شهید رجایی، معلّمی متواضع و صمیمی و در عین حال بسیار دقیق و منظّم و جدّی بود.
دانشآموزان دوستش داشتند؛ همان گونه که وقتی رئیس جمهور هم شد، مردم او را دوست داشتند.
او زنگ تفریح میان دانشآموزان میرفت و با آنان گفتوگو میکرد. رفتار او با دانشآموزان چنان بود که بعد از دانش آموختگی، رشته دوستی را قطع نمیکردند. شهید رجایی به معلمیعشق میورزید. در آغاز سال تحصیلی با شاگردان عهد و پیمان داشت که تا آخر سال، هم خود وهم شاگردان در حد توان، به آنها پای بند می ماندند. به شاگردانش میگفت:

من دیر نمیآیم، شما هم دیر نیایید.
من غیبت نمیکنم، شما هم غیبت نکنید.
من شما دروغ نمیگویم، شما هم به من دروغ نگویید.
من به هر قولی که به شما بدهم وفا میکنم، شما هم به هر قولی که میدهید، وفا کنید.
من خودم را موظّف میدانم که برای خیر و صلاح شما تلاش کنم، شما هم خودتان را موظّف بدانید که به توصیههای من عمل کنید و تکالیف تعیین شده را به انجام برسانید.
دانش زبانی: متواضع: فروتن / صمیمی: یکدله، یکرنگ / منظّم: با نظم / دانش آموختگی: فارغ التحصیلی / عشق می ورزید: بسیار علاقهمند بودن/ عهد: پیمان / پای بند: متعهد / موظّف: مسئول، مکلّف / خیر: خوبی / صلاح: خیر و نیکی / توصیه: سفارش / دانش ادبی: رشته دوستی: اضافه تشبیهی
عشق به مردم
در یکی از جمعههای اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ همراه شهید رجایی، رئیس جمهور وقت به قم رفتیم. نخست برای زیارت حضرت مطهّر حضرت معصومه دم در صحن از اتومبیل پیاده شدیم. تازه از در داخل شده بودیم که یکباره موج جمعیّت رجایی را از جا کند و برد و برد و ما به دنبال او، نزدیک بود، زیر دست و پا بمانیم.
وقتی رجایی به داخل ماشین آمد، عرق کرده بود و خسته بود. به او گفتیم اگر این وضع ادامه پیدا کند، دست و پای سالم برایتان نخواهد ماند. همانطور که نفس نفس میزد، گفت: «بیدست هم میشود زندگی کرد؛ ولی بی مردم نمیشود.»
دانش زبانی: مطهّر: پاک، پاکیزه / دم: نزدیک / صحن: محوطه حرم / دانش ادبی: موج جمعیّت: اضافه تشبیهی
خاطرهای از کیومرث صابری فومنی (گل آقا)
رفتار بهشتی
شهید رجایی فرد بسیارمنظّمی بود و برنامههایش به هم ریخته نبود. سر ساعت به جلسه می آمد. برنامه ورزش، خوراک، مطالعه، خواب او ساعت دقیق و معیّنی داشت و دقیقه ای عوض نمیشد. وقتی از پیدایش این خصلت در ایشانسؤال میشد میگفت: «من این نظم را از آقای بهشتی یاد گرفته ام.»
دانش زبانی: جلسه: نشست، انجمن/ خصلت: خلق و خوی، ویژگی / دانش ادبی:



گرمای محبت
کوچه خلوتتر از همیشه بود. باد سرد میوزید. مصطفی چمران مثل هر روز از خانه بیرون آمده بود تا به مدرسه برود. هوا سردتر از روزهای پیشین بود؛ اما مصطفی مجبور بود، راه خانه تا مدرسه را پیاده برود برای اینکه کمی گرم شود، دستهایش را داخل جیبش فروبرد. دستش به سکههای پول، خورد. مدتها بود پول هایش را برای خرید یک جفت دستکش جمع می کرد. سکه ها را داخل جیش تکان داد. لبخندی زد و با خودش گفت: «فکر می کنم امروز بتوانم دستکشی را که می خواهم، بخرم.» این فکر به سرعتش افزود تا زودتر به مدرسه برسد.
از کوچه گذشت و وارد خیابان شد. خیابان سردتر از کوچه بود و باد با سرعت بیشتری می وزید. مصطفی خودش را کنار دیوار کشاند تا از هجوم باد در امان باشد. دست هایش را از جیب بیرون آورد؛ یقه لباسش را بالاتر کشید؛ کمی احساس گرما کرد. حالا سرمای کمتری به صورتش می خورد. بعد دست هایش را دوباره داخل جیب هایش فروبرد. «امروز خیلی سرد است؛ اما عیبی ندارد، تحمّل می کنم. فردا حتما دستکش می خرم، آن وقت، موقعی که به مدرسه می روم، دست هایم از سرما خشک نمی شود.» سرما بیشتر شده بود و راه، طولانی تر به نظر می آمد. چند قدمی که جلوتر رفت، ناگهان صدایی شنید، صدا آرام و ضعیف و بیشتر به ناله شباهت داشت. ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. کمی دورتر، پیرمردی به درخت کهنسالی تکیه داده بود و در حالی که دستانش را به طرف مردم دراز کرده بود، از آنها کمک می خواست.
دانش زبانی: در امان: ایمن، محفوظ / شباهت داشتن: همانند بودن / کهنسال: پیر، فرتوت/ دانش ادبی: گرمای محبّت:اضافه استعاری/ هجوم باد: جانبخشی
مصطفی سرما را فراموش کرد و با کنجکاوی به طرف پیرمرد رفت. هر چه جلوتر می رفت، صدای او را بهتر می شنید. پیر مرد حال خوبی نداشت. دستهایش در آن هوای سرد پاییزی سرخ شده بود و حرکتی نمی کرد. پیرمرد کمک می خواست؛ اما عابران بی توجه به او، در حالی که سعی می کردند زودتر خود را به جای گرمی برسانند، از کنارش می گذشتند. صدای پیرمرد در میان زوزهٔ باد، گم شده بود .
مصطفی ناراحت شد. اصلاَ فکر نمی کرد کسی فقیرتر از خود او هم پیدا شود. با خودش گفت: حتماً خیلی نیازمند است که گدایی می کند.» بعد دستش را در جیب کرد. احساس کرد صدای به هم خوردن سکه ها را می شنود. کمی مکث کرد. انگار کسی به او می گفت: «مصطفی، این کار را نکن. خودت بیشتر به این پول نیاز داری. فکرش را بکن، اگر دستکش بخری، دیگر مجبور نیستی دست هایت را به هم بمالی تا گرم شوند. و مصطفی برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. کسی را ندید. لبخندی زد و گفت: «نه ! اگر من به این پیرمرد کمک کنم، خدا هم به من کمک خواهد کرد.» سپس دستهایش را که مشت شده بود، بیرون آورد و به طرف پیرمرد، دراز کرد. پیرمرد به او نگاه کرد . مصطفی دستانش را بالای دست های پیرمرد گرفت. وقتی مشت مصطفی باز شد ، سکه ها غلتیدند و داخل دست پیرمرد قرار گرفتند. لبخند شادی، روی لبهای پیرمرد نشست. مصطفی می توانست برق خوشحالی را در چهرۀ او بیند. سپس بی آنکه چیزی بگوید یا منتظر شنیدن چیزی شود، به طرف مدرسه به راه افتاد. باد سرد پاییزی همچنان در کوچه می وزید؛ اما مصطفی دیگر سردش نبود. او خوشحال بود و همین احساس، او را گرم می کرد.
دانش زبانی: عابر: رهگذر / مکث کردن: درنگ کردن / انگار: گویا / دانش ادبی: زوزهٔ باد: استعاره (زوزه کشیدن کار گرگ است.) / برق خوشحالی: اضافه تشبیهی
خودارزیابی
۱- عهد و پیمان شهید رجایی با شاگردانش چه بود؟
من دیر نمیآیم، شما هم دیر نیایید.
من غیبت نمیکنم، شما هم غیبت نکنید.
من شما دروغ نمیگویم، شما هم به من دروغ نگویید.
من به هر قولی که به شما بدهم وفا میکنم، شما هم به هر قولی که میدهید، وفا کنید.
من خودم را موظّف میدانم که برای خیر و صلاح شما تلاش کنم، شما هم خودتان را موظّف بدانید که به توصیههای من عمل کنید و تکالیف تعیین شده را به انجام برسانید.
۲- چرا مصطفی در هنگام کمک به پیرمرد کمی مکث کرد؟
– زیرا نفسش به او میگفت تا این کار را انجام ندهد (چون خودش به آن احتیاج داشت و میتوانست با آن برای خود دستکش بخرد) ولی او با اطمینان کامل این کار را انجام داد.
۳- به کاری که مصطفی کرد، «ایثار» می گویند. نمونه ای دیگر از ایثار را ذکر کنید. به عهده دانش آموزان
۴- …………………………
دانش زبانی
◄ ویژگی های فعل: «شخص» و «شمار»
به این جمله ها توجه و درباره آنها گفت وگو کنید:
ــ من به کتابخانه رفتم.
ــ ما در بازار آقای امیری را دیدیم.
ــ تو از فرصت ها خوب استفاده می کنی.
ــ شما بسیار خوب بازی کردید.
ــ او حقیقت را گفت.
ــ آنها به مشهد سفر کردند.
چنان که در درس گذشته آموختیم، فعل ویژگیهایی دارد که یکی از آنها «زمان» است. علاوه بر زمان، ویژگی دیگر فعل، شخص است. منظور از شخص این است که فعل جمله را گوینده، شنونده، یا شخص دیگری انجام میدهد؛ مثلاً در جمله های اول و دوم گوینده، کاری را انجام می دهد. (در جمله اول «فعل رفتن» را «من» انجام می دهم و در جمله دوم فعل «دیدن» را «ما» انجام میدهیم) در این صورت، فعل به اول شخص دلالت دارد. در جمله سوم و چهارم شنونده، کاری انجام میدهد؛ در این صورت، فعل، دوم شخص است. در جملههای پنجم و ششم، شخص دیگری غیر از گوینده و شنونده، کار را انجام میدهد؛ در این صورت، فعل به سوم شخص اشاره دارد.
| شخص | فعل |
| اول شخص (گوینده) | رفتم ــ رفتیم |
| دوم شخص (شنونده) | رفتی ــ رفتید |
| سوم شخص (شخص دیگری غیر از گوینده و شنونده) | رفت ــ رفتند |
اگر به جدول بالا دقت کنید، متوجه می شوید که گوینده (اول شخص) میتواند یک نفر باشد (رفتم) یا بیشتر از یک نفر (رفتیم) به عبارت دیگر مفرد باشد یا جمع، همین طور شنونده (دوم شخص) میتواند یک نفر باشد (رفتی) یا بیشتر از یک نفر (رفتید)، سوم شخص هم مانند اول شخص و دوم شخص میتواند یک نفر باشد (رفت) یا بیشتر از یک نفر (رفتند). یکی را مفرد و بیش از یکی را جمع مینامیم.
| شخص | مفرد | جمع |
| اول شخص | رفتم | رفتیم |
| دوم شخص | رفتی | رفتید |
| سوم شخص | رفت | رفتند |
ــ در املای کلمات مرکّب، نوشتن هر دو شکل (جدانویسی و سرهمنویسی) درست است، مانند: خوشحال/ خوشحال، کتابخانه / کتابخانه، راهگشا / راهگشا
ــ کلمه صلاح به معنی خیر و نیکی و کلمه سلاح به معنی ابزار جنگ است. در هنگام نوشتن املا به تلفظ و معنی آنها دقت کنیم.
گفت وگو
۱- زندگی نامه یکی از افراد شهر یا روستایتان را که در انقلاب نقشی داشته است، در کلاس بخوانید.
۲- کار شهید چمران را در کلاس نمایش دهید.
۳- متن «عشق به مردم» خاطره ای از شهید رجایی است. درباره آن گفت وگو کنید.




فعالیت های نوشتاری
۱- کلمههای همخانواده را پیدا کنید و در کنار یکدیگر بنویسید.
توصیه، خصلت، منتظر، موظّف، ضعف، وظیفه، نظارت، خصال، وصی، ناظر، وظایف، ضعیف، وصیت، تضعیف
توصیه، وصی، وصیت / خصلت، خصال / منتظر، نظارت، ناظر / موظف، وظایف، وظیفه / ضعف، ضعیف، تضعیف
۲- جدول زیر را کامل کنید.
| فعل | شخص | شمار |
| گرفتم | اول شخص | مفرد |
| دیدید | دوم شخص | جمع |
| آمد | سوم شخص | مفرد |
| میشنویم | اول شخص | جمع |
| خواهند رفت | سوم شخص | جمع |
۳- در جملههای زیر، املای صحیح واژه را در جای خالی قرار دهید.
الف) برای زیارت حرم مطهر حضرت معصومه (س) دم در ……… از اتومبیل پیاده شدیم. (سحن، صحن)
ب) سکّهها ……… و داخل دست پیرمرد قرار گرفتند. (غلتیدند، غلطیدند)
۴- متن زیر از کتاب «نورالدین پسر ایران» آورده شده است؛ آن را بخوانید و فعلهای آن را مشخص کنید.
«گاهی عاجزانه از دکتر میخواستم بیهوشم کند تا ساعاتی از درد رها شوم.
می گفت: «نمیشه، اگه بی هوشت کنیم، می میری!»
در آن دقایق، مرگ برایم خواستنی تر از تحمل زجر بود؛ اما مثل اینکه تقدیر من صبر بر همه دردها بود؛ درد زخم های تنم و درد جاماندن از شهدا … .»
۵- جدول را کامل کنید.
۱- یکی از زمانهاست.
۲- به جای اسم مینشیند و به معنای باطن است.
۳- همان آرام است.
۴- پوشش سر
۵- حرف ندا
۶- یکی از صفات شهید رجایی در آغاز درس
۷- نام کمانگیر معروف

۸- هم به معنی نفس هست و هم به معنی خون.
۹- غیرممکن
۱۰- به معنی ماه کامل و یکی از جنگ های صدر اسلام
۱۱- نزدیک نیست

