بایگانی برچسب: s

آموزه دهم: فصل شکوفایی

۱- دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو / امروز می‌آید از باغ بوی بهار من و تو

قلمرو زبانی: سوخت: سوزاند / بار: میوه / ای دوست: شبه جمله / برگ: توشه /

سلمان هراتی

قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن (رشته انسانی)/ دیروز: مجاز از پیش از جنبش اسلامی / غم سوخت: جانبخشی / برگ و بار: استعاره از آرزوها و امیدها / من و تو: مجاز از ایرانیان / تناسب: برگ، بار، باغ، بهار / دیروز، امروز: تناسب، تضاد؟ / استعاره پنهان: من و تو مانند درخت، برگ و بار داریم / امروز: مجاز از پس از جنبش اسلامی / بهار: استعاره از انقلاب و پیروزی، نماد شکوفایی / بوی بهار می‌آید: کنایه از اینکه زمان به بار نشستن ما فرامی رسد و نزدیک است، حس‌آمیزی / باغ: استعاره از ایران / واج آرایی: صامت «ب» / بار، بهار: جناسواره / بار، باغ: جناس ناهمسان/ من و تو: واژه‌آرایی، ردیف

بازگردانی: ای دوست، اگر غم ظلم و ستم، دیروز آرزو و امیدهای من و تو را سوزاند و نابود کرد [هراسی نیست؛ چرا که] امروز بوی بهار پیروزی به مشام می‌رسد.

پیام: جنبش اسلامی، ما را از غم رهاند.

۲- آن جا در آن برزخ سرد در کوچه‌های غم و درد / غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟

قلمرو زبانی: آیا چه: ناهنجاری نگارشی / برزخ: حد فاصل بین دو چیز، در اینجا فاصله میان دوران طاغوت و انقلاب اسلامی، یعنی دوران گذار. / قلمرو ادبی: برزخ سرد: استعاره از ایران استبداد زده / سرد، درد: جناس ناهمسان / سرد: ایهام دارد: ۱- سرد (چون فصل زمستان، انقلاب پیروز شد) ۲- بی روح و افسرده / چشمان: مجاز از شهروندان ایران / کوچه‌های غم و درد: اضافه تشبیهی / شب: نماد ظلم و ستم / واج آرایی: «د» / واژه‌آرایی: آن / پرسش انکاری

بازگردانی: در آن سرزمینِ همچون برزخ در آن کوچه‌هایی که یادآور غم و درد ما بود، چشمان من و تو جز ستم و بیداد چه چیز را دیده بود؟ هیچ چیز.

پیام: در روزگار گذشته مردم دچار ناامیدی و غم و درد بودند

۳- دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ / امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو  

قلمرو زبانی: غربت: دوری از خانمان، بیگانگی(هم‌آوا: قربت: نزدیکی) / دیروز من… بودم و یک چمن داغ [حذف فعل «بودم» به قرینهٔ لفظی] / چمن: با داغ بسیار؛ چمن در اینجا «ممیز» واقع شده / داغ: بسیار گرم، آهن تفته که با آن بر بدن انسان یا حیوان علامت می‌گذراند / امروز… آیینه دار من و تو است [حذف فعل «است» به قرینهٔ معنوی] / آیینه دار: آن که آیینه در پیش دارد تا عروس و جز او خود را در آن ببیند؛ در اینجا و به ویژه در ادبیات معاصر یعنی انعکاس دهنده / قلمرو ادبی: دیروز: مجاز از پیش از جنبش اسلامی / باغ: استعاره از ایران / امروز: پس از جنبش اسلامی / خورشید … است: جانبخشی، کنایه از این که جایگاه ما بلند گشته است، تشبیه / تناسب: باغ، چمن، دشت / باغ، داغ: جناس ناهمسان / واج آرایی «د» / داغ: استعاره از درد و غم / خورشید: استعاره از انقلاب و حرکت / دشت: استعاره از میهن

بازگردانی: در گذشته در غریبی ایران خزان زده بودیم و پر از داغ و حسرت بودیم؛ امّا امروز، یعنی پس از انقلاب خورشید پیروزی در دشت میهن بردمیده است و همه جای میهن آیینه دار من و تو و تجلّی حضور ما ست.

پیام: انقلاب اسلامی، فرصتی است برای تجلی استعدادهای مردمی

۴- غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران / صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو

قلمرو زبانی: غبار: گرد / غربت: غریبی، دور از خانمان / جویبار: جوی بزرگی که از جوی‌های کوچک تشکیل می‌شود / قلمرو ادبی: غبار: استعاره از آلودگی / غرق غبار: اضافه استعاری / باران: نماد رویش و سبزی / جویبار: نماد حرکت / صد: مجاز از بسیار / واج آرایی صامت «غ»، «ر» / باران، جویبار: تناسب / صد جویبار انتظار … است: جانبخشی

بازگردانی: پر از غربت و غبار باغ خزان زده هستیم. نیاز به بارانی داریم که خود را شست وشو دهیم. جویباران بسیاری منتظر ماست. (ما دچار پراکندگی هستیم؛ به جویبار همبستگی بپیوندیم.)

پیام: پیوستن به پویش مردمی

۵- این فصل، فصل من و توست فصل شکوفایی ما / برخیز با گل بخوانیم اینک بهار من و تو

قلمرو زبانی: فصل: دوره، منظور زمان پس از جنبش اسلامی است / خواندن: آواز خواندن / اینک: اکنون / قلمرو ادبی: شکوفایی: استعاره پنهان / گل: نماد، استعاره از انقلاب و تجلیّات آن / بهار: استعاره از زمان شکوفایی ما / با گل بخوانیم: جانبخشی، استعاره پنهان/ واژه‌آرایی: فصل

بازگردانی: این دوره، فصل شکوفایی استعدادهای من و توست؛ ما که به انتظار بهار نشسته بودیم. برخیز همنوا با انقلاب و گل، نغمه سرایی کنیم که بهار من و تو می‌آید.

پیام: انقلاب اسلامی، فصل شکوفایی ما ست

۶- با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم / در باغ می‌ماند ای دوست گل یادگار من و تو

قلمرو زبانی: یادگار: واژهٔ دو تلفّظی / سحرخیز: صفت فاعلی کوتاه / می‌ماند: مضارع اخباری(بن ماضی: ماند؛ بن مضارع: مان)، جاوید است /  قلمرو ادبی: جان سپردن: کنایه از مرگ، شهادت / نسیم: نماد حرکت انقلاب / نسیم سحرخیز: جانبخشی / گل: استعاره از انقلاب و تجلیّات آن، خاطرات و مبارزه

بازگردانی: همراه با این نسیم سحرگاهی برخیز [قیام کن] و همراه شو. اگر در راه پیکار مردیم [هراسی نیست.] ای دوست، گل و انقلاب به یادگار از من و تو خواهد ماند.

پیام: به یادگار ماندن آرمان شهید

۷- چون رود امیدوارم بی تابم و بی قرارم / من می‌روم سوی دریا، جای قرار من و تو

قلمرو زبانی: بی تاب: آشفته / بی قرار: بی آرامش / قلمرو ادبی: چون رود: تشبیه، جانبخشی / رود: نماد جریان‌های انقلابی / دریا: نماد همبستگی و یکپارچگی / قرار دوم: ایهام (۱- دیدار ۲- آرامش) / دریا، رود: تناسب / واژه‌آرایی: قرار

بازگردانی: مانند رود که امید رسیدن به دریا را دارد من نیز با ناآرامی، امید رسیدن به دریا را دارم. ما باید به یکدیگر بپیوندیم و همبسته شویم.

پیام: همبستگی مردم

دری به خانۀ خورشید، سلمان هراتی

آموزگاری سعید جعفری

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- در متن درس، واژه‌ای بیابید که هم‌آوای آن در زبان فارسی وجود دارد؟

غربت: دوری از خانمان، بیگانگی(هم‌آوا: قربت: نزدیکی)

۲- انواع «و» (ربط، عطف) را در بیت آخر مشخّص کنید.

دیروز اگر سوخت ای دوست، غم برگ و (عطف)  بار من و (عطف) تو / آن جا در آن برزخ سرد، در کوچه‌های غم و (عطف) درد.

دیروز در غربت باغ من بودم و (ربط) یک چمن داغ / غرق غباریم و (پیوند) غربت، با من بیا سمت باران / چون رود امیدوارم بی‌تابم و (ربط) بی‌قرارم.

۳- در متن درس، کدام گروه‌های اسمی، در نقش «مفعول» به کار رفته‌اند؟

دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو / غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟ / با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم.

مفعول: واژه‌ای است که کار بر روی آن انجام شده است. نشانه آن «را» است و در پاسخ «چه چیزی را» و «چه کسی را» می آید.

قلمرو ادبی

۱- در متن درس برای کاربرد هریک از آرایه‌های «تشخیص» و «تشبیه» دو نمونه بیابید.

تشخیص: ۱- غم برگ و بار من و تو را سوزاند  ۲- برخیز با گل بخوانیم

تشبیه: ۱- من چون رود امیدوارم ۲- امروز خورشید، آیینه‌دار من و توست (خورشید چون آیینه‌داری است)

۲- در بیت زیر، «برزخ سرد» و «شب» نماد چه مفاهیمی هستند؟

آن‌جا در آن برزخِ سرد، در کوچه‌های غم و درد / غیر از شب آیا چه می‌دید چشمان تار من و تو؟

برزخِ سرد: نماد روزگار ستم شاهی / شب: نماد بیداد و ستم

قلمرو فکری

۱- مقصود نهایی شاعر از مصراع دوم بیت زیر چیست؟

چون رود امیدوارم بی‌تابم و بی‌قرارم / من می‌روم سوی دریا، جای قرار من و تو

حرکت شاعر به سوی اجتماعات انقلابی و آزادی‌خواهانه مردم.

۲- توضیح دهید بیت زیر با فصل ادبیات انقلاب اسلامی چه مناسبت و پیوندی دارد؟

دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ / امروز خورشید در دشت، آیینه‌دار من و تو

در این بیت به خودکامگی روزگار گذشته و رنج‌ها و مصیبت‌های آن زمان اشاره می‌کند و اینکه رهبر با راه نمایی خود توانست مردم را از این دوران ستم‌‌شاهی نجات بخشد. پایداری رهبر و مردم، دعوت به مبارزه، هدایتگری امام از جمله درونمایه‌هایی است که در این بیت دیده می‌شود.


۳- درباره ارتباط موضوعی هریک از سروده‌های زیر با متن درس توضیح دهید.

الف) ز خورشید و از آب و از باد و خاک / نگردد تبه نام و گفتار پاک (فردوسی)

با بیت ششم درس ارتباط دارد هر دو به این نکته اشاره دارند که حتی اگر وجود خاکی انسان از بین برود؛ اما خوبی‌ها در رفتارهای شایسته ما، ماندگار خواهند بود و یاد ما جاودانه خواهد شد.

ب) ای منتظر، مرغ غمین در آشیانه! / من گل به دستت می‌دهم، من آب و دانه … / می‌کارمت در چشم‌ها گل نقش امّید / می‌بارمت بر دیده‌ها باران خورشید. (سیاوش کسرایی)

با بیت چهارم ارتباط دارد. هر دو به این اشاره دارند که با وجود رنج‌ها و سختی‌های راه، آینده‌ای خوب و روشن در انتظار ما خواهد بود. آینده‌ای که امید به زندگی و شادی و نشاط در آن موج می‌زند.

تیرانا

تیرانا، نثر شاعرانه است. هنر اوستا در این کتاب ترکیب سازی واژگانی است.

فرزند خیالی است که نویسنده در این کتاب، برای خود می‌آفریند و با او به گفت وگو می‌نشیند، همانند «امیل» به قلم ژان ژاک روسو.

مهرداد اوستا

تیرانا! من از طبیعت آموختم که همانند با درختان بارور بی آنکه زبان به کمتر داعیه‌ای گشاده باشم، سراسر کرامت باشم و سراپا گشاده دستی، بی هیچ گونه چشمداشتی به سپاسگزاری یا آفرین.

قلمرو زبانی: همانند با: همسو با / بارور: میوه دار / داعیه: ادّعا / گشاده باشم: ماضی التزامی / گشودن: باز کردن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / کرامت: سخاوت، جوانمردی، احسان، بزرگواری، بخشندگی و نیز بزرگوار داشتن کسی / چشمداشت: انتظار و توقع امری از چیزی یا کسی / چشم داشتن: منتظر دریافت پاداش یا مزد بودن / آفرین: ستایش، تحسین / قلمرو ادبی: همانند با درختان بارور: تشبیه / زبان: مجاز از دهان/ زبان به چیزی گشودن: سخن گفتن/ سراپا: کنایه یا مجاز از همه وجود / گشاده دستی: کنایه ؟از سخاوت، بخشندگی /

پیام: بخشندگی و جوانمردی        

تو نیز تیرانا! گشاده دستی و کرامت را از درختان میوه دار بیاموز و از بوستان و پالیز که به هر بهار سراپا شکوفه باشی و پای تا سر گل و با هر تابستان از میوه‌های شیرین و سایهٔ دلپذیر، خستگان راه را میزبانی کریم باشی و پای فرسودگان آفتاب زده را نوازشگری درمان بخش دردها

قلمرو زبانی: پالیز: بوستان و در متن، با بوستان رابطهٔ معنایی ترادف دارد. / خستگان را و آفتاب زده را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ فرسودن: خسته کردن، به تدریج نابود کردن، درمانده کردن (بن ماضی: فرسود، بن مضارع: فرسا) / کریم:‌ بخشنده / آفتاب زده: صفت مفعولی، آفتاب سوخته / نوازشگر: صفت فاعلی / درمان بخش: صفت فاعلی / حذف فعل به قرینه لفظی:‌ پای فرسودگان … دردها باشی. / قلمرو ادبی: از درختان … بیاموز: استعاره پنهان / پای فرسودگان: کنایه از خستگان / آفتاب زده: کنایه از آن که دچار بیماری و درد شده است / تناسب: بوستان، گل، شکوفه، بهار، درختان و…/ پای تا سر: مجاز از همهٔ وجود / شکوفه باشی و پای تا سر گل: استعاره پنهان /

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

نه همین مهربانی را به مهر که پاداش هر زخمهٔ سنگی را دست‌های کریم تو میوه‌ای چند شیرین ایثار کند.

قلمرو زبانی: مهر: عشق / که: بلکه / مهربانی را و هر زخمهٔ سنگی را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ زخمه: ضربه، ضربه زدن (زخمیدن: کوبیدن) / «چند» درعبارت «میوه‌ای چند شیرین»: صفت مبهم / ایثار کردن: بخشیدن / قلمرو ادبی: زخمه سنگ: کنایه از آزار و اذیت

پیام: در برابر بدی خوبی کن

تو اگر آن مایهٔ کرامت را از مادر به میراث می‌داشتی، می‌بایست همانند با درختان بارور، بخشندگی و ایثار را سراپا دست باشی؛ سپاس خورشید را که هر بامداد بر سر تو زرافشانی می‌کند و ابر، گوهر.

قلمرو زبانی: و ابر، گوهر…: [بخشی از] فعل به قرینهٔ لفظی حذف شده است. [گوهر افشانی می‌کند.] / ایثار: از خودگذشتگی / قلمرو ادبی: مادر: استعاره از طبیعت/ سراپا دست: مجاز از بخشندگی / «زر» در «زرافشانی کردن»: استعاره از «نور» پراکندن خورشید / گوهر: استعاره از باران/ مراعات نظیر: خورشید، بامداد و ابر

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

اگرم هیچ در سرنوشت از آزادگی بهره‌ای باشد، همینم از آفریدگار سپاسگزاری بس که بدین سعادتم رهنمون بود تا هرگز فریب آزاده مردم را از خویشتن بتی نسازم.

قلمرو زبانی: «م» در اگرم و همینم: ضمیر جهشی، اگر در سرنوشتم… و همین از آفریدگارم… / بس: کافی / سعادت: خوشبختی / رهنمون: راهنما / «را» در «آزاده مردم را»: حرف اضافه؛ به خاطر / قلمرو ادبی: از خویشتن بت ساختن: کنایه از خودبین شدن؛ از خویشتن بتی نسازم: از احساس و علاقهٔ مردم آزاده، نسبت به خود، سوءاستفاده نکنم و خود را در نگاه آنها بزرگ نگردانم (چون بتی مایهٔ پرستش قرار ندهم).

قلمرو فکری: نویسنده از خدای سپاسگزار است که خوشبختی بزرگی به او بخشیده تا با تعریف و تمجید مردم به خود مغرور نگردد.

تیرانا، نثر شاعرانه است. هنر اوستا در این کتاب ترکیب سازی واژگانی است.

تیرانا: فرزند خیالی است که برخی از نویسندگان در عرصهٔ نویسندگی، برای خود خلق می‌کنند و با او به گفت وگو می‌نشینند، همانند «امیل» ژان ژاک روسو.

تیرانا! من از طبیعت آموختم که همانند با درختان بارور بی آنکه زبان به کمتر داعیه‌ای گشاده باشم، سراسر کرامت باشم و سراپا گشاده دستی، بی هیچ گونه چشمداشتی به سپاسگزاری یا آفرین.

قلمرو زبانی: همانند با: همسو با / بارور: میوه دار / داعیه: ادّعا / گشاده باشم: ماضی التزامی / گشودن: باز کردن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا) / کرامت: سخاوت، جوانمردی، احسان، بزرگواری، بخشندگی و نیز بزرگوار داشتن کسی / چشمداشت: انتظار و توقع امری از چیزی یا کسی / چشم داشتن: منتظر دریافت پاداش یا مزد بودن / آفرین: ستایش، تحسین / قلمرو ادبی: همانند با درختان بارور: تشبیه / زبان: مجاز از دهان/ زبان به چیزی گشودن: سخن گفتن/ سراپا: کنایه یا مجاز از همه وجود / گشاده دستی: کنایه ؟از سخاوت، بخشندگی /

پیام: بخشندگی و جوانمردی        

تو نیز تیرانا! گشاده دستی و کرامت را از درختان میوه دار بیاموز و از بوستان و پالیز که به هر بهار سراپا شکوفه باشی و پای تا سر گل و با هر تابستان از میوه‌های شیرین و سایهٔ دلپذیر، خستگان راه را میزبانی کریم باشی و پای فرسودگان آفتاب زده را نوازشگری درمان بخش دردها

قلمرو زبانی: پالیز: بوستان و در متن، با بوستان رابطهٔ معنایی ترادف دارد. / خستگان را و آفتاب زده را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ فرسودن: خسته کردن، به تدریج نابود کردن، درمانده کردن (بن ماضی: فرسود، بن مضارع: فرسا) / کریم:‌ بخشنده / آفتاب زده: صفت مفعولی، آفتاب سوخته / نوازشگر: صفت فاعلی / درمان بخش: صفت فاعلی / حذف فعل به قرینه لفظی:‌ پای فرسودگان … دردها باشی. / قلمرو ادبی: از درختان … بیاموز: استعاره پنهان / پای فرسودگان: کنایه از خستگان / آفتاب زده: کنایه از آن که دچار بیماری و درد شده است / تناسب: بوستان، گل، شکوفه، بهار، درختان و…/ پای تا سر: مجاز از همهٔ وجود / شکوفه باشی و پای تا سر گل: استعاره پنهان /

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

نه همین مهربانی را به مهر که پاداش هر زخمهٔ سنگی را دست‌های کریم تو میوه‌ای چند شیرین ایثار کند.

قلمرو زبانی: مهر: عشق / که: بلکه / مهربانی را و هر زخمهٔ سنگی را: «را» در کاربرد حرف اضافهٔ «برای»/ زخمه: ضربه، ضربه زدن (زخمیدن: کوبیدن) / «چند» درعبارت «میوه‌ای چند شیرین»: صفت مبهم / ایثار کردن: بخشیدن / قلمرو ادبی: زخمه سنگ: کنایه از آزار و اذیت

پیام: در برابر بدی خوبی کن

تو اگر آن مایهٔ کرامت را از مادر به میراث می‌داشتی، می‌بایست همانند با درختان بارور، بخشندگی و ایثار را سراپا دست باشی؛ سپاس خورشید را که هر بامداد بر سر تو زرافشانی می‌کند و ابر، گوهر.

قلمرو زبانی: و ابر، گوهر…: [بخشی از] فعل به قرینهٔ لفظی حذف شده است. [گوهر افشانی می‌کند.] / ایثار: از خودگذشتگی / قلمرو ادبی: مادر: استعاره از طبیعت/ سراپا دست: مجاز از بخشندگی / «زر» در «زرافشانی کردن»: استعاره از «نور» پراکندن خورشید / گوهر: استعاره از باران/ مراعات نظیر: خورشید، بامداد و ابر

پیام: یکسره بخشنده و جوانمرد بودن

اگرم هیچ در سرنوشت از آزادگی بهره‌ای باشد، همینم از آفریدگار سپاسگزاری بس که بدین سعادتم رهنمون بود تا هرگز فریب آزاده مردم را از خویشتن بتی نسازم.

قلمرو زبانی: «م» در اگرم و همینم: ضمیر جهشی، اگر در سرنوشتم… و همین از آفریدگارم… / بس: کافی / سعادت: خوشبختی / رهنمون: راهنما / «را» در «آزاده مردم را»: حرف اضافه؛ به خاطر / قلمرو ادبی: از خویشتن بت ساختن: کنایه از خودبین شدن؛ از خویشتن بتی نسازم: از احساس و علاقهٔ مردم آزاده، نسبت به خود، سوءاستفاده نکنم و خود را در نگاه آنها بزرگ نگردانم (چون بتی مایهٔ پرستش قرار ندهم).

قلمرو فکری: نویسنده از خدای سپاسگزار است که خوشبختی بزرگی به او بخشیده تا با تعریف و تمجید مردم به خود مغرور نگردد.

تیرانا؛ محمدرضا رحمانی (مهرداد اوستا)
سعید جعفری
دبیرستان طوس
پی دی اف درس دهم فارسی دوازدهم
انواع واو
گزاردن گذاشتن گذشتن
گزارش درس دهم؛ فصل شکوفایی
کارگاه متن پژوهی و تیرانا

آموزه هفتم: جمال و کمال

◙ بدان که قرآن مانند است به بهشت جاودان؛ در بهشت از هزار گونه نعمت است و در قرآن از هزار گونه پند و حکمت است.

قلمرو زبانی: مانند: همانند / قلمرو ادبی: نعمت، حکمت: رکن سجع

داستان حضرت یوسف

بازگردانی: این را بدان که قرآن مثل بهشت جاودان است در بهشت هزار نوع نعمت وجود دارد و در قرآن هزار نوع پند و حکمت.

مَثَلِ قرآن، مَثَلِ آب است روان؛ در آب، حیات تن‌ها بود و در قرآن حیات دل‌ها بود.

قلمرو زبانی: مثل: حکایت / بود: می‌باشد (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / حیات: زندگانی (هم آوا؛ حیاط: محوطه باز خانه) / قلمرو ادبی: تن ها، دل ها: رکن سجع

بازگردانی: و قرآن مانند آب روان است؛ آب سبب زندگی جسم‌هاست و قرآن موجب زندگی دل‌ها و روان‌هاست.

پیام: ارزشمندی قرآن

◙ در قرآن قصه ها بسیار است و لکن قصه یوسف نیکوترین قصه هاست.

بازگردانی: در قرآن داستان بسیار است ولی داستان یوسف زیباترنی داستان است.

◙ این قصّه، عجیب ترین قصّه‌هاست؛ زیرا در میان دو ضد جمع بوَد: هم فرقت بود و هم وُصلت؛ هم محنت بود، هم شادی؛ هم راحت بود هم آفت؛ هم وفا بود، هم جفا؛ در بدایت بند و چاه بود، در نهایت تخت و گاه بود؛ پس چون در او این چندین اندوه و طرب بوَد، در نهاد خود شگفت و عجب بوَد.

قلمرو زبانی: بود: می‌باشد (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / فرقت: جدایی / وصلت: پیوند، پیوستگی / محنت: اندوه، غم /  راحت: آسایش / آفت: بلا / جفا: ستم / بدایت: آغاز / بند: ریسمان / گاه: تخت / طرب: شادی / نهاد: ذات و سرشت / قلمرو ادبی: راحت، آفت: رکن سجع / وفا، جفا: رکن سجع، جناس / بند: مجاز یا کنایه از گرفتاری و اسارت / تخت و گاه: مجاز یا کنایه از فرمانروایی / بدایت، نهایت: تضاد / بند و چاه، تخت و گاه: تضاد 

بازگردانی: این داستان، شگفت آورترین داستان‌هاست؛ زیرا دو چیز ضد را کنار هم گِرد آورده: هم جدایی است هم رسیدن؛ هم رنج است، هم شادی؛ هم آسایش است هم سختی، هم وفاداری است هم پیمان شکنی و ستم؛ در آغاز اسارت و در چاه افتادن است و در پایان به تخت پادشاهی رسیدن؛ پس چون در این داستان، این گونه غم وشادی وجود دارد، شگفت آور است. 

پیام:

◙ گفته اند «نیکوترین»، از بهر آن بوَد که یوسف صدّیق وفادار بوَد و یعقوب خود او را به صبر آموزگار بود و زلیخا در عشق و درد او بی قرار بوَد، و اندوه و شادی در این قصّه بسیار بود، و خبر دهنده از او مَلِک جبّار بوَد.

قلمرو زبانی: از بهر: برای / صدّیق: بسیار راستگو / آموزگار: واژه دوتلفظی / زلیخا: همسر عزیز مصر / بی قرار: ناآرام / اندوه: غم / مَلِک: پادشاه /  جبار: مسلطّ، یکی از صفات خداوند تعالی است / قلمرو ادبی: همه عبارت مسجع است / اندوه، شادی: تضاد

بازگردانی: گفته اند«نیکوترین»، به این دلیل است که یوسف راستگو، وفادار بود و یعقوب خود به  او  درس صبر می‌داد و زلیخا در عشق و درد او بی تاب بود، و اندوه و شادی در این قصّه بسیار است، و کسی که این قصّه را گفته، خداوند نیرومند است.

پیام:

◙ قصّه حال یوسف را نیکو نه از حُسنِ صورت او گفت، بلکه از حُسن سیرت او گفت؛ زیرا که نیکوخو، بهتر هزار بار از نیکو رو. نبینی که یوسف را از روی نیکو، بند و زندان آمد و از خوی نیکو، امر و فرمان آمد؟

از روی نیکوش حبس و چاه آمد، و از خوی نیکوش تخت و گاه آمد.

قلمرو زبانی: حسن: زیبایی / صورت: چهره / سیرت: رفتار / نیکو: زیبا / نیکو خو: خوش اخلاق / رو: چهره /  بند: ریسمان / قلمرو ادبی: هزاربار: مجاز از بسیار / رو، خو: جناس / امر و فرمان: کنایه از اینکه به فرمانروایی رسید/ حبس: اسارت

بازگردانی: داستان حال یوسف را نه به خاطر زیبایی ظاهر او بیان کرد، بلکه به علّت زیبایی باطن او گفت؛ زیرا کسی که باطن و سرشتی نیک دارد هزار مرتبه بهتر از کسی است که زیبارو است. نمی‌بینی که روی زیبا، یوسف را به اسارت و زندان افکند و باطن زیبا او را به شاهی رساند؟ از زیبایی ظاهر برایش زندان و در چاه افتادن به دست آمد و از سرشت پاکش پادشاهی به دست آورد.

پیام: برتری خوی زیبا بر روی زیبا

◙ پادشاه عالم، خبر که داد در این قصّه، از حُسن سیرت او داد، نه از حسن صورت او داد، تا اگر نتوانی که صورت خود را چون صورت او گردانی؛ باری، بتوانی که سیرت خود را چون سیرت او گردانی.

قلمرو زبانی: حُسن: زیبایی / باری: به هر روی / چون: مانند / قلمرو ادبی: سجع / سیرت، صورت: تضاد، رکنهای سجع

بازگردانی: خداوند در این داستان از باطن زیبا و پاک یوسف خبر داد، نه از ظاهر زیبایش، تا اگر نمی‌توانی ظاهرت را مانند او کنی، به هر حال می‌توانی باطنت را مانند باطن او کنی.

پیام: برتری خوی زیبا بر روی زیبا

◙ آنکه گفتیم سیرتش نیکوترین سیرت‌ها بود، از بهر آنکه در مقابله جَفا، وفا کرد و در مقابله زشتی، آشتی کرد و در مقابله لئیمی، کریمی کرد.

قلمرو زبانی: از بهر: به خاطر / مقابله: مقابل / جفا: ستم، بی وفایی / آشتی: صلح / لئیمی: پستی، فرومایگی / کریمی: جوانمردی/ قلمرو ادبی: جفا، وفا: جناس

بازگردانی: آنکه گفتیم باطنش زیباترین باطن ها بود، به این علت بود که در برابر ستم وفا کرد و در برابر رفتار زشت، آشتی و دوستی نشان داد و در برابر پستی، جوانمردی کرد. 

پیام: رفتار بد دیگران را با خوبی پاسخ داد.

◙ برادران یوسف، چون او را زیادت نعمت دیدند، و یعقوب را بدو میل و عنایت دیدند، آهنگ کید و مکر و عداوت کردند تا مگر او را هلاک کنند وعالم از آثار وجود او پاک کنند. تدبیر برادران برخلاف تقدیر رحمان آمد. مَلِک تعالی او را دولت بر دولت زیادت کرد و مملکت و نبوّت، زیادت بر زیادت کرد، تا عالمیان بدانند که هرگز کید کایدان با خواست خداوند غیب دان برابر نیاید!

قلمرو زبانی: زیادت: فراوانی، افزونی / بدو: به او / عنایت: توجه / آهنگ: قصد / کید: فریب / عداوت: دشمنی / مگر: شاید / هلاک: نابود / عالم: جهان / تدبیر: چاره اندیشی / برخلاف: مخالف / تقدیر: سرنوشت / رحمان: خداوند بخشاینده / مَلِک: پادشاه / مَلِک تعالی: خداوند والامرتبه / دولت: دارایی، خوشبختی / کید: حیله و فریب / نبوت: پیامبری / کایدان: ج کاید، حیله گران / قلمرو ادبی: سجع

بازگردانی: برادران یوسف، وقتی نعمت فراوان او را دیدند، و میل و توجّه یعقوب را به او نگریستند، تصمیم به مکر و حیله و دشمنی گرفتند تا او را بکشند و او را از عالم نیست و نابود کنند. چاره اندیشی  برادران برخلاف تقدیر خداوند بود. خداوند بلند پایه او را هر روز داراتر و خوشبخت تر کرد و به سلطنت و پیامبری او بسیار افزود، تا مردم جهان بدانند که هرگز فریب فریبکاران با اراده و خواست خداوند غیب دان نمی‌تواند مقابله کند.

پیام: شکست نیرنگ فریبکاران

«تفسیر سوره یوسف(ع)، احمدبن محمّد بن زید طوسی»

گوشزد: انواع سجع مربوط به رشته انسانی است.

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- با توجه به متن درس، معادل معنایی کلمه های زیر را بنویسید.

دولت: خوشبختی / کریمی: بخشندگی /  لئیمی: فرومایگی؛ پستی

۲- کدام قسمت جملۀ زیر حذف شده است؟ نوع حذف را مشخص کنید.

 «نیکوخو، بهتر هزار بار از نیکو رو.« /«است» سترده شده است. نوع ستردن نیز به قرینه معنایی است.

۳- در فارسی معیار و رایج، برخی واژه ها به دو شکل، تلفظ می شوند؛ نظیر «مهربان مهربان» در گفتار عادی، از هر دو گونۀ تلّفظی می توان استفاده کرد؛ اما در شعر با توجه به وزن و آهنگ باید تلفظ مناسب را انتخاب کرد.

در متن درس واژه های دوتلفظی را بیابید. – آموزگار/ جاودان

قلمرو ادبی

۱- در بند ششم متن درس، کدام نوع از روابط معنایی واژه ها، بر زیبایی سخن افزوده است؟ – تضاد (صورت؛ سیرت)

۲- در جملۀ زیر، دو رکن اصلی تشبیه (مشبّه و مشبّه به) را مشخص کنید.

«قرآن مانند است به بهشت جاودان.» / مشبّه: قرآن / مشبّه به: بهشت جاودان

۳- در عبارت زیر، کدام واژه ها «جناس» دارند؟

«از روی نیکوش، حبس و چاه آمد و از خوی نیکوش تخت و گاه آمد.» / جناس ناهمسان: روی، خوی / جناس ناهمسان: چاه، گاه

۴- به واژه هایی که در پایان دو جمله بیایند و از نظر صامت و مصوت های پایانی وزن یا هر دوی آنها هماهنگ باشند، واژههای «مُسجّع» و به آهنگ برخاسته از آنها «سجع» می گویند

نمونه:

هنر، چشمۀ زاینده است و دولت پاینده. (سعدی)

ملک بی دین باطل است و دین بی ملک، ضایع.   (کلیله و دمنه)

محبت را غایت نیست؛ از بهر آنکه محبوب را نهایت نیست. (عطار)

■ دو عبارت مسجع از متن درس بیابید و ارکان سجع را مشخص نمایید.

قصّه حال یوسف را نیکو نه از حُسنِ صورت او گفت، بلکه از حُسن سیرت او گفت. / پایه های سجع: صورت، سیرت

◙از روی نیکوش حبس و چاه آمد، و از خوی نیکوش تخت و گاه آمد. / پایه های سجع: حبس و چاه، تخت و گاه

گونه های سجع
انواع سجع

قلمرو فکری

۱- به چه دلیل نویسنده معتقد است که «مثل قرآن مثل آب روان است.»؟ – زیرا همانگونه که قرآن تن ها را می آلاید و پاک می کند قرآن دلها را پاک می گرداند.

۲- کدام بخش از متن درس، به مفهوم آیۀ شریفە «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ» اشاره دارد؟ – بند پایانی درس

۳- بیت زیر، با کدام عبارت درس، ارتباط معنایی دارد؟

■ صورت زیبای ظاهر هیچ نیست / ای برادر، سیرت زیبا بیار  (سعدی)

◙ پادشاه عالم، خبر که داد در این قصّه، از حُسن سیرت او داد، نه از حسن صورت او داد، تا اگر نتوانی که صورت خود را چون صورت او گردانی؛ باری، بتوانی که سیرت خود را چون سیرت او گردانی.

۴- دربارۀ ارتباط مفهومی دو عبارت زیر، توضیح دهید. – هر دو عبارت این پیام را می رسانند که بردباری سبب رستگاری است.

■ «الصبرُ مفتاح الفرج.»

■ یعقوب،خود او را به صبر آموزگار بود.

۵- ………………………………………………………………

بوی گل و ریحان‌ها

۱- وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها / بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

قلمرو زبانی: سودایی: عاشق، شیفته، شیدا / بستان: باغ، گلستان/ بی خویشتن: سرگشته / ریحان: هر گیاه سبز و خوشبو، نازبو/ قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن(انسانی) /دل: مجاز از سخنور / بو: رایحه، در معنای آرزو، ایهام /

بازگردانی: هنگامی که دل عاشق من به بستان‌ها می‌رفت، بوی گل و گیاهان من را شیفته و سرگشته کرد.

پیام: زیبایی طبیعت

۲- گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل / با یاد تـــــو افــتادم از یاد برفـــــت آنها

قلمرو زبانی: گه: گاه / نعره: فریاد / جامه: تن پوش / دریدن: پاره کردن(بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / با: به / آنها: مرجع، بلبل و گل / قلمرو ادبی: نعره زدن: خواندن بلبل / جامه دریدن گل: جانبخشی، کنایه از شکفتن / واج آرایی «د»

بازگردانی: گاهی بلبل می‌خواند گاهی گل می‌شکفت و جامه اش را می‌درید.

پیام: بی ارزشی خوشی جهان در برابر ارزش دلبر

۳- تا عهـــد تو دربستم عهد همه بشکــستم / بعد از تو روا باشد نقض همـه پیمان‌ها

قلمرو زبانی: عهد: پیمان / روا: جایز / نقض: شکستن و باطل کردن(هم آوا؛ نغز: عالی ) / قلمرو ادبی: دربستن، بشکستم: تضاد / عهد، تو، همه: واژه آرایی

بازگردانی: از زمانی که با تو پیمان بستم، پیمان همگان را شکستم. پس از تو جایز است که همۀ پیمان‌ها را باطل کنم.

پیام: استواری پیمان با دلبر و گسستن از دیگران

۴- تا خار غـــم عشقت آویخـــــته در دامن/ کوته نظری باشد رفتن به گـــــلستان‌ها

قلمرو زبانی: کوته نظری: اندک بینی، عاقبت اندیش نبودن / آویختن: آویزان شدن، چنگ زدن(بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز)  / قلمرو ادبی: خار غم: اضافه تشبیهی / خار در دامن آویختن: کنایه از گرفتار کردن /

بازگردانی: از زمانی که غم تو که مانند خار است من را گرفتار کرده است، رفتن به گلستان کوتاه بینی است.

پیام: بی تو هیچ چیز  این جهان برایم خوشی ندارد.

۵- گر در طلبت رنجی مــا را برسد شــاید / چون عشق حــرم باشد سهلست بیابان‌ها

قلمرو زبانی: گر: اگر/ شاید: شایسته است / حرم: گرداگرد جای مقدس / سهل: آسان / قلمرو ادبی: حرم: مجاز از کعبه / اسلوب معادله / بیابان: نماد دشواری

بازگردانی: اگر در طلب تو به من رنجی برسد شایسته است؛ زیرا اگر عشق کعبه (جای مقدس) داشته باشی، سختی بیابان‌ها برایت آسان می‌گردد.

پیام: قبول رنج برای رسیدن به دلبر

۶- گویند مگو سعدی چندین سخن ازعشقش / می‌گویم و بعد از من گـویند به دوران‌ها

قلمرو زبانی: دوران‌ها: روزگاران / قلمرو ادبی: گویند، می‌گویم: اشتقاق(انسانی) / واج آرایی «گ»

بازگردانی: به من می‌گویند ای سعدی این اندازه از عشق او سخن نگو. من می‌گویم و پس از من نیز دیگران آن را خواهند گفت.

پیام: ارزش دلبر

سعدی شیرازی

درک و دریافت

۱- کدام نوع لحن برای خوانش این شعر مناسب است؟ چرا؟ – لحن عاشقانه و عاطفی مناسب است زیرا شعر در بازگفت عشق دلشده به یار است.

۲- چرا این سروده، در ادب غنایی جا می گیرد؟– زیرا در این سروده سخنور به بازگفت حالات و عواطف درونی خود پرداخته است.

انواع سجع(شناخت انواع سجع ویژه رشته انسانی است)
جناس
گونه های جناس(شناخت انواع جناس ویژه رشته انسانی است)
پی دی اف درس هفتم فارسی پایه دهم

آموزه هشتم: سفر به بصره

در درس نخست این فصل، بخشی از نوشته حکیم ابومعین ناصر خسرو قبادیانی، سرایندۀ قرن پنجم را خواهیم خواند. در این نوشته، ناصرخسرو بخشی از رخدادهای سفر خویش را با ذکر زمان و مکان و شرح جزئیات و توصیف حالات اشخاص، بیان کرده است(سفرنامه). در متن «کلاس نقّاشی» سپهری خاطره‌ای از یک کلاس دوران تحصیل خویش را با توصیف و چاشنی طنز نوشته است (خاطره نگاری).

ناصرخسرو

سفرنامه‌ها یا خاطره نگاشت‌ها در حقیقت، بخشی از «زندگی نامه» هستند. آثاری که اشخاص با ثبت خاطرات و گزارش احوال خویش یا شرح رخدادهای روزگار و افکار دیگران بر جای می‌گذارند؛ «حَسب حال» یا «زندگی نامه» خوانده می‌شوند؛ مثلاً «پیرمرد چشم ما بود» بیانِ حسّ و حال عاطفی آل احمد است که با زبان صمیمی دربارهٔ نیما نگاشته شده است.

سفر به بصره

چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم، و سه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم و می‌خواستم که در گرمابه رَوم؛ باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک لنُگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره‌ای در پشت بسته از سرما.

قلمرو زبانی:  چون: هنگامی که / عاجزی: ناتوانی / ماننده: همانند / موی سر باز نکرده بودیم: موهایمان را نتراشیده بودیم / گرمابه: حمام / باشد که: امید است، شاید / جامه: تن پوش / لنگ: پارچه ندوخته / پلاس: نوعی گلیم، جامه‌ای پشمینه و ستبر که درویشان پوشند / و پلاس … بسته: حذف به قرینه لفظی / قلمرو ادبی: از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم: تشبیه /

بازگردانی: هنگامی که به بصره رسیدیم، از برهنگی و ناتوانی مانند دیوانگان شده بودیم، و سه ماه بود که موی سرمان را نتراشیده بودیم و می‌خواستم که در گرمابه بروم تا گرم شوم؛ زیرا هوا سرد بود و لباس نداشتم و من و برادرم هر یک لُنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره‌ای در پشت از سرما بسته بودیم.

پیام:

گفتم اکنون ما را که در حمّام گذارد؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می‌نهادم، بفروختم و از بهای آن دِرَمَکی چند، سیاه، در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم، تا باشد که ما را دَمَکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنیم. چون آن درمک ها پیش او نهادم، در ما نگریست؛ پنداشت که ما دیوانه‌ایم. گفت:« بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می‌آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه دررویم.

قلمرو زبانی: گذاشتن: اجازه دادن، رها کردن، نهادن، وضع کردن(بن ماضی: گذاشت، بن مضارع: گذار)؛ گزاردن: انجام دادم، ادا کردن، گزارش کردن / خورجینکی: خورجین کوچک، کیسه‌ای که معمولاً از پشم درست می‌کنند و شامل دو جیب است. / نهادن: گذاشتن(بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ گرمابه بان: مسئول حمام / درم: درهم، سکه نقره / درمک: درهم اندک / درم سیاه: درهم تقلبی / دم: نفس، مجاز از لحظه / دمکی: لحظه اندک / دمکی زیادت: لحظه‌ای بیشتر / شوخ: چرک، آلودگی / باز کردن: جدا کردن، گرفتن / نگریست: نگاه کرد(بن ماضی: نگریست، بن مضارع: نگر) / پنداشت: تصورکرد(بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / دررفتن: وارد شدن، داخل شدن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: گفتم اکنون که به ما اجازه می‌دهد که در حمّام برویم؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می‌گذاشتم، آن را فروختم و از پول آن، چند دِرَمَکی تقلبی، در کاغذ گذاشتم که به گرمابه بان دهم، تا شاید که ما را چند لحظه بیشتر در گرمابه بگذارد بمانیم و چرک خودمان را بگیریم. هنگامی که آن چند درهم را جلوی او گذاشتم، به ما نگاه کرد؛ گمان کرد که ما دیوانه‌ایم. گفت: « بروید که الآن مردم از گرمابه بیرون می‌آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه داخل شویم.

پیام:

از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان بر در گرمابه، بازی می‌کردند؛ پنداشتند که ما دیوانگانیم. در پی ما افتادند و سنگ می‌انداختند و بانگ می‌کردند.

قلمرو زبانی: خجالت: شرمندگی / در پی: دنبالِ / بانگ: فریاد / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به سرعت رفتیم. کودکان بر در حمام، بازی می‌کردند؛ گمان کردند که ما دیوانه‌ایم. دنبالمان افتادند و به سوی ما سنگ می‌انداختند و فریاد می‌زدند.

پیام:

ما به گوشه‌ای بازشدیم و به تعجّب در کار دنیا می‌نگریستیم و مُکاری از ما سی دینار مغربی می‌خواست، و هیچ چاره ندانستیم؛ جز آنکه وزیرِ مَلکِ اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می‌گفتند، مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب، و هم کرمی تمام، به بصره آمده بود؛ پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر، صحبتی بودی و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمّتی کند.

قلمرو زبانی: بازشدیم: بازگشتیم / مکاری: چاروادار / مغربی: منسوب به کشور مغرب؛ در مورد طلا مجازا به معنی «مرغوب» به کار رفته است/ ملک: شاه / اهل: شایسته / فضل: هنر و دانش / کرمی: جوانمردی / افتاده بود: پیش آمده بود / صحبتی بودی: رفت و آمدی داشت / دست تنگ: تهی دست، کنایه / وسعت: توان مالی / حال: حال و روز / مرمّتی: اصلاح و رسیدگی/ قلمرو ادبی:

بازگردانی: ما به گوشه‌ای بازگشتیم و با تعجّب به کار دنیا نگاه می‌کردیم و چاروادار از ما سی دینار مغربی می‌خواست، و هیچ راه چاره‌ای نداشتیم؛ جز آنکه وزیرِ شاه اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می‌گفتند، مردی شایسته بود و از شعر و ادب آگاهی داشت، و هم کاملا جوانمردی بود، او به بصره آمده بود؛ پس من در آن حالت با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنا شده بودم و او با وزیر، رفت و آمدی داشت و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و توان مالی نداشت که به حال من رسیدگی کند.

پیام:

احوال مرا نزد وزیر بازگفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه‌ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت رسم.»، و غرض من دو چیز بود: یکی بی نوایی؛ دویم گفتم همانا او را تصوّر شود که مرا در فضل، مرتبه‌ای است زیادت، تا چون بر رقعۀ من اطّلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیت چیست، تا چون به خدمت او حاضر شوم، خجالت نبرم.

قلمرو زبانی: احوال: حال و روز / بازگفت: نقل کرد / بدحالی و برهنگی: وضعیت بد / برنشین: سوارشو / رقعه: نامۀ کوتاه، یادداشت / غرض: هدف؛ (شبه هم آوا با قرض: وام و دین) / بی نوایی: تهی دستی / فضل: هنر و دانش / قیاس کردن: سنجیدن، حدس و تخمین زدن، برآورد کردن / اهلیت: شایستگی، لیاقت / خجالت بردن: خجالت کشیدن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: حال و روز من را به وزیر بازگفت. چون وزیر شنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «در همان حالت که هستی سوار شو و نزدیک من بیا». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و مناسب نمی دانستم که با آن حالت نزد وزیر بروم. نامه‌ای نوشتم و پوزش خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت شما خواهم رسید.». هدف من دو چیز است: یکی تهیدستی؛ دوم گفتم او تصوّر نکند که من در فضل و دانش، مرتبه خیلی بالایی دارم، تا وقتی نامه من را می‌خواند، ارزیابی کند که من چه اندازه شایستگی و دانش دارم، تا وقتی به خدمت او حاضر شوم، شرمنده نشوم.

پیام:

در حال، سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن، دو دست جامۀ نیکو ساختیم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکومنظر و متواضع دیدم و متدیّن و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش بازگرفت، و از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن اعرابی کرای شتر بر ما داشت، به سی دینار، هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب قرض و دین فرج دهاد، بِحقِّ الحقّ و اَهلِهِ،

قلمرو زبانی: درحال: فورا، بی درنگ/ اهلیت: شایستگی / مغربی: متعلق به کشور مغرت(مراکش) / تن جامه: تن پوش / نیکو: خوب / ساختیم: دوختیم / سیوم: سوم / شدیم: رفتیم / ادیب: سخن دان، سخن شناس / فاضل: دانشمند / نیکو منظر: خوش چهره، زیبارو / متواضع: فروتن / متدیّن: دین دار / بازگرفت: میهمان کرد، پذیرفت / اعرابی: عرب بیابان گرد / کرای شتر: کرایه شتر / بر ما داشت: طلب داشت / تبارک و تعالی: خجسته و بلند مرتبه / عذاب: رنج / دین: وام / فرج: گشایش، گشایش در کار و از میان رفتن غم و رنج / فرج دهاد: گشایش دهد(فعل دعایی) / به حقّ الحقّ و اهله: به حق خداوند و اهل حق / قلمرو ادبی:

بازگردانی: بی درنگ، سی دینار فرستاد که این را به بهای لباس بدهید. از آن، دو دست لباس خوب دوختیم و روز سوم به مجلس وزیر رفتیم. مردی شایسته، ادب دان، فاضل، خوش سیما و فروتن بود و دین دار و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش مهمان کرد و برد. از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن عرب بیابان گرد بابت کرایه شتر از ما می‌خواست، به سی دینار، همین وزیر دستور داد که به او بدهند و من را از رنج بدهی آزاد کرد. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب بدهی و دین رهایی بدهد، بِحقِّ خداوند و اهلش،

پیام:

و چون بخواستیم رفت، ما را به اِنعام و اِکرام به راه دریا گسیل کرد؛ چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم. از برکات آن آزادمرد، که خدای، عَزَّ و جَلَّ، از آزادمردان خشنود باد. بعد از آنکه حال دنیاوی ما نیک شده بود و هر یک لباسی پوشیدیم، روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آنجا نگذاشتند. چون از در، دررفتیم، گرمابه بان و هر که آنجا بودند، همه بر پای خاستند و بایستادند؛ چندان که ما در حمّام شدیم، و دلّاک و قیّم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم، هر که در مَسلَخ گرمابه بود، همه بر پای خاسته بودند و نمی نشستند، تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم،

قلمرو زبانی: انعام: بخشش؛ انعام: چهارپایان / اکرام: گرامی داشت / گسیل کرد: روانه کردن، فرستادن کسی به جایی / فراغ: آسایش و آرامش، آسودگی(هم آوا؛ فراق: دوری)/ عزّ و جلّ: گرامی و بزرگ / خشنود باد: راضی باشد؛ فعل دعایی / دنیاوی: دنیایی / خاستن: بلند شدن؛ خواستن: طلب کردن / دلاک: کیسه کش حمام، مشت و مال دهنده / قیّم: سرپرست؛ در متن، به معنی کیسه کش حمّام آمده است./ درآمدن: داخل شدن / خدمت کردن: تعظیم کردن / مسلخ: رختکن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: و وقتی می‌خواستیم برویم، ما را با بخشش و گرامی داشت از راه دریا روانه کرد؛ به طوری که به خاطر کمک های آن آزادمرد با کرامت و آسایش به استان پارس رسیدیم. خدای گرامی و شکوه مند، از آزادمردان خشنود باشد. بعد از این که حال دنیایی ما خوب شد و هر دویمان لباسی پوشیدیم، روزی به همان گرمابه‌ای رفتیم که ما را در آنجا نگذاشتند داخل شویم. زمانی که داخل حمام رفتیم، تا زمانی که ما در حمّام می‌رفتیم، گرمابه بان و هر کس که آنجا بود، همه برخاستند و ایستادند و کیسه کش و دلاک داخل شدند و تعظیم کردند و وقتی که بیرون می‌آمدیم، هر کس در رختکن گرمابه بود، همه برخاستند و نمی نشستند، تا ما لباس پوشیدیم و بیرون آمدیم،

پیام:

و در آن میانه [شنیدم] حمّامی به یاری از آنِ خود می‌گوید: «این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم.» و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم. من به زبان تازی گفتم که: «راست می‌گویی، ما آنانیم که پلاس پاره ها بر پشت بسته بودیم.» آن مرد خجل شد و عذرها خواست و این هر دو حال در مدّت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدّتی که از روزگار پیش آید، نباید نالید و از فضل و رحمت کردگار، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ ، ناامید نباید شد که او، تَعالی، رحیم است.

قلمرو زبانی: میانه: اثنا / حمامّی: کارمند گرمابه / یار: همکار، دوست / از آن: مال / نگذاشتیم: راه ندادیم / گمان: حدس / تازی: عرب؛ زبان تازی: زبان عربی / عذر: پوزش / بدان: به این خاطر / شدّتی: سختی / فضل: بخشندگی / کردگار: خداوند / جلّ جلاله و عمّ نواله: شُکوه او بزرگ و لطف او فراگیر است./ تعالی: بلند مرتبه / سرگین: فضلۀ چهار پایان / نموده: نشان داده / قلمرو ادبی:

بازگردانی: و در آن حال [شنیدم] که حمّامی به همکارش می‌گفت: «این جوانان همان هایی اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم داخل شوند.» و گمان کردند که ما زبان ایشان را بلد نیستیم. من به زبان عربی گفتم که: «راست می‌گویی، ما همان‌هایی هستیم که پلاس پاره ها بر پشتمان بسته بودیم.» آن مرد شرمنده شد و پوزش خواست و این دو حالت در مدّت بیست روز اتفاق افتاد و این داستان را برای این آوردم تا مردم بدانند که به خاطر ناگواری هایی که از روزگار پیش می‌آید، نباید نالید و از فضل و رحمت خداوند، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ، ناامید نباید شد که خدای والا، بخشنده است.

پیام:

سفرنامه ناصرخسرو(۳۹۴-۴۸۱)

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معانی مختلف واژۀ «فضل» را با توجه به متن درس بنویسید.

مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب / فضل: هنر و دانش

و از فضل و رحمت کردگار، ناامید نباید شد. / فضل: بخشندگی

واژهمترادف
کرمبخشندگی؛ رادی
انعامدهش؛ بخشش؛ دادو دهش
فراغآسودگی؛ آسایش

۲- مترادف هر واژه را بنویسید.

۳- در زبان فارسی کلمه ای اهمیت املایی بیشتری دارد که یک یا چند حرف از حروف ششگانۀ زیر در آن باشد:

ء ، عت، طح، هذ، ز، ض، ظث، س، صغ، ق
عاجزی؛ وسعتتازیکهنه؛ حمام؛فضل؛ عذر؛ عزّ و جلّ؛بصره؛ صحبت؛ فصلمغربی؛ غرض
اعرابی؛ عذاباطلاعاهلیت؛منظر؛ متواضعمسلخ؛قرض؛ فراغ؛ قیم

اکنون از متن درس، واژه هایی را که این نشانه ها در آنها به کار رفته اند، بیابید و بنویسید.

۴- واژه ها در گذر زمان، دچار تحول معنایی می شوند. برای پی بردن به این موضوع معنای واژه های مشخص شده را با کاربرد امروزی آنها مقایسه کنید.

ما را به نزدیک خویش بازگرفت. / بازگرفت: ۱- میهمان کرد، پذیرفت(در متن) ۲- پس گرفتن (امروزه)/

به مجلس وزیر شدیم. / شدیم: ۱- رفتیم(در متن)۲- گشتن (امروزه)/

شوخ از خود بازکنیم. / بازکنیم: ۱- جدا کنیم (در متن) ۲- گشودن (امروزه) /

۵- کاربرد معنایی پسوند «ﹷ ک» را در هر یک از واژه های زیر بنویسید.

خورجینک: برای کوچکی و خردی؛ خرجین کوچک / ■ دمک: برای کمی و اندیی؛ لحظه ای اندک/ ■ درمک: برای بی ارزشی؛ درمی بی ارزش

قلمرو ادبی

۱- در متن درس، نمونه ای از تشبیه بیابید و ارکان آن را مشخص کنید.از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم.

مشبه: شناسه « م» / مشبه به: دیوانگان / ادات تشبیه: ماننده / وجه شبه: برهنگی و عاجزی

تشبیه در ادب پارسی

۲- دو ویژگی برای نثر درس «سفر به بصره» بنویسید. – جمله ها کوتاه است زبان نثر ساده. واژگان کهن در آن یافت می شود؛ مانند: اهلیت. به کار گرفتن واژگان در معنای کهن آن؛ مانند: دررفتن به معنای داخل شدن. واژگان عربی که در زبان امروز رایج نیست؛ مانند: . کاربردهای تاریخی دستور: فرج دهاد؛ که فعل دعایی است. کاربرد «را» در معنای دارندگی؛ مانند: او را با وزیر صحبتی بودی.

قلمرو فکری

۱- چرا ناصرخسرو دعوت وزیر را نپذیرفت؟ – زیرا جامه و وضع مناسبی نداشت.

۲- معنا و مفهوم عبارت های زیر را به نثر روان بنویسید.

دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمتی کند. = تنگدست و آن اندازه دارایی نداشت که به من یاری رساند.

چون بر رقعۀ من اطلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیت چیست. = هنگامی که نامه من را بخواند دریابد که من چه اندازه شایستگی و دانش دارم.

۳- بیت زیر، با کدام قسمت درس، ارتباط معنایی دارد؟

دوران روزگار به ما بگذرد بسی / گاهی شود بهار، دگر گه خزان شود (سعدی)

بند پایانی: مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید نباید نالید و از فضل و رحمت کردگار ناامید نباید شد که او تعالی رحیم است.

۴- چگونه از پیام نهایی درس می توانیم برای زندگی بهتر بهره بگیریم؟ – اگر دچار رنج و سختی شدیم نباید ناامید شویم و باید بدانیم که این جهان فرازو فرود بسیار دارد و هر سختی فرصتی است برای پیشرفت.

۵- …………………………………………………………………….

گنج حکمت: شبی در کاروان

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای، خفته. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود، نعرهای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس، آرام نیافت. چون روز شد گفتمش»:آن چه حالت بود؟» گفت: «بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه؛ اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت، خفته.»

قلمرو زبانی: بیشه: جنگل کوچک، نیزار/ خفته: خوابیده(بن ماضی: خفت، بن مضارع: خسب) / شوریده: کسی که ظاهری آشفته دارد، عاشق و عارف / نعره: فریاد / نالش: ناله / غوک: قورباغه / بهایم: جِ بهیمه، چارپایان / مروّت: جوانمردی / تسبیح: سبحان الله گفتن، خدا را به پاکی یاد کردن/ غفلت: خفته دلی، نادانی /

۱- دوش مرغی به صبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

قلمرو زبانی: دوش: دیشب / مرغ: پرنده / طاقت: توان تحمل / ببرد: از میان برد / قلمرو ادبی: قالب: قطعه / نالید مرغ: تشخیص  / عقل و هوش: تناسب / دوش، هوش: جناس ناهمسان /

بازگردانی: دیشب پرنده‌ای در هنگام صبح ناله و زاری می‌کرد و با خدا راز و نیاز می‌کرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.

پیام:

۲- یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش

قلمرو زبانی: مخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / «را»: اضافه گسسته / قلمرو ادبی: شیوه بلاغی

بازگردانی: تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله و صمیمی ام رسید.

پیام:

۳- گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران / قلمرو ادبی: بانگ مرغ: جانبخشی

بازگردانی: فکر نمی‌کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد.

پیام: تأثیر آواز پرنده بر سراینده

۴- گفتم این شرط آدمیّت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش

قلمرو زبانی: آدمیّت: انسانیّت / خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی «م» /

بازگردانی: این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.

پیام: تسبیح  گلستان، سعدی

پی دی اف درس هشتم فارسی پایه دهم
گزاردن گذاشتن گذشتن