بایگانی برچسب: s

رمل

فاعلاتن فَع لُن فاعلاتن فَع لُن

وعده کردی پایم وعده را می پایم / ای قمر سیمایم تو که را می پایی (مولوی)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری / الحذر گر ذره‌ای در عشق او انکار داری

کی توانی دید روی گل که همچون خار گشتی / گر زمانی خلوتی داری میان خار داری

تا تو از توی و توی خود برون آیی به‌کلی / عمر بگذشت و تو در هر توی عمری کار داری

همچو پروانه سر افشان گر وصال شمع خواهی / همچو خرقه سر درافکن گر سر اسرار داری

در گذر از کعبه و خمار گر تو مرد عشقی / زانکه تو ره ماورای کعبه و خمار داری

در درون صومعه معیار داری هیچ نبود / در خرابات آی تا حاصل کنی معیار داری

گرچه اندر صومعه از رهبران خرقه پوشی / لیکن اندر میکده زین گمرهی زنار داری

تا قدم در زهد داری احولی در غیر بینی /غیر بینی می‌کنی اکنون سر اغیار داری

دل همی بیند که در هر ذره‌ای رویی است او را / در نگر ای کوردل گر دیدهٔ دیدار داری

ماه‌رویا من ندارم در دو عالم جز تو کس را / تو چو من در هر حوالی عاشق بسیار داری

عاشقان چون ذره بسیارند و تو چون آفتابی / می‌توانی گر به لطفی جمله را تیمار داری

دل به نسیه دادم از دست و ز پای افتادم از غم / نقد صد جان یابم اگر یک دم سر عطار داری

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع

در کجای این فضای تنگ بی آواز / من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است / شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
امان در چاردیوار ملال خویش زندانی است / روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها / روی گردان است (فریدون مشیری)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فعل

با تو خوبی کرد خواهم گر تو خوبی کنی / ور تو زشتی کرد خواهی با تو زشتی کنی (معیار الأشعار)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند / تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند

گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی / دل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند

زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکند / چشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند

طرهٔ مشکینش تابی در فلک می‌آورد / پستهٔ شیرینش شوری در جهان می‌افکند

سبز پوشان فلک ماه زمینش خوانده‌اند / زانکه رویش غلغلی در آسمان می‌افکند

تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز / هر که نام آن شکر لب بر زبان می‌افکند

ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم / هندوی خود را چنین در پا از آن می‌افکند

همچو دف حلقه به گوش او شدم با این همه / بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

گاهگاهی گویدم هستم یقین من زان تو / لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند (عطار نیشابوری)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را / الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد / سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم / تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید / دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن / تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد / به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان / چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت / که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان / خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن / خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند / به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

همه سرسبزی سودای رخش می‌خواهم / که همه عمر من اندر سر این سودا شد (عطار)

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت / عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد / برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند / دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت / دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت / که قلم بر سر اسباب دل خرم زد (حافظ)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع

ای سیه مار جهان را شده افسونگر / نرهد مار فسای از بد مار آخر

نیش این مار هر آنکس که خورد میرد / و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر

بنه این کیسه و این مهره افسون را / به فسون سازی گیتی نفسی بنگر

بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه / بگذار این ره و از راه دگر بگذر

تو خداوند پرستی، نسزد هرگز / کار بتخانه گزینی و شوی بتگر

از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان / دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر

تو بدین بی پری و خردی اگر روزی / بپری، بگذری از مهر و مه انور

ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی / با چنین پرتو رخسار به خار اندر

تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی / که ترا میبرد این کشتی بی لنگر

جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست / آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر (پروین اعتصامی)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعل

بت من گر بسزا حرمت من داندی / نه مرا گه کندی خوار و گهی خواندی (عروض همایون: ۷۳)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن مفعولن

خنک آن کس که به پای تو سر خود اندازد / خجل آن دل که به نار غم عشقت نگدازد (درّه نجفی: ۵۲)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن مفعولن فَع

تا به کی با غم هجرت درسازم من / دامن از گریه خونین تر سازم من (سید مظفر علی اسیر)

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فاعلن

نظری کن به سوی من صنما که دلفکارم / به جمالت که در این شهر به جز تو کس ندارم (عروض بابر: ۱۲۷)

فعلاتن فع فعلاتن فع فعلاتن فَع فعلاتن فَع

همه یارانم به پریشانی که سیه شام و سحری دارم / دل من! این نکته تو میدانی که به تاریکی قمری دارم

چمنی دارم، سمنی دارم، گل سرخ و یاسمنی دارم / بتک سیمینه تنی دارم، ز بتان تابنده تری دارم

به خدا ای لعبت افسونگر! بخدا ای شوخ پری پیکر / به خدا ای دختر سیمین بر! که مهی در هر سحری دارم

بخیالت داده جمالت را، به نهان بوسیده خیالت را / ز لبش بشنفته مقالت را، خود از این ره با تو دری دارم

سمنم بودی، چمنم بودی، گل یاس و سمنم بودی / همه شب ورد دهنم بودی، که به شیرینی شکری دارم

تو اگر ماهی، تو اگر شاهی، تو اگر زیبنده دلخواهی / ز غمت با مرغ سحر گاهی، به نهان سحری و سری دارم

چه خطا دیدی؟ چه جفا دیدی؟ چه به غیر از مهر و و فا دیدی؟ / که چو گل بشکفتی و خند یدی چو بدیدی چشم تری دارم

تو و دلبازی، تو و غمازی، تو و طنازی تو و ناسازی / من و در عشق تو سخن سازی، که بتی سیمینه بری دارم

خبرم ز اسرار نهان کردی، سخن خود ورد زبان کردی / دل و دین در پای خسان کردی، بتو دعوی مختصری دارم

چه شد آن چشمان گهر ریزت؟ چه شد آن فریاد سحر خیزت؟ / چه شد آن پیغام دل انگیزت؟ چه از آنها بار و بری دارم؟

همه گویند که رهایش کن، گله گرداری بهخدایش کن / دل و دین فارغ ز جفایش کن، چکنم؟ من گوش کری دارم

(مهدی حمیدی شیرازی)

مفعولن مفعولن مفعولن مفعولن

چون رفتی افکندی، بر خاکم از خواری / وقت آمد بازآئی، از خاکم برداری

بر خاکم افتاده، در راهت از خواری / تا کی تو رحم آری، از خاکم برداری

از زخمی هر لحظه، چندم جان آزاری / یا رحمی بر حالم، یا زخمی بس کاری

چندم دل آشامد، خون بی تو وقت آمد / بر حالم بخشائی، بر جانم رحم آری

تا الفت با دشمن، داری تو دارم من / گه ناله گه شیون، گه گریه گه زاری

ما گریان دل نالان، چند از تو گاهی کن / هم ما را دلجوئی، هم دل را دلداری

چون از کف ندهم دل، زان غمزه زان عشوه / این شغلش مکاری، و آن کارش عیاری

ای شبها تو خفته، رحمی کن کز هجرت / در جانم آتش زد، شمع‌آسا پنداری (عطار)

مفعولن مفعولن مفعولن فع لن

سرو است آن یا بالا ماه است آن یا روی / زلف است آن یا چوگان خال است آن یا گوی (المعجم: ۱۳۶)

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

بروید ای حریفان بکشید یار ما را / به من آورید آخر صنم گریزپا را

به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین / بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم / همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون / بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید / بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان / که رخ چو آفتابش بکشد چراغ‌ها را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من / برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را

فعلات فع لن فعلات فع لن

تو چنین نبودی تو چنین چرایی / چه کنی خصومت چو از آن مایی

دل و جان غلامت چو رسد سلامت / تو دو صد چنین را صنما سزایی

تو قمرعذاری تو دل بهاری / تو ملک نژادی تو ملک لقایی

فلک از تو حارس زحل از تو فارس / ز برای آن را که در این سرایی

دل خسته گشته چو قدح شکسته / تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی

بده آن قدح را بگشا فرح را / که غم کهن را تو بهین دوایی

دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد / همه سهل باشد تو عجب کجایی

بگذار دستان برسان به مستان / ز عطای سلطان قدح عطایی

همگی امیدی شکری سپیدی / چو مرا بدیدی بکن آشنایی

شکری نباتی همگی حیاتی / طبق زکاتی کرم خدایی (مولانا)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را / خواب بندی های چشمت کم بود جادوگری را

چون ز هجران شد زحل در طالعم کی بوسم آن پا / این سعادت دست ندهد جز مبارک اختری را

زین هوس مردم که وقتی سر نهم بر آستانت / بین چه جایی می نهم من هم چنین مدبر سری را

چند گویی سوز خود روشن کن از داری زبانی / چون نخیزد شعله تا کی دم دمم خاکستری را

بر من بد روز بس کز غم قیامت هاست هر شب / روز من روزی مبادا تا قیامت کافری را

می زنندم طعنه کاخر دل که گم کردی بجوی / من که خود را کرده ام گم چون بجویم دیگری را

دوستان گویند ناگه مرد خواهی بر در او / دولتم نبود که گردم خاک از آنگونه دری را

کی چو من سوزند یاران گرچه دلسوزند، لیکن / عود چون سوزد بود دل گرمیی هم مجمری را

آه پنهانی خود خوردن که خسرو راست زان بت / بوالعجب تر زین فرو بردن که یارد خنجری را (امیرخسرو دهلوی)

خفیف

فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن

منم آن کس که تا به فرق همی سوزم از قدم / ز غم عشق آن صنم که نبینی چنو دگر (شجره العروض: ۵۳)

گر کند یاوری مرا به غم عشق آن صنم / بتواند زدود زین دل غمخواره زنگ غم (رودکی)

دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود / چو رسد تیر غمزه‌ات همه قدها کمان شود

چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود / دل ما چون جهان شود همه دل‌ها جهان شود

فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک / چو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود

نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان / چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود

چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین / چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود

ز خیال نگار من چو بخندد بهار من / رخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود

بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنی / به کرم گر نظر کنی چه شود چه زیان شود

خوشم ار سر بداده‌ام چو درختان به باد من / که به باغ جمال تو نظرم باغبان شود

چه عجب گر ز مستیت خرف و سرگران شوم / چو درختی که میوه‌اش بپزد سرگران شود

چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی‌وفا شدم / که دل لاله‌ها سیه ز غم ارغوان شود

رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفران / رخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود

همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستان / گل تو بهر بوسه‌اش همه شکل دهان شود

به وصال بهار او چو بخندد دل چمن / ز غم هجر جوی‌ها چو سرشکم روان شود

چو پرست از محبتش دل آن عالم خل / که درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود

چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسد / که تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود

گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو / گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود

ز تک خاک دانه‌ها سوی بالا برآمده / که عنایت فتاده را به علی نردبان شود

تو زمین خورنده بین بخورد دانه پرورد / عجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود

همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان / چه برد دزد عاشقان چو خدا پاسبان شود

مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد / بنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود

ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربن / که رفیق سلاح کش مدد کاروان شود

خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلب / جهت صدق طالبان خمشی‌ها بیان شود (خدایگان)

فاعلاتن مفاعلن فع/ فاعلاتن مفاعلن فع

ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان / بر لب جوی و طرف بستان داد مستان ز باده بستان

وی برخ رشگ ماه و پروین بشکر خنده جان شیرین / روی خوب تو یا مهست این چین زلف تو با شبست آن

هندوی بت پرست پستت آهوی شیر گیر مستت / رفته از دست من ز دستت برده آرام من بدستان

شکرت شور دلنوازان مارت آشوب مهره بازان / سنبلت دام سرفرازان دهنت کام تنگ دستان

کفرت ایمان پاک دینان قامتت سرو راست بنیان / کاکلت شام شب نشینان پسته‌ات نقل می پرستان

مه مطرب بزن ربابی بت ساقی بده شرابی / که ندارم بهیچ بابی سر سرو و هوای بستان

تا کی از خویشتن پرستی بگذر از بند خویش و رستی / همچو خواجو سزد بمستی گر شوی خاک راه مستان

فاعلاتن مستفعلن

تا کی ای دل انده خوری / تو به شادی اولی تری

فعلاتن مفاعلن

چه کنی با کسی جفا / که بود از تو مبتلا (معیار الأشعار، فشارکی: برگ ۴۵)

فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن

دل رها گردان از هوسهای عالم / همچو عیسی رو ای برادر به طارم (گوهر دانش: ۱۵۵)

فَعِلاتُن مَفاعِلُن فَعِلاتُن

ای به روی و به موی، لاله و سوسن! / سبزه داری نهفته در خز ادکن

سوسن تو شکسته بر سر لاله / لالهٔ تو شکفته در بن سوسن

لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان / سر زلف ربوده بوی ز لادن

آفت جانی از دو غمزهٔ دلدوز / فتنهٔ شهری از دو نرگس پرفن

هر کجا دست برزنی به سر زلف / رود از خانه بوی مشک به برزن

زلف را بیهده مکاه که باشد / دل عشاق را به زلف تو مسکن

خود به گردن تو راست خون جهانی / کی رسد دست عاشقانت به گردن؟

نرم گردد کجا دل تو به افغان؟ / که به افغان نه نرم گردد آهن

من نجویم به جز هوای دل تو / تو نجویی به جز بلای دل من

نازش تو همه به طرهٔ گیسو / نازش من همه به حجت ذوالمن

مهدی‌بن‌الحسن ستودهٔ یزدان / شاه علم‌آفرین و جهل پراکن

کار گیتی از اوست جمله به سامان / پایهٔ دین از اوست محکم و متقن

خرم آن روی، کش نماید دیدار / فرخ آن دست، کش رسید به دامن

آن که جز راه دوستیش بپوید / از خدایش بود هزار زلیفن

پای از جادهٔ خلافش برکش / دست در دامن ولایش برزن

ای ولی خدای! خیز وز گیتی / بیخ ظلم و بن ستم را برکن

پدری را تویی پسر که هزاران / گردن بت شکست و پشت برهمن

بتگران‌اند و بت‌پرستان در دهر / خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن

چند ای خسرو زمانه! به گیتی / بی‌تو خاصان کنند ناله و شیون؟

به فلک بر فراز رایت نصرت / خاک در چشم دیو خیره بیاکن

خیمهٔ عدل را به‌پا کن و بنشین / که ستمگر شد این زمانهٔ ریمن

قومی از کردگار بی‌خبران را / جایگاه تو گشته مکمن و مسکن

تیغ خونریزی از نیام برون کن / وز چنین ناکسان تهی کن مکمن

خرم آن روز کاین چنین بنشینی / ای گدای در تو چرخ نشیمن!

رایت دین مصطفی بفرازی / از حد ترک تا مداین و مدین (ملک الشعرای بهار)

فَعِلاتُن مَفاعِلُن فع لن

بـــــاغ ســـــرمــــایــــه دگـــــر دارد / کان شد از بس که سیم و زر دارد

هـیـچ طـفـل رسـیـده نـیـســت درو /کــــه نـــه پــــیـــرایـــه دگــــر دارد

مـی نـمـایـد کـه از رســیـدن عــیـد/ چــون هـمـه مـردمــان خــبــر دارد

طـــبـــع بـــر کــارگــاه شـــاخ نــگــر / کـه چــه دیـبــای شــوشــتــر دارد

گـل رعـنـا بــه یـاد نـرگـس مـســت / جــام زریــن بـــه دســت بـــر دارد

بـــلـــبـــل انــدر هــوای بـــزم وزیــر / صـــد نـــوای عـــجـــب ز بــــر دارد

ابـــر بـــی کــوس رعــد مــی نــرود / تــا گـل انـدر جــهـان حــشــر دارد

گـــر ز بــــیـــجـــاده تـــاج دارد گـــل / زیـــبـــدش مـــلـــک نـــامـــور دارد

بـر ریاحـین بـه جـملگـی ملـکـسـت / نــه ســر و کــار مــخــتـــصــر دارد

نــی کــدامــســت وز کــجــا بــاری / کــه ز فـــیــروزه صـــد کـــمــر دارد

هـر زمــانـی چــنــار ســوی فــلــک / بـــه مــنــاجـــات دســت بـــر دارد

مـگـر انـدر دعـای اسـتــسـقـاسـت / ورنـه او بــا فــلــک چــه ســر دارد

پــیـش پــیـکـان گـل ز بــیـم گـشـاد / هـر شـب از هـالـه مـه سـپـر دارد

بـــا بـــقــایــای لــشـــکــر ســـرمــا / گــر صـــبـــا عـــزم کــر و فـــر دارد

تــیـغ در دســت بــیـد مـی چــکـنـد / وز چــه مــعــنـی زره شــمــر دارد

در چـنـین مـوسـمـی کـه بـاغ هنـوز   کــس نــدانــد چـــه مــدخـــر دارد

یاسـمین را بـبـین که تـا دو سه روز / بــی رفــیــقــان ســر ســفــر دارد

دهــن لــالــه چـــون دهــان صــدف / ابـــر پــیــوســتــه پـــر گــهــر دارد

لـالـه گـویـی کـه بـر زبـان هـمـه رو / مــــدح دســـــتـــــور دادگــــر دارد

تـــا کـــه انــدر دعـــا و مـــدح وزیــر / لـب لـعــلـش هـمـیـشــه تــر دارد

نـاصـر دیـن کـه شــاخ دولـت و دیـن / از مــعـــالــیــش بـــرگ و بـــر دارد

طــاهـربــن الـمـظـفـر آنـکـه خــدای / هــمــه وقــتــیـش بــا ظــفــر دارد

آنـکـه گـیـتـی ز شـکـر هـسـتـی او / یک دهان سـر بـه سـر شـکـر دارد

وانـکـه از عــشــق نـام و صــورت او/ خــاک ســمــع و هــوا بــصــر دارد

رایــش انــدر نــظـــام کــار جـــهــان / از قــضــا ســعــی بــیـشــتــر دارد

کـلـکـش انـدر بــیـان بــاطـل و حـق / کــمــتــریـن مـســتــمـع قــدر دارد

دســتــش ار واهـب حــیـات نـشــد / در جــــمــــادات چــــون اثــــر دارد

اثــری بــیــش از ایــن بــود کــه درو / کــلـک نـطــق و نـگـیـن نـظــر دارد

کـســوت قـدر اوســت آن کـســوت / کـــز نـــهـــم چـــرخ آســـتـــر دارد

در نـه اقــلـیـم آســمـان حــکــمـش / کــــارداران خـــــیــــر و شــــر دارد

زاتـش بـاس اوسـت ایـنـکـه هـواش / روز و شــب شــعـلـه و شــرر دارد

زده پــشــت پــای هــمــت اوســت / هــرچــه ایـام خــشــک و تــر دارد

ســعـد اکـبــر کـه از ســعـادت عـام / خـویـشـتــن در جـهـان سـمـر دارد

هــنــرش زاســمــان بــپــرســیــدم / کـز چـه ایـن اخـتــصـاص و فـر دارد

گـفـت شـاگـرد رای دســتــورســت / بــس بــود گــر هـمـیـن هـنـر دارد

ای بــه جـایـی کـه رایـت ار خـواهـد / رســـم شـــب از زمـــانــه بـــردارد

نــایــد انــدر کـــرشـــمـــه نــظـــرت / هــرچــه تــقــدیـر مــنــتــظــر دارد

کـلـبـه ای از جـهان جـاه تـو نیسـت / فـوق و تــحــتــی کـه جــانـور دارد

چـشـم بـخـت تـو در جـهـان بــانـی / ســال و مــه ســرمـه ســهـر دارد

فــتــنـه زان ســوی خــوابــگـاه فـنـا / روز و شـــب شـــیـــوه حـــذر دارد

عرصه سـاحـت تـو چـیست سـپـهر / کـاخــتــر و بــرج و مـاه و خـور دارد

روضه مجـلس تـو چـیسـت بـهشت / کـــــه فـــــنـــــا از بـــــرون در دارد

حـیـرت نـعـمـت تــو چـو جــذر اصـم / یک جـهـان عـقـل گـنـگ و کـر دارد

مــهــر تـــو از بـــهــشــت دارد قــدر / خــشــم تــو صــولـت ســقــر دارد

عــقــل آزاد بـــر تـــو مــی نــرســد / کــه جــهـان جــمـلــه زیـر پــر دارد

مـرغ فـکـرت کـجــا رسـد کـه هـنـوز / رشتـه در دست خـواب و خور دارد

نیمـه ای زین سـوی ولـایت تـسـت / هــر ولــایــت کـــه آن فـــکـــر دارد

پــــــدر اول آدم آنـــــکـــــه وجـــــود / نــــه ز مـــــادر نــــه از پـــــدر دارد

قــبـــلــه آســمــانــیــان زانــســـت / کـه چــو تــو در زمـیـن پــسـر دارد

در دریـای دهــر کــیـســت؟ تــویـی / ویـن سـخـن عـقـل مـعـتــبــر دارد

گـوهـرت زانـکـه زبــده بــشــرســت / جــــای در حــــیـــز بــــشــــر دارد

آفــتــاب ار زبــرتــرســت چــه شــد / کــار گــوهــر نــه مــســتـــقــر داد

جــرم خـاشـاک را از آن چــه شـرف / کـــــاب دریــــاش بـــــر زبـــــر دارد

بــه تــحـمـل چـو تــو نـگـردد خـصـم / خـــود نـــدارد هـــنـــوز و گـــر دارد

چـون کـلـیم و مـسـیـح کـی بـاشـد / هـرکــه چــوب کــلــیـم و خــر دارد

خـصـم چـنـدان هـوس پــزد کـه تــرا / حــلــم بــر عــفــو مــاحــضــر دارد

دیـو چــنـدان عــلـم زنـد کــه نـبــی / مــکــه بـــی ســـایــه عــمــر دارد

بـا خـلـاف تـو دسـت کـیسـت یکـی    کــه نــه یـک پــای در ســقــر دارد

نــوح پــیــغــمــبـــری کــه بــر اعــدا /قـــهـــرت اعـــجـــاز لـــاتــــذر دارد

شـکـر ایـن در جـهـان کـه یـارد کـرد  / آنـــکـــه تـــوفـــیــق راهـــبـــر دارد

کاب در جـوی تـست و چـرخ چو پـل / دشــمــنــان را لــگــد ســپــر دارد

تـــا ز تـــکـــرار دور چـــنــبـــر چـــرخ / بــر جــهـان خــیـر و شـر گـذر دارد

روز عـمـر تــو بــاد کـز پــی تــســت / کـه شـب انس و جـان سـحـر دارد

بـر کـران بـادی از خـطـر کـه جـهـان / بــــه تــــو دارد اگـــر خـــطـــر دارد

چون گل از خنده لب مبند که خصم /داغ چــون لــالــه بـــر جـــگــر دارد (انوری)

فَعِلاتُن مَفاعِلُن فع

غمزه چون تیر و زلف چون قیر / چشم پرخواب و زلف پرتاب (المعجم: ۱۷۱)

فَعِلاتُن مَفاعِلُن فاعلن

پیشم آمد نگار من بامداد / هر دو رخ غازه کرده چون باده ای

فَاعلاتُن مَفاعِلُن مفعولن

وقت گل شد هوای گلشن دارم / ذوق جام مدام روشن دارم (جامی؛ شجره العروض: ۵۴)

فَاعلاتُن مستفعلن مفعولن

دلربایا شد پاک پیدا رازم / نزد هر کس زین دیده غمازم (معیار الأشعار؛ فشارکی: ۴۵)

فَاعلاتُن مستفعلن فاعلن

پیشم آمد دلخواه من بامداد / هر دو رخ را آراسته چون بهشت (معیار الأشعار؛ فشارکی: ۴۵)