روزی که به دنیا آمد (مهر ماه ۱۲۸۱ خورشیدی) هیچ کس فکر نمیکرد که سالهای بعد مسیر تاریخ ایران و اسلام را عوض خواهد کرد و میلیونها انسان آزادیخواه و مظلوم جهان نامش را یک صدا فریاد خواهند کشید.
آن روز مثل همه روزهای دیگر بود؛ تنها تفاوتش این بود که صدها سال پیش از آن در چنان روزی بزرگترین بانوی عالم حضرت فاطمه زهرا – سلام الله علیه – متولّد شده بود.


چند ماه از تولد روح الله نگذشته بود که صدای شلیک گلوله ای در کوهستان های میان خمین و اراک پیچید. به دنبال آن، سواری سرفراز از پشت اسب بر خاک افتاد. آن سوار پدرش، مصطفی بود که به دست مزدوران خان، ناجوانمردانه هدف گلوله قرار گرفت و از پا درآمد. روح الله بی آنکه خود بداند، در چند ماهگی، فرزند شهیدی دلاور شد. بدین گونه بود که این کودک بدون داشتن هیچ خاطره ای از پدر، بزرگ شد. وقتی به سن تحصیل رسید، او را در شهر خمین به مکتبخانه فرستادند. در هفت سالگی توانست قرآن را ختم کند. وی تا نوزده سالگی در خمین درس خواند و برای ادامه تحصیل، حوزه علمیه اراک را برگزید. در آنجا با استادی آشنا شد که مدتی بعد یکی از مهم ترین حوزه های علمیه اسلامی را در قم تأسیس کرد. این عالم بزرگ، آیت الله عبدالکریم حائری (ره) بود.
دانش زبانی: یک صدا: یکپارچه، همگروه / متولّد: زاده/ مزدور: خودفروخته، مزدبگیر / مکتبخانه: مدرسه سنتی / برگزیدن: انتخاب کردن (بن ماضی: برگزید، بن مضارع: برگزین)/ تأسیس کردن: بنیاد نهادن، راه اندازی کردن / دانش ادبی: به دنیا آمدن: کنایه از زادن / صدای شلیک پیچیدن: کنایه از تیراندازی شدن / بر خاک افتادن: کنایه از اینکه درگذشت/ از پا درآمدن: کنایه از اینکه کشته شدن
امام از دوره نوجوانی و جوانی سعی می کرد، در همه زمینه ها رشد و پیشرفت کند. مهربانی، سادگی، فروتنی، خوش بیانی، نظم و دقت و سیمای جذاب از ویژگی های درخشان ایشان بود. در همان دوران جوانی، صاحب ویژگی های اخلاقی و اعتقادی خاصی شد که سال ها بعد، تأثیر بسیار زیادی بر دیگران گذاشت و دنیای اسلام را دگرگون کرد.
پس از درگذشت آیت الله العظمی بروجردی (ره)، در سال ۱۳۴۰، بسیاری از علما و روحانیان، ایشان را به مرجعیت انتخاب کردند .
دانش زبانی: فروتنی: تواضع، افتادگی / سیما: چهره / جذاب: گیرا/ خاصّ: ویژه / درگذشت: مرگ / علما: ج عالم، دانشمندان/ مرجعیت: مرجع تقلید بودن / دانش ادبی:
امام خمینی، در سال ۱۳۴۱، مبارزۀ آشکار و سخت خود را با شاه و بیگانگان آغاز کرد و مردم ایران که فریاد او را حرف دل خود می دانستند، با طرفداری و اطاعت از وی، مخالفت خود را با حکومت پهلوی نشان دادند. حکومت شاه در پانزدهم خرداد ۱۳۴۲، آیت الله خمینی، رهبر نهضت اسلامی ایران را دستگیر و زندانی کرد. مردم به نشانه اعتراض و حمایت از امام خمینی (قدس سره) در بسیاری از شهرهای ایران، تظاهرات کردند و شمار فراوانی از آنها به دست مأموران شاه به شهادت رسیدند. سرانجام حکومت پهلوی امام خمینی را از زندان آزاد کرد و در سیزدهم آبان ۱۳۴۲ نخست به کشور ترکیه و سپس به شهر نجف عراق، تبعید نمود. در سال ۱۳۵۶ فرزند بزرگوار امام خمینی (قدس سره)، حاج آقا مصطفی، در نجف به طرز مرموزی به شهادت رسید .
دانش زبانی: اطاعت: فرمانبرداری / نهضت: جنبش / حمایت: پشتیبانی / تظاهرات: راهپیمایی/ مأموران: پاسبان/ تبعید: راندگی / مرموز: رازآلود، رازناک / دانش ادبی: دست: مجاز از وسیله
امام خمینی (قدس سره) تا سال ۱۳۵۷ علاوه بر تدریس در حوزه علمیه نجف و تألیف کتاب، پرچم مبارزه با ظلم و ستم شاه و کشورهای استعمارگر، به ویژه آمریکا را برافراشته نگاه داشت. حکومت عراق به درخواست شاه، اقامت امام خمینی (قدس سره) را در آن کشور ممنوع کرد. امام خمینی نیز ناگزیر به پاریس رفت و از آنجا رهبری نهضت مردم ایران را که در آن زمان به یک انقلاب بزرگ تبدیل شده بود، بر عهده گرفت.
دانش زبانی: تدریس: آموزگاری / برافراشتن: بلند کردن (بن ماضی: برافراشت؛ بن مضارع: برافراز)/ اقامت: ماندن / قدّس سرّه: گورش پاک باد/ دانش ادبی: پرچم کاری را برافراشته نگاه داشتن:کنایه ازرهبری و پیشگامی کاری را به گردن گرفتن
نیمه های پاییز سال ۱۳۵۷ بود. بر خلاف همه پاییزها که کلاس های درس مدارس و دانشگاهها فعال بودند، در آن پاییز دانش آموزان و دانشجویان به فرمان امام اعتصاب کرده بودند و به مدرسه ها و دانشگاه ها نمی رفتند دیگر نه میز و نیمکتی در کار بود و نه معلمی، همه به فرمان امام در کوچه ها و خیابان ها تظاهرات می کردند و درس انقلاب را به بانگ بلند به گوش جهانیان می رساندند. آن روزها ملت، یک آموزگار، یک معلم و یک استاد داشت و او کسی جز امام خمینی نبود. سرانجام پس از آنکه هزاران زن و مرد مسلمان و انقلابی به شهادت رسیدند، انقلاب اسلامی ایران به پیروزی نزدیک شد. شاه در دی ماه همان سال از ایران گریخت و امام خمینی (قدس سره) روز ۱۲ بهمن پس از ۱۵ سال دوری از وطن، با استقبال باشکوه مردم به میهن بازگشت. ده روز بعد در ۲۶ بهمن ۱۳۵۷، مردم ایران، انقلاب اسلامی خود را به رهبری امام خمینی (قدس سره) به پیروزی رساندند. نظام شاهنشاهی واژگون و جمهوری اسلامی ایران، پایه گذاری شد.
دانش زبانی: مدارس: ج مدرسه / فعّال: بازو کوشا/ اعتصاب: دست از کار شستن، کارپرهیزی / بانگ: فریاد/ جهانیان: مردم جهان/ گریختن: فرار کردن (بن ماضی: گریخت؛ بن مضارع: گریز) / استقبال: پیشواز / واژگون: سرنگون / دانش ادبی: زن و مرد: تضاد
امام خمینی (قدس سره) پس از پیروزی انقلاب بیش از ده سال، رهبری کشور را بر عهده داشت. در زمان رهبری خصوصیات دوران جوانی و میان سالی خویش را حفظ کرد و همچنان افتاده و فروتن بود. هیچ گاه قدرت او را از یاد خدا و محبت به مردم، غافل نساخت. مردم نیز او را از جان و دل دوست می داشتند. او محبوب همه مسلمانان جهان و مایه افتخار مردم ایران بود. امام خمینی (قدس سره) در این دوران در خانه ای ساده زندگی می کرد. سرانجام شب چهاردهم خرداد ۱۳۶۸ فرارسید؛ شبی غمبار و تلخ، شبی که محبوب ترین شخصیت جهان اسلام به خدا پیوست. امام رفت اما راه او به یادگار ماند.
اکنون جمهوری اسلامی ایران که میراث گران بهای اوست، به دست همه مردم ایران به ویژه نوجوانان و جوانان سپرده شده تا از آن مانند جان خویش نگهبانی کنند.
دانش زبانی: افتاده: فروتن (مترادف: فروتن، افتاده) / غافل: بی خبر / محبوب: دوست / میراث: ارث / گرانبها: ارزشمند / دانش ادبی: شبی تلخ: حس آمیزی / مانند جان خویش: تشبیه / به خدا پیوست: کنایه از اینکه درگذشت / دست: مجاز از به وسیله
امام خمینی، نوشته امیر حسین فردی، با تلخیص
خودارزیابی
۱- چند ویژگی اخلاقی حضرت امام خمینی را در دوره نوجوانی و جوانی بیان کنید.
– مهربانی، سادگی، فروتنی، خوش بیانی، نظم و دقت و سیمای جذاب
۲- چرا در دوره انقلاب، همه ایران یک معلّم داشت؟
– زیرا نیمه های پاییز سال ۱۳۵۷ بود. بر خلاف همه پاییزها که کلاس درس مدارس و دانشگاه ها فعّال بودند، در آن پاییز دانش آموزان و دانشجویان به فرمان امام اعتصاب کرده بودند و به مدرسهها و دانشگاهها نمیرفتند. دیگر نه میز و نیمکتی در کار بود و نه معلمی که مثل همیشه بیاید و درس بدهد همه به فرمان امام در کوچهها و خیابانها تظاهرات میکردند و درس انقلاب را به بانگ بلند به گوش جهانیان میرساندند.
۳- به نظر شما راز محبوبیت بنیان گذار جمهوری اسلامی چیست؟
– او فروتن، مسلمان راستین، ساده زیست، دلاور، فروتن و مردم دار بود.
۴- …………….



دانش زبانی
◄ «ساخت،» «بن» و «شناسۀ» فعل زمان گذشته، «مصدر»
به این جمله ها توجه و درباره آنها گفت وگو کنید.
ــ من دیروز نامه را نوشتم.
ــ تو دیروز نامه را نوشتی.
ــ او دیروز نامه را نوشت.
ــ ما دیروز نامه را نوشتیم.
ــ شما دیروز نامه را نوشتید.
ــ آنها دیروز نامه را نوشتند.
چنان که میبینید زمان فعلهای جملات بالا، گذشته یا ماضی است. هر فعل صورتهای مختلفی دارد که از روی آن شخص و شمار و زمان فعل را میتوان دریافت.
| شش ساخت زمان گذشته | |
| مفرد | جمع |
| نوشتم | نوشتیم |
| نوشتی | نوشتید |
| نوشت | نوشتند |
اگر با دقت به شش ساخت زمان گذشته نگاه کنید، متوجه می شوید در همه آنها جزء «نوشت» ثابت است؛ به این جزء، «بُن فعل» زمان گذشته می گویند.
توجه: به کلمه هایی مانند: نشستن، رفتن، دیدن، خوردن و … «مصدر» می گویند. چنانچه حرف «ن» را از آخر این کلمه ها حذف کنیم، بن ماضی به دست می آید.
ــ درس املا، فرصتی است برای ارزشیابی مهارتهای «گوش دادن» و «نوشتن».
ــ معلّم می تواند در املای کلاسی، تصحیح املا را به دانش آموزان واگذارد و آنها را هدایت و نظارت کند. این عمل، به یادگیری، عمق بیشتری می بخشد.
گفت و گو
۱- امام خمینی شاگرد و پیرو راه پیامبر (ص) بود. چه خصوصیاتی از پیامبر در اخلاقو رفتار امام خمینی دیده می شد؟– به عهده دانش آموز.
۲- خاطراتی از مبارزات امام خمینی و دوران انقلاب را در کلاس بازگو کنید.– به عهده دانش آموز.
۳- دربارهٔ این مصراع حافظ «دیو چو بیرون رود فرشته درآید» که در سال ۱۳۵۷بسیار مشهوربود، گفت وگو کنید.– هنگامی که دیو (نماد بدی و پلیدی) از دل ما بیرون رود، فرشته (نماد خوبی و راستی) به درون دل ما راه می یابد. همانگونه که هرگاه فرشته از خانه دل برون رود، دیو جای آن را می گیرد.
فعالیت های نوشتاری
۱- برای هر یک از واژه های زیر، دو هم خانواده بنویسید.
مظلوم: ظالم، ظلم جذاب: جذب، جاذبه
قدرت: اقتدار، مقتدر محبوب: حبیب، حبّ
۲- با حرف های درهم ریخته زیر، حداقل چهار کلمه بنویسید. )ت، ی، د، ب، ع، ا(
الف) تبعید ب) تداعی ج) عبادت د) ابتدا
۳- بن زمان گذشته (ماضی) فعل های زیر را بنویسید.
رسیدند (بن ماضی: رسید؛ بن مضارع: رس)، گرفتی (بن ماضی: گرفت؛ بن مضارع: گیر)،
گریختید (بن ماضی: گریخت؛ بن مضارع: گریز)، گذشتیم (بن ماضی: گذشت؛ بن مضارع: گذر)
روان خوانی: مرخصی
به تمام افراد گردانمان، از جمله خودم، پانزده روز مرخصی داده بودند. وقتی آمدم خانه، دیدم اگر به آقایم و مخصوصاً ننه ام بگویم که مرخصی آمده ام و باید بعد از پانزده روز برگردم جبهه، دیگر مرا ول نخواهند کرد. چه بسا مرخصی را به کامم تلخ کنند و آخر سر هم ننه ام نگذارد برگردم. برای همین، هر وقت سؤال می کردند که : «باز هم به جبهه می روی یا نه؟ یا تسویه گرفته ای؟ …» در جواب یا می خندیدم یا حرف را عوض میکردم و میگفتم: «چرا امسال درختمان میوه کم داده است؟» و یا «اتاق چقدر پشه دارد!» یا «خوردنی داری ننه؟ و از جواب دادن طفره می رفتم ولی آخر تا کی؟ بالاخره باید می فهمیدند.
دانش زبانی: گردان: سه گروهان، یگان نظامی / مخصوصاً: به ویژه/ کام: دهان / ننه: مادر/ آخر سر: سرانجام / گذاشتن: اجازه دادن/ تسویه: پاک کردن حساب / طفره رفتن: خودداری کردن از انجام کاری از روی قصد و با بهانه آوردن / دانش ادبی: به کام کسی تلخ کردن: کنایه از اینکه لذت و خوشی کاری را گرفتن
پانزده روز مرخصی ام مثل باد گذشت. دیگر زمان رفتن بود. آن روز صبح باید ساعت نه جلوی در پادگان بودیم تا از همان جا به جبهه اعزام شویم. خوب به یاد دارم وقتی از خواب بلند شدم، عزا گرفته بودم که چطور به ننه ام بگویم که باید به جبهه برگردم. الحمد لله آقایم صبح زود، مثل هر روز، رفته بود دکان دست و صورتم را شستم؛ نان و چایی را خوردم و منتظر موقعیت مناسب شدم.
سر یک فرصت خوب که ننه ام رفت سبزی بخرد، ساکم را برداشتم و مشغول جمع کردن لباس هایم شدم. هول بودم. داشتم تند تند لباسها و کتابهایم را توی ساک میگذاشتم که ننه ام پاورچین پاورچین بالای سرم حاضر شد و گفت: کجا؟
دانش زبانی: پادگان: سربازخانه / اعزام: روانه کردن/ الحمد لله: ستایش از آن خداوند است. / هول بودن: دست پاچه بودن / تندتند: سریع (قید)/ تو: درون / پاورچین پاورچین: آهسته و آرام/ دانش ادبی: مثل باد، مثل هر روز: تشبیه / عزا گرفتن: کنایه از ناراحت بودن
جا خوردم.
گفتم: برای مدت کوتاهی میخواهم بروم این بغل مغلها …
ننه ام که از دست من کلکهای زیاد و جورواجوری خورده بود با سوءظن نگاهم کرد و گفت :برای یک مدت کم؟!
گفتم : آره!
پس حق نداری بیشتر از یک شلوار و یک پیراهن ببری.
برای چی؟
مگر میخواهی هر دقیقه لباس عوض کنی و پز بدهی؟ راست بگو بچه، کجا میخوای بروی؟ روی کف اتاق یک عالمه شلوار جوراب و کت و … ولو شده بود. همین جور که لباسهایم را سوار میکردم و تند تند توی ساک میگذاشتم، گفتم: میدانی راستش …
دانش زبانی: بغل مغل: نزدیک / کلک: فریب/ جورواجور: گوناگون / سوءظن: بدگمانی/ مگر: آیا / پز دادن: فخرفروشی/ یک عالمه: بسیار زیاد/ ولو: پراکنده / دانش ادبی:
کمی مِن و مِن کردم؛ دیدم، هوا پس از جای ماندن نیست. دسته ساک را سفت توی مشتم گرفتم؛ یک مرتبه مثل فنر از جا پریدم و دویدم طرف در حیاط تا به کوچه فرار کنم؛ اما ننه ام دستم را خواند و زودتر دوید طرف در حیاط و کلون را انداخت و پشت به در مثل شیر ژیان ایستاد. دهانم از تعجب بازمانده بود. خودمانیم، ننه ام یک پارچه چریک بود و ما خبر نداشتیم، ها! ننه به حرف آمد و گفت:
دانش زبانی: سفت: محکم / کلون: بازو کوشا/ ژیان: خشمگین/ یک پارچه: کاملاً / دانش ادبی: مِن و مِن کردن: کندی در سخن گفتن / مثل فنر، مثل شیر ژیان: تشبیه
– این بغل مغلها میخواستی بروی، آره؟ تو گفتی و من باور کردم! سه ماه جبهه بودی، بس است! به اندازه خودت ثواب بردهای! دیگر نوبت آنهایی است که بچه هایشان را لای پنبه خوابانده اند…
به ساعت نگاه کردم. نزدیک هشت بود. گفتم: ننه جان تو را خدا ولم کن، بگذار مثل بچه آدم خداحافظی کنم و بروم. ننه ام از توی آستینش کلیدی بیرون آورد و در حیاط را قفل کرد و گفت :نمی گذارم!
دانش زبانی: بس: کافی / ثواب: پاداش (هم آوا← صواب: درست)/ ول کردن: رها کردن / گذاشتن: اجازه دادن (بن ماضی: گذاشت؛ بن مضارع: گذار)/ دانش ادبی: مثل بچه آدم: تشبیه
– ننه در را قفل نکن! خوب است. خدا سر پل صراط یقه ات را بچسبد و در بهشت را به رویت قفل کند و بگوید: نمی گذارم بروی، آره، خوب است؟
ننه ام که گوشش از این حرفها پر بود، گفت: اگر او خداست – که قربان کرمش بروم ـــ این کار را نمی کند. به تو هم مربوط نیست که توی کارش دخالت کنی.
هی صحبت کردم و گفتم: ننه ساعت را ببین دیر شد … فلان است … بهمان است.
دیدم گوشش به این حرفها بدهکار نیست.
دانش زبانی: سر: در آغاز / پل صراط: پلی که در رستاخیز همه باید از آن بگذرند./ محبوب: دوست / میراث: ارث/ دانش ادبی: یقه ات را بچسبد: کنایه از بازخواست کردن / در بهشت را به رویت قفل کند: کنایه از اینکه نمی گذارد به بهشت درآیی. / گوشش به این حرفها بدهکار نیست: کنایه از اینکه توجه نداشت.
همین طور که با صحبت هایم سرش را گرم می کردم، بندهای پوتینم را هم بستم و آنها را انداختم گردنم و در یک لحظه از جا پریدم. ساکم را از سر دیوار پرت کردم توی کوچه، و مثل گربه، درخت خانه مان را گرفتم و رفتم بالا از آنجا خودم را به لبه دیوار رساندم. روی چینه دیوار ایستادم و توی کوچه را نگاه کردم. دیدم یکی از همسایه هایمان سرش را گرفته است و دارد ناله می کند. کله اش را بلند کرد، ساک را نشانم داد و گفت: خدا گردنت را بشکند. این ساک مال تو بود، زدی توی سرم؟ گفتم: می بخشید. از دستم دررفت.
و حسابی عذرخواهی کردم ننه ام از توی حیاط هی داد و بیداد و ناله و نفرین می کرد. روی لبه دیوار نشستم و همین طور که پوتینهایم را میپوشیدم، گفتم: ننه جان! حالا که دارم می روم، حلالم کن.
دانش زبانی: چینه: بالا (چینه: دیوار گلی) / بخشیدن: بخشاییدن، گذشت کردن/ دررفتن: بیرون رفتن، گریختن / هی: پیوسته/ داد و بیداد: فریاد/ دانش ادبی: سر کسی را گرم کردن: مشغول کردن
تا این حرف را زدم، عصبانی شد و گفت: بیا پایین به خدا شیرم را حرامت می کنم!
بعد آرام شد و با مهربانی گفت: آخر فکر من بدبخت را هم بکن، بیا پایین، آفرین! …
گفتم: بچه گول می زنی ننه؟ ببین من رفتم، از سرم بگذر. اگر بدی، خوبی دیدی، حلال کن. زندگی است دیگر، یک وقت دیدی یک تیر آمد و جایی برای نشستن غیر از سر و کله من پیدا نکرد.
ننه ام جوش آورد. جارو را توی هوا تکان داد و با فریاد گفت: تو که هنوز پانزده سالت نشده؛ دهانت بوی شیر می دهد.
دانش زبانی: گول زدن: فریفتن / دانش ادبی: از سرم بگذر: کنایه از اینکه بی خیال من شو/ جوش آوردن: استعاره پنهان (ننه ام مانند کتری جوش آورد.) / دهانت بوی شیر می دهد: کنایه از اینکه هنوز بچه ای.
ننه، ارواح رفتگانت داد نزن! بد است! مردم میگویند چه خبر شده است! … تا یادم نرفته، بگویم که از جانب من، آقا و بقیه فامیل و هر کسی را که دوست داری، سلام برسان. بگو وقت نشد خداحافظی کنم.
بندهای پوتینم را بستم و گفتم: خوب ننه، دیگر وقت خداحافظی است.
بغض ننه ام ترکید و اشکهایش راه افتاد. گفت: چرا اذیتم میکنی؟ با این کارهایت جگرم را خون کردی!
دلم نمیآمد ولش کنم و بروم. میخواستم بایستم و باهاش کمی حرف بزنم. دیدم او همین طوری که دارد گریه میکند، دنبال کلید خانه هم میگردد. فهمیدم نقشه کشیده است تا گیرم بیندازد. مثل رعد از سر دیوار پریدم پایین. ساک را روی کولم انداختم و دوان دوان رفتم طرف خانه عبّاس و بقیه برو بچهها.
دانش زبانی: ارواح: ج روح / داد زدن: فریاد زدن / دانش ادبی: بغض کسی ترکیدن: از خشم به گریه و زاری افتادن / جگرم را خون کردن: کنایه از اینکه بسیار رنجاندی / مثل رعد: تشبیه
ساعت تقریباً نه بود که به پادگان رسیدم. آنجا غوغایی بر پا بود. توی جمعیت به این طرف و آن طرف سرک میکشیدم که ببینم آقا و ننه ام آمده اند یا نه. الحمدللّّه نیامده بودند. دیگر رفتنی شده بودم. با خودم گفتم: دزفول که رسیدی، یک تلفن به آقا بکن و همه چیز را به او بگو.» سوار اتوبوس شدیم تا ما را به راه آهن ببرند. حرکت که کردیم، نفس راحتی کشیدم. دیگر خرم از روی پل گذشته بود.
اتوبوس جلوی در راه آهن نگاه داشت. پیاده شدیم و رفتیم طرف قطار. خواستم سوار قطار بشوم که صدای آشنایی به گوشم خورد. سرم را برگرداندم. از صحنه ای که دیدم، چیزی نمانده بود غش کنم. آقایم و ننه ام و ننه بزرگم، به همراه عمو و داداشها و خواهرهای قد و نیم قدم و … خلاصه یک ایل آدم آنجا روبه روی من همه گوش تا گوش ایستاده بودند. چند نفری هم به خیال اینکه صف سوار شدن به قطار بعدی است، رفته بودند توی صف و ایستاده بودند. بی اختیار ایستادم و به آن منظره نگاه کردم. آقایم گفت : بیا، بیا اینجا!
دانش زبانی: / دانش ادبی: سرک کشیدن: دزدیده و پنهانی به جایی نگاه انداختن / خر از روی پل گذشتن: کنایه از به نتیجه رسیدن و نیازمند دیگران نبودن / گوش تا گوش: کنایه از «سرتاسر»
می ترسیدم جلو، بروم هجوم بیاورند و بریزند سرم و دست و پایم را ببندند و ببرند خانه. گفتم: از همین جا خداحافظی می کنم، وقت کم است.
آقایم که موضوع را فهمیده بود گفت نترس کاری باهات نداریم. آمده ایم باهات خداحافظی کنیم. تو بی معرفت که نیامدی.
آهسته و با ترس و لرز، رفتم جلوی ننه ام ایستادم. چشمهای ننه ام پر از اشک بود. به من نگاه کرد و گفت : بیا برویم! بچه به خودت رحم نمی کنی به ما رحم کن …
بعد رو به آقایم کرد و گفت: تو هم یک چیزی بهش بگو! همین جور نایست!
دانش زبانی: بی معرفت: کسی که ملاحظه طرف مقابلش را نکند / بهش: به او / جور: طور / دانش ادبی:
آقایم کلاهش را کمی عقب، داد جلوی سرش را خاراند و گفت: خودش عقل دارد، می فهمد. مادرم با عصبانیت حرف او را برید و گفت: خوبه خوبه با همین حرف هایت بود که شیرش کردی. همه اش تقصیر توست.
بعد زد زیر گریه و آقایم را نشان داد و گفت: بچه حرفهای آقایت را ول کن، گوش نده. کمک به ننه هم خودش یک جبهه است، بیا برویم.
آقایم با خنده، رو به ننه ام کرد و گفت: بس است زن! این قدر آب غوره نگیر!
ننه ام برگشت و چپ چپ به او نگاه کرد. آقایم خنده اش را خورد و دیگر حرف نزد. ننه ام دوباره صحبت را از سر گرفت. بلندگوی راه آهن اعلام کرد که «قطار تهران اهواز هم اکنون از روی سکوی در حال حرکت است. از مسافران عزیز …» گفتم: ننه دارد دیر میشود، باید بروم.
دانش زبانی: تقصیر: کوتاهی / از سر: از نو/ گرفتن: آغاز کردن/ دانش ادبی: زیر گریه زدن: کنایه از به گریه افتادن / آب غوره گرفتن: کنایه از گریستن / چپ چپ نگاه کردن: کنایه از نگاه تهدیدآمیز
بعد دست به گردنش انداختم و صورت خیس از اشکش را بوسیدم. ننه ام که می دید حرف هایش در من اثر نکرده، گفت: اگر این همه روضه را برای سنگ میخواندم، دلش آب می شد و گریه می کرد، ولی تو …
و حرفش را خورد. رویم را بوسید. بعد بقچه کوچکی را به من داد و گفت: یک خرده خوردنی است، برای توی راهت گذاشته ام.
بقچه را گرفتم و به طرف آقایم رفتم تا با او خداحافظی کنم. همان طور که با او روبوسی می کردم، مواظب حرکاتش هم بودم که یک بار دست نیندازد مچ یا گردنم را بچسبد و برم گرداند خانه. تند ماچ می کردم و سرم را عقب می آوردم. آقایم که گویا بو برده بود، گفت: داری دعوا می کنی یا روبوسی؟ آخر کله خراب بی خداحافظی سرت را می اندازی پایین میروی. حالا اگر ننه عباس راهنمایی نمی کرد و دم پادگان به ما نمی گفتند که می آیید اینجا، کجا پیدایت می کردم؟
دانش زبانی: روضه: نوحه / خرده: کم/ گویا: مثل اینکه / دم: نزدیک، کنار/ دانش ادبی: دلش آب می شد: کنایه از اینکه بر سر مهر می آمد / بو بردن: کنایه از آگاه شدن
بعد سرم را بوسید و گفت، نامه نامه یادت نرود. اگر توانستی از تلفن هم کوتاهی نکن.
با یک یک افراد خداحافظی کردم رفتم سوار قطار بشوم که ننه ام صدایم زد و گفت:
– مواظب خودت باش بچه سرما ندهی خودت را از غذایت هم کم و کسر نگذار. توی حمله هم «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیدیهم…» را زیاد بخوان تا ان شاء الله دشمنانت کور بشوند … سپردمت به خدا.
سوار قطار شدم. قطار سوتی کشید و آرام آرام به راه افتاد. ننه ام دوباره زد زیر گریه. آقایم آرام به دست او زد و چیزی گفت. ننه ام در حالی که اشک از چشمهایش جاری بود، لبخندی زد. قطار از آنها دور و دورتر میشد. صدای آقایم توی بقیه سر و صداها گم شد. داشت یک چیزی می گفت. قطار رفت و رفت. دیگر آقایم و ننه ام به اندازه یک نقطه شده بودند. نقطه ای که تمام قلبم را گرفته بود. اشک هایم روان شدند. دست خودم نبود که گریه میکردم باد گرم دست خود را بر صورت و چشم هایم می کشید. انگار میخواست اشکهایم را پاک کند تا دیگران اشکهایم را نبینند. آن قدر نگاه کردم تا محوطه راه آهن با قطارها و واگنهای باری اش از نظرم محو شدند.
به کوپه مان برگشتم. بچه ها شلوغ می کردند و کوپه را روی سرشان گذاشته بودند. از دلم غم را هل دادم بیرون و مشغول صحبت و شوخی با بچه ها شدم.
دانش زبانی: کم و کسر: کم و کاست / ان شاء الله: اگر خدا بخواهد/ انگار: گویی/ محو شدن: پاک شدن / کوپه: اتاقک قطار/ دانش ادبی: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیدیهم…: تضمین [و بر چشمان ایشان پردهاى آویخته شده و … نمىبینند.]/ باد گرم دست خود را می کشید: جانبخشی / روی سرشان گذاشته بودن: کنایه از اینکه سروصدای بسیار می کردند.
محمد رضا کاتب
فرصتی برای اندیشیدن
۱- پیام این داستان چیست؟ – همه مردم وظیفه دارند از میهن و سرزمین و آزادی خویش دفاع کنند.
۲- یک بسیجی نوجوان، چگونه می تواند در پاسداری و سازندگی کشور، سهیم باشد؟ – با درس خواندن و با خوب کار کردن.

