حکیمی گفته است: «افسوس که جوان نمیداند و پیر نمیتواند.» در میان سخنان و پندهای بزرگترها این عبارت زیاد به کار میرود:
«ای کاش وقتی جوان بودیم، کسی به ما میگفت، چه کار کنیم تا در آینده وضع بهتری داشته باشیم؟»؛ یا اینکه «اگر کسی به من می گفت چه کار کنم الان حتما وضع بهتری داشتم.»

دانش زبانی: حکیم: فرزانه، دانا / افسوس: دریغ / توانستن: (بن ماضی: توانست، بن مضارع: توان) / دانش ادبی: جناسواره: نمیداند، نمیتواند / تضاد: جوان و پیر
اگر در پاسخ به حرف آنها بگوییم:«ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.» آه بلندی میکشند و میگویند: «هی! دیگر آن روزها و انرژی جوانی در ما نیست.» راست میگویند. آنها فرصتهای زیادی را از دست دادهاند. هر حرکت ثانیهشمار ساعت ما را از فرصتی که در اختیارمان هست دور میکند.
مبادا گذر شتابان عمر را مسخره بگیرید یا به حرف بزرگترهایتان گوش نکنید و از تجربههای آنان بهره نگیرید. اگر چنین کنید، پانزده یا بیست سال دیگر به خود یا به دیگری خواهید گفت: «ای کاش کسی را داشتیم که …»
دانش زبانی: مبادا: فعل دعایی، این طور نباشد. / گذر: عبور / دانش ادبی: ضرب المثل، تلمیح: ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. (پیام: هیچ وقت دیر نیست.) / استعاره، جانبخشی: هر حرکت ثانیهشمار ساعت ما را از فرصتی … دور میکند. / هر حرکت ثانیهشمار ساعت ما را از فرصتی که در اختیارمان هست دور میکند: کنایه از اینکه «فرصت ها را باید غنیمت بشماریم.»
به پانزده یا بیست یا حتی سی سال دیگر فکر کنید. با قدرت خیال خود به آینده بروید. چه تصوّری از آینده خود دارید؟ حتماً در آن تصویر رؤیایی، به زندگی شیرین و موفق میاندیشید. به شغل خوبی فکر میکنید که درآمد عالی نصیب شما میکند. به احترام و اعتباری که برای خود کسب کردهاید، میاندیشید.
در نوجوانی هرگز در خیال کسی نمیگنجد که در آینده به انسانی بیعاطفه و بداخلاق تبدیل شود. تصور همه از آینده یک زندگی آرمانی منطقی و سرشار از عشق و عاطفه و انسانیت است.
دانش زبانی: نصیب: بهره / گنجیدن: جا شدن (بن ماضی: گنجید، بن مضارع: گنج) / عاطفه: احساس / آرمان: آرزو، امید / سرشار: لبریز، پر / دانش ادبی: زندگی شیرین: حسآمیزی
زندگی کردن به یادگیری اصول و روشهایی نیاز دارد. زندگی یک سفر است. مدّت این سفر برای عدهای کم برای عدهای دیگر طولانی و پر فراز و نشیب است. اگر همیشه خود را یک مسافر به حساب بیاوریم، باید ویژگیهای یک مسافر دائمی را در خود ایجاد کنیم و مهارتهای لازم را برای کم کردن دشواریهای سفر و لذتبخش کردن آن بیاموزیم.
وقتی شما میخواهید به کوهستان بروید، ابزار لازم برای کوهنوردی را همراه خود میبرید. هر گاه بخواهید در مراسم مذهبی مثل «دعای کمیل» یا «نماز جماعت» شرکت کنید، خود را با آداب خاص و لباس مناسب که حس و حال مذهبی شما را بالا ببرد، آراسته میسازید.
سفر زندگی هم به مهارتهایی نیاز دارد که بدون آنها زندگی آینده پرمشقت خواهد بود مهارتهایی نظیر:
دانش زبانی: اصول: جِ اصل، ریشهها، بنیادها / عدّه: گروه / فراز: بلندی، بالا / نشیب: سرازیری / آداب: جِ ادب، رسمها، روشهای پسندیده، عادتها / خاص: ویژه / آراسته: مرتب، نیکو / مهارت: ماهر بودن در کاری، استادی / پرمشقت: دشوار / نظیر: مانند (همآوا؛ نذیر: بیم دهنده) / دانش ادبی: زندگی یک سفر است: تشبیه (زندگی مانند یک سفر است.)/ تضاد: فراز، نشیب / پرفراز و نشیب است: کنایه از اینکه پر از تغییر است.
■ خودآگاهی: شناخت تواناییها، نیازها، استعدادها و ضعفهای خود
■ ارتباط مؤثر: ارتباط درست و سنجیده با دیگران
■ تصمیم گیری: تدبیر مناسب در موقعیتهای مهم زندگی
■ چیرگی بر احساسات و هیجانات: مهار احساسات گوناگون؛ مانند عشق، خشم و نفرت، ترس و حتی تا شادی
■ تفکّر خلّاق: مهارت در کشف و نوآوری، جستجوی راه حلهای جدید برای رویارویی با مشکلات.
ما میتوانیم با توکّل به پروردگار و تلاش بیشتر به این مهارتها دست یابیم و زندگی خود را سرشار از طراوت و شادابی و شکوفایی کنیم.
دانش زبانی: استعداد: آمادگی، توانایی/ مؤثر: اثرگذار / سنجیده: حساب شده، ارزیابی شده / تدبیر: چارهاندیشی / چیرگی: غلبه / خلاق: آفرینشگر / توکّل: کار خود را به خدا واگذارکردن / طراوت: شادابی






خودارزیابی
۱- چرا زندگی به یک سفر تشبیه شده است؟ – زیرا مانند سفر زمان دارد فراز و نشیب دارد و همچون سفر نیازمند به دست آوردن مهارتهایی است.
۲- علّت اصلی بحرانهای زندگی چیست؟ – آشنا نبودن افراد با مهارت های زندگی، عدم کسب مهارت در مسائل مختلف.
۳- برای حلّ مشکل کمرویی یا گستاخی، چه باید کرد؟ – باید بیاموزیم که بر احساسات و هیجانات خود چیره شویم تا با دیگران رفتار سنجیده و درستی داشته باشیم.
یادآوری اجزای جمله و معرّفی اسم
سال گذشته آموختید که برای انتقال پیام به شنونده یا خواننده از جمله استفاده می کنیم. آن بخش از جمله که دربارۀ انجام عمل، رویداد یا ایجاد حالت، اطلاعاتی به ما میدهد «فعل» جمله است. فعل، اصلیترین بخش جمله و محور معنایی آن است. معنی هر فعل، تعیین میکند که چند بخش دیگر باید در جمله ظاهر شوند. برخی از فعلها مانند «رفت» تنها با گرفتن نهاد کامل میشوند؛ بعضی دیگر مانند فعل «خواند» علاوه بر نهاد، به مفعول هم نیاز دارند تا جملۀ کاملی را تشکیل دهند؛ گروهی دیگر از فعلها مانند «خرید «علاوه بر نهاد و مفعول، متمّم هم میگیرند تا معنی کاملتری را به شنونده، انتقال دهند.

در جدول بالا به واژههایی که در ستون نهاد، مفعول و متمّم آمده اند، توجّه کنید.
واژههایی مانند «فرهاد، نرگس، مینا، داستان، کتاب و فروشنده» برای نامیدن کسی یا چیزی به کار میروند و«اسم» هستند. اسم میتواند در جایگاه نهاد، مفعول و یا متمّم قرار گیرد و به ترتیب نقش نهادی، مفعولی و متمّمی پیدا کند.
با نگاه دقیقتر به اجزای جمله، میتوان نتیجه گرفت که اجزای اصلی تشکیل دهندۀ جمله، فعل و اسم هستند. فعل، فقط در جایگاه فعلی قرار میگیرد؛ اما اسم در دیگر بخشهای جمله میآید و نقشهای مختلفی را میپذیرد.
گفت و گو
۱- روایت «مَن عَرَفَ نَفسَه، فَقَد عَرَفَ رَبَّه»: هر کس خود را بشناسد، خدای خویش را شناخته است.» با کدام مهارت زندگی ارتباط دارد؟ – خودآگاهی: شناخت تواناییها، نیازها، استعدادها و ضعفهای خود
۲- برای دوستیابی و حفظ دوستان خوب، به چه مهارتهایی نیاز داریم؟ – ارتباط مؤثر: ارتباط درست و سنجیده با دیگران


فعالیت های نوشتاری
۱- شکل درست واژههای زیر را بنویسید.
«استئدادها و ضعفها، محارتهای لازم، بهره و نسیب، احساسات و حیجانات، نضیر و مانند» / استعدادها / مهارتها / نصیب / هیجانات / نظیر
۲- بخشهای هر یک از جملههای زیر را در جدول قرار دهید؛ سپس اسمها را جداگانه در یک سطر بنویسید.
■ ندا آمد.
■ حسین سیب خورد.
■ علی روزنامه را به دوستش داد.
| نهاد | مفعول | متمم | فعل |
| ندا | – | – | آمد |
| حسین | سیب | – | خورد |
| علی | روزنامه را | به دوستش | داد |
| 🌺 www.jafarisaeed.ir @JS_ir 🌺 | |||
اسم ها: ندا، حسین، سیب، علی، روزنامه، دوستش.
اعداد در متن املا همیشه با حروف نوشته می شوند؛ نظیر «هفت آسمان»، «چهارده معصوم»، «بیست» و …
شعرخوانی

۱- گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است / گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
دانش زبانی: خوب: زیبا / نهان: پنهان / حجاب: پوشش / ورنه: وگرنه / رخ: چهره / عیان: آشکار / دانش ادبی: قالب: غزل / وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (رشته انسانی) / تو حجابی: تشبیه / واجآرایی «ن» / همریشگی: گفتم، گفتا (رشته انسانی)/ قافیه: نهان، عیان / واژهآرایی: است / تناسب: روی، رخ؛ من، تو
بازگردانی: گفتم که چرا روی زیبای تو از من پوشیده است. یار گفت تو خود پوششی و گرنه چهره من آشکار است.
پیام: آشکارگی خداوند
۲- گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت / گفتا نشان چه پرسی آن کوی بینشان است
دانش زبانی: جان: روان / جانا: ای جان (منادا؛ یک جمله) / نشان: نشانی / کوی: کوچه، برزن / دانش ادبی: جناس همسان: که (۱- حرف پیوند ۲- چه کسی)/ همریشگی: گفتم، گفتا؛ پرسم، پرسی (رشته انسانی) / جان: استعاره از دلبر / واجآرایی «ن» / نشان چه پرسی: پرسش انکاری / واژهآرایی: نشان، کوی / از که پرسم جانا نشان کویت: کنایه از اینکه چگونه پیدایت کنم و به تو برسم.
بازگردانی: گفتم که ای یار، از چه کسی نشانی محلهات را بپرسم و تو را چگونه پیدا کنم؟ او گفت: چه نشانیای می پرسی؟ محله من نشانی ندارد.
پیام: بی نشان بودن خدا
پرسش انکاری: پرسشی که مقصود گوینده آن تأکید بر اِنکار موضوع است؛ مانند اینکه دبیر به دانش آموزی می گوید: دانش آموز خوب باید دیر به کلاس بیاید؟ پاسخ آن روشن است؛ نه.
۳- گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی / گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
دانش زبانی: حذف «است» به قرینه معنوی؟ / را: به معنای «برای» (مرا: برای من) / دانش ادبی: تضاد: غم، شادمانی / غم نیز شادمان است: متناقضنما (برای سالهای آینده) / واجآرایی «م» / جناس، همریشگی: شادمانی، شادمان / واژهآرایی: غم / همریشگی: گفتم، گفتا (رشته انسانی)
بازگردانی: گفتم غم تو برای من از شادمانی خوشتر است. یار گفت که در راه ما غم نیز شادمان است.
پیام: ارزش غم یار
۴- گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم / گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
دانش زبانی: را: نشانه دارندگی (او کی ناله دارد.)/ نهان: پنهان / سوخت: (بن ماضی: سوخت، بن مضارع: سوز) / فغان: خروش و ناله / دانش ادبی: آتش: استعاره از عشق / سوختن جان: کنایه از رنج کشیدن و نابود شدن / واجآرایی «ت» / کی ناله یا فغان است: پرسش انکاری / واژهآرایی: سوخت / جناس همسان: که (۱- حرف پیوند ۲- چه کسی) / همریشگی: گفتم، گفت
بازگردانی: گفتم که جانم از عشق نهانم سوخت. یار گفت آن کس که سوخت کی ناله یا فغان دارد؟
پیام: لزوم خاموشی عاشق
۵- گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد / گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جان است (فیض کاشانی)
دانش زبانی: فیض: نام هنری سخن سرا (تخلص) / پذیرفتن: قبول کردن (بن ماضی: پذیرفت، بن مضارع: پذیر) / دانش ادبی: واژهآرایی: جان/ همریشگی: گفتم، گفتا (رشته انسانی) / واجآرایی «ن»/ نیم جان: کنایه از سخت بیرمق و ناتوان / جان تو غمخانهٔ توست: تشبیه
بازگردانی: گفتم از فیض این نیم جانی را که دارد بپذیر. گفتا جانت را نگاه دار؛ زیرا جان تو غمخانهٔ توست.
پیام: جان فشانی برای یار




