بایگانی برچسب: s

آموزه دوازدهم: گذر سیاوش از آتش

چکیده داستان: (یکی از شورانگیزترین و غم آلوده ترین، داستان‌های شاهنامه فردوسی، سوگ سیاوش است. سیاوش فرزند کاووس، شاه خیره سرِ کیانی است که پس از زاده شدن، رستم او را به زابل برده، رسم پهلوانی، فرهیختگی و رزم و بزم بدو می‌آموزد. در بازگشت، سودابه، همسر کاووس شاه، به سیاوش دل می‌بندد؛ امّا او که آزرم و حیا و پاکدامنی و عفاف آموخته است، تن به گناه نمی‌سپارد و به همین دلیل از سوی سودابه متّهم می‌شود.

سیاووش

سیاوش، برای اثبات بی گناهی خویش از میان آتش می‌گذرد و از این آزمایش، سرافراز بیرون می‌آید. پس از چندی، (برای دور ماندن از وسوسه‌های سودابه و خیره سری‌های کاووس) داوطلبانه، از جانب پدر برای جنگ با افراسیاب به سوی توران زمین می‌رود. افراسیاب گروگان‌هایی را به نزد او می‌فرستد و سیاوش آشتی را می‌پذیرد. از دیگر سو، کاووس از سیاوش می‌خواهد که گروگان‌ها را بکشد؛ اما سیاوش نمی‌پذیرد و به توران پناه می‌برد. در آنجا با جریره، دخت پیران ویسه (وزیر خردمند افراسیاب) و فرنگیس، دخت افراسیاب ازدواج می‌کند، از جریره، فرود و از فرنگیس، کیخسرو، زاده می‌شود. سیاوش دو شهر “گنگ دژ” و”سیاوش گرد” را در توران بنا می‌نهد. پس از چندی به تحریک گرسیوز، میانه سیاوش و افراسیاب به تیرگی می‌گراید و سرانجام، خونِ او در غربت و بی گناهی ریخته می‌شود.)

قلمرو زبانی: سوگ: عزا / خیره سر: گستاخ و بی شرم، لجوج / فرهیختگی: فرهیخته بودن / فرهیخته: برخوردار از سطح والایی از دانش، معرفت و فرهنگ / عفاف: رعایت اصول اخلاقی، پرهیزگاری، پارسایی / آزرم: شرم، حیا / قلمرو ادبی: دل می‌بندد: کنایه از شیفته می‌شود /

زمینه‌های حماسه: ملی، داستانی و روایی، قهرمانی، شگفت آوری (خرق عادت)بازیگران داستان: سیاوش: پور کی‌کاووس؛ کاووس: پادشاه ایران؛ سودابه: همسر کی کاووس؛ افراسیاب: پادشاه تورانی

۱- چنین گفت موبد به شاه جهان /  که دردِ سپهبد نماند نهان

قلمرو زبانی: موبد: روحانی زردشتی  /  شاهِ جهان: منظور ” کاووس شاه” / سپهبد: سردار و فرمانده سپاه، سپه سالار؛ منظور: کاووس شاه  [سپه: سپاه، بد: بزرگ] / درد سپهبد: منظور “ارتباط بینِ سیاوش و همسرِ کاووس ،سودابه”./ قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: فعول فعول فعول فعل (رشته انسانی) / موبد: مجاز از مشاور / جهان: مجازِ اغراق آمیز از “ایران” / جهان، نهان: جناس ناهمسان اختلافی / واج آرایی «ن»

بازگردانی: روحانی مشاورِ پادشاه به کاووس چنین گفت که مشکل شاه پنهان نمی‌ماند.

پیام: مصراع دوم: برابر مَثَلِ ” ماه پشت ابر نمی‌ماند “

۲- چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی / بباید زدن سنگ را بر سبوی

قلمرو زبانی: گفت و گوی: منظور ” حقیقتِ ماجرای سیاوش و سودابه “/ پیدا کردن: آشکار کردن / سبو: کوزه، ظرف معمولا دسته دار از سفال یا جنس دیگر برای حمل یا نگه داشتن مایعات / قلمرو ادبی: سنگ، سبو: تضاد / سنگ بر سبو زدن: کنایه از ” آزمایش و امتحان “

بازگردانی: اگر می‌خواهی حقیقت آشکار شود، باید به آزمایش سیاوش و سودابه بپردازی.

پیام: آزمون و سنجش برای شناخت حقیقت

۳- که هر چند فرزند هست ارجمند / دل شاه از اندیشه یابد گزند

قلمرو زبانی: فرزند: سیاوش / اندیشه: بدگمانی، اندوه، ترس، اضطراب، فکر / ارجمند: گرامی / گزند: آسیب، آزار / قلمرو ادبی: دل: مجاز از” وجود ” / واج آرایی: «ن»

بازگردانی: هر چند سیاوش گرامی است؛ اما بدگمانی نسبت به او دلِ شاه را آزرده خواهد کرد.

۴- وزین دخترِ شاه هاماوران / پراندیشه گشتی به دیگر کران

قلمرو زبانی: وزین: و از این / هاماوران: نامِ کشوری قدیمی. شکلِ فارسی شده حَمیر واقع در یمنِ امروزی / دختر شاه هاماوران: منظور ” سودابه “؛ کی کاووس پس از این که شاه هاماوران را شکست، می‌دهد، افزون بر گرفتنِ باج و خراج، دخترش، سودابه را نیز به همسری برمی گزیند./ پراندیشه: هراسان، بدگمان، اندوهگین، ترسان، مضطرب / کران: طرف؛ سو؛ جهت / به دیگر کران: از طرف دیگر / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از سوی دیگر، سودابه، دختر شاه هاماوران نیز موجب نگرانیِ خاطر شاه و بدگمانی او، شده است.

۵- ز هر در سخن چون بدین گونه گشت / بر آتش یکی را بباید گذشت

قلمرو زبانی: ز هر در: از هر باب / قلمرو ادبی: تلمیح به باور گذشتگان که برای شناسایی گناهکار از بی گناه، از آتش برمی گذشتند. / هر، در: جناس

بازگردانی: چون کار به این جا کشیده شد [گنه کار پیدا نشد] به ناچار باید یکی از آن دو (سودابه یا سیاوش) برای اثباتِ بی گناهی خود از آتش بگذرد.

پیام: آزمون آتش برای آشکارگی حقیقت (آزمون ور)

۶- چنین است سوگندِ چرخ بلند / که بر بی گناهان نیاید گزند

قلمرو زبانی: گزند: آسیب / قلمرو ادبی: چرخ: استعاره از فلک و آسمان / این بیت به باور گذشتگان اشاره دارد (آتش بی گناهان را نمی‌سوزاند) / سوگند چرخ: جانبخشی / واج آرایی: «ن» / بیت زبانزد است

بازگردانی: سوگندِ آسمان این چنین است که آتش به بی گناهان آسیب نمی رساند.

پیام: برابر با مثل «سر بی گناه بالای دار نمی‌‌رود.»

۷- جهاندار، سودابه را پیش خواند / همی با سیاوش به گفتن نشاند

قلمرو زبانی: جهاندار:  منظور ” کاووس شاه ” / خواندن: صدا کردن / قلمرو ادبی: جهان: مجاز اغراق آمیز از ایران / به گفتن نشاندن: کنایه از “رو به رو کردن “

بازگردانی: کاووس شاه، سودابه را به نزد خود فراخواند و او را با سیاوش روبه رو کرد.

۸- سرانجام گفت ایمن از هر دوان / نگردد مرا دل، نه روشن روان

قلمرو زبانی: ایمن: در امن، دل آسوده / هردوان: هر دوی آن‌ها (سیاوش و سودابه )/ را: نشانه اضافه گسسته (دلِ من ) / قلمرو ادبی: ” روشن نگشتن روان”:  کنایه از “نبود آرامش، داشتن بد گمانی” / دوان، روان: جناس؟ / واج آرایی: «ن» / روان روشن: حس‌آمیزی؟

بازگردانی: سرانجام کاووس به هر دوی آن‌ها گفت که دلِ (خاطر) من از شما دو تن آسوده نمی‌‌شود و روحم آرامش نمی‌ گیرد (من هنوز نسبتِ به شما بدگمانم)

۹- مگر کآتش تیز پیدا کند / گنه کرده را زود رسوا کند

قلمرو زبانی: تیز: شعله ور / پیدا کند: روشن و آشکار سازد./ قلمرو ادبی: مگر: ایهام (۱- شاید، قید تردید، ۲-امید است، قید آرزو) / مصراعِ نخست: جانبخشی

بازگردانی: به این امید (شاید) که آتشِ شعله ور حقیقت را روشن سازد و سریع، گناه کار را رسوا نماید.

پیام: آزمون آتش برای آشکارگی حقیقت

۱۰- چنین پاسخ آورد سودابه پیش /  که من راست گویم به گفتار خویش

قلمرو زبانی: مرجع ضمیرِ: ” من ” سودابه / قلمرو ادبی: جناسواره: پیش، خویش

بازگردانی: سودابه چنین پاسخ داد که سخنانِ من راست است و دروغ نمی گویم.

۱۱- به پورِ جوان گفت شاه زمین / که رایت چه بیند کنون اندرین؟

قلمرو زبانی: پور: فرزند پسر / پور جوان: سیاوش /  شاه زمین: منظور ” کاووس شاه ” / رایت چه بیند: رای و نظر تو چیست؟ / اندرین: در این مورد ( در مورد سخنان اتّهام آمیزی که سودابه به تو نسبت داده است) / قلمرو ادبی: مصراع دوم: واج آرایی؛ تکرار صامت ” ن” / زمین: مجازِ اغراق آمیز از ” ایران”

بازگردانی: کاووس به پسر جوانش گفت: در مورد این اتهام، نظرِ تو چیست؟

پیام: چه دفاعی از خود داری.

۱۲- سیاوش چنین گفت کای شهریار /  که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

قلمرو زبانی: کای: که ای / شهریار: پادشاه ( کاووس) / دوزخ: جهنّم / مرا: برای من ( را: حرف اضافه به معنی ” برای “) / خوار: آسان، سهل (همآوا؛ خار: تیغ) / قلمرو ادبی: دوزخ: مجاز از آتش

بازگردانی: سیاوش چنین گفت که ای پادشاه، تحمّل آتشِ از شنیدنِ این بهتان برای من ساده تر است (با شنیدنِ این اتّهامات، عبور از آتش برای منِ بی گناه، آسان است)

۱۳- اگر کوه آتش بود بسپَرم / ازین تنگ خوار است اگر بگذرم

قلمرو زبانی: سپردن: طی کردن، پیمودن (بن ماضی: سپرد، بن مضارع: سپر) / تنگ: منظور ” تنگه آتش”/ ازین تنگ خوار است اگر بگذرم: اگر قرار بر عبور از میان آتش باشد،  برای من آسان خواهد بود ) / خوار: آسان، ساده / قلمرو ادبی: کوه آتش: اضافه تشبیهی (آتش: مشبّه / کوه: مشبّه به ) / اغراق

بازگردانی: اگر کوهی از آتش نیز باشد، آن را می‌پیمایم و اگر قرار بر عبور از آتش باشد، برای من کاری آسان است.

پیام: دشواری شنیدن بهتان

۱۴- پراندیشه شد جان کاووس کی / ز فرزند و سودابه نیک پی

قلمرو زبانی: اندیشه: بدگمانی، اندوه، ترس، اضطراب، فکر / جان مجاز از ” وجود” / کی: پادشاه، عنوان پادشاهانِ سلسله کیانی مانند کی قباد، کی کاووس، کی خسرو (کی از نظر دستوری، شاخص است.) / پی: قدم /  قلمرو ادبی: نیک پی: در اینجا استعاره (ریشخند) از بدقدم / جناس: کی، پی

بازگردانی: کی کاووس از فرزندِ خود سیاوش و همسرِ خود  سودابه، به سختی اندوهگین و نگران شد.

۱۵- کزین دو یکی گر شود نابکار / از آن پس که خواند مرا شهریار؟

قلمرو زبانی: کزین دو: که از این دو (سودابه و سیاوش ) / نابکار: گناهکار، بدکار / که (مصراع دوم ): چه کسی (ضمیر پرسشی) / که خواند مرا شهریار: پرسش انکاری (کسی مرا پادشاه نمی‌داند.) / قلمرو ادبی: دو، یکی: تناسب (مراعات نظیر)

بازگردانی: (حتّی) اگر یکی از این دو نفر نیز گناهکار باشد، دیگر پس از این، کسی مرا پادشاه نخواهد خواند.

۱۶- همان به کزین زشت کردار دل /  بشویم کنم چاره دل گسل

قلمرو زبانی: به: بهتر (“است” به قرینه معنوی حذف شده است) / زشت کردار: منظور: بدگمانی ، بددلی ، سوءظن / زشت کردار: ترکیب وصفی وارون (کردار زشت) / دل گسل: (صفت فاعلی مرکّب کوتاه ) آنچه سبب گسستن و آزرده شدن دل شود، ناگوار، دل شکن، دلخراش / گسلیدن: (بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل) / چاره کنم: چاره‌ای بیندیشم، راهی پیدا کنم / قلمرو ادبی: دل شستن: کنایه از خود را رها کردن، / واژه‌آرایی: دل

بازگردانی: بهتر است که خود را از این بدگمانی نجات دهم و برای این رویدادِ تلخ و دل آزار، چاره‌ای بیابم.

۱۷- به دستور فرمود تا ساروان / هیون آرد از دشت، صد کاروان

قلمرو زبانی: دستور: وزیر، مشاور / ساروان: شتربان، شتردار / هیون: شتر، به ویژه شتر قوی هیکل و درشت اندام / کاروان: قافله / کاروان: ممیز (صد کاروان هیون) / قلمرو ادبی: دستور: ایهام تناسب (۱- وزیر، مشاور، رایزن ۲- “امر و فرمان” که با واژه “فرمود” تناسب دارد.) / نهادِ “فرمود”: کاووس شاه / صد: مجاز از بسیار / تناسب: ساروان، هیون، کاروان  / ساروان، کاروان: جناس ناهمسان

بازگردانی: کاووس به وزیر خود فرمان داد تا شتربان، صد کاروان شتر از دشت بیاورد.

۱۸- نهادند بر دشت هیزم دو کوه / جهانی  نظاره شده هم گروه

قلمرو زبانی: نظاره شدن: تماشا کردن / کوه: ممیز / هم گروه: با همدیگر، به اتّفاقِ هم  / قلمرو ادبی: هر دو مصراع آرایه اغراق دارند. / جهان: مجاز از مردم / دشت، کوه: تناسب

بازگردانی: هیزمِ فراوانی به اندازه دو کوه در دشت آماده کردند و مردم بسیاری نیز با همدیگر به تماشا مشغول شدند.

۱۹- بدان گاه سوگندِ پرمایه شاه / چنین بود آیین و این بود راه

قلمرو زبانی: گاه: زمان / بدان گاه: در زمان کی کاووس / سوگند: (در این بیت) راه و رسم در تشخیص خطاکار از درست کار / مایه: قدرت، توانایی / پُرمایه: گران مایه، پرشکوه / این بیت به باور گذشتگان اشاره دارد / قلمرو ادبی: گاه، شاه، راه: جناس ناهمسان

بازگردانی: در آن زمان (زمان کی کاووس)، راه و رسمِ شاهان در شناسایی خطاکار از درستکار این گونه بود؛ (زیرا به باور ایشان، آتش پاک و مقدّس هرگز انسان‌های پاک را نمی‌سوزاند.)

سعید جعفری
سعید جعفری

 20- و زآن پس به موبد بفرمود شاه  / که بر چوب ریزند نفتِ سیاه

قلمرو زبانی: موبد: روحانی زرتشتی، در اینجا به معنای مشاور / فرمودن: (بن ماضی: فرمود، بن مضارع: فرما)/ نفت سیاه: قیر خام

بازگردانی: سپس کاووس شاه به روحانیِ مشاور خود دستور داد که بر روی چوب‌ها نفت سیاه بریزند.

 21- بیامد دوصد مردِ آتش فروز / دمیدند گفتی شب آمد به روز

قلمرو زبانی: دو صد: دویست نفر / آتش فروز: روشن کننده آتش، صفت فاعلی مرکّب کوتاه (آتش افرورنده) / دمیدند: فوت کردند / گفتی: انگار که، گویی / شب آمد به روز: شب (از شدّت دود) گشت،  شب جای روز را گرفت / به: به معنای «در» / قلمرو ادبی: گفتی شب آمد به روز: تشبیه، (به علّتِ دودِ بسیارِ، روز به شب مانند شد)، کنایه از تاریک شدن هوا / گفتی: در اینجا قید تردید و اداتِ تشبیه است. / شب، روز: تضاد / اغراق / واج آرایی: «د» /

بازگردانی: دویست نفر برای روشن کردن آتش پیش آمدند و آن قدر دمیدند که (از شدّت دود) انگار روز به شب تبدیل شد.

پیام: شدّت دود و آتش

۲۲- نخستین دمیدن سیه شد ز دود / زَبانه برآمد پس از دود، زود

قلمرو زبانی: دمیدن: فوت کردن / زبانه: زبانه آتش، شعله آتش / برآمد: بلند شد / قلمرو ادبی: دود، زود: جناس ناهمسان / تناسب: سیه، دود، زبانه /  واج آرایی: «د» / واژه‌آرایی: دود

بازگردانی: با نخستین دمیدن در هیزم همه فضا از دود سیاه شد و پس از آن به تندی آتش شعله ور گردید و زبانه کشید.

۲۳- سراسر همه دشت بریان شدند / بر آن چهر خندانش گریان شدند

قلمرو زبانی: سراسر: همه / بریان: کباب شده و پخته شده بر آتش / چهر: چهره، صورت / مرجع ضمیر “ش” : سیاوش و نقش مضاف الیه دارد / قلمرو ادبی: دشت: مجاز از “مردمی که در دشت نظاره گر بودند” / بریان شدن: کنایه از “غمگین و ناراحت شدن”، در سوز و گداز بودن، اغراق / بریان، گریان: جناس ناهمسان / خندان، گریان: تضاد / واج آرایی صامت “ن” /

بازگردانی: همه مردم حاضر در دشت از این آزمایش غمگین و ناراحت بودند و همه بر آن چهرهٔ خندان، معصوم و بی گناه سیاوش گریان بودند. (مردم می‌دانستند که سیاوش بی گناه است پس بر بی گناهی او می‌گریستند)

۲۴- سیاوش بیامد به پیش پدر / یکی خُود زرین نهاده به سر

قلمرو زبانی: پیش: نزد / پدر: کاووس شاه / خُود: کلاهخُود، کلاه جنگی / زرّین: طلایی / نهاده: گذاشته / قلمرو ادبی: خُود، سر: تناسب

بازگردانی: سیاوش در حالی که کلاهخُود طلایی بر سر داشت، نزد پدر آمد.

 25- هُشیوار و با جامه‌های سپید / لبی پر ز خنده دلی پر امید

قلمرو زبانی: هشیوار: هشیار، هشیارانه، آگاهانه / جامه: لباس، تن پوش/ دل پر امید بودن: امید فراوان داشتن / فعل “بود” (در مصراع نخست) و فعل “داشت” (درمصراع دوم): حذف به قرینه معنوی / قلمرو ادبی:  تناسب: لب، خنده؛ لب، دل / لب پر ز خنده بودن: خندان، کنایه از شادمان بودن / واژه‌آرایی: پر

بازگردانی: (سیاوش) هوشیار بود. لباس‌های سفیدی بر تن، لبی پر از خنده و دلی امیدوار داشت.

۲۶- یکی تازی ای بر نشسته سیاه / همی خاک نعلش بر آمد به ماه

قلمرو زبانی: تازی: اسبی از نژاد عربی با گردن کشیده و پاهای باریک، تیزپوی / برنشستن: سوار شدن (فعل پیشوندی) / یکی و سیاه: صفت اند برای “تازی”/ نهادِ بیت: سیاوش / نعل: قطعه آهنی که به پاشنۀ کفش یا به سم ستور می‌زنند / قلمرو ادبی: تازی، برنشستن، نعل: تناسب / مرجع ضمیر “ش”: تازی؛ نقش مضاف الیه دارد، وابسته وابسته / ماه: مجاز از آسمان / خاک نعلِ اسب بر ماه رفتن: کنایه از سرعت و تاخت و تاز اسب، اغراق

بازگردانی: سیاوش بر اسب تازنده سیاه رنگی نشسته بود و (آن قدر تند می‌راند که) خاک نعل اسبش به ماه می‌رسید.

۲۷- پراگنده کافور بر خویشتن / چنانچون بُوَد رسم و ساز کفن

قلمرو زبانی: کافور: دارویی خوش بو و سفید رنگ که خاصیت ضدعفونی کنندگی دارد و بر جسد می‌پاشند برای گندزدایی و کاستن بوی بدِ مُرده / بود: می‌باشد (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / رسم و ساز: آیین /  قلمرو ادبی: کافور، کفن: تناسب

بازگردانی: سیاوش همان گونه که آیین کفن و دفن است به خودش کافور پاشیده بود.

پیام: آمادگی برای مرگ.

۲۸- بدان گه که شد پیش کاووس باز / فرود آمد از باره، بردش نماز

قلمرو زبانی: بدان گه: آن زمان / بازشد: بازرفت / باره: اسب / فرود آمد: پایین آمد، پیاده شد / نماز بردن: تعظیم کردن، عمل سر فرود آوردن در مقابل کسی برای تعظیم

بازگردانی: هنگامی که سیاوش به نزد کاووس بازگشت از اسب پیاده شد و در برابر کاووس سر خم کرد.

 29- رخ شاه کاووس پرشرم دید / سخن گفتنش با پسر نرم دید

قلمرو زبانی: رخ: چهره، رخسار / شاه: شاخص (وابسته پیشین) / پرشرم: شرمنده / قلمرو ادبی: رخ: مجاز از وجود / سخن گفتن نرم: کنایه از ” مهربانی کردن؛ حس‌آمیزی / شرم، نرم: جناس ناهمسان

بازگردانی: سیاوش، پدرش را بسیار شرمنده دید و احساس کرد که پدرش با او به نرمی و مهربانی سخن می‌گوید.

۳۰- سیاوش بدو گفت انده مدار / کزین سان بُوَد گردش روزگار

قلمرو زبانی: بدو: به او؛ مرجع ضمیر، کاووس / انده: کوتاه شده “اندوه ” / انده مدار: غمگین مباش / کزین سان: که این گونه /  بُوَد: باشد، (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / گردانش فعل«بودن»: من بودم، تو بودی، او بود، ما بودیم، شما بودید، ایشان بودند؛ من بُوَم، تو بُوی، او بُوَد، ما بویم، شما بوید، ایشان بوند/ گردش روزگار: سرنوشت، تقدیر

بازگردانی: سیاوش به کاووس گفت غمگین نباش، سرنوشت و بخش این چنین بوده است.

پیام: پذیرش سرنوشت

۳۱- سرِ پر ز شرم و بهایی مراست / اگر بی گناهم رهایی مراست

قلمرو زبانی: بهایی: ارزشمند، قیمتی / را: به معنای «دارندگی»/ قلمرو ادبی: سر: مجاز از “وجود ” / بهایی، رهایی: جناس ناهمسان

بازگردانی: وجود من سراسر ارزشمند و آراسته به شرم و پاکی است، اگر بیگناه باشم، نجات می‌یابم.

۳۲- ور ایدون که زین کار هستم گناه / جهان آفرینم ندارد نگاه

قلمرو زبانی: ور: و اگر / ایدون که:  چنانچه / گناه: اسم به جای صفت به کار رفته است در معنی گناهکار/ جهان آفرین: خداوند؛ صفت فاعلی مرکب کوتاه (آفریننده جهان) / جهش ضمیر: مرجع ضمیر”م” در(جهان آفرینم) سیاوش، نقش مفعول دارد (جهان آفرین مرا نگاه نمی‌دارد) / قلمرو ادبی: جناسواره: گناه، نگاه 

بازگردانی: اگر در این مورد گناهکار باشم، پروردگار من را زنده نمی‌گذارد.

۳۳- به نیروی یزدان نیکی دهش / کزین کوه آتش نیابم تپش

قلمرو زبانی: دهش: واژه وندی (ده + ِـ ش) / نیکی دهش: نیکی کننده / تپش: اضطراب ناشی از گرمی و حرارت، گرمی و حرارت / قلمرو ادبی: کوه آتش: اضافه تشبیهی (آتش: مشبه / کوه: مشبه به)؛ اغراق / تپش یافتن: کنایه از هراسیدن

بازگردانی: با کمک نیروی خداوندِ نیکی دهنده، از این کوه آتش (می گذرم) و هیچ نگرانی و دلهره‌ای ندارم.

۳۴- سیاوش سیه را به تندی بتاخت / نشد تنگ دل جنگِ آتش بساخت

قلمرو زبانی: سیه: اسب سیاه / بتاخت: بتازاند(فعل دووجهی)، بدواند (بن ماضی: تاخت، بن مضارع: تاز) / بساخت: آماده و مهیا شد / قلمرو ادبی: تنگ دل شدن: کنایه از “غمگین شدن” / تندی: ایهام (۱- خشم، ۲- سرعت) / بتاخت، بساخت: جناس ناهمسان / جنگ آتش: استعاره پنهان (آتش مانند انسانی بود که سیاوش قصد جنگ با او را داشت.)

بازگردانی: سیاوش اسب سیاهش را به سرعت راند؛ غمگین و نگران نبود؛ بلکه خود را برای جنگ با آتش آماده می‌کرد.

۳۵- ز هر سو زبانه همی بر کشید / کسی خود و اسپ سیاوش ندید

قلمرو زبانی: سو: طرف/ زبانه: زبانه آتش، شعله / برکشید: بلند شد / خُود: کلاهخُود / قلمرو ادبی: خُود: مجاز از ” سیاوش”

بازگردانی: از هر سو آتش شعله می‌کشید به گونه‌ای که کسی سیاوش و اسبش را نمی‌دید. (در آتش ناپدید شدند.)

پیام: ارتفاع زیاد آتش

۳۶- یکی دشت با دیدگان پر ز خون /  که تا او کی آید ز آتش برون

قلمرو زبانی: دیدگان: چشم‌ها / مرجع «او»: سیاوش / قلمرو ادبی: دشت: مجاز از ” مردم” / دیده پر از خون:  کنایه از شدت “غم و اندوه، خون گریه کردن” / اغراق

بازگردانی: همه مردم حاضر در آن دشت (از شدت اندوه) خون می‌گریستند و انتظار می‌کشیدند تا ببینند کی سیاوش از آتش بیرون می‌آید؟

۳۷- چو او را بدیدند برخاست غو / که آمد ز آتش برون شاه نو

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / مرجع او: سیاوش / برخاست: بلند شد(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز)(هم‌آوا؛ خواست: طلبیدن) / غو: فریاد، بانگ و خروش، هورا ‍/ شاه نو: سیاوش / قلمرو ادبی: نو: ایهام (۱- ولیعهد بودن سیاوش ۲- جوان و جان بازیافته) / غو، نو: جناس ناهمسان

بازگردانی: چون سیاوش را دیدند، فریاد برآوردند که شاه نو، به سلامت، از آتش بیرون آمد.

۳۸- چنان آمد اسپ و قبای سوار / که گفتی سمن داشت اندر کنار

قلمرو زبانی: چُنان: به گونه‌ای / قبا: نوعی لباس بلند مردانه / گفتی: گویی، قید تشبیه، انگار/ سمن: یاسمن، گونه‌ای درخت گل(هم‌آوا؛ ثمن: بها) / اندر: در / کنار: بغل  / قلمرو ادبی: قبا: مجاز از پوشنده قبا / سمن در کنار داشتن: کنایه از آرامش و تندرستی و آسیب ندیدن / اسب، سوار:‌ تناسب / به ویژگی «شگفت آوری» حماسه اشاره دارد.

بازگردانی: اسب و سوار سفید پوش به گونه‌ای تندرست از آتش بیرون آمدند که انگار از کنار گل‌های یاسمن سفید بازگشته اند.

۳۹- چو بخشایش پاک یزدان بُوَد / دم آتش و آب یکسان بُوَد 

قلمرو ادبی: چو: هنگامی که / بخشایش: آمرزش؛ بخشاییدن (بن ماضی: بخشود، بن مضارع: بخشا) / یزدان: ایزد، خداوند / پاک یزدان: ترکیب وصفی وارون / بود: باشد / دم: دما و گرما  / قلمرو ادبی: تلمیح به داستان حضرت ابراهیم / آتش، آب: تضاد

بازگردانی: زمانی که بخشایش و آمرزش ایزد پاک شامل حال کسی شود. گرمای آتش و سردی آب با هم برابر می‌گردد.

پیام: لطف حق انسان را نگاه می دارد.

۴۰- چو از کوه آتش به هامون گذشت / خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / هامون: دشت / خروشیدن: فریاد زدن / قلمرو ادبی: کوه آتش: اضافه تشبیهی، اغراق / شهر، دشت: مجاز از “مردم” (می توان مجاز نیز در نظر نگرفت؛ زیرا ممکن است که از شهر و دشت فریادی به گوش برسد) / کوه، شهر، دشت: تناسب / واج آرایی: «ش»

بازگردانی: هنگامی که سیاوش از کوه آتش به خوبی به دشت آمد، فریاد شادی و همدردی همه مردم به گوش رسید.

۴۱- همی داد مژده یکی را دگر / که بخشود بر بی گنه دادگر

قلمرو زبانی: را: حرف اضافه به معنی “به” / دگر (دیگر): نهاد / مژده: مفعول / یکی: متمّم / بخشود: آمرزیدن، از گناه درگذشت (بن ماضی: بخشود، بن مضارع: بخشا) / بیگنه: منظور سیاوش است / دادگر: عادل، منظور خداوند است / قلمرو ادبی: مصراع دوم: متناقض نما (پارادوکس)(ازاین جهت که شخصی بی گناه، گناهش بخشوده گردد)

بازگردانی: همه مردم به یکدیگر مژده می‌دادند که خداوند دادگستر، سیاوش بی گناه را آمرزید.

 42- همی کَند سودابه از خشم موی / همی ریخت آب و همی خست روی

قلمرو زبانی: خستن: زخمی کردن، مجروح کردن (بن ماضی: خست، بن مضارع: خل) / قلمرو ادبی: موی کندن: کنایه از “شدت خشم و اندوه” / آب: مجاز از اشک، عرق شرم / موی، روی: جناس ناهمسان، تناسب / واج آرایی «م»

بازگردانی: سودابه از شدّت خشم و اندوه موهای خود را می‌کند و اشک (عرق شرم) می‌ریخت و بر چهره خود چنگ می‌انداخت و آن را زخمی می کرد.

پیام: شدت ناراحتی

۴۳- چو پیش پدر شد سیاووش پاک / نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / شد: رفت / حذف فعل به قرینه معنایی [ نه دود … بود.] / قلمرو ادبی: پاک: ایهام (۱- پاکیزه ۲- بی گناه)  / تناسب: دود، آتش، گرد، خاک /  تناسب: آتش، خاک (عناصر چهار گانه) / پاک، خاک: جناس ناهمسان / واج آرایی: صامت‌های “پ” و “ش” / واژه‌آرایی: نه

بازگردانی: سیاوش پاک و بی گناه در حالی به نزد پدر رفت که اثری از دود، آتش، گرد و غبار با او نبود.

پیام: بی گناهی سیاوش

۴۴- فرود آمد از اسپ کاووس شاه / پیاده سپهبد پیاده سپاه

قلمرو زبانی: فرود: پایین / سپهبد: منظور کی کاووس است / حذف فعل به قرینه معنایی /  قلمرو ادبی: واج آرایی صامت “پ” / واژه‌آرایی: پیاده / سپهبد، سپاه: تناسب، اشتقاق (رشته انسانی)

بازگردانی: کاووس شاه و همه سپاهیان و سربازان برای بزرگداشت سیاوش از اسب پیاده شدند.

۴۵- سیاووش را تنگ در بر گرفت / ز کردار بد پوزش اندر گرفت

قلمرو زبانی: تنگ: محکم / بر: آغوش، بغل / «گرفت» نخست: کشید / کردار بد: منظور ” بدگمانی نسبت به سیاوش” / پوزش: عذرخواهی /اندر: در / اندر گرفت: آغاز کرد / قلمرو ادبی: در، بر: جناس / بر، بد: جناس / قافیه: بر، اندر؛ گرفت / قافیه دوگانه / جناس همسان: گرفت (۱- کشید، ۲- آغازید) بازگردانی: (کی کاووس) سیاوش را محکم در آغوش کشید و از کردار ناپسند خود پوزش خواست.

کارگاه متن پژوهی 

قلمرو زبانی

۱- همان‌طور که می‌دانیم با روش‌های زیر، می‌توان به معنای هر واژه پی‌برد:

– قرار دادن واژه در جمله                                                 – توجّه به روابط معنایی واژگان

اکنون بنویسید با کدام یک از این روش‌ها می‌توان به معنای واژه «اندیشه» در بیت‌های زیر پی‌برد؟

الف) چو شب تیره گردد شبیخون کنیم / ز دل ترس و اندیشه بیرون کنیم (فردوسی) / شبیخون:‌ حمله ناگهانی دشمن در شب (رابطه ترادف) / اندیشه: نگرانی (توجّه به روابط معنایی واژگان)

ب) غلام عشق شو کاندیشه این است / همه صاحبدلان را پیشه این است (نظامی) / اندیشه: فکر (قرار گرفتن در جمله)

پ) چو بشنید خسرو از آن شاد گشت / روانش ز اندیشه آزاد گشت (فردوسی) / اندیشه: اندوه (توجّه به روابط معنایی واژگان)

۲- بیت زیر را از شیوه بلاغی به شیوه عادی بر گردانید.

سرانجام گفت ایمن از هر دوان / نه گردد مرا دل، نه روشن روان

سرانجام [کی‌کاووس] گفت دل و روان روشن من از هر دُوان ایمن ‌نگردد.

۳- به جمله‌های زیر توجّه کنید:

■ او در مراغه رصد خانه‌ای بزرگ ساخت. / ساخت: بنا کرد

■ او از دشمن خود، دوست ساخت. / ساخت: گردانید

■ آن نامدار، لشکری عظیم ساخت. / ساخت: پدید آورد، درست کرد

■ استاد موسیقی، آهنگ زیبایی ساخت. / ساخت: پدید آورد، تصنیف کرد

■ او با ناملایمات زندگی ساخت. / ساخت: کنار آمد، سازش کرد

– فعل «ساخت» در هر یک از جمله‌های بالا کاربرد خاصّی دارد که با دیگری کاملاً متفاوت است؛ پس واژه «ساخت» در هر یک از کاربردهایش، فعل دیگری است.

– فعل‌های«گذشت» و «گرفت» در کاربرد‌های مختلف تغییر معنا می‌دهند. برای هر یک از معانی آنها جمله‌ای بنویسید.

گذشت: ۱- او از خیابان گذشت.(عبور کرد) ۲- مادر از خطای او گذشت. (بخشود) ۳- از دلش گذشت که این کار را انجام دهد. (خطور کرد) ۴- او از گفتن این حرف گذشت. (منصرف شد)

گرفت: ۱- کتاب را از کتاب فروشی گرفت. (ستاند) ۲- دیروز خورشید گرفت. (تیره شد) ۳- لوله گرفت. (بسته شد) ۴- در بازی فوتبال پایم گرفت. (منقبض شد) ۵- گرفتم که شما راست می‌‌گویید. (می انگارم) ۶- آب بینی‌اش را گرفت. (پاک کرد) ۷- به خاطر انفجار گوشش را گرفت. (مسدود کرد)

قلمروادبی

۱- کنایه را در بیت‌های زیر مشخّص کنید و مفهوم هر یک را بنویسید.

الف) چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی / بباید زدن سنگ را بر سبوی

سنگ بر سبو زدن: کنایه از آزمودن و آزمایش کردن.

سیاوش سیه را به تندی بتاخت / نشد تنگ‌دل، جنگ آتش بساخت

تنگ دل شدن: کنایه از ناراحت و غمگین شدن

۲- دو نمونه «مجاز» در متن درس بیابید و مفهوم آنها را بررسی کنید.

الف) چو از کوه آتش به هامون گذشت / خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت (هر دو مجاز از مردم که داخل شهر و دشت بودن)

ب) رخ شاه کاووس پر شرم دید / سخن گفتنش با پسر نرم دید / (مجاز از وجودش)

۳- برای هر یک از زمینه‌های حماسه، بیت متناسب از متن درس بیابید.

قهرمانی: سیاوش سیه را به تندی بتاخت / نشد تنگ دل، جنگ آتش بساخت

خرق عادت(شگفت آوری): چنان آمد اسپ و قبای سوار / که گفتی سمن داشت اندر کنار

ملی: کزین دو یکی گر شود نابکار / از آن پس که خواند مرا شهریار؟

قلمرو فکری

۱- معنی و مفهوم بیت زیر را به نثر روان بنویسید.

چو او را بدیدند برخاست غو / که آمد ز آتش برون شاه نو

بازگردانی:‌ هنگامی که سیاووش را دیدند فریاد زدند که پادشاه از آتش سالم و تندرست بیرون آمد.

۲- «گذر سیاوش از آتش» را با مضمون بیت زیر مقایسه کنید.

آتش ابراهیم را نبود زیان / هر که نمرودی است گو می‌ترس از آن (مولوی)

در هر دو بیت به این اشاره  دارد که اگر خدا بخواهد می‌تواند آتش را بی‌زیان گرداند تا به بنده درستکارش آسیب نرسد. سیاووش نیز همچون حضرت ابراهیم (ع) به دلیل بی‌گناهی و پاکی وجودش، آتش به او آسیبی نرساند و سالم از کوه آتش بیرون آمد. البته آتش خاصیت سوزانندگی‌اش را از دست نمی‌دهد و سرشتش همان است که بود مگر آن که لطف حق در کار باشد.

۳- نخست برای هر نمونه، بیتی مرتبط از متن درس بیابید؛ سپس مفهوم مشترک ابیات هر ستون را بنویسید.

نمونهبیت متن درسمفهوم مشترک
ضربت گردون دون آزادگان را خسته کرد
کو دل آزاده‌ای کز تیغ او مجروح نیست.
(سنایی)
سیاووش بدو گفت اندُوه مدار
کزین سان بُود گردش روزگار
ناسازی روزگار با انسان‌های آزاده
گریز از کَفَش در دهان نهنگ
که مردن به از زندگانی به ننگ
(سعدی)
سیاووش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
مردن با عزت بهتر از زندگی با ذلّت است؛
یا دوری از زندگی ذلّت آور

گنج حکمت: به جوانمردی کوش

گنج حکمت: به جوانمردی کوش

● یکی را از ملوک عَجَم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند.

قلمرو زبانی: را: به معنای از (یکی را) / ملوک: م ملک، پادشاهان، سلطانان / عجم: سرزمینی که ساکنان آن غیرعرب، به ویژه ایرانی باشند؛ ایران؛ ملوک عجم: پادشاهان ایران / تطاول: ستم و تعدی، به زور به چیزی دست پیدا کردن / رعیت: مردم / جور: ستم / خلق: مردم / مکاید: مکیده یا مکیدت، کیدها، مکرها، حیله‌ها / فعل: کنش / کربت: غم، اندوه / کربت جور: اندوه حاصل از ظلم و ستم/ غربت: غریبی، دور از خانمان (هم‌آوا: قربت: نزدیکی)/ قلمرو ادبی: نثر مسجع و آهنگین است

بازگردانی: آورده اند که یکی از پادشاهان ایرانی به دارایی مردم دست درازی کرد و ستم و آزار آغاز کرد تا به جایی که مردم از فریب کارهایش در جهان پراکنده شدند و به خاطر گرفتاری ستمگری اش راه دوری از میهن برگزیدند.

● چون رعیّت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

قلمرو زبانی: چون: هنگامی که / رعیت: مردم / ارتفاع: محصول زمین‌های زراعی / ولایت: کشور، سرزمین / ارتفاع: محصول زمین‌های زراعتی / ارتفاعِ ولایت: عایدات و درآمدهای مملکت / نقصان: کم شدن، کاهش یافتن / خزانه: گنجینه /

بازگردانی: هنگامی که مردم و جمعیت کشور کم شد، درآمد دولت نیز کاست. خزانه خالی ماند و دشمنان فشار آوردند.

هر که فریادرس روز مصیبت خواهد / گو در ایّام سلامت به جوانمردی کوش

قلمرو زبانی: که: کس / فریاد: کمک / فریادرس: یاور، دستگیر / مصیبت: دشواری، سختی، رنج / ایّام: روزها؛ روزگار؛ ج یوم/ قلمرو ادبی: روز مصیبت، ایام سلامت: تضاد / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رشته انسانی)/ واج آرایی: « -ِ »

بازگردانی: هر کس برای روز گرفتاری اش یاور می‌خواهد به او بگو در روزگار تندرستی جوانمرد و بخشنده باشد.

بندۀ حلقه به گوش ار ننوازی برود / لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

قلمرو زبانی: بنده: برده / ار: اگر / نواختن: کسی را با گفتن سخنان محبت آمیز یا بخشیدن چیزی مورد محبت قرار دادن، نوازش کردن (بن ماضی: نواخت، بن مضارع: نواز) / قلمرو ادبی: حلقه به گوش: کنایه از فرمانبردار و مطیع / واژه‌آرایی: حلقه به گوش، لطف

بازگردانی: اگر برده فرمانبردار تو هم، مورد نوازش و محبت تو قرار نگیرد از پیش تو می‌گریزد؛ پس تا می‌توانی لطف کن که با لطف، فرد بیگانه، از تو فرمانبرداری خواهد کرد.

● باری به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون؛

قلمرو زبانی: باری: به هر روی، خلاصه / به مجلس او در: دو حرف اضافه برای یک متمم / همی خواندند: می‌خواندند / زوال: نابودی، از بین رفتن / مملکت: کشور / عهد: روزگار / قلمرو ادبی: ضحاک، فریدون: تضاد / تلمیح 

بازگردانی: به هر روی در انجمن او از کتاب شاهنامه درباره نابودی کشور ضحاک و روزگار فریدون بیت‌هایی را می‌خواندند.

● وزیر، مَلکِ را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و مُلک و حَشَم نداشت، چگونه بر او مملکت مقرّر شد؟

قلمرو زبانی: ملک: پادشاه / را: حرف اضافه به معنای «از» / توان دانستن: می‌توانیم بدانیم / حشم: خدمتکاران، خویشان و زیردستان فرمانبر /  مقرّر شد: قرار گرفت، ثبات و دوام یافت / 

بازگردانی: وزیر، از شاه پرسید آیا می‌دانی فریدون که گنج، کشور و خدمتکار نداشت، چگونه کشوری را به دست آورد؟

● گفت: آن چنان که شنیدی خلقی بر او به تعصّب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت.

قلمرو زبانی: خلق: مردم / تعصب: طرفداری یا دشمنی بیش از حد نسبت به شخص، گروه یا امری؛ به تعصب: به حمایت و جانب داری / گرد آمدن: جمع شدن / تقویت: نیرو دادن، نیرومند ساختن، پشتیبانی

بازگردانی: گفت: همانگونه که شنیده‌ای گروهی از مردم پیرامون او با جانب داری جمع شدند و از او پشتیبانی کردند و پادشاهی یافت.

● گفت: ای مَلکِ، چون گِرد آمدن خلق موجب پادشاهی است، تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟

قلمرو زبانی: گرد آمدن : جمع شدن / خلق: مردم / مگر: برای بیان پرسش انکاری، یا قید تأکید به معنی همانا / قلمرو ادبی: سر: مجاز از قصد

بازگردانی: گفت ای پادشاه به این دلیل که جمع شدن مردم سبب پادشاهی است، تو چرا مردم را آشفته دل و آزرده می‌کنی؟ مگر نمی‌خواهی که فرمانروایی کنی؟

● مَلکِ گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیّت چه باشد؟ گفت پادشه را کَرَم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست.

قلمرو زبانی: مَلِک: پادشاه، سلطان / موجب: سبب، علت / گرد آمدن: جمع شدن / رعیّت: مردم زیردست، عموم مردم / کرم: بخشش / برو: بر او/ را در« پادشه را کَرَم…، تو را این هردو…»: دارندگی و مالکیت / ایمن: در امان، دل آسوده، (ممال از آمن) /

بازگردانی: شاه گفت: علت جمع شدن سپاه و مردم چه چیزی است؟ گفت پادشاه باید بخشندگی داشته باشد تا مردم پیرامون او جمع گردند و مهربانی داشته باشد تا در پناه حکومتش در امنیت زندگی کنند و تو هیچ یک از این دو ویژگی را نداری.

نکند جورپیشه سلطانی / که نیاید ز گرگ چوپانی

قلمرو زبانی: جورپیشه: ستمگر / سلطانی: پادشاهی / که: زیرا، زیراکه / آمدن: برآمدن، توانستن / قلمرو ادبی: مصراع دوم ارسال المثل است / شبه اسلوب معادله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (رشته انسانی) / قالب: مثنوی

بازگردانی: انسان ستمگر نمی‌تواند پادشاهی کند؛ زیرا هیچ گاه از گرگ نمی‌توان انتظار چوپانی داشت.

پادشاهی که طرح ظلم افکند / پای دیوار مُلک خویش بکند

قلمرو زبانی: طرح: نقشه / قلمرو ادبی: طرح ظلم: اضافه تشبیهی / طرح افکندن: کنایه از بنانهادن / طرح ظلم افکندن: سبب پیدایش و گسترش ظلم شدن، بنیان ظلم نهادن / دیوار ملک: اضافه تشبیهی / پای چیزی را کندن: کنایه از زمینه نابودی را فراهم کردن

بازگردانی: شاهی که نقشه ستم به مردم را کشید، گویی دیوار پادشاهی خودش را نابود می‌کند.

گلستان، سعدی

پی دی اف درس دوازدهم فارسی دوازدهم
ویدئوی آموزشی درس دوازدهم فارسی پایه دوازدهم بخش نخست(گذر سیاوش از آتش) آپارات
ویدئوی آموزشی درس دوازدهم فارسی پایه دوازدهم بخش دوم (گذر سیاوش از آتش) آپارات
ویدئوی آموزشی درس دوازدهم فارسی پایه دوازدهم بخش سوم(گذر سیاوش از آتش) آپارات
ویدئوی آموزشی درس دوازدهم فارسی پایه دوازدهم بخش نخست(گذر سیاوش از آتش) یوتیوپ
ویدئوی آموزشی درس دوازدهم فارسی پایه دوازدهم بخش دوم (گذر سیاوش از آتش) یوتیوپ
ویدئوی آموزشی درس دوازدهم فارسی پایه دوازدهم بخش سوم(گذر سیاوش از آتش) یوتیوپ

آموزه یازدهم: آن شب عزیز

من را هم گفتید که بروم، همه را گفتید؛ امّا نمی‌شد آقا! نمی‌توانستم، شما عصبانی شدید؛ گفتید که دستور می‌دهید، امّا باز هم من نتوانستم بروم؛ بقیّه توانستند، بقیّه رفتند، امّا من نتوانستم آقا! دست خودم نبود؛ پاهایم سست شده بود؛ قلبم می‌لرزید؛ عرق کرده بودم؛ قوّت اینکه قدم از قدم بردارم، نداشتم.

نمی‌خواستم که خدای ناکرده حرف شما را زیر پا گذاشته باشم. گفتن ندارد، خودتان می‌دانید که من بیش از همه مُصِر بودم در شنیدن حرف‌های شما. صحبت امروز و دیروز نیست، همیشه این طور بوده است. از آن زمان که معلّمم بودید تا اکنون که باز معلّمم هستید. صحبت ترس نبود؛ دوست داشتن بود؛ عشقم به این بود که حرفتان را بشنوم، فرمانتان را ببرم … . الآن هم دوستتان دارم؛ بیشتر از همیشه.

قلمرو زبانی: مُصِر: اصرار کننده، پافشاری کننده / قلمرو ادبی: قدم از قدم برداشتن: کنایه از راه رفتن / حرف کسی را زیر پا گذاشتن: کنایه از نافرمانی / حرفتان را بشنوم: کنایه از اینکه فرمانتان را ببرم.

مدیررا کلافه کردم بعد از رفتن شما، از بس سراغ شما را از او گرفتم. می‌گفت نمرات ثلث سوم را که داده‌اید، رفته‌اید آقا! بی‌خبر و می‌گفت برای گرفتن حقوقتان هم حتّی سر نزده‌اید. احتمال می‌داد که جبهه رفته باشید ولی یقین نداشت، من هم یقین نداشتم تا وقتی با چشم‌های خودم ندیدم که بر بالای تلّ خاکی ایستاده‌اید – چفیه بر گردن و کُلت بر کمر – و برای بچّه‌ها صحبت می‌کنید، یقین نکردم.

قلمرو زبانی: کلافه: بی تاب و ناراحت به علت قرار گرفتن در وضع آزار دهنده / تل: تپه، پشته / چفیه: چپیه، گونه‌ای سربند / قلمرو ادبی: سر زدن: کنایه از سراغ کسی رفتن

آفتاب چشمهایتان را می‌زد؛ برای همین، دستتان را بر چشم‌های درشتتان که در نور آفتاب جمع شده بود، حمایل کرده بودید، دست دیگرتان را هم به هنگام صحبت کردن تکان می‌دادید. با یک سال و نیم پیش فرق زیادی نکرده بودید. وقتی یقینم شد که خودتانید، نزدیک بود بی‌اختیار به سویتان خیز بردارم و فریاد بزنم: آقای موسوی! من موحّدی‌ام، شاگرد شما، ولی این کار را نکردم؛ بر خودم مسلّط شدم و پشت ردیف آخر گوشه‌ای کز کردم. شما هم مرا دیدید. معلوم است که دیدید؛ ولی اینکه همان دم شناخته باشیدم، مطمئن نیستم. یادم رفت برای چه کاری آمده بودم، آن قدر جذب دیدار شما شده بودم که فراموش کردم برای رساندن پیغام به گُردان شما آمده‌ام.

قلمرو زبانی: آفتاب … می زد: اذیتتان می کرد / حمایل: محافظ، نگهدارنده؛ حمایل کردن: محافظ قرار دادن چیزی برای چیز دیگر / خیز برداشتن: به قصد جهیدن خود را گرد کردن / مسلط: چیره / کز کردن: خود را جمع کردن و در خود فرورفتن / دم: نفس / جذب شدن: کشیده شدن / گُردان: یگان نظامی که معمولا شامل سه گروهان است. / قلمرو ادبی: دم: مجاز از لحظه

رسته‌های نظامی از خرد به بزرگ: جوخه(سرجوخه)، دسته(استوار، گروهبان)، گروهان(ستوان)، گردان(سرگرد)، هنگ(سرهنگ)، تیپ(سرتیپ)، لشکر (سرلشگر)، سپاه (سپهبد)، ارتش(ارتشبد)

مثل کلاس، گرم و پرشور حرف می‌زدید و مثل کلاس، طنز و شوخی از کلامتان نمی‌افتاد. از صحبت‌هایتان پیدا بود که حمله در کار است.

وقتی حرف‌هایتان تمام شد و تکبیر و صلوات بچّه‌ها فرو نشست، به سمت من آمدید. فکر اینکه مرا شناخته باشید، دلم را گرم کرد. از جا کنده شدم و به سمت شما دویدم. قبل از اینکه بگویم «آقای موسوی، من…». شما آغوش گشودید و لبخند زدید و گفتید: «به به! سلام علیکم احمد جان موحّدی!» تعجّب کردم از اینکه اسم و فامیلم را هنوز از یاد نبرده‌اید؛ همدیگر را سخت در آغوش فشردیم و بوسیدیم.

قلمرو زبانی: تکبیر: الله اکبر گفتن / فرونشست: فعل پیشوندی / قلمرو ادبی: گرم و پرشور حرف زدن: کنایه از گیرا و با جذبه و هیجان انگیز سخن گفتن/ حرف گرم: حس‌آمیزی / دلم را گرم کرد: کنایه از اینکه امیدوارم کرد / از جا کنده شدن: کنایه از جهیدن / آغوش گشودید: کنایه از اینکه استقبال کردید.

دست مرا گرفتید و از میان بچّه‌ها درآمدیم. از حال و روز سؤال کردید و من خبر قابل عرض نداشتم.

پرسیدم اگر اشتباه نکنم، بوی حمله می‌آید؟

گفتید: «از شامّه قوّی شما تشخیص بوی حمله غریب نیست.»

گفتم: «فکر می‌کنید امام حسین (ع) ما را دوست داشته باشد؟»

قلمرو زبانی: درآمدن از: بیرون آمدن / عرض: گفتن / شامّه: قوّهٔ بویایی/ غریب: عجیب و جای شگفتی (هم‌آوا؛ قریب: نزدیک) / قلمرو ادبی: بوی حمله: حس‌آمیزی / بوی حمله می‌آید: کنایه از اینکه حمله نزدیک است.

گفتید: «چرا که نه، شما عاشق حسین اید و حسین بیش از هر کس دوست داشتن را می‌فهمد و قدر می‌داند.»

گفتم: «پس در این حمله مرا هم با خود همراه می‌کنید؟ نه برای جنگیدن، برای با شما همراه بودن، برای جنگ یاد گرفتن.»

نمی‌پذیرفتید، بهانه می‌آوردید و طفره می‌رفتید؛ ولی اصرارهای من که بوی التماس می‌داد، عاقبت شما را متقاعد کرد.

مقدّمات کار بسیار زودتر از آنچه من و شما تصوّر می‌کردیم، انجام شد. بچّه‌ها بعد از شام پراکنده شدند، هر کدام به سویی رفتند. من هم می‌توانستم و می‌خواستم که چون دیگر بچّه‌ها در گوشه‌ای خودم را گم کنم و با خدای خود به درد دل بنشینم امّا همراهی با شما را دوست‌تر داشتم.

قلمرو زبانی: قدر: ارزش (همآوا؛ غدر: نابکاری؛ خیانت)/ طفره رفتن: خودداری کردن از انجام کاری از روی قصد و با بهانه آوردن، به ویژه خودداری کردن از پاسخ صریح دادن به سؤالی یا کشاندن موضوع به موضوعات دیگر / اصرار: پافشاری (شبه هم‌آوا: اسرار: ج سر، رازها) / متقاعد کردن: مجاب کردن، وادار به قبول امری کردن؛ قبولاندن/ دوست تر داشتم: بیشتر دوست داشتم / قلمرو ادبی: بوی التماس: حس آمیزی

بی آنکه بدانید تعقیبتان کردم چون شما معلّمم بودید و از آموختن هیچ چیز به شاگردانتان دریغ نداشتید، تنها و تنها برای تعلیم گرفتن، شبح شما را در میان تاریکی تعقیب می‌کردم.

آن قدر مراقب پنهان کاری خودم بودم که نفهمیدم چقدر از سنگرها فاصله گرفته‌ایم. میانه دو تپّه‌ای که در کنار هم برآمده بود، جای دنجی بود برای خلوت کردن با خدا. همین گمان مرا به سوی آن دو تلّ خاک کشانید، پیدا بود که پیش از این، سنگر دیده بانی یا انفرادی دشمن بوده است. زمزمه لطیف و سبک و ملایم شما گمان مرا تأیید کرد. می بایست هر چه زودتر مخفیگاهی پیدا کنم که از هر دیدرسی در امان بمانم. جز گودالی که از کنجکاوی گلوله توپ در خاک فراهم آمده بود، کجا می‌توانست مخفیگاه من باشد، در زمانی که ماه داشت سربلند از پشت ابرهای تیره بیرون می‌آمد؟ ولی عمق گودال آن قدر نبود که بتواند جثّه آدمی را ایستاده یا نشسته در خود بگیرد. سجده بهترین حالتی بود که می‌توانست مرا با خاک هم‌سطح و یکسان کند.

قلمرو زبانی: تعقیب کردن: دنبال کردن/ دریغ داشتن: مضایقه کردن / شبح: آنچه به صورت سیاهی به نظر می‌آید، سایه موهوم از کسی یا چیزی (شبه همآوا؛ شبه: مانند)/ قدر: اندازه (همآوا؛ غدر: نابکاری؛ خیانت)/ دنج: ویژگی جای خلوت و آرام و بدون رفت و آمد/ دیده بانی: نگهبانی دادن در یک جای بلند و ثابت / مخفیگاه: پناهگاه / دیدرس: جایی که در محدوده دید انسان است./ جثّۀ: پیکر/ قلمرو ادبی: زمزمهٔ لطیف و سبک و ملایم: حس‌آمیزی / کنجکاوی گلولهٔ توپ در خاک: فرو رفتنِ گلولهٔ توپ در خاک، جانبخشی/ ماه: تشخیص (به قرینهٔ سربلندی و بیرون آمدن)/ سجده بهترین حالتی بود که می‌توانست مرا با خاک هم‌سطح و یکسان کند: جملهٔ کنایی و ایهامی است؛ معنی ظاهری آن این است که من با سجده کردن با خاک هم سطح می‌شدم و دیده نمی‌شدم؛ امّا معنی کنایی و ایهامی آن، این است که من با سجده خود را چون خاک در برابر شکوه آفریدگار، پست و کوچک می‌کردم.

صدایی که می‌آمد، حزین‌ترین و عاشقانه‌ترین لحنی بود که در عمرم شنیده بودم. دعای کمیل می‌خواندید؛ از حفظ هم؛ پیدا بود که از حفظ می‌خوانید، آنجا که شما نشسته بودید، جای برافروختن روشنی نبود، مگر چقدر فاصله بود تا نیروهای دشمن؟! از لحنتان پیدا بود که راز و نیاز و مناجات دارد به انتها می‌رسد. اوّل سر را از گودال در آوردم و اطراف را پاییدم، خبری نبود یا اگر بود به چشم نمی‌آمد. آرام از گودال درآمدم، دوباره اطراف را برانداز کردم و راه بازگشت را پیش گرفتم، از همان مسیر که آمده بودم. می‌بایست پیش از شما به سنگرها می‌رسیدم.

قدری از راه را که رفتم، ماندم، جهت را نمی‌توانستم پیدا کنم. فکر کردم اگر پیش‌تر بروم به حتم گم می‌شوم. بر تلّ خاکی نشستم. خیلی طول نکشید که آمدید. به حال خودتان نبودید؛ حتّی اگر من صدایتان نمی‌کردم، متوجّه حضور من نمی‌شدید. نبودید، در این دنیا نبودید. اگر بودید از من می‌پرسیدید که آن وقت شب آنجا چه می‌کنم؟ و من هم پاسخی را که آماده کرده بودم تحویلتان می‌دادم.

قلمرو زبانی: حزین: غم انگیز / برافروختن: روشن کردن (بن ماضی: برافرخت؛ بن مضارع: برافروز) / راز و نیاز: مناجات / پاییدن: مراقب بودن، زیر نظر داشتن (بن ماضی: پایید؛ بن مضارع: پا)/ درآمدن از: بیرون آمدن / برانداز کردن یا وراندازکردن: برآورد کردن، سنجیدن /

ولی نپرسیدید، با هم به سوی موضع، راه افتادیم. شما که یقیناً راه را بلد بودید. وقتی به موضع رسیدیم، بچّه‌ها که گوشه و کنار پراکنده بودند، دور شما جمع شدند و شما را در میان گرفتند.

چند نفری زمان حمله را از شما پرسیدند.

گفتید: «خیلی نباید مانده باشد.»

گفتند: «فرصت خوابیدن هست؟»

خسته بودند. شب قبل نخوابیده بودند. باران بی‌امان باریده بود و سنگرها را آب برداشته بود.

گفتید: «فرصت چُرتی شاید باشد؛ امّا سیرخواب نباید شد. خواب را مزه مزه کنید، بچشید ولی سیر نخوابید. ایستاده یا نشسته بخوابید؛ آن چنان که بی‌کمترین صدا برخیزید؛ نه امشب فقط که همیشه بر همه چی‌تان مسلّط باشید. نگذارید که هیچ تمایل و خواسته‌ای بر شما مسلّط شود. اگر چنین باشد، دشمن هم نمی‌تواند بر شما مسلّط شود. حالا بروید و منتظر خبر باشید.»

قلمرو زبانی: موضع: قرارگاه؛ در زبان عربی، اسم مکان است بر وزن مَفعَل (مَوْضَع) یعنی جای وضع و قرار / بی امان: سلب کننده آرامش / چرتی: خواب بسیار کوتاه و سبک / مسلط: چیره / قلمرو ادبی: سیرخواب: کنایه از خواب کامل / خواب را مزمزه کنید: حس‌آمیزی؛ کنایه از اینکه خواب عمیق نکنید

اطرافتان که خلوت شد، به سمت سنگرتان راه افتادید و من هم با فاصله‌ای نه چندان دور سعی کردم که پا جای پای شما بگذارم، مثل برق و باد خودم را به سنگر برسانم و تفنگم را بردارم. آنچه مشکل بود، یافتن شما بود در این معرکه و تاریکی.

توپخانه شروع کرده بود و صدای مهیب آن، صدای کودکانه امّا خشک کلاش را در خود هضم می‌کرد. مسلّم بود که در میان یا پشت نیروها شما را نمی‌شود پیدا کرد. به سمتی که بچه‌ها پیش می‌رفتند، بنا را بر دویدن گذاشتم. گم کرده داشتم. آمده بودم که جنگیدن یاد بگیرم و اگر شما را پیدا نمی‌کردم، ناکام می‌ماندم. از ردّ صدای شما می‌بایست پیدایتان می‌کردم. راه تنگ و باریک بود و پیشی گرفتن از بچّه‌ها سخت مشکل.

مَعبَر تمام شد و وارد محوطه پیش روی خاکریزهای دشمن شدیم؛ امّا هنوز از شما نشانی نبود. تیربارها، دوشکاها، تک تیرها و رگبارها همه تلاششان این بود که بچّه‌ها را از نزدیک شدن به خاکریز باز دارند؛ امّا فاصله بچّه‌های بی‌حفاظ لحظه به لحظه با خاک‌ریز کمتر می‌شد.

قلمرو زبانی: معرکه: جای جنگ / مهیب: ترسناک / مسلم: روشن / ناکام: ناموفق / می‌ماندم: می شدم / پیشی گرفتن: سبقت گرفتن / معبر: گذرگاه، محل عبور / محوطه:‌ پهنه، میدانگاه، صحن / تیربار: مسلسل سنگین / دوشکا: اسلحه‌ای قوی که بزرگ تر و قوی تر از تیربار است./ بی حفاظ: بدون حصار و نرده، آنچه اطراف آن را حصار نگرفته باشند. / خاکریز: سنگر / قلمرو ادبی: پا جای پای کسی گذاشتن: از کسی پیروی کردن / مثل برق و باد: تشبیه / صدای خشک: حس‌آمیزی / … هضم می‌کرد: صدای توپخانه، صدای کلاش را خفه کرده بود؛ استعاره پنهان

وقتی بچّه‌هایی که می‌افتادند، خوابیده به سمت خاک‌ریز نشانه می‌رفتند و آخرین رمق‌هایشان را در آخرین فشنگ‌هایشان می‌ریختند و شلیک می‌کردند، جایز نبود که من همچنان بی حرکت بمانم و فقط دنبال شما بگردم. آن قسمت خاک‌ریز را که بیشتر آتش به پا می‌کرد، نشانه رفتم و یک خشاب فشنگم را درست در همان نقطه آتش، خالی کردم و با خاموش شدن آن آتش که تیربار به نظر می‌آمد، نیرو گرفتم و بچّه‌ها هم که انگار از دست آن ذلّه شده بودند، تکبیر گفتند.

قلمرو زبانی: رمق: توان / انگار: گویی / ذله: به تنگ آمدن، همان واژهٔ کوچک شدن، خوار و خفیف شدن ( که تبدیل به اصطلاح عامیانه شده است.) / انگار: گویی / قلمرو ادبی: آخرین رمق‌هایشان را … می‌ریختند: کنایه از اینکه با آخرین توانشان تیر درمی کردند. / آتش: مجاز از آتشبار/ دست: مجاز از کارها

بعد از فرو نشستن صدای تکبیر بود که صدای شما را شنیدم. از سمت چپ با شور و حالی عجیب بچّه‌ها را به اسم صدا می‌کردید و هر کدام را به کاری فرمان می‌دادید. یک لحظه که چشمتان به من افتاد، گفتید: «تو چرا واستادی؟ برو جلو دیگه. تو که ماشاءالله خوب بلدی آتیش خاموش کنی، برو جلو دیگه برو! دو تا تکبیر دیگه بگی کار تمومه.»

از طرفی ذوق کردم، بال در آوردم، عشق کردم از اینکه فهمیده‌اید که انهدام آن تیربار کار من بوده است و از طرفی دلم نمی‌خواست که حضور مرا بفهمید و مرا از خودتان دور کنید.

قلمرو زبانی: ذوق کردن: بسیار خوشدل شدن / انهدام: نابودی / قلمرو ادبی: بال درآوردم: استعاره، کنایه از نهایت شادی

خودم را آهسته به پشت سرتان کشاندم تا بلکه از یادتان بروم و بتوانم همچنان با شما باشم.

یک لحظه فکر کردم که اگر قرار بود شما فقط کار یک نفر را انجام بدهید، سرنوشت حمله چه می‌شد؟ چه معلّم عجیبی!

درست در همان لحظه، شما «یامهدی» غریبانه‌ای گفتید و تفنگ از دستتان افتاد و من نفهمیدم چرا. ولی بی اختیار پیش دویدم تا تفنگ را بردارم و به دستتان بدهم؛ مثل گاهی که در کلاس، قلمی، کاغذی از دستتان می‌افتاد و ما بی اختیار، خم می‌شدیم تا آن را به شما بدهیم.

ایستاده بودید ولی تفنگ را نگرفتید. به دستتان نگاه کردم، دیدم که از مچتان خون می‌ریزد، تفنگ را با دست چپ از من گرفتید و همه را گفتید که بروند، من را هم گفتید و باز برگشتید به حال اولتان، انگار نه انگار که یک دست از دست داده‌اید.

قلمرو زبانی: غریبانه: درخور غریب، شگفت (همآوا؛ قریبانه) / انگار نه انگار: هنگامی گفته می‌شود که کسی نسبت به امری بی اعتناست. 

یک تیر هم به زانوی من خورد که مرا درهم پیچاند؛ اما همان یک لحظه پیش، از شما یاد گرفته بودم که با تیر بر زمین نیفتم، شما دوباره «یامهدی» گفتید؛ امّا این بار جگرخراش تر، نتوانستید ایستاده بمانید، به خود پیچیدید و تا من بگیرمتان، به زمین افتاده بودید، سرتان را توانستم در دست بگیرم؛ دیگران هم آمدند، تیر انگار خورده بود به جناق سینه تان، به زیر قلبتان.

قلمرو زبانی: جگرخراش: کنایه از دلخراش، ناگوار / جناق: جناغ، استخوان پهن و دراز در جلوی قفسه سینه

از اینکه بچّه‌ها دورتان جمع شدند، عصبانی شدید، با آخرین رمق‌هایتان داد زدید و به همه دستور دادید که بروند، وقتی که تعلّل کردند، موظّف‌شان کردید. گفتید که دستور می‌دهید؛ به یک نفر هم گفتید که به برادرْ محسن خبر بدهد که ادامه حمله را در دست بگیرد.

دوباره به من تشر زدید که بروم، سرتان را روی زمین بگذارم و بروم. من می‌خواستم دستورتان را اطاعت کنم امّا نتوانستم، باور کنید که نتوانستم.

قلمرو زبانی: رمق: توان / تعلل: عذر و دلیل آوردن، اهمال کردن، به تعویق انداختن چیزی یا انجام کاری، درنگ، دست دست کردن / موظّف:‌ مکلّف / تَشَر: سخنی که همراه با خشم، خشونت و اعتراض است و معمولا به قصد ترساندن و تهدید کردن کسی گفته می‌شود. / قلمرو ادبی: دست: مجاز از اختیار

شما شهادتین گفتید و یک بار دیگر امام زمان را صدا زدید و خاموش شدید. آخرین کلامتان یا مهدی بود.

افتخارم این است که خودم با پای لنگ شما را به خط رساندم و بیهوش شدم و حالا دل خوشی‌ام به این است که هر روز صبح با این یک پا و دو عصا به اینجا بیایم. گرد قاب عکستان را پاک کنم. سنگتان را بشویم، گلدانتان را آب بدهم و خاطراتم را با شما مرور بکنم. هر روز چیزهای بیشتری از آن شب عزیز یادم می‌آید. به همین زنده‌ام آقا!

قلمرو زبانی: شهادَتَیْن، دؤ شهادت، دو عبارت: «اشهد انّ محمداً رسول اللّه» و «اشهد ان لا اله الّا اللّه». این دو عبارت را معمولاً هنگام جان باختن و درگذشت یا مسلمان شدن بر زبان می‌آورند. / قلمرو ادبی: خاموش شدید: کنایه از درگذشتید.

(سانتاماریا (مجموعه آثار)، سیّد مهدی شجاعی)

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- با توجّه به متن درس، معنای واژه‌های زیر را بنویسید.

– مَعبَر (گذرگاه، محل عبور) / – ذلّه شدن (خسته شدن، اذیت شدن)

۲- شش واژه مهّم املایی از متن درس انتخاب کنید و به کمک آنها ترکیب‌های وصفی یا اضافی بسازید.

۱- محوّطه: محوّطه باغ (ترکیب اضافی) / ۲- موضع: موضع دشمن (ترکیب اضافی)

۳- تعقیب: تعقیب سپاه (ترکیب اضافی) / ۴- تل: تلّ خاکی (ترکیب وصفی)

۵- اصرار: اصرار زیاد (ترکیب وصفی) / ۶- جثّه: جثّه کوچک (ترکیب وصفی)

۳- در بند پنجم، زمان فعل‌ها را مشخّص کنید.

شد: ماضی ساده / فرونشست: ماضی ساده / آمدید: ماضی ساده / شناخته باشید: ماضی التزامی / کرد: ماضی ساده / از یاد نبرده‌اید: ماضی نقلی/ فشردیم: ماضی ساده / بوسیدیم: ماضی ساده

۴- برای کاربرد هر یک از ضمایر زیر، جمله‌ای مناسب از متن درس بیابید؛ سپس مرجع ضمیر‌ها را مشخص کنید.

– ضمیر پیوسته (متّصل): آخرین رمق‌هایشان را در آخرین فشنگ‌هایشان می‌ریختند و شلیک می‌کردند. ← مرجع ضمیر: رزمندگان

– ضمیر گسسته (جدا): من هم می‌توانستم و می‌خواستم که چون دیگر بچّه‌ها در گوشه‌ای خودم را گم کنم. ← مرجع ضمیر: خود نویسنده

قلمرو ادبی

۱- با توجّه به متن درس:

الف) دو «کنایه» بیابید و مفهوم هر یک را بنویسید.

دلم را گرم می‌کرد ← امیدوارم می‌کرد، ۲- بال درمی‌آورم ← خوشحال می‌شدم

ب) یک نمونه «حس آمیزی» مشخّص کنید.

۱- زمزمه لطیف و سبک، ۲- گرم حرف می‌زدید.

۲- فضا سازی، در کدام قسمت از متن درس، نقش مؤثری در پیشبرد داستان داشته است؟

در همان بند نخست درس، نویسنده با فضا سازی رابطه عاطفی خود را با آموزگار گذشته خویش نشان داده است و بازگفته که در داستان رخدادی تلخ پیش خواهد آمد؛ عبارتی همچون «پاهایم سست شده بود، قلبم می‌لرزید، عرق کرده بودم و …» بیانگر این فضاسازی است و نویسنده با این فضاسازی خواننده را با خود همراه می‌کند تا چشم به راه رویدادی ناگوار و در همان حال مهرآمیز باشد.

قلمرو فکری

۱- سروده‌های زیر را از نظر محتوا بررسی کنید و درباره ارتباط هر یک از آنها با متن درس به اختصار توضیح دهید.

الف) کس چون تو طریق پاک‌بازی نگرفت / با زخم نشان سرفرازی نگرفت

      زین پیش دلاورا، کسی چون تو شگفت / حیثیت مرگ را به بازی نگرفت! (سیّد حسن حسینی)

این رباعی به فداکاری و رزمندگان و جان‌باختگانی اشاره دارد که هیچ‌گاه از مرگ نهراسیدند و به خاطر دفاع از وطن جان خود را فشاندند. این داستان نیز بیانگر آن است که شهیدان و جانبازان هیچ‌گاه ترسی از مرگ نداشته اند؛ بلکه به استقبال آن هم ‌رفته‌اند. مرگ هدف‌دار برای ایشان بهتر از زندگی بی هدف بوده است.

قلمرو زبانی: پاک: تمام / پاک باز: کسی که همه چیزش را می بازد / نشان: مدال

ب) برای وصفِ میدان‌های پُرمین / برای وصفِ خال و زلفِ چین چین

نه در شیراز و نه در شهرِ گنجه / «نظامی» می‌شوم در «قصر شیرین» (علی سهامی)

در این سروده سراینده می‌گوید آنچه که برای من ارزش دارد توصیف میدان جنگ است نه وصف زیبایی ماهرویان و زلف و خال دلربایان. او می‌خواهد همچون «نظامی» سخن‌سرا باشد؛ امّا به جای توصیف زیبایی زیبارویان به توصیف دلاوری‌ها و شجاعت‌های رزمندگان بپردازد و شکوه ایشان را بنمایاند. در این نوشته نیز، نویسنده به گزارش و توصیف دلاوری‌ها و فداکاری‌های رزمندگان پرداخته است.

۲- سروده زیر با کدام قسمت از متن درس مناسبت دارد؟

هر سال چو نوبهار خرّم / بیدار شود ز خواب نوشین

تا باز کند به روی عالم / دیباچه خاطرات شیرین

از لاله دهد به سبزه زیور / ای دوست، مرا به خاطر آور! (محمّد تقی بهار)

قلمرو زبانی: خرّم : سرسبز / نوشین: شیرین؛ دلپسند / دیباچه: پیشگفتار / زیور: زینت؛ آرایش؛ پیرایه. با بند پایانی درس که نویسنده می‌گوید: «و حالا دلخوشی‌ام به این است که … گلدانتان را آب بدهم و خاطراتم را با شما مرور بکنم. هر روز چیزهای بیشتری از آن شب عزیز به یادم می‌آید. به همین زنده‌ام آقا!»

زمان فعل در فارسی
آموزگاری سعید جعفری

شعرخوانی: شکوه چشمان تو

۱- آه، این، سرِ بریدهٔ ماه است در پگاه؟ / یا نه! سرِ بریدهٔ خورشیدِ شامگاه؟

قلمرو زبانی: پگاه: صبح زود / آه: شبه جمله، صوت / لحن: پرسشی / قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (رشته انسانی) / تشبیه در هر دو مصراع: این سر بریده شهید مانند سر بریده خورشید و ماه است / پگاه، شامگاه: تضاد / بیت آرایه نادان‌نمایی دارد. / سر ماه و سِر خورشید: اضافهٔ استعاری، تشخیص/ تناسب: ماه، خورشید / واژه‌آرایی: سر، بریده / مجاز: سر مجاز از گردن است.

بازگردانی: آیا این شهید سربریده همچون ماهی است که در بامداد طلوع کرده است؟ (شاعر تصویر هلال ماه را به سربریدگی آن تعبیر می‌کند.) خورشید سربریده است به هنگام غروب؟ (به احتمال، شاعر، هلال ماه را با پیکر بی سِر شهید مطابقت می‌دهد)؛ یا نه، خورشید است به هنگام غروب. (خورشید، به هنگام غروب خونین و سرخ رنگ است، چنانکه شهید.)

پیام: زیبایی پیکر شهید

۲- خورشید، بی حفاظ نشسته به روی خاک؟ / یا ماه بی ملاحظه افتاده بین راه؟

قلمرو زبانی: بی حفاظ: بدون حصار و نرده، آنچه اطراف آن را حصار نگرفته باشند. / لحن: پرسشی، توصیفی و روایی / قلمرو ادبی: خورشید، ماه: استعاره از سر شهید / خاک: مجاز از زمین / بی ملاحظه ماه زیباست و بی ملاحظگی در مورد زیبارو یعنی زیبایی خود را آشکارا در معرض دید قرار دادن.

هر که داد او حسن خود را در مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد (مولوی)

بازگردانی: پیکر شهید، مانند خورشیدی است که بدون هیچ حفاظ و حصاری روی خاک قرار گرفته است. یا ماهی است که بی آنکه ملاحظهٔ زیباییِ خود را بکند، خود را آشکار ساخته است.

پیام: ارزشمندی پیکر شهید

۳- ماه آمده به دیدن خورشید، صبح زود / خورشید رفته است سر شب سراغ ماه

قلمرو زبانی: صبح زود، احتمالا اشاره به زمان شهادت شهید دارد که صبح بوده است. / لحن: پرسشی، توصیفی و روایی / قلمرو ادبی: جانبخشی / واژه‌آرایی: ماه، خورشید / تضاد: صبح، شب؛ آمده، رفته / خورشید نخست: استعاره از سر شهید / ماه دوم: استعاره از سر شهید / نادان‌نمایی

بازگردانی:  بامداد ماه به دیدن شهید آمده است یا سر شب خورشید به سراغ شهید رفته است؟

پیام: ارزشمندی پیکر شهید

۴- حُسنِ شهادت از همه حُسنی فراتر است / ای محسنِ شهید من، ای حُسنِ بی گناه

قلمرو زبانی: حسن: زیبایی / فراتر: برتر / لحن: تعلیمی و منادایی/ قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: حسن / حسن، محسن: اشتقاق(همریشگی)؛ جناسواره / واج آرایی: «ن»

بازگردانی: ای محسنِ شهید، ای شهید زیبای معصوم من، زیباییِ شهادت از همهٔ زیبایی‌ها فراتر و ارجمندتر است.

پیام: ارزش شهادت

۵- ترسم تو را ببیند و شرمندگی کِشد / یوسف، بگو که هیچ نیاید برون ز چاه

قلمرو زبانی: لحن: تغزلی و عاشقانه / قلمرو ادبی: تلمیح به داستان حضرت یوسف / می‌ترسم: ایهام (۱- یقین دارم.۲- واهمه دارم) / هیچ نیاید برون ز چاه: کنایه از اینکه خود را آشکار نکند. / یوسف: نماد زیبایی / اغراق

بازگردانی: یوسف که خود در نماد زیبایی است، می‌ترسم با جلوه گری زیباییِ تو، از زیباییِ خویش شرمنده شود؛ پس ای یوسف، خود را آشکار نکن.

پیام: زیبایی شهادت

۶- شاهد نیاز نیست که در محضر آورند / در دادگاه عشق رگ گردنت گواه

قلمرو زبانی: شاهد: گواه / محضر: محل حضور، دفترخانه، اینجا به معنای دادگاه / لحن: تغزلی و عاشقانه/ قلمرو ادبی: دادگاه عشق: اضافهٔ تشبیهی؟ / واج آرایی «گ» / رگ گردنت گواه: کنایه از جان باختن و شهادت؛ جانبخشی

بازگردانی: نیازی به حضور شاهد و گواه نیست؛ زیرا در دادگاه عشق، رگِ گردنِ تو، خود گواهی خواهد داد که در راه عشق، شهید شده ای.

پیام: شاعر به ویژگی‌های عاشق شهادت بودن، اسارت و شرافت شهید اشاره دارد.

۷- دارد اسارت تو به زینب اشارتی / از اشتیاق کیست که چشمت کشیده راه؟

قلمرو زبانی: اسارت: اسیر شدن / لحن: تغزّلی و عاشقانه / قلمرو ادبی: اسارت، اشارت: جناس ناهمسان اختلافی/ چشمت کشیده راه: ترکیب کنایی است؛ یعنی به راه چشم دوخته شده است؛ به راه می‌نگری و منتظر هستی./ بیت، تلمیح دارد به واقعهٔ عاشورا و اسارت حضرت زینب / واج آرایی: «ش»

بازگردانی: اسیرشدن تو، ما را به یاد اسارت حضرت زینب می‌اندازد. از اشتیاق چه کسی چشمت به راه دوخته شده است؟

پیام: شهید، راه حضرت زینب را می‌رود، انتظار برای آمدن نجات دهنده

۸- از دوردست می‌رسد آیا کدام پیک؟ / ای مسلم شرف، به کجا می‌کنی نگاه؟

قلمرو زبانی: لحن: تغزلی و عاشقانه / آیا کدام: لغزش نگارشی / مسلم: مسلمان، پیرو دین اسلام، منظور مسلم بن عقیل است / پیک: نامه بر، فرستاده / شرف: بزرگواری، حرمت و اعتباری که از رعایت کردن ارزش‌های اخلاقی به وجود می‌آید. / قلمرو ادبی: به قرینهٔ پیک و مسلم بیت تلمیح دارد به ماجرای مسلم بن عقیل پیک امام حسین به سوی کوفیان / مسلم: ایهام (۱- مسلمان، ۲- مسلم بن عقیل) / استعاره: شهید با نام مسلم بن عقیل مورد خطاب واقع شده است.

بازگردانی: ای شهید آیا پیکی از دوردست‌ها نزدیک می‌شود که تو به آن سو نگاه افکنده ای.

پیام: انتظار برای آمدن نجات دهنده

۹- لبریز زندگی است نفس‌های آخرت / آورده مرگ گرم به آغوش تو پناه

قلمرو زبانی: لحن: تغزلی و عاشقانه / گرم: با شور و نشاط / قلمرو ادبی: لبریز زندگی است نفس‌های آخرت: متناقض نما (پارادوکس) / مرگ … آورده: استعاره، جانبخشی / تضاد: مرگ، زندگی / مرگ گرم …: حس‌آمیزی، متناقض نما / کنایه: مرگ به تو پناه آورده؛ کنایه از اینکه مرگ تو سراسر زندگی است و تو از مرگ نمی‌هراسی.

بازگردانی: نفس‌های آخر تو، نشانه مرگ تو و پایان کار تو نیست؛ بلکه امید زندگی است، برای همین مرگ به تو پناه آورده است تا پایان کارش نباشد و از شهادت تو، زندگانی بیابد.

پیام: شهادت مرگ نیست.

۱۰- یک کربلا شکوه به چشمت نهفته است / ای روضهٔ مجسّمِ گودال قتلگاه

قلمرو زبانی: لحن: تغزلی و عاشقانه / کربلا: ممیز / روضه: ذکر مصیبت و نوحه سرایی، آنچه در مراسم سوگواری اهل بیت پیغمبر و به ویژه در مراسم سوگواری امام حسین خوانده می‌شود. ( شبه همآوا: روزه)/ مجسّم: تجسم یافته / نهفته: پنهان شده / قلمرو ادبی: بیت تلمیح دارد به واقعهٔ عاشورا و گودال قتلگاه که پیکر مطهّر امام حسین در آن افتاد و در آنجا به شهادت رسید. نیز با توجه به قرینهٔ روضه اشاره ای دارد به روضه خوانی در سوگ حضرت. / یک کربلا: کنایه از بسیار / روضه … : استعاره از شهید /  تناسب: کربلا، گودال، قتلگاه

بازگردانی: شاعر شکوه رویداد کربلا را در شهادت شهید حججی می‌بیند و می‌گوید: تو زنده کنندهٔ شکوه کربلایی. تو تجسّم بخش گودالی هستی که سر مبارک امام حسین در آن قرار داشت. ( پیکرت، گویی روضه خوانی است که واقعه گودال قتلگاه را به تصویر می‌کشد.)

پیام: شکوه شهید

امیری اسفندقه

درک و دریافت

۱- برای خوانش مناسب شعر، بهتر است ترکیبی از کدام انواع لحن را به کار گیریم؟

بهتر است از لحن عاطفی و عاشقانه استفاده شود؛ زیرا شعر درباره شهیدی است که عاشقانه سر خود را فدای آرمان‌هایش کرده و سراسر لبریز از عواطف و احساسات شاعر نسبت به اوست.

۲- با توجّه به متن شعر خوانی به پرسش‌های زیر پاسخ دهید.

الف) در بیت‌های ششم تا هشتم، شاعر به کدام ویژگی‌های شهید محسن حججی اشاره دارد؟

جانفشانی، فداکاری، اسارت، شرافت و نهایت اشتیاق او برای شهادت در راه خداب) برای پاسداشت ارزش‌های قیام عاشورا و راه شهدا چه باید کرد؟
می‌بایست با قلم و قدم راه آن‌ها را پی بگیریم. با گزارش خیزش عاشورا و نوشتن کتاب‌هایی در زمینه شهادت، راه درست را به جوانان نشان داد و آنها را تشویق کرد که همچون امام حسین در مقابل ظلم و ظالمانِ زمانه خویش بایستند و از مرگ هدفدار نهراسند.

پی دی اف درس یازدهم فارسی دوازدهم
فارسی۳ درس۱۱ بخش ۱ (آن شب عزیز) آپارات
فارسی۳ درس۱۱ بخش۲ (شکوه چشمان تو) آپارات

فارسی۳ درس۱۱ بخش ۱ (آن شب عزیز) یوتیوپ

فارسی۳ درس۱۱ بخش۲ (شکوه چشمان تو) یوتیوپ

آموزه نهم: کویر

◙ چشمۀ آبی سرد که در تموز سوزان کویر، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون می‌آید. از دامنۀ کوه‌های شمالی ایران به سینۀ کویر سرازیر می‌شود و از دل ارگ مزینان سر بر می‌دارد. از این جا درختان کهنی که سالیانی دراز سر بر شانه هم داده اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت می‌کنند. 

علی شریعتی

قلمرو زبانی: تموز: ماه دهم از ماه رومیان تقریبا مطابق با تیرماه؛ ماه گرما / ارگ: قلعه / مزینان: نام یک روستا در استان خراسان / باغستان: منطقه پر از باغ / مشایعت: همراهی کردن، بدرقه کردن / قلمرو ادبی: دل یخچال: اضافه استعاری / سینۀ کویر: اضافه استعاری / دل ارگ: اضافه استعاری / سر بر می‌دارد: استعاره، کنایه از بیرون می‌آید؛ جانبخشی / … سر بر شانه هم داده اند: کنایه از نزدیک به هم بوده اند، جانبخشی/ … مزرعه را مشایعت می‌کنند: جانبخشی

درست گویی عشق آباد کوچکی است و چنان که می‌گویند، هم بر انگارۀ عشق آبادش ساخته اند. مزینان از هزار و صد سال پیش هنوز بر همان مهر و نشان است که بود… .

قلمرو زبانی: انگاره: طرح، نقشه / قلمرو ادبی: درست گویی عشق آباد کوچکی است: تشبیه / … مهر و نشان است که بود: تلمیح به شعر حافظ «گوهر مخزن اسرار همان است که بود – حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود، کنایه از تغییر نکردن

تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد می‌کند. در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود و استادان بزرگ حکمت و فقه و ادب، نه در«ادارات» که در غرفه‌های مساجد یا مَدرس‌های مدارس می‌نشستند و شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنه‌ای می‌گشت و می‌سنجید و بالاخره می‌یافت و سر می‌سپرد؛ نه به زور حاضر و غایب بل به نیروی ارادت و کشش ایمان.

قلمرو زبانی: فقه: علم احکام شرعی / حکمت: فلسفه، به ویژه فلسفه اسلامی / باب: در / غرفه‌: بالاخانه / مَدرس‌: کلاس، آموزگاه / سنجیدن: اندازه گیری کردن (بن ماضی: سنجید یا سخت؛ بن مضارع: سنج)/ بل: بلکه / ارادت: میل و خواست، اخلاص، علاقه و محبت همراه با احترام / قلمرو ادبی: تاریخ بیهق: مجاز از نویسنده تاریخ بیهق / باب علم: استعاره پنهان / فقیر و غنی، روستایی و شهری: تضاد / فقیر و غنی، روستایی و شهری: مجاز از همه / شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنه ای: تشبیه / سر می‌سپرد: کنایه از فرمان بردن، تسلیم شدن / حاضر، غایب: تضاد /

صحبت مزینان بود. سالها پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزۀ درس مرحوم حاجی ملّا هادی اسرار- آخرین فیلسوف از سلسلۀ حکمای بزرگ اسلام- مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد. بعد از حکیم اسرار، همۀ چشم‌ها به او بود که حوزۀ حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را او که جانشین شایستۀ وی بود، روشن نگاه دارد؛ امّا در آستانۀ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی اش فرا رسیده بود، ناگهان منقلب شد. شهر را و گیرودار شهر را رها کرد و چشم‌ها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.

قلمرو زبانی: نمایان: آشکار / بگذارد: بگذراند / اسرار: رازها، (شبه هم‌آوا: اصرار: پافشاری) / حکما: ج حکیم / حیات: زندگی (هم‌آوا: حیاط: محوطه باز خانه) / آستانه: آغاز، آستان / میوه دادن: کنایه از به بار نشستن / منقلب شد: دگرگون شد / گیرودار: بحبوحه /  قلمرو ادبی: چشم‌ها به او بود: کنایه از توجه / چراغ علم: اضافه تشبیهی / حوزۀ گرم و چراغ .. روشن نگاه دارد: کنایه از رونق دادن / درختی که جوانی را به پایش ریخته بود: استعاره پنهان، جوانی همچون آب و کودی است که … / بهار حیات: استعاره پنهان، حیات مانند سال است که فصل دارد / چشم‌ها … گذاشت: مجاز از مردم

وی جدّ پدر من بود. من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس می‌کنم؛ در نگاه او نشانی از من بوده است… و امّا جدّ من، او نیز بر شیوۀ پدر رفت. به همین روستای فراموش بازآمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش وفادار ماند که این فلسفۀ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار. پس از او عموی بزرگم که برجسته ترین شاگرد حوزۀ ادیب بزرگ بود، پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیات، باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.

قلمرو زبانی: رفت: رفتار کرد / بازآمد: برگشت/ ادیب: ادب دان / اجداد: ج جد؛ نیاکان / قلمرو ادبی: آمدنم به این جهان: کنایه از زایش / کناره گرفت: کنایه از اینکه گوشه نشین شد

آن اوایل سال‌های کودکی، هنوز پیوند ما با زادگاه روستایی مان برقرار بود و بر خلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دست و پاگیر نشده بودیم و هر سال تابستان‌ها را به اصل خود، مزینان برمی‌گشتیم و به تعبیر امروزمان «می‌رفتیم».

قلمرو زبانی: اوایل: جمع اوّل / قلمرو ادبی: پامان به ده باز بود: کنایه از رفت و آمد داشتیم / دست و پاگیر نشده بودیم: کنایه از گرفتار نشده بودیم.

آغاز تابستان، پایان مدارس! چه آغاز خوبی و چه پایان خوب تری! لحظۀ عزیز و شورانگیزی بود؛ لحظه‌ای که هر سال از نخستین دم بهار، بی صبرانه چشم به راهش بودیم و آن سال‌ها، هر سال انتظار پایان می‌گرفت و تابستان وصال، درست به هنگام، همچون همه ساله، امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر می‌آمد و ما را از غربت زندان شهر به میهن آزاد و دامن گسترمان، کویر می‌بُرد؛ نه، بازمی‌گرداند.

قلمرو زبانی: مدارس: ج مدرسه / دم بهار: دمیدن، طلوع بهار / وصال: رسیدن / به هنگام: سر وقت / غربت: غریب بودن، (هم‌آوا؛ قربت: نزدیکی) / قلمرو ادبی: آغاز، پایان: تضاد / چشم به راهش بودیم: کنایه از منتظر بودن / تابستان امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر: جانبخشی / گرم: ایهام، ۱- داغ ۲- صمیمی / زندان شهر: اضافه تشبیهی / دامن گستر بودن کویر: استعاره

… در کویر، گویی به مرز عالم دیگر نزدکیم و از آن است که ماوراء الطّبیعه را – که همواره فلسفه از آن سخن می‌گوید و مذهب بدان می‌خواند – در کویر به چشم می‌توان دید، می‌توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی‌ها آمده اند. «در کویر خدا حضور دارد» این شهادت را یک نویسندۀ اهل رومانی داده است که برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پرِ جبرییل همواره در زیر غرفۀ بلند آسمانش به گوش می‌رسد و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخرۀ سنگش و سنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می‌شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرارآمیز آن استشمام کرده است.

قلمرو زبانی: ماوراء الطّبیعه: آنچه فراتر از عالم طبیعت و ماده باشد؛ مانند خداوند، روح و مانند آنها /  خواندن: فراخواندن، دعوت کردن / برخاسته اند: برانگیخته شده اند، بلند شده اند(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز) / قلمرو ادبی: فلسفه از آن ..: مجاز از فلسفه دانان /  مذهب بدان …: مجاز از مذهبیان /«در کویر خدا حضور دارد»: کنایه از اینکه در کویر معنویت هست /  آواز پر جبریل: اشاره به کتابی از آن سهروردی به همین نام / غرفۀ بلند آسمان: اضافه تشبیهی / درختش، غارش،…بر لب دارد: جانبخشی / بر لب داشتن: کنایه از به زبان آوردن / زبان گویای …: مجاز از انسان / عطر الهام: اضافه تشبیهی / استشمام: بوییدن

… آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران‌های غیبی سکوتش می‌گیرم ناله‌های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می‌شنوم. ناله‌های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعۀ گمنام و غریبش، در کنار آن مدینۀ پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می‌برد و می‌گریست. چه فاجعه‌ای است در آن لحظه که یک مرد می‌گرید! … چه فاجعه ای!…

قلمرو زبانی: مهتاب: نور ماه / تاب: تحمل، نور، تابش / ناله‌های گریه آلود آن روح دردمند و تنها: منظور حضرت علی /  شیعۀ گمنام و غریب: منظور شریعتی / قلمرو ادبی: آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی: تشبیه، متناقض نما / خاموش: ایهام، ۱- ساکت ۲- بی نور / مشت خونین و بی تاب قلبم: اضافه تشبیهی / بی تاب: ایهام، نا آرام، بی نور / باران‌های غیبی سکوتش: اضافه تشبیهی / همچون این شیعۀ گمنام: تشبیه / مدینۀ پلید: کوفه، مجاز از مردم مدینه / قلب آن کویر بی فریاد: جانبخشی / حلقوم چاه: اضافه استعاری یا اضافه تشبیهی / تلمیح به داستان حضرت علی که در کنار چاه می‌گریست.

نیمه شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت هشت ساله. آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازمی‌گشتند و هیاهوی گلّه خوابید و مردم شامشان را که خوردند، به پشت بامها رفتند؛ نه که بخوابند، که تماشا کنند و از ستاره‌ها حرف بزنند، که آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر.

قلمرو زبانی: من هنوز … ساله: حذف به قرینه لفظی / هیاهوی گلّه خوابید: … فروکش کرد / تفرجّگاه: گردشگاه، جای تفرج، تماشاگاه / قلمرو ادبی: آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب: تشبیه / آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است: تشبیه

آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارۀ آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلّقی که بر آن مرغان الماس پَر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می‌زنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پرشکوهش از راه رسید و گل‌های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّۀ روشن و خیال انگیزی که گویی یک راست به ابدیّت می‌پیوندد:

قلمرو زبانی: نظاره: نگاه، تماشا کردن، نگریستن / معلقّ: آویزان / تلألؤ: درخشش / قندیل: چراغ یا چهلچراغی که می‌آویزند / شکفتن: باز شدن (بن ماضی: شکفت، بن مضارع: شکف)/ پروین: چند ستاره درخشان / ابدیتّ: جاودانگی، پایندگی، بی کرانگی / قلمرو ادبی: گرم … بودن: کنایه از مشغول بودن / دریای سبز معلقّی: استعاره از آسمان، تلمیح به شعر حافظ «آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند – تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم» / غرق چیزی شدن: کنایه از مسحور شدن؛ استعاره پنهان / مرغان الماس پرَ: استعاره از ستارگان / گل‌های الماس: استعاره از ستارگان/ گل‌های الماس شکفتند: کنایه از درخشیدن ستارگان؛ استعاره / قندیل زیبای پروین: اضافه تشبیهی /  جادّۀ روشن و خیال انگیز: استعاره از کهکشان راه شیری /

◙ شاهراه علی، راه مکّه! شگفتا که نگاه‌های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می‌بیند و دهاتی‌های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می‌رود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید.

قلمرو زبانی: تلقّی: دریافت، نگرش، تعبیر / تعبیر: بیان کردن، شرح دادن، بازگویی/ قلمرو ادبی: آسفالت نشین: کنایه از شهری /

پیام: باطن و حقیقت هر چیز و پرهیز از ظاهربینی

چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر می‌رفتم و به کویر برمی‌گشتم، از آن همه زیبایی‌ها و لذّت‌ها و نشئه‌های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره‌های پر از «ماورا» محروم تر می‌شدم تا امسال که رفتم، دیگر سر به آسمان برنکردم و همه چشم در زمین که اینجا … می‌توان چند حلقه چاه عمیق زد و… آنجا می‌شود چغندر کاری کرد … ! و دیدارها همه بر خاک و سخن‌ها همه از خاک! که آن عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد، ساختۀ چند عنصر! و آن باغ پر از گل‌های رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی‌ها که درونم را پر از خدا می‌کرد، به این علم عددبین مصلحت اندیش آلود و من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ زیبا و شگفت مردم کویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئۀ خوب و پاک آن «اسرا» در بستر خویش به خواب رفتم.

قلمرو زبانی: نشئه‌: حالت سرخوشی، کیفوری، سرمستی / قدس: پاکی، صفا، قداست / ماورا: فراسو، غیرمادی / برکردن: بلند کردن / سرد و بی روح: بدون معنویت / سموم: باد بسیار گرم و زیان رساننده /  پژمردن: پلاسیدن (بن ماضی: پژمرد، بن مضارع: پژمر)/ عقل بی درد و بی دل پژمرد: استعاره / اهورایی: خدایی، ایزدی، منسوب به اهورا / آلود: آلوده شد (بن ماضی: آلود، بن مضارع: آلای) / اسرا: در شب سیر کردن؛ هفتمین سوره قرآن / قلمرو ادبی: همه چشم در زمین: کنایه از توجه‌ها به مادیات است / زمین: استعاره از مادیات / دیدارها: مجاز از نگاه / خاک: نماد مادیت و دنیا / …عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد: تشبیه / آن باغ: استعاره از آسمان / سموم سرد این عقل بی درد و بی دل: اضافه تشبیهی / عددبین: کنایه از حسابگر / گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ: تشبیه / اسرا: تلمیح به هفدهمین سوره قرآن

کویر؛ دکتر علی شریعتی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- از متن درس، برای هر یک از معانی زیر، واژه‌های معادل بیابید.

– باد گرم مهلک (سَموم) – تماشا (نظاره) – آویزان (معلّق)  – نگرش (تلقی)

۲- چهار گروه اسمی که اهمیّت املایی داشته باشند، از متن درس بیابید و بنویسید.

 تلألؤ ماه – غم غربت – ماوراءالطبیعه – نشئه و خوشی – سَموم سرد – دریای سبز معلّق – علم مصلحت اندیش – گشت و گذار

۳- به انواع دیگر از «وابسته‌های وابسته» توجّه کنید:

الف) صفتِ صفت: اسم + ــِـ + صفت + ـِـ + صفت

برخی از صفت‌ها، صفت‌های همراه خود را بیشتر معرّفی می‌کنند و درباره ویژگی‌های آنها توضیح می‌دهند؛ این صفت با صفت همراه خود، یک جا وابسته هسته می‌شود. مانند:

– پیراهنِ (هسته) آبیِ (صفت) روشن (صفت)

رنگِ  <== سبزِ <==  چمنی

در نمونه‌های بالا، واژه‌های «روشن» «چمنی» وابسته وابسته از نوع «صفتِ صفت» هستند.

ب) قید صفت: کلمه‌ای است که درباره اندازه و درجه صفت پس از خود توضیح می‌دهد؛ مانند:

– دوستِ (هسته) بسیار (قید) مهربان (صفت)

– شرایطِ <== تقریباً ==> پایدار

واژه‌های «بسیار» و «تقریباً» وابسته وابسته، از نوع «قیدِ صفت» هستند.

– در کدام گروه‌‌های اسمی زیر، «وابسته وابسته» به کار رفته است؟ نوع هریک را مشخّص کنید.

– تموز سوزان کویر ==> وابسته وابسته ندارد.

– سه دست (ممیّز) لباس ایرانی

– قلب آن (صفت مضاف‌الیه) کویر

– این معمار خوش ذوق ==> وابسته وابسته ندارد.

– هوای نسبتاً (قید صفت) پاک

– شاگرد حوزه ادبی (صفت مضاف‌الیه)

۴- عبارت زیر را با توجّه به نمودار «الف» و «ب» بررسی کنید.

– آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم.

الف) نوع جمله ها: دو جمله ساده

 آن (صفت اشاره) شب (هسته)          روی (هسته) بام (مضاف‌الیه) خانه (مضاف‌الیه مضاف‌الیه)

ب) نقش دستوری واژه‌های مشخّص شده

آن شب: گروه نهادی                 نظاره آسمان: گروه متمّمی

قلمرو ادبی

۱- آرایه‌ای ادبی را در بند «نهم» درس مشخّص کنید.

تلمیح (ناله‌های گریه آلود حضرت علی بر سر چاه) – تشبیه (آسمان کویر به نخلستان خاموش) – اضافه تشبیهی (مشت خونین و بی‌تاب قلب / باران سکوت) – مجاز (مدینه پلید مجاز از مردم کوفه) – تشخیص (قلب کویر بی فریاد)

۲- دو نمونه «تلمیح» در متن درس بیابید و توضیح دهید.

الف) ناله‌ای گریه آلود آن امام راستین که سر در چاه می‌کرد و می‌گریست ==> تلمیح به داستان گریستن حضرت علی (ع) بر سر چاه
ب) برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره  در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می‌رسد ==> تلمیح به کتاب و «آواز پر جبرئیل» اثر شهاب‌الدّین سهروردی

۳- متن درس، بخشی از «سفرنامه» محسوب می‌شود یا «حسب حال»؟ دلیل خود را بنویسید.

حسب حال است؛ زیرا نویسنده به شرح و احوال زندگی خود می‌پردازد و گزارشی از خاطرات دوران کودکی خود را بیان می‌کند.

قلمرو فکری

۱- در متن درس، چه کسی به «جوینده‌ای تشنه» مانند شده است؟ چرا؟

شاگردان مدرسه؛ زیرا نه به زور «حاضر و غائب» بلکه به خاطر نیروی ارادت و ایمان سر کلاس درس حاضر می‌شدند و کاملاً شیفته علم بودند.

۲- نویسنده با مقایسه زندگی روستایی و زندگی شهری، به چه تفاوت‌هایی اشاره دارد؟

اینکه دیدگاه مردم شهر یک دید مادی‌گرایانه به دنیاست؛ اما مردم روستا نگرشی کاملاً معنوی و عاطفی دارند.

۳- مضمون کلّی هر سروده زیر، از سهراب سپهری، با کدام بخش از متن درس ارتباط دارد؟

الف) در کف‌ها کاسه زیبایی، / بر لب‌ها تلخیِ دانایی / شهرِ تو در جای دگر / ره  می‌بَر با پای دگر.

پیام: دانایی سبب هجرت است.

ارتباط با: امّا در آستانه میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی‌اش فرا رسیده بود. ناگهان منقلب شد. شهر را و گیر و دار شهر را رها کرد و چشم‌ها را منتظر گزاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.

ب) من نمازم را وقتی می‌خوانم / که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو / من نمازم را پی تکبیره ‌الحرام علف می‌خوانم / پی قد قامت موج

پیام: ستایش همه پدیده های طبیعی خداوند.

ارتباط با: و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخره سنگش و سنگریزه‌اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می‌شود.

۴-

سعیدجعفری
جعفری سعید
سعیدجعفری
جعفری سعید

روان خوانی: بوی جوی مولیان

◙ من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهۀ اسب آغاز کردم. در چهار سالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتّی یک شب هم در شهر و خانۀ شهری به سر نبردم.

قلمرو زبانی: شیهه: صدای و آواز اسب / قاش: قاچ، قسمت برآمده جلوی زین؛ کوهه زین / خفیف: سبک / قلمرو ادبی: پشت قاش زین نشستم: کنایه از اینکه سوارکاری کردم / به سر بردن: کنایه از گذراندن

محمد بهمن بیگی

ایل ما در سال دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست فروشان و دوره گردان شهر بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. مزۀ آن شیرینی‌های باد و باران خورده و گرد وغبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.

قلمرو زبانی: ایل: گروهی از مردم هم نژاد که فرهنگ و اقتصاد مشترک دارند و معمولا به صورت چادرنشینی زندگی می‌کنند؛ ایل و تبار: خانواده و نژاد و اجداد / بساط: گستردنی / حلوا: گونه‌ای شیرینی، افروشه /  قلمرو ادبی: شیرینی‌های باد و باران خورده: کنایه از نه خیلی تر و تازه / مزه … زیر دندان داشتن: کنایه از لذت چیزی را به یاد آوردن.

از شنیدن اسم شهر، قند در دلم آب می‌شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم؛ نمی‌دانستم که اسب و زینم را می‌گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه ام می‌نشانند. نمی‌دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند.

قلمرو زبانی: تفنگ مشقی: تفنگ آموزشی/ قلمرو ادبی: قند در دل آب ‌شدن: کنایه از این شادمان شدن / پشت میز و نیمکت مدرسه ام می‌نشانند: کنایه از این که به درس خواندن وامی دارندم / قلم به دستم می‌دهند: کنایه از این که به خواندن و نوشتن وامی دارندم

پدرم مرد مهمّی نبود. اشتباها تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود. او هم اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملّتی به یغما رفت.

برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادر می‌افراشتند، آب انبار آن روز تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بَن و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پُر هوای عشایری به سر برده بود، تنفّس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهار دیواری اتاق بکشاند.

قلمرو زبانی: داروندار: همه دارایی / یغما: غارت، تاراج؛ به یغما رفتن: غارت شدن / ‌افراشتن: برپا کردن (بن ماضی: افراشت، بن مضارع: افراز) / مصیبت: گرفتاری / بَن: پسته وحشی / خو گرفتن: عادت کردن / محصور: احاطه شده / تنفّس: نفس کشیدن / جانفرسا: جانکاه / چهار دیواری: زمینی که در چهار سمت آن دیوار باشد / قلمرو ادبی: به سر بردن: کنایه از زندگانی کردن، گذراندن / طنز

ما قدرت اجارۀ حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پر زرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه‌ای در یک خانۀ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم؛ شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرّد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد. مأمور امیدوارمان کرد که شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نیامد.

قلمرو زبانی: حیاط: محوطه باز خانه (هم‌آوا؛ حیات: زندگانی)/ کلانتری: شهربانی، سرپرستی / قلمرو ادبی: دربست: کنایه از چیزی که همه آن در اختیار یک فرد باشد، مستقل، شش دانگ /

غصّۀ مادر و سرگردانی من و بچّه‌ها حدّ و حصر نداشت. پس از ماه‌ها انتظار یک روز سر و کلهّ اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که اسب‌هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرۀ رنگینش می‌نشست. همان پدری که گلهّ‌های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش‌های گران بهای چادرش زبانزد ایل و قبیله بود.

قلمرو زبانی: حدّ و حصر: اندازه / زبانزد: موضوعی که بر سر زبان‌ها افتد و در همه‌جا بگویند / قلمرو ادبی: سر و کلهّ کسی پیدا شد: کنایه از اینکه از راه رسید /  سفرۀ رنگین: کنایه از پر زرق و برگ / ریز و درشت: تضاد/ 

پدرم غصّه می‌خورد. پیر و زمین گیر می‌شد. هر روز ضعیف و ناتوان تر می‌گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دل خوشی برایش مانده بود؛ پسرش با کوشش و تلاش درس می‌خواند. من درس می‌خواندم. شب و روز درس می‌خواندم. به کتاب و مدرسه دل بستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اوّل می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آیندۀ درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پر رنگ و رونق روز. پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختۀ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطّی زیبا بر آن نگاشته بودند. آشنایی در کوچه و محلهّ نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید.

قلمرو زبانی: تصدیق: گواهی نامه / پررنگ و رونق: جذاب و دلربا / آویخت: آویزان کرد (بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز) / مزایا: ج مزیت، برتری/ نگاشتن: نوشتن  (بن ماضی: نگاشت، بن مضارع: نگار) / قلمرو ادبی: زمین گیر: کنایه از ناتوان

پیرمرد دل خوشی دیگری نداشت. روز و شب با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم می‌نگریست. جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همۀ آنها می‌ارزد.

قلمرو زبانی: مباهات،: افتخار، سرافرازی / می‌نگریست: نگاه می‌کرد / قلمرو ادبی: روز، شب: تضاد /

پس از عزیمت رضا شاه  که قبلاً رضاخان بود و بعدا هم رضاخان شد، همۀ تبعیدی‌ها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتۀ خود دست یافتند. همه بی تصدیق بودند؛ به جز من. همه شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند.

قلمرو زبانی: عشیره: خاندان / شوکت: شکوه / زندگی شیرین: حس آمیزی / از سر گرفتند: از نو آغازیدند / قلمرو ادبی: قبلا، بعدا: تضاد / دست یافت: کنایه / زندگی شیرین: حس آمیزی

چشمه‌های زلال در انتظارشان بود. کوه‌های مرتفع و دشت‌های بی کران در آغوششان کشید. باز زین و برگ را بر گردۀ کَهَر‌ها و کُرَندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند. باز کبکها را در هوا و آهوها را در صحرا به تیر دوختند. باز در سایۀ دلاویز چادرها و در دامن معطّر چمن‌ها سفره‌های پرسخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند. باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما را به گرمسیر سپردند و راه رفته را بازآمدند.

قلمرو زبانی: زین و برگ: تجهیزات اسب مانند: زین و افسار و … / گرده: پشت، بالای کمر / کَهَر: اسب یا استری که به رنگ سرخ تیره است / کُرَند: اسب که رنگ آن میان زرد و بور باشد / تاخت و تاز: دواندن / به تیر دوختند: تیر زدند / دلاویز: پسندیده، خوب، زیبا / گرمسیر: منطقه‌ای که تابستان‌های بسیار گرم و زمستان‌های معتدل دارد؛ مقابل سردسیر/ گرما را به گرمسیر سپردند: ترک کردند / قلمرو ادبی: چشمه‌های زلال در انتظارشان بود: جانبخشی / بی کران: بی کناره، کنایه از پهناور / … در آغوششان کشید: جانبخشی / سرگرم: کنایه از مشغول / باز: ایهام تناسب با کبک / دامن معطرّ چمن‌ها: استعاره / بار سفر را بستند: کنایه از آماده سفر شدن /

در میان آنان فقط من بودم که دودل و سرگردان و سر در گریبان بودم. بیش از یک سال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمت‌های طبیعت بهره مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمی‌گذاشت که در ایل بمانم. ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده‌ای و عمر را به بطالت می‌گذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی مهر، به همان دیار بی یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانه‌ای کوچک و کوچه‌ای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا اداره‌ای محبوس و مدفون شوی تا ترقّی کنی.

قلمرو زبانی: دودل: مردد / گریبان: یخه / مواهب: ج موهبت، بخشش‌ها / بطالت: بیهودگی، بیکاری، کاهلی / کسان: کس‌ها / مهر: مهربانی / دیار: سرزمین / یار: یاور / ترقّی: پیشرفت / قلمرو ادبی: سر در گریبان بودم: کنایه از این که گوشه گیر و اندوهگین بودم / کسان: مجاز از خویشاوندان / شهر بی مهر: مجاز از مردم شهر / دیار بی یار: مجاز از مردم دیار / دیار، یار: جناس / در دفتری یا اداره‌ای محبوس و مدفون شوی: استعاره پنهان /

چاره‌ای نبود. حتّی پدرم که به رفاقت و هم نشینی من سخت خو گرفته بود و یک لحظه تاب جدایی ام را نداشت، گاه فرمان می‌داد و گاه التماس می‌کرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقّی کنی!

قلمرو زبانی: رفاقت: دوستی / خو گرفتن: عادت کردن / تاب: تحمل

بازگشتم؛ از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادۀ گرفتارم را  درست در موقعی که نیاز داشتند از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم؛ ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمۀ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان.

در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانش نامۀ رشتۀ حقوق قضایی، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول به من پیشنهاد شد.

قلمرو زبانی: صفا: پاکی، پاکدلی / تکاپو: کوشش / دانش نامه: مدرک / عدلیه: دادگستری / دادیاری: وکالت / قلمرو ادبی: روحم در ایل ماند: مجاز از فکر / درخت بیداد: اضافه تشبیهی / از بیخ و بن براندازم: کنایه از این که کاملا نابود کنم /

سری به ساوه زدم و دربارۀ دزفول پرس وجو کردم. هر دو ویرانه بودند. یکی آب و هوایی داشت و دیگری آن را هم نداشت. دلم گرفت و از ترقّی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال ترقّی‌های دیگر به راه افتادم. تلاش کردم و آن قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملّی سر در آوردم و در گوشۀ یک اتاق پرکارمند، صندلی و میزی به دست آوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم. شاهین تیزبال افق‌ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم.

قلمرو زبانی: عدلیه: دادگستری / تیزبال: تیزپرواز، تیزپر / طفیلی: منسوب به طفل، وابسته، میهمان ناخوانده، آن که وجودش یا حضورش در جایی، وابسته به وجود کس یا چیز دیگری باشد / قلمرو ادبی: سری … زدم : کنایه از این که ناگهان و به مدت کوتاه به جایی رفتن / دلم گرفت: کنایه از اینکه اندوهگین شدم / چشم پوشیدم: کنایه از صرف نظر کردم / حلقه به درها کوفتم: کنایه از سراغ موارد مختلف رفتم/ از… سر در آوردم: کنایه از این که کارمند … شدم / صندلی و میزی به دست آوردم: کنایه از اینکه پیشه ای دست و پا کردم /  شاهین تیز بال افق‌ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم: تشبیه، مفهوم عبارت آن است که آزادی و بزرگ منشی داشتم؛ امّا به فرومایگی و خواری افتادم. / افق: مجاز از آسمان / به کنجی پناه بردم: کنایه از اینکه گوشه گیر شدم

بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقّی شدم. تابستان سوم فرارسید. هوا داغ بود. شب‌ها از گرما خوابم نمی‌برد. حیاط و بهارخواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق می‌شدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب و هوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم؛ در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم؛ در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه گُسار نداشتم.

قلمرو زبانی: حیاط: محوطه باز خانه (هم آوا: حیات: زندگی)/ بهار خواب: بالاکن، ایوان / بساط تهویه: دستگاه پالایش و جابجایی هوا / ایل و تبار: خانواده و نژاد و اجداد / ییلاق: سردسیر / گسارید: میل کردن (بن ماضی: گسارید؛ بن مضارع: گسار)/ اندوه گسار: غمخوار، غم گسار / قلمرو ادبی: کس: مجاز از  خویشاوند /

نامه‌ای از برادرم رسید، لبریز از مهر و سرشار از خبرهایی که خوابشان را می‌دیدم: «… برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی‌توان برد. ماست را با چاقو می‌بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است. گندم‌ها هنوز خوشه نبسته اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی‌شود. جوجه کبکها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قلهّ‌های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود

قلمرو زبانی: لبریز: سرشار / مهر: مهربانی / شبدر: گیاهی علفی و یک ساله / شبدر دوچین: شبدری که دوبار پس از روییدن چیده شده باشد / کبک دری: کبک درّه / کمانه: نام کوهی … / قلمرو ادبی: به آب چشمه دست نمی‌توان برد، ماست … می‌بریم: کنایه از سردی هوا / دم: مجاز از لحظه / جوجه کبکها، خط و خال انداخته اند: کنایه از اینکه بزرگ شده اند / چشم به راه بودن: کنایه از منتظر بودن / آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود: کنایه از این که آسایش و آرامش ندارد.

نامۀ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!

قلمرو ادبی: … شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی: تلمیح دارد به داستان رودکی و پادشاه سامانی برای بازگشت به بخارا.

آب جیحون فرونشست؛ ریگ آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقّی را رها کردم. پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود.

قلمرو زبانی: آب جیحون فرو نشست: کنایه از این که دشواری‌ها از میان رفت / آموی: زمین کنار رودخانه «آمو» / پرنیان: نوعی حریر، پارچه ابریشمی دارای نقش و نگار، سختی راه برایم آسان شد / مولیان: نام محله‌ای در بخارا / بوی: ایهام، (۱- رایحه ۲- آرزو) / مدهوش: سرگشته / قلمرو ادبی: ریگ آموی پرنیان شد: تشبیه، کنایه از این که دشواری‌ها از میان رفت / بوی جوی مولیان مدهوشم کرد: استعاره پنهان / پا به رکاب گذاشتم: کنایه از این که آماده سفر شدم / تهران را پشت سر نهادم: کنایه از این که ترک کردم /  بال و پر گشودم: استعاره پنهان / بخارای من ایل من: تشبیه.

بخارای من، ایل من، محمّد بهمن بیگی

درک و دریافت

۱- نویسنده در این متن، از زبان طنز بهره گرفته است؛ دو نمونه از آن را در متن بیابید.

۱- پدرم مرد مهمّی نبود؛ اشتباهاً تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود؛ او هم اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملّتی به یغما رفت.

۲- با توجّه به جمله زیر:

«نامه برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!»

الف) چرا نویسنده با خواندن نامه برادر خود، داستان تاریخی امیر سامانی را به یاد می‌آورد؟

زیرا همانگونه که شعر و چنگ رودکی سبب حرکت امیر سامانی از هرات به وطن اصلی خود، یعنی بخارا شد، نامه برادر نیز باعث شد که نویسنده ترقی در تهران را رها کرده و به وطن اصلی خود یعنی عشیره و قبیله خود بازگردد.

ب) اشاره به شعر و چنگ رودکی، بیانگر کدام ویژگی «شعر» است؟ – تلمیح

بخارای من، ایل من، محمّد بهمن بیگی

وابسته های وابسته

یادآوری: راه ‌شناسایی صفت از مضاف‌الیه

۱- صفت،«تر و ترین» می‌پذیرد؛ امّا مضاف‌الیه نمی‌پذیرد. ۲- صفت و موصوف یک پدیده‌اند؛ امّا مضاف‌ و مضاف‌الیه دو پدیده ۳- موصوف «ی» نکره می‌پذیرد؛ امّا مضاف‌ نمی‌پذیرد.  4- اگر به ترکیب، صفت دیگری را بیفزاییم، در ترکیب اضافی، صفت مضاف‌الیه را وصف می‌کند و در ترکیب وصفی موصوف را؛ مانند: در چوبی بزرگ ، در خانۀ بزرگ.  5- مضاف الیه همیشه اسم است، پس «نشانۀ جمع» می‌پذیرد؛ اما صفت نمی‌پذیرد. ۶- با افزودن «است» به ترکیب اضافی، جملۀ نامعنایی ساخته می‌شود. ۷- صفت نقش مسندی می‌پذیرد؛ امّا اسم نمی‌پذیرد.

درس نهم فارسی دوازدهم پی دی اف
ویدئوی گزارش درس کویر
ویدئوی درس نهم فارسی دوازدهم بخش۲ (کویر)
فارسی۳ درس۹ بخش۳ (بوی جوی مولیان)

آموزه یکم: شکر نعمت

◙ منت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت:

قلمرو زبانی: منّت: نیکویی، سپاس، شکر، جمع آن: مِنَن / منت خدای را : «را» حرف اضافه در معنی برای / به شکر اندرش: دو حرف اضافه برای یک متمم، «در شکرش» / عزّ و جلّ: گرامی، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بعد از ذکر نام خداوند به کار می‌رود / قربت: نزدیکی (غربت: دوری) / قلمرو ادبی:  قربت، نعمت: سجع  متوازی (رشته انسانی) / طاعتش موجب قربت است: تلمیح به آیه شریفه «واسجد و اقترب» / مزید: افزونی، زیادی /  و به شکر اندرش مزید نعمت: تلمیح به آیه شریفه «لئن شکرتم لازیدنکم» / نمونه نثر مسجّع

سعدی

بازگردانی: سپاس ویژه خداوند است (گرامی و بزرگ) که بندگی اش موجب نزدیکی به اوست و سپاس گزاری اش سبب نعمت.

پیام: فرمانبرداری موجب نزدیک به خداوند است

◙ هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.

قلمرو زبانی: نفس: دم / برمی آید: بالا می آید / فرو می رود، بر می آید: تضاد / ممدّ: یاری رساننده، مدد کننده / حیات: زندگی (حیاط: حیاط خانه) / مفرّح: شادی بخش، فرح انگیز / ذات: سرشت، گوهره/ قلمرو ادبی: حیات، ذات: سجع /

بازگردانی: هر نفسی که فرو می رود یاری دهنده زندگی است و هنگامی که بیرون می آید شادی بخش جان ماست. پس در هر نفسی دو نعمت موجود دارد و برای هر نعمتی شکری واجب می‌گردد.

پیام: وجوب شکرگزاری از خدا

از دست و زبان که بر آید / کز عهده شکرش به در آید

قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (رشته انسانی) / دست، زبان: تناسب / دست: مجاز از کردار / زبان: مجاز از گفتار / برآید، درآید: جناس ناهمسان / از دست و زبان کسی بر آمدن: کنایه از توانایی داشتن / پرسش انکاری

بازگردانی: از توانایی و قدرت چه کسی برمی آید که از خداوند سپاس گزاری کند.

پیام: ناتوانی بنده در شکرگزاری از خدا

◙ اعملوا آل داوود شکراً و قلیل من عبادی الشکور: تضمین

بازگردانی: ای خاندان داوود سپاس خداوند را گزارید و بندگان شکرکننده ام اندک اند.

پیام: وجوب شکرگزاری از خدا

بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد

قلمرو زبانی: به: بهتر / تقصیر: کوتاهی، گناه / عذر: پوزش / قلمرو ادبی: وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (رشته انسانی) / درگاه: مجاز از خدا

بازگردانی: همان بهتر که انسان به خاطر گناه و کوتاهی اش از خداوند پوزش بخواهد.

پیام: طلب آمرزش از خداوند

ورنه سزاوار خداوندی اش / کس نتواند که به جای آورد

قلمرو زبانی: ورنه: وگرنه / به جای آوردن: ادا کردن، انجام دادن

بازگردانی: وگرنه هیچ کس نمی‌تواند آنگونه که درخور خداوند است از او سپاس گزاری کند.

پیام: ناتوانی بنده در شکرگزاری از خدا

◙ باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.

قلمرو زبانی: خوان: سفره، سفره فراخ و گشاده / بی دریغ: بی مضایقه / قلمرو ادبی: باران رحمت: اضافه تشبیهی / خوان نعمت: اضافه تشبیهی / رسیده، کشیده: سجع پایانی قرینه‌ها و ترصیع هم دارد (تمام واژه‌ها در قرینه دو به دو با هم سجع دارد) / تلمیح به آیه: ربّکم ذو رحمه واسعه / باران رحمت بی حسابش همه را رسیده: کنایه از بخشندگی یزدان / خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده: کنایه از بخشندگی یزدان /

بازگردانی: باران رحمت بی شمار خداوند همه را فراگرفته و سفره نعمت‌های بی مضایقه او همه جا پهن است.

پیام: بخشندگی یزدان

◙ پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.

قلمرو زبانی: دریدن: پاره کردن (بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / فاحش: آشکار، واضح / وظیفه: وجه معاش، مقرری / منکر: زشت، ناپسند / روزی: رزق / / قلمرو ادبی: پرده ناموس: اضافه تشبیهی / پرده دریدن: کنایه از رسوا کردن، فاش کردن راز / ندرد، نبرد: سجع / پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد: اشاره به ستارالعیوبی خداوند / وظیفه روزی به خطای منکر نبرد: صفت رزّاقیت یزدان، هو الرزّاق

بازگردانی: آبروی بندگان را با وجود گناه آشکار نمی‌ریزد و روزی ایشان را به خاطر لغزش زشت قطع نمی‌کند.

پیام: پرده پوشی و روزی رسانی خداوند

◙ فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.

قلمرو زبانی: فراش: فرش گستر، گسترنده فرش / دایه: زنی که به جای مادر به کودک شیر می‌دهد یا از او پرستاری می‌کند / بنات: ج بنت، دختر / را: حرف اضافه «به» / نبات: گیاه، رستنی  / مهد: گهواره / قلمرو ادبی: فراش باد صبا، دایه ابر بهاری، بنات نبات، مهد زمین هر چهار مورد اضافه تشبیهی /  فرش زمرّدین: استعاره از سبزه و چمن / فراش، فرش،‌ بگسترد: مراعات نظیر / فراش، فرش: هم ریشگی / باد صبا، ابر بهار، نبات، زمین: تناسب  / دایه، بنات، مهد، بپرورد: تناسب / کل عبارت آرایه تشخیص دارد./ بگسترد، بپرورد، سجع / مهد زمین: الم نجعل الارض مهادا (تلمیح)

بازگردانی: به باد صبا که مانند فراش است گفته تا سبزه و چمن را بگستراند و به ابر بهاری که مانند دایه است گفته تا گیاهان را که همچون دختران اند در زمین پرورش دهد.

پیام:

◙ درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده.

 قلمرو زبانی: خلعت: جامگی / قبا: جامه، جامه‌ای که از سوی پیش باز است و پس از پوشیدن دو طرف پیش را با دکمه به هم پیوندند / ورق: برگ / شاخ: شاخه / قدوم: آمدن، قدم نهادن، فرارسیدن /  قلمرو ادبی:  جانبخشی در سراسر عبارت /قبای سبز ورق، اطفال شاخ، کلاه شکوفه، اضافه تشبیهی هستند. / اطفال شاخ را: «را» فک اضافه «بر سر اطفال شاخ» / قدوم موسم ربیع: تشخیص / موسم: فصل، هنگام، زمان /  ربیع: بهار / خلعت نوروزی، موسم ربیع: مراعات نظیر/ شاخ، درخت، ورق، شکوفه، نوروز، ربیع: مراعات نظیر/ بر: پهلو/ نوروز، خلعت، قبا: مراعات نظیر / اطفال، کلاه، سر: مراعات نظیر /  بر،‌ سر: جناس / گرفته، نهاده: سجع

بازگردانی: خداوند درختان را پربرگ کرده است و برگ‌هایشان مانند قبای سبز رنگ است و شاخه‌ها با آمدن فصل بهار پر از شکوفه شده اند و شکوفه‌هایشان مانند کلاه است.

پیام: آفریندگی

◙ عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته:

قلمرو زبانی: عصاره: افشره، شیره / تاک: انگوربن، درخت انگور، رز / قلمرو ادبی: فایق، باسق: سجع / شده، گشته: سجع / عصاره تاک، شهد، فایق: تناسب/ شهد: عسل / فایق: برتر، برگزیده (در اینجا «ناب») / شهد فایق: عسل ناب /  نخل: خرمابن /  باسق: بلند / نخل باسق: «والنخل باسقات» /  تخم خرما، نخل باسق: مراعات نظیر، اشاره به صفت قادر بودن خداوند

بازگردانی: افشره مو با نیروی ایزدی شیرینی برگزیده شده است و تخم خرمایی با پرورش خداوند خرمابن بلندی گشته است.

پیام: قدرت یزدان

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند /  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

قلمرو زبانی: غفلت: نادانی / قلمرو ادبی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رشته انسانی) / ابر و باد و مه و خورشید و فلک: تناسب، مجاز از همه جهان / در کار بودن: کنایه از در تکاپو / نان: مجاز از روزی / به کف آوردن: به دست آوردن، کنایه / تشخیص /  تلمیح به آیه شریفه: «و سخرلکم الشمس و القمر دائبین» / کف: مجاز از دست

بازگردانی: ابر، باد، ماه، خورشید و آسمان در تکاپویند تا تو روزیت را به دست آوری و با ناآگاهی زندگی ات را نگذرانی.

پیام: برتری  انسان

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار/ شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

قلمرو زبانی: از بهر: برای / سرگشته: حیران، هاج و واج / قلمرو ادبی: تو، فرمان: واژه آرایی / فرمان بردار، فرمان نبری: هم ریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: همه پدیده‌ها به تو خدمت می‌کنند و از تو فرمانبرداری می‌کنند. منصفانه نیست که تو از خداوند فرمان نبری.

پیام: اطاعت از خدا

■ در خبر است از سرور کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی- صلّی ا… علیه و آله و سلم

قلمرو زبانی: خبر: حدیث / سرور: بزرگ، آقا / کاینات: م. کاینه، همه موجودات جهان/ مفخر: آن چه بدان فخر کنند / سرور، مفخر: سجع / صفوت: برگزیده / تتمّه: باقی مانده؛ تتمه دور زمان: مایه تمامی و کمال گردش روزگار، مایه تمامی و کمال دور زمان رسالت / قلمرو ادبی: رحمت عالمیان: تلمیح به آیه شریفه: « و ما أرسلناک إلّا رحمه للعالمین» / رحمت، صفوت: سجع / عالمیان، آدمیان: سجع /

بازگردانی: در حدیث آمده است از بزرگ موجودات، باعث افتخار هستی، رحمت جهانیان و برگزیده آدمیان و به جای مانده و پایان بخش زمان محمد مصطفا (پایان بخش نبوت)

پیام: ستایش پیامبر

شفیع مطاع نبیّ کریم / قسیم، جسیم، نسیم، وسیم

قلمرو زبانی: شفیع: شفاعت کننده / مطاع: فرمانروا، اطاعت شده / نبی: پیام آور، پیغمبر، رسول / کریم: رادمرد / قسیم: خوش چهره / جسیم: خوش اندام / نسیم: خوش بو / وسیم: دارای مهر و نشان پیامبری / قلمرو ادبی: قسیم، جسیم، نسیم، وسیم: جناس / واج آرایی

بازگردانی: شفاعت کننده، فرمانروا، پیام آور، رادمرد، خوش چهره، خوش اندام، خوش بو، دارای نشان پیامبری

پیام: ستایش پیامبر

بلغَ العُلی بِکمالِه، کشفَ الدُّجی بِجمالِه / حسُنَت جَمیعُ خِصاله، صَلُّوا عَلیه و آلِه

بازگردانی: به سبب کمالش به بلندی رسید، با روی زیبای خودش تیرگی​ها را زدود، همه​ خوی و رفتارش نکوست، بر او و خاندانش درود باد.

پیام: ستایش پیامبر

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان  /  چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان

قلمرو زبانی: باک: ترس / بحر: دریا (همآوا؛ بهر: بهره) / را: حرف اضافه «برای»/ قلمرو ادبی: دیوار امّت: اضافه تشبیهی / بحر: تلمیح به ماجرای حضرت نوح (ع) / نوح، بحر، کشتیبان: تناسب /  پرسش انکاری / پشتیبان، کشتیبان: جناس

بازگردانی: مردمی که همچون تو پشتیبانی دارند اندوه و غمی ندارند. همانگونه که هر کس کشتیبان او نوح باشد از موج دریا نمی هراسد.

پیام: ستایش پیامبر

■ هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق- جلّ و علا- بردارد،

قلمرو زبانی: انابت: توبه، بازگشت به خدا، پشیمانی / جلّ و علا: بزرگ و والا است / دست انابت: اضافه اقترانی  / قلمرو ادبی: پریشان روزگار: کنایه از بدبخت / انابت، اجابت: جناس

بازگردانی: هر گاه یکی از بندگان گنهکار بدبخت، دستش را به امید برآورده شدن به درگاه خداوند برافرازد،

پیام: توبه

■ ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش بخواند باز اعراض کند بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند حقّ سبحانه و تعالی فرماید:

قلمرو زبانی: ایزد: خداوند / بازش، بار دیگرش: «ش: مفعول»، جهش ضمیر / خواندن: صدا کردن / اعراض: روی برگرداندن از چیزی، روی گردانی، انصراف / تضرّع: زاری، التماس / سبحانه و تعالی: پاک و والاست خداوند / قلمرو ادبی: باز، بار: جناس / سجع‌های نزدیک به هم را «تضمین المزدوج» گویند(رشته انسانی).

بازگردانی: خداوند به او توجه نمی‌کند. بنده دوباره او را می‌خواند. خداوند دوباره روی برمی گرداند. بنده بار دیگر با زاری خداوند را صدا می‌زند. خداوند می‌فرماید:

پیام: توبه

■ یا ملائکتی قد استحییتُ من عبدی و لیس له غیری فقد غفرتُ له. دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

قلمرو زبانی: دعوت: دعا / برآوردم: برآورده کردم / قلمرو ادبی: تضمین: «یا ملائکتی ……….»

بازگردانی: ای فرشتگان از بنده ام شرمنده شدم. او به جز من کسی را ندارد؛ پس او را آمرزیدم. دعایش را برآوردم و امیدش را ناامید نکردم که از دعا و زاری بنده ام شرم دارم.

پیام: آمرزش خداوند

کرم بین و لطف خداوندگار /  گنه بنده کرده است و او شرمسار

قلمرو زبانی: کرم: بخشش / او: مرجع ضمیر خداوندگار / شرمسار: شرمنده / قلمرو ادبی: خداوندگار، ‌بنده: مراعات نظیر / کرم، لطف: تناسب / شرمسار: شرمنده / واج آرایی«ن» / تلمیح به «یا ملائکتی قد استحییتُ من عبدی …..»

بازگردانی: بزرگواری و لطف خداوندگار را ببین که گناه را بنده کرده است و خداوند شرمسار است.

پیام: لطف خدا

■ عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که: ماعبدناک حق عبادتک و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ماعرفناک حق معرفتک.

قلمرو زبانی: عاکف: اعتکاف کننده، کسانی که در مدت معین در مسجد بمانند و به عبادت پردازند؛ مسجدنشین / جلال: / تقصیر: / معترف: / واصف: وصف کننده / حلیه: زیور، زینت / جمال: زیبایی / تحیّر: سرگشتگی / منسوب: نسبت داده شده (منصوب: نصب شده) /  قلمرو ادبی: کعبه جلال، حلیه جمال: اضافه تشبیهی /  سجع / عاکف، کعبه، عبادت: تناسب / جلال، جمال: تناسب، جناس / ما عبدناک حق عبادتک، ما عرفناک حق معرفتک: تضمین

بازگردانی: اعتکاف کنندگان در کعبه بزرگی اش اعتراف دارند که در عبادت او کوتاهی کرده اند و می‌گویند که: حق بندگی تو را ادا نکرده ایم و وصف کنندگان زیور زیبایی اش سرگشته اند که تو را آنگونه که شایسته‌ای نشناخته ایم.

پیام: ناتوانی در شکرگزاری از خدا

گر کسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز

قلمرو زبانی: مرجع او: خداوند / بیدل: عاشق (در اینجا خود سعدی) / بی نشان: منظور خداوند بی نشان است / پرسش انکاری /  قلمرو ادبی: تلمیح به «إنّ الله لا یوصف و لا یدرک» /

بازگردانی: اگر کسی وصف خداوند را از من بخواهد، نمی‌توانم سخنی بگویم؛ زیرا من عاشق هستم و خداوند بی نشان است.

پیام: وصف ناپذیری خدا

عاشقان کشتگان معشوقند  /  بر نیاید ز کشتگان آواز

قلمرو ادبی: بیت دوم تلمیح به حدیث «من عرف الله کلّ لسانه» کسی که خدا را شناخت زبانش کند می شود و نمی تواند چیزی بگوید. / کشتگان: واژه آرایی /  عاشق، معشوق: هم ریشگی (رشته انسانی) /

بازگردانی: عاشقان به دست معشوقشان کشته می‌شوند. از کشته صدایی شنیده نمی‌شود.

پیام: خاموشی عاشق

■ یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده آن گه که از این معاملت بازآمد، یکی از یاران به طریق انبساط گفت: از این بوستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی؟

قلمرو زبانی: صاحبدلان: عارف، دل آگاه / جیب: گریبان، یقه / قلمرو ادبی: سر به جیب فروبردن: کنایه از گوشه نشینی / جیب مراقبت: اضافه اقترانی / مکاشفت: کشف کردن و آشکار ساختن، در اصطلاح عرفانی پی بردن به حقایق است /  بحر مکاشفت: اضافه تشبیهی / مستغرق: غرق شده / معاملت: اعمال عبادی، احکام و عبادات شرعی، در متن درس مقصود همان کار مراقبت و مکاشفت است / بازآمد: بازگشت / انبساط: حالتی که در آن احساس بیگانگی و ملاحظه و رودربایستی نباشد؛ خودمانی شدن / بوستان: استعاره از معرفت الهی یا همان حالت خوش عرفانی که عارف داشته / ما را: حرف اضافه«برای ما» /  بحر، مستغرق: تناسب / سجع / تحفه: هدیه، ارمغان / کرامت کردن: عطا کردن، بخشیدن

بازگردانی: یکی از عارفان که در حال مراقبت بود و در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود آن گاه که از این این حالت بازگشت، یکی از دوستانش از روی شادی و خودمانی شدن به او گفت: از این حالت عرفانی که بودی، به ما چه سوغاتی پیش کش می‌کنی؟

■ گفتم  به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

قلمرو زبانی: بوی گلم: جهش ضمیر / هدیه اصحاب را: را به معنای«برای» حرف اضافه / اصحاب: ج صحابه، یاران / قلمرو ادبی: درخت گل: استعاره از معارف و حقایق الهی، مشاهده جمال حق، حالت عرفانی حاصل از مراقبه و مکاشفه  / درخت: بوته /  درخت گل، بوی گل: تناسب / بوی گل: استعاره از جلوه جمال حق /  دامن از دست رفتن: کنایه از اختیار از دست دادن، از خود بی خود شدن، در اینجا فنای کامل / بوی گلم چنان مست کرد: استعاره مکنیه / مست، دست: جناس / واج آرایی « س».

بازگردانی: گفتم  به یاد داشتم که هنگامی که به درخت گل می‌رسم، به عنوان هدیه برای دوستانم دامنم را از گل پر کنم. چون به بوستان حقایق رسیدم بوی گل چنان مرا مست کرد که سرگشته و بی خود شدم.

پیام: خاموشی عاشق راستین

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

قلمرو زبانی: کان: که آن /  شد: رفت، نابود شد / را: فک اضافه (جان آن سوخته) / آواز: صدا / قلمرو ادبی: ای مرغ: جانبخشی / مرغ سحر: بلبل نماد عاشق ظاهری / پروانه: نماد عاشق راستین / جان، عشق، مرغ، سحر، پروانه: تناسب / تشخیص

بازگردانی: ای مرغ سحر، عشق و عاشقی را از پروانه یاد بگیر؛ زیرا پروانه سوخته جان درگذشت؛ اما سخنی نگفت. (کنایه از اینکه عاشق راستین جانش را برای دلبرش می‌دهد و هیچ سخن و اعتراضی نمی‌کند.)

پیام: خاموشی عاشق راستین

این مدعیان در طلبش بی خبران اند /  کان را که خبر شد خبری باز نیامد

قلمرو زبانی: طلب: خواست، اولین وادی عرفان / مدعی: ادعا کنند، لاف زننده / قلمرو ادبی: خبر: واژه آرایی / تلمیح به «من عرف الله کلّ لسانه» /

بازگردانی: این ادعا کنندگان هیچ آگاهی از خدا و عرفان ندارند؛ زیرا هر کس در راه عرفان به مقصود راستینش برسد، هیچ گاه سخنی نمی‌گوید.

پیام: ناآگاه بودن مدعی

                                                  گلستان، سعدی
گونه های «را» در زبان فارسی
انواع را
گونه های «را»

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

 1- جدول زیر را به کمک متن درس کامل کنید.

معناواژه معادل
وسیمدارای نشان پیامبری
شادی بخشمفرّح
به خدای تعالی بازگشتنانابت
قطع کردن مقرّریبریدن وظیفه

۲- سه واژه در متن درس بیابید که هم آوای آنها در زبان فارسی وجود دارد.

قربت: نزدیکی؛ غربت: دوری / حیات: زندگی؛ حیاط: صحن خانه // منسوب: نسبت داده شده؛ منصوب: به کاری گماشته شده

۳- از متن درس برای کاربرد هر یک از حروف زیر سه واژه مهم املایی بیابید و بنویسید.

ح  (حلیه، تحفه، مفرّح) / ق (قربت، مستغرق، باسق) / ع (عُصاره، عاکفان، معاملت)

۴- در عبارت زیر نقش دستوری ضمایر متصل را مشخص کنید.

بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

ضمیر پیوسته «-َم» در «گلم» مفعول است. (بوی گل مرا چنان مست کرد.)

ضمیر پیوسته «-َم» در عبارت «دامنم از دست برفت» نقش مضاف الیه دارد. (دامن از دستم برفت)

۵- به عبارت های زیر توجه کنید.

الف) همنشین نیک بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد.

ب) آرزو گفت: «از نمایشگاه کتاب چه خبر؟»

در عبارت «الف» فعل جمله دوم ذکر نشده است؛ اما خواننده یا شنونده از فعل جمله اول می تواند به فعل جمله دوم یعنی «است» پی ببرد. در این جمله حذف فعل به «قرینه لفظی» صورت گرفته است.

در عبارت «ب» جای فعل «داری» در جمله دوم خالی است؛ اما هیچ نشانه ای در ظاهر جمله شنونده را به وجود «فعل» راهنمایی نمی کند، تنها از مفهوم عبارت می توان دریافت که فعل «داری» از جمله دوم حذف شده است؛ در این جمله حذف به «قرینه معنوی» صورت گرفته است.

هر یک از اجزای کلام در صورت وجود قرینه می‌تواند حذف شود. اگر حذف به دلیل تکرار و برای پرهیز از تکرار صورت گیرد آن را حذف به «قرینه لفظی» گویند؛ اما اگر خواننده یا شنونده از مفهوم سخن به بخش حذف شده پی ببرد، «حذف به قرینه معنوی» است.

◙ در متن درس نمونه ای برای کاربرد هر یک از انواع حذف بیابید.

حذف فعل «است» به قرینه لفظی: منت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. (در شکرش مزید نعمت است.)

حذف فعل «است» به قرینه معنوی: بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد(بنده همان بهتر است)

حذف
انواع حذف
حذف به قرینه لفظی
حذف به قرینه معنایی

قلمرو ادبی

۱- واژه های مشخص شده نماد چه مفاهیمی هستند؟

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

مرغ سحر: نماد عاشق دروغین؛ زیرا فقط سخن می گوید و لاف می زند. / پروانه: نماد عاشق راستین؛ زیرا جان خود را برای رسیدن به شمع می فشاند.

۲- با توجه به عبارت زیر به پرسش ها پاسخ دهید.

◙ باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.

◙ فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.

الف) آرایه های مشترک دو عبارت را بنویسید.

سجع: رسیده و کشیده؛ بگسترد و بپرورد

تشبیه: باران رحمت؛ خوان نعمت؛ فراش باد صبا؛ دایه ابر بهاری؛ بنات نبات؛ مهد زمین

ب) قسمت مشخص شده بیانگر کدام آرایه ادبی است؟ – استعاره از گیاهان است.

سجع در فارسی

گونه های سجع
انواع سجع

قلمرو فکری

۱- معنی و مفهوم عبارت های زیر را به نثر روان بنویسید.

■ عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که: ماعبدناک حق عبادتک.

اعتکاف کنندگان در کعبه بزرگی اش اعتراف دارند که در عبادت او کوتاهی کرده اند و می‌گویند که: حق بندگی تو را به جا نیاورده ایم. (پیام: ناتوانی مردم در شکرگزاری از خدا)

■ یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده.

یکی از عارفان که در حال مراقبت بود و در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود، (پیام: مراقبه و کشف حقایق عرفانی)

۲- مفهوم کلی مصراع های مشخص شده را بنویسید.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند /  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری (پیام: غافل نبودن از یاد خدا)

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان  /  چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان (پیام: دلگرمی مسلمانان به پیامبر)

گر کسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز (پیام: ناتوانی عاشق از وصف خداوند)

۳- از کدام سطر درس مفهوم بیت زیر قابل استنباط است؟

هیچ نقاشت نمی بیند که نقشی برکشد / وان که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ای

قلمرو زبانی: کلک: قلم /  بنان: سرانگشت، انگشت / وان: و آن / جهش ضمیر: نقاشت (نقاشی تو را)؛ از حیرتش (از حیرت کلک را از بنانش افکنده ای) / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن(رشته انسانی) / کلک از بنان افکنده ای: کنایه از اینکه توان کشیدن ندارد / تناسب: نقش، نقاش، کلک / همریشگی: نقش، نقاش (رشته انسانی)/ واج آرایی «ش» و «ن»

بازگردانی: هیچ نقاشی خداوند را نمی بیند که نقشی از او بکشد و هر کس که خداوند را دید به خاطر حیرت قلم را از دستش انداخته ای.

■ گفتم  به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!

■ این مدعیان در طلبش بی خبران اند /  کان را که خبر شد خبری باز نیامد

■ گر کسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معشوق اند  /  بر نیاید ز کشتگان آواز

گنج حکمت: گمان

■ گویند که بطی در آب روشنایی می‌دید. پنداشت که ماهی است. قصدی می‌کرد تا بگیرد و هیچ نمی‌یافت. چون بارها بیازمود و حاصلی ندید، فروگذاشت. دیگر روز هر گاه که ماهی بدیدی، گمان بردی که همان روشنایی است؛ قصدی نپیوستی، و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

قلمرو زبانی: بط: مرغابی / پنداشت: گمان کرد (بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / قصد کردن: خواستن، تکاپو / بیازمود: امتحان کرد (بن ماضی: آزمود، بن مضارع: آزما)  / حاصل: فایده، سود / فروگذاشت: رها کرد (بن ماضی: فروگذاشت، بن مضارع: فروگذار)  / دیگر روز: روز دیگر / بدیدی: می‌دید / گمان بردی: گمان می‌کرد / قصد پیوستن: قصد کردن / ثمرت: فایده، نتیجه / تجربت: تجربه /

کلیله و دمنه، ترجمۀ نصرالله منشی (سده ششم)

تجزیه و ترکیب متن

گویند که بطی در آب روشنایی می‌دید.

جمله مرکب / گویند: فعل، گذرا به مفعول و متمم، مضارع اخباری (می گویند)؛ جمله هسته / که: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش مفعولی / در: حرف اضافه / آب: متمم قیدی / روشنایی: مفعول / می دید: فعل ساده، ماضی استمراری؛ جمله وابسته

پنداشت که ماهی است.

جمله مرکب / پنداشت: فعل، گذرا به مفعول، ماضی ساده؛ جمله هسته / که: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش مفعولی / ماهی: مسند / است: فعل اسنادی، گذرا به مسند، مضارع اخباری؛ جمله وابسته / حذف نهاد (آن روشنایی ماهی است)

قصدی می‌کرد تا بگیرد

جمله مرکب / قصد: مفعول / می کرد: فعل گذرا به مفعول، ماضی استمراری؛ جمله هسته / تا: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش قیدی / بگیرد: فعل تام، گذرا به مفعول، مضارع التزامی؛ جمله وابسته / حذف مفعول (او را بگیرد)

و هیچ نمی‌یافت.

جمله ساده / و: حرف پیوند همپایه ساز / هیچ: ضمیر مبهم، مفعول / نمی یافت: فعل تام، ماضی استمراری منفی، گذرا به مفعول

چون بارها بیازمود و حاصلی ندید، فروگذاشت.

جمله مرکب / چون: حرف پیوند وابسته ساز؛ جمله پس از آن در نقش قیدی / بارها: قید / بیازمود: فعل تام، ماضی ساده، گذرا به مفعول؛ جمله وابسته / حذف مفعول / و: حرف پیوند همپایه ساز / حاصل: مفعول(ی ناشناس)  / ندید: ماضی ساده / فروگذاشت: فعل پیشوندی، گذرا به مفعول، ماضی ساده؛ جمله هسته

دیگر روز هر گاه که ماهی بدیدی، گمان بردی که همان روشنایی است؛

جمله مرکب / دیگر روز: گروه قیدی / دیگر: صفت مبهم، وابسته پیشین / هر گاه که: حرف پیوند وابسته ساز / ماهی: مفعول / بدیدی: می دید؛ ماضی استمراری، گذرا به مفعول؛ جمله وابسته / گمان بردن: فعل مرکب / که: حرف پیوند وابسته ساز / همان روشنایی: گروه اسمی، مسند / همان: صفت اشاره، وابسته پیشین / است: فعل اسنادی، گذرا به مسند؛ جمله هسته

قصدی نپیوستی،

جمله ساده / قصدی: مفعول (ی ناشناس) / نپیوستی: نمی پیوست، ماضی استمراری منفی

و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

جمله مرکب / و: حرف پیوند هم پایه ساز / ثمرت: نهاد / این تجربت: گروه مضاف الیهی / این: صفت مضاف الیه / تجربت: مضاف الیه / آن: ضمیر اشاره، مسند / بود: فعل اسنادی، گذرا به مسند، ماضی ساده؛ جمله هسته / که: حرف پیوند وابسته ساز / همه روز: گروه اسمی، قید / گرسنه: مسند یا قید / بماند: فعل، ماضی ساده؛ جمله وابسته

گزاردن گذاشتن گذشتن

پی دی اف درس یکم فارسی دوازدهم

ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۱(آپارات)

ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۲(آپارات)

ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۱(یوتیوپ)
ویدئوی درس نخست فارسی پایه دوازدهم بخش۲(یوتیوپ)

آموزه هجدهم: خوان عدل

شرق از آن خداست
غرب از آن خداست
و سرزمین های شمال و جنوب نیز
 آسوده در دستان خداست
یوهان ولفگانگ گوته

قلمرو زبانی: خوان: سفره / از آن: مالِ / قلمرو ادبی: در دستان خدا بودن: کنایه از تحت فرمان و قدرت الهی بودن / دست: مجاز از اختیار / سرزمین‌های شمال و جنوب: مجاز از کل جهان / جمله آخر:  واج آرایی “س” / تضاد: شرق، غرب؛ شمال، جنوب

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

اوست که عادل مطلق است،

و خوان عدل خود را بر همگان گسترده

باشد که از میان اَسمای صدگانه اش،

او را به همین نام بستاییم، آمین

قلمرو زبانی: مطلق: بی قید و شرط، صرف / خوان: سفره گسترده [هم‌آوا؛ خان: رئیس] / اسما: جمع اسم، نام‌ها / قلمرو ادبی: خوان عدل: اضافه تشبیهی / خوان گستردن: کنایه از نعمت دادن / خوان عدل گستردن: عدالت ورزیدن / تلمیح / صدگانه: مجاز از بسیار

سعدی: خوان رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ناموس بندگان به گناه فاحش  ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

اگر فکر و حواسم این جهانی است، 

بهره ای والاتر ازبهر من نیست

روح را خاک نتواند مبدل به غبارش سازد، 

زیرا هر دم به تلاش است تا که فرا رود

قلمرو زبانی: این جهانی: زمینی، مادی / از بهر: بهر، برای، نصیب / مبدل ساختن: دگرگون ساختن، تغییر دادن / دم: نفس / فرارود: بالا رود  /  قلمرو ادبی: فکر و حواسم: مجاز از کل وجود / بهر، بهره: جناس ناهمسان/ است، نیست: سجع، تضاد / دم: مجاز از لحظه / خاک : مجاز از جسم یا دنیا /

قلمرو فکری: افکار مادی هیچ بهره ای از معنویت نخواهد برد و روح والای انسانی چون متعالی است، جسم مادی نمی‌تواند آن را بی ارزش سازد.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

هر نفسی را دو نعمت است:

دم فرودادن و برآمدنش؛ 

آن یکی مُمِدّ حیات است،

 این یکی مُفرّح ذات؛

 و چنین زیبا، زندگی درهم تنیده است 

و تو شکر خدا کن، به هنگام رنج 

و شکر او کن به وقت رستن از رنج.

قلمرو زبانی: دم: نفس  / فرودادن: پایین دادن / برآمدن: بالا آمدن / مُمِدّ: یاری دهنده / حیات: زندگی (هم آوا؛ حیاط: محوطه جلوی خانه)/ مفرِّح: فرح بخش، شادی بخش / رستن: نجات یافتن، رها شدن(بن ماضی: رست؛ بن مضارع: ره) / قلمرو ادبی: فرو دادن، بر آمدن: تضاد / حیات، ذات: سجع / تلمیح سخن معروف سعدی

قلمرو فکری: رضا و خرسندی و تسلیم در هنگام بلایا و خوشی‌ها.

سعدی: هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

بگذار بر پشت زین خود معتبر بمانم 

تو در کلبه و خیمه خود بازبمان 

بگذار که سرخوش و سرمست به دوردستها روم

و بر فراز سرم هیچ جز اختران نبینم.

قلمرو زبانی: معتبر: با اعتبار / اختر: ستاره / فراز: بالا / قلمرو ادبی: پشت زین ماندن: کنایه از به سیر و سیاحت پرداختن / در کلبه و خیمه ماندن: کنایه از در حضر و در خانه ماندن و تنهایی / بر فراز سرم هیچ جز اختران نبینم: اغراق / جناس: بر، سر

قلمرو فکری: بند اشاره می‌کند که اعتبار و ارزش در متعالی شدن روح و اوج گرفتن است و آزادگی در سایه روح متعالی به وجود می‌آید.

☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️

او اختران را در آسمان نهاده 

تا به برّ و بحر نشانمان باشند

تا نگه به فرازها دوزیم 

تا از این ره، لذت اندوزیم.

قلمرو زبانی: برّ: خشکی، بیابان / بحر: دریا / اندوختن: ذخیره کردن / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه) / فراز: بالا / قلمرو ادبی: برّ و بحر: مجاز از همۀ جهان / بر، بحر: جناس ناهمسان / بر، بحر: تضاد، تناسب / دوزیم و اندوزیم: سجع

پیام: خداوند ستارگان را در آسمان به عنوان نشانه قرار داده / باید نگاهمان به بالا و به عالم ملکوت و معنا باشد

دیوان غربی ـ شرقی، یوهان ولفگانگ گوته / ترجمۀ کورش صفوی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- کاربرد معنایی واژه«دم» را در متن درس بررسی کنید. – «دم» به معنای نفس است و مجاز از لحظه

۲ در هر یک از گروه‌های اسمی زیر، هسته و وابسته‌های آن را مشخّص کنید.

همین نام: «همین» وابسته پیشین از گونه صفت اشاره/ نام:‌ هسته

اسمای صدگانه اش: اسما: هسته / صدگانه: صفت بیانی / ش: مضاف الیه

۳- بن ماضی و بن مضارعِ «رَستن» را بنویسید. – بن ماضی: رست؛ بن مضارع: ره

۴- برای هر یک از فعل‌های زیر، نمونه ای از متن درس بیابید.

مضارع اخباری: شرق از آن خداست.

ماضی نقلی: و خوان عدل خود را بر همگان گسترده. / و چنین زیبا، زندگی در هم تنیده است

مضارع التزامی: باشد که از میان اَسمای صدگانه اش، او را به همین نام بستاییم، آمین

قلمرو ادبی

۱- کدام بند از این سروده، بیانگر تأثیرپذیری از گلستان سعدی است؟ دلیل خود «گوته» را بنویسید. – بند دوم و چهارم

۲- با توجّه به متن درس، جدول زیر را کامل کنید.

آرایه ادبینمونهمفهوم
مجازشمال و جنوب دم خاک کلبه و خیمه برّ و بحر همۀ جهان لحظه جسم یا دنیا حضر و در خانه ماندن و تنهایی همۀ جهان
کنایهخوان گستردن کنایه از نعمت دادن

قلمرو فکری

۱ بند نخست درس، یادآور کدام صفات خداوند است؟ – خداوند دارنده و چیره بر همه جهان است.

۲ گوته، شیفته و دلبسته شعر و اندیش. حافظ بود؛ او متن زیر را نیز به تأثیرپذیری از حافظ سروده است:

«مگر نه راهنمای ما هر شامگاهان با صدای دلکش، بیتی چند از غزل‌های شورانگیز تو را می‌خواند تا اختران آسمان را بیدار کند و رهزنان کوه و دشت را بترساند

الف) کدام قسمت از متن درس با سروده بالا ارتباط معنایی دارد؟ – بیت پایانی

ب) بیتی از حافظ بیابید که با سروده بالا مناسبت داشته باشد؟

– بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم / که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

۳- این بخش از سروده گوته، بیانگر چه دیدگاهی است؟ – رضا و خرسندی و تسلیم در هنگام بلایا و خوشی‌ها.

و تو شکر خدا کن، به هنگام رنج / و شکر او کن، به وقت رَستن از رنج.

۴- کدام بخش از سروده گوته، با متن زیر همنواست؟ – بند پنجم

در کویر، بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بی کران. عدم است . . . راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان، کشور سبز آرزوها، چشم. موّاج و زلال نوازش‌ها، امیدها و … (علی شریعتی)

روان خوانی: آذرباد

صبح بود و پرتو آفتاب مانند طلا روی امواج دریا می‌درخشید. نزدیک به یک کیلومتر دور از ساحل یک قایق ماهیگیری آب را شکافته، به پیش می‌رفت. از سوی دیگر، هلهله و آوای مرغان دریایی که برای به دست آوردن غذای خود به ساحل روی آورده بودند، در فضا طنین افکنده بود. روز پر تحرّک دیگری شروع می‌شد. در مسافتی دورتر، آذرباد مشغول تمرین پرواز بود.

آذرباد، یک مرغ عادی نبود که از تمرین سَر بخورد. بیشتر مرغ‌های دریایی نمی‌خواستند بیش از آنچه راجع به پرواز می‌دانستند، بیاموزند. برای آنها فقط پرواز به طرف ساحل برای دست یافتن به غذا مطرح بود، ولی آذرباد بیش از هر چیز در زندگی از آموختن پرواز لذّت می‌برد. او به زودی دریافت که این طرز فکر سبب می‌شود که او محبوبیت خود را میان دیگران از دست بدهد.

مادرش پرسید: «چرا … آذرباد؟ چرا برایت سخت است که مثل دیگران باشی؟! چرا نمی‌پذیری که این جور پروازها برای پرندگان دیگر مناسب است، نه برای ما. پسرم چرا غذا نمی‌خوری؟ تو یک پارچه پوست و استخوان شده ای

قلمرو زبانی: پرتو: اشعه / امواج: ج موج / هلهله: هیاهو / طنین افکنده بود: پیچیده بود / آذر: آتش / محبوبیت: پسندیدگی / قلمرو ادبی: مانند طلا:‌ تشبیه / کنایه: روی آورده بودند / سَر بخورد: کنایه از سرخورده شود؛ دل زده شدن / از دست دادن:‌ کنایه / تو یک پارچه پوست و استخوان شده ای: کنایه از اینکه لاغر شده ای

آذرباد گفت: «برای من مهم نیست که استخوان و پوست باشم. من می‌خواهم نهایت توانایی خودم را در کار پرواز بسنجم

پدرش با مهربانی گفت:

«ببین پسرم! زمستان نزدیک است و قایق‌رانان کمتر روی آب خواهند آمد. ماهی‌ها در عمق زیادی شناور خواهند شد. تمرینِ پرواز کار بدی نیست؛ ولی برای تو نان و آب نمی‌شود. پسرم، فراموش نکن که منظور از پرواز، به دست آوردن خوراک است

آذرباد سرش را به علامت رضا تکان داد و برای چند روز آینده، کوشید تا مانند دیگران باشد، ولی خود را نمی‌توانست راضی کند. با خود می‌اندیشید که اگر تمام این وقت را صرف آموختن پرواز کرده بود، چقدر می‌توانست پیشرفت بکند. طولی نکشید که آذرباد دوباره تنها شد. دور از ساحل، گرسنه ولی خوشحال بود؛ زیرا که دوباره آموختن را آغاز کرده بود.

قلمرو زبانی: بسنجم: اندازه بگیرم / رضا: خرسندی / راضی: خرسند (هم آوا؛ رازی: اهل ری)/ صرف کردن: خرج کردن / قلمرو ادبی: استخوان و پوست باشم: کنایه از اینکه لاغر باشم / نان و آب: مجاز از خورد و خوراک / به دست آوردن: کنایه از کسب کردن

مسئله اصلی سرعت بود و او با یک هفته تمرین توانست بیش از هر مرغ دریایی دیگر سرعت بیاموزد. وی در اندک مدّتی فرسنگ‌ها راه می‌رفت و با این سرعت، معمولا بال‌های او ثبات خود را از دست می‌دادند. باز هم تمرین می‌کرد. هزار متر بالا رفت و به طرف پایین سرازیر شد؛ ولی هر بار بال چپش چند ثانیه از حرکت بازمی‌ایستاد و در این حال به شدّت به طرف چپ کشیده می‌شد. ده بار این پرواز را تکرار کرد و هر بار وقتی به سرعت هفتاد کیلومتر در ساعت می‌رسید، بال‌هایش درهم می‌پیچید، مقداری از پرهایش کنده می‌شد و به سختی در آب می‌افتاد.

قلمرو زبانی: فرسنگ: شش کیلومتر / ثبات: استواری / بازمی‌ایستاد: توقف می‌کرد / درهم می‌پیچید: پیچ می‌خورد / قلمرو ادبی: کنایه: از دست دادن

اکنون سرعت او از مرغان دریایی دیگر زیادتر شده بود، ولی این پیروزی، زودگذر بود؛ زیرا به محض اینکه زاویه پروازش را عوض کرد، باز همان اتفّاق همیشگی روی داد؛ بال‌هایش در هم پیچید و به سختی در دریا افتاد. وقتی به خود آمد، شب بود و مهتاب در آسمان پدیدار شده بود. آذرباد مدّتی روی آب شناور بود. خود را در آب رها کرد و در حالی که فرومی‌رفت از درون ندایی شنید: «این راه حل نیست. تو یک مرغ دریایی هستی و طبیعت، سر راه تو مشکلاتی نهاده است. وقتی می‌توانستی این طور پروازها را بیاموزی که تکامل مغزت از این بیشتر می‌بود. اگر باید با سرعت زیادتر پرواز کنی، بال‌های کوتاه می‌داشتی. پدرت حق داشت، باید حماقت را کنار بگذاری، به دیگران بپیوندی و از اینکه مرغ دریایی محدود و بیچاره هستی، راضی  باشی.» از آن لحظه به بعد خود عهد کرد که یک مرغ دریایی عادی باشد… روزها گذشت. آذرباد با خود می‌اندیشید: «آنچه احتیاج دارم فقط یک بال کوتاه است؟» می‌توانم بال‌هایم را جمع کنم و فقط با نوک آنها پرواز کنم. آذرباد سپس دو هزار متر ارتفاع گرفت و بدون اینکه برای یک لحظه فکر مرگ یا شکست را بکند، بال‌هایش را جمع کرد و شروع به پایین آمدن کرد. چشم‌هایش را در جهت خلاف باد بست و همین طور که باد، محکم به صورتش می‌خورد، وجد و شادی را در رگ‌های خود حس می‌کرد. آذرباد از اینکه پیمان خود را شکسته بود، احساس پشیمانی نداشت.

قلمرو زبانی: حماقت: بی خردی / راضی: خرسند (هم آوا؛ رازی: اهل ری) / وجد: شور / قلمرو ادبی: سر راه تو مشکلاتی نهاده است: استعاره پنهان / کنار بگذاری: کنایه از رها کردن / رگ‌ها:‌ مجاز از وجود(یا استعاره پنهان)

پیش از سپیده دم، آذرباد شروع به تمرین کرده بود. از شعف و شور زندگی لرزش خفیفی بر اندام خود احساس می‌کرد و از اینکه بر ترس خود غلبه کرده بود، به خود می‌بالید. به سوی دریا سرازیر شد. پس از پیمودن چهار هزار متر به نهایت سرعت خود رسیده بود. مانند دیوار محکمی باد را می‌شکافت و به پیش می‌رفت. با سرعت دویست و چهل کیلومتر در ساعت در پرواز بود. به هیچ چیز جز پیروزی فکر نمی‌کرد. او به سرعت نهایی رسیده بود. یک مرغ دریایی توانسته بود با سرعت دویست و چهل کیلومتر در ساعت پرواز کند. این بزرگ ترین لحظه در تاریخ مرغ‌های دریایی بود.

آذرباد به طرف مکان دورافتاده خود رفت و به تمرین خود ادامه داد. او به تدریج با تمام فنون هوانوردی آشنا می‌شد. آن روز او با هیچ کس سخن نگفت و تا غروب پرواز می‌کرد؛ حلقه زدن، کند غلتیدن، تند غلتیدن و انواع چرخیدن را تمرین کرد و آموخت.

او با خوشحالی، پیش از فرود آمدن در هوا حلقه ای زد و سپس به زمین نشست و با خود فکر کرد وقتی همه مرغان بدانند، غرق در شادی خواهند شد؛ زیرا ما می‌فهمیم که توانایی ما مرغان دریایی بیش از آن است که گمان می‌کردیم. حالا زندگی چقدر پر معنی شده است. ما می‌توانیم در زندگی هدف دیگری داشته باشیم.

قلمرو زبانی: سپیده دم: سحرگاه / شعف: شور / خفیف: کم / می‌بالید: افتخار می‌کرد (بن ماضی: بالید؛ بن مضارع: بال)/ فنون: ج فن / قلمرو ادبی: مانند دیوار: تشبیه / تضاد: کند، تند / زندگی چقدر پر معنی شده است:‌ استعاره پنهان

وقتی نزدیک مرغان دریایی رسید، دید که آنها دور هم جمع شده اند و مشغول مشورت درباره مسئله ای هستند. مدّتی در این حالت، نگران بودند.

– «آذرباد! در وسط بایست»، صدای رئیس گروه، خشک و جدّی بود. ایستادن در وسط دو معنی داشت: افتخار یا ننگی بزرگ!

رئیس گروه داد زد: «آذرباد! برای ننگ بزرگی که به وجود آورده ای، رو به روی مرغ‌های دریایی بایست! یک روز خواهی دانست که سرپیچی از قوانین اجتماع در زندگی برای تو سودی نداشته است

مرغان دریایی حق ندارند در چنین موقعیتی به رئیس خود جواب بدهند؛ ولی آذرباد خاموش نماند.

قلمرو زبانی: خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: نگران:‌ ایهام(۱- بیننده ۲- پریشان) / صدای خشک:‌ حس آمیزی / افتخار، ننگ: تضاد /

«سرپیچی از قوانین اجتماع؟ این غیر ممکن است! برادران من، چه کسی مسئولیت را بهتر از آن مرغ دریایی می‌فهمد که مفهوم و هدف والاتری در زندگی می‌جوید؟! هزاران سال ما برای پیدا کردن کلّه ماهی‌ها و نانِ مانده در میان قایق‌ها و صخره‌ها تلاش کرده ایم و حالا دلیل دیگری برای زندگی داریم: آموختن، یافتن و آزاد بودن. تنها اندکی مهلت به من بدهید تا به شما نشان بدهم که چه یافته ام

مرغان دریایی حاضر نشدند عظمت آنچه را که می‌توانستند در پرواز بیابند، بپذیرند. آنها نخواستند چشمان خود را باز کنند و به دقّت به دنیا بنگرند. آذرباد هر روز چیز تازه ای یاد می‌گرفت. آنچه آرزو داشت که گروه مرغان دریایی بیاموزند و انجام دهند، خودش به تنهایی انجام می‌داد. از قیمتی که برای به دست آوردن این نعمت بزرگ پرداخته و از گروه مرغان خارج شده بود، هیچ غمگین نبود. آذرباد در این مدّت درک کرد که زندگی یکنواخت، ترس و خشم عواملی هستند که عمر مرغان دریایی را کوتاه می‌کنند.

عصر یک روز دو مرغ آمدند و آذرباد را در آسمانِ آرام و راحتش یافتند. آذرباد پرسید: «شما کی هستید؟»

قلمرو زبانی: عظمت: بزرگی / بنگرند: نگاه کنید / درک کرد: دریافت / عوامل: ج عامل / قلمرو ادبی: سرپیچی: کنایه از نافرمانی / به دست آوردن:‌ کنایه

– «آذرباد، ما از گروه تو هستیم. ما برادران توایم و آمده ایم تا تو را به مکانی بالاتر ببریم.»

آذرباد با آن مرغان به پرواز درآمد. حس می‌کرد که با سرعت دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت، پروازی عادی می‌کند. سرعت دویست و هفتاد و سه برایش سرعت نهایی بود؛ ولی باز آرزو داشت که بتواند تندتر برود. پس هنوز برای او محدودیتّی وجود داشت و با اینکه خیلی تندتر از گذشته پیش رفت؛ ولی باز سرعتی وجود داشت که رسیدن به آن برایش میسّر نبود.

یک روز صبح، وقتی با آموزگارش، بزرگ امید، مشغول تمرین حلقه زدن با بال‌های بسته بود، اندیشه ای در خاطرش گذشت و چنین پرسید:

»پس بقیه کجا هستند، بزرگ امید؟«

در اینجا مرغ‌ها افکار خود را به آرامی و بدون سر و صدا به یکدیگر انتقال می‌دهند و آذرباد نیز از این فن استفاده می‌کرد.

»پس چرا مرغان بیشتری اینجا نیستند. در آنجا که پیش از این بودم … . «

قلمرو زبانی: میسّر: شدنی / افکار: ج فکر / قلمرو ادبی:

بزرگ امید سخن او را برید و چنین گفت: «هزاران هزار مرغ دریایی وجود دارد … می‌دانم!

تنها جوابی که می‌توانم به تو بدهم این است که فراموش مکن که شاید میان یک میلیون مرغ دریایی، تو تنها کسی بودی که این طرز فکر را داشتی. ما از یک دنیا به دنیای دیگر می‌رفتیم که به نظر شبیه یکدیگر می‌آمدند؛ بدون اینکه به خاطر بیاوریم از کجا آمده ایم و اهمّیت بدهیم به اینکه به کجا می‌رویم. تنها برای آن لحظه زندگی می‌کردیم. می‌دانی ما چند مرحله از حیات را طی کردیم تا فهمیدیم که در عالم، به غیر خوردن، جنگیدن و قدرت طلبی مرغان چیزهای دیگری نیز وجود دارد. ده هزار مرحله و بعد صدها مرحله دیگر را طی کردیم تا آموختیم تکامل وجود دارد و صدها سال دیگر را باید طی کنیم تا بفهمیم که هدف ما در زندگی، یافتن تکامل و سپس نشان دادن راه آن به دیگران است!

قلمرو زبانی: برید: قطع کرد / طرز: شیوه / حیات: زندگانی (هم آوا؛ حیاط: محوطه باز خانه)/ تکامل: فرگشت؛ رو به کمال رفتن / طی کنیم: بپیماییم / قلمرو ادبی: سخن او را برید: استعاره پنهان

ما دنیای بعدی خود را از روی اصولی که در دنیا می‌آموزیم برمی‌گزینیم. اگر هیچ نیاموزیم، دنیای بعدی نیز تاریک و پر از محدودیت‌ها خواهد بود، ولی تو آذرباد، این قدر سریع آموختی که مجبور نشدی از این هزاران مرحله، عبور کنی و به اینجا برسی

نزدیک به یک ماه گذشت. آذرباد با سرعت عجیبی می‌آموخت و همیشه در آموختن سریع بود، ولی حالا که شاگرد برِناک بود، تجربه‌ها و اندیشه‌های استاد خود را حتّی سریع تر جذب می‌کرد. بالاخره روزی رسید که برناک باید می‌رفت. اینها آخرین کلمات برناک بودند: آذرباد، تنها عشق بیاموز و در این راه بکوش

روزها سپری می‌شد و آذرباد بیشتر به فکر زندگی اش در کره زمین می‌افتاد. همان طور که روی ماسه‌ها ایستاده بود با خود می‌اندیشید که شاید مرغی در کره زمین وجود داشته باشد که بخواهد مانند او در زندگانی معنایی بالاتر از دنبال ماهی و تکّه نان رفتن بیابد. مفهوم عشق ورزیدن برای او این بود که آنچه را دریافته است، به مرغان دیگری که می‌خواهند، بیاموزد.

قلمرو زبانی: برمی‌گزینیم: انتخاب می‌کنیم / برِناک: استاد آذرباد / سپری می‌شد: طی می‌شد / قلمرو ادبی: ماهی و تکّه نان: مجاز از چیزهای بی ارزش دنیایی

بالاخره آذرباد تصمیم خود را گرفت: «بزرگ امید، من باید به زمین برگردم. شاگردان تو خیلی خوب پیش می‌روند و آنها به آسانی می‌توانند شاگردان جدیدی را آموزش دهند

پس از این، آذرباد در خیال خود تصویر گروهی دیگر از مرغان دریایی را در ساحل دیگر ترسیم کرد و به آسانی و به تجربه می‌دانست که او تنها جسمی مرکّب از استخوان و پر نیست؛ بلکه مظهر و نماینده کاملی از آزادی و بلند پروازی است که با هیچ چیز محدود و مقید نمی‌شود.

«در پرواز هدفی بالاتر از پریدن به این سو و آن سو وجود دارد.» یک حشره نیز همین کار را انجام می‌دهد. پس از سه ماه، آذرباد شش شاگرد پیدا کرده بود. آنها همه از جامعه مرغان رانده شده بودند و همه برای آموختن پرواز شور و هیجان داشتند، ولی برای آنها تمرین پرواز، راحت تر از معنی و هدف آن بود. «هر یک از ما در واقع صورتی از مرغ حقیقت هستیم، صورتی از آزادی مطلق.»

قلمرو زبانی: مرکّب: ترکیب شده / مظهر: نماد / مقید: وابسته / رانده: دور کرده شده / هیجان: شور / قلمرو ادبی: استخوان و پر: مجاز از ماده / مرغ حقیقت: اضافه تشبیهی / هر یک از ما … صورتی از آزادی مطلق: تشبیه

 آذرباد وقت غروب این سخنان را می‌گفت: «آموختن دقیق و کامل پرواز، یک قدم ما را به درک جوهر و باطن خود نزدیک می‌کند. هر چیزی که ما را محدود می‌کند، باید پشت سر گذاشته شود؛ برای این است که سرعت زیاد، کم و فنّ هوانوردی را می‌آموزیم.»

ولی هیچ کدام از شاگردان آذرباد، حتی رزمیار هنوز نفهمیده بود که پرواز روح و اندیشه، مانند پرواز جسم می‌تواند تحقّق پذیر باشد.

«سرتا سر بدن شما چیزی جز اندیشه‌های شما نیست؛ یعنی همان طور که شما خود را می‌بینید اگر زنجیرهایی که بر روی افکار شماست، بشکند، زنجیرهای جسم شما نیز از هم می‌گسلد

تا طلوع آفتاب، تقریبا هزار مرغ آنجا بودند و با کنجکاوی، آذرخش، یکی از شاگردان آذرباد را می‌نگریستند. دیگر برایشان مهم نبود که دیده شوند یا نه. آنها تنها گوش می‌دادند و می‌کوشیدند که آذرباد را درک کنند. آذرباد درباره موضوعات بسیار ساده سخن می‌گفت. درباره اینکه یک پرنده باید پرواز را بیاموزد، و آزادی در نهاد اوست و باید محدودیت‌ها را پشت سر بگذارد.

قلمرو زبانی: جوهر: گوهره، ذات / کم و فنّ: چم و خم / رزمیار: رزمنده / سرتا سر: تمام / می‌گسلد: جدا می‌شود (بن ماضی: گسست؛ بن مضارع: گسل) / آذرخش: صاعقه / نهاد: گوهره، ذات / قلمرو ادبی: پشت سر گذاشته شود: کنایه از عبور کرده شود / زنجیرهای جسم: اضافه تشبیهی

عدّه شاگردان هر روز بیشتر می‌شد. عدّه ای از روی کنجکاوی، عدّه ای از روی علاقه و جمعی برای ریشخند می‌آمدند. یک روز رزمیار نزد آذرباد آمد و گفت: «شاگردان همه می‌گویند که تو حتّی اگر موجود شگفت انگیزی نباشی، هزار سال از زمانه ما پیشرفته تری!»

آذرباد آهی کشید. افسوس، آنها هنوز او را خوب درک نکرده بودند. با خود می‌اندیشید:

«وقتی کسی هدفی غیر از آنچه همه دارند، دنبال کند، می‌گویند یا خداست یا شیطان«

«رزمیار، تو باید تمرین کنی و مرغ حقیقت را مشاهده کنی، حقیقتی که در باطن همه مرغان نهفته است و باید آنها را یاری کنی که این حقیقت را در درون خویش ببینند. این است آنچه من از «عشق «می‌خواهم. این کار بسیار سخت است، و تو باید راه و رسم آن را بیابی.

رزمیار، تو دیگر به من نیاز نداری، باید بکوشی طبیعت و جوهر خود را بیابی و آن، طبیعت واقعی و بدون محدودیت توست و اوست که آموزگار تو خواهد بود

قلمرو زبانی: ریشخند: مسخره کردن / افسوس: دریغ / باطن: درون / نهفته: پنهان / قلمرو ادبی: تضاد: خدا، شیطان

پرنده ای به نام آذرباد، ریچارد باخ، ترجمه سودابه پرتوی

درک و دریافت

۱- این متن داستانی را از نظر زاویه دید بررسی کنید.سوم شخص یا دانای کل

۲ کدام خصلت‌های درونی، عامل مهم در رشد و پیشرفت آذرباد بود؟ – میل به پیشرفت، اعتماد به خود و دلاوری و بی باکی

پی دی اف درس «خوان عدل» و «آذرباد»

آموزه پانزدهم: کبوتر طوق دار

یکی از آثار ارزشمند نثر فارسی، کلیله و دمنه ابوالمعالی نصر الله منشی است. این اثر دربردارنده دانش و پند و اندرزهایی است که از زبان جانوران بازگو شده است. داستان از زبان دو شغال به نام «کلیله» و«دمنه» نقل می گردد. روزبهان ترجمه پهلوی این اثر را به عربی برگرداند و نصر الله منشی متن عربی را به فارسی درآورد.

کبوتر طوق دار

◙ آورده اند که در ناحیتِ کشمیر مُتَصَّیدی خوش و مرغزاری نَزِه بود که از عکسِ ریاحینِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیش جمال او دمِ طاوُوس به پر زاغ مانستی.

قلمرو زبانی: آورده اند: حکایت می کنند / ناحیت: ناحیه، سرزمین / ریاحین: گیاهان / کشمیر: ناحیه ای بین هند و پاکستان / جمال: زیبایی / مُتَصَید: شکارگاه / مَرغ: گونه ای گیاه / مرغزار: چمن زار/ نَزِه: با صفا، خوش آب و هوا / مانستی: مانند بود / قلمرو ادبی: پر زاغ به دُم طاووس و بالعکس: تشبیه / زاغ: نماد زشتی / طاووس: نماد زیبایی / اغراق

بازگردانی: حکایت کرده اند که در سرزمین کشمیر شکارگاهی خوش آب و هوا و چمنزاری با صفا بود که از بازتاب گیاهان آن، پر سیاه زاغ مانند دم طاووس زیبا می شد و در مقابل زیبایی آن، دم زیبای طاووس مانند پر زاغ، سیاه و کم ارزش به چشم می آمد.

دِرَفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دُودِ او بر جانش داغی

قلمرو زبانی: دِرَفشان: درخشان، نورانی/ مرجع او: چراغ / مرجع «ش» در جانش: لاله / داغ: سیاهی درون لاله / قلمرو ادبی: چون چراغی: تشبیه / حسن تعلیل: سیاهی درون لاله از دود چراغ بود / داغ: استعاره از سیاهی درون لاله / جان داشتن لاله:‌ جانبخشی

بازگردانی: گل لاله در آنجا چون چراغی می درخشید؛ امّا از دود آن چراغ، درون لاله سیاه شده بود.

شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخ زمرد جام باده

قلمرو زبانی: شقایق: لاله وحشی / باده: شراب / شاخ: شاخه / شقایق، لاله: دو گونه گل / زُمرّد: سنگ قیمتی / باده: شراب / قلمرو ادبی: جانبخشی: شقایق ایستاده / چو بر شاخ…: تشبیه /

بازگردانی: گل شقایق بر شاخه خود به گونه ای ایستاده بود که گویی جام شراب سرخ بر شاخه ای زمردین رنگ و سبزفام قرار گرفته است.

◙ و در وی شکاری بسیار و اختلاف صیادان آنجا متواتر؛ زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گَشن خانه داشت نشسته بود و چپ و راست می نگریست.

قلمرو زبانی: اختلاف: رفت و آمد /  متواتر: پی در پی / گَشن: انبوه /

بازگردانی: در آن چمنزار شکار بسیار بود و شکارچیان پی در پی آمد وشد می کردند. زاغی در آن حوالی بر درختی بزرگ و پر شاخ و برگ لانه داشت. نشسته بود و اطراف را نگاه می کرد.

◙ ناگاه صیادی بدحالِ خشِن جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد.

قلمرو زبانی: بدحال: بدخو / جال: دام و تور / قلمرو ادبی: روی نهادن: کنایه از رفتن

بازگردانی: ناگهان شکارچی بدخو با تن پوشی خشن و دامی بر دوش و عصایی در دست به سوی آن درخت روی نهاد.

◙ بترسید و با خود گفت: این مرد را کاری افتاد که می آید و نتوان دانست که قصدِ من دارد یا از آنِ کسِ دیگر من باری جای نگه دارم و می نگرم تا چه کند.

قلمرو زبانی: کاری افتاده: کاری دارد / باری: به هر روی / جای نگه دارم: این  جا می مانم /

بازگردانی: زاغ ترسید و با خود گفت: این مرد کاری دارد که به اینجا می آید و روشن نیست قصد شکار مرا دارد یا دیگری را. در هر حال من در این جا می مانم و می بینم که چه پیش خواهد آمد.

◙ صیاد پیش آمد و جال باز کشید و حَبَه بینداخت و در کمین بنشست. ساعتی بود؛ قومی کبوتران برسیدند و سَرِ ایشان کبوتری بود که او را مُطَوِقَه گفتندی و در طاعت و مطاوعِت او روزگار گذاشتندی.

قلمرو زبانی: جال: دام / بازکشید: پهن کرد / حَبّه: دانه / سر: رئیس / طوق: خط دور گردن پرندگان / مطوقه: طوق دار / طاعت، مطاوعت: فرمانبرداری/ گذاشتندی: می گذرانیدند

بازگردانی: شکارچی جلوتر آمد، و دام را گستراند، دانه انداخت و پنهان شد، مدّتی گذشت. گروهی از کبوتران رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که او را مُطَّوقه می گفتند و در فرمان بری او روزگار را سپری می کردند.

◙ چندان که دانه بدیدند، غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند و صیاد شادمان گشت و گُرازان به تک ایستاد، تا ایشان را در ضبط آرد.

قلمرو زبانی: غافل وار: با حال غفلت، بی خبر / فرودآمدند: پایین آمدند / جمله: همه / گرازان: با ناز راه رونده / تگ: دویدن / ایستاد: شروع کرد / در ضبط آوردن: گرفتن / مرجع «ایشان»: کبوتران

بازگردانی: همین که دانه را دیدند بی خبر پایین آمدند و همه در دام افتادند و صیاد خوشحال شد و با ناز و شادی شروع به دویدن کرد تا آنها را گرفتار کند.

◙ و کبوتران اضطرابی می کردند و هر یک خود را می کوشید.

قلمرو زبانی: اضطراب: پریشانی و آشفتگی / را: به معنای «برای»

بازگردانی: کبوتران بی قراری می کردند و هر یک برای رهایی خودش کوشش می کرد.

◙ مطوّقه گفت: جای مجادله نیست؛ چنان باید که همگان استخلاص یاران را مهم تر از تخلّصِ خود شناسند و حالی صواب آن باشد که جمله به طریق تعاون قوّتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایش ما در آن است.

قلمرو زبانی: مجادله: جدال و ستیزه / همگنان: همه، جمع همگن / استخلاص: رهایی جُستن، رهایی دادن / تخلص: رهایی / صواب: صلاح و درست / به طریق: از راه / تعاون: همیاری / قوت: نیرو / رهایش: آزادی، نجات

بازگردانی: مُطَّوقه گفت: جای بحث و جدال نیست باید به گونه ای کار کنید که همگان رها کردن یاران را مهم تر از آزادی خود بدانند و اکنون درست آن است که همه از راه همیاری نیرویی به کار ببرید تا دام را از جا برداریم؛ زیرا رهایی ما در این کار است.

◙ کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخِر درمانند و بیفتند.

قلمرو زبانی: فرمان کردن: فرمان بردن / برکندن: بلند کردن شناسه مفرد برای نهاد جمع / در پی: دنبال /ایستاد: تقریباً به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن / آخر: سرانجام / درمانند: درمانده شوند / قلمرو ادبی: سر خویش گرفتن: کنایه از دنبال کار خود رفتن /

بازگردانی: کبوتران فرمان او را پذیرفتند و دام را برداشتند و راه خود را پیش گرفتند و رفتند و صیاد به دنبال ایشان می رفت و می نگریست به امید آنکه سرانجام خسته شوند و بیفتند.

◙ و زاغ با خود اندیشید که بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم فرجام کار ایشان چه باشد. که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود. و از تجارب برای دفع حوادث سلاح توان ساخت.

قلمرو زبانی: بر اثر: به دنبال / فرجام: پایان / واقعه: پیشامد / ایمن: ممال امان، در امان / تجارب: ج تجربه / دفع: راندن / حوادث: پیشامدهای ناگوار / تشبیه پنهان: تجارب مانند سلاحی است برای دفع ناگواری‌ها

بازگردانی: و زاغ با خود فکر کرد که به دنبال ایشان بروم و روشن کنم که پایان کار آنها چه می شود؛ زیرا من از مانند این حادثه در امان نیستم و از تجربه‌ها برای دور کردن پیشامدهای بد می توان سلاح‌ها درست کرد.

◙ و مُطَّوقه چون بدید که صیاد در قفای ایشان است، یاران را گفت: « این ستیزروی در کار ما به جدّ است و تا از چشم او ناپیدا نشویم دل از ما برنگیرد.

قلمرو زبانی: قفا: پشت، پشت گردن / ستیزه روی: گستاخ، پر رو / به جد: جدّی / ناپیدا: ناپدید / قلمرو ادبی: چشم:‌ مجاز از نگاه / از کسی دل برگرفتن: کنایه از دل کندن، قطع علاقه کردن

بازگردانی: و مُطَّوقه چون دید که شکارگر به دنبال ایشان است، به دوستان گفت: این فرد گستاخ در گرفتار کردن ما جدی است و تا از چشم او پنهان نشویم، دست از سر ما بر نخواهد داشت.

◙ طریق آن است که سوی آبادانی‌ها و درختستان‌ها رویم تا نظر او از ما منقطع گردد. نومید و خایب بازگردد

قلمرو زبانی: طریق: راه کار / اشارت: دستور/ درختستان: باغ / منقطع: بریده، قطع شده / خایب: نا امید /

بازگردانی: راه کار آن است که به سوی آبادی‌ها و باغ‌ها برویم تا چشم او ما را نبیند و ناامید و دل شکسته برگردد؛

◙ که در این نزدیکی موشی است از دوستان من! او را بگویم تا این بندها را ببُرد. کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صیاد بازگشت.

قلمرو زبانی: بند: ریسمان /اِمام: راهنما و الگو / راه بتافتند: راه را کج کردند

بازگردانی: زیرا که در این نزدیکی موشی است که با من دوستی دارد. به او می گویم تا این بندها را ببرد. کبوتران دستور او را راهنمای خود گرفتند و راه کج کردند و شکارگر برگشت.

◙ مُطَّوقه به مسکن موش رسید. کبوتران را فرمود که: «فرود آیید». فرمان او نگاه داشتند و جمله بنشستند؛

قلمرو زبانی: مسکن: خانه  / فرمان نگاه داشتن: فرمان بردن / جمله: همگی /

بازگردانی: به خانه موش رسید. به کبوتران دستور داد که: «فرود بیایید.». فرمان او را پذیرفتند و همه فرود آمدند.

◙ و آن موش را زِبرا نام بود، با دَهای تمام و خِردِ بسیار؛ گرم و سرد روزگار دیده و خیر و شرَّ احوال مشاهدت کرده؛ و در آن مواضع از جهت گریزگاه روز حادثه صد سوراخ ساخته و هر یک را در دیگری راه گشاده و تیمار آن را فراخورِ حکمت و بر حَسَبِ مصلحت بداشته.

قلمرو زبانی: دَها: زیرکی و هوش / خرد:‌ عقل / مشاهدت: مشاهده / مواضع: جای‌ها / از جهت: برای / گریزگاه: جای گریز / تیمار: مواظبت / فراخور: شایسته / حکمت: دانش / بر حسب: مطابق قلمرو ادبی: گرم و سرد …:  کنایه از جهان دیده و با تجربه / گرم، سرد: تضاد / خیر، شرّ: تضاد / دیدن گرم و سرد: حس آمیزی

بازگردانی: و آن موش نامش زِبرا بود. با خِرد و هوش بسیار و خوب و بد روزگار را دیده نیکی‌ها و زشتی‌ها را مشاهده کرده؛ و در آن جای‌ها برای فرار در روز حوادث، صد سوراخ و لانه ساخته بود و هر یک از سوراخ ها را به دیگری راه داده و مناسب دانش و مطابق مصلحت از آن سوراخ ها مواظبت می کرد،

◙ مُطَّوقه آواز داد که: « بیرون آی». زبرا پرسید که: «کیست؟»  نام بگفت؛ بشناخت و به تعجیل بیرون آمد.

قلمرو زبانی: آواز داد: فریاد زد / تعجیل: شتاب (هم آوا: تأجیل: مهلت دادن)/

 بازگردانی: مُطَّوقه صدا زد: «بیرون بیا». زبرا پرسید که کیست؟ مُطَّوقه نامش را گفت: زبرا شناخت و با شتاب بیرون آمد.

◙ چون او را در بند بلا بسته دیده، زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی‌ها براند و گفت: ای دوست عزیز و رفیق، تو را در این که افگند؟

قلمرو زبانی: زه آب: چشمه / دیده: چشم / قلمرو ادبی: بند بلا: اضافه تشبیهی / زه آب دیده: اضافه تشبیهی / جوی: استعاره از اشک / بر رخسار جوی‌ها …: اغراق

بازگردانی: وقتی او را گرفتار بلا دید، اشک از چشمانش روان کرد و بر چهره اش ریخت و گفت:«ای دوست عزیز و یار همراه، چه کسی تو را در این رنج گرفتار کرد؟»

◙ جواب داد که:«مرا قضای آسمانی در این ورطه کشید».

قلمرو زبانی: قضا: سرنوشت / ورطه: جای هلاکت / قلمرو ادبی: استعاره

بازگردانی: جواب داد که سرنوشت آسمانی مرا در این جای نابودی افکند.

◙ موش این بشنود و زود در بریدن بندها ایستاد که مُطَّوقه بدان بسته بود.

قلمرو زبانی: بشنود: شنید (بن ماضی: شنید، بن مضارع: شنو) ، ایستاد: تقریباً به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن (بن ماضی: ایستاد، بن مضارع: ایست) 

بازگردانی: موش شنید و سریع شروع کرد به بریدن بندهایی که مُطَّوقه به آن بسته بود.

◙ گفت:«ای دوست، ابتدا از بریدن بند اصحاب اولی تر». گفت: این حدیث را مکررّ می کنی؛ مگر تو را به نفسِ خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی!

قلمرو زبانی: اصحاب: یاران / اولی تر: سزاوارتر / حدیث: سخن / مکرر کردن: تکرار کردن /

بازگردانی: مُطَّوقه گفت: «اوّل بند دوستانم را باز کن». موش گفت: این حرف را پیوسته تکرار می کنی؛ مگر تو به وجود خودت نیاز نداری و وجود تو بر تو حقی ندارد؟

◙ گفت: مرا بدین ملامت نباید کرد که من ریاست این کبوتران تکفّل کرده ام، و ایشان را از آن روی بر من حقّی واجب شده است.

قلمرو زبانی: ملامت: سرزنش / ریاست: رهبری / تکفل کردن: به گردن گرفتن

بازگردانی: من به این خاطر سرزنش نکن؛ زیرا من رهبری این کبوتران را به گردن گرفته ام و ایشان به همین خاطر حقی بر گردن من است.

◙ و چون ایشان حقوق مرا به طاعت و مناصحت بگزاردند و به معونت و مظاهرت ایشان از دست صیاد بجستم، مرا نیز از عهده لوازم ریاست بیرون باید آمد و مواجب سیادت را به ادا رسانید.

قلمرو زبانی: گزاردن: انجام دادن (بن ماضی: گزارد، بن مضارع: گزار) / معونت: کمک / مظاهرت: پشتیبانی، یاری کردن / بجستم: نجات یافتم (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)/ مواجب: جمع موجب، وظایف / سیادت: رهبری

بازگردانی: چون آنها حق مرا با فرمانبرداری و پند و اندرز پذیری به جا آوردند و با یاری و پشت گرمی آنان از دست صیاد نجات یافتم، من نیز باید از عهده کارهای رهبری برآیم و وظایف سروری خود را به انجام رسانم.

◙ و من می ترسم که اگر از گشادن عقده‌های من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند و چون من بسته باشند ـ اگر چه ملالت به کمال رسیده باشد ـ اهمال جانب من جایز نشمری.

قلمرو زبانی: عقده: گره / ملول: سست و ناتوان، آزرده / ملالت: خسته / اهمال: سستی /

بازگردانی: و می ترسم اگر اول گره‌های مرا باز کنی خسته شوی و برخی از کبوتران گرفتار بمانند. تا من بسته باشم هر چند که خسته شده باشی سستی در حق مرا درست نمی دانی و دلت به آن خرسند نمی شود.

◙ و از ضمیر بدان رخصت نیابی و نیز در هنگام بلا شرکت بوده است، در وقت فراق موافقت اولی تر و طاعنان مجال وقیعت یابند.

قلمرو زبانی: ضمیر: درون / رخصت: اجازه / بلا: گرفتاری / فراق: آسایش / موافقت: همکاری / طاعن: سرزنشگر / مجال: فرصت / وقیعت: بدگویی/ قلمرو ادبی: بلا، فراق: تضاد

بازگردانی: و همچنین در وقت بلا و گرفتاری با هم بوده ایم در وقت آسایش همراهی بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگویی پیدا می کنند.

◙ موش گفت: «عادت اهل مکرمت این است و عقیدت ارباب مودّت بدین خصلت پسندیده و سیرت ستوده در موالات تو صافی تر گردد و ثقت دوستان به کرم عهد تو بیفزاید»

قلمرو زبانی: اهل مکرمت: جوانمردان /  موالات: دوستی / ارباب مودّت: دوستداران / ثقت: اعتماد / خصلت: خو / مطلق: رها / کرم عهد: خوش پیمانی / صافی: پاک

بازگردانی: موش گفت: «روش جوانمردان همین است و نظر دوستان با این خلق و خوی پسندیده و باطن پاک (تو) در دوستی تو پاک تر می شود. و اعتماد دوستان به بزرگواری و پیمانداری تو بیشتر می گردد.

◙ و آن گاه به جدّ و رغبت بندهای ایشان تمام ببرید و مُطَّوقه و یارانش مطلق و ایمن بازگشتند.

قلمرو زبانی: جدّ: / رغبت: میل / مطلق: رها، آزاد / ایمن: ممال امان، در امنیت /

بازگردانی: و آن وقت با جدّیت و میل فراوان بند ایشان را برید و مُطَّوقه و دوستانش رها و آسوده بازگشتند.

کلیله و دمنه ، ترجمۀ ابوالمعالی نصرالله منشی

گزاردن گذاشتن گذشتن

کارگاه متن پژوهی

◙ قلمرو زبانی

۱- دربارۀ کاربرد و معنای فعل «ایستاد» در جمله های زیر توضیح دهید.

گرازان به تگ ایستاد. (= آغازید) / صیّاد در پی ایشان ایستاد. (= در اینجا تقریباً به معنی مبادرت ورزیدن، اقدام کردن)

۲- چهار واژۀ مهمّ املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آنها را بنویسید. – معونت؛ مظاهرت؛ سیادت؛ استخلاص.

۳- در زبان معیار، حذف شناسۀ فعل ممکن نیست. در گذشته، گاه، در یک جمله، شناسه به قرینۀ فعل قبلی حذف می شد.

نمونه: شیران غرّیدند و به اتفّاق، آهو را از دام رهانید.

در جملۀ بالا فعل «رهانید» به جای «رهانیدند» آمده است.

حال ازمتن درس نمونه ای دیگر برای حذف شناسه بیابید و بنویسید.

◙ کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت. (گرفتند)

قلمرو ادبی

۱- تشبیهات را در بیت های زیر بیابید و در هر مورد مشبّه و مشبّهٌ به را مشخّص کنید.

درفشان لاله در وی، چون چراغی / ولیک از دُودِ او بر جانْش داغی

مشبه: لاله؛ مشبه به: چراغ / مشبه: داغ لاله؛ مشبه به: دود

شقایق بر یکی پای ایستاده / چو بر شاخِ زمرّد، جامِ باده

مشبه: شقایق بر یکی پای ایستاده؛ مشبه به: جامِ باده بر شاخِ زمرّد

۲- در عبارت زیر استعاره را بیابید.

چون او را در بندِ بلا بسته دید، زه آب دیدگان بگشاد و بر رخسار، جوی ها براند.

جوی: استعاره از اشک

۳- از متن درس، کنایه های معادلِ مفاهیم زیر را بیابید.

انسان با تجرب: سرد و گرم روزگار دیده / ناامید شدن: خایب

قلمرو فکری

۱- معنی و مفهوم عبارت زیر را به نثر روان بنویسید.

◙ در وقتِ فراغْ موافقت اوَلی تر، و الّا طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.

در وقت آسایش همراهی بهتر است وگرنه سرزنش کنندگان فرصت بدگویی پیدا می کنند.

۲- مفهوم قسمت های مشخّص شده را بنویسید.

الف) مرا نیز از عهدۀ لوازمِ ریاست بیرون باید آمد و مواجبِ سیادت را به ادا رسانید . / = حق رهبری را باید به انجام رسانم.

ب) مگر تو را به نفسِ خویش حاجت نمی باشد و آن را بر خود حقّی نمی شناسی؟ / = مگر تو در فکر حفظ جانت نیستی؟

٣ – هریک از بیت های زیر، با کدام قسمت درس ارتباط مفهومی دارد؟

مروّت نبینم رهایی ز بند / به تنها و یارانم اندر کمند (سعدی) = و من می ترسم که اگر از گشادن عقده‌های من آغاز کنی ملول شوی و بعضی از ایشان در بند بمانند

دوستان را به گاه سود و زیان / بتوان دید و آزمود توان (سنایی) = در وقتِ فراغْ موافقت اوَلی تر، و الّا طاعِنان مجالِ وقیعت یابند.

۴- دو شخصیّت زیر را بر مبنای این داستانِ تمثیلی، تحلیل نما یید و ویژگی های شاخص آنها را بنویسید.

زاغ :کسی که بردبار و شکیباست و در پی به دست آوردن تجربه است.

مُطَوَّقه: رهبری که احساس مسئولیت می کند و در اندیشه زیردستان خود است و دوستان دانا و کارآزموده دارد.

گنج حکمت: مهمان ناخوانده

◙ آورده اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت. سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند:

قلمرو زبانی: آورده اند: حکایت کرده اند / بر سبیلِ: / اعتذار: عذرخواهی، پوزش خواهی /

گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر / چشمِ تر و نانِ خشک و رویِ تازه

قلمرو زبانی: ناگه: ناگهان، سرزده / قلمرو ادبی: روی تازه: کنایه از مهمان نوازی و گشاده رویی / تر، خشک: تضاد

بازگردانی: گفتم اگر ناگهان و سرزده آمدی، عیب از من مگیر که نتوانستم از تو خوب پذیرایی کنم. چشمِ اشک آلود و نانِ خشک دارم و خوشرویم.

مهمان چون نان بدید، گفت کاشکی با این نان، پاره ای پنیر بودی. سلیمان برخاست و به بازار رفت و ردا به گرو کرد و پنیر خرید و پیش مهمان آورد. مهمان چون نان بخورد، گفت الحَمدالله که خداوند، عَزَّ و جَل، ما را بر آنچه قسمت کرده است، قناعت داده و خرسند گردانیده است. سلیمان گفت اگر به دادۀ خدا قانع بودی و خرسند نمودی، ردای من به بازار به گرو نرفتی.

قلمرو زبانی: بدید: دید(ماضی ساده) / پاره: مقدار / بودی: می بود / برخاست: بلند شد (بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز)  / ردا: / به گرو کردن: / عزّ و جلّ: / قسمت: / خرسند: / به گرو رفت: / قلمرو ادبی:

جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات، محمّد عوفی

آموزه دهم: بانگ جرس

۱- وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم

/ دل بر عبور از سدِّ خار و خاره بندیم

حمید سبزواری

قلمرو زبانی: برگ: توشه و هر چیز مورد نیاز؛ مایحتاج و آذوقه / باره: اسب / بستن: سفت کردن (بن ماضی: بست؛ بن مضارع: بند) / سد: بند (هم آوا؛ صد: صفت شمارشی) / خار: (هم آوا خوار: فرومایه) / خاره: سنگ خارا، سنگ / سفر: مسافرت (هم آوا؛ صفر: ماه صفر) / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع(رشته انسانی) / برگ سفر بستن: کنایه از آماده سفر شدن / سدّ خار و خاره: اضافه تشبیهی / جناس ناهمسان: خار، خاره/ دل بستن: کنایه از قصد کردن / واج آرایی: «ر» / جناس ناهمسان: باره و خاره / خار و خاره:‌ استعاره از مشکلات

بازگردانی: زمان آن است که توشه سفرمان را بر روی اسبهایمان ببندیم؛ آماده سفر شویم و با دشواری ها روباروی گردیدم.

پیام: تشویق به سفر و مبارزه

۲- از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم / بانگ از جرس برخاست وایِ من خموشم

قلمرو زبانی: کران: طرف، جهت، کنار/ بانگ: آواز، فریاد / رحیل: از جایی به جای دیگر رفتن، کوچ کردن، سفر کردن/ جرس: زنگ / برخاست: بلند شد (بن ماضی: برخاست؛ بن مضارع: برخیز)؛ (هم آوا؛ خواست: طلب کردن) / وای: فغان، دردا / خموش: خاموش، ساکت / قلمرو ادبی: بانگ از جرس برخاست: کنایه از کاروان آماده سفر شد / گوشم، خموشم: جناسواره / واژه آرایی: بانگ / واج آرایی: «ا»

بازگردانی: از هر طرف فریاد سفر به گوشم می‌آید. صدای زنگ کاروان برخاسته است؛ وایِ بر من که ساکتم و هنوز راه نیفتاده ام.

پیام: تشویق به سفرو مبارزه

۳- دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوارِ خویش دارند

قلمرو زبانی: دریادل: بخشنده، دلیر / رکاب: حلقه‌ای فلزی که در دو طرف زین اسب آویخته می‌شود و سوار پا در آن می‌گذارد./ راهوار: آنچه با شتاب اما نرم و روان حرکت می‌کند؛ خوش حرکت و تندرو / قلمرو ادبی: دریادل: تشبیه (دلی مانند دریا)/ «راه سفر در پیش داشتن» و «پا در رکاب داشتن»: کنایه از آماده حرکت شدن / پیش، خویش: جناسواره / واج آرایی: «ر»

بازگردانی: مردان دلیر و بخشنده قصد سفر دارند. پای خود را در رکاب اسب خویش نهاده اند و آماده کوچ اند.

پیام: تشویق به کوچ و مبارزه

۴- گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن، بشتاب، همّت چاره ساز است

قلمرو زبانی: گاه: زمان / ره: راه / پروا کردن: ترسیدن / شتافتن: عجله کردن (بن ماضی: شتافت؛ بن مضارع: شتاب) / همّت: اراده و عزم نیرومند / قلمرو ادبی: است: ردیف، واژه آرایی / واج آرایی: «ا»

بازگردانی: زمان سفر شد، ای برادر، راه سفر دراز است. از چیزی نترس، بشتاب، همّت بلند تو چاره این راه دشوار و دراز است.

پیام: تشویق به سفر و درازی راه

۵- گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسه گاهِ وادی ایمَن برانیم

قلمرو زبانی: باره: اسب / دامن: دامنه کوه / بوسه گاه: مکان بوسه / وادی: سرزمین / وادی ایمَن: جایی در فلسطین که به حضرت موسی وحی رسید. / راندن: راه بردن و واداشتن به حرکت (بن ماضی: راند؛ بن مضارع: ران)/ قلمرو ادبی: باره بر جایی راندن: کنایه از به آنجا رفتن / تلمیح به داستان حضرت موسا / بوسه گاه: کنایه از جای مقدس / برانیم: ردیف، واژه آرایی

بازگردانی: زمان سفر رسیده است. باید حرکت کنیم و خودمان را به وادی ایمن که جایی مقدس است برسانیم.

پیام: تشویق به سفر به آستانه های مقدس

۶- وادی پر از فرعونیان و قِبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است

قلمرو زبانی: وادی: سرزمین / قبطیان: پیروان و دستیاران فرعون / جلودار: پیشرو / اندر: در / قلمرو ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسا / فرعونیان و قبطیان: استعاره از اشغالگران / موسی: استعاره از رهبر / نیل: استعاره از دشواری ها / واژه آرایی: است

بازگردانی: سرزمین ایمن پر از پیروان و دستیاران فرعون است. موسا راهبر است و در راه به نیل پرخطر رسیده ایم.

پیام: هشدار به وجود دشمنان و خطر

۷- تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

قلمرو زبانی: ای برادر: حرف ندا و منادا، شبه جمله / را: حرف اضافه به معنای «برای» / قلمرو ادبی: واژه آرایی: تنگ، ای برادر، است / خانه: استعاره از میهن / تنگ، ننگ: جناس / خانه تنگ است: کنایه از اینکه جای مناسبی برای ما نیست / واج آرایی: «گ»

بازگردانی: ای برادر، امروز ماندن در میهن برای ما مناسب نیست. برای ما ننگ است که بیگانه سرزمین ما، فلسطین را بگیرد.

پیام: تشویق به پیکار با دشمنان

۸- فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

قلمرو زبانی: خانه: منزل / اهریمن: شیطان؛ منظور اشغالگران است / قلمرو ادبی: خانه: استعاره از فلسطین / تخت و نگین: مجاز از فرمانروایی / نگین: مجاز از انگشتر / تلمیح به داستان حضرت سلیمان / دست: مجاز از تحت اختیار /

بازگردانی: از خداوند فرمان رسیده است که فلسطین را از دشمن بگیریم و نگذاریم اهریمن بر این سرزمین فرمان براند.

پیام: تشویق به پیکار با دشمنان

۹- یعنی کلیم آهنگ جان سامری کرد / ای یاوران باید ولی را یاوری کرد

قلمرو زبانی: کلیم: سخنگو، لقب حضرت موسا / آهنگ کردن: قصد کردن / سامری: منسوب به سامره، مردی که در نبود موسا مردم را گمراه کرد / ولی: دارندۀ بالاترین مقام در دین پس از پیغمبر (ص)، سرپرست، ولی امر / یاوری: کمک / قلمرو ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسا و سامری / کلیم: استعاره از رهبر / سامری: استعاره از اشغالگران / آهنگ جان کسی را کردن: کنایه از قصد کشتن کسی را داشتن / یاور، یاوری: جناس، همریشگی(رشته انسانی)

بازگردانی: رهبر قصد کشتن اشغالگران را دارد. ای دوستان، باید ولی خدا را پشتیبانی کنیم.

پیام: کمک به رهبر و ولی امر

۱۰- حُکمِ جلودار است بر‌ هامون بتازید /‌ هامون اگر دریا شود از خون، بتازید

قلمرو زبانی:‌ حکم: فرمان / جلودار: پیشرو / هامون: دشت / تاختن بر: حمله کردن (بن ماضی: تاخت؛ بن مضارع: تاز) / قلمرو ادبی:‌ هامون اگر … شود: تشبیه / هامون اگر از خون دریا شود: کنایه از اینکه خیلی ها کشته شوند / اغراق / واژه آرایی: هامون، بتازید

بازگردانی: فرمان رهبر است که به دشمنان حمله کنیم. اگر خون همه دشت را بگیرد و گروهی کشته شوند، نترسید و باز هم به دشمنان یورش برید.

پیام: فرمان رهبر به پیکار با دشمنان

۱۱- فرض است فرمان بردن از حکمِ جلودار / گر تیغ بارد، گو ببارد، نیست دشوار

قلمرو زبانی: فرض: واجب گردانیدن، آنچه انجام آن بر عهدۀ کسی نهاده شده باشد، لازم، ضروری؛ سفر: مسافرت (شبه هم آوا؛ فرز: چابک) / فرمان بردن: اطاعت کردن / حکم: فرمان / جلودار: پیشرو، رهبر / گر: اگر / تیغ: هر ابزار تیز و برنده / قلمرو ادبی: واژه آرایی: بارد / تیغ باریدن: استعاره پنهان، کنایه از شدت جنگ و مرگ / واج آرایی: «د»

بازگردانی: واجب است که از رهبر فرمان ببریم. اگر جنگ، بسیار خطرآفرین و مرگ بار باشد ما باکی نداریم.

پیام: وجوب اطاعت از رهبر

۱۲- جانان من برخیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

قلمرو زبانی: جانان: دوست، یار / آهنگ کردن: قصد کردن / قلمرو ادبی: تیغ باریدن: استعاره پنهان، کنایه از شدت جنگ و مرگ / جان سپر کردن: کنایه از جان فشانی / سفر، سپر: جناسواره، جناس ندارد

بازگردانی: ای دوست، بلند شو و قصد سفر داشته باش. اگر در این راه جانت در خطر باشد، باکی نیست. جانت را فدا کن.

پیام: تشویق به جان فشانی

۱۳- جانان من برخیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

قلمرو زبانی: راندن: راه بردن و واداشتن به حرکت (بن ماضی: راند؛ بن مضارع: ران) / «جولان» نخست:‌ سرزمینی در سوریه / قلمرو ادبی: جناس: جولان (۱- سرزمینی در سوریه، ۲- تاخت و تاز)

بازگردانی: ای یار من، بلند شو تا به سوی سوریه برویم و از آنجا با تاخت و تاز راهی جنوب لبنان شویم.

پیام: تشویق به پیکار با اشغالگران

۱۴- آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد / آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

قلمرو زبانی: آنجا: منظور لبنان است / صد: (هم آوا؛ سد: بند) / خفته: خوابیده / کوی: محله، برزن / نهفته: پنهان / قلمرو ادبی: صد: مجاز از بسیار / واژه آرایی: آنجا که هر / شهید خفته: تشبیه (شهیدان مانند انسانهای خفته اند) / کوی: مجاز از مردم کوی  / اغراق

بازگردانی: سرزمینی که هر سویش شهیدی آرمیده است و مردمش یکسره غمگین و دردمندند.

پیام: رنج و درد مردم لبنان

۱۵- جانان من اندوه لبنان کُشت ما را / بشکست داغ دیرِ یاسین پشت ما را

قلمرو زبانی: جانان: یار، دوست / داغ: بسیار گرم / دیر یاسین: روستایی در فلسطین / قلمرو ادبی: لبنان: مجاز از مردم لبنان / داغ: مجاز از درد و رنج / دیر یاسین: مجاز از مردم دیریاسین / ما را کشت؛ پشت ما را بشکست: کنایه از بسیار آزرد / کشت، پشت: جناس / واج آرایی: «ن» / عیب قافیه: «کشت» و «پشتِ» با یکدیگر قافیه نمی شوند، زیرا «پشت» دارای کسره است. (رشته انسانی) / تلمیح به رخداد دیر یاسین / اغراق

بازگردانی: ای دوست، اندوه مردم لبنان تحمل ناپذیر است. تحمل داغ و درد مردم روستای دیر یاسین برای ما بسیار دشوار است.

پیام: همدردی با مردم لبنان

۱۶- باید به مژگان رُفت گَرد از طُور سینین / باید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین

قلمرو زبانی: مژگان: مژه ها / رفت: رُفتن، زدودن، جارو کردن (بن ماضی: رفت؛ بن مضارع: روب) / گرد: غبار / طور سینین: نام کوهی که حضرت موسا برای راز و نیاز با خدا بدانجا رفت. (هم آوا؛ تور: تور ماهیگری) / قلمرو ادبی: واژه آرایی: باید /  با مژگان رفتن: کنایه از بزرگ داشتن / رُفت، رَفت: جناس ناهمسان / با سینه رفتن: سینه خیز رفتن، کنایه از بزرگ داشتن

بازگردانی: باید طور سینا را بزرگ بداریم و با مژگانمان گرد و غبارش را بروبیم. باید از اینجا تا فلسطین سینه خیز برویم.

پیام: بزرگداشت فلسطین

۱۷- جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / آنَک امام ما عَلم بگرفته بر دوش

قلمرو زبانی: جانان: دوست، یار/ بانگ: فریاد، آواز / چاووش: چاووش خوان، آن که پیشاپیش زائران حرکت می‌کند و با صدای بلند و به آواز اشعار مذهبی می‌خواند./ آنک: اکنون / علم: پرچم، درفش (هم آوا؛ الم: درد) / قلمرو ادبی: بانگ چاووش را شنیدن: کنایه از آماده حرکت شدن / علم بر دوش گرفتن: آماده حرکت شدن /

بازگردانی: ای دوست، بلند شو و آواز چاووش خوان را بشنو. اکنون امام و رهبر ما درفش بر دوش گرفته و آماده حرکت شده است.

پیام: تشویق به حرکت

۱۸- تکبیرزن، لبّیک گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار

قلمرو زبانی: تکبیر: الله اکبر / لبّیک: فرمان تو را اطاعت می‌کنم، چشم / رهوار: آنچه با شتاب اما نرم و روان حرکت می‌کند؛ خوش حرکت و تندرو / دیار: سرزمین / قدس: بیت المقدس/ همپا: همراه، هم قدم، هر یک از دو یا چند نفری که با هم کاری انجام می‌دهند. همپایی: همگامی، همراهی/ جلودار: پیشرو / قلمرو ادبی: بنشین به رهوار: کنایه از اینکه آماده حرکت شو /

بازگردانی: الله اکبر گویان، لبیک بگو و آماده سفر باش؛ زیرا همراه رهبر، به سوی هدفمان که بیت المقدس است حرکت می‌کنیم.

پیام: تشویق به کمک به فلسطینیان

حمید سبزواری

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معادل معنایی واژه های زیر را از متن درس بیابید.

◙ زنگ: جرس                                   ◙ کوچ: رحیل                                                    ◙ واجب گردانیدن: فرض

۲- در مصراع زیر «جولان» چه معنایی دارد؟

زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم/ جولان: تاخت و تاز

۳- نقش واژه ها را مشخص کنید.

◙ گاه سفر آمد برادر، ره دراز است /  پروا مکن، بشتاب، همّت چاره ساز است

◙ [ای] برادر/ گاه سفر آمد/ ره دراز است /  پروا مکن/ بشتاب/ همّت چاره ساز است (شش جمله)

برادر: منادا / ره: نهاد / چاره ساز: مسند

۴- سه واژۀ مهم املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آنها را بنویسید.

سفر / سدِّ / رحیل / جرس / برخاست  / قِبطیان / فرض / داغ / عَلم / قدس / مقصد /

قلمرو ادبی

۱- از متن درس برای هر یک از آرایه های ادبی زیر، نمونه ای بیابید و بنویسید.

جناس همسان: جولان (۱- سرزمینی در سوریه، ۲- تاخت و تاز) / جناس ناهمسان: کشت، پشت

۲- مفهوم کنایه های زیر را بنویسید.

◙ برگ سفر بر باره بستن: کنایه از آماده سفر شدن / ◙ عَلَم بر دوش گرفتن: آماده حرکت شدن

قلمرو فکری

۱- در بیت زیر، منظور شاعر از فرعونیان و قبطیان و موسی (ع) چیست؟

◙ وادی پر از فرعونیان و قبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است.

منظور سراینده اسرائیلیانی است که فلسطین را اشغال کرده اند. / موسی: رهبر انقلاب

۲- معنی و مفهوم بیت پنجم را به نثر روان بنویسید.

بازگردانی: زمان سفر رسیده است. باید حرکت کنیم و خودمان را به وادی ایمن که جایی مقدس است برسانیم.

۳- آیا می‌توان شعر بانگ جرس را نوعی حماسه دانست؟ چرا؟

حماسه طبیعی نیست؛ زیرا همه ویژگی های حماسه طبیعی را ندارد؛ ولی زمینه قهرمانی را دارد.

چهار زمینه حماسه: داستانی و روایی/ ملی / قهرمانی / شگفت آوری

۴- مقصود از مصراع «پا در رکاب راهوار خویش دارند» چیست؟ – آماده حرکت و سفر شدند

۵- در مصراع «تخت و نگین از دست اهریمن بگیریم» منظور شاعر از «تخت و نگین اهریمن» چیست؟

فرمانروایی و حکومت اسرائیلیان

♣♣♣

ای کعبه به داغ ماتمت، نیلی پوش / وز تشنگی ات، فرات در جوش و خروش

قلمرو زبانی: نیلی: سیاه، کبود /  جوش و خروش: تب و تاب / ماتم: سوگ / تشنگی:‌ تشنه گی نادرست / قلمرو ادبی: قالب: رباعی / کعبه: جانبخشی / نیلی پوش: کنایه از سوگوار / فرات: جانبخشی / حسن تعلیل

بازگردانی: ای حضرت عباس که کعبه به خاطر از دست دادن تو سیاه پوشیده و رود فرات به خاطر تشنگی تو در هنگام شهادت در تب و تاب است.

جز تو که فرات، رشحه‌ای از یم توست / دریا نشنیدم که کشد مشک به دوش

قلمرو زبانی: رشحه: قطره، چکیده / یم: دریا / مشک: انبان، خیک، کیسه ای از پوست گوسفند/ قلمرو ادبی: فرات، رشحه‌ای از یم: تشبیه /  تلمیح به داستان حضرت ابوالفضل در کربلا / واج آرایی حرف «ش» و«د» / یم و فرات و دریا: تناسب / اغراق

بازگردانی: به جز تو که وجودت دریایی از شناخت و جان فشانی است و فرات در برابر آن قطره‌ای بیش نیست، تا کنون نشنیده ام که دریا مشک آب بر دوش داشته باشد.

محمدعلی مجاهدی(پروانه)

گنج حکمت:‌ به یاد ۲۲ بهمن

آسمان با هفت دستِ گرم و پنهانی دف می‌زد، و رنگین کمانی از شوق و شور، کلاف ابرهای تیره را از هم باز می‌کرد .خورشید در جشنی بی غروب، بر بام روشن جهان ایستاده بود، و تولّد جمهوری گل محمّدی را، کِل می‌کشید.

قلمرو زبانی: بام: پشت بام / کِل: آوایی برای شادی / قلمرو ادبی: جانبخشی:‌ آسمان … دف می‌زد؛ کنایه از شادمانی بسیار / کلاف ابرهای تیره: اضافه تشبیهی / ابرهای تیره: استعاره از ستم و بیداد / رنگین کمانی از شوق و شور: تشبیه / بام جهان: اضافه استعاری / خورشید … ایستاده بود: جانبخشی / جشن بی غروب: کنایه از بی پایان / تولّد جمهوری گل محمّدی: جانبخشی / گل محمدی: استعاره از اسلامی

بیست و دوّم بهمن در هیأت روزی شکوهمند، آرام آرام از یال کوه‌های بلند و برف‌گیر فرود آمد و در محوِطه آفتابی انقلاب، ابدی شد. صمیمی‌ترین فصل زندگی ما در بهمن آغاز شد و ما در سایه خورشیدی ترین مرد قرن به بارِ عامِ تفضّل و رحمت الهی راه یافتیم و صبح روشن آزادی را به تماشا ایستادیم.

قلمرو زبانی: هیأت: شکل / یال: تیغه (خط الرأس) کوه / محوِطه: پهنه، میدانگاه، صحن / ابدی: جاودانه / بارِ: اجازه، رخصت؛ بارِ عام: پذیراییِ عمومی، شرفیابی همگانی؛ مقابل بارِ خاص (پذیرایی خصوصی) / تفضل: لطف و مهربانی / جلودار: پیشرو / قلمرو ادبی: بیست و دوّم بهمن … فرود آمد: جانبخشی / محوِطه انقلاب: اضافه استعاری / سایه: استعاره از عنایت و توجه / سایه خورشیدی ترین مرد: تناقض / صبح روشن آزادی: اضافه تشبیهی / «را» در «آزادی را»: اضافه گسسته؛ تماشای صبح روشن آزادی

اندک اندک جلوه‌هایی از تقدیرِ درخشان این نهضت به ملّت ما لبخند زد. حلول این صبح روشن را بزرگ می‌داریم و یاد ایثارگران سهیم در این حماسه سترگ راتا همیشهدر خاطره خویش به تابناکی پاس خواهیم داشت .

قلمرو زبانی: حلول: فرارسیدن / حماسه: دلاوری / ایثارگر: فرمان تو را اطاعت می‌کنم، چشم / سترگ: بزرگ، عظیم / تابناک: درخشان، نورانی / قلمرو ادبی: جلوه‌هایی از تقدیرِ … لبخند زد: جانبخشی / صبح روشن: استعاره از ۲۲ بهمن

سیّد ضیاءالدّین شفیعی

پی دی اف درس دهم فارسی یازدهم
گزارش درس دهم؛ بانگ جرس
کارگاه متن پژوهی و به یاد ۲۲ بهمن

آموزه نهم: ذوق لطیف

◙ خاله ام چند سالی از مادرم بزرگ تر بود. از شوهرش جدا شده بود. چند بچّه اش همگی در شیرخوارگی مرده بودند و او مانده بود تنها. با آنکه از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت و در نوع خود متمکنّ به شمار می‌رفت، از جهات دیگر ناشاد و سرگردان بود. تنهایی و بی فرزندی برای یک زن، مشکلی بزرگ بود و او گاهی در قم نزد برادرش زندگی می‌کرد، گاهی در کبوده. نمی‌دانست در کجا ریشه بدواند.

با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده می‌بخشید. از بحران‌های عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بی شائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی می‌پذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمی‌بست که پیشامد ناگوار را فاجعه ای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت می‌شد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.

قلمرو زبانی: شیرخوارگی: نوزادی/ متمکّن: ثروتمند / کبوده: نام روستایی توکّل: به دیگری اعتماد کردن/ استحکام: استواری/ بحران: آشفتگی، آشوب / تحفه: ارمغان، هدیه / شائبه: به شک اندازنده درباره وجود چیزی / بی شائبه: بدون آلودگی و با خلوص و صداقت، پاک، خالص / مشیت: اراده، خواست / قدر: اندازه (هم آوا: غدر:‌ نابکاری) / دل نمی‌بست: علاقه نداشت، وابسته نمی شد / بینگارد: فرض کند، تصور کند (بن ماضی: انگاشت، بن مضارع: انگار) / قلمرو ادبی: شائبه: به مجاز، عیب و بدی یا نقص در چیزی / ریشه دواندن: کنایه از ماندن / از بحران‌های عصبی … تحفۀ … غرب است: تشبیه / تضاد: شرق، غرب

◙ بنابراین خاله ام با همه تمکّنی که داشت، به زندگی درویشانه‌ای قناعت کرده بود، نه از بخُل بلکه از آن جهت که به بیشتر از آن احتیاج نداشت. در خانۀ مشترکی که خانوادۀ دیگری هم در آن زندگی می‌کردند، یک اتاق داشت. خانۀ کهن سالی بود و بر سر هم نکبت بار، عاری از هر گونه امکان آسایش. در همان یک اتاق زندگی خود را متمرکز کرده بود.

برای این خاله، من به منزلۀ فرزند بودم. گاه به گاه به دیدارش می‌رفتم و کنار پنجره می‌نشستیم و او برای من قصّه می‌گفت. برخلاف مادرم که خشک و کم سخن بود و از دایرۀ مسائل روزمرّه و مذهبیات خارج نمی‌شد، وی از مباحث مختلف حرف می‌زد؛ از تاریخ، حدیث، گذشته‌ها و همچنین شعر؛ حتّی وقتی از آخرت و عوارض مرگ سخن می‌گفت، گفتارش با مقداری ظرافت و نقَل و داستان همراه بود.

قلمرو زبانی: تمکّن: توانگری، ثروت / درویشانه: فقیرانه / بخل: خسیسی/ نکبت بار: شوم و ایجادکنندۀ بدبختی و خواری / عاری: خالی (هم آوا؛ آری: بله) / متمرکز: تمرکز یافته / مذهبیات: امور دینی / عوارض: ج عارضه، پیامد / قلمرو ادبب: خشک بودن: کنایه از جدی بودن /

◙ برای من قصّه‌های شیرینی می‌گفت که او و مادرم، هر دو، آنها را از مادربزرگشان به یاد داشتند. از این مادر بزرگ (مادر پدر) زیاد حرف می‌زدند که عمر درازی کرده و سخنان جذّابی گفته بود. به او می‌گفتند مادرجون. ورد زبانشان بود مادرجون این طور گفت. مادرجون آن طور گفت.

نخستین بار از زبان خاله و گاهی هم مادرم بود که بعضی از قصّه‌های بسیار اصیل ایرانی را شنیدم و به عالم افسانه‌ها- که آن همه پررنگ و نگار و آن همه پرّان و نرم است- راه پیدا کردم. علاوه بر آن، خاله ام با ذوق لطیفی که داشت، مرا نخستین بار از طریق سعدی با شعر شاهکار آشنا نمود. او سواد چندانی نداشت؛ حتّی مانند چند زن دیگر در ده، خواندن را می‌دانست و نوشتن را نمی‌دانست، ولی درجۀ فهم ادبی اش خیلی بیشتر از این حد بود. او نیز مانند دایی ام موجود «یک کتابی» بود؛ یعنی، علاوه بر قرآن و مفاتیح الجنان، فقط کلیّات سعدی را داشت. این سعدی همدم و شوهر و غم گسار او بود. من و او اگر زمستان بود، زیر کرسی و اگر فصول ملایم بود، همان گونه روی قالیچه می‌نشستیم؛ به رختخوابی که پشت سرمان جمع شده بود و حکم پشتی داشت، تکیه می‌دادیم و سعدی می‌خواندیم؛ گلستان، بوستان، گاهی قصاید. هنوز فهم من برای دریافت لطایف غزل کافی نبود و خاله ام نیز که طرف دار شعرهای اندرزی و تمثیلی بود، به آن علاقۀ چندانی نشان نمی‌داد.

قلمرو زبانی: جذاب: گیرا / ورد: دعا / پران: پرواز کننده / ذوق: استعداد / مفاتیح: ج مفتاح، کلیدها / جنان:ج جنه، بهشت‌ها /غم گسار:غم خوار (گساریدن: صرف کردن؛ بن ماضی: گسارید، بن مضارع: گسار) / قصاید: قصیده‌ها / اندرز: پند / لطایف: جمعِ لطیفه، نکته های دقیق و ظریف، دقایق؛ سخنان نرم و دلپذیر / شعر تمثیلی: شعر نمادین و آمیخته به مَثَل و داستان/ قلمرو ادبی: ورد زبان بودن: کنایه از تکرار کردن / غم گسار: کنایه از یاری کننده / عالم افسانه‌ها – که آن همه پر رنگ و نگار…: حس آمیزی / یک کتابی: کنایه از کسی که فقط یک کتاب دارد و آن را می‌خواند / قصّه‌های شیرین: حس آمیزی / مانند چند زن دیگر…: تشبیه / او نیز مانند دایی ام بود: تشبیه /

تمثیل به معنای «تشبیه کردن» و «مَثَل آوردن» است و در اصطلاح ادبی، آن است که شاعر یا نویسنده برای تأیید و تأکید بر سخن خویش، حکایت، داستان یا نمونه و مثالی را بیان کند تا مفاهیم ذهنی خود را آسان تر به خواننده انتقال دهد.

◙ سعدی که انعطاف جادوگرانه‌ای دارد، آن قدر خود را خم می‌کرد که به حدّ فهم ناچیز کودکانۀ من برسد. این شیخِ همیشه شاب، پیرترین و جوان ترین شاعر زبان فارسی، معلمّ اوّل که هم هیبت یک آموزگار را دارد و هم مِهر یک پرستار، چشم عقاب و لطافت کبوتر، هیچ حُفره‌ای از حفره‌های زندگی ایرانی نیست که از جانب او شناخته نباشد… به هر حال، این همدم کودک و دستگیر پیر، از هفتصد سال پیش به این سو، مانند هوا در فضای فکری فارسی زبان‌ها جریان داشته است.

من در آن اتاق کوچک و تاریک با او آشنا شدم؛ نظیر همان حجره‌هایی که خود سعدی در آنها نشسته و شعرهایش را گفته بود. خاله ام می‌خواند و در حدّ ادراک خود معنی می‌کرد، قصّه‌ها را ساده می‌نمود. این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می‌شنویم.

آن کلیّات سعدی که خاله ام داشت، شامل تصویرهایی هم بود؛ چاپ سنگی با تصویرهای ناشیانه ولی گویا و زنده، و من چون این حکایت‌ها را می‌شنیدم و می‌خواندم و عکس‌ها را می‌دیدم، لبریز می‌شدم. سراچۀ ذهنم آماس می‌کرد. بیشتر بر فَوران تخیل راه می‌رفتم تا بر روی دو پا. پس از خواندن سعدی، وقتی از خانۀ خاله ام به خانۀ خودمان بازمی‌گشتم، قوز می‌دویدم می‌کردم و از فرط هیجان لکُّه می‌دویدم. کسانی که توی کوچه مرا این گونه می‌دیدند، شاید کمی‌ خُل می‌پنداشتند.

قلمرو زبانی: انعطاف: نرمش، آمادگی برای سازگاری با دیگران، محیط و شرایط آن / شیخ: پیر / شاب: برُنا، جوان / هیبت: شکوه / مهر: عشق / حفره: سوراخ / شوریدگی: عشق و شیدایی/ نظیر: مانند(هم آوا؛ نذیر: بیم دادن)  / ادراک: فهم / می‌نمود: بیان می‌کرد / احدی: کسی، فردی / ناشیانه: تازه کارانه / لبریز می‌شدم: فراوان بهره می‌بردم / سراچه: خانه کوچک / آماس: وَرَم، توَرّم / آماس کردن: گنجایش پیدا کردن، متورّم شدن / فوران: جوشیدن، جهیدن / قوز: خم شدن / فرط: بسیاری/ لکه: آهسته / خل: دیوانه / قلمرو ادبی: آن قدر خود را خم می‌کرد …: کنایه از اینکه سخن سعدی به اندازه‌ای ساده بود که یک کودک نیز سخن او را می‌فهمید / شیخ همیشه شاب: متناقض نما / پیرترین و جوان ترین شاعر: متناقض نما / دستگیر: کنایه از یاریگر / سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد: سهل ممتنع (دشوار آسان نما) / مانند هوا: تشبیه / سراچه ذهنم آماس می‌کرد: بسیار می‌آموختم و بهره می‌بردم / فَوران تخیل: اضافه استعاری / جناس: خانۀ خاله

◙ خاله ام نیز خوش وقت بود که من نسبت به کلام سعدی علاقه نشان می‌دادم؛ بنابراین با حوصله مرا همراهی می‌کرد. هر دو چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی می‌چریدیم؛ از بوته‌ای به بوته‌ای و از شاخی به شاخی. معنی کلماتی را که نمی‌فهمیدیم، از آنها می‌گذشتیم. نه کتاب لغتی داشتیم و نه کسی بود که از او بتوانیم بپرسیم. خوشبختانه دامنۀ کلام و معنی به قدر کافی وسعت داشت که ندانستن مقداری لغت، مانع از برخورداری ما نگردد. اگر یک بیت را نمی‌فهمیدیم، از بیت دیگر مفهومش را درمی یافتیم؛ آزادترین گشت وگذار بود.

از همان جا بود که خواندن گلستان مرا به سوی تقلید از سبک مسجّع سوق داد که بعد، وقتی در دبستان انشا می‌نوشتم، آن را به کار می‌بردم.

از لحاظ آشنایی با ادبیات، سعدی برای من به منزلۀ شیر آغوز بود برای طفل که پایۀ عضله و استخوان بندی او را می‌نهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این آثار، پرتوقّع شد و خود را بر سکّوی بلندی قرار داد. از آنجا که مربیِّ کارآزموده‌ای نداشتم، در همین کورمال کورمالِ ادبی آغاز به راه رفتن کردم. بعدها اگر به خود جرئت دادم که چیزهایی بنویسم، از همین آموختن سرِخود و ره نوردیِ تنهاوش بود که:

قلمرو زبانی: پالیز: باغ، جالیز / چریدن: چرا کردن (بن ماضی: چرید، بن مضارع: چر)  / مسجع: آهنگین / آغوز: اوّلین شیری که یک ماده به نوزادش می دهد و سرشار از موادّ مقوّی است. / عضله: ماهیچه / کورمال: آهسته و با احتیاط / ره نورد: مسافر / تنهاوش: تنها / سر خود: خودسرانه /  قلمرو ادبی: سعدی:‌ مجاز از آثار سعدی /  سعدی برای من به منزلۀ شیر آغوز: تشبیه / پالیز سعدی: استعاره از آثار سعدی/ کارآزموده: کنایه از باتجربه

به حرص ار شربتی خوردم مگر از من که بد کردم / بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

قلمرو زبانی: حرص: طمع / ار: اگر / شربت: نوشیدنی / مگیر: عیب نگیر / استسقا: نام مرضی که بیمار آب زیاد خواهد / قلمرو ادبی: تناسب / واج آرایی: «ﹹ»

بازگردانی: اگر به خاطر طمعم نوشیدنی خوردم از من عیب نگیر که کار بدی کردم؛ زیرا بیابان بود، تابستان بود و آب سرد بود و من هم دچار بیماری استسقا بودم.

روزها؛ دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- مترادف هر واژه را بنویسید.

مفاتیح: کلیدها /  مستقر: ساکن /  متمکّن: ثروتمند

۲- از متن درس، چهار ترکیب وصفی که اهمّیت املایی دارند، بیابید و بنویسید. – مشیت الهی / انعطاف جادوگرانه/ منبع بی شائبه

۳- نمونه ای از کاربرد نقش تبعی بدَل در متن مشخص کنید. –

۴- در بند دوم درس، در کدام جمله ها مفعول دیده می شود نهاد این جمله ها را مشخّص کنید.با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده می‌بخشید. از بحران‌های عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بی شائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی می‌پذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمی‌بست که پیشامد ناگوار را فاجعه ای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت می‌شد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.

قلمرو ادبی

۱- کدام عبارت درس، به ویژگی سهلِ ممتنع بودنِ سبک سعدی اشاره دارد؟ این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می‌شنویم.

۲- به بیت زیر از سعدی توجّه کنید:

هرگز وجود حاضرِ غایب شنیده ای؟ / من در میان جمع و دلم جای دیگر است

همان طور که می بینید واژه های، «حاضر» و «غایب » هم زمان، به پدیده ای واحد نسبت داده شده اند و به بیان دیگر، غایب، صفت حاضر، واقع شده است.

به نظر شما چنین امری ممکن است؟

انسانی که حاضر است، نمی تواند غایب باشد؛ چون این دو صفت، متناقض اند؛ یعنی جمع شدن آنها باهم ناممکن است؛ چون هر یک، وجود دیگری را نقض می کند؛ با این حال، شاعر چنان آن دو را هنرمندانه، در کلام خود به کار برده است که زیبا، اقناع کننده و پذیرفتنی می نماید. به این گونه کاربرد مفاهیمِ متضاد، آرایه «متناقض نما» (پارادوکس) می گویند.

آرایه متناقض نما را در دو سروه قیصر امین پور بیابید.

الف) کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق / بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی / متناقض نما: آرامش طوفانی

ب) بارها از تو گفته ام از تو / بارها از تو، بارها با تو

ای حقیقی ترین مجاز، ای عشق!/ ای همه استعاره ها با تو / متناقض نما: حقیقی ترین مجاز

فرق تضاد و متناقض نما: تضاد یعنی وجود دو چیز متضاد؛ ولی در متناقض نما دو امر متضاد با هم جمع شده اند.

متناقض نما
متناقض نما
متناقض نما
تناقض

برای آشنایی بیشتر با آرایه متناقض نما به اینجا و اینجا نگاهی بیندازید.

قلمرو فکری

۱- نویسنده برای قصّه های ایرانی چه ویژگی هایی را برمی شمارد؟ – پررنگ و نگار / پرّان و نرم

۲- معنی و مفهوم جمله های زیر را بنویسید.

■ سراچه ذهنم آماس می کرد. = بسیار می آموختم و بهره می بردم.

■ از فرط هیجان لکُّه می دویدم. = از بسیاری خوشحالی و شادی آهسته می دویدم.

۳- درک و دریافت خود را از عبارت زیر بنویسید.

هر عصب و فکر به منبع بی شائبه ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیّت الهی می پذیرفت.

۴- درباره ارتباط بیت پایانی و متن درس توضیح دهید.

روان خوانی: میثاق دوستی

سه روز به اوّل فروردین مانده بود. روز قبل از آن، آخرین قسمتِ دروس ما امتحان شده و از این کار پرزحمت که برای شاگرد مدرسه متعصّب و شرافتمند بالاترین مشکلات است، رهایی یافته بودیم و همه به قدر توانایی و هوش خویش، تحصیلِ موفّقیت نموده بودیم.

قلمرو زبانی: متعصّب: غیرتمند / قدر: اندازه (هم آوا؛ غدر: نابکاری)

کم حافظه ترینِ شاگردان، بیش از بیست روز، اوقات خویش را صرف حاضر کردن دروس کرده بود و حتّی من که به هوش و حافظه خویش اطمینان داشتم، مرور قطعات ادبی به زبان فرانسه را فراموش نکرده بودم و بدین جهت هر کس از کار خویش راضی و مسرور، می خواستیم روزی را که در پی امتحانات بود، به تفریح و شادی به سر بریم. بارانی بهاری، از آنهایی که ایجاد سیل می کند، شب پیشین برای شست وشوی صحرا و بوستان چابک دستی کرده، راه باغ را رُفته و گونه گل های بنفشه را دُرافشان ساخته بود. از پشت کوه و از گریبان افق طلایی، آفتابِ طراوت بخش بهاری، به روی ما که از سحرگاهان گرد آمده بودیم، تبسّم می کرد؛ گفتی جشن جوانی ما را تبریک می گفت.

قلمرو زبانی: اوقات: ج وقت / راضی: خرسند (هم آوا؛ رازی: بازخوانده به ری) / مسرور: شادمان، خشنود / بوستان: باغ / چابک دستی: چالاکی، مهارت/ رُفته: جارو کرده / درّ: مروارید / افشاندن: پراکندن / گریبان: یخه / گرد آمدن: جمع شدن / تبسّم: لبخند /  گفتی: گویی / قلمرو ادبی: به سر بریم: کنایه از گذراندن / بارانی بهاری، … دُرافشان ساخته بود: جانبخشی /  گریبان افق: اضافه تشبیهی / دُرّ: استعاره از باران/ آفتابِ طراوت بخش بهاری، … تبسّم می کرد: جانبخشی

آسمان می خندید؛ گل ها از طراوت درونی خویش، سرمست و چلچله ها گرداگرد درختان بزرگ، که از شکوفه، سفید بودند، می رقصیدند. گنجشکی زرد، روی شاخه علفی خودرو نشسته، پرهای شبنم دار خویش را تکان داده، پیش آفتاب، نیاز آورده، در آن بامداد فرخنده، جفت خویش را می خواند. پسری روستایی نمَد کوچک خویش را به دوش انداخته، چوب دستیِ بلند بر دوش، گله گوسفندی را به دامنه کوه، هدایت می کرد. دست های حنابسته او نشان می داد که او نیز برای رسیدن عیدِ طبیعت، تشریفاتی فراهم آورده است.

قلمرو زبانی: طراوت:‌ شادابی / سرمست:‌ سرخوش / گرداگرد: پیرامون / نیاز: حاجت / فرخنده:‌ مبارک، خجسته / می خواند: صدا می کرد / نمد:‌ پارچه کلفت که از کوبیدن و مالیدن پشم یا کُرک به دست می آید و از آن به عنوان فرش استفاده می کنند یا کلاه و بالاپوش می سازند؛ بالاپوشِ نمدی / قلمرو ادبی: آسمان می خندید: جانبخشی / گل ها … سرمست و چلچله ها … می رقصیدند: جانبخشی / گنجشکی … نیاز آورده: جانبخشی / عید طبیعت: استعاره از بهار

پسرک، آوازخوانان از پهلوی ما گذشت، نگاهی به ما کرده، لبخندی زد؛ پنداشتی با زبانِ بی زبانی می خواهد به ما، که مانند خودش از رسیدن بهار سرمستیم، عرض تبریک و تهنیت کند. رفیقی خوش خُلق و بذله گو که عندلیبِ انجمن اُنس ما محسوب می شد، از خنده پسرک، شادمان، او را صدا زد و به او گفت:

«پسرجان، اسمت چیست؟ «

قلمرو زبانی: پنداشتی: گویی/ تهنیت: شادباش گفتن، تبریک گفتن، تبریک / بذله گو: شوخ، لطیفه پرداز / عندلیبِ: بلبل، هزاردستان / قلمرو ادبی: زبانِ بی زبانی: تناقض / عندلیبِ انجمن اُنس ما: تشبیه

فرزند صحرا که هیچ وقت با ساکنین شهر مکالمه نکرده بود، دست و پای خویش را گُم کرد، امّا فورا خود را جمع کرده و در چشم های درشتش فروغی پیدا شد؛ گفتی جمله ای که پدرش در این موقع ادا می کرده است، به خاطرش آمده و از این رو مسرّتی یافته است؛ پس جواب داد «نوکر شما، حسین.»

قلمرو زبانی: فروغ: پرتو / مسرّت: شادی، خوشی / قلمرو ادبی: دست و پای خویش را گُم کرد: کنایه از هول شدن

دیگری پرسید: «برای عید، چه تهیه کرده ای.»

پسرک در جواب خنده ای زد و گفت: «پدرم یک جفت گیوه برایم خریده و دیروز که از شهر آمده بود، کلاهی برایم آورد که هنوز با لفاف کاغذی در گوشه اتاق گذاشته است و قبای سبز، هنوز تمام نشده و مادرم می گوید که تا فردا صبح حاضر خواهد شد.»

در این بین، من متأثرّتر از همه پیشنهاد کردم از شیرینی هایی که همراه داشتیم، سهمی به کودک دهقان بدهیم و کامش را شیرین کنیم و چنین کردیم.

کودک با ادب و تواضعی عجیب آنها را گرفت و همین که دید گوسفندها خیلی دور شده اند و باید برود، دست در جیب کرده، مُشتی کشمش بیرون آورد و به رفقا داد.

قلمرو زبانی: گیوه: نوعی کفش با رویه ای دست باف / لفاف: پارچه و کاغذی که بر چیزی پیچند / متأثرّ: اندوهگین / کام: دهان / تواضع: فروتنی / رفقا: ج رفیق

با این هدیه، کلمه پوزش و تقاضا همراه نبود، تنها مژه های سیاه و بلند، یک جفت چشمِ درشتِ به زیر افکنده را پوشیده بود و معلوم می کرد که حسین از ناچیزیِ هدیه خویش شرمسار است.

در باغ، زیر یک درخت تنومند سیب، پس از چند ساعت، بازی و سبک سری به استراحت نشستیم و از هر در سخنی در میان آوردیم. آرزوهای شاگردان جوان که تازه می خواستند از مدرسه بیرون آیند، گوناگون بود و هر یک آرمانی داشتند که برای سایرین با نهایت صراحت و سادگی بیان می کردند و از آنها مشورت می خواستند.

قلمرو زبانی: شرمسار: شرمنده / سبک سری: سهل انگاری و بی مسئولیتی / در: باب؛ موضوع / صراحت: آشکارا / قلمرو ادبی: در میان آوردیم: کنایه از طرح کردن

جوان ترین همه که قیافه ای گشاده و چشم هایی درشت داشت، امّا هنوز طفل و نارسیده، می خواست در اداره ای که پدرش مستخدم بود، داخل شود و برای ادای این نقشه، مقدّماتی حاضر می کرد. من از همه خیال پرست تر، می خواستم آزاد و بی خیال، وقت خود را به شعر و شاعری صرف کنم و با نان اندک بسازم و در پی شهرت ادبی بروم. در آن روزها تازه بیت های بی معنی می ساختم که وسیله خنده رفقا بود.

این آرزو تا مدّتی موضوع شوخی دوستان گردید و هر یک شروع به لطیفه پرانی کردند. یکی می گفت درست است که تو خیلی باهوش و صاحب ذوق و قریحه هستی و البتّه ادبیات نیز وسیله شهرت است، ولی این شهرت، زندگی مادّی انسان را تأمین نمی کند.

قلمرو زبانی: قیافه: شکل / گشاده: باز / نارسیده: خردسال، نوباوه / مستخدم:‌ خدمتکار / صرف کردن: گذراندن / لطیفه پرانی: بذله گویی / با نان اندک بسازم: کنار آمدن؛ سازش کردن / ذوق و قریحه: طبع / قلمرو ادبی: قیافه ای گشاده: کنایه از خوشرو /

دومی شوخ تر می گفت: بسیار خوب است و سلیقه تو را می پسندم و روزی که شاه شدم، تو را ملک الشّعرا خواهم کرد.

سومی گفت: آقای شاعر، لطفا در همین مجلس، بالبداهه از امیر معزّی تقلید کرده، شعری در مدح گیوه به من بگویید بدانم قوّت طبع شما تا چه پایه است،

من از این کنایه ها در عذاب، هنرمندی کرده، گفتم: «گفت وگو درباره مرا برای آخر بگذارید. به نقد باید آرزوهای دیگران را شنفت.»

قلمرو زبانی: ملک الشّعرا: سخن سالار / بالبداهه: ارتجالاً، بدون اندیشه قبلی / مدح: ستایش / به نقد: در حال حاضر، در وضعیت مورد نظر / شنفت: شنید

عزیزترین رفقای من که حُسن سیرت را با صَباحت توأم داشت، لبخندی زده، گفت من می خواهم با مایه اندک، بازرگانی را پیش گیرم؛ امّا بدان شرط که رفقا هر وقت می خواهند خریداری کنند، از تجارت خانه من باشد؛ بالجمله، هر کس آرمان خویش را بیان داشت و در باب آنها صحبت کردیم  تا نوبت به سال‌خورده ترین رفقا رسید. او تجربه آموخته تر گفت:

قلمرو زبانی: حُسن سیرت: خوش رفتاری / صَباحت: زیبایی، جمال / توأم: همزاد و همراه / رفقا: ج رفیق / بالجمله: به هر روی / سالخورده:‌ سالمند

رفقا، زندگانی آینده ما دستخوش تصادف و اتفّاق است. دور روزگار، بر سر ما چرخ ها خواهد زد و تغییرات بی شمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدیر ما چیز دیگر باشد. امروز کارِ بسزا این است که با یکدیگر عهد کنیم هر چه در آینده برای ما پیش آید، جانب دوستی را نگاه داشته، از کمک به یک دیگر فروگذاری ننماییم و برای اینکه این عهد هرگز از خاطر ما نرود، باید به شکل بدیهی، میثاق امروزی را مؤکّد سازیم.

قلمرو زبانی: دستخوش: آنچه یا آن که در معرض چیزی قرار گرفته یا تحت غلبه و سیطره آن است؛ بازیچه / دور: گردش / تقدیر: سرنوشت / بسزا: شایسته / فروگذاری: مضایقه؛ کوتاهی / بدیهی: هویدا، آشکار / میثاق: پیمان / مؤکّد: تٲکید‌شده، محکم و استوار.

رفقا گفتند طرح پیمان را به رفیق خیال پرستِ خودمان، رها می کنیم و مرا نامزد آن کار کردند. من، یک دانه شکوفه سیب چیده، گفتم: «بیایید هر پنج نفر پس از بستن پیمان، یک برگ شکوفه را جدا کرده، آن را در خانه خویش، میان اوراق کتابی، به یادگار ایّام جوانی ضبط کنیم.»

رفقا سرها را روی شکوفه خم کردند، و قبل از آنکه برگ ها را بچینند، من چنین گفتم: به پاکی قاصدِ بی گناه بهار و به طهارت این دوشیزه سفیدرویِ بوستان، سوگند که در تمام احوال و انقلابات روزگار، مثل برگ های این گلِ پاک دامن از یکدیگر حمایت کنیم و اگر تندبادی ما را از هم جدا کرد، محبّت و علاقه هیچ یک از دیگری سلب نشود و تا مثل این شکوفه، موی ما کافوری شود، دوستی را نگاه داریم آنگاه پنج دست چابک، برگ های شکوفه را کندند و هر یک برگ خود را در میان دفتر خود گذاشت.

قلمرو زبانی: اوراق: ج ورق /  ایّام: ج یوم؛ روزها / ضبط کردن: نگهداری کردن / سوگند: حذف به قرینه معنایی / سلب شدن: / چابک: چالاک / قلمرو ادبی: دوشیزه سفیدرویِ بوستان: استعاره از شکوفه ها / مثل برگ های این گلِ پاک دامن: تشبیه / تندبادی: استعاره از دشواری های زندگانی /  کافور: ماده‌ای سفیدرنگ / موی ما کافوری شود:‌ کنایه از اینکه پیر شویم؛ تشبیه /

لطفعلی صورتگر

درک و دریافت

۱ نوع ادبی متن روان خوانی را با ذکر دلیل بنویسید. –

۲- درباره مناسبت مفهومی متن روان خوانی و عبارت زیر توضیح دهید.

الَعبَدُ یدُبرِّ و اللهُ یُقدّرُ. (بنده چاره گری می کند و خداوند )

رفقا، زندگانی آینده ما دستخوش تصادف و اتفّاق است. دور روزگار، بر سر ما چرخ ها خواهد زد و تغییرات بی شمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدیر ما چیز دیگر باشد.

پی دی اف ذوق لطیف و میثاق دوستی

آموزه دوازدهم: رستم و اشکبوس

در این فصل، دو درس را از «شاهنامۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی» و شعر « دلیران و مردان ایران زمین» را خواهیم خواند. وقتی این متنها را می‌خوانیم، حسّ و حال، شور و هیجان و روحیۀ پهلوانی در ما برانگیخته می‌شود و نسبت به میهن و دفاع از آن، وظیف‌های آمیخته با غرور ملّی و سربلندی احساس می‌کنیم. به این گونه آثار «متون حماسی» می‌گویند. حماسه، به معنای دلاوری و شجاعت است و در اصطلاح ادبی، روایتی داستانی از تاریخ تخیّلی یک ملّت است که با قهرمانی‌ها، جنگاوریها و رخدادهای خلافِ عادت و شگفت (خارق العاده) در می‌آمیزد. حماسه مربوط به دورانی کهن است که قبایل و تیره‌های گوناگون متّحد شده و اندک اندک تشکیل ملتی داده اند؛ به همین سبب، حماسۀ هر ملّتی، بیان کنندۀ آرمانهای آن ملت است و مجاهدات آن ملت را در راه سربلندی و استقلال برای نسلهای بعدی روایت می‌کند. درحماسه؛ تاریخ و اساطیر، خیال و حقیقت به هم آمیخته می‌شود و شاعر، مورّخ ملّت به شمار می‌آید. بنابراین، هر حماسه چند ویژگی دارد: داستانی، قهرمانی، ملیّ و خرق عادت.

سـخن بـر سـر پیکار میان ایرانیان و تورانیان اسـت. هنگامی که کیخسـرو در ایـران بر تخت نشسـت، افراسـیاب در سرزمین توران بر تخت پادشاهی نشسته بود. سپاه توران به یاری سردارانی از سـرزمین های دیگر به ایران می تازد. کیخسـرو، رسـتم را به یاری می خواند. اشـکبوس، پهلوان سـپاه تـوران بـه میـدان می آید و مبارز می جوید. یکی دو تن از سـپاه ایران پـای به میدان می نهند،  اما سـرانجام، رسـتم پیـاده به میدان می رود. نبرد رسـتم با اشکبوس از عالی تریـن صحنه های نبرد تن بـه تن اسـت که در آن طنزگویی و چالاکـی و دلاوری و زبان آوری با هم آمیخته اسـت.

قلمرو زبانی: بر سر: به خاطر، درباره / کیخسرو: پادشاه ایرانی، فرزند سیاوش / چالاک: چابک /دلاور: دلیر / زبان آوری: خوش سخنی / قلمرو ادبی: بر تخت نشسـتن: پادشاه و فرمانروا شدن  / پـای به … نهادن: کنایه از وارد شدن

بازیگران داستان: کیخسرو: پادشاه ایران / افراسیاب: پادشاه توران / طوس: فرمانده سپاه ایران / کاموس: پادشاه سنجاب و خاقان چین / رستم: جهان پهلوان ایران / رهّام: پهلوانی ایرانی / اشکبوس کشانی: پهلوان تورانی /

زمینه های حماسه: ملی، داستانی و روایی، قهرمانی، شگفت آوری (خرق عادت)

۱- خروش سواران و اسپان ز دشت / ز بهرام و کیوان همی برگذشت

قلمرو زبانی: قالب: مثنوی / وزن: فعول فعول فعول فعل (رشته انسانی) / خروش: فریاد / بهرام: ستارۀ مریخ / کیوان: ستارۀ زحل / همی برگذشت: عبور می کرد.

قلمرو ادبی: سواران، اسپان: تناسب / بهرام، کیوان: تناسب / واج آرایی «ا» و «ش»

بازگردانی: صدای اسبان و سواران از دشت بلند شد و از ستاره بهرام و کیوان نیز گذر کرد.

پیام: شدّت درگیری

۲- همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل / خروشان دل خاک در زیر نعل

قلمرو زبانی: تیغ: شمشیر / ساعد: میان مچ و آرنج / لعل: سنگ قیمتی / خروشان: فریاد زنان و ناله کنان /  قلمرو ادبی: تیغ و ساعد لعل بود: تشبیه رسا / خاک: مجاز از زمین / دل خاک: استعاره مکنیه / نعل، لعل: جناس.

بازگردانی: شمشیر و ساعد جنگجویان از خون مانند سنگ لعل، سرخ شده بود و دل زمین از کوبیدن نعل به فغان درآمده بود.

۳- نماند ایچ با روی خورشید رنگ / به جوش آمده خاک بر کوه و سنگ

قلمرو زبانی: ایچ: هیچ / قلمرو ادبی: بر روی خورشید رنگ نماند: رنگش پرید، کنایه از ترسید، جانبخشی، اغراق / به جوش آمده: استعاره مکنیه

بازگردانی: خورشید نیز از ترس رنگش پریده بود و خاک و سنگ کوه به جوش آمده بود.

۴- به لشکر چنین گفت کاموس گرد / که گر آسمان را بباید سـپرد

۵- همه تیـغ و گـــرز و کـمند آورید / به ایرانیان تــنگ وبند آورید

قلمرو زبانی: کاموس: یکی از فرماندهان زیردست افراسیاب/ گرد: پهلوان، دلیر / سپردن: درنوردیدن، پیمودن، طی کردن (بن ماضی: سپرد، بن مضارع: سپر) / تیغ: شمشیر / گرز: چماق / کمند: طناب / بند: ریسمان / بند آوردن: کنایه از اسیر کردن /  قلمرو ادبی: که گر آسمان را بباید سـپرد: کنایه از کار دشوار و ناشدنی / تیغ، گرز، کمند: تناسب / تنگ: در برابر فراخ / تنگ آوردن: در تنگنا گذاشتن، به ستوه آوردن. / بند آوردن: کنایه از اسیر کردن

بازگردانی: کاموس پهلوان به لشگر اینچنین گفت که اگر لازم باشد آسمان را نیز طی می کنیم، همگان شمشیر، چماق و کمند را آماده کنید. به ایرانیان سخت بگیرید و ایشان را به ستوه آورید و اسیر کنید.

۶- دلیری کجـــا نام او اشکــبوس / همی بر خروشید بر سان کوس

قلمرو زبانی: کجا: که /  اشکبوس: پهلوان تورانی / برخروشید: فریاد کشید / کوس: طبل بزرگ، دهل / قلمرو ادبی: اشکبوس: مشبّه / برسان: به مانند، ادات تشبیه / کوس : مشبّهٌ‌به / وجه شبه: برخروشیدن.

بازگردانی: پهلوانی که نام او اشکبوس بود به مانند طبل خروشید و فریاد زد.

۷- بیامد که جــــوید ز ایران نبرد / سر هم نبرد اندر آرد به گرد

قلمرو زبانی: همنبرد: حریف / گرد: غبار، گرد و خاک / نبرد: جنگ / اندر: در / قلمرو ادبی: گرد: مجاز از زمین / ایران: مجاز از لشکر ایران / سر هم نبرد به گرد آوردن: کنایه از شکست دادن، برابر با پوزه کسی را به خاک مالیدن. / واج آرایی «ر»

بازگردانی: آمد که از لشکریان ایران حریفی پیدا کند و با حریف خود بجنگد و او را شکست دهد.

۸- بشد تیز رهّام با خـود و گبر / همی گرد رزم اندر آمد به ابر

قلمرو زبانی: بشد: رفت / تیز: تند و سریع / خود: کلاهخود / گبر: زره، خفتان، جوشن ، نوعی جامه جنگی / رزم: جنگ / اندر: در / قلمرو ادبی: همی گرد رزم اندر آمد به ابر: کنایه از شدت رزم، اغراق / ابر، گبر: جناس ناهمسان اختلافی / خود، گبر، رزم: تناسب / واج آرایی «ر».

بازگردانی: رهّام با کلاهخود و زره (مسلّح) بسیار سریع به میدان جنگ رفت و به خاطر شدت رزم، گرد و خاک به آسمان رسید.

۹- برآویخت رهّام با اشکــبوس / برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

قلمرو زبانی: برآویخت: جنگ کرد، گلاویز شد، (بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز) / رهام: پهلوان ایرانی / برآمد: بالا آمد، بلند شد / بوق: شیپور / کوس: طبل بزرگ / قلمرو ادبی: بوس، کوس: تناسب.

بازگردانی: رهّام با اشکبوس گلاویز شد و صدای بوق و کوس از هر دو سپاه بلند شد.

۱۰- به گرز گران دست برد اشکبوس / زمین آهنین شد سپهر آبنوس

قلمرو زبانی: گرز: چماق / گران: سنگین / آبنوس: درختی است که چوب آن سیاه، سخت، سنگین و گرانبهاست / قلمرو ادبی: زمین آهنین شد: زمین سفت وسخت شد یا زمین پر از زره شد / زمین، سپهر: تضاد، تناسب یا مراعات نظیر / سپهر آبنوس شد: تشبیه رسا یا فشرده، کنایه از این که گرد و خاک بلند شد و چشم چشم را نمی دید، اغراق از سختی رزم.

بازگردانی: اشکبوس دست به گرز سنگین خود برد و جنگ را آغاز کرد. زمین آهنین شد و آسمان همانند چوب آبنوس تیره و پر گرد و غبار گردید.

۱۱- برآهیخت رهّام گـــرز گـــران / غمی شد ز پیـــکار دست سران

قلمرو زبانی: برآهیخت: بیرون کشید(بن ماضی: برآهیخت، بن مضارع: برآهیز) / گران: سنگین / غمی شد: غمین شد، خسته شد / پیکار: جنگ / سران: سرداران و فرماندهان / پیکار: جنگ / قلمرو ادبی: سران، گران: جناس ناهمسان اختلافی.

بازگردانی: رهّام گرز پر وزنش را برداشت. دست دو پهلوان به خاطر جنگیدن با گرز خسته و ناتوان گردید.

۱۲- چو رهّام گشت از کشانی ستوه / بپیچید زو روی و شد سوی کوه

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / ستوه: درمانده و ملول، خسته و آزرده/ شد: رفت / قلمرو ادبی: بپیچید زو روی: کنایه از گریخت. / روی، سوی: جناس ناهمسان

بازگردانی: زمانی که رهّام از دست اشکبوس خسته شد و به ستوه آمد، از او گریخت و به سوی کوه رفت.

۱۳- ز قلب سپه اندر آشفــت توس /  بزد اسب کــاید بر اشکــــبوس

قلمرو زبانی: قلب: مرکز / اندرآشفت: خشمگین شد. / توس: فرمانده سپاه ایران / کاید: که آید

بازگردانی: توس فرمانده سپاه که در مرکز سپاه بود، خشمگین شد و به اسبش ضربه زد تا به سوی اشکبوس برود.

۱۴- تهمتن برآشفت و با توس گفت /  که رهّام را جام باده ست جفت

قلمرو زبانی: تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / با: به / توس: فرمانده سپاه ایران / جفت: زوج / رهّام: پهلوان ایرانی / باده: می، شراب / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی: جفت بودن: کنایه از همنشین بودن / رهّام را جام باده ست جفت: کنایه از اینکه مرد جنگ نیست و فقط کار زنانه را می برازد / گفت، جفت: جناس.

بازگردانی: رستم خشمگین شد و به توس گفت که رهّام مرد بزم و میخواری است و مرد جنگیدن نیست.

۱۵- تو قلب سپه را به آیین بدار /  من اکنون پیاده کنم کارزار

قلمرو زبانی: قلب: مرکز سپاه / به آیین: به سامان، مرتب / بدار: نگه دار/ کارزار: جنگ.

بازگردانی: تو مرکز سپاه را به سامان نگه دار. من اکنون پیاده به جنگ می‌روم.

۱۶- کمان به زه را به بازو فکند /  به بند کمر بر، بزد تیر چند

قلمرو زبانی: زه: چله کمان، وتر / کمان به زه: کنایه از آماده / کمر: کمربند / به بند کمر بر: دو حرف اضافه برای یک متمم،  ویژگی سبک خراسانی / قلمرو ادبی: کمان، زه، تیر: تناسب / بازو، کمر: تناسب / بند، چند: جناس / واج آرایی «ب»

بازگردانی: رستم کمان آماده برای تیراندازی را به بازو افکند و به کمربندش هم چند تیر زد.

۱۷- خروشید کای مرد رزم آزمای /  هماوردت آمد مشو باز جای

قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد / رزم آزما: جنگجو/ هماورد: حریف، رقیب (آورد: جنگ) / «ت» در کلمه هماوردت: مضافٌ الیه / مشو: مرو / باز: سوی / قلمرو ادبی: مشو باز جای: کنایه از اینکه نگریز.

بازگردانی: رستم فریاد زد که ای مرد جنگجو، حریف تو آمد. از میدان جنگ نگریز.

۱۸- کشانی بخندید و خیره بماند /  عنان را گران کرد و او را بخواند

قلمرو زبانی: کشانی: کوشانی، کوشان: سرزمینی در بخش شمال شرقی ایران / خیره: شگفت زده / عنان: افسار، دهانه / گران: سنگین/ بخواند: صدا کرد / قلمرو ادبی: عنان را گران کردن: کنایه از نگه داشتن اسب

بازگردانی: اشکبوس کشانی خندید و تعجّب کرد، افسار اسب را کشید، ایستاد و رستم را صدا زد.

۱۹- بدو گفت خندان که نام تو چیست /  تن بی سرت را که خواهد گریست؟

قلمرو زبانی: را: برای / قلمرو ادبی: مصراع دوم: کنایه از اینکه حتماً می میری / تن، سر: تناسب.

بازگردانی: اشکبوس به رستم گفت که تو چه نام داری؟ پس از مرگت چه کسی برایت سوگواری خواهد کرد؟

۲۰- تهمتن چنین داد پاسخ که نام /  چه پرسی کزین پس نبینی تو کـام

قلمرو زبانی: تهمتن: لقب رستم / چه پرسی: پرسش انکاری / کزین: که از این / قلمرو ادبی: کام: سقف دهان، مجاز از آرزو و مراد، قصد، نیت / نبینی تو کام: کنایه از بدبختی / نام، کام: جناس.

بازگردانی: رستم پاسخ داد، چرا نام مرا می‌پرسی؟! ( نپرس ) زیرا پس از این تو به آرزویت نمی‌رسی.

۲۱- مرا مادرم نام مــرگ تو کرد /  زمانه مـــرا پتک ترگ تو کرد

قلمرو زبانی: زمانه: روزگار / پتک: چکش بزرگ فولادین، آهن کوب / ترگ: کلاهخود / « را » درعبارت ( مرا مادرم نام مرگ تو کرد ) در مصراع اوّل از نوع فکّ اضافه است. یعنی مادرم نام  مرا مرگ تو گذاشت. / قلمرو ادبی: مرگ، ترگ: جناس / مصراع اوّل واج آرایی صامت « م» دارد / قافیه: مرگ و ترگ، ردیف: تو کرد / بیت دارای طنز است. / زمانه … کرد: جانبخشی / زمانه مرا پتک ترگ تو کرد: تشبیه رسا.

بازگردانی: مادرم نام مرا مرگ تو نهاد، روزگار مرا ابزاری برای مرگ تو کرده است.

۲۲- کشانی بود گفـــت بی بارگی /   به کشتن دهی سر به یکبارگی

قلمرو زبانی: بارگی: اسب / یک بارگی: یکدفعه / قلمرو ادبی: سر: مجازاً از وجود.

بازگردانی: کشانی گفت: بدون اسب هم اکنون خودت را به کشتن می دهی.

۲۳- تهمتن چنین داد پاسخ بدوی /  که ای بیهده مرد پرخاشجوی،

۲۴- پیاده ندیدی کــه جنـگ آورد / سر سرکشان زیر سنگ آورد؟

قلمرو زبانی: موقوف المعانی / پرخاشجو: ستیزه جو، جنگجو / سرکش: یاغی، زورگو / بیت دوم پرسش انکاری دارد / قلمرو ادبی: جنگ، سنگ: جناس ناهمسان اختلافی / سر زیر سنگ آوردن: کنایه از شکست دادن و کشتن / مصراع دوم بیت دوم واج آرایی «س» دارد.

بازگردانی: رستم این گونه پاسخ داد که ای جنگجویی که بیهوده می جنگی، آیا ندیده ای که مردی پیاده به جنگ آید و پیروز گردد و زورگویان و سرکشان را نابود کند؟

۲۵-هم اکنون تو را ای نبرده سوار /  پیاده بیاموزمت کارزار

قلمرو زبانی: نبرده: جنگجو / کارزار: جنگ /

بازگردانی: اکنون به جنگ تو می‌آیم ای جنگجوی سوارکار و پیاده جنگیدن را به تو می آموزم.

پیام: خوارداشت و مسخره کردن اشکبوس

۲۶- پیاده مرا زان فرستاده توس /  که تا اسب بستانم از اشکبوس

قلمرو زبانی: توس: فرمانده سپاه ایران / بیت: تحقیر و تمسخر اشکبوس / ستاندن: گرفتن، (بن ماضی: ستاند، ستد؛ بن مضارع: ستان)

بازگردانی: توس مرا پیاده فرستاده است تا از تو اسبت را بگیرم.

پیام: خوارداشت و مسخره کردن اشکبوس

۲۷- کشانی بدو گفت با تو سلیح /  نبینم همی جز فسوس و مزیح

قلمرو زبانی: سلیح: جنگ افزار، ممال سلاح / فسوس: مسخره کردن / مزیح: شوخی، ممال مزاح.

بازگردانی: اشکبوس کوشانی به رستم گفت با تو سلاحی به غیر از مسخره کردن و شوخی نمی‌بینم.

۲۸- بدو گفت رستم که تیر و کمان /  ببین تا هم اکنون سرآری زمان

قلمرو زبانی: سر آری: پایان آوری/ قلمرو ادبی: تیر، کمان: مراعات نظیر / سرآری زمان: کنایه از بمیری، زمان تو به پایان برسد / کمان، زمان: جناس ناهمسان اختلافی.

بازگردانی: رستم به اشکبوس گفت کافی است که تیر و کمانم را نگاه کنی تا از ترس بمیری.

۲۹- چو نازش به اسب گران مایه دید /  کمان را به زه کرد و اندر کشید

قلمرو زبانی: زه: چله کمان، وتر / ناز: افتخار / گران مایه: گران ارج، ارزشمند / به زه کرد: آماده کرد / قلمرو ادبی: کمان، زه: تناسب / بیت: واج آرایی دارد.

بازگردانی: زمانی که رستم دید افتخار او به اسب گرانبهایش است، کمان را آماده‌ تیراندازی کرد و زه را کشید.

۳۰- یکی تیر زد بر بر اسب اوی /  که اسب اندر آمد ز بالا به روی

قلمرو زبانی: بر اوّل: به؛ بر دوم: پهلو؛ جناس همسان / از بالا به روی اندرآمد: سکندری خورد / قلمرو ادبی: بر اوّل؛ بر دوم: جناس همسان / اوی، روی: جناس ناهمسان اختلافی /  اسب: واژه آرایی / واج : «ب»، «ر»

بازگردانی: رستم تیری به پهلوی اسب اشکبوس زد که اسب با سر به زمین خورد و مرد.

۳۱- بخندید رستم به آواز گفت /  که بنشین به پیش گران مایه جفت

قلمرو زبانی: آواز: صدای بلند / گران مایه: گران ارج / جفت: زوج، این قسمت طنز دارد، منظور اسب است. / قلمرو ادبی: گفت، جفت: جناس ناهمسان اختلافی

بازگردانی: رستم خندید و با صدای بلند گفت: ای اشکبوس بنشین پیش اسب دلبندت و غم اش را بخور (برایش ماتم بگیر).

۳۲- سزد گر بداری سرش در کنار /  زمانی برآسایی از کارزار

قلمرو زبانی: سزد: سزاوار است / کنار: آغوش / برآسایی: استراحت کنی، دست برداری / کارزار: جنگ

بازگردانی: سزاوار است که سرش را در آغوش بگیری و زمانی از جنگیدن دست بکشی.

۳۳- کمان را به زه کرد زود اشکبوس /  تنی لرز لرزان و رخ سندروس

قلمرو زبانی: به زه کردن: زه کمان را انداختن / سندروس: صمغی زرد است که روغن کمان از آن گرفته می‌شود / قلمرو ادبی: بیت واج آرایی: « ر»، « ز» / رخ سندروس: تشبیه رسا / تن، رخ: تناسب / تنی لرز لرزان: کنایه از ترسان.

بازگردانی: اشکبوس زود کمانش را آماده کرد، در حالی که تنش می‌لرزید و رنگ چهره اش مانند سندروس از ترس زرد شده بود.

۳۴- به رستم بر آنگــــه ببارید تیر /  تهمتن بدو گفت بر خیره خیر،

۳۵- همی رنجه داری تن خویش را /  دو بازوی و جـان بد اندیش را

قلمرو زبانی: دو بیت موقوف المعانی اند/ تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / خیره خیر: بیهوده / به رستم بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / رنجه داری: می آزاری / بداندیش: بدخواه، دشمن / قلمرو ادبی: بیت نخست: واج آرای «ب»، «ر».

بازگردانی: پس از آن اشکبوس رستم را تیرباران کرد. رستم به او گفت بیهوده خودت را خسته می کنی و دو بازویت را می آزاری.

۳۶- تهمتن به بند کمر برد چنگ /  گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

قلمرو زبانی: تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / کمر: کمربند / گزین: انتخاب / چوبه: واحد شمارش تیر / خدنگ: چوبی که از آن تیر و نیزه و زین اسب سازند .

بازگردانی: رستم دستش را به سوی کمربندش برد و یک تیر که از جنس چوب خدنگ بود انتخاب کرد.

۳۷- یکی تیر الماس پیکان چو آب /  نهاده بر او چار پرّ عقاب

قلمرو زبانی: چار: چهار/ قلمرو ادبی: الماس پیکان: تشبیه رسا؛ پیکان: مشبّه، الماس: مشبّهٌ به / چو آب: مانند آب درخشان بود، تشبه / تیر، پیکان، پر: تناسب / پر، بر: جناس.

بازگردانی: تیری انتخاب کرد که نوک آن همانند الماس تیز بود و چهار پرّعقاب هم بر آن نهاده شده بود.

۳۸- کمان را بمالید رستم به چنگ / به شست اندر آورده تیر خدنگ

قلمرو زبانی: بمالید: لمس کرد / شست: قلاب / خدنگ: چوبی سخت که از آن تیر و نیزه و زین اسب سازند / قلمرو ادبی: کمان، شست، تیر: تناسب.

بازگردانی: رستم کمان را در چنگ گرفت و تیر خدنگ را در قلاب گذاشت.

۳۹- بزد بر بر و ســینه‌ اشکبوس /  سپهر آن زمان دست او داد بوس

قلمرو زبانی: سپهر: آسمان / بر نخست: حرف اضافه، بر دوم: بغل / قلمرو ادبی: بر، بر: جناس تام / بوسیدن سپهر: جانبخشی / کلّ بیت اغراق دارد.

بازگردانی: رستم تیر را به سینۀ اشکبوس زد. آسمان هم به همین خاطر دست رستم را بوسید.

۴۰- کشانی هم اندر زمان جان بداد /  چنان شد که گفتی ز مـــادر نزاد

قلمرو زبانی: هم اندر زمان: بی درنگ، فوراً / گفتی: گویی / نزاد: زاده نشده است / قلمرو ادبی: جان داد: کنایه از مردن

بازگردانی: اشکبوس در دم جان داد؛ گویی از مادر زاییده نشده است.

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- بیت زیر را پس از مرتب سازی اجزای کلام، به نثر ساده برگردانید.

بشد تیز، رهّام با خود و گبر / همی گرد رزم اندر آمد به ابر

مرتب ساخته: رهّام تیز با خود و گبر بشد. گرد رزم به ابر همی اندر آمد.

بازگردانی: رهّام به تندی با کلاهخود و زره رفت. گرد و خاک جنگ به خاطر شدت جنگ به ابر می‌رسید.

۲- وقتی می‌گوییم «بهار» به یاد چه چیزهایی می‌افتید؟

درخت، گل، شکوفه، جوانه، شکفتن و… از چیزهایی هستند که به ذهن می‌رسند و به صورت یک مجموعه یا شبکه با هم می‌آیند؛ به این گونه شبکه‌ها یا مجموعه‌ها «شبکه معنایی» می‌گویند.

اکنون معنای هر واژه را بنویسید؛ آنگاه با انتخاب کلماتی دیگر از متن درس برای هر واژه، شبکه معنایی بسازید.

گرز

معنا: چماق؛ کوپال

شبکه معنایی: شمشیر؛ تیروکمان؛ تبر؛ نیزه

کیوان

معنای: ستاره زحل

شبکه معنایی: ماه؛ خورشید؛ تیر؛ ستاره

۳- در تاریخ گذشته زبان فارسی، گاهی یک «متمّم» همراه با دو حرف اضافه به کار می‌رفت؛ مانند:

به جمشید بر، تیره گون گشت روز / همی‌کاست زو، فرّ گیتی فروز (فردوسی)

در این درس، نمونه دیگری برای این گونه کاربرد متمّم پیدا کنید.

به رستم بر آنگــــه ببارید تیر /  تهمتن بدو گفت بر خیره خیر

۴- گاهی در برخی واژگان مصوّت «ا» به مصوّت «ی» تبدیل می‌شود؛ مانند؛

رکاب ← رکیب / ■ جهاز  ← جهیز

به این شکل‌های تغییر یافته، کلمات «مُمال» گفته می‌شود.

■ چند نمونه «ممال» در متن درس بیابید و بنویسید.

سلیح: افزار جنگی، ممال سلاح/ مزیح: شوخی، ممال مزاح //// اسلامی← اسلیمی؛ کتاب← کتیب

قلمرو ادبی

۱- مفهوم کنایی هریک از عبارت‌های زیر را بنویسید.

عنان را گران کردن: کنایه از نگه داشتن اسب / سر هم نبرد به گرد آوردن: کنایه از شدت رزم

۲- یکی از آداب حماسه، رجزخوانی  پهلوانان دو سپاه است. کدام ابیات درس، نمونه‌هایی از این رجزخوانی هستند؟

■ بیت‌های هجدهم؛ نوزدهم؛ بیستم …

۳- هرگاه در بیان ویژگی و صفت چیزی، زیاده روی و بزر گنمایی شود، در زبان ادبی به این کار «اغراق» می‌گویند. این آرایه در متن‌های حماسی کاربرد فراوان دارد؛ مانند:

شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نام افراسیاب (فردوسی)

از متن درس، دو نمونه از کاربرد «اغراق» را بیابید و آن را توضیح دهید.

۳- نماند ایچ با روی خورشید رنگ / به جوش آمده خاک بر کوه و سنگ (اینکه خورشید رنگش از ترس پرید اغراق دارد)

۳۹- بزد بر بر و ســینه‌ اشکبوس /  سپهر آن زمان دست او داد بوس (اینکه آسمان به خاطر ضرب شست رستم، دست رستم را بوسید اغراق دارد)

۴- در کدام ابیات، لحن بیان شاعر، طنزآمیز است؟

۲۱- مرا مادرم نام مرگ تو کرد /  زمانه مرا پتک ترگ تو کرد

۳۱- بخندید رستم به آواز گفت /  که بنشین به پیش گران مایه جفت

قلمرو فکری

۱- چرا رستم از رهّام برآشفت؟ – زیرا رهام از میدان جنگ گریخت.

۲- به نظر شما چرا رستم پیاده به نبرد، روی آورد؟ – زیرا رستم تازه از راه رسیده بود و رخش خسته بود.

۳- بر پایه این درس، چند ویژگی برتر رستم را بنویسید. – میهن دوستی؛ دلاوری؛ نیرومندی؛ آشنایی با هنر رزم۴- از دید جنبه‌های فکری و شخصیتی چه ویژگی‌هایی در کلام فردوسی هست که ما ایرانیان بدان می‌بالیم؟ – میهن دوستی؛ شیوایی سخن؛ ستایش آزادگی؛ پاسداشت زبان پارسی

گنج حکمت: عامل و رعیت

ذوالنون مصری پادشاهی را گفـت: «شـنیده ام فلان عامل را که فرستاده‌ای به فلان ولایت درازدستی می‌کند و ظلم روا می‌دارد. گفت: «روزی سزای او بدهم، گفت: بلی روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام ستده باشد. پس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی درویش و رعیّت را چه سود دارد؟

پادشاه خجل گشت و دفع مضرت عامل بفرمود درحال.

قلمرو زبانی: ذوالنون مصری: نام عارفی مصری /  نوع «را» در «پادشاهی را گفـت»: حرف اضافه به معنای «به» / عامل: حاکم، کارگزار، والی / ولایت: سرزمین؛ استان / روا داشتن: اجازه دادن، جایز شمردن / سزا: جزا / رعیت: عموم مردم؛ شهروندان / ستدن: گرفتن (بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان) / زجر: آزار، اذیت، شکنجه / مصادره: مال کسی را به‌زور ضبط کردن، تاوان گرفتن، جریمه کردن / بازستاندن: پس گرفتن / خزینه: خزانه / نهی: می‌گذاری / درویش: گدا و تهیدست / را در عبارت«درویش و رعیت را چه سود دارد»: به معنای برای / درویش و رعیت را چه سود دارد؟: پرسش انکاریخجل: شرمنده / دفع: جلوگیری، راندن از نزد خود؛ دور کردن / مضرت: زیان، گزند رسیدن / درحال: فوری، بی درنگ / قلمرو ادبی: درازدستی: کنایه از تعدی و تجاوز

سر گرگ باید هم اول برید / نه چون گوسفندان مردم درید

قلمرو ادبی: برید، درید: جناس ندارد؛ زیرا تفاوت در دو واج است / گرگ: استعاره از کارگزار ستمگر / گوسفند: استعاره از مردم

بازگردانی: سر گرگ را باید همان اول کار ببریم. نه پس از آن که گوسفندان مردم را درید و همه را کشت. پیام: پیشگیری پیش از وقوع                                                                                      

گلستان: سعدی

شاهنامه در یک نگاه

آموزه یازدهم: خاک آزادگان

۱- به خون گر کشی خاک من دشمن من / بجوشد گل اندر گل از گلشن من

قلمرو زبانی: گر: اگر/ گلشن: گلخانه، گلستان، گلزار / قلمرو ادبی: قالب: غزل(چامه) اجتماعی /  وزن: ت تن تن ت تن تن ت تن تن ت تن تن / خاک: مجاز از سرزمین / به خون کشیدن: کنایه از کشتن و نابود کردن / گل: استعاره از جوانان جانباز / گل اندر گل: کنایه از فراوان / خاک، گل، گلشن: تناسب / واج آرایی «گ» / گلشن: استعاره از میهن یا گور / گل بجوشد: استعاره پنهان

بازگردانی: ای دشمن من! اگر بخواهی سرزمین من را به خون بکشی و آن را نیست و نابود کنی، جوانان بسیاری هستند که در این سرزمین می‌جوشند و رویاروی تو می‌ایستند .

پیام: ستیز با دشمن

۲- تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی / جدا سازی ای خصم، سر از تن من

قلمرو زبانی: سوختن: سوزاندن (بن ماضی: سوخت، بن مضارع: سوز)  / به تیرم بدوزی: جهش ضمیر / به تیر دوختن: تیر زدن(بن ماضی: دوخت، بن مضارع: دوز) / خصم: دشمن  / به تیرم بدوزی: جهش ضمیر(من را با تیر بدوزی)/ قلمرو ادبی: سوختن: کنایه از نابود کردن / بسوزی، بدوزی: جناس / سر از تن جدا ساختن: کنایه از کشتن / تن، من: جناس / سر، تن: تناسب / موقوف المعانی

بازگردانی: اگر تن من را بسوزانی و به من تیر بزنی، ای دشمن ! اگر سر از تن من جدا کنی.

۳- کجا می‌توانی ز قلبم ربایی / تو عشق میان من و میهن من؟

قلمرو زبانی: کجا: چگونه / ربودن: دزدیدن، سریع گرفتن(بن ماضی: ربود، بن مضارع: ربا) / پرسش انکاری / قلمرو ادبی: واژه آرایی: من / واج آرایی «ن»

بازگردانی: هرگز نمی‌توانی عشق میان من و میهنم را از من بربایی و بگیری.

پیام: عشق به میهن

۴- من ایرانی ام آرمانم شهادت / تجلی هستی است جان کندن من

قلمرو زبانی: آرمان: آرزو، عقیده / تجلی: جلوه گری / قلمرو ادبی: جان کندن: کنایه از درگذشتن و مردن / واج آرایی «ن»

بازگردانی: من ایرانی هستم ! آرزوی من شهادت است! مردن من نشانگر هستی من است.

پیام: ترغیب به شهادت

۵- مپندار این شعله افسرده گردد / که بعد از من افروزد از مدفن من

قلمرو زبانی: پنداشتن: تصور کردن(بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / افسردن: سرد شدن، خاموش شدن، یخ بستن (بن ماضی: افسرد، بن مضارع: افسر)  / افروختن: روشن شدن (بن ماضی: افروخت، بن مضارع: افروز) / مدفن: جای دفن، گور / قلمرو ادبی: شعله: استعاره از عشق به میهن / افسرد، افروخت: تضاد / واژه آرایی: من، از

بازگردانی: گمان نکن که عشق میان من و میهنم آتشی است که از بین می‌رود؛ زیرا پس از من از گور من  زبانه خواهد کشید.

پیام: جاودانگی عشق به میهن

۶- نه تسلیم و سازش نه تکریم و خواهش / بتازد به نیرنگ تو توسن من

قلمرو زبانی: سازش: کنار آمدن، آشتی / تکریم: گرامی‌داشت / خواهش: درخواست و التماس / تاختن: حمله کردن (بن ماضی: تاخت، بن مضارع: تاز) / نیرنگ: فریب / توسن: اسب سرکش، متضاد رام / قلمرو ادبی: توسن: استعاره از هستی من یا میهن من / واج آرایی «ن»

بازگردانی: نه تسلیم می‌شویم ! نه سازش می‌کنیم ! نه شما را گرامی می‌داریم و نه از شما خواهشی می‌کنیم ! هستی من مانند اسب سرکشی است که به نیرنگ تو حمله خواهم کرد و فریب تو را نخواهد خورد.

پیام: عدم سازش با دشمن

۷- کنون رود خلق است، دریای جوشان / همه خوشه خشم شد خرمن من

قلمرو زبانی: خلق: آفریده، مردم / خرمن: توده غلّه دروشده / قلمرو ادبی: رود خلق: اضافه تشبیهی / رود خلق، دریای جوشان است: تشبیه، اغراق / خرمن: استعاره از هستی / خوشه خشم: اضافه تشبیهی / خرمن من خوشه خشم شد: تشبیه، کنایه از افزایش و گسترش یافتن / واج آرایی «خ» /

بازگردانی: مردمی که مانند رود بودند اکنون مانند دریای جوشان شده اند و همۀ هستی من از خشم تو آکنده شده است .

پیام: خیزش برای ستیز با دشمن

۸- من آزاده از خاک آزادگانم / گل صبر می‌پرورد دامن من

قلمرو زبانی: آزاده: ایرانی، آزادمرد، کسی که از اسارت بازمی‌گردد / پروردن: پروراندن(بن ماضی: پرورد، بن مضارع: پرور)/ قلمرو ادبی: خاک: مجاز از سرزمین / گل صبر: اضافه تشبیهی / دامن: استعاره از هستی

بازگردانی: من ایرانی ام! از سرزمین آزادگانم! هستی من گل صبر می‌پرورد و من همیشه بردبارم.

پیام: ترغیب به بردباری

۹- جز از جام توحید هرگز ننوشم / زنی گر به تیغ ستم گردن من

قلمرو زبانی: توحید: یکتاپرستی / قلمرو ادبی: جام: مجاز از نوشیدنی / جام توحید: اضافه تشبیهی / تیغ ستم: اضافه تشبیهی یا اضافه اقترانی /  گردن زدن: کنایه از کشتن / واج آرایی «ن»

بازگردانی: حتی اگر با تیغ ستمت گردن مرا بگسلی، من فقط خداوند را می‌پرستم و یکتاپرستم می‌مانم.

پیام: یکتاپرستی                                                                                                    

سپیده کاشانی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- برای واژه «افسرده» دو معادل معنایی بنویسید. – غمگین؛ پژمرده؛ یخ‌بسته

۲- بیت زیر را بر اساس ترتیب اجزای جمله در زبان فارسی مرتب کنید؛ سپس اجزای هر جمله بیت را در جدول قرار دهید.

من ایرانیم آرمانم شهادت / تجلّی هستی است جان کندن من

■ من ایرانیم. آرمانم شهادت است. جان کندن من تجلّی هستی است.

نهادگزاره
منایرانیم
آرمانمشهادت است
جان کندن منتجلّی هستی است

قلمرو ادبی

۱- این سروده را از نظر قالب و مضمون با شعر «مهر و وفا» مقایسه کنید. – قالب هر دو شعر غزل است. / درون مایه: شعر «مهر و وفا» عاشقانه است و این سروده ای میهنی.

۲- در شعری که خواندید، واژه‌های «خاک» و «شعله» در کدام مفهوم مجازی به کار رفته اند؟ – «خاک» مجاز از سرزمین و میهن است و «شعله» مجاز از عشق به میهن.

۳- در سال‌های پیش با اجزای جمله (نهاد، مفعول، متمّم، مسند و فعل) و جایگاه هر یک از آنها در جمله آشنا شدیم. گاهی اجزای کلام، برای تأثیر بیشتر سخن در زبان ادبی، بنابر تشخیص شاعر یا نویسنده جا به جا می‌شود؛ مانند مصراع «گلِ صبر، می‌پرورد دامن من»، که مفعول و فعل بر نهاد، مقدّم شده است تا شیوایی و رسایی کلام بیشتر شود؛

به این گونه بیان، «شیوه بلاغی» می‌گویند.

این شیوه در مقابل شیوه عادی قرار می‌گیرد. در شیوه عادی، اصل بر این است که نهاد همه جمله‌ها در ابتدا و فعل در پایان قرار گیرد و سایر اجزای جمله، مانند متمّم، مفعول و مسند در جایگاه معمول خود طبق زبان معیار واقع شوند.

■ نمونه ای از کاربرد شیوه بلاغی را در متن درس بیابید و آن را توضیح دهید.

در بیت «کنون رود خلق است، دریای جوشان / همه خوشه خشم شد خرمن من» اجزای جمله جابه جا شده است؛ ازین رو نمونه ای از کاربرد شیوه بلاغی است. اگر این بیت را به شیوه عادی تبدیل کنیم این عبارت به دست می‌آید: کنون رود خلق دریای جوشان است. خرمن من همه خوشه خشم شد.

قلمرو فکری

۱- در کدام بیت، بر مفهوم «یگانه پرستی» تأکید شده است؟ – جز از جام توحید هرگز ننوشم / زنی گر به تیغ ستم گردن من

۲- مضمون بیت‌های دوم و سوم را با سروده زیر مقایسه کنید.

تا زَبَر خاکی ای درخت تنومند / مگسل از این آب و خاک ریشه پیوند (ادیب الممالک فراهانی)

قلمرو زبانی: زبر: بالا، فوق، مقابلِ زیر / گسستن: جدا شدن (بن ماضی: گسست؛ بن مضارع: گسل) / مگسل: جدا مشو، رها مکن / قلمرو ادبی: زَبَر خاک بودن: کنایه از زنده بودن / درخت: استعاره از شهروند /

بازگردانی: ای درخت تنومند(ای ایرانی) تا زمانی که زنده ای پیوندت را از خاک و سرزمینت نبر.

– درون مایه بیت‌های دوم و سوم همچنین بیت صورت پرسش به این نمونش دارد که نباید عشق به میهن و سرزمین خود را از دست بدهیم.

۳- در کدام بیت، به مفهوم آیه شریفه «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یرزَقونَ» (سوره آل عمران، آیه ۱۶۹) اشاره شده است؟

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یرزَقونَ= هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه ایشان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

– من ایرانی ام آرمانم شهادت / تجلی هستی است جان کندن من

۴- ……………………………………….

شیر زنان ایران

متن تقریظ حضرت آیت الله خامنه ای، رهبر معظمّ انقلاب اسلامی، بر کتاب «من زنده ام:»

کتاب را با احساس دوگانۀ اندوه و افتخار و گاه از پشت پردۀ اشک خواندم و بر آن صبر و همّت و پاکی و صفا و بر این هنرمندی در مجسّم کردن زیبایی‌ها و رنجها و شادیها آفرین گفتم. گنجینۀ یادها و خاطره‌های مجاهدان و، آزادگان، ذخیرۀ عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنی‌ها را پرشمار می‌کند. خدمت بزرگی است آنها را از ذهن‌ها و حافظه‌ها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن.

این نیز از نوشته‌هایی است که ترجمه اش لازم است. به چهار بانوی قهرمان این کتاب و به ویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام می‌فرستم.

قلمرو زبانی: تقریظ: ستایش نامه، مطلبی ستایش آمیز درباره کتاب، نوشته و مانند آنها. / همّت: اراده نیرومند / صفا: پاکی / ذخیرۀ: اندوخته / راوی: روایتگر / قلمرو ادبی: پردۀ اشک: اضافه تشبیهی

ابتدا باید مجروحانی را که واردِ بخش فوریت‌های پزشکی (اورژانس) می‌شدند، شناسایی، و بعد مشخّصاتشان را ثبت می‌کردم. برای این کار، لباس‌های مجروحان را با قیچی از تنشان بیرون می‌آوردم تا آمادۀ شست وشو و رسیدگی شوند.

بیمارستان به همه چیز شبیه بود، جز بیمارستان؛ غلغله بود. ازدحام مردم برای اهدای خون و کمک رسانی، همۀ کارکنان بیمارستان را کلافه کرده بود و نظم بیمارستان از دست رئیس و مدیر و پرستار و نگهبان، خارج شده بود. صدای زوزۀ آمبولانس‌ها و صدای هشدار حملۀ هوایی، در هم آمیخته بود.

قطع برق، هنگام حملۀ هوایی، بیمارستان را ناچار به استفاده از برق اضطراری می‌کرد. تخت‌ها کفاف مجروحان را نمی‌داد. حتی فرصت نمی‌شد جنازۀ شهدا را به سردخانه منتقل کنند. حتماً باید بالای سر افراد می‌رفتی تا تشخیص می‌دادی زنده اند یا مرده. گورستان شهر، گنجایش این همه جنازه را نداشت. حتّی برای بردن اجساد، ماشین نداشتیم و آمبولانس‌ها ترجیح می‌دادند مجروحان را جا به جا کنند.

قلمرو زبانی: اورژانس: فوریت‌های پزشکی / رسیدگی: وارسی / ازدحام: شلوغی، انبوهی / اهدا: هدیه دادن / کلافه: پریشان، سر در گم / کفاف: به اندازه کافی، آن اندازه روزی که انسان را بس باشد. / شهدا: ج شهید / اجساد: ج جسد، پیکر / قلمرو ادبی: دست: مجاز از اختیار / زوزۀ آمبولانس‌ها: اضافه استعاری

از زمین و آسمان، مرگ بر شهر می‌بارید. کودکانی که مادرهایشان را در بمباران از دست داده بودند، سرگردان و تنها در شهر، رها شده بودند.

با خودم گفتم: جنگ، مسئلۀ ریاضی نیست که درباره اش فکر کنی و بعد حلّش کنی؛ جنگ اصلاً منطقی ندارد که با منطق بخواهی با آن کنار بیایی. جنگ، کتاب نیست که آن را بخوانی. جنگ، جنگ است. جنگ، حقیقتی است که تا آن را نبینی، درکش نمی‌کنی.

کم کم به تابلوی راهنمای ۱۲ کیلومتری آبادان نزدیک می‌شدیم. چند نفر سرباز در کنار جاده، زیر لوله‌های نفت به حالت سینه خیز، دراز کشیده بودند و چند خودروی خودی متوقّف شده، توجّهم را جلب کرد.

ناگهان خودروی ما با صدای انفجار مهیبی متوقّف شد. نمی‌توانستیم هیچ حرفی بزنیم.

قلمرو زبانی: سرگردان: سرگشته / منطق: علم میزان / خودی: خودمانی / مهیب: ترسناک، ترس آور، هولناک / قلمرو ادبی: مرگ بر شهر می‌بارید: استعاره پنهان / از دست دادن: کنایه / جنگ مسئلۀ ریاضی نیست: تشبیه / جنگ کتاب نیست: تشبیه /

از راننده پرسیدم: چی شد؟

گفت: نمی‌دانم، مثل اینکه اسیر شدیم.

 اسیر کی شدیم؟

 اسیر عراقی‌ها.

 اینجا مگه آبادان نیست؟ تو ما رو دادی دست عراقی‌ها؟

 الله اکبر، خواهر! همه با هم اسیر شدیم.

قلمرو زبانی:  مگه: آیا، پرسش انکاری / قلمرو ادبی: دست: مجاز از اختیار

در این هنگام، سربازهای عراقی سریع خودشان را به ماشین ما رساندند. من کنار پنجره، بی حرکت نشسته بودم؛ امّا آنها شیشۀ ماشین را با قنداق شکستند.

وقتی پیاده شدیم، مثل مور و ملخ از کمینگاه‌های خود درآمدند و دور ماشین جمع شدند و راننده و سرنشین را مثل کیسۀ شن به پایین جاده پرتاب کردند.

دستهایم را روی لباس‌هایم کشیدم. مقنعه ام را تکاندم. به جیب‌هایم اشاره کردند. آستر جیب‌هایم را بیرون کشیدم. وقتی دست‌هایم را از جیبم درآوردم، در حالی که حکم مأموریتم را در یک مشتم پنهان کرده بودم، شروع به تکاندن جیبم کردم.

افسر عراقی متوجّه کاغذها شد و اشاره کرد: «مشتت را باز کن». با خنده‌ای زیرکانه، انگار که به کشف بزرگی رسیده است، هر دو کاغذ را از من گرفت و مترجم را صدا کرد.

قلمرو زبانی: قنداق: دسته تفنگ / درآمدند: بیرون آمدن / مور: مورچه بزرگ / مقنعه: نوعی روسری که زنان سر را با آن می‌پوشانند. / انگار: گویی / قلمرو ادبی: مثل مور و ملخ: تشبیه / مثل کیسۀ شن: تشبیه

مترجم خواند: معصومه آباد؛ نمایندۀ فرماندار آبادان.

مأموریت: انتقال بچه‌های پرورشگاه به شیراز.

فکر کردند یکی از مهره‌های مهم نظامی ایران را به دام انداخته اند. درحالی که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند، پشت سر هم به عربی جملاتی می‌گفتند و من با کنجکاوی حرکات و حرف‌های آنها را گوش می‌دادم و دور و برم را می‌پاییدم اما هر چه بیشتر گوش می‌دادم، کمتر می‌فهمیدم. کلمۀ «بنَاتُ الخمینی» و «ژنرال» را در هر جمله و عبارتی می‌شنیدم. بلافاصله، بی سیم زدند و خبر را ارسال کردند.

از مترجم پرسیدم: چی داره می‌گه؟

گفت: می‌گه ما دو ژنرال زن ایرانی را اسیر کرده‌ایم.

گفتم: ما مددکار هلال احمریم.

قلمرو زبانی: مهره: مهرۀ بازی / دور و بر: پیرامون / پاییدن: مراقب بودن، زیر نظر داشتن / بنات الخمینی: دختران خمینی/ ژنرال: افسر ارشد در ارتش؛ سپهسالار؛ سرتیپ؛ سرلشکر / مددکار: یاریگر/ قلمرو ادبی: مهره: استعاره از شخص مهم و کلیدی / به دام انداختن: کنایه از اسیر کردن / در پوست خود نمی‌گنجیدند: کنایه از اینکه بسیار خوشحال بودند

ترجمه کرد و افسر عراقی گفت: «زنهای ایرانی از مردهای ایرانی خطرناک ترند.»

از اینکه دو دختر ایرانی در نظر آنها این قدر خطرآفرین بودند، احساس غرور و استقامت بیشتری کردم. یاد روزهایی افتادم که می‌خواستم خدا امتحانم کند. باورم نمی‌شد که امتحان من اسارت باشد.

برادرهایم را می‌دیدم که دست بسته و اسیرند. نمی‌خواستم جلوی دشمن، ضعف نشان دهم. عنوان بنتُ الخمینی و ژنرال به من جسارت و جرئت بیشتری می‌داد، امّا از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود، می‌ترسیدم.

صبحدم بیست و چهارم مهر، هم زمان شد با سر و صدای خودروهای بعثی و هجوم دوبارۀ گروه گروه نیروهایی که از شمال خرّمشهر به سمت همین جاده سرازیر بودند. من و مریم را به گودالی انتقال دادند.

قلمرو زبانی: قدر: اندازه (هم آوا؛ غدر: نابکاری) / غرور: احساس سربلندی و شادمانی / استقامت: پایداری / اسارت: اسیر شدن / بنت الخمینی: دختر خمینی / ژنرال: افسر ارشد در ارتش؛ سپهسالار؛ سرتیپ؛ سرلشکر / جسارت: دلیری، بی باکی و گستاخی / مبهم: نامشخص/ بعث: حزبی سیاسی که صدّام حسین، رئیس جمهور پیشین عراق، رهبری آن را برعهده داشت. / بعثی: عضو حزب بعث / هجوم: حمله  / قلمرو ادبی:

تعدادمان ساعت به ساعت بیشتر می‌شد. ساعت ده صبح جوانی با قامتی باریک و بلند و محاسنی قهوه‌ای مثل تیری که از دور شلیک شود، به جمع ما پرتاب شد. پنجاه رأس گوسفند با صدای زنگوله‌هایشان او را همراهی می‌کردند و عراقی‌ها گوسفندها را هم با او داخل گودال کردند. به هر طرف که سر می‌چرخاندیم، صورت گوسفندها توی صورتمان بود و روی دست و پایمان فضله می‌ریختند و یکسر بع بع می‌کردند.

هر گوسفندی که سر و صدا می‌کرد، به محض اینکه آن جوان، دستی به سرش می‌کشید، آرام می‌شد. یکی از برادرهای سپاهِ امیدیه از او پرسید: «اسمت چیه برادر؟ شغلت چیه؟»

با سادگی و صداقت تمام گفت: اسمم «عزیز» است و چوپانم. کاشی هستم. دیروز از کاشان راه افتادم. توی ولایتمان هر کی دوست داشت، چند تا گوسفند برای سلامتی رزمنده‌ها به جبهه هدیه کرده. من تو مسیر آبادان بودم که گیر افتادم.

قلمرو زبانی: محاسن: ریش و سبیل / فضله: پشگل / یکسر: پیاپی / به محض اینکه: همین که / صداقت: راستی / کاشی: کاشانی / ولایت: آبادی / گیر افتادن: دستگیر شدن / قلمرو ادبی: / مثل تیری: تشبیه 

ما را از گروه جدا کردند و سوار ماشین شدیم، امّا هر دو ترجیح می‌دادیم بین گوسفندها باشیم نه بین گرگها!

صبح روز بعد با صدای همهمۀ بیرون، سراسیمه، بلند شدیم و برای اینکه از اخبار جدید مطّلع شویم از پشت پنجره، بیرون را نگاه کردیم.

کامیونی پُر از اسیران ایرانی از نظامی گرفته تا غیرنظامی و پیر و جوان را وارد زندان کردند. یک نفر به آرامی گفت: این چه تقدیر و مصلحتی بود؟ ما آماده بودیم بجنگیم تا در راه خدا کشته شویم، آن وقت نجنگیده اسیر شدیم. یعنی خدا اینجا نشستن و کتک خوردن را از ما قبول می‌کند؟

از من پرسیدند: کی به کربلا آمدید؟

گفتم: اینجا که کربلا نیست، تَنومه است.

گفت: چرا، این راه و این تقدیر، عین کربلاست. عشق به کربلا و سیّدالشّهدا شما را به عراق کشانده است.

قلمرو زبانی: همهمه: هنگامه / سراسیمه: پریشان / مطلع: آگاه / تقدیر: سرنوشت / مصلحت: آنچه سبب خیر و صلاح انسان باشد / تنومه: شهری در عراق نزدیک بصره / چرا: آری (در پاسخ پرسش منفی)/ عین: درست مانند / سید الشهدا: آقای شهیدان، امام حسین / قلمرو ادبی: گرگ‌ها: استعاره از بعثی‌ها / پیر و جوان: تضاد

از طلبه‌ای که نزدیک تر بود پرسیدم: «برادران مجروح اینجا نیستند؟» گفت: «نه خواهر، اینجا سالم‌ها را مجروح می‌کنند.»

بچه‌ها را نوبتی و از روی ملاک و معیار خودشان انتخاب می‌کردند و آنها را به اتاق شکنجه روانه می‌کردند. روی هر کس انگشت حَرَس الخمینی (پاسدار) می‌گذاشتند، او را با پای خودش می‌بردند، امّا روی چهار دست و پا و با چهره‌های خونین و مالین برمی‌گرداندند که اصلاً قابل شناسایی نبود.

بچّه‌ها برای اینکه این فضای ظالمانه و دلخراش را قابل تحمّل کنند، همه چیز را به خنده و شوخی گرفته بودند. می‌نشستند توی صف کتک خوری، امّا اسمش را گذاشته بودند هواخوری. لباسهای ضخیم و آستین بلند را چندتایی تن همدیگر می‌کردند که شدّت ضربات کابل‌ها را کمتر احساس کنند.

قلمرو زبانی: معیار: مقیاس، اندازه / ملاک: اصل هر چیز، معیار، ابزار سنجش / حرس الخمینی: پاسدار خمینی / دلخراش: آزارنده / قلمرو ادبی: روی چهار دست … برمی‌گرداندند: کنایه از اینکه شکنجه اش می‌کردند/ هواخوری: کنایه از شکنجه

دیوارها تنها شریک و تکیه گاهِ درد و رنج ما بودند؛ دیوارهایی که تعداد کاشی قهو‌ه ای رنگ آنها را دانه دانه شمرده بودم. دیوارهایی که دیگر همۀ سایه روشن‌هایشان را می‌شناختیم. گویی در و دیوار، بخشی از دارایی ما بود که با ما جا به جا می‌شد؛ اما دیوارهای سلول شمارۀ سیزده برای ما آشناتر و جذّاب تر بود. هر کاشی، یادگاری از یک عزیز در قاب بود. یادگاری‌ها با جسم تیزی، هنرمندانه با شعری لطیف و سوزناک، روی دیوار حک شده بود. روی یکی از کاشی‌ها نوشته شده بود:

«تابوت مرا جای بلندی بگذارید / تا باد بَرَد سوی وطن، بوی تنم را»

در شهریور ۱۳۶۱ دومین دیدارمان با هیئت صلیب سرخ انجام شد. با آمدن این هیئت شور و هیجان زیادی در اردوگاه به راه می‌افتاد و فضای اردوگاه پر از پرنده‌های کاغذی می‌شد. اُسرا با این پرنده‌های کاغذی چند ساعتی را به سرزمین مادری سفر می‌کردند و همه در حال و هوای دیگری سیر می‌کردند.

قلمرو زبانی: سوزناک: دلخراش / هیئت: گروه، دسته، انجمن / اسرا: ج اسیر، گرفتاران، دستگیرشدگان / قلمرو ادبی: دیوارها تنها شریک … بودند: جانبخشی / پرنده کاغذی: استعاره از نامه

رئیس هیئت صلیب سرخ گفت:«ما از خانواده‌هایتان برای شما نامه آورده‌ایم. شما می‌توانید پایین همین نامه‌ها پاسختان را بنویسید. در هر نامه، بیشتر از بیست و دو کلمه ننویسید؛ فقط با خانواده احوال پرسی کنید.»

من هم، تمام حواسم به نامه‌ها بود که یک باره، چشمم به تکیه کلام پدرم که صدایم می‌کرد «نور دیده»، روشن شد. دیگر توضیح و ترجمه را نه می‌شنیدم، نه می‌فهمیدم. بی اختیار، سرم را جلو و جلوتر و چشمانم را ریز می‌کردم تا مطمئن شوم درست می‌بینم و درست می‌خوانم. وقتی فهمید نامه‌ای که روی دیگر نامه‌هاست، مال من است، آن را به سمتم گرفت. نامه را گرفتم و بوسیدم؛ گرمای دستانش را روی کاغذ نامه حس می‌کردم. به ردِّ قطرات اشک که هنگام نوشتن از چشمانش، روی نامه چکیده بود، دست می‌کشیدم. نامه بوی پدرم را می‌داد؛ بوی اسطورۀ زندگی ام را؛ بوی مهربانی و عشق می‌داد. تمام کلماتی را که پدرم با دستان لرزان نوشته بود، مثل شربتی خنک و گوارا نوشیدم و کلمه به کلمه خواندم:

قلمرو زبانی: هیئت: گروه، دسته، انجمن / اسطوره: سخنان یا اشخاص و آثاری که مربوط به موجودات یا رویدادهای فوق طبیعی روزگار باستان است و ریشه در باورها و اعتقادات مردم روزگار کهن دارد. / گوارا: گوارنده، قبل هضم، (بن ماضی: گوارید، بن مضارع: گوار) / قلمرو ادبی: نوردیده: استعاره از فرزند گرامی / مثل شربتی خنک و گوارا: تشبیه

«نور دیده کجایی؟ از کجا باور کنم تویی تا سلامت کنم. همه جا را گشتم. سراغ تو را از هر کسی گرفتم. به خدا می‌سپارمت تا همیشه زنده باشی.»

خدای من! این نامه‌ای است که پدر با دستان مهربانش برای من نوشته است؟! باور کردنی نبود… .

زمان آمارگیری لعنتی، برادرها را در گرمای پنجاه درجه که خورشید وسط آسمان بود، روی دو پا می‌نشاندند و آنها را با ضربه‌های کابل می‌شمردند. ضربه‌ها با شدّت هر چه تمام تر بر بدن‌های استخوانی شان فرود می‌آمد. این نمایش مرگبار که هفته‌ای سه بار به مدّت یک ساعت به طول می‌انجامید، به پنج نوبت در هفته تبدیل شده بود.

این بار، زیر بغل برادران مجروح و معلول را گرفته، آنها را هم بیرون می‌کشیدند و چند نفر دیگر از اُسرای سالخورده و قدخمیده هم در جمع آنها نشسته بودند. فرمانده اردوگاه درحالی که چند سرباز کابل به دست، دور او را گرفته بودند و یک تکه برگه را که بر آن عبارت «لعن عَلی الصّدام» نوشته شده بود، همراه با فحش و ناسزاهایی که همیشه ورد زبانش بود، به بچّه‌ها نشان می‌داد.

پیدا بود که این برگۀ ساختگی، بهانه‌ای برای اذیت و آزار بچه‌هاست. بعضی از مجروحان و پیرمردها خود را کاملاً آمادۀ شلّاق کرده بودند و در هوای داغ اردوگاه «اَلأنبار» کلاه و لباس گرم پوشیده بودند؛ امّا آنها با وقاحت همۀ کلاه‌ها و لباسها را از تنشان بیرون کشیدند. هر لحظه به تعداد سربازها اضافه می‌شد. فرماندۀ اردوگاه کفشش را جلو دهان برادرها می‌برد که آن را با دندان نگه دارند تا نتوانند ناله کنند. اگر کسی در حین شلّاق خوردن، فریاد می‌زد، ضربه‌ها شدّت بیشتری می‌گرفت.

قلمرو زبانی: معلول: کسی که عضو یا اندام‌هایی از بدنش اسیب دیده است، توانخواه / سالخورده: سالمند / لعن علی الصدام: نفرین بر صدام / ورد زبان: سخنی که پیوسته تکرار می‌شود / ساختگی: قلابی / الانبار: نام منطقه‌ای در عراق/  وقاحت: بی شرمی، بی حیایی / قلمرو ادبی: قدخمیده: کنایه از پیر /

خدا را به مقدّسات عالم قسم می‌دادیم، همان طور که آتش را بر حضرت ابراهیم سرد کرد، شدّت این ضربه‌ها را بگیرد و این عذاب را بر آنان آسان سازد.

در یکی از روزها که مأموران صلیب سرخ آمده بودند، نامه و عکسی از پدرم برایم آوردند که وقتی به آن نگاه می‌کردم، در نگاهش نشانی از خودم می‌یافتم.

تمام توش و توان ما در دوران اسارت، ضربان قلب و سوی چشم ما، به خطوط و سطور این کاغذها و کلمات و نوشته‌ها بسته بود. با کلمات این نامه‌ها راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و می‌خوابیدیم و زندگی می‌کردیم. کلمات، آن قدر قدرت داشتند که هم جان می‌دادند و هم جان می‌گرفتند. کلمات هم، صدا و هم نگاه داشتند و می‌توانستند ما را آرام یا متلاطم کنند و آنجا بود که معجزۀ کلمه را دریافتم و فهمیدم چرا معجزۀ پیامبر ما کلمه و کتاب بود. دریافتم خمیرمایۀ آدمی، کلمه است. فقط افسوس که اجازه نداشتیم بیش از شش خط یا بیست و چند کلمه بنویسیم. امّا من بی ملاحظه، کاغذ را سیاه می‌کردم و می‌دانستم این کلمات در جان مادر و پدر و برادر و خواهرانم ریخته می‌شود و آنها با این کلمات زندگی می‌کنند؛ پس هر چه بیشتر، بهتر. چقدر سرگرم این کلمات می‌شدیم؛ سهم ما دو برگه کاغذ بود و باید در همان دو کاغذ همه چیز را برای همه می‌نوشتیم.

قلمرو زبانی: مقدسات: چیزهای مقدس/ مقدس: دارای تقدس و پاکی، پالوده / طور: گونه (همآواگونه؛ تور: وسیله ای برای صید ماهی)/ توش: توشه و اندوخته، توانایی تحمّل سنگینی یا فشار / خطوط: ج خط / سطور: ج سطر / قدر: اندازه (همآوا؛ غدر: نابکاری)/ متلاطم: دستخوش پریشانی و آشفتگی / معجزه: عاجز کننده / خمیرمایه: اصل / غفلت: بی خبری / قلمرو ادبی: جان دادن: کنایه از زنده کردن/ جان گرفتن: کنایه از میراندن/  کلمات هم، صدا و هم نگاه داشتند: جانبخشی / سرگرم شدن: کنایه از مشغول شدن

چگونه می‌توانم از روزهایی بگذرم که هر لحظه اش یک مرگ بود و هر شب بر جنازۀ خودم شیون می‌کردم و صبح می‌دیدم زنده ام و دوباره باید خود را آمادۀ مرگ کنم!

اگر چه این رنج، مرا ساخته و گداخته کرده است، اصلاً حاضر نیستم یک قدم از خودم عقب نشینی کنم؛ حتّی اگر دشمن از خاکم عقب نشینی کرده باشد.

به خودم قول دادم، هیچ وقت درد و رنج خود و لحظه‌های انتظار طاقت فرسای خانوادۀ بزرگ اسیران درد کشیده را فراموش نکنم. اگر فراموش کنیم و دچار غفلت شویم؛ دوباره هم گَزیده می‌شویم. تاریخ کشورمان سرشار از خاطراتی است که یک نسل به فراموشی سپرده و تاوانِ آن فراموشی را نسل دیگری پرداخته است.

قلمرو زبانی: شیون: ناله و زاری / ساخته: آماده و توانا / گداخته: ذوب شده، مذاب / گزیدن: نیش زدن / طاقت فرسا: توان فرسا، خسته کننده / تاوان: زیان یا آسیبی که شخص به خاطر خطاکاری، بی توجّهی یا آسیب رساندن به دیگران ببیند. / قلمرو ادبی: گداخته کردن: کنایه از اینکه ساختن و نیرومند کردن

یاد یک نامۀ تاریخی افتادم که در آن، یکی از سرداران و دلاوران وطن نوشته بود: «هر کرکسی بدون اجازه از بام میهن ما بگذرد، باید پرَهایش را به تربیت شدگان نسل ما باج دهد

از اینکه توانسته بودم با رنج چهارسالۀ اسارتم، یک پَر کرکس را بکنم، خوشحالم.

قلمرو زبانی: کرکس: پرنده‌ای از رده لاشخورها / بام: پشت بام / قلمرو ادبی: کرکس: استعاره از دشمن فرومایه / بام میهن: اضافه استعاری / پر: استعاره از نیروی پرواز

من زنده ام، معصومه آباد

هر کرکسی بدون اجازه از بام میهن ما بگذرد باید پرهایش را به تربیت شدگان نسل ما باج دهد.: ما اجازه نمی‌دهیم دشمن کشورمان را تهدید کند و اگر حمله کند نابود می شود.

درک و دریافت

۱- به اعتقاد شما چگونه می‌توان از ایثارگری آزادگان و جانبازان تجلیل کرد؟ – به ایشان امتیازهایی داده شود؛ مراسمی برای بزرگداشت ایشان برپا شود.

۲- ثبت خاطرات دوره جنگ، چه نقشی در حفظ ارزش‌های انقلاب اسلامی داشته است؟ – ثبت این یادمان‌ها به نسل آینده کمک می‌کند تا از تجربه گذشتگان بهره مند شود و از رخدادهای گذشته درس گیرد.

پی دی اف خاک آزادگان و شیرزنان ایران