بایگانی برچسب: s

الدرس الثانی: الوجه النافع و الوجه المضرّ

وَ اللهِ، لَوْ أعطیت الأقالیم السبعه بما تحت أفْلاکِها عَلىٰ أن أعْصیَ اللهَ فی نَمْلَهٍ أسْلُبُها أجُلْبَ شَعیرَهٍ ، ما فَعَلْتُ. اَلإمامُ عَلیٌّ.

ترجمه: به خدا، اگر سرزمین های هفتگانه با هرچه زیر آسمان هایشان هست به من داده می شد تا در مورد مورچه ای از خدا نافرمانى کنم و پوستِ جویی را از آن به زور بگیرم، انجام نمی دادم.

ألفرد نوبل

الَوجْهُ الناّفِعُ، وَ الوجْهُ المضِرُّ

ترجمه: وجه سومند، و وجه زیان آور

إنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ إنّا لا نُضیعُ أجْرَ مَنْ أحْسَنَ عَمَلاً.

ترجمه: همانا کسانی که ایمان آوردند و کارهاى نیک انجام داده‌اند [بدانند که] ما پاداش کسى را که کار خوبی انجام داد تباه نمى‌کنیم.

فی عامِ ألَف وَ ثَمانِمِئه وَ ثلَاثه وَ ثلَاثینَ وُلد فی مَمْلکَهِ السُّوَید صَبیٌّ سُمِّی ألَفْرِد نوبلِ.

ترجمه: در سال یک هزار و هشتصد و سی و سه در کشور «سوئد» کودکی زاده شد که «آلفرد نوبل» نام گرفت.

کانَ والدِهُ قدَ أقَامَ مَصْنعاً لصِناعَهِ مادَّهِ النیّتروغِلیسِرین السّائلِ السَّریع الِإنفْجارِ، وَ لَو بِالحْرارَهِ القْلیلهَ.

ترجمه: پدرش کارخانه ای را برای تولید ماده نیتروگلیسرین، مایعی که حتی با حرارت کم سریع منفجر می شود، بنیاد کرده بود.

اِهتمَّ ألَفْرِد مُنذ صِغَرِهِ بِهذِٰهِ المادهَّ وَ عمِلَ علَی تطَوْیرِها مُجِدّاً، لِیَمْنَعَ انْفِجارَها.

ترجمه: آلفرد از زمان کودکی اش به این ماده اهتمام ورزید، سرسختانه [مجدّانه] روی بهینه سازی آن کار کرد، تا مانع منفجر شدنش گردد.

بَنیٰ مُخْتَبَراً صَغیراً لِیُجریَ فیهِ تَجاربَهُ،

ترجمه: آزمایشگاه کوچکی ساخت تا تجربه‌هایش را در آن اجرا کند؛

وَلکِٰنْ مَعَ الْأسَفِ انفجَرَ المُخْتَبَرُ وَ انْهدمَ عَلیٰ رَأس أَخیهِ الْأصَغَرِ وَ قتَلَهُ.

ترجمه: ولی متأسفانه آزمایشگاه منفجر شد و بر سر برادر کوچکترش ویران گشت و او را کشت.

هٰذِهِ الحادِثه لم تُضْعِفْ عَزْمَهُ، فَقَدْ واصَلَ عَمَلَهُ دَؤوباً.

ترجمه: این اتفاق اراده اش را سست نکرد، کارش را با پشتکار ادامه داد،

حتَّی اسْتطاعَ أن یَختَرعَ مادهَّ الدّینامیتِ الَّتی لا تَنْفجرُ إلّا بِإرادهِ الْإنسانِ.

ترجمه: تا اینکه توانست ماده« دینامیتی» را که فقط به خواست انسان منفجر می شود اختراع کند.

بَعْدَ أَن اخْتَرَعَ الدّینامیتَ أقَبل علَی شِرائِه رُؤَساء شَرکاتِ البِناء و المَناجِمِ و القوّاتُ الْمُسَلَّحَهُ وَ هُم مُشتاقونَ لِإسْتِخْدامِهِ،

ترجمه: بعد از اینکه دینامیت را اختراع کرد، سران شرکت‌های ساختمانی و معادن و نیروهای مسلح در حالی که مشتاق به کارگیری آن بودند به خرید آن روی آوردند،

فَانْتَشَرَ الدّینامیتُ فی جَمیعِ أنْحاء العالَم.

ترجمه: پس دینامیت در همه سمت و سو[ها]ی جهان پخش شد.

قامَ ألْفِرِد بِإنشاءِ عَشَراتِ المصانعِ وَ المَعامِلِ فی عِشْرینَ دولَه، وَ کَسَبَ مِنْ ذلٰک ثَروَهً کَبیرَهً جِدّاً حَتّیٰ أَصْبَحَ مِنْ أَغْنیٰ أَغنیاءِ الْعالَمِ.

ترجمه: آلفرد اقدام به ساخت ده‌ها کارخانه و کارگاه در بیست کشور کرد، و از آن ثروت بسیار زیادی به دست آورد تا اینکه از ثروتمندترین سرمایه داران جهان گشت.

فقدِ استفادَ الْإنسانُ مِنْ هٰذِهِ المادّه، وَ سَهَّلَتْ أَعمالَهُ الصَّعْبَهَ فی حَفْرِ الْأنَفاقِ وَ شَقِّ القنواتِ وَ إنشاءِ الطرُقِ وَ حَفْرِ المَناجِمِ وَ تحویلِ الجِبالِ وَ التّلالِ إلیٰ سُهولٍ صالحهٍ للِزِّراعَهِ.

ترجمه: انسان از این ماده بهره برده است، و کارهای دشوارش را در کندن تونل‌ها، شکافتن کانال‌ها، ساخت راه‌ها، کندن معدنها، دگرگونی کوه‌ها و تپه‌ها به دشت‌های قابل کشت آسان کرد.

وَ مِنَ الْأعَمالِ العظیمَهِ الَّتی تَمَّتْ بِواسِطه هٰذِهِ الماده تفجیرُ الْأرَضِ فی قَناهِ «بَنَما» بِمِقدارٍ مِنَ الدّینامیتِ بَلَغَ أَرْبَعینَ طُنّاً.

ترجمه: از جمله کارهای بزرگی است که با این ماده انجام شد منفجر کردن زمین در آبراهه «پاناما» با مقداری از دینامیت که به چهل تن رسید.

وَ بَعْدَ أن اخْتَرَعَ نوبِل الدّینامیتَ، ازدادَتِ الْحُروبُ وَ کَثُرَتْ أدواتُ الْقَتْلِ وَ التَّخْریبِ بِهٰذِهِ الْمادَّهِ،

ترجمه: بعد از اینکه نوبل دینامیت را اختراع کرد، جنگ‌ها افزایش یافت و ابزار جنگی و خرابکاری به وسیله این ماده زیاد شد،

وَ إنْ کانَ غَرَضُهُ مِنِ اخْتِراعِهِ مُساعَدَهَ الْإنسانِ فی مَجالِ الْإعمارِ وَ البناءِ.

ترجمه: اگرچه هدفش از اختراعش کمک به انسان برای [در زمینه] آباد کردن و سازندگی بوده است.

نشرت إحْدَی الصُّحُفِ الْفَرَنسیَّهِ عِند مَوْتِ أخَیهِ الْآخَرِ عُنواناً خَطأَ:

ترجمه: یکی از روزنامه‌های فرانسوی هنگام مرگ برادر دیگرش عنوان اشتباهی را منتشر کرد:

ماتَ ألفرد نوبل تاجِرُ الموتِ الّذی أصبحَ غَنیّاً مِنْ خِلالِ إیجادِ طرُقٍ لِقَتل المزیدِ مِنَ النّاسِ.

ترجمه: «آلفرد نوبل، سوداگر مرگ که از طریق ایجاد راه‌هایی برای کشتار بیشتر مردم ثروتمند شده بود، مُرد».

شَعَر نوبلِ باِلذَّنب وَ بِخَیْبَهِ الأمَلِ مِنْ هٰذَا العنوانِ، وَ بَقِیَ حَزیناً وَ خافَ أن یَذکُرهَ النّاسُ بِالسّوءِ بَعْدَ مَوتِهِ.

ترجمه: نوبل از این عنوان احساس گناه و ناامیدی کرد، و ناراحت باقی ماند و ترسید که مردم بعد از مرگش از او به بدی یاد کنند.

لذِٰلک فَقَدْ بَنیٰ مُؤَسَّسَهً لِمَنْحِ الْجَوائِزِ الشَّهیرَهِ بِاسْمِ «جائزهِ نوبلِ».

ترجمه: به همین منظور بنیادی را بنیان کرد تا جایزه‌هایی که به نام«جایزه نوبل» شناخته می شود [به دانشمندان] داده شود.

وَ مَنح ثروَتَهُ لِشِراءِ الجوائِز الذَّهَبیَّهِ لِکَی یُصَحِّحَ خَطأَهُ.

ترجمه: و ثروتش را برای خرید جایزه‌های زرین داد تا لغزشش را تصحیح کند.

تُمْنَحُ هٰذِهِ الجائزهُ فی کلِّ سَنَهٍ إلیٰ مَنْ یُفیدُ البَشَریَّهَ فی مَجالاتٍ حَدَّدَها،

ترجمه: این جایزه هر سال به کسی داده می شود که به بشریت در زمینه‌هایی که او مشخص کرده سودی برساند.

وَ هِیَ مَجالاتُ السَّلامِ وَ الْکیمیاءِ وَ الْفیزیاءِ وَ الطبِّ وَ الْأدَبَ و … .

ترجمه: در زمینه‌های صلح، شیمی، فیزیک، پزشکی، ادبیات و … .

وَلکِٰنْ هَلْ تُعطَی الجوائز الیومَ لمَنْ هُوَ أهْلٌ لذِٰلکِ؟!

ترجمه: ولی آیا امروزه جایزه‌ها به کسی داده می شود که شایسته آن است؟

لِکُلِّ اخْتِراعٍ عِلْمیٍّ وَ ابْتِکارٍ فِی التّقنیَّهِ وَجْهانِ: وَجْهٌ نافع، وَ وَجْهٌ مُضِرٌّ.

ترجمه: هر اختراع علمی و نوآوری در فناوری دو چهره دارد: رویه سودمند و رویه زیان آور.

وَ عَلیَ الْإنسانِ العاقلِ أنَ یستفَیدَ مِنَ الوجْهِ النّافعِ.

ترجمه: انسان خردمند باید از وجه سودمند بهره برد.

حَوْلَ النصِّ

أ) ضَعْ فِی الفَراغ کلَمَهً مُناسِبهً حَسَبَ نصِ الدَّرْسِ. (در جای خالی کلمه مناسب را بر حسب متن درس بگذار.)

۱- بَعْدَ اخْتِراعِ الدّینامیتِ، اِزْدادَتِ الْحُروبُ وَ کَثُرَت وَسائلُ القَتلِ وَ التَّخْریبِ بِهٰذهِ المادَّهِ. (پس از اختراع دینامیت جنگها افزایش یافت و وسایل کشتن و خراب کردن با این ماده زیاد شد.)

۲- أَقبَلَ عَلیٰ شِراءِ الدّینامیتِ رُؤَساءُ شَرِکاتِ الْبِناءِ و المَناجِمِ وَ القُوّاتُ المُسَلَّحَهُ. (سران شرکت‌های ساختمانی و معادن و نیروهای مسلح به خرید آن روی آوردند.)

۳- تُمْنَحُ جائِزَهُ نوبِل فی کُلِّ سنَه إلیٰ مَنْ یُفیدُ البَشَریَّهَ فی مَجالاتٍ مُحَدَّدهٍ. (این جایزه هر سال به کسی داده می شود که به بشریت در زمینه‌هایی که مشخص شده سود برساند.)

۴- کانَ والدِ نوبِل قَدْ أَقامَ مَصْنَعاً لِصِناعَهِ مادَّهِ «النّیتروغِلیسِرین». (پدر نوبل کارخانه ای را برای تولید ماده نیتروگلیسرین، بنیاد کرده بود.)

۵- قامَ أَلفِرِد بِإنشاءِ عَشَراتِ الْمَصانِعِ وَ الْمَعامِلِ فی عشرینَ دَولَهً. (آلفرد اقدام به ساخت ده‌ها کارخانه و کارگاه در بیست کشور کرد.)

۶- بنَیٰ نوبلِ مُخْتبرا وَلکِٰنَّهُ انفَجَرَ وَ انهَدَمَ، وَ تَسَبَّبَ بِقْتلِ أخیه الأصغر. (نوبل آزمایشگاهی ساخت ولی متأسفانه آزمایشگاه منفجر شد و ویران  شد و به کشتن برادر کوچکش منجر شد.)

ب) عَیِّنِ الصَّحیحَ وَ الخَطأَ حَسَبَ نصِّ الدَّرْسِ. (بر حسب متن درست درست و نادرست را مشخص کن.)

۱- لَمْ یَکُنْ لِإخْتِراعِ الدِّینامیتِ تَأثیرٌ فی تَسْهیلِ الْأَعمالِ الصَّعْبَهِ کَحَفْرِ الْأَنفاقِ وَ شَقِّ الْقَنَواتِ. x

(اختراع دینامت تأثیری در آسان سازی کارهای دشوار مانند کندن تونلها و گشودن [شکافتن] کانالها نداشته است.)

۲- خافَ نوبل أنْ یذْکرَهُ الناّسُ بِالسّوءِ بعْدَ مَوتهِ؛ لذِٰلکَ فقَدْ بنیٰ مُؤسّسَهَ «جائزَهِ نوبلِ«. √

(نوبل ترسید که پس از مرگش مردم از او به بدی یاد کنند؛ برای همین بنیاد جایزه نوبل را بنیان نهاد.)

۳- اَلَّذینَ حَصَلوا عَلیٰ جَوائِزِ نوبِل خِلالَ السَّنَواتِ الْماضیَهِ کانوا کُلُّهُم أَهْلاً لِذٰلِکَ. x

(کسانی که جایزه های نوبل را خلال سالهای گذشته به دست آوردند، همه شان شایسته آن [جوایز] بودند.)

۴- لِکلِّ اخْتِراع عِلمْیٍّ وَ ابتْکِارٍ فِی التّقنیّهِ وَجْهٌ نافعٌ، وَ وَجْهٌ مُضِرٌّ. √

(هر اختراع علمی و نوآوری در فناوری رویه سودمند و رویه زیان آور دارد.)

۵- إنَّ الْمُختَرَعاتِ الْحَدیثَهَ ساعَدَتِ الْبَشَرَ لِتَسْهیلِ أُمورِ الْحَیاهِ. √

(همانا اختراعات تازه بشر را برای آسان سازی امور زندگی یاری کرده است.)

۶- کانَ غَرَضُ نوبِل مِنِ اخْتِراعِ الدّینامیتِ إشاعَهَ الْحُروبِ. x

(هدف نوبل از اختراع دینامیت گسترش جنگها بود.)

اَلْحال (قید حالت)

آیا ترجمه این سه جمله یکسان است؟

الف. رَأیَتُ وَلدَاً مَسْروراً. (صفت)                    ب. رَأیتُ الوَلدَ المَسْرورَ. (صفت)            ج. رَأیتُ الوَلدَ، مسْروراً. (حال)

پسرِ خوشحالی را دیدم.                                  پسرِ خوشحال را دیدم .                        پسر را خوشحال دیدم.

مَسْروراً در جمله الف و اَلْمَسْرورَ در جمله ب چه نقشی دارند؟ – صفت

آیا مَسْروراً در جمله ج نیز همان نقش را دارد؟ – نه

در جمله اوّل کلمه «مَسْروراً» صفتِ «وَلدَاً» و در جمله دوم «المَسْرورَ» صفتِ «الوَلدَ» و در جمله سوم «مَسْروراً» حالتِ «اَلْوَلَدَ» است.

ذهَبتِ البنتُ الفَرحَهُ.  (صفت)                                                                     ذهَبتِ البنتُ، فَرِحَهً.

    موصوف صفت                                                                                    قید حالت (اَلْحال)

برخی کلمات در جمله، حالتِ یک اسم را هنگام وقوع فعل نشان می دهند.

به چنین کلماتی در فارسی «قید حالت» و در عربی «حال» می گوییم.

اشتغَلَ مَنصورٌ فِی الْمَزرَعَهِ نَشیطاً.     (منصور در کشتزار با نشاط کار کرد.)

        مرجع             حال (قید حالت)

در زبان عربی بسیاری از اوقات قید حالت در انتهای جمله می آید؛ مانند:

وَقفَ المُهنَدِسُ الشّابُّ فِی المَصْنعِ مُبْتَسِماً.   (مهندس جوان در کارخانه با لبخند ایستاد.)

اَللّاعِبونَ الْإیرانیّونَ رَجَعوا مِنَ الْمُسابَقَهِ مُبْتَسِمینَ. (بازیکنان ایرانی با لبخند از مسابقه بازگشتند.)

هاتانِ الْبِنتانِ قامَتا بِجَوْلَهٍ عِلْمیَّهٍ فِی الْإنتِرنِت مُبْتَسِمَتَینِ. (این دو دختر بالبخند اقدام به گردش علمی در اینترنت کردند.)

گوشزد: گروه قیدی، بخشـی از جمله اسـت که جمله یا جزئی از آن را مقید می‌کند یا توضیحی نظیر مفهوم حالت، زمان، مکان، تردید، یقین، تکرار و … را به جمله می‌افزاید؛ مانند: امروز، به کتابخانه ملّی می‌روم.                                                                       امروز: قید

اِختَبِر نَفسَکَ: عَیِنِ الحالَ فی الجُمَلِ التّالیَهِ. (خودت را بیازما: حال را در جمله‌های زیر مشخص کن.)

۱- وَصَلَ المُسافِرانَ إلَی المَطار مُتَأخِّرَینِ وَ رَکِبَا الطّائِرَهَ. (مسافران با تأخیر به فرودگاه رسیدند و سوار هواپیما شدند.)

۲- تَجتَهِدُ الطّالِبَهُ فی أداءِ واجِباتِها راضیَهً وَ تُساعِدُ أُمَّها. (دختر دانش آموز در انجام تکلیف‌هایش با خشنودی تلاش می کند و به مادرش کمک می کند.)

۳- یُشَجِّعُ المُتَفَرِّجونَ فریقَهُمُ الفائزَ فَرِحینَ. (تماشاگران با خوشحالی تیم برنده شان را تشویق می کنند.)

۴- الطّالِبَتانِ تَقرَآنِ دُروسَهُما مُجِدَّتَینِ. (دو دختر دانش آموز به جدیت درس‌هایشان را می خوانند.)

گاهی قید حالت به صورت جمله اسمیّه همراه با حرف «واو حالیّه» و به دنبال آن یک ضمیر می آید؛ مثال:

الف) رَأیتُ الفَلّاحَ وَ هُوَ یَجمَعُ المَحصولَ.ب) أُشاهِدُ قاسِماً وَ هُوَ جالِسٌ بَینَ الشَّجَرَتَینِ.
کشاورز را دیدم در حالی که محصول را جمع می کرد.قاسم را می بینم در حالی که میان دو درخت نشسته است.
قواعد حال (به قلم نگارنده)

این نقش نشان دهنده حالت و چگونگی اسمهای جمله (فاعل، مفعول …) است. این اسمها همیشه معرفه اند و در عدد و جنس با  مرجع خود(صاحب حال) یکسان. در زبان فارسی به حال «قید حالت» می گویند. اسم معرفه معمولا دارای «الـ» یا  اسم خاص(علم) است.

انواع حال

۱- حال مفرد: هرگاه حال اسم باشد به آن «حال مفرد» می گوییم. حال مفرد ویژگی های زیر را دارد: الف) نکره (ناشناس) است؛ پس هیچ گاه «الـ» نمی پذیرد. ب) مشتق است (اسم فاعل، اسم مفعول …)؛ پس معمولا با «مُـ» می آغازد. پ) همیشه منصوب ( ﹷ ، ﹱ ، ین) است. ت) در جنس و تعداد پیرو مرجع خود(صاحب حال) است. ث) هنگام ترجمه حال، آن را با قید حالت ترجمه می کنیم. قید حالت در فارسی معمولا دارای «با» یا «ان» است؛ مانند: با سرعت، خندان؛ مانند: رأیتُ الولدَ مُبتَسماً = پسر را خندان دیدم.

تفاوت حال مفرد و صفت

صفت و حال مفرد در مواردی همانندند؛ از این رو به نکته های زیر توجه کنید تا دچار لغزش نگردید.

الف) صفت در اعراب، جنس(مذکر و مؤنث) تعداد (مفرد، مثنی، جمع) یا داشتن یا نداشتن «الـ» (معرفه و نکره بودن) همیشه همانند موصوف خود است؛ مانند: رأیتُ ولداَ مَسرواً = پسر خندانی را دیدم.

ب) حال هیچ گاه «الـ» نمی پذیرد و همیشه منصوب است؛ (مانند: رأیتُ الولدَ مسروراً = پسر را خوشحال دیدم.) در صورتی که صفت می تواند هر اعرابی را بپذیرد.

فن ترجمه (۱)

حال درعربی به قید حالت در فارسی ترجمه می شود؛ ولی صفت در عربی همان صفت در فارسی است؛ مانند:

حال ← رأیتُ الولدَ مسروراً = پسر را خوشحال دیدم.

صفت ← رأیتُ ولداً مسروراً = پسر خوشحالی را دیدم.

۲- حال جمله: گاهی حال به صورت جمله می آید که به آن «جمله حالیه» می گویند. جمله حالیه می تواند به دو نوع بیاید:

الف) جمله اسمیّه: حال جمله اسمیه دارای ویژگی های زیر است: همیشه همراه با «واو» می آید که به آن «واو حالیه» می گویند.

«واو حالیه» را «در حالی که» ترجمه می کنیم.

مانند: رَأیتُ الفَلّاحَ وَ هُوَ یَجمَعُ المَحصولَ. = دیدم کشاورز را در حالی که محصول را جمع می کرد.

       أُشاهِدُ قاسِماً وَ هُوَ جالِسٌ بَینَ الشَّجَرَتَینِ. = قاسم را می بینم در حالی که میان دو درخت نشسته است.

ب) جمله فعلیّه: حال جمله فعلیه دارای ویژگی های زیر است: ۱- فعل در این نوع حال می تواند فعل مضارع یا ماضی باشد. ۲- اگر جمله فعلیّه دارای فعل ماضی بود، این فعل معمولا با عبارت «و قَدْ» همراه خواهد بود؛ مانند: جَلسَتْ الطالبهُ تَکتبُ درسَها = دانش آموز نشست در حالی که درسش را می نوشت. / جَلسَتْ الطالبهُ و قَد کتبَ دَرسَها = دانش آموز نشست در حالی که درسش را نوشته بود.

گوشزد:

الف) اگر پس از اسم معرفه جمله ای بیاید که در رابطه با آن باشد و هنگام ترجمه «درحالی که» به ترجمه افزوده شود، جمله ما «حالیه» خواهد بود. مانند: رأیتُ الولدَ یَضحکُ = پسر را دیدم در حالی که می خندید.

ب) اگر پس از اسم نکره جمله ای بیاید که در رابطه با آن باشد و هنگام ترجمه «که» به ترجمه افزوده شود، جمله ما «وصفیه» خواهد بود. مانند: رأیتُ ولداً یَضحکُ = پسری را دیدم که می خندید.

فن ترجمه (۲)

اگر فعل اصلی پیش از جمله حالیه، ماضی باشد فعل جمله حالیه یک زمان به عقب بازخواهد گشت؛ پس اگر فعل جمله حالیه مضارع باشد، ماضی استمراری و اگر ماضی باشد، به صورت ماضی بعید ترجمه خواهد شد.

الف) ماضی (فعل اصلی)+ مضارع (فعل جمله حالیه) ← ماضی استمراری (فعل جمله حالیه)؛ مانند: جاءتْ المعلمهُ و هی تتَکلّمُ بالغَه العَربیّه = معلم آمد در حالی که به زبان عربی سخن می گفت.

ب) ماضی (فعل اصلی)+ ماضی (فعل جمله حالیه) ← ماضی بعید (فعل جمله حالیه)؛ مانند: خَرجَ المعلم و قَدْ علّمَنا أشیاءَ کثیرهً = معلم بیرون رفت در حالی که مطالب بسیاری به ما آموخته بود.

ماضی استمراری: می + ماضی ساده (می رفتم، می رفتی، می رفت، می رفتیم، می رفتید، می رفتند)

ماضی بعید: صفت مفعولی + صرف فعل بودن (رفته بودم، رفته بودی، رفته بود، رفته بودیم، رفته بودید، رفته بودند)

اِختَبِر نَفسَکَ: تَرجِمِ الآیاتِ الکَریمَهَ ثُمَّ عَیِنِ الحالَ. (خودت را بیازما: آیه‌های ارزشمند زیر را بخوان سپس حال را مشخص کن.)

۱- ﴿خُلِقَ الإنسانُ ضَعیفاً﴾ (انسان ناتوان آفریده شده است.)

۲- ﴿وَ لا تَهِنوا وَ لا تَحزَنوا وَ أنتُمُ الأعلَونَ﴾ (سست نشوید و اندهگین نباشید در حالی که شما برترید.)

۳- ﴿کانَ النّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللهُ النَّبیِّینَ مُبَشِّرینَ﴾ (مردم امّتی یگانه بودند و خداوند پیامبران را مژده دهنده فرستاد.)

۴- ﴿یا أیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّهُ ارجِعی إلَی رَبِّکِ راضِیَهً مَرضیَّه﴾ (ای نفس آرام با خشنودی و خدا پسندیدگی به سوی پروردگارت بازگرد.)

۵- ﴿إنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ رَسولُهُ وَ الَّذینَ آمَنوا الَّذینَ یُقیمونَ الصَّلاهَ وَ یُؤتونَ الزَّکاهَ وَ هُم راکِعونَ

(سرپرست شما تنها خدا و پیامبرش و کسانی هستند که ایمان آورده اند کسانی که در حالی که در رکوع اند نماز را بر پای می دارند و زکات می دهند.)

۱- لا تهِنوا: سُست نشوید (وَهَنَ)ِ  2- یؤُتْونَ: می دهند ( آتی، یُؤتی)

التَّمارین

الَتمْرینُ الْأوَّلُ: إبْحَثْ فی مُعْجَمِ الدَّرسِ عَنْ کَلِمَهٍ مُناسِبَهٍ لِلتَّوضیحاتِ التّالیَهِ. (در واژه نامه درس دنبال واژه ای مناسب برای توضیحات زیر بگرد.)

۱- أُسْلوبٌ أو فَنٌّ فی إنجازِ عمَلٍ، أو طریقٌ یَختَصُّ بِمِهنهٍ، أو علمِ الصِّناعه الحدیثه. (التقنیه= فناوری)

(شیوه یا هنری در انجام کاری یا راهی که ویژه پیشه ای است یا دانش صنعت نوین.)

۲- مَمَرٌّ تحْتَ الأرضِ أو فِی الجبلِ، طولُهُ أکثَرُ مِن عَرضِهِ لَهُ مَدخَلٌ وَ مَخرَجٌ. (النفق= تونل)

(گذرگاهی زیرزمین یا در کوه که درایایش بیشتر از پهنایش است و جای درون آمدن و بیرون رفتن دارد.)

۳- مِنطَقَهٌ مُرتَفِعَهٌ فَوقَ سَطحِ الأرضِ أصغَرُ مِنَ الجَبَلِ. (التلّ= تپه)

(منطقه ای بلند بر فراز سطح زمین که از کوه کوچک تر است.)

۴- مَکانُ الذَّهَبِ وَ الفِضَّهِ وَ النُّحاسِ وَ نَحوِها فِی الأرضِ. (المنجم= معدن) (جای طلا نقره مس و مانند اینها در زمین.)

۵- الَّذی یَسعَی فی إنجازِ عَمَلِهِ وَ لا یَشعُرُ بِالتَّعَبِ. (الدؤوب= باپشتکار، سخت کوش) (کسی که برای انجام کارش تلاش می کند و احساس خستگی نمی کند.)

۶- وَزنٌ یُعادِلُ ألفَ کیلو غرامٍ. (الطنّ= تن) (وزنی که با هزار کیلوگرم برابری می کند.)

اَلتَّمْرینُ الثّانی: إقرَأ النَّصَّ التّالیَ ثُمَّ تَرجِمِ الکلماتِ لِما تَحتَهُ خَطٌّ وَ عَیِّنِ المَطلوبَ مِنکَ. (خطبهُ ۱۲۴ )

(متن زیر را بخوان سپس واژه‌هایی را که زیر آنها خط کشیده شده ترجمه کن و آنچه را از تو خواسته شده مشخص کن.)

… وَ اللهِ لَو أُعطیتُ الأقالیمَ السَّبعَهَ بِما تَحتَ أفلاکِها عَلَی أن أُعصِیَ اللهَ فی نَملَهٍ أسلُبُها جُلبَ شَعیرَهٍ ما فَعَلتُ وَ إنَّ دُنیاکُم عِندی لَأهوَنُ مِن وَرَقَهٍ فی فَمِ جَرادَهٍ تَقضَمُها. ما لِعَلیٍّ وَ لِنَعیمٍ یَفنَی وَ لَذَّهٍ لا تَبقَی؟! نَعوذُ بِاللهِ مِن سُباتِ العَقلِ وَ قُبحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَستَعینُ.

به خدا اگر سرزمین‌های هفتگانه با هر چه زیر آسمان‌هایشان هست به من داده می شد تا از خدا نافرمانى کنم و پوستِ جویی را از مورچه ای به زور بگیرم، انجام نمی دادم؛ و بی گمان دنیایتان نزدِ من از برگى در دهانِ ملخى که آن را مى جود، پست تر است. على را چه کار با نعمتى که نابود می شود و لذّتى که نمى ماند!؟ از به خواب رفتنِ خِرد و زشتیِ لغزش به خدا پناه می بریم و از او یاری می جوییم.

۱- إنجْاز: انجام ۲- سَلبَ: أخَذَ مِنهُ قهَراً  (به زور گرفت) ۳-الَجُلبْ: قشرُ النبَّاتِ وَ خَشَبهُ (پوسته گیاه و ساقه آن) ۴-اَلشَّعیرَه: حَبّه نبَاتٍ (دانه گیاهی؛ جو) ۵- الأْهَوْنُ: الأَحَقر (پست تر) ۶- الَجَراد: حَشَرَهٌ مُضِرَّهٌ تَأکُلُ الْمَحاصیلَ الزِّراعیَّهَ وَ النَّباتاتِ (حشرهای زیان رساننده که محصولات کشاورزی و گیاهان را می خورد) ۷- قضَمَ: کَسَرَ بِأَطرافِ أَسنانِهِ (با اطراف دندانهایش شکست) ۸- اَلنَّعیم: الَمْال، الَجَنّه (دارایی، بهشت) ۹- الَسُّبات: اَلنَّوْمُ الْخَفیفُ (خواب سبک) ۱۰- اسْتعَانَ: طلَبَ المُساعَدَهَ (یاری خواست)

۱- إعرابَ هذِهِ الکلماتِ؟ (تعداد فعلها در متن) نَملَهٍ: مجرور بحرف جرّ/ جُلبَ: مفعول به و منصوب / العَقلِ: مضاف الیه و مجرور / جَرادَهٍ: مضاف الیه و مجرور

۲- نوعَ فعلَ « فَعَلتُ» وَ صیغَتَه(تعداد فعلها در متن)ُ: – فعلٌ ماضٍ، متکلمٌ وحدهُ

۳- نوعَ فعلَ « تَقضَمُ» وَ صیغَتَهُ(تعداد فعلها در متن): – فعلٌ مضارع، مفرد مؤنث غائب (للغائبه)

۴- جَمعَینِ لِلتَّکسیرِ فِی النَّصِّ(تعداد فعلها در متن): – أقالیم (إقلیم) و أفلاک (فلک)

۵- الفعلَ المَجهولَ فِی النَّصِّ(تعداد فعلها در متن): – أُعطیتُ

۶- عَدَدَ الأفعالَ فِی النَّصِّ(تعداد فعلها در متن):تسعه  (تسعه أفعال؛ أُعطیتُ، أُعصِیَ، أسلُبُ، فَعَلتُ، تَقضَمُ، یَفنَی، تَبقَی، نَعوذُ، نَستَعینُ)

الَتمْرینُ الثاّلثُ: ضَع فِی الدّائرَهِ العَدَدَ المُناسِبَ (کلمهٌ واحدَهٌ زائدَهٌ). (در دایره عدد مناسب را بگذار. یک واژه زیادی است.)

۱- القَناهُ (کانال)                (3) تُرابٌ مُختَلِطٌ بِالماءِ وَ قَد یُسَمَّی بِذلِکَ وَ إن زالَت عَنهُ الرُّطوبَهُ.

(خاکی آمیخته با آب و گاهی به همین نام نامیده می شود گرچه رطوبت از آن زائل شود.)

۲- الفیزیاءُ (فیزیک)            (5) شَریطٌ یَستَعمِلُهُ رُکّابُ الطّائراتِ وَ السّیاراتِ لِلنَّجاهِ مِنَ الخَطَرِ.

(نواری که سرنشینان هواپیماها و خودروها برای رهایی از خطر به کار می برند.)

۳- الطّینُ (گل)                 (2) عِلمٌ یُبحَثُ عَن خَصائِصِ المَوادِّ وَ الظَّواهِرِ الطَّبیعَهِ وَ الطّاقَهِ.

(دانشی که درباره ویژگی‌های مواد و پدیده‌های طبیعی و انرژی جست و جو می کند.)

۴- التّلالُ (تپه‌ها)               (6) حَشَرَهٌ تَأکُلُ المَحاصیلَ الزِّراعیَّهَ تَستَطیعُ أن تَقفِزَ مِتراً واحِداً.

(حشره ای که محصولات کشاورزی را می خورد و می تواند که یک متر بپرد.)

۵- حِزامُ الأمانِ (کمربند ایمنی)  (1) نَهرٌ واسِعٌ أو ضَیِّقٌ لِحَرَکَهِ المیاهِ مِن مَکانٍ إلَی آخَرَ.

(رودی پهناور یا تنگ برای حرکت آبها از جایی به جای دیگر.)

۶- الجَرادَهُ (ملخ)

الَتمْرینُ الرّابِعُ: للتَّرجِمَهِ ( هَل تَعلَمُ أنَّ … ؟) (برای ترجمه؛ آیا می دانی که ……… .)

۱- … المُغولَ استَطاعوا أن یَهجُموا عَلَی الصِّینِ عَلَی رَغمِ بِناءِ سورٍ عَظیمٍ حَولَها.(مغول‌ها با وجود ساختن دیوار بزرگی دور چین توانستند به آن حمله کنند.)

۲- … تَلفُّظ «گ» وَ «چ» وَ «ژ» مَوجودٌ فِی اللَّهجاتِ العربیَّهِ الدّارِجَهِ کثیراً.(تلفظ «گ» و «چ» و «پ» و «ژ» در لهجه‌های عامیانه عربی بسیار وجود دارد.)

۳- … الحوتَ یُصادُ لِاستِخراجِ الزَّیتِ مِن کَبِدِهِ لِصِناعَهِ مَوادِّ التَّجمیلِ.(نهنگ برای درآوردن روغن از جگرش برای ساختن مواد آرایشی صید می شود.)

۴- … الخُفّاشَ هُوَ الحَیَوانُ اللَّبونُ الوَحیدُ الَّذی یَقدِرُ عَلَی الطَّیَرانِ.(شب پره تنها جاندار پستانداری است که می تواند پرواز کند.)

۵- … عَدَدَ النَّملِ فِی العالَمِ یَفوقُ عَدَدَ البَشَرِ بِمَلیونِ مَرَّهٍ تقریباً.(شمار مورچگان در جهان نزدیک به یک میلیون بار بیشتر از شمار آدمیان است.)

۶- … طیسفون الواقعهَ قُربَ بَغداد کانَت عاصمَهَ السّاسانیّینَ.(تیسفون واقع در نزدیکی بغداد پایتخت ساسانیان بود.)

۷- … دُبَّ الباندا عِندَ الولادَهِ أصغَرُ حَجماً مِنَ الفأرِ.(اندازه خرس پاندا هنگام زاده شدن کوچک تر از موش است.)

۸- … الزّرّافَهَ بَکماءُ لَیسَت لَها أحبالٌ صَوتیَّهٌ.(زرافه لال است و تارهای صوتی ندارد.)

۹- … وَرقَهَ الزَّیتونِ رَمزُ السَّلامِ.(برگ زیتون نماد صلح است.)

۱- الَدّارِجَه: عامیانه ۲- الَسّور: دیوار ۳- مَوادُّ التَّجْمیلِ: موادّ آرایشی ۴- الَطیَران: پرواز، پرواز کردن

۱- الَعْاصِمَه: پایتخت «جمع: اَلْعَواصِم ۲- دُبُّ البْاندا: خرس پاندا ۳- اَلَحبالُ الصَّوتیَّهُ: تارهای صوتی «الْأحبال»: جمع/ الحَبلْ: مُفرَد ۴- اَلرَّمْز: نماد، سمبل «جمع: اَلرُّموز»

■ به بیان ویژگی‌های دستوریِ کلم. بیرون از جمله، در زبان عربی «التَّحلیلُ الصَّرفیُّ» می گویند.

■ به ذکر نقش دستوریِ کلمه یعنی جایگاهِ آن در جمله و علامتِ انتهای کلمه در زبان عربی «إعراب» می گویند.

اَلتَّمرینُ الْخامِسُ: عَیّنِ الصَّحیحَ فِی التَّحلیلِ الصَّرفیِّ وَ المَحَلِّ الإعرابیِّ لِما أُشیرَ إلَیهِ بِخَطٍّ.  (تحلیل صرفی و محل اعرابی آنچه را با خط به آن اشاره شده است مشخص کن.)

العُمّالُ المُجتَهِدونَ یَشتَغِلونَ فِی المَصنَعِ. (کارگران کوشا در کارخانه کار می کنند.) نَجَحَتِ الطّالِباتُ فِی الاِمتِحانِ. (دانشآموزان دختر در آزمون کامیاب شدند.)

۱- العُمّالُ:                 أ. اسمٌ، جمعُ تکسیرٍ، اسمُ فاعلٍ، مُعَرَّفٌ بِأل، معرَب           مُبتَدَأ و مرفوع بِالضّمّه   √

                            ب. اسمُ مُبالَغَهٍ، جمعٌ مُکَسَّر وَ مُفرَدُهُ «العامِل»                       فاعلٌ و مرفوع بِالضّمّه    ꭓ

۲- المُجتَهِدونَ:   أ. اسمُ فاعلٍ، جمعٌ مذکّرٌ سالِمٌ، مُعَرَّفٌ بِأل                   صِفَهٌ و مرفوع بِالتَّبَعیَّه لِمَوصوفِها  √

                   ب. اسمُ مَفعولٍ، مُثَنّی، مذکّرٌ، نَکِرَهٌ، مبنیٌّ                    مُضافٌ إلَیهِ و مجرورٌ بِـ «و» ꭓ

۳- یَشتَغِلونَ:     أ. فعلٌ جمعٌ مذکَّرٌ غائبٌ، ثلاثیٌّ مزیدٌ مِن بابِ افتعال، معلومٌ، لازم              خبرٌ و مبنیٌّ  √

                   ب. فعلٌ مُضارِعٌ، جمعٌ مذکَّرٌ مخاطبٌ، مجهولٌ، ثلاثیٌّ مجرّدٌ، متعدٍّ           فاعلٌ    ꭓ

۴- المَصنَعِ:      أ. اسمُ مَفعولٍ، مُفرَدٌ، مُعَرَّفٌ بِأل                          مُضافٌ إلَیهِ و مجرورٌ    ꭓ

                   ب. اسمُ مَکانٍ، مُفرَدٌ، مذکّرٌ، مَعرِفَهٌ             مَجرورٌ بِحَرفِ جَرٍّ(فی المَصنَعِ: جارٌّ وَ مَجرورٌ)  √

۵- نَجَحَتِ:                 أ. فعلٌ ماضٍ، مُفرَدٌ مذکَّرٌ مخاطبٌ، ثلاثیٌّ مزیدٌ مِن بابِ افعال، مجهولٌ             ꭓ

                            ب. فعلٌ ماضٍ، مُفرَدٌ مؤنّثٌ غائبٌ، ثلاثیٌّ مجرّدٌ، معلومٌ، لازم   √

۶- الطّالِباتُ:     أ. مَصدَرٌ، جمعٌ مذکّرٌ سالِمٌ، مُعَرَّفٌ بِأل                   مُبتَدَأ و مرفوع بِالضّمّه    ꭓ

                   ب. اسمُ فاعلٍ، جمعٌ مُؤنّثٌ سالِمٌ،  مَعرِفَهٌ                   فاعلٌ و مرفوع بِالضّمّه  √

۷- الاِمتِحانِ:        أ. مَصدَرٌ مِن بابِ اِفتِعالٍ، مُفرَدٌ، مذکّرٌ، مُعَرَّفٌ بِأل         مَجرورٌ بِحَرفِ جَرٍّ(فی الاِمتِحانِ: جارٌّ وَ مَجرورٌ)   √

                       ب. اسمُ تَفضیلٍ، مُفرَدٌ، مذکّرٌ، مَعرِفَهٌ بِالعَلَمیَّهِ    صِفَهٌ و مجرورٌ بِالتَّبَعیَّه لِمَوصوفِها   ꭓ

جمع تکسیر: جمع شکسته جمعی است که صورت مفرد شکسته می شود و قاعده ندارد؛ مانند: سَمَک ← أسماک

معرب: کلمه ای است که حرکت حرف آن در جمله تغییر می کند؛ مانند: رَجُلٌ، رَجُلاً، رَجُلٍ.

لازم: به فعلی گفته می شود که نیاز به مفعول ندارد. در فارسی به آن «ناگذر» می گویند؛ مانند: بهرام آمد.

متعدی: به فعلی گفته می شود که نیاز به مفعول دارد. در فارسی به آن «گذرا» می گویند؛ مانند: بهرام کتاب را برداشت.

اَلتَّمرینُ السّادِسُ: للتَّرجِمَه (برای ترجمه.)

۱- کَتَبَ: نوشت قَد کُتِبَ التَّمرینُ: تمرین نوشته شده است.لِمَ لا تَکتُبینَ دَرسَکَ؟: چرا درست را نمی نویسی؟ لَمْ تَکتُبی شَیئاً: چیزی ننوشتی.
۲- تَکاتَبَ: نامه نگاری کرد الصَّدیقانِ تَکاتَبا: دو دوست با یکدیگر نامه نگاری کردند.أیُّهَا الصَّدیقانِ، تَکاتَبا:‌ ای دو دوست با یکدیگر نامه نگاری کنید. تَکاتَبَ الزَّمیلانِ: دو همکار با یکدیگر نامه نگاری کردند.
۳- مَنَعَ: بازداشت، منع کرد. مُنِعَتُ عَنِ المَوادِّ السُّکَّریَّهِ: از مواد شکری بازداشته شدملا تَمنَعْنا عَنِ الخُروجِ: ما را از خرج منع نکن. شاهَدْنا مانِعاً بِالطَّریقِ: مانعی را در راه دیدیم.
۴- اِمتَنَعَ: خودداری کرد کانَ الحارِسُ قَدِ امتَنَعَ عَنِ النَّومِ: نگهبان از خواب خودداری کرده بود.لا تَمتَنِعوا عَنِ المُطالَعَهِ: از مطالعه خودداری نکنید. لَن نَمتَنِعَ عَنِ الخُروجِ: از خروج خودداری نخواهیم کرد.
۵- عَمِلَ: کار کرد، عمل کرد لِمَ ما عَمِلتُم بِواجِباتِکُم؟: چرا به تکالیفتان عمل نکردید.أ تَعمَلونَ فِی المَصنَعِ؟‌: آیا در کارخانه کار می کنید. العُمّالُ مَشغولونَ بالعَمَلِ: کارگاران مشغول کارند.
۶- عامَلَ: رفتار کرد إلهی؛ عامِلنا بِفَضلِکَ: خدایا؛ با بخششت با ما رفتار کن.إلهی؛ لا تُعامِلنا بِعَدلِکَ: خدایا؛ با عدلت با ما رفتار نکن. کانوا یُعامِلونَنا جَیِّداً: با ما خوب رفتار می کردند.
۷- ذَکَرَ: یاد کرد قَد ذَکَرَ المُؤمِنُ رَبَّهُ: مؤمن پروردگارش را یاد کرده است.ذُکِرتَ بِالخَیرِ: به خیر یاد کرده شدی. قَد یَذکُرُ الأُستاذُ تَلامیذَهُ القُدَماءَ: گاهی استاد از دانش آموزان قبلش یاد می کند.
۸- تَذَکَّرَ: به یاد آورد جَدّی وَ جَدَّتی تَذَکَّرانی: پدربزرگم و مادربزرگم من را یه یاد آوردند.سَیَتَذَکَّرُنَا المُدَرِّسُ: دبیر ما را به یاد خواهد آورد. لا أتَذَکَّرُکَ یا زَمیلی:‌ ای همکارم؛ تو را به یاد نمی آوردم.

اَلتَّمرینُ السّابِعُ: عَیِّنِ «الحْالَ » فِی العِباراتِ التاّلیهِ. (در عبارت‌های زیر حال را مشخص کنید.)

۱- مَنْ عاشَ بِوَجْهَینِ، ماتَ خاسِراً. (هر کس با دورویی زندگی کند زیانکار می میرد.)

۲- أَقوَی النّاسِ مَنْ عَفا عَدوَّهُ مُقتَدِراً. (نیرومندترین مردم کسی است که در حال اقتدار از دشمنش درگذرد.)

۳- عِندَ وُقوعِ الْمَصائِبِ تَذهَبُ الْعَداوَهُ سَریعَهً. (هنگام وقوع گرفتاری‌ها دشمنی به سرعت از میان می رود.)

۴- مَنْ أَذْنَبَ وَ هوَ یَضْحَکُ، دَخَلَ النّارَ وَ هوَ یَبکی. (هر کس گناه کند در حالی که می خندد در آتش می رود در حالی که می گرید.)

۵- یَبقَی الْمُحسِنُ حَیّاً وَ إنْ نُقِلَ إلیه منازِلِ الْأَمواتِ. (نکوکار زنده می ماند و اگرچه  وی به منازل مردگان انتقال داده شود.)

۶- إذا طَلَبْتَ أَنْ تَنجَحَ فی عَمَلِکَ فَقُمْ بِهِ وَحیداً وَ لا تَتَوَکَّلْ عَلَی النّاسِ. (اگر می خواهی در کارت کامیاب شوی، پس تنها به آن اقدام کن و به مردم متکی نباش.)

۱- عَفا: عفو کرد ۲- أذَنْبَ: گناه کرد

اَلتَّمرینُ الثّامِنُ: عَیِّنِ الصَّحیحَ فِی الْمُفرَدِ وَ جَمعِهِ. (درست را در مفرد و جمعش مشخص کن.)

۱- مَصنَع، صِناعات × (مصنع: ج مصانع: کارخانه‌ها/ صناعه: صناعات؛)      11- طَریق، طرق √ (راه ها)

۲- طَعام، مَطاعِم × (طعام: ج أطعمه: غذاها/ مطعم: ج مطاعم)  12- مَنجَم، أنَجُم × (منجم: ج مناجم: معدن‌ها/ نجم: ج أنجم؛ ستارگان)

۳- ظاهِرَه، مَظاهِر × (ظاهره: ج ظواهر: پدیده‌ها/ مظهر: ج مظاهر؛ نماد) ۱۳- جِرْم ، جَرائمِ  × (أجرام: پیکرها)

۴- صَبیّ، صِبیان (کودک ها)      14- أدَاه ، أدَوات √ (ابزارها)

۵- عَظمْ، أعَاظِم  × (عظم: ج عظام: استخوان ها/ أعظم: أعاظم؛ بزرگتران)      15- سَهلْ ، سُهول √ (دشت ها)

۶- مَملکَهَ، مُلوک × (مملکه: ج ممالک: کشورها/ ملک: ج ملوک؛ پادشاهان)    16- عَمَل، أعَلام  × (عَمل: ج أعمال: کارها/ علم: أعلام؛ درفش ها)

۷- رَئیس، رُؤوس × (رئیس: ج رؤساء: سران/ رأس: ج رؤوس؛ سران)       17- نَفَق، أَنفاق √ (تونل ها)

۸- قنَاه، قنَوات √ (کانال ها)       18- لحم، لحُوم  √ (گوشت ها)

۹- عامِل، عُمّال (کارگران)       19- نَحْو، أَنحاء √ (سوها؛ روش ها)

۱۰- حَبْل، أَحبال √ (طناب ها)      20- تَلّ، تِلال (تپه ها)

گونه های واو

برای شرکت در آزمون خودسنجی درس ۱ و ۲ اینجا را کلیک کنید.

ویدئوی آموزشی درس دوم از کتاب عربی پایه دوازدهم بخش یک
پی دی اف درس دوم انسانی عربی دوازدهم
آموزش و ترجمه درس دوم؛ الوجه النافع و الوجه المضر
قواعد عربی؛ حال یا قید حالت
حل تمارین؛ الوجه النافع و الوجه المضر

آموزه دهم: فصل شکوفایی

۱- دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو / امروز می‌آید از باغ بوی بهار من و تو

قلمرو زبانی: سوخت: سوزاند / بار: میوه / ای دوست: شبه جمله / برگ: توشه /

سلمان هراتی

قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن (رشته انسانی)/ دیروز: مجاز از پیش از جنبش اسلامی / غم سوخت: جانبخشی / برگ و بار: استعاره از آرزوها و امیدها / من و تو: مجاز از ایرانیان / تناسب: برگ، بار، باغ، بهار / دیروز، امروز: تناسب، تضاد؟ / استعاره پنهان: من و تو مانند درخت، برگ و بار داریم / امروز: مجاز از پس از جنبش اسلامی / بهار: استعاره از انقلاب و پیروزی، نماد شکوفایی / بوی بهار می‌آید: کنایه از اینکه زمان به بار نشستن ما فرامی رسد و نزدیک است، حس‌آمیزی / باغ: استعاره از ایران / واج آرایی: صامت «ب» / بار، بهار: جناسواره / بار، باغ: جناس ناهمسان/ من و تو: واژه‌آرایی، ردیف

بازگردانی: ای دوست، اگر غم ظلم و ستم، دیروز آرزو و امیدهای من و تو را سوزاند و نابود کرد [هراسی نیست؛ چرا که] امروز بوی بهار پیروزی به مشام می‌رسد.

پیام: جنبش اسلامی، ما را از غم رهاند.

۲- آن جا در آن برزخ سرد در کوچه‌های غم و درد / غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟

قلمرو زبانی: آیا چه: ناهنجاری نگارشی / برزخ: حد فاصل بین دو چیز، در اینجا فاصله میان دوران طاغوت و انقلاب اسلامی، یعنی دوران گذار. / قلمرو ادبی: برزخ سرد: استعاره از ایران استبداد زده / سرد، درد: جناس ناهمسان / سرد: ایهام دارد: ۱- سرد (چون فصل زمستان، انقلاب پیروز شد) ۲- بی روح و افسرده / چشمان: مجاز از شهروندان ایران / کوچه‌های غم و درد: اضافه تشبیهی / شب: نماد ظلم و ستم / واج آرایی: «د» / واژه‌آرایی: آن / پرسش انکاری

بازگردانی: در آن سرزمینِ همچون برزخ در آن کوچه‌هایی که یادآور غم و درد ما بود، چشمان من و تو جز ستم و بیداد چه چیز را دیده بود؟ هیچ چیز.

پیام: در روزگار گذشته مردم دچار ناامیدی و غم و درد بودند

۳- دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ / امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو  

قلمرو زبانی: غربت: دوری از خانمان، بیگانگی(هم‌آوا: قربت: نزدیکی) / دیروز من… بودم و یک چمن داغ [حذف فعل «بودم» به قرینهٔ لفظی] / چمن: با داغ بسیار؛ چمن در اینجا «ممیز» واقع شده / داغ: بسیار گرم، آهن تفته که با آن بر بدن انسان یا حیوان علامت می‌گذراند / امروز… آیینه دار من و تو است [حذف فعل «است» به قرینهٔ معنوی] / آیینه دار: آن که آیینه در پیش دارد تا عروس و جز او خود را در آن ببیند؛ در اینجا و به ویژه در ادبیات معاصر یعنی انعکاس دهنده / قلمرو ادبی: دیروز: مجاز از پیش از جنبش اسلامی / باغ: استعاره از ایران / امروز: پس از جنبش اسلامی / خورشید … است: جانبخشی، کنایه از این که جایگاه ما بلند گشته است، تشبیه / تناسب: باغ، چمن، دشت / باغ، داغ: جناس ناهمسان / واج آرایی «د» / داغ: استعاره از درد و غم / خورشید: استعاره از انقلاب و حرکت / دشت: استعاره از میهن

بازگردانی: در گذشته در غریبی ایران خزان زده بودیم و پر از داغ و حسرت بودیم؛ امّا امروز، یعنی پس از انقلاب خورشید پیروزی در دشت میهن بردمیده است و همه جای میهن آیینه دار من و تو و تجلّی حضور ما ست.

پیام: انقلاب اسلامی، فرصتی است برای تجلی استعدادهای مردمی

۴- غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران / صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو

قلمرو زبانی: غبار: گرد / غربت: غریبی، دور از خانمان / جویبار: جوی بزرگی که از جوی‌های کوچک تشکیل می‌شود / قلمرو ادبی: غبار: استعاره از آلودگی / غرق غبار: اضافه استعاری / باران: نماد رویش و سبزی / جویبار: نماد حرکت / صد: مجاز از بسیار / واج آرایی صامت «غ»، «ر» / باران، جویبار: تناسب / صد جویبار انتظار … است: جانبخشی

بازگردانی: پر از غربت و غبار باغ خزان زده هستیم. نیاز به بارانی داریم که خود را شست وشو دهیم. جویباران بسیاری منتظر ماست. (ما دچار پراکندگی هستیم؛ به جویبار همبستگی بپیوندیم.)

پیام: پیوستن به پویش مردمی

۵- این فصل، فصل من و توست فصل شکوفایی ما / برخیز با گل بخوانیم اینک بهار من و تو

قلمرو زبانی: فصل: دوره، منظور زمان پس از جنبش اسلامی است / خواندن: آواز خواندن / اینک: اکنون / قلمرو ادبی: شکوفایی: استعاره پنهان / گل: نماد، استعاره از انقلاب و تجلیّات آن / بهار: استعاره از زمان شکوفایی ما / با گل بخوانیم: جانبخشی، استعاره پنهان/ واژه‌آرایی: فصل

بازگردانی: این دوره، فصل شکوفایی استعدادهای من و توست؛ ما که به انتظار بهار نشسته بودیم. برخیز همنوا با انقلاب و گل، نغمه سرایی کنیم که بهار من و تو می‌آید.

پیام: انقلاب اسلامی، فصل شکوفایی ما ست

۶- با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم / در باغ می‌ماند ای دوست گل یادگار من و تو

قلمرو زبانی: یادگار: واژهٔ دو تلفّظی / سحرخیز: صفت فاعلی کوتاه / می‌ماند: مضارع اخباری(بن ماضی: ماند؛ بن مضارع: مان)، جاوید است /  قلمرو ادبی: جان سپردن: کنایه از مرگ، شهادت / نسیم: نماد حرکت انقلاب / نسیم سحرخیز: جانبخشی / گل: استعاره از انقلاب و تجلیّات آن، خاطرات و مبارزه

بازگردانی: همراه با این نسیم سحرگاهی برخیز [قیام کن] و همراه شو. اگر در راه پیکار مردیم [هراسی نیست.] ای دوست، گل و انقلاب به یادگار از من و تو خواهد ماند.

پیام: به یادگار ماندن آرمان شهید

۷- چون رود امیدوارم بی تابم و بی قرارم / من می‌روم سوی دریا، جای قرار من و تو

قلمرو زبانی: بی تاب: آشفته / بی قرار: بی آرامش / قلمرو ادبی: چون رود: تشبیه، جانبخشی / رود: نماد جریان‌های انقلابی / دریا: نماد همبستگی و یکپارچگی / قرار دوم: ایهام (۱- دیدار ۲- آرامش) / دریا، رود: تناسب / واژه‌آرایی: قرار

بازگردانی: مانند رود که امید رسیدن به دریا را دارد من نیز با ناآرامی، امید رسیدن به دریا را دارم. ما باید به یکدیگر بپیوندیم و همبسته شویم.

پیام: همبستگی مردم

دری به خانۀ خورشید، سلمان هراتی

آموزگاری سعید جعفری

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- در متن درس، واژه‌ای بیابید که هم‌آوای آن در زبان فارسی وجود دارد؟

غربت: دوری از خانمان، بیگانگی(هم‌آوا: قربت: نزدیکی)

۲- انواع «و» (ربط، عطف) را در بیت آخر مشخّص کنید.

دیروز اگر سوخت ای دوست، غم برگ و (عطف)  بار من و (عطف) تو / آن جا در آن برزخ سرد، در کوچه‌های غم و (عطف) درد.

دیروز در غربت باغ من بودم و (ربط) یک چمن داغ / غرق غباریم و (پیوند) غربت، با من بیا سمت باران / چون رود امیدوارم بی‌تابم و (ربط) بی‌قرارم.

۳- در متن درس، کدام گروه‌های اسمی، در نقش «مفعول» به کار رفته‌اند؟

دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو / غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟ / با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم.

مفعول: واژه‌ای است که کار بر روی آن انجام شده است. نشانه آن «را» است و در پاسخ «چه چیزی را» و «چه کسی را» می آید.

قلمرو ادبی

۱- در متن درس برای کاربرد هریک از آرایه‌های «تشخیص» و «تشبیه» دو نمونه بیابید.

تشخیص: ۱- غم برگ و بار من و تو را سوزاند  ۲- برخیز با گل بخوانیم

تشبیه: ۱- من چون رود امیدوارم ۲- امروز خورشید، آیینه‌دار من و توست (خورشید چون آیینه‌داری است)

۲- در بیت زیر، «برزخ سرد» و «شب» نماد چه مفاهیمی هستند؟

آن‌جا در آن برزخِ سرد، در کوچه‌های غم و درد / غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟

برزخِ سرد: نماد روزگار ستم شاهی / شب: نماد بیداد و ستم

قلمرو فکری

۱- مقصود نهایی شاعر از مصراع دوم بیت زیر چیست؟

چون رود امیدوارم بی‌تابم و بی‌قرارم / من می‌روم سوی دریا، جای قرار من و تو

حرکت شاعر به سوی اجتماعات انقلابی و آزادی‌خواهانه مردم.

۲- توضیح دهید بیت زیر با فصل ادبیات انقلاب اسلامی چه مناسبت و پیوندی دارد؟

دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ / امروز خورشید در دشت، آیینه‌دار من و تو

در این بیت به خودکامگی روزگار گذشته و رنج‌ها و مصیبت‌های آن زمان اشاره می‌کند و اینکه رهبر با راه نمایی خود توانست مردم را از این دوران ستم‌‌شاهی نجات بخشد. پایداری رهبر و مردم، دعوت به مبارزه، هدایتگری امام از جمله درونمایه‌هایی است که در این بیت دیده می‌شود.


۳- درباره ارتباط موضوعی هریک از سروده‌های زیر با متن درس توضیح دهید.

الف) ز خورشید و از آب و از باد و خاک / نگردد تبه نام و گفتار پاک (فردوسی)

با بیت ششم درس ارتباط دارد هر دو به این نکته اشاره دارند که حتی اگر وجود خاکی انسان از بین برود؛ اما خوبی‌ها در رفتارهای شایسته ما، ماندگار خواهند بود و یاد ما جاودانه خواهد شد.

ب) ای منتظر، مرغ غمین در آشیانه! / من گل به دستت می‌دهم، من آب و دانه … / می‌کارمت در چشم‌ها گل نقش امّید / می‌بارمت بر دیده‌ها باران خورشید. (سیاوش کسرایی)

با بیت چهارم ارتباط دارد. هر دو به این اشاره دارند که با وجود رنج‌ها و سختی‌های راه، آینده‌ای خوب و روشن در انتظار ما خواهد بود. آینده‌ای که امید به زندگی و شادی و نشاط در آن موج می‌زند.

تیرانا

تیرانا، نثر شاعرانه است. هنر اوستا در این کتاب ترکیب سازی واژگانی است.

فرزند خیالی است که نویسنده در این کتاب، برای خود می‌آفریند و با او به گفت وگو می‌نشیند، همانند «امیل» به قلم ژان ژاک روسو.

مهرداد اوستا

تیرانا! من از طبیعت آموختم که همانند با درختان بارور بی آنکه زبان به کمتر داعیه‌ای گشاده باشم، سراسر کرامت باشم و سراپا گشاده دستی، بی هیچ گونه چشمداشتی به سپاسگزاری یا آفرین.

قلمرو زبانی: همانند با: همسو با / بارور: میوه دار / داعیه: ادّعا / گشاده باشم: ماضی التزامی / گشودن: باز کردن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / کرامت: سخاوت، جوانمردی، احسان، بزرگواری، بخشندگی و نیز بزرگوار داشتن کسی / چشمداشت: انتظار و توقع امری از چیزی یا کسی / چشم داشتن: منتظر دریافت پاداش یا مزد بودن / آفرین: ستایش، تحسین / قلمرو ادبی: همانند با درختان بارور: تشبیه / زبان: مجاز از دهان/ زبان به چیزی گشودن: سخن گفتن/ سراپا: کنایه یا مجاز از همه وجود / گشاده دستی: کنایه ؟از سخاوت، بخشندگی /

پیام: بخشندگی و جوانمردی        

تو نیز تیرانا! گشاده دستی و کرامت را از درختان میوه دار بیاموز و از بوستان و پالیز که به هر بهار سراپا شکوفه باشی و پای تا سر گل و با هر تابستان از میوه‌های شیرین و سایهٔ دلپذیر، خستگان راه را میزبانی کریم باشی و پای فرسودگان آفتاب زده را نوازشگری درمان بخش دردها

قلمرو زبانی: پالیز: بوستان و در متن، با بوستان رابطهٔ معنایی ترادف دارد. / خستگان را و آفتاب زده را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ فرسودن: خسته کردن، به تدریج نابود کردن، درمانده کردن (بن ماضی: فرسود، بن مضارع: فرسا) / کریم:‌ بخشنده / آفتاب زده: صفت مفعولی، آفتاب سوخته / نوازشگر: صفت فاعلی / درمان بخش: صفت فاعلی / حذف فعل به قرینه لفظی:‌ پای فرسودگان … دردها باشی. / قلمرو ادبی: از درختان … بیاموز: استعاره پنهان / پای فرسودگان: کنایه از خستگان / آفتاب زده: کنایه از آن که دچار بیماری و درد شده است / تناسب: بوستان، گل، شکوفه، بهار، درختان و…/ پای تا سر: مجاز از همهٔ وجود / شکوفه باشی و پای تا سر گل: استعاره پنهان /

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

نه همین مهربانی را به مهر که پاداش هر زخمهٔ سنگی را دست‌های کریم تو میوه‌ای چند شیرین ایثار کند.

قلمرو زبانی: مهر: عشق / که: بلکه / مهربانی را و هر زخمهٔ سنگی را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ زخمه: ضربه، ضربه زدن (زخمیدن: کوبیدن) / «چند» درعبارت «میوه‌ای چند شیرین»: صفت مبهم / ایثار کردن: بخشیدن / قلمرو ادبی: زخمه سنگ: کنایه از آزار و اذیت

پیام: در برابر بدی خوبی کن

تو اگر آن مایهٔ کرامت را از مادر به میراث می‌داشتی، می‌بایست همانند با درختان بارور، بخشندگی و ایثار را سراپا دست باشی؛ سپاس خورشید را که هر بامداد بر سر تو زرافشانی می‌کند و ابر، گوهر.

قلمرو زبانی: و ابر، گوهر…: [بخشی از] فعل به قرینهٔ لفظی حذف شده است. [گوهر افشانی می‌کند.] / ایثار: از خودگذشتگی / قلمرو ادبی: مادر: استعاره از طبیعت/ سراپا دست: مجاز از بخشندگی / «زر» در «زرافشانی کردن»: استعاره از «نور» پراکندن خورشید / گوهر: استعاره از باران/ مراعات نظیر: خورشید، بامداد و ابر

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

اگرم هیچ در سرنوشت از آزادگی بهره‌ای باشد، همینم از آفریدگار سپاسگزاری بس که بدین سعادتم رهنمون بود تا هرگز فریب آزاده مردم را از خویشتن بتی نسازم.

قلمرو زبانی: «م» در اگرم و همینم: ضمیر جهشی، اگر در سرنوشتم… و همین از آفریدگارم… / بس: کافی / سعادت: خوشبختی / رهنمون: راهنما / «را» در «آزاده مردم را»: حرف اضافه؛ به خاطر / قلمرو ادبی: از خویشتن بت ساختن: کنایه از خودبین شدن؛ از خویشتن بتی نسازم: از احساس و علاقهٔ مردم آزاده، نسبت به خود، سوءاستفاده نکنم و خود را در نگاه آنها بزرگ نگردانم (چون بتی مایهٔ پرستش قرار ندهم).

قلمرو فکری: نویسنده از خدای سپاسگزار است که خوشبختی بزرگی به او بخشیده تا با تعریف و تمجید مردم به خود مغرور نگردد.

تیرانا، نثر شاعرانه است. هنر اوستا در این کتاب ترکیب سازی واژگانی است.

تیرانا: فرزند خیالی است که برخی از نویسندگان در عرصهٔ نویسندگی، برای خود خلق می‌کنند و با او به گفت وگو می‌نشینند، همانند «امیل» ژان ژاک روسو.

تیرانا! من از طبیعت آموختم که همانند با درختان بارور بی آنکه زبان به کمتر داعیه‌ای گشاده باشم، سراسر کرامت باشم و سراپا گشاده دستی، بی هیچ گونه چشمداشتی به سپاسگزاری یا آفرین.

قلمرو زبانی: همانند با: همسو با / بارور: میوه دار / داعیه: ادّعا / گشاده باشم: ماضی التزامی / گشودن: باز کردن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / کرامت: سخاوت، جوانمردی، احسان، بزرگواری، بخشندگی و نیز بزرگوار داشتن کسی / چشمداشت: انتظار و توقع امری از چیزی یا کسی / چشم داشتن: منتظر دریافت پاداش یا مزد بودن / آفرین: ستایش، تحسین / قلمرو ادبی: همانند با درختان بارور: تشبیه / زبان: مجاز از دهان/ زبان به چیزی گشودن: سخن گفتن/ سراپا: کنایه یا مجاز از همه وجود / گشاده دستی: کنایه ؟از سخاوت، بخشندگی /

پیام: بخشندگی و جوانمردی        

تو نیز تیرانا! گشاده دستی و کرامت را از درختان میوه دار بیاموز و از بوستان و پالیز که به هر بهار سراپا شکوفه باشی و پای تا سر گل و با هر تابستان از میوه‌های شیرین و سایهٔ دلپذیر، خستگان راه را میزبانی کریم باشی و پای فرسودگان آفتاب زده را نوازشگری درمان بخش دردها

قلمرو زبانی: پالیز: بوستان و در متن، با بوستان رابطهٔ معنایی ترادف دارد. / خستگان را و آفتاب زده را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ فرسودن: خسته کردن، به تدریج نابود کردن، درمانده کردن (بن ماضی: فرسود، بن مضارع: فرسا) / کریم:‌ بخشنده / آفتاب زده: صفت مفعولی، آفتاب سوخته / نوازشگر: صفت فاعلی / درمان بخش: صفت فاعلی / حذف فعل به قرینه لفظی:‌ پای فرسودگان … دردها باشی. / قلمرو ادبی: از درختان … بیاموز: استعاره پنهان / پای فرسودگان: کنایه از خستگان / آفتاب زده: کنایه از آن که دچار بیماری و درد شده است / تناسب: بوستان، گل، شکوفه، بهار، درختان و…/ پای تا سر: مجاز از همهٔ وجود / شکوفه باشی و پای تا سر گل: استعاره پنهان /

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

نه همین مهربانی را به مهر که پاداش هر زخمهٔ سنگی را دست‌های کریم تو میوه‌ای چند شیرین ایثار کند.

قلمرو زبانی: مهر: عشق / که: بلکه / مهربانی را و هر زخمهٔ سنگی را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ زخمه: ضربه، ضربه زدن (زخمیدن: کوبیدن) / «چند» درعبارت «میوه‌ای چند شیرین»: صفت مبهم / ایثار کردن: بخشیدن / قلمرو ادبی: زخمه سنگ: کنایه از آزار و اذیت

پیام: در برابر بدی خوبی کن

تو اگر آن مایهٔ کرامت را از مادر به میراث می‌داشتی، می‌بایست همانند با درختان بارور، بخشندگی و ایثار را سراپا دست باشی؛ سپاس خورشید را که هر بامداد بر سر تو زرافشانی می‌کند و ابر، گوهر.

قلمرو زبانی: و ابر، گوهر…: [بخشی از] فعل به قرینهٔ لفظی حذف شده است. [گوهر افشانی می‌کند.] / ایثار: از خودگذشتگی / قلمرو ادبی: مادر: استعاره از طبیعت/ سراپا دست: مجاز از بخشندگی / «زر» در «زرافشانی کردن»: استعاره از «نور» پراکندن خورشید / گوهر: استعاره از باران/ مراعات نظیر: خورشید، بامداد و ابر

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

اگرم هیچ در سرنوشت از آزادگی بهره‌ای باشد، همینم از آفریدگار سپاسگزاری بس که بدین سعادتم رهنمون بود تا هرگز فریب آزاده مردم را از خویشتن بتی نسازم.

قلمرو زبانی: «م» در اگرم و همینم: ضمیر جهشی، اگر در سرنوشتم… و همین از آفریدگارم… / بس: کافی / سعادت: خوشبختی / رهنمون: راهنما / «را» در «آزاده مردم را»: حرف اضافه؛ به خاطر / قلمرو ادبی: از خویشتن بت ساختن: کنایه از خودبین شدن؛ از خویشتن بتی نسازم: از احساس و علاقهٔ مردم آزاده، نسبت به خود، سوءاستفاده نکنم و خود را در نگاه آنها بزرگ نگردانم (چون بتی مایهٔ پرستش قرار ندهم).

قلمرو فکری: نویسنده از خدای سپاسگزار است که خوشبختی بزرگی به او بخشیده تا با تعریف و تمجید مردم به خود مغرور نگردد.

تیرانا؛ محمدرضا رحمانی (مهرداد اوستا)
سعید جعفری
دبیرستان طوس
پی دی اف درس دهم فارسی دوازدهم
انواع واو
گزاردن گذاشتن گذشتن
گزارش درس دهم؛ فصل شکوفایی
کارگاه متن پژوهی و تیرانا

الدرس الثانی: مکه المکرمه و مدینه المنوره

جَلَسَ أَعضاءُ الأُسرَهِ أَمامَ التِّلفاز یُشاهِدونَ الْحُجّاجَ فی مَطارِ.

ترجمه: اعضای خانواده مشتاقانه روبه روی تلویزیون نشستند [در حالی که] حاجیان را در فرودگاه مهرآباد می دیدند.

نَظَرَ عارِفٌ إلَی والِدَیهِ، فَرَأَی دُموعَهما تَتَساقَطُ مِنْ أَعْینهما فَسَأَلَ والِدَهُ مُتَعَجِّبا:

ترجمه: عارف به پدر و مادرش نگاه کرد؛ دید که اشکانشان از چشمانشان پی در پی فرومی افتد. با تعجب از پدرش پرسید:

یا أَبی، لِمَ تَبکی؟!

ترجمه: پدرم.، چرا می گریی؟

اَلأَبُ: حینما أَرَی النّاسَ یَذْهَبونَ إلَی الْحَجِّ، تَمُرُّ أَمامی ذِکْرَیاتی؛

ترجمه: پدر: هنگامی که مردم را می بینم به حج می روند، خاطراتم از پیش [چشم]م می گذرد.

فَأَقولُ فی نَفسی: یالَیتَنی أَذْهَبُ مَرَّهً أُخْرَی!

ترجمه: به خودم می گویم: ای کاش بار دیگر بروم.

رُقَیَّه: وَلٰکِنَّکَ أَدَّیْتَ فریضَهَ الْحَجِّ فِی السَّنَهِ الماضیه مَعَ أُمّی!

ترجمه: رقیه: ولی تو با مادرم در سال گذشته واجب دینی حج را به جا آوردی.

اَلأمُّ: لَقَدِ اشْتاقَ أَبوکما إلی الحرمین الشریفین و البقیع الشریف.

ترجمه: مادر: پدرتان به حرمین شریفین همچنین به بقیع شریف مشتاق شده است.

عارِفٌ: أَ أَنتِ مُشْتاقَهٌ أَیضاً؛ یا أُمّاهْ؟

ترجمه: عارف: مادرم، آیا تو هم مشتاقی؟

اَلأُم: نَعَم، بِالتَّأکیدِ یا بُنَیَّ.

ترجمه: مادر: آری، البته فرزندکم.

اَلأَبُ: کُلُّ مُسْلِمٍ حینَ یَرَی هٰذَا الْمَشهَد، یَشتاقُ إلَیها.

ترجمه: پدر: هر مسلمانی هنگامی که این صحنه را می بیند به آن مشتاق می گردد.

عارِفٌ: ما هیَ ذِکْرَیاتُکما عَنِ الْحَجِّ؟

ترجمه: عارف: خاطرات شما از حج چیست؟

اَلأَبُ: أَتَذَکَّرُ خیٖامَ الحُجّاجِ فی مِنَی وَ عَرَفاتٍ وَ رَمْیَ الْجَمَراتِ وَ الطَّوافَ حَولَ الْکَعبَهِ الشَّریفَهِ وَ السَّعْیَ بین الصَّفا وَ الْمَروَهِ، وَ زیارَهَ الْبَقیعِ الشَّریفِ.

ترجمه: پدر: چادرهای حاجیان در منی و عرفات، رمی جمرات، طواف گرداگرد کعبه شریف، دویدن میان صفا و مروه و زیارت بقیع شریف را به یاد می آورم.

اَلأُم: وَ أَنا أَتَذَکَّرُ جَبَل النور الَّذی کانَ النَّبیُّ یَتَعَبَّدُ فی الْغارِ الْواقِعِ فی قِمَّتهِ.

ترجمه: مادر: و من کوهی را به یاد می آورم که پیامبر در غار واقع در قلّه آن نیایش می کرد.

رُقَیَّه: أنَا قَرَأْتُ فی کِتابِ التَّربیَهِ الدّینیَّهِ بِأَنَّ أُولیٰ آیاتِ الْقُرآنِ نَزَلَتْ عَلَی النَّبیِّ فی غارِ حِراء. هَلْ رَأَیتِ الْغارَ؛ یا أُمّاه؟

ترجمه: رقیه: من در کتاب تعلیمات دینی خواندم نخستین آیات قرآن در غار حرا بر پیامبر فرود آمد. آیا غار را دیدی؛ مادرم؟

اَلأُم: لا یا بُنَیَّتی. اَلغارُ یَقَعُ فَوقَ جَبَلٍ مُرتَفِعٍ، لایَستَطیعُ صُعودَهُ إلَّا الأَقویاءُ. وَ أَنتِ تعلمینَ أَنَّ رِجْلی تُؤْلِمُنی.

ترجمه: مادر: نه دخترکم. غار بالای کوهی بلند واقع شده است. فقط افراد نیرومند می توانند از آن بالا روند. [از آن بالا نمی توانند بروند مگر افراد نیرومند] تو می دانی که پایم درد می کند.

رُقَیَّه: هَلْ رَأَیتما غارَ ثَورٍ الَّذی لَجَأ إلَیهِ النَّبیُّ فی طَریقِ هِجرَتِهِ إلَی المَدینَهِ المُنَوَّرَهِ؟

ترجمه: آیا غار ثوری را که پیامبر در راه کوچش به مدینه منور به آن پناه برد دیدید؟

اَلأَبُ: لا، یا عَزیزَتی أَنا أَتَمَنَّی أَن أَتَشَرَّف مَعَ جَمیعِ أَعضاءِ الأُسرَهِ وَ مَعَ الأَقْرِباءِ لِزیارَهِ مَکَّهَ المُکَرَّمَهِ وَ المَدینَهِ الْمُنَوَّرَهِ مَرَّهً أُخریٰ وَ أَزورَ هذِهِ الأمَاکِنَ.

ترجمه: پدر: نه دلبندم؛ من آرزو دارم که بار دیگر با همۀ اعضای خانواده و با نزدیکان برای زیارت مکه مکرم و مدینه منور مشرف شوم و این مکان‌ها را زیارت کنم.

اَلمُعْجَم

آلم : به درد آورد (مضارع: یُؤْلِم)     اَلْخیٖام: چادرها مفرد: اَلخَیْمَه »

رجلی تُؤْلِمُنی: پایم درد می کند »      زارَ : دیدار کرد (مضارع: یَزور)

اِشْتاقَ : مشتاق شد (مضارع: یَشْتاقُ )            زُرْت: دیدار کردم

أُمّاه : ای مادرم    لَجَأ إلَی : به … پناه بُرد

بُنَیَّ : پسرکم       مَرَّ : گذر کرد (مضارع: یَمُرّ)

بُنَیتی : دخترکم    الْمَشْهَد : صحنه

تَعَبَّدَ: عبادت کرد اَلقِمَّه: قلّه «جمع: اَلقِمَم»

التِّلْفاز : تلویزیون  کما: همان گونه که

تَمَنّیٰ : آرزو داشت ( مضارع: یَتَمَنّی)          

عَیِّنْ جَوابَ الْأَسْئِلَهِ التّالیَهِ مِنَ الْعَمودِ الثّانی. (اِثنانِ زائِدان) (پاسخ پرسشهای زیر را از ستون دوم مشخص کن.)

۱- لماذا لَمْ یَصْعَدْ والِدا عارِفٍ وَ رُقَیَّهَ جَبَلَ حِراءٍ؟ – لِأَنَّ رِجْلَ الْأمُّ تُؤْلِمُها. (چرا مادر عارف و رقیه از کوهنور بالا نرفت؟ – زیرا پای مادر درد می کرد)

۲- ماذا کانَ أَعْضاءُ الْأُسْرَهِ یُشاهِدون؟  – اَلْحُجّاجَ فی الْمَطارِ. (اعضای خانواده چه چیزی را تماشا می کردند؟  – حاجی ها را در فرودگاه.)

۳- أَینَ جَلَسَ أَعضاءُ الْأُسْرَهِ؟ – أَمامَ التِّلْفازِ. (اعضای خانواده کجا نشستند؟  – روبه روی تلویزیون.)

۴- کَیْفَ یَکون جَبَلُ حِراء؟ – یَکونُ مُرْتَفِعاً. (کوه نور چگونه است؟  – بلند است)

۵- مَنْ کانَ یَبْکی؟ – والِدا الْأُسْرَهِ. (چه کسانی گریه می کردند؟  – پدر و مادر خانواده.)

اَلْحال (قید حالت)

آیا ترجمه این سه جمله یکسان است؟

الف. رَأیَتُ وَلدَا مسْروراْ. (صفت)                   ب. رَأیتُ الوَلدَ المَسْرورَ. (صفت)              ج. رَأیتُ الوَلدَ، مسْروراً. (حال)

     پسرِ خوشحالی را دیدم. (صفت)                     پسرِ خوشحال را دیدم. (صفت)                پسر را خوشحال دیدم. (قید حالت)

مَسْروراً در جمله الف و اَلْمَسْرورَ در جمله ب چه نقشی دارند؟  – صفت

آیا مَسْروراً در جمله ج نیز همان نقش را دارد؟  – نه؛ حال است.

در جمله اوّل کلمه «مَسْروراً» صفتِ «وَلدَاً» و در جمله دوم «المَسْرورَ» صفتِ «الوَلدَ» و در جمله سوم «مَسْروراً» حالتِ «اَلْوَلَدَ» است.

ذهَبتِ البْنتُ الفَرحَهُ.                                               ذهَبتِ البْنتُ، فَرِحَهً.

موصوف صفت                                                            قید حالت (اَلْحال)

برخی کلمات در جمله، حالتِ یک اسم را هنگام وقوع فعل نشان می دهند.

به چنین کلماتی در فارسی «قید حالت» و در عربی «حال» می گوییم.

اشِتْغَلَ مَنصورٌ فِی الْمَزرَعَهِ نَشیطاً.

        مرجع             حال (قید حالت)

در زبان عربی بسیاری از اوقات قید حالت در انتهای جمله می آید؛ مانند:

وَقفَ المُهنَدِسُ الشّابُّ فِی المَصْنعِ مُبْتَسِماً.   (مهندس جوان در کارخانه با لبخند ایستاد.)

اَللّاعِبونَ الْإیرانیّونَ رَجَعوا مِنَ الْمُسابَقَهِ مُبْتَسِمینَ. (بازیکنان ایرانی با لبخند از مسابقه بازگشتند.)

هاتانِ الْبِنتانِ قامَتا بِجَوْلَهٍ عِلْمیَّهٍ فِی الْإنتِرنِت مُبْتَسِمَتَینِ. (این دو دختر بالبخند اقدام به گردش علمی در اینترنت کردند.)

گوشزد: گروه قیدی، بخشـی از جمله اسـت که جمله یا جزئی از آن را مقید می‌کند یا توضیحی نظیر مفهوم حالت، زمان، مکان، تردید، یقین، تکرار و … را به جمله می‌افزاید؛ مانند: امروز، به کتابخانه ملّی می‌روم.                                                                       امروز: قید

۱- جَوْلهَ عِلمیهَّ: گردش علمی

اِختَبِر نَفسَکَ: عَیِنِ الحالَ فی الجُمَلِ التّالیَهِ. (خودت را بیازما: حال را در جمله های زیر مشخص کن.)

۱- وَصَلَ المُسافِرانَ إلَی المَطار مُتَأخِّرَینِ وَ رَکِبَا الطّائِرَهَ. (مسافران با تأخیر به فرودگاه رسیدند و سوار هواپیما شدند.)

۲- تَجتَهِدُ الطّالِبَهُ فی أداءِ واجِباتِها راضیَهً وَ تُساعِدُ أُمَّها. (دختر دانش آموز در انجام تکلیف هایش با خشنودی تلاش می کند و به مادرش کمک می کند.)

۳- یُشَجِّعُ المُتَفَرِّجونَ فریقَهُمُ الفائزَ فَرِحینَ. (تماشاگران با خوشحالی تیم برنده شان را تشویق می کنند.)

۴- الطّالِبَتانِ تَقرَآنِ دُروسَهُما مُجِدَّتَینِ. (دو دختر دانش آموز به جدیت درس هایشان را می خوانند.)

گاهی قید حالت به صورت جمله اسمیّه همراه با حرف «واو حالیّه» و به دنبال آن یک ضمیر می آید؛ مثال:

الف) رَأیتُ الفًلّاحَ وَ هُوَ یَجمَعُ المَحصولَ.ب) أُشاهِدُ قاسِماً وَ هُوَ جالِسٌ بَینَ الشَّجَرَتَینِ.
کشاورز را دیدم در حالی که محصول را جمع می کرد.قاسم را می بینم در حالی که میان دو درخت نشسته است.
قواعد حال (به قلم نگارنده)

این نقش نشان دهنده حالت و چگونگی اسمهای جمله (فاعل، مفعول …) است. این اسمها همیشه معرفه اند و در عدد و جنس با  مرجع خود(صاحب حال) یکسان. در زبان فارسی به حال «قید حالت» می گویند. اسم معرفه معمولا دارای «الـ» یا اسم خاص(علم) است.

انواع حال

۱- حال مفرد: هرگاه حال اسم باشد به آن «حال مفرد» می گوییم. حال مفرد ویژگی های زیر را دارد: الف) نکره (ناشناس) است؛ پس هیچ گاه «الـ» نمی پذیرد. ب) مشتق است (اسم فاعل، اسم مفعول …)؛ پس معمولا با «مُـ» می آغازد. پ) همیشه منصوب ( ﹷ ، ﹱ ، ین) است. ت) در جنس و تعداد پیرو مرجع خود(صاحب حال) است. ث) هنگام ترجمه حال، آن را با قید حالت ترجمه می کنیم. قید حالت در فارسی معمولا دارای «با» یا «ان» است؛ مانند: با سرعت، خندان؛ مانند: رأیتُ الولدَ مُبتَسماً = پسر را خندان دیدم.

تفاوت حال مفرد و صفت

صفت و حال مفرد در مواردی همانندند؛ از این رو به نکته های زیر توجه کنید تا دچار لغزش نگردید.

الف) صفت در اعراب، جنس(مذکر و مؤنث) تعداد (مفرد، مثنی، جمع) یا داشتن یا نداشتن «الـ»(معرفه و نکره بودن) همیشه همانند موصوف خود است؛ مانند: رأیتُ ولداَ مَسرواً = پسر خندانی را دیدم.

ب) حال هیچ گاه «الـ» نمی پذیرد و همیشه منصوب است؛ (مانند: رأیتُ الولدَ مسروراً = پسر را خوشحال دیدم.) در صورتی که صفت می تواند هر اعرابی را بپذیرد.

فن ترجمه (۱)

حال درعربی به قید حالت در فارسی ترجمه می شود؛ ولی صفت در عربی همان صفت در فارسی است؛ مانند:

حال ← رأیتُ الولدَ مسروراً = پسر را خوشحال دیدم.

صفت ← رأیتُ ولداً مسروراً = پسر خوشحالی را دیدم.

۲- حال جمله: گاهی حال به صورت جمله می آید که به آن «جمله حالیه» می گویند. جمله حالیه می تواند به دو نوع بیاید:

الف) جمله اسمیّه: حال جمله اسمیه دارای ویژگی های زیر است: همیشه همراه با «واو» می آید که به آن «واو حالیه» می گویند.

«واو حالیه» را «در حالی که» ترجمه می کنیم.

مانند: رَأیتُ الفَلّاحَ وَ هُوَ یَجمَعُ المَحصولَ. = دیدم کشاورز را در حالی که محصول را جمع می کرد.

       أُشاهِدُ قاسِماً وَ هُوَ جالِسٌ بَینَ الشَّجَرَتَینِ. = قاسم را می بینم در حالی که میان دو درخت نشسته است.

ب) جمله فعلیّه: حال جمله فعلیه دارای ویژگی های زیر است: ۱- فعل در این نوع حال می تواند فعل مضارع یا ماضی باشد. ۲- اگر جمله فعلیّه دارای فعل ماضی بود، این فعل معمولا با عبارت «و قَدْ» همراه خواهد بود؛ مانند: جَلسَتْ الطالبهُ تَکتبُ درسَها = دانش آموز نشست در حالی که درسش را می نوشت. / جَلسَتْ الطالبهُ و قَد کتبَ دَرسَها = دانش آموز نشست در حالی که درسش را نوشته بود.

گوشزد:

الف) اگر پس از اسم معرفه جمله ای بیاید که در رابطه با آن باشد و هنگام ترجمه «درحالی که» به ترجمه افزوده شود، جمله ما «حالیه» خواهد بود. مانند: رأیتُ الولدَ یَضحکُ = پسر را دیدم در حالی که می خندید.

ب) اگر پس از اسم نکره جمله ای بیاید که در رابطه با آن باشد و هنگام ترجمه «که» به ترجمه افزوده شود، جمله ما «وصفیه» خواهد بود. مانند: رأیتُ ولداً یَضحکُ = پسری را دیدم که می خندید.

فن ترجمه (۲)

اگر فعل اصلی پیش از جمله حالیه، ماضی باشد فعل جمله حالیه یک زمان به عقب بازخواهد گشت؛ پس اگر فعل جمله حالیه مضارع باشد، ماضی استمراری و اگر ماضی باشد، به صورت ماضی بعید ترجمه خواهد شد.

الف) ماضی (فعل اصلی)+ مضارع (فعل جمله حالیه) ← ماضی استمراری (فعل جمله حالیه)؛ مانند: جاءتْ المعلمهُ و هی تتَکلّمُ بالغَه العَربیّه = معلم آمد در حالی که به زبان عربی سخن می گفت.

ب) ماضی (فعل اصلی)+ ماضی (فعل جمله حالیه) ← ماضی بعید (فعل جمله حالیه)؛ مانند: خَرجَ المعلم و قَدْ علّمَنا أشیاءَ کثیرهً = معلم بیرون رفت در حالی که مطالب بسیاری به ما آموخته بود.

ماضی استمراری: می + ماضی ساده (می رفتم، می رفتی، می رفت، می رفتیم، می رفتید، می رفتند)

ماضی بعید: صفت مفعولی + صرف فعل بودن (رفته بودم، رفته بودی، رفته بود، رفته بودیم، رفته بودید، رفته بودند)

اِختَبِر نَفسَکَ: تَرجِمِ الآیاتِ الکَریمَهَ ثُمَّ عَیِنِ الحالَ. (خودت را بیازما: آیه های ارزشمند زیر را بخوان سپس حال را مشخص کن.)

۱- ﴿خُلِقَ الإنسانُ ضَعیفاً﴾ (انسان ناتوان آفریده شده است.)

۲- ﴿وَ لا تَهِنوا وَ لا تَحزَنوا وَ أنتُمُ الأعلَونَ﴾ (سست نشوید و اندهگین نباشید در حالی که شما برترید.)

۳- ﴿کانَ النّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللهُ النَّبیِّینَ مُبَشِّرینَ﴾ (مردم امّتی یگانه بودند و خداوند پیامبران را مژده دهنده فرستاد.)

۴- ﴿یا أیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّهُ ارجِعی إلَی رَبِّکِ راضِیَهً مَرضیَّه﴾ (ای نفس آرام با خشنودی و خدا پسندیدگی به سوی پروردگارت بازگرد.)

۵- ﴿إنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ رَسولُهُ وَ الَّذینَ آمَنوا الَّذینَ یُقیمونَ الصَّلاهَ وَ یُؤتونَ الزَّکاهَ وَ هُم راکِعونَ

(سرپرست شما تنها خدا و پیامبرش و کسانی اند که ایمان آورده اند کسانی که در حالی که در رکوع اند نماز را بر پای می دارند و زکات می دهند.)

۱- لا تهِنوا: سُست نشوید (وَهَنَ)ِ  2- یؤُتْونَ: می دهند ( آتی، یُؤتی)

التَّمارین

الَتمْرینُ الْأوَّلُ: إبْحَثْ فی مُعْجَمِ الدَّرسِ عَنْ کَلِمَهٍ مُناسِبَهٍ لِلتَّوضیحاتِ التّالیَهِ. (در واژه نامه درس به دنبال واژه ای مناسب بگرد برای توضیحات زیر.)

أ_ عَیِّنِ نوعَ الکلماتِ الَّتی تَحتَها خَطٌّ. نوعُ الکلمات: اسمُ فاعلٍ وَ اسمُ مَفعولٍ وَ اسمُ مَکانٍ وَ اسم مُبالَغَهٍ وَ فعلٌ ماضٍ وَ فعلٌ مضارعٌ وَ مصدرٌ وَ حَرفُ جَرٍّ وَ …) (نوع واژگانی را که زیر آنها خط است مشخص کنید.)

«السّیِّدُ مُسلمیٌّ» مُزارِعٌ. هُوَ یَسکُنُ فی قَریَهِ بِطرود بِمُحافَظَهِ مازندران. إنَّهُ رَجُلٌ صادِقٌ وَ صَبّارٌ وَ مُحتَرَمٌ. فی یَومٍ مِنَ الأیّامِ شاهَدَ جَماعَهً مِنَ المُسافِرینَ واقِفینَ أمامَ مَسجِدِ القَریَهِ. فَذَهَبَ وَ سَألَهُم عَن سَبَبِ وُقوفِهِم فَقالوا: إنَّ سَیّارَتَنا مُعُطَّلَهٌ.

ترجمه:‌ آقای مسلمی کشاورز است. او در روستای بطرود در استان مازندران ساکن است. همانا او مردی راستگو، بردبار و محترم است. روزی از روزها او گروهی از مسافران را ایستاده روبه روی مسجد روستا دید. پس رفت و از ایشان پرسید از سبب ایستادنشان. ایشان گفتند: همانا خودروی ما خراب شده است.

فَاتَّصَلَ السّیِّدُ مُسلمیٌّ بِصَدیقِهِ مُصَلِّحِ السَّیّاراتِ؛ لِکَی یُصَلِّحَ سَیّارَتَهُم. وَ جاءَ صَدیقُهُ وَ جَرَّ سَیّارَتَهُم بِالجَرّارَهِ وَ أخَذَها إلَی مَوقِفِ تَصلیحِ السَّیّارات.»

ترجمه:‌ آقای مسلمی به دوستش تعمیرکار خودرو زنگ زد تا خودروی ایشان را تعمیر کند. دوستش آمد و خودروی ایشان را با جرثقیل کشید و آن را به تعمیرگاه خودرو برد.

ب- ما مِهنَهُ صَدیقِ السّیِّدُ مُسلمیٌّ؟ – صَدیقِه مُصَلِّحِ السَّیّاراتِ. (پیشه دوست آقای مسلمی چیست؟ ـ دوستش تعمیرکار خودرو است)

ج- کَم جارّاً وَ مَجروراً فِی النَّصِّ؟ – تسعه. (چند تا جار و مجرور در متن است؟ – نه تا) (فی قَریَهِ، بِمُحافَظَهِ، فی یَومٍ، مِنَ الأیّامِ، مِنَ المُسافِرینَ، عَن سَبَبِ، بِصَدیقِهِ، بِالجَرّارَهِ، إلَی مَوقِفِ)

د- أینَ یَعیشُ السّیِّدُ مُسلمیٌّ؟ – فی قَریَهِ بِطرود بِمُحافَظَهِ مازندران. (آقای مسلمی کجا زندگی می کند؟ – در روستای بطرود در استان مازندران.)

ه- اُکتُب مُفرَدَ هذهِ الکَلِمات. – سادَه: سیّد / قُرَی: قریه / رِجال: رَجُل / أیّام: یوم / سیّارات: سیّاره / مُصَلِّحونَ: مُصلّح / أصدِقاء: صدیق / مَواقِف: مَوقف / جَرّارات: جرّاره /  جَماعات: جماعه

اَلتَّمرینُ الثّانی: عَیِّن الکلمهَ الغریبهَ فی کُلِّ مَجموعَهٍ مَعَ بَیانِ السَّبَبِ. (واژه ناهماهنگ در هر مجموعه را با بیان سبب مشخص کن.)

۱- الأصدِقاء(دوستان)  الأحِبّاء(دوستان)                  الأقرِباء(نزدیکان)            الأربِعاء(چهارشنبه)    ■

۲- الطّین(گل)                المِلَفّ(پرونده)         ■          التُّراب(خاک)                    الحَجَر(سنگ)               

۳- الأعیُن(چشمها)        الأکتاف(کتفها)                      الفَأس(تبر)             ■        الأسنان(دندانها)         

۴- الغُراب(کلاغ)          العُصفور(گنجشک)               الحَمامَه(کبوتر)                 المائِدَه(سفره)      ■

۵-العَظم(استخوان)          اللَّحم(گوشت)                     العام(سال)           ■           الدَّم(خون)               

۶- الخیام(خیمه ها)  ■     أمسِ(دیروز)                       غَداً(فردا)                          الیَوم(امروز)              

اَلتَّمرینُ الثّالِثُ: اُکتُبِ المَحَلَّ الإعرابیَّ للکلماتِ الَّتی تَحتَها خَطٌّ. (محل اعرابی واژگانی را که زیر آنها خط است بنویس)

۱- ﴿… رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنیا حَسَنَهً وَ فِی الآخِرَهِ حَسَنَهً… ﴾

(پروردگارا، در دنیا به ما نیکی و در آخرت [نیز] نیکی بده.) / (مفعول) (مجرور بحرف جر)

۲- ﴿… جاءَ الحَقُّ و زَهَقَ الباطِلُ﴾ (حق آمد و باطل نابود شد.) / (هر دو فاعل)

۳- ﴿وَ استَعینوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلاهِ…﴾ (از بردباری و صبر یاری بجویید.) / (مجرور بحرف جر)

۴- ﴿… فَإنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ الغالِبونَ﴾ (همانا حزب خدا همان چیرگان اند.) / (مضاف إلیه)

۵- ﴿… کُلُّ نَفسٍ ذائِقَهُ المَوتِ﴾ (هر کسی چشند. مرگ است.) / (مبتدأ و خبر)

اَلتَّمرینُ الرابع: اُکتُب کَلِمَهً مُناسِبَهً لِلتَّوضیحاتِ التّالِیَهِ مِن کَلِماتِ نَصِّ الدَّرسِ وَ التَّمارینَ. (واژه مناسب را بریا توضیحات زیر از واژگان متن درس و تمرینها بنویس.)

۱- اِبنَی الصَّغیرُ. (بُنَیَّ) / پسرِ کوچکم (پسرکم)

۲- بِنتیَ الصَّغیرَهِ (بُنَیَّتی) / دخترِ کوچکم (دخترکم)

۳- أعلَی الجَبَلِ وَ رَأسُهُ. (اَلْقِمَّه) / بالای کوه و سرِ آن (قلّه)

۴- مَکانُ وُقوفِ السَّیّاراتِ وَ الحافِلاتِ. (اَلْمَوقِف) / جای ایستادن اتومبیلها و اتوبوسها (ایستگاه)

۵- سَیّارَهٌ نَستَخدِمُها لِلعَمَلِ فِی المَزرَعَهِ. (اَلْجَرّارَه) / خودرویی که برای کار در کشتزار آن را به کار می بریم. (تراکتور)

۶- صِفَهٌ لِجِهازٍ أو آلَهٍ أو أداهٍ بِحاجَهٍ إلَی التَّصلیحِ. (اَلْمُعَطَّلَه) / صفتی برای دستگاهی یا ابزاری یا دست افزاری که نیاز به تعمیر دارد.

اَلتَّمرینُ الْخامِس: للتَّرجِمَه (برای ترجمه)

۱- کَتَبَ: نوشت قَد کُتِبَ التَّمرینُ: تمرین نوشته شده است.لِمَ لا تَکتُبینَ دَرسَکِ؟: چرا درست را نمی نویسی. لَمْ تَکتُبی شَیئاً: چیزی ننوشتی./ چیزی ننوشته ای.
۲- تَکاتَبَ: نامه نگاری کرد الصَّدیقانِ تَکاتَبا: دو دوست با یکدیگر نامه نگاری کردند.رجاءً، تَکاتَبا:‌ لطفا با یکدیگر نامه نگاری کنید. تَکاتَبَ الزَّمیلانِ: دو همکار با یکدیگر نامه نگاری کردند.
۳- مَنَعَ: بازداشت، منع کرد. مُنِعَتُ عَنِ المَوادِّ السُّکَّریَّهِ: از مواد شکری بازداشته شدملا تَمنَعْنا عَنِ الخُروجِ: ما را از بیرون رفتن منع نکن. شاهَدنا مانِعاً بِالطَّریقِ: مانعی را در راه دیدیم.
۴- اِمتَنَعَ: خودداری کرد لَن نَمتَنِعَ عَنِ الخُروجِ: از خروج خودداری نخواهیم کرد.لا تَمتَنِعوا عَنِ الأکل: از خوردن خودداری نکنید. کانَ الحارِسُ قَدِ امتَنَعَ عَنِ النَّومِ: نگهبان از خواب خودداری کرده بود.
۵- عَمِلَ: کار کرد، عمل کرد لِمَ ما عَمِلتُم بِواجِباتِکُم؟: چرا به تکالیفتان عمل نکردید.أ تَعمَلونَ فِی المَصنَعِ؟‌: آیا در کارخانه کار می کنید؟ العُمّالُ مَشغولونَ بالعَمَلِ: کارگاران مشغول کارند.
۶- عامَلَ: رفتار کرد إلهی؛ عامِلنا بِفَضلِکَ: خدایا؛ با بخششت با ما رفتار کن.إلهی؛ لا تُعامِلنا بِعَدلِکَ: خدایا؛ با عدلت با ما رفتار نکن. کانوا یُعامِلونَنا جَیِّداً: با ما خوب رفتار می کردند.
۷- ذَکَرَ: یاد کرد قَد ذَکَرَ المُؤمِنُ رَبَّهُ: مؤمن پروردگارش را یاد کرده است.ذُکِرتَ بِالخَیرِ: به خیر یاد کرده شدی. قَد یَذکُرُ الأُستاذُ تَلامیذَهُ القُدَماءَ: گاهی استاد از دانش آموزان قبلش یاد می کند.
۸- تَذَکَّرَ: به یاد آورد جَدّی وَ جَدَّتی تَذَکَّرانی: پدربزرگم و مادربزرگم من را یه یاد آوردند.سَیَتَذَکَّرُنَا المُدَرِّسُ: دبیر ما را به یاد خواهد آورد. لا أتَذَکَّرُکَ یا زَمیلی:‌ ای همکارم؛ تو را به یاد نمی آوردم.
انواع فعل

اَلتَّمرینُ السادس: تَرجِمِ النَّصَّ التّالیَ ثُمَّ عَیِّنِ المَحلَّ الإعرابیَّ لِما تَحتَهُ خَطٌّ   (متن زیر را ترجمه کن سپس محل اعرابی آنچه را زیر آن خط است مشخص کن.)

سَمَکَهُ السَّهمِ (ماهی تیرانداز)

سَمَکَهُ السَّهمِ مِن أعجَبِ الأسماکِ فی الصَّیدِ. إنَّها تُطلِقُ قَطَراتِ الماءِ مُتَتالیَهً مِن فَمِها إلَی الهَواءِ بِقُوَّهٍ تُشبِهُ إطلاقَ السَّهمِ وَ تُطلِقُ هذاَ السَّهمَ المائیَّ فِی اتِّجاهِ الحَشَراتِ فَوقَ الماء وَ عِندَما تَسقُطُ الحَشَرهُ عَلَی سَطحِ الماءِ تَبلَعُها حَیَّهً.

ترجمه:‌ ماهی تیرانداز از شگفت ترین ماهی ها در شکار است. او قطرات آب را پی درپی از دهانش با قوت به هوا رهامی کند که به پرتاب تیر می ماند. او این تیر آبی را در جهت حشره های بالای آب رهامی کند. هنگامی که حشره روی آب می افتد زنده آن را می بلعد.

هُواهُ أسماکِ الزینَهِ مُعجَبونَ بِهذِهِ السَّمَکَهِ وَلکِنَّ تَغذِیَتَها صَعبَهٌ عَلَیهِم لِأنَّها تُحِبُّ أن تَأکُلَ الفَرائِسَ الحَیَّهَ.

ترجمه:‌ علاقمندان ماهی های زینتی به این ماهی علاقه‌مندند؛ ولی تغذیه آن برای‌شان دشوار است؛ زیرا او دوست دارد، شکارها را زنده بخورد.

سَمَکَهُ (مبتدأ) / مُتَتالیَهً (حال) / الهَواءِ (مجرور بحرف جر) / الماءِ (مضاف إلیه) / حَیَّهً (حال) / هُواهُ (مبتدأ) / مُعجَبونَ (خبر) / الفَرائِسَ (مفعول) / الحَیَّهَ (صفت)

سَمَکَهُ التّیلابیا (ماهی تیلانیا)

سَمَکَهُ التّیلابیا مِن أغرَبِ الأسماکِ تُدافِعُ عَن صِغارِها وَ هِیَ تَسیرُ مَعَها. إنَّها تَعیشُ فی شَمالِ إفریقیا. وَ هذِهِ السَّمَکَهُ تَبلَعُ صِغارَها عِندَ الخَطَرِ ثُمَّ تُخرِجُها بعدَ زَوالِهِ.

ترجمه:‌ ماهی تیلابیا از شگفت ترین ماهی هاست که از خردسالانش دفاع می کند درحالی که با آنها سیر می کند. این ماهی خردسالانش را هنگام خطر می بلعد سپس پس از زوال خطر آنها را بیرون می آورد.

صغار (مجرور بحرف جر) / هِیَ تَسیرُ مَعَها (حال) / صِغارَ (مفعول)

۱ – سَمَکَهُ السَّهْمِ: ماهی تیرانداز ۲-أطلقَ: رها کرد ۳- اَلْمُتَتالی: پی درپی ۴- اَلفَم: دهان –۵ بلَعَ: بلعید ۶- الهُواه: علاقه مندان «مفرد: الَهْاوی»

اَلتَّمرینُ السّابِعُ: عَیِّنِ «الحْالَ» فِی العِباراتِ التاّلیهِ. (در عبارت های زیر حال را مشخص کنید.)

۱- مَنْ عاشَ بِوَجْهَینِ، ماتَ خاسِراً. (هر کس با دورویی زندگی کند زیانکار می میرد.)

۲- أَقوَی النّاسِ مَنْ عَفا عَدوَّهُ مُقتَدِراً. (نیرومندترین مردم کسی است که در حال اقتدار از دشمنش درگذرد.)

۳- عِندَ وُقوعِ الْمَصائِبِ تَذهَبُ الْعَداوَهُ سَریعَهً. (هنگام وقوع گرفتاری ها دشمنی به سرعت از میان می رود.)

۴- مَنْ أَذْنَبَ وَ هوَ یَضْحَکُ، دَخَلَ النّارَ وَ هوَ یَبکی. (هر کس گناه کند در حالی که می خندد در آتش می رود در حالی که می گرید.)

۵- یَبقَی الْمُحسِنُ حَیّاً وَ إنْ نُقِلَ إلی منازِلِ الْأَمواتِ. (نکوکار زنده می ماند و اگرچه  وی به منازل مردگان انتقال داده شود.)

۶- إذا طَلَبْتَ أَنْ تَنجَحَ فی عَمَلِکَ فَقُمْ بِهِ وَحیداً وَ لا تَتَوَکَّلْ عَلَی النّاسِ. (اگر می خواهی در کارت کامیاب شوی، پس تنها به آن اقدام کن و به مردم متکی نباش.)

۱– عَفا: عفو کرد ۲- أذَنْبَ: گناه کرد

اَلتَّمرینُ الثّامِنُ: عَیِّنِ الصَّحیحَ فِی الْمُفرَدِ وَ جَمعِهِ. (درست را در مفرد و جمعش مشخص کن.)

۱- سَمَکَه ، سَمَکات √ (سمک: ج أسماک: ماهی ها)           11- تِمثال، أَمثِلَه × (تمثال: ج تماثیل: تندیس ها/ مثال:ج أمثله؛ مثالها)

۲- ذِکْری، ذِکْرَیات √ (خاطرات)                                     12- سِنّ، سَنَوات × (سنّ: أسنان؛ دندان ها/ سنه: ج سنوات؛ سالها)

۳- فرَیسَه، فرَائِس √ (شکارها)                                                                          13- عَصْر، عُصور √ (روزگار) 

۴- قُربان، قَرابین √ (قربانی ها)                                                                          14- صَنَم، أَصنام √ (بتها) 

۵- خَطیئَه، أَخطاء × (خَطیئَه: خطایا و خطیئات/ خطأ: ج أخطاء؛ لغزش)                15- حاجّ ، حُجّاج √ (حج گزار) 

۶- طعَام، مَطاعِم × (طعام: ج أطعمه: غذاها/ مطعم: ج مطاعم)                           16- دَمْع ، دُموع √ (اشکها) 

۷- دَعْوَه، دَعَوات √ (فراخواندن)                                                                          17- وَجْه، وُجوه √ (چهره ها) 

۸- کتِابهَ، کتِابات √ (سنگ نوشته)                                   18- بِنت، أَبناء × (بنت: ج بنات؛ دختران/ أبن: ج أبناء؛ فرزندان) 

۹- شَعْب، شُعَب × (شعب: ج شعوب؛ ملت ها/ شعبه: ج شعب)                                   19- إله، آلِهَه √ (معبودها) 

۱۰- عَظم، أعَاظِم × (عظم: ج عظام: استخوان ها/ أعظم: أعاظم؛ بزرگتران)             20- آیَه، آیات √ (آیه) 

گونه های واو

برای شرکت در آزمون خودسنجی از درس ۱ و ۲ اینجا را کلیک کنید.

پی دی اف درس عربی دوازدهم مشترک درس دوم
آموزش و ترجمه درس دوم
قواعد عربی؛ حال
حل تمارین