آموزه سیزدهم: خوان هشتم

■ یادم آمد هان! / داشتم می‌گفتم: آن شب نیز / سورت سرمای دی بیدادها می‌کرد / و چه سرمایی، چه سرمایی / بادبرف و سوز وحشتناک

قلمرو زبانی: خوان: مرحله / خوان هشتم: منظور خوانی است که رستم گرفتارش(چاه) می شود / هان: شبه جمله، حرف تحذیر و تنبیه / سورت: تندی و تیزی، حدّت و شدّت (هماوا، صورت: چهره) / بیداد: ستم  / ها در «بیدادها» نشانه کثرت / چه سرمایی: جمله تعجبی، واژه آرایی / چه: صفت تعجبی / بادبرف: کولاک، بوران، برفی که با باد همراه باشد، از ترکیبات زیبای ساخت شاعر است

قلمرو ادبی: شعر نیمایی / وزن: فاعلاتن … / شب: نماد بیداد و ستم  / بیداد سورت سرمای دی: جانبخشی، کنایه از شدت سرما / دی: مجاز از زمستان – بیانگر ستم در جامعه  / سرما، بادبرف، سوز، دی: تناسب / هان، آن: جناس

بازگردانی: آری به یادم آمد، داشتم این را می‌گفتم: آن  شب هم  سوز و تندی  سرمای  زمستان  شدید بود. آه، چه  سرمایی! تند و استخوان سوز بود.

پیام: بیانگر بیداد حاکم بر جامعه

■ لیک خوشبختانه آخر سرپناهی یافتم جایی / گر چه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس / قهوه خانه گرم و روشن بود، همچو شرم

قلمرو زبانی: لیک: حرف پیوند همپایه ساز / خوشبختانه، آخر: قید

قلمرو ادبی: بیرون … سرد همچون ترس: تشبیه / گر چه بیرون تیره بود و سرد همچون ترس: واج آرایی صامت «ر» / قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم: تشبیه / گرم، سرد؛ تیره، روشن: تضاد / گرم، شرم: جناس / تیره و سرد بودن ترس، گرم و روشن بودن شرم: حس آمیزی / سرد: ایهام (۱- در برابر گرم ۲- صمیمی نبودن) / گرم: ایهام (۱- داغ ۲- صمیمی و پرمهر)

بازگردانی: اما سرانجام جایی را برای سرپناه پیدا کردم. هر چند که بیرون از آن سرپناه، فضایی تیره و سرد(بی روح) همانند ترس و هراس بود؛ ولی داخل قهوه خانه (پناهگاه) چون شرم و حیا گرم و روشن بود.

پیام: فضای یآس آلود و ستم زده جامعه

■ همگنان را خون گرمی بود. / قهوه خانه گرم و روشن، مرد نقال آتشین پیغام / راستی کانون گرمی بود.

قلمرو زبانی: همگنان: همگان، م همگن / نقّال: داستان گو / قلمرو ادبی: خون گرمی بود: کنایه از صمیمیت و مهربانی  / گرم، روشن، آتشین: تناسب / آتشین پیغام: کنایه از گیرایی سخن، حس آمیزی / کانون: ایهام (۱- انجمن ۲- آتشدان) / کانون گرم: ایهام (۱- داغ ۲- صمیمی و پرمهر) / گرم: واژه آرایی

بازگردانی: همگان با هم، صمیمی، خودمانی و یکدل بودند، فضای قهوه خانه گرم و روشن. به راستی که انجمن دوستانه ای بود.

■ مرد نقال – آن صدایش گرم، نایش گرم / آن سکوتش ساکت و گیرا / و دمش، چونان حدیث آشنایش گرم –

قلمرو زبانی: نای: نی، گلو / دم: نفس / حدیث آشنایش: داستان های شاهنامه یا داستان کشته شدن رستم /  قلمرو ادبی: / نای: مجاز از صدا و سخن / دم: مجاز از سخن / ساکت بودن سکوت: تشخیص / ساکت، سکوت: همریشگی / دمش چونان حدیث آشنایش گرم: تشبیه / چونان: ادات تشبیه  / گرم بودن دم: کنایه از گیرایی کلام / صدای گرم، نای گرم، دم گرم، حدیث گرم: حس آمیزی

بازگردانی: مرد نقال نیز سخنانش گرم و گیرا بود. همچنین سکوت و خاموشی اش دیگران را به سکوت وامی داشت و خاموشی اش سنگین، دلچسب و سخنش همانند داستان و روایت آشنای او (داستان های شاهنامه) دلنشین بود.

■ راه می‌رفت و سخن می‌گفت / چوبدستی منتشا مانند در دستش،/ مست شور و گرم گفتن بود. / صحنه­ میدانک خود را تند و گاه آرام می‌پیمود.

قلمرو زبانی: منتشا: نوعی عصا که از چوب گره دار ساخته می‌شود و معمولا درویشان و قلندران به دست می‌گیرند؛ برگرفته از نام منتشا (شهری در آسیای صغیر) / شور:‌ شوق، وجد، هیجان / مست شور: کنایه از این که هیجان همه وجودش را فراگرفته بود / «ک» در میدانک: «ک» تصغیر / پیمودن: طی کردن (بن ماضی: پیمود، بن مضارع: پیما)

قلمرو ادبی: چوبدستی منتشا مانند: تشبیه / مست: استعاره مکنیه / گرم گفتن: کنایه از سرگرم سخن گفتن با تمام وجود / گرم گفتن: حس آمیزی / تند، آرام: تضاد

بازگردانی: (مرد نقال) در حالی که راه می‌رفت سخن می‌گفت، (داستان های شاهنامه را روایت می‌کرد.) چوب دستی، همچون عصا در دست داشت و غرق  شور و گرم گفتن بود. میدان کوچک (قهوه  خانه) را گاهی تند و گاهی آرام می‌پیمود.

■ همگنان خاموش. / گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مروارید، / پای تا سر گوش

قلمرو زبانی: همگنان: همگان / گرد بر گرد: پیرامون / پیمودن: طی کردن (بن ماضی: پیمود، بن مضارع: پیما) / به کردار: مانند

قلمرو ادبی: به کردار صدف: مانند صدف / گرد بر گردش به کردار صدف بر گرد مروارید: مردم دور او جمع شده بودند ( مشبه ) همان طوری که صدف مروارید را فرا می‌گیرد (مشبه به)، تشبیه مرکب، خاموش و پای تا سر گوش (وجه شبه) / واج آرایی صامت  «گ»،«د»،«ر» / به کردار: ادات تشبیه / گرد: تکرار/ مروارید، صدف: مراعات نظیر / پای تا سر: مجاز از همه وجود / پای تا سر گوش: کنایه از دقت بسیار / پا، سر، گوش: تناسب

بازگردانی: از سوی دیگر همان گونه که صدف، مروارید را احاطه می کند؛ حاضران قهوه خانه نیز مرد نقّال را احاطه کرده بودند و با تمام وجود به سخنان او گوش فرا می دادند.

■ هفت خوان را زادسرو مرو / یا به قولی «ماخ سالار» آن گرامی مرد / آن هریوه­ خوب و پاک­آیین – روایت کرد: / خوان هشتم را / من روایت می‌کنم اکنون … / من که نامم ماث …

قلمرو زبانی: زادسرو: مخفف آزاد سرو یکی از راویان شاهنامه که اهل مرو بود / قول: گفته / ماخ سالار: یکی دیگر از راویان شاهنامه که اهل هرات بود / هریوه: صفت نسبی، هروی، منسوب به هرات (شهری در افغانستان) / پاک آیین: زرتشتی / ماث: مخفّف مهدی اخوان ثالث / قلمرو ادبی: سرو، مرو؛ مرو، مرد؛ مرد، کرد: جناس / واژه آرایی: من / واج آرایی: «م»

بازگردانی: هفت خوان را آزادسرو مروی و یا به قولی «ماخ سالار» آن مرد ارجمند و آن هراتی خوب و پاک دین این گونه روایت کرد … اما خوان هشتم را اکنون من شاعر برایتان روایت می‌کنم من که نامم «ماث» (مهدی اخوان ثالث) است.

■ همچنان می‌رفت و می‌آمد. / همچنان می‌گفت و می‌گفت و قدم می‌زد

قلمرو ادبی: می‌رفت، می‌آمد: تضاد / می‌گفت: واژه آرایی / واج آرایی: «م»

بازگردانی: (مرد نقال)همچنان در فضای قهوه خانه گام برمی‌داشت و همچنان داستان (مرگ رستم) را روایت می‌کرد و این گونه می‌گفت.

■ قصه است این، قصه، آری قصه درد است / شعر نیست، / این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است / بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست / هیچ -همچون پوچ- عالی نیست.

قلمرو زبانی: این: ضمیر اشاره / عیار: ابزار و مبنای سنجش، معیار /مرجع «این» در «این عیار»: قصه / مهر: مهربانی، عشق / محض: هر چیز خالص، بی غش، بی آلایش. / قصّهٔ درد، بیان روایت مرگ ناجوانمردانهٔ رستم به دست شغاد و مکراندیشی نامردمانی که خالی از تعهّد اجتماعی اند. / هیچ همچون پوچ …: شعری که هیچ باشد مانند پوچ خالی، البتّه که عالی نیست و اعتباری ندارد.

قلمرو ادبی: قصه، است، نیست: واژه آرایی / است، نیست: تضاد / مهر، کین: تضاد / مرد، نامرد: تضاد / مهر، مرد؛ کین، نامرد: لف و نشر / هیچ همچون پوچ عالی نیست: متناقض نما، تشبیه / واج آرایی «س»، «چ» / خالی، عالی: جناس

بازگردانی: سخن من، داستان درد و رنج مردم است و متکی بر واقعیت. شعری نیست که بر خیال استوار باشد. این داستان، اندازهٔ مهِر یک مرد (رستم) و کینهٔ یک نامرد (شغاد) را بیان می کند و افشاکنندهٔ خیانت نامردان است. همچون شعرهای بدون درون مایه نیست که فقط ظاهری آراسته داشته باشد. (شعر من متعهد و لبریز از حقیقت است.)

■ این گلیم تیره بختی­هاست / خیس خون داغ سهراب و سیاوش­ها، / روکش تابوت تختی هاست

قلمرو ادبی: این گلیم تیره بختی هاست: تشبیه / گلیم تیره بختی: اضافه تشبیهی / سهراب، سیاوش: تلمیح به داستان سیاوش و سهراب، نماد انسانهای ستم دیده و پاکدامن / خیس خون بودن: کنایه از تر و تازه بودن / داغ : ایهام (۱- گرم ۲- درود و سوگ) / روکش تابوت تختی: کنایه از ملی بودن ماجراست، تلمیح / تشبیه قصه خوان هشتم به روکش تابوت تختی

بازگردانی: شعر من، گلیم تیره بختی ها و درد و رنج این جامعه است و به خون داغ سهراب ها و سیاوش ها آغشته شده و روکش تابوت پهلوانی چون تختی گردیده است و هنوز تازه است .(پهلوانانی چون سهراب و سیاوش و تختی که هر سه ناجوانمردانه کشته شدند.)

اندکی استاد و خامش ماند؛ پس هماوای خروش خشم / با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود / خواند:

قلمرو زبانی: استاد: مخفف ایستاد / خامش: مخفف خاموش / هماوا: همصدا، وندی: هم(وند)+ آوا (اسم) / مرتعش: لرزنده، دارای ارتعاش / رجز: شعری که در میدان جنگ برای مفاخره می خوانند.

قلمرو ادبی: خروش خشم: استعاره مکنیه / رجزمانند: تشبیه / لحنی رجز مانند: کوبنده و دشمن کوب

بازگردانی: مرد نقال بازایستاد و ساکت شد، پس با صدای خشم آلود و لرزان و آهنگی رجزگونه و دردناک این گونه گفت

آه /  دیگر اکنون آن عمادِ تکیه و امّید ایرانشهر / شیرمردِ عرصه­ ناوردهای هول / پورِ زالِ زر جهان پهلو / آن خداوند و سوار رخش بی مانند

قلمرو زبانی: آه: شبه جمله / عماد: تکیه گاه، نگاه دارنده؛ آنچه بتوان بدان تکیه کرد / عماد تکیه: تکیه گاه / شهر: کشور / عرصه: گستره، میدان ‌/ ناورد: نبرد / هول: ترسناک، وحشت انگیز، ترسناک / پور: پسر/ جهان پهلو: جهان پهلوان؛ منظور رستم است / زر: لقب زال، پدر رستم / خداوند: صاحب / خداوند و سوار رخش: منظور رستم است

قلمرو ادبی: عماد: استعاره از رستم؛‌ رستم نماد همه پهلوانانی است که در جامعه دیگر مورد احترام و ارزش نیستند و با خدعه از میان رفته اند. / ایرانشهر: مجاز از مردم ایران / شیرمرد تشبیه /

بازگردانی: آه، دیگر آن تکیه گاه و امید کشور ایران و شیرمرد میدان های ترسناک جنگ، فرزند زال، پهلوان جهان، آن صاحب و سوار رخش بی همتا

آن که هرگز- چون کلید گنج مروارید- / گم نمی شد از لبش لبخند، / خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان، / خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

قلمرو زبانی: خواه: حرف ربط دوگانه / کین: کینه، انتقام / بهر: برای (هماوا؛ بحر: دریا)/ را در «بسته مهر را پیمان»: اضافه گسسته؛ پیمان مهر بسته / قلمرو ادبی: چون کلید … لبخند: تشبیه / گنج: استعاره از دهان / مروارید: استعاره از دندان / کلید، گنج، مروارید: تناسب / گم نشدن لبخند: کنایه از لبخند همیشگی داشتن / صلح، جنگ: تضاد / مهر، کین: تضاد / خواه: واژه آرایی

بازگردانی: و آن کسی که هرگز خنده از لبانش دور نمی شد، چه در روز صلح که برای مهر و دوستی پیمان بسته و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام سوگند خورده است.

آری اکنون شیر ایران شهر/ تهمتن گرد سجستانی / کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان،/ در تگ تاریک ژرف چاه پهناور، / کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه و خنجر، / چاه غدر ناجوانمردان / چاه پستان، چاه بی دردان،/ چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور / و غم انگیز و شگفت آور.

قلمرو زبانی: تهمتن: « تهم»+ یعنی دارنده بدن قوی، نیرومند، شجاع، دلیر / ایران شهر: کشور ایران، در عهد ساسانیان به کشور ایران، ایران شهر گفته می‌شد. / گرد: پهلوان / سجستانی: سکستانی، سیستانی/ مردستان: جای مردخیز / کوهان: «ان» جمع برای کوه به کار برده است، آشنایی زدایی (استوارترین کوه) / دستان: لقب زال، پدر رستم / تگ: ته / ژرف:عمیق / کشته:‌ کاشته / پست: فرومایه / غدر: خیانت، نابکاری / بی درد: بی رگ، بی غیرت 

قلمرو ادبی: شیر ایران، کوه: استعاره از رستم / مرد، مردستان: همریشگی (ستان: پسوند مکان) / مرد: نماد نیرومندی / تاریک، ژرف، چاه: تناسب / در تک تاریک ژرف چاه پهناور: واج آرایی کسره (تتابع اضافات) / کشته هر سو … خنجر: استعاره مکنیه / نیزه، خنجر: تناسب / چاه: تکرار/ چاه چونان … ناباور: تشبیه

بازگردانی: آری، اکنون رستم این شیر ایران زمین، دلاور و پهلوان سیستانی، مظهر استواری و مردانگی، فرزند زال، در ته چاه تاریک و عمیق و پهناوری که از هر سوی بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر کاشته شده، گرفتار گشته بود. در چاه مکر و نیرنگ ناجوانمردان، چاه فرومایگان و بی دردان، چاهی که بی شرمیش همچون عمق و پهنایش باور نکردنی و غم انگیز و شگفت آور بود.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند. / در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود: / پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود.

قلمرو زبانی: تهمتن: از« تهم» + «تن» یعنی دارنده بدن قوی، نیرومند، شجاع، دلیر/ سنان: سرنیزه / پهلوان هفت خوان: منظور رستم است

قلمرو ادبی: رخش غیرتمند: تشخیص / در بن این چاه آبش زهر شمشیر: واج آرایی ــــِـــ / تناسب: بن، چاه، آب / شمشیر، سنان: تناسب / آبش زهر و شمشیر و سنان: تشبیه / گم بودن: کنایه از ناپیدا بودن / طعمه دام و دهان خوان هشتم: تشبیه، واج آرایی «ن»/ طعمه بودن: کنایه از در اختیارِ خود نبودن و گرفتار بودن / دهان خوان هشتم: اضافه استعاری/ خوان هشتم: استعاره از چاه

بازگردانی: آری رستم اکنون با اسب غیرتمند و دلاور خویش، در ته چاهی که به جای آب، زهر شمشیر و نیزه داشت، ناپدید شده و در دام دهان این خوان هشتم (چاه) گرفتار گشته بود.

و می‌اندیشید/ که نبایستی بگوید هیچ / بس که بی شرمانه و پست است این تزویر./ چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ …

قلمرو زبانی: هیچ: ضمیر مبهم / این: صفت اشاره (تزویر: موصوف)/ تزویر: فریب و دورویی

قلمرو ادبی: پست، است: جناس / چشم، ببندد، نبیند: تناسب / چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ: واج آرایی صامت «ب»

بازگردانی: رستم با خود می‌اندیشید که دیگر نباید چیزی بگوید چرا که این فریب و دشمنی، بسیار بی شرمانه و پست بود و او باید در برابر این نیرنگ، چشم های خود را ببندد تا دیگر چیزی نبیند.

بعد چندی که گشودش چشم / رخش خود را دید، / بس که خونش رفته بود از تن / بس که زهر زخم­ها کاریش / گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می‌خوابید

قلمرو زبانی: گشودن: باز کردن(بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / گشودش چشم: چشم خود را گشود، «ش» مضاف الیه، جهش ضمیر / خونش رفته بود از تن: خون از تنش رفته بود، جهش ضمیر / کاری: مؤثّر / زخم کاری: ضربه مؤثر یا زخمی که موجب مرگ می‌شود. / زهر زخم ها کاریش: «ش» مضاف الیه زخم، جهش ضمیر / هوشش: مرجع ضمیر، رخش است / از تن حس و هوشش: جهش ضمیر، «از تنش حس و هوش»

قلمرو ادبی: زهر زخم: شدت کشندگی زخم، اضافه تشبیهی / واژه آرایی:‌ بس / حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید: کنایه، از اینکه مرگ رخش رسیده بود.

بازگردانی: پس از این که چشمانش را گشود، رخش خود را دید که خون زیادی از تنش خارج شده و از بس که شدت زخم هایش مؤثر و کشنده بود؛ انگار که هوش و توانش را از دست داده و در حال جان دادن بود.

از تن خود – بس بتر از رخش- / بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش. / رخش را می‌دید و می‌پایید. / رخش آن طاق عزیز، آن تای بی همتا / رخش رخشنده / با هزاران یادهای روشن و زنده… 

قلمرو زبانی: بتر: مخفف بدتر / طاق: فرد، یکتا، بی همتا؛ سقف سازه ای منحنی که زیر پل یا روی دروازه، رواق و مانند آنها می‌سازند؛ در معنای مجازی، بخش قوسی هر چیز مانند ابرو، محراب، ایوان و کمان؛ ایوان سقف دار، رواق / تا: مترادف طاق، یکی / نبودش اعتنا با خویش: جهش ضمیر، اعتنا به خودش نمی کرد / پاییدن: مراقبت بودن / رخشنده: تابان، رخشان

قلمرو ادبی: تای بی همتا: متناقض نما / رخش، رخشنده: اشتقاق / یاد روشن: حس آمیزی / واج آرایی صامت «ت، ط»

بازگردانی: او از تن خود که بدتر از رخش زخمی شده بود، آگاهی نداشت و توجهی به خودش نمی کرد و مراقب رخش بود. رخش آن یکتای گرامی، آن بی همتای بی مانند، رخش درخشان و زیبایی که هزاران خاطره خوش از او به یاد داشت.

گفت در دل رخش طفلک رخش /  آه / این نخستین بار شاید بود / کان کلید گنج مروارید او گم شد.

قلمرو زبانی: رخش: آمیختگی رنگ سرخ و سفید / «ک» در طفلک: تحبیب / آه: شبه جمله

قلمرو ادبی: رخش: واژه آرایی / کلید: استعاره از خنده / گنج: استعاره از دهان / مروارید: استعاره از دندان / کلید، گنج، مروارید: تناسب / گم شدن کلید گنج مروارید: کنایه از لبخند نزدن

بازگردانی: رستم در دل خود این گونه می‌گفت: بیچاره رخش، و این برای نخستین بار بود که لبخند از لبان رستم دور می‌شد؛ زیرا رخش گرامی خود را آغشته به خون و نزار می‌دید.

ناگهان انگار / بر لب آن چاه / سایه ای را دید / او شغاد آن نابرادر بود / که درون چه نگه می‌کرد و می‌خندید. / و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می‌پیچید…

قلمرو زبانی: شغاد برادر ناتنی رستم است / شوم: بدشگون، ناخجسته / چاهسار: جایگاه چاه / می‌پیچید: طنین انداز می‌شد.

قلمرو ادبی: نابرادر: ایهام (۱- ناتنی ۲- نابکار، نامرد) / چَه، چاهسار: اشتقاق / چاهسار گوش: اضافه تشبیهی

بازگردانی: ناگهان گویی در کنار آن چاه سایه ای را دید. آن سایه شغاد نابرادریش بود که به درون چاه نگاه می‌کرد و می‌خندید و صدای شوم و نامردانه اش در گوش رستم می‌پیچید.

باز چشم او به رخش افتاد-اما… وای / دید / رخش زیبا رخش غیرتمند / رخش بی مانند / با هزارش یاد بود خوب خوابیده است / آن چنان که راستی گویی / آن هزاران یادبود خوب را در خواب می‌دیده است…

قلمرو زبانی: هزارش یادبود خوب: «ش» مضاف الیه، جهش ضمیر

قلمرو ادبی: چشم: مجاز از نگاه / رخش غیرتمند: جانبخشی / رخش: واژه آرایی / جناس: خوب، خواب / خوابیده است: کنایه از مرده است / واج آرایی

بازگردانی: دوباره چشم رستم به رخش افتاد؛ اما افسوس که رخش زیبا و غیرتمند و بی همتای او با آن همه خاطرات خوشی که با او داشته، مرده است؛ آنچنان که انگار آن خاطرات خوش را در خواب می‌دیده است.

بعد از آن تا مدتی تا دیر/ یال و رویش را / هی نوازش کرد هی بویید هی بوسید / رو به یال و چشم او مالید …

قلمرو زبانی: هی: قید، واژه ای عامیانه به معنی پیوسته، پیاپی/ دیر: مدتی دراز / یال: موی گردن

قلمرو ادبی: واژه آرایی «هی» / دیر، مدت؛ رو، چشم: تناسب / جناس: بویید، بوسید

بازگردانی: پس از آن تا مدتی تا زمانی دراز، پیاپی یال و روی رخش را نوازش کرد و بویید و بوسید. چهره اش را به یال و چشم رخش مالید.

مرد نقّال از صدایش ضجّه می‌بارید و نگاهش مثل خنجر بود: / «و نشست آرام، یال رخش در دستش / باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم / جنگ بود این یا شکار؟ آیا / میزبانی بود یا تزویر؟

قلمرو زبانی: ضجه: ناله و فریاد با صدای بلند، شیون / جنگ بود این یا شکار: پرسش انکاری/ میهمانی بود یا تزویر: پرسش انکاری / تزویر: دورویی

قلمرو ادبی: ضجّه می‌بارید: استعاره مکنیه؛ کنایه از اینکه بسیار اندوهناک بود /  نگاهش مثل خنجر بود: تشبیه / باز با آن آخرین اندیشه ها: واج آرایی مصوت «ا»، «ش»/ یا، آیا : جناس

بازگردانی: از صدای مرد نقّال، ناله و زاری همچون باران می‌بارید (بسیار ناراحت وخشمگین بود) و نگاهش تیز و گیرا بود. رستم آرام در کنار رخش نشست در حالی که یال رخش در دستش بود، در این اندیشه فرورفته بود که آمدن به این دشت برای شکار نبود؛ بلکه برای به دام انداختن و کشتن او بود؛ این میزبانی نبود. بلکه فریب و نیرنگ دشمنان بود.

قصه می‌گوید که بی شک می‌توانست او اگر می‌خواست / که شغاد نابرادر را بدوزد همچنان که دوخت با کمان و تیر / بر درختی که به زیرش ایستاده بود / و بر آن بر تکیه داده بود / و درون چه نگه می‌کرد

قلمرو زبانی: مرجع «ش» در «زیرش»: درخت / بر آن بر تکیه : دو حرف اضافه برای یک متمم

قلمرو ادبی: قصّه می‌گوید: تشخیص / نابرادر: ایهام (۱- ناتنی ۲- ناجوانمرد) / کمان، تیر: تناسب / ایستاده، داده: قافیه / بود: ردیف / می توانست او اگر می خواست: یادآور ضرب المثل خواستن توانستن است

بازگردانی: او اگر می‌خواست می‌توانست شغاد نابرادر را بکشد؛ همچنان که قبل از مردن با تیری شغاد را بر درختی که در زیرش ایستاده بود دوخت و کشت.

قصه می‌گوید: / این برایش سخت آسان بود و ساده بود. / همچنان که می‌توانست او اگر می‌خواست / کان کمند شصت خم خویش بگشاید / و بیندازد به بالا بر درختی گیره ای، سنگی و فراز آید

قلمرو زبانی: سخت: بسیار / کان:‌ که آن / کمند: ریسمانی که در وقت جنگ یا شکار در گردن دشمن یا شکار انداخته به دنبال خود بکشند. / کمند: طنابی بلند با سری حلقه‌مانند برای گرفتار کردن انسان یا جانور / خم کمند: حلقه و پیچ و تاب کمند / فراز آید: بالا بیاید /

قلمرو ادبی: سخت: ایهام تضاد با «آسان» / شصت خم: مجاز از بلند و دراز

بازگردانی: داستان این گونه می گوید: این کار برای رستم بسیار ساده بود. همانگونه که می توانست اگر می خواست کمند بلند خودش را باز کند و به درخت یا گیره ای بیندازد و بالا بیاید.

ور بپرسی راست گویم راست / قصّه بی شک راست می‌گوید / می‌توانست او اگر می‌خواست / لیک…

قلمرو زبانی: ور: و اگر / قلمرو ادبی: راست: واژه آرایی / گویم، می‌گوید: اشتقاق/ قصه می‌گوید: جانبخشی

بازگردانی: اگر راستش را بپرسی (بخواهی) من می‌گویم که آری راست بود. بدون شک قصه راست می‌گوید او می‌توانست که خود را نجات دهد اگر می‌خواست . اما … (رستم پیروزمندانه مرگ را پذیرفت. او مرگ را از زندگانی که در آن به راحتی برادرکشی می‌شود برتر شمرد.)

در حیاط کوچک پاییز در زندان، اخوان ثالث

ای میهن

۱- تنیده یاد تو، در تار و پودم، میهن، ای میهن! / بود لبریز از عشقت، وجودم، میهن، ای میهن!

قلمرو زبانی: تنیده: در هم بافته / بود: می باشد (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / تار: رشته‌هایی که در طول پارچه بافته می‌شود / پود: رشته‌ای که در پهنای پارچه بافته می‌شود.

قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (ت تن تن تن) / تنیده یاد تو: استعاره مکنیه؛ یاد تو مانند تار به وجود من تنیده شده است./ تار، پود: تضاد / تار و پود: استعاره از همه وجود / بود لبریز از عشقت، وجودم: استعاره مکنیه؛ عشق تو مانند باده ای است که وجود من را فراگرفته است. / واج آرایی: «ب» «د» / واژه آرایی: «میهن»

بازگردانی: ای میهن من! یاد تو، در تار و پود من تنیده شده و وجود من لبریز از عشق تو است.

پیام: میهن دوستی

۲- تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی، / فدای نام تو، بود و نبودم، میهن، ای میهن!

قلمرو زبانی: بود: هست / نابودی: ‌نیستی / مهر: عشق / پروردی: پرورش دادی / بود و نبود: هست و نیست /

قلمرو ادبی: بود، نبود: تضاد، جناس / بود و نبود: کنایه از همه وجود / ای میهن: جانبخشی (در همه بیت ها)  / واج آرایی: «ب» «و» / واژه آرایی: «بود» «میهن»

بازگردانی: ای میهن! تو از نیستی من را پدید آوردی و با عشق و مهربانی مرا بزرگ کردی؛ ازین رو هست و نیست من فدای نام تو گردد.

پیام: میهن دوستی

۳- به هر مجلس، به هر زندان، به هر شادی، به هر ماتم، / به هر حالت که بودم با تو بودم، میهن، ای میهن!

قلمرو زبانی: ماتم: سوگ /

قلمرو ادبی: به هر مجلس … ماتم: کنایه از در هر حالتی / مجلس، زندان؛ شادی، ماتم:‌ تضاد / واژه آرایی: «به هر» «بودم» «میهن»

بازگردانی: ای میهن! در هر مجلس یا زندان، در هر شادی یا سوگواری، در هر حالتی که بوده ام با تو بوده ام.

پیام: میهن دوستی

۴- اگر مستم اگر هشیار، اگر خوابم اگر بیدار، / به سوی تو بود روی سجودم، میهن، ای میهن!

قلمرو زبانی: روی سجود: اضافه اقترانی / بود: می باشد

قلمرو ادبی: مست، هشیار؛ خواب، بیدار: تضاد / اگر مستم … بیدار: کنایه از «در هر حالتی» / واژه آرایی: «اگر» «میهن» / سوی، روی: جناس /

بازگردانی: ای میهن! اگر مستم اگر هشیار، اگر خوابم اگر بیدار، همیشه روی سجودم به سوی تو است.

پیام: میهن دوستی

۵- به دشت دل، گیاهی جز گل رویت نمی روید، / من این زیبازمین را آزمودم، میهن، ای میهن!

قلمرو زبانی: آزمودن: آزمایش کردن (بن ماضی: آزمود، بن مضارع: آزما) / زیبا زمین: ترکیب وصفی وارون

قلمرو ادبی: دشت دل: اضافه تشبیهی / گل روی: اضافه تشبیهی / زیبازمین: استعاره از «دل»

بازگردانی: ای میهن! در دشت دلم، گیاهی جز گل روی تو نمی روید. من دلم را که مانند زمین زیباست بارها آزموده ام.پیام: ای میهن، در دل من تنها زیباییِ تو جای گرفته است.                                                                  ابوالقاسم لاهوتی