الدرس الرابع: الفرزدق

الَفْرَزْدَقُ مِنْ شُعَراءِ العْصْرِ الْأمُویِّ. وُلدِ فی مِنطقَهٍ بِالکْوَیتِ الحْالیَهِ عامَ ثلَاثهَ وَ عِشْرینَ بَعْدَ الْهِجرَهِ، وَ عاشَ بِالْبَصرَهِ.

فرزدق از شاعران روزگار اموی است. او در منطقه ای در کویت به سال بیست و سه هجری متولد شد و در بصره زندگی کرد.

فی یَوْمٍ مِنَ الْأیّامِ جاءَ بِهِ أَبوهُ إلیٰ أَمیرِ الْمُؤمِنینَ عَلیٍّ ، فَسَألَهُ الْإمامُ عن وَلدهِ؛ فَقالَ:

روزی از روزها پدرش او را نزد امیر مؤمنان علی آورد و امام از وی درباره پسرش پرسید و او گفت:

«هٰذَا ابْنی یَکادُ یَکونُ شاعِراً عَظیماً.»

این پسرم نزدیک است که شاعری بزرگ شود و امام به پدرش گفت: ای صاحب فرزند به وی قرآن بیاموز.

فَقالَ الْأمامُ لِوالدهِ: «عَلمِّهُ القرآنَ.»

پس امام به پدرش گفت: به او قرآن بیاموز؛

فَعَلَّمَهُ الْقُرآنَ تَعلیماً؛ ثُمَّ رحَلَ الفرَزدَقُ إلیٰ خُلفَاءِ بنَی أمُیه بِالشّامِ، وَ مَدَحَهُم وَ نالَ جَوائزهُم.

پس [پدر فرزدق] به او قرآن آموخت؛ سپس نزد خلقای بنی امیه در شام رفت و آنها را مدح کرد و جایزه های آنان را به دست آورد.

کانَ الفْرَزدْق مُحِبّا لِأهَلِ البْیَتِ وَ کانَ یَسْتُرُ حُبَّهُ عِندَ خُلَفاءِ بَنی أُمَیَّهَ؛ وَلٰکِنَّهُ جَهرَ بِهِ لمَّا حَجَّ هِشامُ بن عَبدالملکِ فی أیَاّمِ أبَیهِ.

فرزدق دوستدار اهل بیت بود و دوستی اش را نزد خلقای بنی امیه پنهان می کرد؛ ولی وقتی که هشام بن عبدالملک در روزگار پدرش به حج رفت آن را آشکار کرد.

فَطافَ هِشامٌ وَ لَمّا وَصَلَ إلَی الْحَجَرِ لَمْ یَقْدِرْ أن یستلَمِهُ لکِثْرَهِ الِإزْدِحامِ،

پس هشام طواف کرد و وقتی که به حجر الأسود رسید نتوانست که آن را به خاطر شلوغی بسیار مسح کند.

 فَنُصِبَ لَهُ مِنْبَرٌ وَ جَلسَ عَلیَهِ جُلوسَ الْمراءِ ینَظْرُ إلیَ الناّسِ وَ مَعَهُ جَماعَهٌ مِنْ کبِارِ أهلِ الشّامِ.

پس منبری برایش نصب شد و روی آن نشست. در حالی که به مردم نگاه می کرد و گروهی از بزرگان اهل شام همراهش بودند.

فَبَیْنَما یَنْظُرُ إلَی الْحُجّاجِ، إذ جاءَ زَینُ العْابدِینَ، فَطافَ بِالبْیَت طوَافَ الْأعَاظِمِ،

پس در حالی که به حاجی ها نگاه می کرد ناگهان امام زین العابدین آمد و خانه خدا را همچون بزرگان طواف کرد.

 فَلمَّا وَصَلَ إلیَ الحجَرِ، ذهَبَ الناّسُ جانبِا، فَاسْتلَمَهُ اسْتلِاما سهلا.

و هنگامی که به حجر الأسد رسید مردم کنار رفتند و آن را به آسانی مسح کرد.

فَقالَ رَجُلٌ مِنْ أهلِ الشّامِ: مردی از اهل شام گفت:

« مَنْ هٰذَا الذَّی قد سَمَحَ الناّسُ لَهُ بِاسْتلِامِ الحجَرِ !؟»

این کیست که مردم به او اجازه دادند که حج الأسود را مسح کند؟

خافَ هشِام منِ أنَ یعَرْفه أهَل الشّامِ و یَرْغَبوا فیهِ رَغبَهَ الْمُحِبّینَ؛ فَقالَ: «لا أَعْرِفُهُ.»

هشام ترسید از اینکه اهل شام او را بشناسند و به او علاقه مند شوند و گفت: ای مرد او را نمی شناسم.

وَ کانَ الفرَزدَقُ حاضِرا.: فرزدق حاضر بود.

فقَالَ الفرَزدَقُ:«أنَا أعرِفُهُ مَعرِفَهً جَیدهً.»: پس فرزدق گفت: من او را به خوبی می شناسم.

ثم أنشدَ هٰذِهِ القصیدَه إنشادا رائعِا.: سپس این قصیده نغز را سرود.

هٰذَا الذَّی تَعْرِفُ البْطَحْاءُ وَطأْتَه / وَ البیت یَعْرِفُهُ وَ الْحِلُّ وَ الحرَمُ

این کسی است که سرزمین مکّه قدمگاهش را می شناسد. و خانۀ [خدا] و بیرون و محدودۀ احِرام، او را می شناسند.

هٰذَا ابْنُ خَیْرِ عِبادِ اللّهِ کُلِّهِم / هٰذَا التَّقی النَّقی الطّاهِرُ الْعَلَمُ

این فرزندِ بهترینِ همۀ بندگان خداست. این پرهیزگارِ پاکِ پاکیزۀ بزرگ قوم است.

وَ لیَس قولُکَ: مَنْ هٰذا؟ بِضائره / الَعربُ تعرِفُ مَنْ أنکرتَ وَ العجَمُ

و این گفتۀ تو که «این کیست؟ » زیان رساننده بدو نیست. عرب و غیر عرب کسی را که تو انکار کردی می شناسند.

مفعول مطلق

حَول النَّصّ

اُکتُب جَواباً قَصیراً حَسَبَ نَصِّ الدَّرسِ. (جواب کوتاهی بر حسب متن درس بنویس.)

۱- کَیفَ کانَ حُبُّ الْفَرَزدَقِ لِأَهلِ الْبَیتِ عِندَ خُلَفاءِ بَنی أُمَیهَ؟ – کانَ الفَرَزدق مُحِبّا لِأهلِ البْیتِ وَ کانَ یسْتُرُ حُبَّهُ عِندَ خُلَفاءِ بَنی أُمَیهَ.

(دوستداری فرزدق به اهل بیت نزد خلفای بنی امیه چگونه بود؟ ـ فرزدق دوستدار اهل بیت بود و دوستی اش را نزد خلفای بنی امیه می نهفت.)

۲- مَن جاءَ بِالفَرزدَقِ إلَی أمیرِ المؤمِنینَ(ع)؟ – جاءَ بِهِ أَبوهُ إلیٰ أَمیرِ الْمُؤمِنینَ عَلی.

(چه کسی فرزدق را نزد امیرالمؤمنین آورد؟ ـ پدرش او را نزد امیرالمؤمنین برد.)

۳- مَتَی جَهَرَ الفَرزدَقُ بِحُبِّهِ لِأهلِ البَیتِ(ع)؟ – جَهرَ بِهِ لمَّا حَجَّ هِشامُ بن عَبدالملکِ فی أیامِ أبیهِ.

(چه زمانی فرزدق دوستداری اهل بیت را آشکار کرد؟ ـ دوستداری اش را زمانی آشکار کرد که هشام بن عبدالملک در روزگار پدرش حج می گزارد.)

۴- أینَ وُلِدَ الفَرزدَقُ؟ وَ أینَ عاشَ؟ – وُلدِ فی مِنطقَهٍ بِالکُوَیتِ الحالیهِ وَ عاشَ بِالْبَصرَهِ.

(فرزدق در کجا زاده شد؟ و در کجا زندگی کرد؟ ـ در منطقه ای در کویت امروزی زاده شد و در بصره زندگی کرد.)

۵- فی أی عَصرٍ کانَ الفَرزدَقُ یعیشُ؟ – کانَ الفَرزدَقُ یعیشُ فی العْصْرِ الْأمُوی.

(فرزدق در چه روزگاری می زیست؟ ـ فرزدق در روزگار امویان می زیست.)

۶- إلَی مَن رَحَلَ الفَرزدَقُ بِالشّامِ؟ – رَحَلَ الفرَزدَقُ إلیٰ خُلَفاءِ بنَی أمُیه بِالشّامِ.

(فرزدق در شام به سوی چه کسی کوچید؟ ـ فرزدق به سوی خلفای بنی امیه در شام کوچید.)

اِعلَموا

اَلْمَفعولُ الْمُطلَقُ

به ترجمه چهار جمله زیر دقّت کنید.

۱- اِستَغفَرتُ اللهَ. ( از خدا آمرزش خواستم.)

۲- اِستَغفَرتُ اللهَ استِغفاراً. ( از خدا بی گمان آمرزش خواستم.)

۳- اِستَغفَرتُ اللهَ استِغفاراً صادِقاً. ( از خدا صادقانه آمرزش خواستم.)

۴- اِستَغفَرتُ اللهَ استِغفارَ الصّالِحینَ. ( از خدا مانندِ درستکاران آمرزش خواستم.)

■ چه رابطه ای میان دو کلمه «اِسْتَغْفَرْتُ» و «اِسْتِغْفار» در جملات بالا وجود دارد؟

■ مصدر «اِسْتِغْفار» در جمله دوم، سوم و چهارم چه مفهومی را به جمله‌ها افزوده است؟

■ نقش کلمه «اِسْتِغْفار» در جملات دوم، سوم و چهارم «مفعول مطلق» است.

■ این مصدر در جمله دوم بر انجام فعلِ «اِسْتَغْفَرْتُ» تأکید کرده است.

■ به مصدر «اِسْتِغْفار» در جمله دوم «مفعول مطلق تأکیدی» گفته می شود و در ترجمه فارسی آن از قیدهای تأکیدی مانند «بی گمان»، «حتماً» و «قطعاً» استفاده می کنیم.

اسْتغفرتُ الله اسْتِغْفاراً (مفعول مطلق تأکیدی).

■ دو کلمه «صادِقاً» و «الصّالِحینَ» در جملات سوم و چهارم چه نقشی دارند؟

■ گاهی «مفعول مطلق» به کمک کلمه بعد از خودش که صفت یا مضافٌ الیه است، نوعِ انجام گرفتنِ فعل را بیان می کند؛ مانند «اِسْتِغْفار » در جمله سوم و چهارم، که به آن «مفعول مطلق نوعی» گفته می شود.

اسْتغْفَرتُ اللهَّ اسْتِغْفارَ الصّالِحینَ. اِسْتَغْفَرْتُ اللّهَ اسْتِغْفاراً صادِقاً.

    مفعول مطلق نوعی   مضاف الیه        مفعول مطلق نوعی   صفت

■ در ترجمه مفعول مطلق نوعی (که مضاف واقع شده است) از قید «مانندِ» استفاده می کنیم؛ مثال:

اسْتغْفَرتُ اللهَّ اسْتغْفارَ الصّالِحینَ. = مانندِ درستکاران از خدا آمرزش خواستم.

■ در ترجمه مفعول مطلق نوعی (که موصوف واقع شده است) می توانیم صفت را به صورت قید ترجمه کنیم و نیازی به ترجمه مفعول مطلق نیست؛ مثال:

تجْتهِدُ الْأمُّ لِترَبیهِ أوْلادِها اجْتهِادا بالغِا.ً = مادر برای تربیت فرزندانش بسیار تلاش می کند.

اسْتغْفَرتُ اللهَّ اسْتغْفارا صادِقا.ً = از خدا صادقانه آمرزش خواستم.

مفعول مطلق مصدری از فعلِ جمله است.

مفعول مطلق دو نوع است: تأکیدی و نوعی.

مفعول مطلق تأکیدی، مصدری از فعلِ جمله است که بر انجامِ فعل تأکید می کند و صفت یا مضافٌ الیه ندارد.

مفعول مطلق نوعی، مصدری از فعلِ جمله است که نوع و چگونگی انجامِ فعل را بیان می کند و صفت یا مضافٌ الیه دارد.

۱- ترجمه، هنر و ذوق در کنار توانمندی های گوناگون زبانی است و ترجمه صحیح به سیاقِ عبارت و نکات بسیاری بستگی دارد. آنچه در کتاب در زمین. ترجمه می آید، فقط یک راهنمایی است.

در کتاب عربی پایه دهم با مصدرهایی با قاعده بر این وزن ها آشنا شدید:

اِفتِعال، اِستِفعال، اِنفِعال، إِفعال، تَفعیل، تَفَعُّل، تَفاعُل و مُفاعَلَه؛ مثال:

اکنون با این چند مصدر که در هشت گروهِ یادشده نیستند و بی قاعده اند، آشنا شوید:

از آنجا که «مفعول مطلق» مصدری از فعلِ جمله است؛ بنابر این آشنایی با مصدرهای یاد شده لازم است.

اِختَبِر نفسَکَ: اِنتَخِب التَّرجِمَهَ الصَّحیحَهَ ثُمَّ عَینِ المَفعولَ المُطلَقَ وَ اذکُر نَوعَهُ. (خودت را بیازما: ترجمه درست را بگزین؛ سپس مفعول مطلق را شناسایی کن و نوعش را یاد کن.)

۱- ﴿ فَاصبِر صَبراً جَمیلاً / مفعول مطلق نوعی(موصوف و صفت)

الف- قطعاً شکیبایی کن                                                                    ب- به زیبایی صبر کن. ■

۲- ﴿ اُذکُروا اللهَ ذِکراً کَثیراً﴾ / مفعول مطلق نوعی(موصوف و صفت)

الف- خدا را همیشه یاد کنید.                                                                                ب- خدا را بسیار یاد کنید. ■

۳- ﴿ کَلَّمَ اللهُ موسَی تَکلیماً﴾ / مفعول مطلق تأکیدی

الف- خدا با موسی قطعاً سخن گفت. ■                                                                 ب- خدا با موسی سخنی گفت. 

۴- ﴿ … وَ نُزِّلَ المَلائِکَهُ تَنزیلاً﴾ / مفعول مطلق تأکیدی

الف- و مانند ملائک فرود آمدند.                                                                   ب- و فرشتگان قطعاً فرود آورده شدند. ■

التَّمارین

الَتمْرینُ الْأوَّلُ: عَینِ العِبارَهَ الفارسیهَ القَریبَهَ مِنَ العِبارَهِ العَرَبیهِ فِی المَعنَی. (عبارت فارسی نزدیک به عبارت عربی در معنا را شناسایی کن.)

۱- لا یؤمِنُ أحَدُکُم حَتَّی یحِبُّ لِأخیهِ ما یحِبُّ لِنَفسِهِ. (هیچ کس ایمان نمی آورد تا برای برادرش دوست بدارد آنچه را برای خودش دوست می دارد.) ۵)

۲- إذا أنتَ أکرَمتَ الکَریمَ مَلَکتَهُ / وَ إن أنتَ أکرَمتَ اللَّئیمَ تَمَرَّدا (هرگاه تو به انسان جوانمرد نیکی کنی مالکش می شوی/ و اگر به فرومایه نیکی کنی سرکشی می کند.) ۲)

۳- اَلْعاقِلُ یبنی بَیتَهُ عَلَی الصَّخْرِ وَ الْجاهِلُ یبنیهِ عَلَی الرَّملِ. (خردمند خانه اش را بر روی سنگ می سازد و نادان بر روی ریگ.) ۴)

۴- اِدَّعَی الثَّعلَبُ شَیئاً وَ طَلَب / قیلَ هَل مِن شاهِدٍ قالَ الذَّنَب (روباه ادعای چیزی را کرد و [آن را] خواست / گفته شد آیا گواهی هست؟ [روباه] گفت دمم.) ۶)

۵- مَن سَعَی رَعَی وَ مَن لَزِمَ المَنامَ رَأی الأحلامَ. (هر کس کوشید چرید و هر کس خوابید رؤیاها دید.) ۷)

۶- إذا أرادَ اللهُ هَلاکَ النَّملَهِ أنبَتَ لَها جَناحَینِ. (هر گاه خدا بخواهد مورچه را نابود کند برای او دو بال می رویاند.) ۳)

۷- مُدَّ رِجلَکَ علَی قَدرِ کِسائِکَ. (پایت را به اندازه جامه ات دراز کن.) ۸)

۸- عِندَ الشَّدائِدِ یعرَفُ الإخوانُ. (هنگام سختی ها دوستان شناخته می شوند.) ۱)

۱) دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی

۲) چو با سِفله گویی به لطف و خوشی  / فزون گرددش کِبر و گردن کشی

۳) آن نشنیدی که حکیمی چه گفت؟ / مور همان به که نباشد پَرَش

۴) به جویی که یک روز بگذشت آب / نسازد خردمند ازو جای خواب

۵) هر آن چیز کانَت نیاید پسند / تنِ دوست و دشمن بدان در مبند

۶) ز روباهی بپرسیدند احوال / ز معروفان گواهش بود دنبال

۷) هر که رود چَرَد و هر که خُسبَد خواب بیند.

۸) پایت را به اندازه گلیمت دراز کن.

۱- اَللَّئیم: فرومایه ۲-تَمَرَّدَ: نافرمانی کرد ۳- اَلرَّمْل: شن ۴- اِدَّعی: ادّعا کرد ۵- رَعی: چرید ۶- لزِمَ المَنامَ: خوابید ( لَزِمَهُ: بدو آویخت و رهایش نکرد + اَلْمَنام: خواب) ۷- الْأحْلام: رؤیاها «مفرد: الَحُلمْ » ۸- أنبَتَ: رویانید ۹- مُدَّ: دراز کن (ماضی: مَدَّ/ مضارع: یمُدُّ) ۱۰ – الَکِساء: جامه ۱۱- الَشَّدائدِ: سختی ها «مفرد: اَلشَّدیدَه

اَلتَّمرینُ الثّانی:

أ) عَینِ اسمَ الفاعِلِ وَ اسمَ المُبالَغَهِ وَ اسمَ التَّفضیلِ فی الحَدیثَینِ التّالیتینِ. (خودت را بیازما: اسم فاعل، اسم مبالغه و اسم تفضیل را در دو حدیث زیر شناسایی کن.)

۱- إنَّ الزَّرعَ ینبُتُ فِی السَّهلِ وَ لا ینبُتُ فِی الصَّفا فَکذلِکَ الحِکمَهُ تَعمُرُ فِی القَلبِ المُتَواضِعِ وَ لا تَعمُرُ فِی  القَلبِ المُتَکَبِّرِ الجَبّارِ، لِأنَّ اللهَ جَعَلَ التَّواضُعَ آلَهَ العَقلِ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِن آلَهِ الجَهلِ.

کِشت در دشت می روید و بر تخته سنگ نمی روید و همچنین حکمت در دلِ فروتن ماندگار می شود و در دلِ خودبزرگ بین ستمگر ماندگار نمی شود؛ زیرا خدا فروتنی را ابزار خِرد و خودبزرگ بینی را از ابزار نادانی گردانده است.

اسم فاعل: المُتَواضِعِ، المُتَکَبِّرِ/  اسم مبالغه: الجَبّارِ

۲- مَن نَصَبَ نَفسَهُ لِلنّاسِ إماماً فَلیبدَأ بِتَعلیمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعلیمِ غَیرِهِ وَ لیکُن تَأدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبلَ تَأدیبِهِ بِلِسانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدِّبُها أحَقُّ بِالإجلالِ مِن مُعَلِّمِ النّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِم.

هر کس خودش را برای مردم پیشوا قرار دهد، باید پیش از آموزش دیگری آموزش خودش را آغاز کند و باید ادب آموزی اش پیش از زبانش با کردارش باشد و آموزگار و ادب آموزنده خویشتن از آموزگار و ادب آموزنده مردمان در گرامی داشت شایسته تر است.

اسم فاعل: مُعَلِّمُ، مُؤَدِّبُ / اسم تفضیل: أحَقُّ

ب) اُکْتُبِ الْمَحَلَّ الْإعرابی لِما تَحْتَهُ خَطٌّ. (نقش (محل اعرابی) آنچه را زیر آن خط است بنویس.) – السَّهلِ: مجرور به حرف جرّ / الحِکمَهُ: مبتدا / الجَبّارِ: صفت / التَّواضُعَ: مفعول / الجَهلِ: مضاف الیه

نَفسَ: مفعول / النّاسِ: مجرور به حرف جرّ / نَفسِهِ: مضاف الیه / مُعَلِّمُ: مبتدا / أحَقُّ: خبر/ الإجلالِ: مجرور به حرف جرّ / النّاسِ: مضاف الیه

اَلتَّمْرینُ الثاّلثُ:عَینِ الجَوابَ الصَّحیحَ؛ ثمَ ترْجِمْهُ. (پاسخ درست را شناسایی کن؛ سپس آن را ترجمه کن.)

۱- مضارع تَذَکَّرَ (به یاد آورد):             یتَذَکَّرُ■(به یاد می آورد)                                        یذَکِّرُ۵                                             یذکُرُ۵

۲- مصدر عَلَّمَ (یاد داد):                   عِلم۵                                             تَعلیم■ (یاد دادن)                                              تَعَلُّم۵

۳- ماضی مُجالَسَه (همنشینی کردن):       جَلَسَ۵                                             أجلَسَ۵                                             جالَسَ■(همنشینی کرد)

۴- مصدر اِنقَطَعَ (بریده شد):               تَقطیع۵                                             اِنقِطاع■(بریده شدن)                                             تَقاطُع۵

۵- أمر تَقَرَّبَ (نزدیک شد):                 تَقَرَّبْ■(نزدیک شو)                                             قَرِّب۵                                             اِقتَرِب۵

۶- مضارع تَقاعَدَ ( بازنشست شد):          یقعِدُ۵                                             یتَقاعَدُ■(بازنشسته می شود)                                      یقتَعِدُ۵

۷- أمر تَمتَنِعُ (خود داری می کنی):         اِمنَع۵                                             مانِع۵                                             اِمتَنِع■(خود داری کن)

۸- ماضی یستَخرِجُ ( خارج می کند):       أخرَجَ۵                                             تَخَرَّجَ۵                                             اِستَخرَجَ■(خارج کرد)

۹- وزن اِستَمَعَ:                             اِفتَعَلَ■(گوش فرا داد)                                          اِستَفعَلَ۵                                             اِنفَعَلَ۵

۱۰- وزن اِنتَظَرَ:                            اِفتَعَلَ۵                                             اِنفَعَلَ■(چشم به راه بود)                                          اِستَفعَلَ۵

التمرین الرابع: عَین کَلِمَهً مُناسِبَهً لِلفَراغِ. (وازه مناسب برای جای خالی را شناسایی کن.)

۱- الحُجّاجُ … مَرّاتٍ حَولَ بَیتِ اللهِ لِأداءِ مَناسِکِ الحَجِّ. (برای انجام دادن مناسک حج، حج گزاران بارها پیرامون خانه خدا می چرخند.)

یطرُقونَ۵                یطرُدونَ۵                          یطبُخونَ۵                          یطوفونَ■

۲- لَولا الشُّرطی لَاشتَدَّ … أمامَ المَلعَبِ الرِّیاضی. (اگر پاسور[پلیس] نبود شلوغی جلوی ورزشگاه شدت می گرفت.)

الاِزدِحامُ■                 الزُّبدَهُ۵                      الزَّلَلُ۵                          الزَّیتُ۵

۳- …   کُنتُ أمشی، رَأیتُ حادِثاً فی ساحَهِ المَدینَهِ. (در حالی که راه می رفتم پیشامدی را در میدان شهر دیدم.)

عِندَ۵                    جانِباً۵                      بَینَما■                          بَینَ۵

۴- رَفَعَتِ الفائِزَهُ الأولَی فِی المُباراهِ … إیران. (برنده نخست در مسابقه، پرچم ایران را افراشت.)

عُشبَ۵                عَلَمَ■                           عَرَبَهَ۵                         عَباءَه۵

۵- الحاجُّ … الحَجَرَ الأسوَدَ بِالکَعبَهِ الشَّریفَهِ. (حج گزار در کعبه شریف سنگ سیاه را مسح کرد.)

اِستَعانَ۵                اِستَمَعَ۵                          اِستَطاعَ۵                    اِستَلَمَ■

التمرین الخامس: للتَّرجِمَهِ (هَل تَعلَمُ أنَّ … ؟) (برای ترجمه؛ آیا می دانی که.)

۱-… المُغولَ استَطاعوا أن یهجُموا عَلَی الصِّینِ هُجوماً قاسیاً عَلی رَغمِ بِناءِ سورٍ عَظیمٍ حَولَها. (مغولان توانستند علی رغم ساخت دیوار بزرگ پیرامون چین سنگدلانه به آن [کشور] بتازند.)

۲-… تَلَفُّظَ «گ»و چ»و«ژ» مَوجودٌ فِی اللَّهَجاتِ العَرَبیهِ الدّارِجَهِ کَثیراً. (تلفظ «گ» و «چ» و «ژ» در لهجه های عامیانه عربی بسیار است.)

۳- … الحوتَ یصادُ لِاستِخراجِ الزَّیتِ مِن کَبِدِهِ لِصِناعَهِ مَوادِّ التَّجمیلِ. (نهنگ برای استخراج روغن از جگرش شکار می شود تا از آن مواد آرایشی بسازند [برای ساخت مواد آرایشی].)

۴- …الخُفّاشَ هُوَ الحَیوانُ اللَّبونُ الوَحیدُ الَّذی یقدِرُ عَلَی الطَّیرانِ. (خفاش تنها جانور پستانداری است که توان پرواز دارد.)

۵- … عَدَدَ النَّملِ فِی العالَمِ یفوقُ عَدَدَ البَشَرِ بِمَلیونِ مَرَّهٍ تَقریباً. (شمار مورچه در جهان تقریبا یک ملیون بار از تعداد بشر بیشتر است.)

۶- … طیسفون الواقِعَهَ قُربَ بَغداد کانَت عاصِمَهَ السّاسانیینَ. (تیسفون واقع در نزدیکی بغداد پایتخت ساسانیان بود.)

۷-… حَجم دُبَّ الباندا عِندَ الوِلادَهِ أصغَرُ مِنَ الفَأرِ. ( اندام خرس پاندا هنگام زایش خردتر از موش است.)

۸- … الزَّرّافَهَ بَکماءُ لَیسَت لَها أحبالٌ صَّوتیهٌ. (زرافه لال است و تارهای صوتی ندارد.)

۹- … وَرَقَهَ الزَّیتونِ رَمزُ السَّلامِ. (برگ زیتون نماد آشتی است.)

التمرین السادس:‌ تَرجِمِ النَّصّ التّالی ثُمَّ عَین المَحَلَّ الإعرابی لِما تَحتَهُ خَطٍّ. (متن زیر را ترجمه کن؛ سپس نقش (محل اعرابی) آنچه را که زیر آن خط است بازگو کن.)

السَّمَکُ المَدفونُ (شُش ماهی؛ لگن ماهی)

یوجَدُ نوْعٌ مِنَ السَّمَکِ فی إفْریقیا یسْتُرُ نَفْسَهُ عِندَ الجَفافِ فی غِلافٍ مِنَ المَواد المُخاطیهِّ الَّتی تَخْرُجُ مِنْ فَمِهِ، وَ یدْفِنُ نَفْسَهُ تَحْتَ الطّینِ، ثُمَّ ینامُ نَوْماً عَمیقاً أَکْثَرَ مِنْ سَنَهٍ، و لا یحَتْاجُ إلی الْماء و الطعَّامِ و الْهوَاء احتْیاجَ الْأَحْیاء؛ِ و یعیشُ داخِلَ حُفْرهَ صَغیرهَ فِی انتْظِارِ نُزولِ المَطرِ، حَتّی یخْرُجَ مِنْ الغِلافِ خُروجاً عَجیباً. یذْهَبُ الصَّیادونَ الْإفریقیونَ إلی مَکانِ اخْتفِائهِ قبَلَ نُزولِ المَطرِ وَ یحْفِرونَ التُّرابَ الْجافَّ لِصَیدِهِ.

(گونه ای ماهی در آفریقا یافت می شود که هنگام خشکسالی[خشکی] خودش را در پوششی از مواد مخاطی ای که از دهانش بیرون می آید می پوشاند و خودش را زیر گل پنهان می کند؛ سپس بیش از یک سال به خواب عمیق می رود[عمیقا می خوابد] و مانند زندگان نیاز به آب و خوراک و هوا هم ندارد و درون حفره کوچکی در انتظار بارش باران می ماند [زندگی می کند] تا در [کمال] شگفتی از پوششش بیرون بیاید. شکارچیان آفریقایی پیش از بارش باران به جایگاه پنهان شدنش می روند و برای شکارش، آن خاک خشک را می کنند.)

نَفْسَ: مفعول / نَوْماً: مفعول مطلق نوعی / احتْیاجَ: مفعول مطلق نوعی / سَنَهٍ: مجرور به حرف جرّ / المَطرِ: مضاف الیه / خُروجاً: مفعول مطلق نوعی / الصَّیادونَ: فاعل / الْجافَّ: صفت

۱- الجَفاف: خشکی ۲- الَغِلاف: پوشش ۳- اَلجافّ: خشک

اَلتَّمرینُ السّابِعُ: عَینِ الْمَحَلَّ الْإعرابی لِلْکَلِماتِ الَّتی تَحتَها خَطٌّ. (نقش (محل اعرابی) آنچه را که زیر آن خط است بازگو کن.)

۱- إنّا فَتَحْنا لَکَ فَتحاً مُبیناً. [الَفَتح: ۱۱] (همانا ما به تو پیروزى آشکاری بخشیدیم.) / فَتحاً: مفعول مطلق نوعی / مُبیناً: صفت.

۲- إنّا نَحنُ نَزَّلْنا عَلَیکَ الْقُرآنَ تَنزیلاً. (همانا ما قرآن را بر تو فروفرستادیم.) / الْقُرآنَ: مفعول / تَنزیلاً: مفعول مطلق تأکیدی.

۳- لا فَقْرَ کَالْجَهْل و لا میراثَ کالأدَبِ. [اَلْإمامُ عَلی]  (هیچ تهیدستی مانند نادانی و هیچ میراثی مانند ادب نیست.) / کالأدَبِ: جار و مجرور

۴- ینقُصُ کُلُّ شَیءٍ بِالْإنفاقِ إلَّا الْعِلْمَ؛ فَإنَّهُ یزیدُ. (هر چیزی با انفاق می کاهد به جز دانش که می افزاید.) / کُلُّ: فاعل / بِالْإنفاقِ: جار و مجرور / الْعِلْمَ: مستثنی

۵- یعیشُ الَبخیلُ فی الدُّنیا عَیشَ الْفُقَراءِ وَ یحاسَبُ فی الْآخِرَهِ محاسبَهَ الأغنیاءِ. (خشک ناخن در دنیا مانند تهیدستان زندگی می کند و در آخرت مانند توانگران محاسبه می گردد.) /  البَخیلُ: فاعل / عَیشَ: مفعول مطلق نوعی / الْفُقَراءِ: مضاف الیه / محاسبَهَ: مفعول مطلق نوعی / الأغنیاءِ: مضاف الیه

اَلتَّمرینُ الثّامِنُ: عَینِ المُترَادِفَ وَ المُتضَاد. (= ، ) (مترادف و متضاد را شناسایی کن.)

۱- سُهولهَ (آسانی)≠ صُعوبهَ (سختی) /                                                                       9- کِساء (جامه) = لبِاس

۲- اِختِفاء (پنهان شدن) ≠ ظهُور  (آشکار شدن)  /                                                                       10- حَیاه (زندگانی) = عَیش

۳- اِستَطاعَ (توانست) = قدَرَ /                                                                       11- سَلام (آشتی) = صُلح

۴- واثقِ (استواردل) = مُطمَئنِّ /                                                                       12- بُنیان (بنیاد) = بِناء

۵- فرِح (شاد) = مَسرور /                                                                       13- رَخُصَ (ارزان شد) ≠ غلَا (گران شد)

۶- نُزول (فرودآمدن) ≠ صُعود(فرارفتن) /                                                                       14-  أعَانَ (یاری کرد) = نصَرَ

۷- غِذاء (خوراک) = طعَام /                                                                         15-  سَهِرَ (بیدار ماند) ≠ نامَ (خوابید)

۸-  ضاقَ (تنگ شد) ≠ اتِّسَعَ (فراخ شد)  /                                                                       16- دار(خانه) = بَیت

أَیهَا الْأَحِبّاءُ، (ای دوستان)

نَسْتَودِعُکُمُ اللّهَ، (به خدا می سپاریمتان.)

وَ نَرْجو لَکُمْ حَیاهً مَلیئَهً بِالنَّجاحِ. (امید زندگانی لبریز از پیروی برایتان دایم.)

مَعَ السَّلامَهِ، (با تندرستی.)

فی أَمانِ اللّهِ. (در امان خدا.)