آموزه دوازدهم: کاوۀ دادخواه

ضحّاک ، معرّب اژی دهاک (= اژدها)، در داستانهای ایرانی، مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی، در دیوزاد و مایۀ آسیب آدمیان و فتنه و فساد. به روایت ،« سه پوزه سه سرِشش چشم » اوستا موجودی است فردوسی، ضحاک بارها فریب ابلیس را می خورد؛ بدین معنی که ابلیس با موافقت او، پدرش، مرداس، را که مردی پاکدین بود، از پا درمی آورد تا ضحاک به پادشاهی برسد. سپس در لباس خوالیگری چالاک، خورشهایی حیوانی بدو می خوراند و خوی بد را در او می پرورد؛ سپس بر اثر بوسه زدن ابلیس بردوش ضحّاک، دو مار از دو کتف او می روید و مایۀ رنج وی می شود. پزشکان فرزانه از عهدۀ علاج برنمی آیند تا بار دیگر ابلیس خود را به صورت پزشکی درمی آورد و به نزد ضحّاک می رود و به او می گوید راه درمان این درد و آرام کردن ماران، سیر داشتن آنها با مغز سر آدمیان است. ضحّاک نیز چنین می کند و برای تسکین درد خود به این کار می پردازد. به این ترتیب که هر شب دو مرد را از کهتران و یا مهترزادگان به دیوان او می برند و جانشان را می گیرند و خورشگر، مغز سر آنان را بیرون می آورد و به مارها می خوراند تا درد ضحّاک اندکی آرامش یابد. در اساطیر ایران، مار مظهری است از اهریمن و در این جا نیز بر دوش ضحّاک می روید که تجسّمی است از خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث . در محیطی که پادشاه بیداد پیشۀ ماردوش به وجود آورده بود، تاریکی و ظلم بر همه جا چیرگی داشت و کسی ایمن نمی توانست زیست. فردوسی تصویری از آن روزهای سیاه را هرچه گویاتر نشان داده است؛ روزگاری که کاوه و هزاران تن دیگر را ناگزیر به بهای جان خویش به نافرمانی و قیام برانگیخت:

چو ضحّاک شد بر جهان شهریار / بر او سالیان انجمن شد هزار

چو: هنگامی که / شهریار: شاه / بر او سالیان انجمن شد هزار: کنایه /

بازگردانی: وقتی ضحّاک پادشاه ایران شد، فرمانروایی او هزار سال به درازا کشید.

نهان گشت کردار فرزانگان /  پراگنده شد نام دیوانگان

نهان: پنهان / کردار: رفتار / فرزانه: دانشمند، دانا / فرزانه، دیوانه: تضاد / نام دیوانگان پراگنده شد: کنایه

بازگردانی: روش زندگی و رفتار خردمندان از میان رفت و انسان هایِ دیوخو نام آور شدند(جهان به کام بدکنشان بود).

هنر خوار شد، جادویی ارجمند /  نهان راستی، آشکارا گزند

هنر: فضیلت / خوار: پست و بی ارزش / جادوی: جادوگری / گزند: آسیب / نهان، آشکارا: تضاد / هنر، جادوی: تضاد

بازگردانی: هنر و فضیلتهای اخلاقی بیارزش شد، جادوگری ارزش یافت، صداقت از بین رفت و آسیبهای اجتماعی همه جا را گرفت.

برآمد برین روزگار دراز /  کشید اژدهافش به تنگی فراز

برآمد: گذشت / دراز: طولانی / دراز، فراز: جناس / اژدهافش: مانند اژدها، تشبیه، منظور ضحاک / فش: مانند، ادات تشبیه /

بازگردانی: روزگار زیادی به این منوال گذشت و (آرام آرام) ضحّاکِ چون اژدها، خوار و بیارزش شد.

چنان بُد که ضحّاک را روز و شب                به نام فریدون گشادی دو لب

بد: بود / روز و شب: تضاد، کنایه از همیشه / دو لب گشودن: کنایه از سخن گفتن / گشودن: باز کردن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا)

بازگردانی: اوضاع به گونه ای بود که ضحّاک، روز و شب نام فریدون را بر لب داشت.

ز هر کشوری مهتران را بخواست                که در پادشاهی کُند پشت راست

مهتر: بزرگتر، رئیس / در پادشاهی پشت راست کردن: کنایه /

بازگردانی: از همۀ سرزمین ها، بزرگان را فراخواند تا جایگاه خود را در پادشاهی استوار سازد.

از آن پس، چنین گفت با موبدان /  که ای پرهنر با گهر بخردان

موبد: روحانی / با گهر: نژاده / بخرد: خردمند /

بازگردانی: سپس به روحانیان گفت: «ای هنرمندانِ نژاده و خردمند …

مرا در نهانی یکی دشمنست /  که بر بخردان این سخن، روشن ست

واج آرایی: «ن»

بازگردانی: من به صورت مخفیانه دشمنی دارم و این نکته، بر خردمندان آشکار است…

به سال اندکی و به دانش بزرگ /  گَوی، بدنژادی، دلیر و سترگ

گو: پهلوان / سترگ: بزرگ / اندک، بزرگ: تضاد

بازگردانی: سنّ و سال کمی دارد, امّا دانشش بسیار است؛ پهلوانی است بی اصل و شجاع و بزرگ …

یکی محضر اکنون بباید نوشت /  که جز تخم نیکی، سپهبد نکشت

محضر: استشهادنامه / تخم نیکی: اضافه تشبیهی / سپهبد: منظور ضحاک / نکشت: نکاشت / نوشت، نکشت: جناس ناهمسان

بازگردانی: استشهادنامه ای باید نوشت که ضحّاک، جز کار نیک، کاری نگزارده است.»

ز بیمِ سپهبد همه راستان /  بر آن کار گشتند همداستان

راستان: راستگویان / همداستان: موافق، همرای / بیم: ترس

بازگردانی: از ترس ضحّاک، همه بزرگان کشور، برای انجامِ این کار، با او همرأی و همراه شدند.

بر آن محضر اژدها ناگزیر /  گواهی نوشتند بُرنا و پیر

اژدها: استعاره از ضحاک / گواهی: شهادت / برنا: بالغ، جوان / برنا، پیر: تضاد

بازگردانی: به ناچار پیر و جوان، آن استشهادنامۀ ضحّاک را گواهی و تأیید کردند.

هم آنگه یَکایَک ز درگاهِ شاه / برآمد خروشیدنِ دادخواه

یکایک: ناگهان / درگاه: بارگاه / شاه: منظور ضحاک / خروشیدن: فریاد / دادخواه: شاکی، حق جو / برآمد: بلند شد

بازگردانی: همان زمان، ناگهان از دربار ضحاک فریاد شاکی بلند شد.

ستم دیده را پیش او خواندند / برِ نامدارانش بنشاندند

نامدار: سرشناس / ستم دیده: کاوه / مرجع او: ضحاک / بر: کنار

بازگردانی: کاوۀ ستمدیده را نزد ضحّاک فراخواندند و او را پیش بزرگانِ دربار نشاندند.

بدو گفت مهتر به روی دژم / که برگوی تا از که دیدی ستم؟

مهتر: بزرگتر، رئیس، منظور ضحاک / دژم: خشمگین / برگوی: بگو /

بازگردانی: ضحّاک با آشفتگی و خشم از کاوه پرسید: «بازگو که از چه کسی ظلم و ستم دیده ای؟»

خروشید و زد دست بر سر ز شاه / که شاها منم کاوۀ دادخواه!

خروشید: فریاد زد / دست، سر: تناسب / شاها: ای شاه

بازگردانی: (کاوه) فریاد زد و از ظلم و ستم شاه بر سر خود کوبید و گفت: «ای پادشاه، من کاوۀ دادخواه هستم.»

یکی بی زیان مردِ آهنگرم /  ز شاه، آتش آید همی بر سرم

بی زیان: بی آزار /  آتش بر سرم همی آید: کنایه / آتش: استعاره از گرفتاری و رنج

بازگردانی: آهنگری بیآزارم امّا شاه ظلم و ستم بسیاری به من کرده است.

تو شاهی و گر اژدها پیکری /  بباید بدین داستان داوری

گر: یا / اژدهاپیکر: مارچهره / پیکر: هیکل / داوری: قضاوت

بازگردانی: اگر تو پادشاه هستی یا پیکری مثل اژدها داری، باید دربارۀ سرگذشت من قضاوت کنی…

که گر هفت کشور به شاهی تو راست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست

را: نشانه مالکیت و دارندگی / بهر: نصیب، بهره / کشور: اقلیم / راست، ماست: جناس

بازگردانی: که اگر تو پادشاه جهان هستی، چرا از پادشاهی تو، نصیبِ ما فقط رنج و سختی است؟

سپهبد به گفتار او بنگرید /  شگفت آمدش کان سخنها شنید

به گفتار بنگرید: حس آمیزی / بنگرید: نگاه کرد / شگف آمدش: تعجب کرد / کان: که آن

بازگردانی: ضحّاک به گفتار او توجه کرد و تعجّب کرد که این سخنان (گستاخانه) را از او می شنود.

بدو باز دادند فرزند او / به خوبی بجُستند پیوند او

بازدادن: پس دادن / مرجع او: کاوه / بدو: به او

بازگردانی: فرزند او را به او بازگرداند و دلش را به دست آوردند. (از کاوه دلجویی کردند.)

بفرمود پس کاوه را پادشا  / که باشد بر آن محضر اندر گوا

اندر: در / گوا: شاهد

بازگردانی: سپس ضحّاک به کاوه دستور داد که آن استشهادنامه را گواهی کند.

چو برخواند کاوه، همه محضرش / سَبُک، سوی پیران آن کشورش

چو: هنگامی که / محضر: استشهادنامه / سبک: سریع /

بازگردانی: هنگامی که کاوه استشهادنامه را خواند با سرعت رو به بزرگان کشور کرد و …

خروشید کای پایمردان دیو / بریده دل از ترسِ گیهان خدیو

خروشید: فریاد زد / پایمرد: میانجی در اینجا دستیار/ دیو: استعاره از ضحاک / دل بریده: کنایه / گیهان: جهان / خدیو: شاه / خدیو، دیو: جناس

بازگردانی: فریاد برآورد که: ای پشتیبانان ضحاکِ دیوخو که از خدای جهان نمی ترسید…

همه سوی دوزخ نهادید روی / سپُردید دلها به گفتار اوی

روی نهادن: کنایه / دل سپردن: کنایه / سوی، روی، اوی: جناس / روی، دل: تناسب

بازگردانی: همۀ شما جهنّمی هستید؛ زیرا فرمانهای ضحّاک را برده اید…

نباشم بدین محضر اندر گوا  / نه هرگز براندیشم از پادشا

بدین محضر اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / براندیشیدن: ترسیدن

بازگردانی: این استشهاد را گواهی و تأیید نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم.

خروشید و برجَست لرزان ز جای /  بدرّید و بسپَرد محضر به پای

جستن: پریدن (بن ماضی جست، بن مضارع جه) / دریدن: پاره کردن / سپردن: طی کردن / به پای سپردن: کنایه از لگدکوب کردن / جای، پای: جناس

بازگردانی: فریاد برآورد و در حالی که از خشم می لرزید، استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه / بر او انجمن گشت بازارگاه

شد: رفت / انجمن گشت: جمع شد / بازارگاه: چهارسو، مجاز از مردم بازار

بازگردانی: هنگامی که کاوه از دربار شاه بیرون آمد، مردم بازار دور او گرد آمدند.

همی بر خروشید و فریاد خواند /  جهان را سراسر، سوی داد خواند

فریاد: کمک / سراسر: همه / خواند: طلب کرد / را: اضافه گسسته / داد: حق و عدالت / خواند: فراخواند / خواند، خواند: جناس همسان

بازگردانی: می خروشید و فریاد می زد و مردم را به داد فرامی خواند.

از آن چرم، کاهنگران پشت پای / بپوشند هنگام زخمِ درای

چرم: مجاز از پیش بند / پشت پا: روی پا / زخم: ضربه / درا: پتک، چکش

بازگردانی: آن (پیش بندِ)چرمی که آهنگران، هنگام ضربه زدن با پتک بر تن می کنند…

همان، کاوه آن بر سر نیزه کرد / همانگه ز بازار برخاست گرد

برخاست: بلند شد / گرد برخاست: کنایه از انبوهی و جنب و جوش مردم / گرد، کرد: جناس

بازگردانی: کاوه همان را بر سرِ نیزه آویخت، همان گاه بازار را ازدحام و شلوغی فرا گرفت و مردم گرد آمدند.

خروشان همی رفت نیزه به دست / که ای نامداران یزدان پرست

پرستیدن: پرستاری کردن، خدمت کردن / نامدار: سرشناس / خروشان: فریاد زنان / موقوف المعانی

بازگردانی: کاوه در حالی که نیزه به دست داشت، فریاد می زد: که ای بزرگان خداپرست…

کسی کاو هوای فریدون کند / دل از بند ضحّاک بیرون کند

کاو: که او / هوای کسی کردن: میل کسی داشتن، کنایه / بند: فریب و افسون / دل از بند بیرون کردن: کنایه

بازگردانی: هر کسی می خواهد از فریدون طرفداری کند، باید خود را از یوغ بندگی و ظلم و ستم ضحّاک آزاد کند…

بپویید کاین مهتر آهرمن است / جهان آفرین را به دل، دشمن است

پوییدن: دویدن، حرکت کردن / مهتر: بزرگتر، رئیس / آهرمن: اهریمن / جهان آفرین: آفریدگار /

بازگردانی: حرکت کنید؛ زیرا این پادشاه، شیطان است و به دل دشمن خداست.

همی رفت پیش اندرون مرد گرد / جهانی بر او انجمن شد، نه خُرد

گرد: پهلوان / پیش اندرون: جلو / جهان: مجاز از مردم جهان / انجمن شد: گرد آمد / خرد: اندک / گرد، خرد: جناس

بازگردانی: مرد پهلوان (کاوه)، پیشاپیش می رفت و سپاهی انبوه، گرد او جمع شدند.

بدانست خود کافریدون کجاست / سراندر کشید و همی رفت راست

سر اندر کشیدن: متمایل شدن، کنایه / راست: مستقیم

بازگردانی: کاوه می دانست که مخفیگاه فریدون کجاست؛ برای همین مستقیم به سوی فریدون رفت.

بیامد به درگاه سالار نو / بدیدندش آنجا و برخاست غَو

سالار: سردار، منظور فریدون / غو: فریاد / نو، غو: جناس / مرجع ش: فریدون

بازگردانی: کاوه به پیشگاهِ پادشاه جدید(فریدون) آمد، مردم، او را در آنجا (مخفیگاهش) دیدند و با دیدنِ او فریادِ(خوشحالی) شان بلند شد.

فریدون چو گیتی برآن گونه دید /  جهان پیش ضحّاک وارونه دید

بازگردانی: فریدون وقتی جهان را به آن گونه (همه از ضحاک برگشته اند) دید، فهمید که دیگر گیتی به کام ضحاک نیست.

همی رفت منزل به منزل چو باد / سری پر ز کینه، دلی پر ز داد

چو: مانند / چو باد: تشبیه / سر، دل: تناسب / منزل: جای فرود آمدن / داد: حق و عدالت / باد، داد: جناس / سر: مجاز از قصد

بازگردانی: فریدون به سرعتِ باد، مسیر را مرحله به مرحله طی کرد، در حالی که سرش پر از کینه و انتقام و دلش پر از دادخواهی بود.

همه بام و در، مردم شهر بود / کسی کش ز جنگاوری بهر بود

بام: پشت بام / بام و در: کنایه از همه جا / کش: که او / بهر: بهره، نصیب / شهر، بهر: جناس

بازگردانی: همه پشت بام ها و کوچه ها را مردم پر کرده بودند. کسانی که از جنگاوری بهره ای داشتند.

به شهر اندرون هر که بُرنا بدند / چه پیران که در جنگ، دانا بدند

اندرون: درون / به شهر اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم / برنا: بالغ، جوان / برنا، پیر: تضاد / که: کس / برنا، دانا: جناس

بازگردانی: هر کس در شهر جوان بود، یا از پیرانِ جنگ آزموده بود.

سوی لشکر آفریدون شدند / ز نیرنگ ضحّاک بیرون شدند

شدند: رفتند / نیرنگ: فریب / از نیرنگ بیرون رفتن: کنایه

بازگردانی: به لشکر فریدون پیوستند و از دام و فریب ضحّاک رستند.

پس آنگاه ضحّاک شد چاره جوی / ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی

روی نهادن: کنایه / جوی، سوی، روی: جناس / چاره جوی: تدبیرگر

بازگردانی: سپس ضحّاک به دنبال چاره ای بود و از لشکرگاه به سوی کاخ رفت.

ز بالا چو پی بر زمین بر نهاد / بیامد فریدون به کردار باد

پی: پا / به کردار: مانند، تشبیه /

بازگردانی: همین که (ضحّاک) از بام پایین آمد فریدون به سرعت باد، به سوی او رفت.

بر آن گرزۀ گاوسر دست بُرد / بزد بر سرش ترگ بشکست خرد

گرزه: چماق / گاوسر: سر گرز مانند سر گاو بود / برد، خرد: جناس / دست برد: به کار برد / ترگ: کلاهخود / مرجع ش: ضحاک

بازگردانی: فریدون گرز خود را (که به شکل سر گاو بود) در دست گرفت، بر سر ضحّاک زد و کلاهخود او را شکست.

بیاورد ضحّاک را چون نَوَند / به کوه دماوند کردش به بند

چون: مانند، ادات تشبیه / نوند: اسب تیزرو / بند کردش: به زنجیر کشیدش

بازگردانی: ضحّاک را همچون اسبی به کوه دماوند آورد و آنجا او را به رنجیر کشید.

از او نام ضحّاک چون خاک شد  / جهان از بدِ او همه پاک شد

مرجع او: فریدون / چون خاک: تشبیه / مرجع او: ضحاک / خاک، پاک: جناس

بازگردانی: به دست او نام ضحّاک از بین رفت و جهان از بدیهای او (ضحّاک) پاک شد.