آموزه دوم: قاضی بست

روز دوشنبه، امیر شبگر برنشست و به کران رود هیرمند رفت، با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس به کران آب فرود آمدند و خیمه‌‌‌ها و شراع‌‌‌ها زده بودند.

– شبگیر: پیش از صبح ، سحرگاه /  برنشستن: سوار شدن/ کران: کنار، ساحل / یوزان: جمع یوز، یوز پلنگ‌‌‌ها /  حشم: خدمتکاران

– ندیم: همنشین ، همدم /   مطرب: آوازخوان، نوازنده / چاشتگاه: هنگام چاشت، نزدیک ظهر /  شراع: سایه بان، خیمه.

روز دوشنبه، امیرمسعود صبح زود، سوار بر اسب شد و با باز‌‌‌های ( پرندگان) شکاری و یوزپلنگان و خدمتکاران و همدمان و نوازندگان به ساحل رود هیرمند رفت و تا نزدیک ظهر(هنگام خوردن صبحانه ) مشغول صید بودند. سپس در کنار رود اقامت کردند و خیمه‌‌‌ها و سایبان‌‌‌هایی در آنجا زده بودند.

از قضای آمده، پس از نماز، امیر کشتی‌‌‌ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگ تر، از جهت نشست او، و جامه‌‌‌ها افکندند و شراعی بر وی کشیدند و وی آن جا رفت و از هر دستی مردم در کشتی‌‌‌ها‌‌ی دیگر بودند و کس را خبر نه.

– قضا: سرنوشت، تقدیر /  از قضای آمده: تقدیر چنین بود، از قضا / ناو: قایقی کوچک که از درخت میان تهی سازند /

– ناوی ده : حدود ده ناو (کشتی) / از جهت نشست او: برای نشستن امیر مسعود /  جامه: گستردنی (زیرانداز)

– مرجع ضمیر «وی» در جمله شراعی بروی کشیدند: «ناو» / و کس را خبر نه: هیج کس از اتفاقی که قرار بود پیش بیاید، خبر نداشت.

از قضا، پس از نماز، امیر دستور داد تا کشتی‌‌‌ها را بیاورند و ده قایق کوچک آودند، یکی از آنها بزرگتر بود برای نشستن سلطان و زیراندازها را پهن کردند و سایبانی بر وی کشیدند. امیر سوار آن قایق شد و از هر صنفی، مردم سوار قایق‌‌‌های دیگر شدند و هیچ کس از عاقبت کار خبر نداشت.

ناگاه آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پر شدن و نشستن و دریدن گرفت. آن گاه آگاه شدند که غرقه خواست شد. بانگ و هزاهز و غریو برخاست، امیر برخاست و هنرآن بود که کشتی‌‌‌های دیگر به او نزدیک بودند. ایشان در جستدند هفت و هشت تن و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتی دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پای راست افگار شد، چنان که یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غرقه شدن. امّا ایزد رحمت کرد پس از نمودن قدرت و سوری و شادی ای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به کشتی رسید کشتی‌‌‌ها براندند و به کرانه رود رسانیدند.

– نشستن و دریدن گرفتن: شروع به غرق شدن( پایین رفتن ) و شکستن کرد.  

– هزاهز: سر و صدا که مردم را به جنبش در آورد، همهمه / غریو: فریاد / برخاست: بلند شد(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز)

– هنر، آن بود: بخت یار بود، خوشبختانه / بِرُبودند: کشیدند /  نیک کوفته شد: بسیار و حسابی  خسته شد / افگار: زخمی، خسته.  

– دوال: چرم و پوست، « یک دوال پوست و گوشت بگسست »: لایه ای از پوست و گوشت  جدا شد.

– گسست  ← بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل /  هیچ نمانده بود از غرقه شدن: نزدیک بود که غرق شود /  سور: جشن، شادی.

ایزد: خداوند، یزدان / نمودن: نشان دادن (نمودن  ← بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما)

ناگهان آنها دیدند که چون آب فشار آورده بود قایق پر از آب شد، شروع به غرق شدن و درهم شکستن کرد، موقعی فهمیدند که می‌‌خواست غرق شود. فریاد و سر وصدا بلند شد و امیر برخاست و بخت یار بود که قایق‌‌‌های دیگر به او نزدیک بودند. حدود هفت و هشت تن به آب پریدند و امیر را گرفتند و بردند و به قایق دیگر رسانیدند. امیر کاملا خسته و پای راستش زخمی شده بود، به اندازه یک لایه پوست و گوشتش پاره شد و چیزی نمانده بود که غرق شود. اما خداوند پس از نشان دادن قدرت خود رحم کرد. جشن و شادی به آن فراوانی تباه شد. وقتی که امیر به قایق رسید، قایق ها را حرکت دادند و به ساحل رود رسانیدند.

و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و ترَ و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعَیان و وزیر به خدمتِ استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیّت و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود.

از آن جهان آمده: از مرگ نجات یافته /  « گردانیدن » در عبارت « امیر جامه بگردانید »: عوض کردن  /  کوشک: قصر، کاخ

– تشویش: نگرانی  /  اعیان: بزرگان / لشگری: ارتشی / رعیت: شهروند معمولی، مردم عادی / خروش: فریاد

امیر از مرگ نجات یافته به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و تباه شده بود سوار اسب شد و فوراً به قصر رفت  زیرا خبری بسیار ناخوشایند درمیان  لشکر پیچیده بود و نگرانی و پریشانی بزرگی به پا شده بود. بزرگان و وزیران به استقبال او رفتند، وقتی دیدند پادشاه سالم است. فریاد و دعا در بین سپاهیان و مردم بر پا شد و بی اندازه صدقه دادند.

و دیگر روز، امیر نامه ها فرمود به غَزنین و جملۀ مملکت بر این حادثۀ بزرگ و صَعب که افتاد و سلامت که به آن مَقرون شد و مثال داد تا هزار هزار دِرَم به غَزنین و دو هزار هزار دِرَم به دیگر ممالک، به مستَحِقّان و درویشان دهند شُکرِ این را، و نبشته آمد و به توقیع، مؤکَّد گشت و مُبشّران برفتند.

جمله: همه/ صعب: دشوار، خطرناک  /  مقرون: همراه / مثال دادن: فرمودن، دستور کردن / هزار هزار: ملیون / غزنین: پایتخت غزنویان / ممالک: جمع مملکت، سرزمین ها

–  توقیع: امضا کردن فرمان، مهر کردن نامه و فرمان /  مبشّر: مژده دهنده، نوید دهنده /   شکر این را: برای شکر این / مؤکد: استوار، تأکید شده.

روز بعد امیر دستور داد تا نامه‌‌‌هایی را به غزنین و همه سر زمین‌‌‌های ایران بفرستند و ماجرای این اتفاق بزرگ و سخت را که پیش آمد و تندرستی که به دنبال آن بدست آمده بود، به مردم خبر دهند و دستور داد تا یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در سایر سرزمین‌‌‌ها به شکرانه این حادثه از خیر گذشته به نیازمندان و مستحقان بدهند. وامیر با امضای خود آن نامه را مورد تائید قرار داد و خبرآوران رفتند.

و روز پنج شنبه، امیر را تب گرفت؛ تبِ سوزان و سَرسامی افتاد، چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبّا و تنی چند از خدمتکارانِ مرد و زن و دل ها سخت متحیّر شد تا حال چون شود.

– سرسام: ورم مغز، سردرد شدید، سرگیجه و پریشانی، هذیان /  بار، در عبارت «بار نتوانست داد»: اجازۀ  حضور دادن.

– محجوب: پنهان، مستور / محجوب گشت از مردمان: از دید مرم پنهان شد / مگر: به‌جز/ اطبا: پزشکان (م طبیب) /  چون: ضمیر پرسشی به معنی چگونه.

– متحیر: سرگشته، حیران / تنی چند: چند نفر / سخت: بسیار /

روز پنجشنبه امیر گرفتار تب شد، تبی سوزان همراه با سردرد. آن گونه که نمی‌‌توانست با کسی دیدار کند بجز تعدادی از پزشکان و خدمتکاران مرد و زن. مردم بسیار نگران و پریشان بودند و نمی‌‌دانستند چه پیش می‌‌آید.

تا این عارضه افتاده بود، بونصر نامه های رسیده را، به خطِّ خویش، نکُت بیرون می‌آورد و از بسیاری نکُت، چیزی که در او کَراهیَتی نبود، می‌فرستاد فرودِ سرای، به دستِ من و من به آغاجیِ خادم می‌دادم و خیرخیر جواب می‌آوردم و امیر را هیچ ندیدمی تا آن گاه که نامه ها آمد از پسران علی تکین و من نکُت آن نامه ها پیش بردم و بشارتی بود. آغاجی بستَد و پیش بُرد. پس از یک ساعت، برآمد و گفت: «ای بوالفضل، تو را امیر می‌بخواندَ».

عارضه: حادثه، بیماری / نُکَت: جمع نکته، منظور مطالب مهم و گزیده /  بونصر: ابو نصر مشکان رئیس دیوان رسایل مسعود غزنوی است. 

– دیوان رسایل یا رسالت: اداره ای بوده که از طرف شاه ، مسئول صدور نامه / کراهیت: ناپسندی.

– چیزی که در او کراهیتی نبود: خبر‌‌ی که ناگواری و ناخوشایندی در آن نبود / فرود سرای: اندرونی، اتاقی در خانه که پشت اتاقی دیگر واقع شده باشد، مخصوص زن و فرزند و خدمتگزاران / دست: مجاز از وسیله .

– آغاجی: اسم خاص است، شخصی است که خادم و پرده دار ویژه سلطان مسعود بود.

– خیرخیر: سریع، تند تند / برآمد: جلو آمد /   خواندن: صدا زدن، دعوت کردن   / می‌بخواند: صدا می‌کند.

    از وقتی که این بیماری پیش آمده بود بونصر از نامه‌‌‌های رسیده با خط خود نکته برداری می‌‌کرد و از تمامی نکته‌‌‌ها آنچه را که در آن خبر ناخوشایندی نبود به وسیلۀ من به قسمت پایین کاخ می‌‌فرستاد و من آن نامه‌‌‌ها را به آغاجی خادم  می‌‌دادم و تند تند جواب‌‌‌ها را برای بونصر می‌‌آوردم و امیر را اصلا نمی‌‌دیدم تا زمانی که نامه‌‌‌هایی از پسران علی تکین رسید و من خلاصه(نکته‌‌‌های) آن نامه‌‌‌ها را که در آنها خبر خوشی بود به دربار بردم. آغاجی نامه‌‌‌ها را از من گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت جلو آمد و گفت: ای ابوالفضل امیراز تو دعوت کرده است نزدش بروی.

پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده های کَتّان آویخته و ترَ کرده و بسیار شاخه ها نهاده و تاس های بزرگِ پُر یَخ بر زَبَرِ آن و امیر را یافتم آنجا بر زَبَرِ تخت نشسته، پیراهنِ توزی، مِخنَقه در گردن، عِقدی همه کافور و بوالعَلایِ طبیب آنجا زیرِ تخت نشسته دیدم.

– یافتن: دیدن، مشاهده کردن  / خانه: اتاق / کتّان: نوعی پارچه سفید رنگ که از الیاف گیاهی به همین نام کتان، بافته شده است / عقد: گردن‌بند  

تاس: تشت / زَبَر: رو، بالا / زیر: پایین  / توزی: پارچه ای ناز کتانی که نخست در شهر توز بافته می شده است، منسوب به توز / مخنقه:  گردنبند

به نزد امیر رفتم و دیدم که خانه را تاریک کرده اند و پرده‌‌‌های کتانی خیس در آن آویزان کرده اند و شاخه‌‌‌های بسیاری در آنجا گذاشته بودند و تشت‌‌‌های بزرگ پر از یخ بر روی آن شاخه‌‌‌ها گذاشته بودند و امیر را دیدم که آنجا بر روی تخت نشسته بود در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردنبندی از جنس کافور در گردن داشت و بوالعلای طبیب آنجا پایین تخت نشسته بود.

گفت: بونصر را بگوی که امروز دُرُستم و در این دو سه روز، بار داده آید که علّت و تب تمامی زایل شد.

– حرف «را» در عبارت « بونصر را بگوی » از نظر  دستوری نقش نمای اضافه و قبل از متمّم آمده است یعنی: به بونصر بگوی.

– « درست »: تندرست، سالم / آید: شود / علت: بیماری / تمامی: کاملاً / زایل شد: از بین رفت.

امیر گفت: به بونصر بگوی که امروز حالم خوب است و در همین دو سه روز آینده اجازه ملاقات داده خواهد شد، زیرا بیماری و تب من به طور کامل از بین رفته است.

من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجدۀ شکر کرد خدای را عَزَّ وَجَل بر سلامت امیر، و نامه نبشته آمد. نزدیک آغاجی برُدم و راه یافتم، تا سعادت دیدارِ همایونِ خداوند دیگرباره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و گفت: چون نامه ها گُسیل کرده شود، تو بازآی که پیغامست سویِ بونصر در بابی، تا داده آید.». گفتم: «چنین کنم». بازگشتم با نامۀ توقیعی و این حال ها را با بونصر بگفتم.

– نبشته: نوشته/ آمد: شد/ همایون: خجسته /خداوند: شاه، دارنده / گُسیل کردن: فرستادن / دربابی: در زمینه ای/ حال: جریان، وضع/دوات: جوهردان

من بازگشتم و هر چه اتفاق افتاده بود به بونصر گفتم. بسیار خوشحال شد و خدای عزیز و گرامی را برای سلامتی امیر شکر کرد و نامه نوشته شد. آن را نزد آغاجی بردم و اجازه ورود یافتم تا بار دیگر افتخار دیدار امیر مسعود را که برای من مبارک بود پیدا کردم. نامه را خواند و مرکب و دوات خواست و امضا کرد و گفت: هنگامی که نامه ها فرستاده شد، تو برگرد که پیغامی برای بونصر در زمینه ای دارم تا پیغام را به تو بدهم. گفتم: چشم. بازگشتم با نامه های امضا شده و داستان را برای بونصر گفتم.

و این مردِ بزرگ و دبیرِ کافی، به نشاط، قلم درنهاد. تا نزدیک نمازِ پیشین، از این مهمّات فارغ شده بود و خَیلتاشان و سوار را گُسیل کرده. پس، رُقعَتی نبشت به امیر و هر چه کرده بود، بازنمود و مرا داد.

– دبیر کافی: نویسنده‌‌ با کفایت و دانای کار /  به نشاط: با خوشحالی /  قلم درنهاد: کنایه از این که شروع به نوشتن کرد / نماز پیشین: نماز ظهر  / مهمات: کار‌‌‌های مهم و خطیر / فارغ شدن: آسوده شدن از کار / خَیلتاش: گروه نوکران و چاکران / رقعت: خردنامه، نامۀ کوتاه  / بازنمود: گزارش کرد / «را» در مرا: نقش نمای حرف اضافه به معنی «به».

این انسان بزرگ و نویسنده‌‌ دانای کار با شادمانی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک نماز ظهر این کارهای  مهم را به پایان رسانید و چاکران و سواران را فرستاده  بود. سپس نامه ای نوشت به امیر و هر کاری که انجام داده بود در آن گزارش کرد.

و ببُردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت:« نیک آمد» و آغاجیِ خادم را گفت: «کیسه ها بیاور» و مرا گفت: «بستان»؛ در هر کیسه، هزار مثقال زَرِپاره است. بونصر را بگوی که زَرهاست که پدرِ ما از غَزوِ هندوستان آورده است و بتُانِ زَریّن شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال ترِ مال هاست. و در هر سفری ما را از این بیارند تا صدقه ای که خواهیم کرد حلالِ بی شُبهَت باشد، از این فرماییم؛ و می‌شنویم که قاضیِ بُست، بوالحسنِ بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگ‌دست اند و از کس چیزی نستانند و اندک‌مایه ضَیعَتی دارند. یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر، تا خویشتن را ضَیعَتَکی حلال خرند و فَراخ تر بتوانند زیست و ما حَقِّ این نعمتِ تندرستی که بازیافتیم، لخَتی گزارده باشیم.

– راه یافتن: اجازه‌‌ ورود یافتن / نیک آمد: خوب شد  / ستاندن: گرفتن (بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان)

زر پاره: قراضه و خردۀ زر، زر سکه شده / پاره کرده: تکه تکه کرده / حلال تر: حلال ترین /

غزو: جنگ با کفار /  بی شبهت: بی شک، تردید / ضیعتکی: زمین زراعی کوچکی  / فراخ تر: بهتر، راحت تر

زیستن: زندگی کردن(بن ماضی: زیست، بن مضارع: زی) لختی: اندکی / گزاردن: انجام دادن (بن ماضی: گزارد، بن مضارع: گزار) گداختن: ذوب کردن (بن ماضی: گداخت، بن مضارع: گداز).

نامه را بردم و اجازه ورود یافتم و نامه را به امیر دادم، امیر خواند و گفت خوب شد. به آغاجی خادم گفت کیسه‌‌‌ها را بیاور و به من گفت این کیسه‌‌‌ها را بگیر. در هر کیسه هزار مثقال طلای خرد شده است. به بونصر بگوی طلاهایی است که پدرم از جنگ هندوستان آورده است و بتهای طلایی را شکسته و ذوب کرده و خرد کرده و این حلال‌ترین مال‌‌‌هاست. در هر سفری برای ما از این طلاها می‌‌آورند تا هر وقت بخواهیم صدقه بدهیم که بی شک وتردید حلال باشد و از همین دستور می‌‌دهیم بدهند. شنیده ایم که قاضی بست بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر بسیار تهیدست  هستند و از کسی چیزی قبول نمی‌‌کنند و زمین زراعتی کوچکی دارند. باید یک کیسه را به پدر و یک کیسه را به پسر بدهید تا برای خود زمین زراعی کوچکی از مال حلال برای خود بخرند تا بتوانند راحت تر زندگی کنند تا ما نیز شکر این نعمت تندرستی که به دست آوردیم مقدار کمی ادا کرده باشیم.

من کیسه ها بستَدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال بازگفتم. دعا کرد و گفت خداوند این « سخت نیکو کرد و شنوده ام که ابوالحسن و پسرش وقت باشد که به ده دِرَم درمانده اند و به خانه بازگشت و کیسه ها با وی برُدند و پس از نماز، کس فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را بخواند و بیامدند. بونصر، پیغام امیر به قاضی رسانید.

– درم: واحد پول، درهم  /  سخت نیکو کرد: بسیار کار خوبی کرد / وی: مرجع آن بونصر است.

من کیسه‌‌‌ها را برداشتم و به نزد بونصر آوردم و ماجرا را تعریف کردم. بونصر در حق امیر دعا کرد و گفت: امیر این کار را بسیار خوب و به موقع انجام داد. شنیده ام که بوالحسن و پسرش زمانی پیش می‌‌آید که به ده درهم نیازمند می‌‌شوند. بونصر به خانه بازگشت و کیسه‌‌‌های طلا را با او بردند و پس از نماز کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را دعوت کرد و آمدند. بونصر پیغام امیر را به قاضی رساند.

بسیار دعا کرد و گفت این صِلتَ فخر است. پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است، حساب این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست؛ امّا چون به آنچه دارم و اندک است، قانعم، وِزر و وَبالِ این، چه به کار آید.

صلت: بخشش  / فخر: مایۀ افتخار  / وزر: بار سنگین،  گناه / وبال: سختی و عذاب، گناه  /  روا داشتن: جایز دانستن / دربایست: نیاز، ضرورت /  

بسیار دعا کرد و گفت این هدیه و بخشش باعث افتخار من است ولی نمی‌پذیرم و پس می‌دهم که به کار من نمی‌آید. قیامت بسیار نزدیک است، حساب این نمی‌توانم بدهم و نمی‌گویم که نیاز ندارد؛ امّا چون به آنچه  دارم و اندک است، قانعم، گناه این، به چه کارم می‌آید؟!

بونصر گفت سُبحانَ الله! زَری که سلطان محمود به غَزو از بتخانه ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین می‌روا دارد ستدن، آن، قاضی همی‌نستاندَ.

گفت: زندگانیِ خداوند دراز باد؛ حالِ خلیفه دیگر است که او خداوندِ ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن غَزوها بر طریقِ سنّتِ مصطفی هست یا نه. من این نپذیرم و درعهدۀ این نشوم.

سُبحانَ الله: پاک و منزه است خدا / غزو: جنگ / بتان: بت ها / امیرالمؤمنین: خلیفه / سنت: شیوه، روش  / می‌روا دارد ستدن: گرفتنش را جایز می‌شمارد /  خداوند ولایات: صاحب همه سرزمین های اسلامی /  خواجه: آقا / درعهدۀ این نشوم: مسئولیتش را نمی‌پذیرم.

قاضی گفت: زندگانی خواجه طولانی باشد؛ حال خلیفه چیز به گونه دیگری است؛ زیرا او فرمانروای سرزمین هاست و خواجه نیز با امیر محمود در جنگ ها بوده است ولی من نبوده ام و نمی‌دانم که آن جنگ ها به آیین و روش پیامبر بوده یا نبوده است. من این طلاها را نمی‌پذیرم و زیر بار این مسئولیت نمی‌روم.

اگر تو نپذیری، به شاگردانِ خویش و به مُستَحِقّان و درویشان ده.

اگر تو قبول نمی‌کنی، به شاگردانِ خودت و به نیازمندان و فقیران بده.

گفت: «من هیچ مُستَحِق نشناسم در بسُت که زَر به ایشان توان داد و مرا چه افتاده است که زَر کسی دیگر برَد و شمارِ آن به قیامت مرا باید داد؟! به هیچ حال، این عهده قبول نکنم

– شمار: حساب و کتاب / عهده: مسئولیت  /  

گفت: «من هیچ نیازمند در بسُت نمی‌شناسم که طلا به ایشان بتوان بدهم. چرا باید طلا را کس دیگری بگیرد و در قیامت حساب و کتابش به دست من باشد؟! به هیچ وجه، این مسئولیت را قبول نمی‌کنم.»

بونصر پسرش را گفت: «تو از آنِ خویش بستان.»

بونصر به پسرش گفت: «تو مال خودت را بگیر.»

گفت: «زندگانیِ خواجه عَمید دراز باد؛ علیٰ ایَّ حال، من نیز فرزندِ این پدرم که این سخن گفت و علم از وی آموخته ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات وی بدانسته، واجب کردی که در مدّتِ عمر پیرویِ او کردمی؛ پس، چه جایِ آن که سال ها دیده ام و من هم از آن حساب و توقّف و پرسشِ قیامت بترسم که وی می‌ترسد و آنچه دارم از اندک‌مایه حُطامِ دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم

– عمید: بزرگ  / علی اَی ِحال: به هر حال  / توقّف: بازداشت / حطام دنیا: مال اندک دنیا / کفایت: کافی.

بونصر گفت للهِ ِدَرُّکُما؛ بزرگا که شما دو تنید و بگریست و ایشان را بازگردانید و باقیِ روز اندیشه مند بود و از این یاد می‌کرد.

الف در بزرگا: الف کثرت و مبالغه است / اندیشمند: متفکر.

بونصر گفت خداوند خیرتان دهاد؛ شما دو تن مردان بزرگی هستید و گریه کرد و ایشان را برگردانید. باقیِ روز در فکر بود و از آنچه پیش آمده بود یاد می‌کرد.

و دیگر روز، رُقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زَر باز فرستاد.

رقعت: خردنامه، نامۀ کوتاه، رقعه / بازنمود: شرح کرد / بازفرستاد: پس فرستاد.

روز دیگر نامه ای به امیر نوشت و داستان را شرح داد و طلا را پس فرستاد.


زاغ و کبک

                  زاغی از آنجا که فراغی گزید               رخت خود از باغ به راغی کشید

فراغ: آسایش/ گزیدن: انتخاب کردن(بن ماضی: گزید، بن مضارع: گزین) / راغ: صحرا، دامنه کوه

آرایه)  زاغ، راغ، باغ: جناس ناهمسان / فراغ و راغ: جناس ناهمسان / رخت: توشه، اسباب و اثاثیه / رخت کشیدن: کنایه از کوچ کردن / واج آرایی: غ.

بازگردانی) زاغی که در فکر آسایش و راحتی بود، بر آن شد که از باغ به صحرایی برود.

                  دید یکی عرصه به دامان کوه               عرضه ده مخزن پنهان کرد            

عرصه: میدان، زمین، پهنه / دامان: دامنه / عرضه ده: ارائه دهنده، نمایانگر / مخزن: گنجینه /

آرایه) عرصه وعرضه: جناس ناهمسان / مخزن: استعاره از گل ها و گیاهان

بازگردانی) زمینی را در دامنه کوه دید که گلها و گیاهانی داشت که مانند گنجینه و اسرار کوه بودند.

                       نادره کبکی به جمال تمام                   شاهد آن روضه فیروزه فام

نادره. کمیاب / جمال: زیبایی / شاهد: زیبارو / روضه: باغ / فام: رنگ / فیروزه فام: فیروزه ای رنگ، کنایه از سرسبز

بازگردانی) کبک بسیار زیبایی در آنجا بود که زیباروی آن باغ سرسبز به شمار می‌رفت. 

                     هم حرکاتش متناسب به هم                هم خطواتش متقارب به هم

متناسب: هماهنگ / خطوت: ج خطوه، گام ها /  متقارب: نزدیک شونده، همگرا / آرایه: بیت ترصیع دارد (انسانی) / واج آرایی: ت           معنی) هم حرکاتش موزون وهماهنگ بود هم گامهایش نزدیک به هم و زیبا.

                      زاغ چو دید آن ره و رفتار را               وان روش و جنبش هموار را

این بیت و بیت پسین موقوف المعنی اند.

بازگردانی) زاغ هنگامی‌که راه رفتن و شیوه زیبا و هماهنگ کبک را دید،

                  باز کشید از روش خویش پای              در پی او کرد به تقلید جای

در پی: به دنبال / تقلید: پیروی / آرایه) پای کشیدن از : کنایه از دست کشیدن، رها کردن / پای، جای: جناس ناهمسان.

بازگردانی) زاغ از رفتار خود دست کشید و از کبک تقلید کرد.

                        بر قدم او قدمی می کشید             وز قلم او رقمی می کشید

آرایه) می کشید: جناس (کشیدن نخست: برداشتن، کشیدن دوم: نقاشی کردن)/  قدم، قلم: جناس ناهمسان / قلم، رقم: تناسب / واج آرایی: ق، م / قلم: مجاز از نوشته / رقمی کشید: نوشتن، نگاشتن / از قلم او رقمی کشیدن: کنایه از پیروی کردن / بیت ترصیع دارد (انسانی)

بازگردانی) زاغ مانند کبک گام می نهاد و از روی نوشته او نقاشی می‌کرد (او پیروی می‌کرد).

                  در پی اش القصه درآن مرغزار            رفت براین قاعده روزی سه چار

القصه. خلاصه / مرغزار: جای روییدن مرغ، سبزه زار، چراگاه، علفزار / قاعده: روش

بازگردانی) خلاصه چند روز به این شیوه در آن چمنزار از کبک پیروی کرد.

                     عاقبت از خامی خود سوخته           رهرَوِیِ کبک نیاموخته

خامی: کنابه از ناپختگی، کم تجربگی / سوختن: کنایه از زیان دیدن / رهروی: راه رفتن      

بازگردانی) سرانجام زاغ به خاطره بی تجربگی اش، زیان دید و راه رفتن کبک را نیز نیاموخت.

                  کرد فرامش ره و رفتار خویش           ماند غرامت زده از کار خویش

فرامش: فراموش / غرامت زده: زیان دیده

بازگردانی): زاغ رفتار و روش خود را نیز فراموش کرد و به خاطر تقلید نابجایش زیان دید.

تحفه الأحرار، جامی