زبانی: اندر: در / مردم: آدمیزاد / بدانش: بادانش، دانا / مایه‌دار: دارا / و مایه‌دارتر [است]: حذف به قرینه لفظی

قلمرو زبانی: مردم: آدمیزاد / یادآوری: برای نهاد «مردم» گاه فعل مفرد آمده و گاهی جمع / کی: که / گسسته: بریده

قلمرو زبانی: چو: چون، مانند / استوار: محکم / دلیری: جسارت، گستاخی / شوخی: گستاخی، بی‌باک / دانایی: دانش / مردمان: آدمیزادگان / نوآیین: شگفت و بدیع / بیرون آوردن: درآوردن، تهیه کردن، گردآوردن / قلمرو ادبی: جان سپردن: کنایه از مردن و جان باختن

کلیله و دمنه: کلیله و دمنه در واقع نگارشی است به زبان سانسکریت بر پایه چند اثر هندی که ارزنده‌ترین آن‌ها پنجه تنتره به‌معنای پنج فصل است که فلسفه‌دانی به نام بیدبا و به ‌دستور پادشاه هندی دبشلیم آن را نوشته ‌است. در بازگفت‌های سنتی برزویه «مهتر پزشکان پارس» در زمان خسرو انوشیروان این اثر را گرد آوری می‌کند. اصل پهلوی این اثر به نام کلیلگ و دمنگ هم‌اکنون در دست نیست و در گذر زمان از میان رفته‌است؛ اما امروزه ترجمه‌ای از آن به زبان سریانی در دست است که می توان آن را نزدیک‌ترین ترجمه از لحاظ زمانی به نگارش برزویه دانست. (ویکی پدیا)

شاناق: شاناق هندی، از پزشکان کارآزموده و بنام هند در سده دوم هجری قمری که بر اخترشماری و حکمت نیز به خوبی چیرگی داشت. (ویکی فقه)

رام و رامین: رزمنامه بزرگ هندوان، درپیوسته‌ای است درازآهنگ به زبان سانسکریت دارای ۴۸۰۰۰ بیت درباره رخدادها، سرگذشت‌ و جنگ‌های رام وزن او سیته به کلک یکی از سخنوران کهن هندی با نام والمیکی (۴۰۰ پ.م.). این نامه پهلوانی به «رام و راماین» نیز شناخته می‌شود. (آبادیس)

قلمرو زبانی: منش: خوی، خیم، خوی و خیم، کردار / همّت: عزم، اراده / مهتر: بزرگ، پیشوا، سرور، کلانتر/ مردم: آدمیزاد / اندرین: در این / بُوَد: باشد / قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: دبیر: نویسنده، منشی / کسری: عربی شده «خسرو»،  پاژنام هریک از پادشاهان ایرانی /  قلمرو ادبی:

گوشزد: عبدالله پسر مقفّع پنجاه سال پیش از به خلافت رسیدن مأمون درگذشته است؛ ازین رو این سخن که عبدالله دبیر مأمون بوده، از بن، نادرست است. (عباس اقبال آشتیانی؛ شرح حال عبدالله بن مقفع فارسی؛ برلین، ۱۳۰۶ خ.)

کسری انوشیروان: بیست و دومین شاهنشاه ایران و انیران از خاندان ساسان در ایران‌شهر که از سپتامبر ۵۳۱ تا فوریهٔ ۵۷۹ میلادی پادشاهی کرد. او سومین فرزند قباد یکم بود. در روزگار پادشاهی وی سپاه ایران فرّ و شکوهی تازه یافت و قلمرو پادشاهی نیز پهناورتر؛ روزگار این پادشاه آغاز دومین و واپسین دوران زرین دودمان ساسانی به شمار می‌رود. (ویکی پدیا)

قلمرو زبانی: نامه: کتاب / گردانیدن: ترجمه کردن / خروار: سیصد کیلو، یک بار خر / درم: درهم /  قلمرو ادبی:

پهلوی: زبان فارسی میانه، زبان پارسی میانه یا زبان پهلوی ساسانی، با نام رسمی پارسیگ یا پارسیک، یکی از زبان‌های ایرانی میانه است که در دوران ساسانی، نخست در جنوب باختری فلات ایران و سپس چونان زبان میانجی در سراسر شاهنشاهی ساسانی، بدان سخن گفته می‌شد. خاستگاه این زبان که فرزند پارسی باستان به‌شمار می‌آید، پارس است. (ویکی پدیا)

مأمون: بوالعباس عبدالله بن هارون (۱۴ سپتامبر ۷۸۶ – ۹ اوت ۸۳۳ میلادی) برنامیده به مأمون، هفتمین خلیفه از خلیفگان عباسی از ۸۱۳ تا زمان مرگش در سال ۸۳۳ فرمان راند. پس از نبرد میان وی و برادر ناتنی‌اش، امین، یکپارچگی قلمرو عباسی به‌دلیل شورش‌ها و پیدایش نیروهای محلی سست شد. با پیروزی مأمون بر امین، وی خلیفه شد و پس از آن کوشید تا دوباره آرامش را به کشورش بازگرداند. مأمون دانش آموخته بود و بسیار علاقه‌مند به دانش‌اندوزی. وی در گسترش جنبش ترجمه و شکوفایی دانش در بغداد، نقش شگرف و شایگانی داشت و بسیاری را به ترجمهٔ کتاب‌های یونانی گمارد. (ویکی پدیا)

قلمرو زبانی: نامه: کتاب / را: به معنای «به» / تازی: عربی /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: امیر: فرمانروا / سعید: روزبه، خوشبخت/ دستور: وزیر / خواجه: سرور، بزرگ / مردمان: آدمیزادگان / اندرافتاد: فعل پیشوندی / بدو اندر: در او (دو حرف اضافه برای یک متمم) /  قلمرو ادبی: دست: مجاز از اختیار / دست زدن: کنایه از بهره بردن، در دسترس قرار گرفتن

نصر بن احمد: ابوالحسن نصر بن احمد بن اسماعیل (۶ جمادی‌الثانی ۳۰۱ – ۲۲ رجب ۳۳۱ قمری) سومین امیر دودمان سامانی است که در سال ۳۰۱ در سن هشت سالگی به پادشاهی رسید. وی به یاری وزیران خود از جمله ابوعبدالله جیهانی و ابوالفضل بلعمی پایتخت خود، بخارا را به فرهنگ‌شهری ارزنده و نقش‌آفرین تبدیل کرد. در زمان شهریاری وی خیزش ترجمه بنیاد گرفت و کتاب‌های پرشماری از تازی به پارسی برگردانده شد. دربار وی نیز سرسختانه از سخنوران و ادبدانانی چون رودکی پشتیبان می‌کرد. پس از ۳۰ سال پادشاهی نصر، دوران اوج دودمان سامانی به سر آمد و با تاج‌گذاری پورش، نوح، این دوده سر بر نشیب نهاد. (ویکی پدیا)

خواجه بلعمی: ابو علی بلعمی در سده ۴ام وزیر سرشناس عبدالملک بن نوح و منصور بن نوح سامانی هجری بود. نیز پدر او ابوالفضل بلعمی پیش از وی وزیر دیگر فرمانروایان سامانی. درگذشت او را در سال ۳۶۳ ق./۳۵۳ خ. نوشته‌اند. وی از دست اندرکاران نگارش ترجمه‌ تاریخ طبری‌ و‌ تاریخ بلعمی به زبان پارسی است. (ویکی پدیا)

قلمرو زبانی: به نظم آوردن: سرودن / خرد: کوچک / بدین: با این کار /  قلمرو ادبی: خرد و بزرگ: تضاد

قلمرو زبانی: به: به معنای «را» / تصاویر: جمع شکسته تصویر، عکس (واژه تازی) / را: برای (دیدن و خواندن آن برای هر کسی خوش شود.) / اندرافزودن: اضافه کردن (فعل پیشوندی) / تا: برای اینکه / آمدن: شدن (بن ماضی: آمد؛ بن مضارع: آ) /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: امیر: فروانروا، فرمانده / فرّ: شکوه / خویش‌کام: خودکام، خودکامه / هنر: فضیلت / بزرگ‌منش: بزرگ‌زاده / کامروا: موفّق / دستگاه: سامان و دولت و ثروت /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: ساز:  راه و روش، دستگاه / مهتر: بزرگ، سرور /  بگوهر: بانژاد، باسرشت (گوهر: سرشت، تبار، نژاد) / تخم: نژاد / اسپهبد: سپهبد، فرمانده سپاه / نشان: اثر / اندر: در /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: دستور: وزیر / را: به معنای «به» /  خداوند: دارنده / کتب: جمع شکسته کتاب (واژه تاری) /  دهقان: زمیندار، دارنده ده /  فرزانه: بخرد، خردمند، دانا /  قلمرو ادبی: خداوندان کتب: کنایه از نویسندگان / جهاندیده: کنایه از کارآزموده

قلمرو زبانی: چاکر: زیردست، خدمتگزار، پیشکار / هشیار: باهوش /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: هَری: هرات / یزدان‌داد: آفریده یزدان (اسم خاص) /  شاپور: پور شاه (اسم خاص) / توس: شهری تاریخی در استان خراسان رضوی، نزدیک مشهد. / شاذان: شادان، بایسته یادآوری است که واج ذال در زبان فارسی نو به کار می رفته و کم کم از زبان پارسی رخت بربسته و دال به جای آن نشسته است؛ ازین رو شاذان به فارسی امروزی شادان خواهد شد./  قلمرو ادبی:

۩ یکی پیر بُد مرزبان هری / پسندیده و دیده از هر دری

جهاندیده‌ای نام او بود ماخ / سخن‌دان و با فرّ و با یال و شاخ

بپرسیدمش تا چه داری به یاد / ز هرمز که بنشست بر تخت داد

چنین گفت پیر خراسان که شاه  / چو بنشست بر نامور پیشگاه

نخست آفرین کرد بر کردگار / توانا و داننده روزگار (فردوسی)

۩ نگه کن که شاذان برزین چه گفت / بدانگه که بگشاد راز از نهفت (فردوسی)

قلمرو زبانی: گرد کرد: جمع کرد / فرازآوردن: گردآوری کردن /  کارنامه: تاریخ / داد: عدالت، حق / بیداد: ستم  / آیین: رسم و رسوم /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: کی: پادشاه / اندر: در /  مردمی: انسانیت / پدید آوردن: جدا کرد / شهریار: شاه  / ملوک: ج ملک، شاه (واژه تازی) / عجم: غیرعرب، ایرانی (واژه تازی) / عالم: جهان (واژه تازی) /  قلمرو ادبی:

یزدگرد: بر پایهٔ شاهنامهٔ فردوسی یزدگردِ سوّم (۶۲۴ تا ۶۵۱ م.) یا یزدگردِ شهریار، بیست و نهمین و واپسین شاهنشاه ایران و انیران از خاندان ساسان، پسر شهریار و نوهٔ خسرو پرویز بود و همسرش شیرین. در سال ۶۳۲ م. کسی از خاندان ساسان زنده نمانده بود؛  ازین رو او را برگزیدند و بر اورنگ شهریاری نشاندند. گویا هشت ساله بود، که بر تخت نشست و به مدت نوزده سال فرمان راند. با تاج گذاری یزدگرد، پس از چندین سال آشوب و آشفتگی، سرانجام آرامش به تاج‌وتخت ایران بازگشت.

یزدگرد
سکه روزگار یزدگرد، ساسانیان

در زمان پادشاهی او تازش عرب‌ها به ایران رخ داد که به گشایش تیسفون و کمابیش ستاندن سراسر قلمرو ساسانیان و به شکست و آوارگی یزدگرد سوم انجامید.

بر پایهٔ بازگفت شاهنامه، چون تازیان به ایران تاختند، یزدگرد از کاخ بگریخت؛ به مَرو رفت و نزد آسیابانی به نام خسرو پناه گرفت. از سوی دیگر سربازان ماهوی سوری در پی یزدگرد بودند که دریافتند وی نزد آسیابانی به نام خسرو است. خسرو را یافتند و نزد ماهوی آوردند. ماهوی به زرش بفریفت و درو دمید تا یزدگرد را بکشد. خسرو پذیرفت و شبانه نزد یزدگرد بازآمد؛ شهریار در خواب بود که به دست آسیابان توشه خنجر شد. (ویکی پدیا)

قلمرو زبانی: نامه: کتاب / را: اضافه گسسته (این نامه را نام= نام این نامه را) /  خداوند: دارنده / اندر: در /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: فرهنگ: دانش، پرورش، شناخت، آیین / مهتر: سرور، رئیس /  فرزانه: بسیاردان / کارو ساز: مکانیزم / نهاد: سرشت  / آیین: رسم / داد: حق، عدالت / داوری: قضاوت / رای: نظر / راندن کار: اداره کارها / آراستن: منظم کردن /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: گشادن: فتح کردن / کین: انتقام /  آزرم: احترام / شبیخون: شب‌تازی / خواستاری کردن: خواستگاری کردن / بدین نامه اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / یافتن: پیدا کردن /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: را: سترده شده است. ( این نامه شاهان را) / گرد آوردن: جمع کردن /  گزارش: توضیح / اندر: در / مر: ویژگی سبک خراسانی / فایده: سود (واژه تازی) /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: نامه: کتاب / اندر: در /  سهمگن: هراس انگیز، هراسناک / مغز: جوهره و درون / ترا: برای تو / آید: شود /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: قصه: داستان  (واژه تازی)  / ولادت: زادن  (واژه تازی) /  کجا: که / بازداشتن: جلوگیری کردن / دوش: شانه /  قلمرو ادبی: تلمیح

کیومرث: درباره کیومرث داستان بسیار است. برخی او را نخستین بشر و برخی او را نخستین پادشاه پیشدادی می‌دانند. این نام از دو پاره «گیو + مرتن» ساخته شده است به معنای «زندگانی میرا». در بندهشن این چنین آمده است.

اهورامزدا، کیومرث، نخستین بشر را آفرید. کیومرث به مدت سی سال تنها در کوهساران به‌سر برد. در هنگام مرگ از او نطفه‌ای بیرون آمد و با پرتو خورشید پالود و در خاک بماند. پس از چهل سال از آن نطفه، گیاهی به‌شکل دو شاخه ریواس به هم پیچیده در مهر ماه و مهر روز (جشن مهرگان) از زمین برُستند؛ سپس آن دو شاخه از شکل گیاهی به چهر انسانی تبدیل شدند که در قامت و چهره به سان هم بودند، یکی نر به نام «مشی» و دیگری ماده به نام «مشیانه». پس از پنجاه سال آن دو با هم پیوند زناشویی بستند. نه ماه گذشت که از آن‌ها جفتی نر و ماده پدید آمد. از این یک جفت، هفت جفت پسر و دختر زاده شد. یکی از آن هفت جفت سیامک بود و زنش نساک. از سیامک و نساک یک جفت زاده شدند، به نام‌های فرواک و زنش فراواکین. از آنان پانزده جفت پدید آمد که همه نژادهای جهان از پشت ایشان است که یکی از آن پانزده جفت هوشنگ و زنش گوزنگ نام داشتند. ایرانیان از پشت ایشان اند.  (ویکی پدیا)

طهمورث: تَهمورِس یا طَهْمورِث یا طَهْمورِتْ دیوبند از نقش‌آفرینان اساطیری ایرانی است. وی پور هوشنگ و از پادشاهان دودمان پیشدادی است. طهمورث وزیر زیرکی داشت، به نام شهراسپ (سحرسپ) که رهنمای طهمورث در کشورداری بود. طهمورث با رهنمودهای او، پادشاهی دادگستر گشت و توانست همه دیوان روزگار خویش را به بند کشد. دیوان خواندن و نوشتن را به طهمورث آموختند. (ویکی پدیا)

جمشید: جَم یا جَمشید، پور تهمورث، یکی از پادشاهانِ باستانی و اساطیری ایران است. نام او در اوستا و نوشتارهای پهلوی و نوشتارهای دوران اسلامی آمده است. در اسطوره‌های ایرانی کارهایی بسیار بزرگی بدو بازخوانده اند. جمشید در شاهنامه، شاهی فرهمند است که سرانجام به‌خاطر خودبینی و خودپرستی، فرّۀ ایزدی را از دست داد و به‌دست ضحاک کشته شد. (ویکی پدیا)

فریدون: فریدون، پادشاه پیشدادی، پور آبتین و فرانک، از برجسته‌ترین چهره‌های اسطوره‌ای ایران است. وی تبار از جمشید دارد که با یاری کاوه آهنگر بر ضحّاک ستمگر، شورید و او را در کوه دماوند، به بند کشید؛ سپس بر اورنگ پادشاهی بنشست و گیتی را میان سه پسر خود: سلم، تور و ایرج بخش کرد. ایران به ایرج داده شد؛ بخش خاوری به تور و بخش باختری به سلم؛ ولی سلم و تور، دو برادر بزرگ تر، بر ایرج، رشک بردند و ایرج را توشه تیغ ساختند. (ویکی پدیا)

ضحاک: ضَحّاک یا اژدهاک از پادشاهان افسانه‌ای ایران است. نام وی در اوستا به صورت اژی‌دَهاکَ آمده است و معنای آن، «مار اهریمنی» است. به‌گفته ثعالبی نیشابوری در تاریخ ثعالبی، نام ضحاک از واژهٔ اژدهاک که به معنای مار بزرگ است، گرفته شده است و یمنیان او را از خود می‌دانند و از وجود او به خود می‌بالند. در شاهنامه، پور مرداس از تبار عربان و فرمانروای دشت نیزه‌وران است. او پس از کشتن پدرش بر تخت می‌نشیند. در روایات ظهرالدین مرعشی آمده است چون ضحاک تازی جمشید را بکشت، خاندان جمشید از او نفرت پیدا کردند. ایرانیان که از ستم‌های جمشید (پادشاه ایران)، به ستوه آمده بودند، به ضحاک، می‌گراییدند و او را به شاهی برمی‌گزینند.  (ویکی پدیا)

قلمرو زبانی: آید: شود / به نزدیک: نزد /  بخرد: خردمند / اندر: در /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: چنانچون: همانطور که /  قلمرو ادبی:

گوشزد: به گمان نگارنده، ترجمه و گزارشی که از این حدیث شده است، درست نیست. برگردان این حدیث اینچنین خواهد شد: «از بنی اسرائیل نقل قول کنید، که در این کار باکی نیست.». درباره گزارش این حدیث نیز سخن بسیار است. به گمان نگارنده این حدیث کژتابی دارد و نمی توان منظور و خواسته دقیق پیامبر را دریافت. آیا منظور این است که هر داستانی را که بنی اسرائیل بازمی گویند، بپذیرید که اگر منظور این باشد، این سخن صددرصد نادرست خواهد بود؛ زیرا ناشدنی که این قوم هر داستان یا سرگذشتی را که بازمی گویند حقیقت و واقعیت داشته باشد. یا اینکه منظور حدیث این است که هر کاروکنش ناپسندی را که به ایشان بازبخوانید، درست از آب درخواهد آمد؛ زیرا که این گروه مردم، سخت نابکارند(؟).

قلمرو زبانی: کتاب: شود / ساختن: نوشتن /  ایدون: همچنین / سزد: سزاوار است (بن ماضی: سزید؛ بن مضارع: سز) /  به جای آوردن: انجام دادن /  را: برای /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: بنیاد: اصل ، ریشه، بنلاد، بنیان، پی، شالده، شالوده / فر: شکوه و زیبایی /  سدیگر: سوم / هنر: فضیلت /  خداوند نامه: نویسنده /  مایه: مضمون، معلومات /  از بهر: برای /  قلمرو ادبی:

این عبارت گاه دارای کژتابی و ابهام است؛ به گمان نگارنده این هفت چیز بسا که به قرار زیر باشد:

بنیاد نامه: برای نگارنده «بنیاد» مبهم است و نمی داند که منظور چیست. اما به نظر می رسد که منظور موضوع کتاب باشد.

فرّ نامه: «فَرّ» به معنای شکوه و زیبایی است. یعنی کتاب باید زیبایی و آرایش داشته باشد: خوش‌آهنگ، ترکیب‌های زیبا، و شیوا.

هنر نامه: یعنی مشخص شود که این کتاب و مطالب آن، چه فضیلت و اهمیتی دارد و یا اینکه این کتاب چه سودی برای خواننده اش دارد.

نام خداوند نامه: منظور این است که نام نویسنده کتاب را بیاورد.

مایه و اندازه سخن پیوستن: به انسجام و پیوستگی منطقی میان جمله‌ها و بندهای کتاب نمونش دارد. مطالب باید به اندازه و به تناسب بیان شوند و از پرگویی و کم گویی پرهیز شود. هر بخش باید به صورت طبیعی و منطقی به بخش پسین بپیوندد.

نشان دادن آن کس که نامه از بهر اوست: منظور مخاطب و خواننده کتاب است. یعنی اینکه نویسنده باید بداند برای چه کسانی کتاب را می نویسد. به دیگر سخن، کتاب باید رسا باشد. اگر کودک است باید کودکانه بنویسد. اگر ادبدان است باید ادبی. همانگونه که مولانا می گوید:

چون که با کودک سر و کارت فتاد / هم زبان کودکی باید گشاد

درهای هر سخنی نگاهداشتن: یعنی اینکه نباید از موضوع بیرون رود و پراکنده گویی کند. یا منظور این است که کتاب نباید بیرون از حد ادب گام نهد.

گوشزد: در گذشته در آغاز هر کتاب به کوتاهی، تعریف، موضوع، غایت، غرض و منفعت آن علم را بازگو می کرده اند.

قلمرو زبانی: بخشش: تقسیم (در زبان پارسی همروزگار، دو فعل بخشیدن و بخشاییدن به یکدیگر درآمیخته است و گاه یکی به جای دیگری به کار می رود. بخشش به معنای تقسیم کردن یا بخش کردن است و بخشایش به معنای آمرزیدن.) (بخشیدن: بن ماضی: بخشید؛ بن مضارع: بخش) (بخشودن: بن ماضی: بخشود؛ بن مضارع: بخشا)/ ورزیده: آزموده، کاردان، کارکشته /  رامش: آرامش، آسودگی، فراغت / انده‌گسار: غمخوار /  انده‌گن: اندوه گین /  چاره: درمان، راه حل /  قلمرو ادبی:

گوشزد: به نظر نگارنده «را» در جمله افتاده است. نگارنده «را» یی به متن افزود.

قلمرو زبانی: کارنامه: تاریخ، کتاب کارها / از بهر: برای /  کارکرد: عملکرد، صنعت (مصدر کوتاه از کارکردن) /  کدخدایی: ریاست /  ساختن: مدارا کردن / 

قلمرو زبانی: اندرو: در آن 

قلمرو زبانی: بادافراه: مجازات / تندی: درشتخویی /  درشتی: پرخاش، خشونت /  شوخی: دلاوری، گستاخی /  اندر شدن: داخل شدن /  قلمرو ادبی: تضاد: نیکی، بدی؛ تندی، نرمی ….

قلمرو زبانی: اندرین: در این / نامه: کتاب

۱- نامه انجمن؛ دیباچه شاهنامه ابومنصوری؛ دکتر رحیم رضازاده ملک.

پیمایش به بالا