بایگانی برچسب: s

راهها و علت رخنه وامواژه‌ها

در بخش پیش وام‌گیری آسیب‌شناسی شد و زیان وامواژه‌ها بررسی گردید. اینک به بررسی چرایی رخنه سازه‌های بیگانه می‌پردازیم. یکی از راه‌های ستیز و پیکار با وامواژه‌ها، خشکاندن راه‌ها و سرچشمه‌های وام‌گیری است. ما می‌باید راهی بیابیم که وام‌گیری فروخوشد و پیش از رخنه وامواژه‌ها رویاروی آن دیوار و بارویی افراشته آید. پیشگیری باید پیش از درمان به انجام رسد. بررسی چرایی وام‌گیری می‌تواند ما را به شناخت راه‌های پیشگیری راهنمون گردد. رخنه وامواژه‌ها و سازه‌های نیرانی به علت‌های گوناگونی رخ می‌دهد که برخی از این علتها، برون‌زبانی است و برخی، درون‌زبانی. پاره‌ای از این علت‌ها در زیر بررسی می‌شود.

بیگانه‌گرایی و خودباختگی

 یکی از راه‌های رخنه وامواژه‌ها، ایرانیانی‌اند که به کشورهای دیگر رخت می‌کشند یا در ایران به آموزش زبانهای دیگر می‌پردازند. برخی از این زبان‌آموزان، خواسته یا ناخواسته، واژه‌های زبانهای دیگر را در سخن خود به کار می‌برند و بدین وسیله وامواژه‌ها در نوشتار و گفتار رواج می‌یابد. در گذشته دبیران عربی‌دان، بی‌شمار واژه تازی را در فارسی رواج دادند و امروزه برخی از خودباختگان که گمان می‌برند فرنگی‌دانی و فرنگ‌زدگی نشانه پیشرفت و فرهیزش است، وامواژه‌های انگلیسی را در پارسی رواج می‌دهند. دانستن زبانهای دیگر ناپسند نیست و هر کس زبانی را بداند با جهان تازه‌ای آشنا شده است؛ امّا دانستن زبان دیگری بجز پارسی نباید بهانه گزایش زبان میهنی باشد.

       به هر زبانی سخن می‌گوییم باید بکوشیم نغز و درست سخن بگوییم و هنجارهای آن زبان را پاس بداریم. پیشرفت کشورهای فراصنعتی در گرو واژه‌هایشان نیست. پیشرفت ایشان در گرو علمی اندیشیدن است. راه پیشرفت و شکوفایی دانش، اندیشه‌ورزی است نه پیروی کورکورانه از فرهنگ باخترزمین. بسیاری از مردم از واژه‌های کامپیوتر، تکنولوژی، پرفکت و هزاران وامواژه دیگر بهره می‌جویند و گمان می‌برند با این رفتار به جانمایه دانش دست یافته‌اند. دانستن زبان دیگر، سبب سربلندی و فرهیختگی است؛ امّا هر کس زبانی را دانست نمی‌توان او را اندیشمند شمرد. بسیاری را می‌شناسم که به کشورهای پیشرفته رخت کشیده‌اند و مدّتها در این کشورها می‌زیند؛ امّا علمی نمی‌اندیشند و هنوز به سنّتهای نادرست خود پایبندند. دلیلی ندارد که هر کس در کشور پیشرفته‌ای می‌زید، صددرصد درست‌اندیش و روشن‌اندیش باشد. به کار گرفتن واژه‌های فرنگی نشانگر روشن‌اندیشی و پیشرفتگی نیست.

       برای بسیاری از وامواژه‌ها برابر فارسی خوش‌آوا و گوشنواز در دست است، مانند: رایانه، فناوری، نغز… . مایه‌وری واژگان فارسی در دست ما ایرانیان است. اگر زبانمان را پاس نداریم، بی‌گمان آسیبهای جان‌گزایی خواهد دید. جهان، ایرانیان را با سرایندگان و سخنوران سترگ خود می‌شناسد. ایرانی بودن سبب سربلندی ماست؛ زیرا سخنوران سترگی را در دامان خود پرورده‌ایم. می‌باید پاس آن را بداریم و در راستای گذشته پرشکوه‌مان راه بسپریم. نباید آموزش زبان انگلیسی به نابودی فارسی بینجامد. فارسی جایگاه خود را دارد و آموزش انگلیسی جایگاه خود را. هر کدام از این زبانها را می‌باید جداگانه آموخت. این زبانها را نباید با هم آمیخت. از گذشته درس باید گرفت. زمانی عربی‌دانی پارسی را گزایید و امروزه انگلیسی‌دانی.

ناآشنایی نویسندگان و ترجمه‌گران با زبان پارسی

یکی دیگر از راه‌های رخنه وامواژه‌ها، ناآشنایی نویسندگان با زبان پارسی و کم‌کوشی و تن‌آسانی ایشان است. به سادگی می‌توان با جستجو در فرهنگهای برابریاب یا فرهنگهای دوزبانه برای بسیاری از وامواژه‌ها برابری یافت؛ امّا برخی از نگارندگان و ترجمه‌گران کم‌کوش به هیچ کوشش و جویشی دست نمی‌زنند و کم‌کوشی خود را به گردن ناتوانی فارسی می‌افکنند. پژوهندگان کم‌کار که به وامواژه‌ها چنگ می‌یازند یکی از سبب‌سازان گسترش وامواژه‌ها در پارسی‌اند. نگارندگان می‌باید بدانند که به پارسی زبان گشودن نشانه آشنایی با همه توانمندی‌های زبان نیست. هیچ سخندانی از همه گنجینه واژگانی زبان آگاه و هژیر نیست. دری نزدیک به یک هزار هزار واژه دارد. هیچ سخنگویی همه این واژه‌ها را نمی‌شناسد.

       زبانوران کوچه و بازار و مردمی که در دانشگاه، ادب پارسی نخوانده‌اند، بیش از سی هزار واژه را از برندارند و گاهی واژه‌های آشنا را نیز به یاد نمی‌آورند. چگونه می‌توان چشم داشت که ترجمه‌گری که رشته‌اش ادب پارسی نیست، همه واژه‌های نیازی‌اش را بشناسد و بی‌نیاز از جستجو باشد. می‌باید از نویسندگان و ترجمه‌گران درخواست که بیشتر بپژوهند و در نخستین گام از به کار بردن وامواژه‌های دلخراش بپرهیزند. ایشان نباید ناتوانی خود را به گردن ناتوانی زبان دری بیفکنند. پارسی، زبانی است گسترده و ناشناخته. شوربختانه، در دانشکده‌های ادب پارسی نیز دری ناشناخته مانده است و بیشتر استادان گمان می‌برند همه چیز را درباره این زبان می‌دانند و باید به عربی‌دانی و عربی‌پژوهی روی آورند. نگارنده کمتر کسی را می‌شناسد که توانمندی‌ها و وندهای دری را به ژرفی و نغزی بشناسد و بتواند از همه این توانمندی‌ها بهره‌مند شود. توش و توان ساخت واژه‌های آمیغی در زبان دری بی‌همتا ست و کمتر زبانی را می‌توان با این توانمندی یافت؛ امّا این توانمندی می‌باید به کار گرفته شود. از ترجمه‌گران باید درخواست که با بنیادهای ترجمه آشنا شوند و ترجمه را هنر با ارزشی بشمارند که کم از کتاب‌نوشتن نیست و گاه، ارزشی بیش از اصل کتاب خواهد داشت.

خوگرفتن به واژه‌های بیگانه

خواه ناخواه آموزگاری که پیوسته با زبان دیگری سر و کار دارد، واژه‌های دری را فراموش می‌کند و به جای پارسی، واژه‌های زبانهای دیگر را به یاد می‌آورد. امروزه می‌بینیم که برخی از خانواده‌ها خردسالان خود را از کودکستان با زبان انگلیسی آشنا می‌کنند؛ البته نمی‌توان این کردار را صددرصد نادرست دانست؛ امّا باید به یاد داشت، نوباوه‌ای که از پنج شش سالگی با زبان دیگری آشنا می‌شود و با فرهنگ دیگری می‌بالد، به دشواری می‌تواند در بُرنایی و پرمایگی گرایش و گرایه‌ای به آن زبان نداشته باشد. جای شگفتی است که ما ایرانیان فرزندانمان را از کودکستان با زبان انگلیسی آشنا می‌کنیم؛ امّا هیچ نمی‌اندیشیم که چرا واپس مانده‌ایم و این اندازه پیرو و وابسته فرنگیان گشته‌ایم. دریغا دریغ که اگر فرنگی موی خود را همچون جوجه تیغی افراشته بدارد و دنباله‌ای بر پشت بربندد، بی‌درنگ برخی دنباله‌رو ایشان خواهند شد و خود را بسان ایشان خواهند آراست؛ امّا هیچ نیم‌نگاهی به روشهای علمی و سخت‌کوشی ایشان نداریم. بهتر است به جای زبان‌آموزی در پی آن باشیم که فرهنگ باخترزمین را بشناسیم و دگردیسی بنیادین در فرهنگ کشورمان پدید آوریم. چرا ما به ‌جایی رسیده‌ایم که خودباختگانه هر آیین فرنگی را می‌پسندیم؛ امّا در اندیشه آن نیستیم که رفتار و سنت‌های نادرست خود را فروبنهیم.

       امروزه شبکه‌های برون‌مرزی فراوانی پا گرفته و هر یک از این شبکه‌ها، بینندگان فراوان و پرشماری دارد. این شبکه‌ها بیشتر به دست ایرانیانی پی افکنده ‌می‌شود که سالها در فرنگ زیسته‌اند و روز و شب با زبانهای دیگر سر و کار دارند. بازیگران و میهمانان این شبکه‌ها که گاه فرنگ‌زاده‌اند، به خوبی نمی‌توانند به پارسی سخن بگویند. این شبکه‌ها می‌توانند در آینده بر زبان بسیاری از مردم اثر بنهند و زبان مردم ایران را بپریشند. دست‌اندرکاران این شبکه‌ها با واژه‌های بیگانه خو می‌گیرند و بر پایه هنجار کم‌کوشی، همان وامواژه‌های آشنا را به کار می‌برند. چه خوش است اگر زبان این شبکه‌ها به دست سخندانان بیفتد و تکاپویی به انجام رسد تا زبان این شبکه‌ها ویرایش و پیرایش شود. افسوس که شبکه‌های درون‌مرزی نیز دست کمی از شبکه‌های برون‌مرزی ندارند و گویندگانشان، واژه‌های پارسی را نمی‌شناسند و وامواژه‌ها را با متنهای ناشیوا و نااستوارشان درمی‌گسترند. هیچ نهادی نمی‌تواند همچون صدا و سیما بر زبان مردم اثر بنهد. گویندگان رسانه‌ها می‌باید از کاردانان و پارسی‌شناسان نام‌آور برگزیده شوند و نثرشان می‌باید بارها ویراسته آید. به نظر می‌رسد که این نهاد هیچ خارخاری برای به کار بردن واژه‌های فرهنگستان نداشته باشد و خواهان تک و تابی برای رواج نوواژه‌ها نباشد.

       روزگاری خو گرفتن به زبان تازی سبب رخنه این زبان در پارسی شد و امروزه زبان انگلیسی. دین‌پژوه و دینوری که پیوسته متنهای تازی را می‌خواند و با این زبان آشنا می‌شود و سررشته چندانی از پارسی ندارد، پر روشن است که با نوشتن کتاب، پارسی را خواهد گزایید. او گمان خواهد برد که فارسی ناتوان است و نادانی خود را به گردن پارسی می‌نهد. از این دین‌پژوهان باید پرسید که شما چند سال درباره زبان دری پژوهیده‌اید که به سادگی و با بُرّایی درباره‌اش داوری می‌کنید؟ آیا کسی که پارسی را درست نمی‌تواند سخن گفت می‌تواند نغزی‌ها و توانمندی‌های این زبان را بشناسد و این توانمندی‌ها را به کار گیرد؟ از ایشان باید درخواست که نخست پارسی را بیاموزند؛ سپس داوری کنند.

واژه‌سازی نابهنگام

برابرسازی نابهنگام نیز یکی دیگر از کاستی‌ها و سستی‌های ماست که سبب می‌شود، وامواژه‌ها در زبانمان بگسترد. واژه‌های بیگانه در فارسی رواج می‌یابند و پس از دو سه دهه ما در اندیشه چاره‌ می‌افتیم. مردمی که این وامواژه‌ها را شناختند و در گفتگو به کار گرفتند، به دشواری واژه تازه را جایگزین آن خواهند کرد. می‌باید پیش از رواج وامواژه برابرسازی انجام گیرد. اگر پیش از رخنه وامواژه، برابر پارسی آن در دسترس مردم و ترجمه‌گران باشد، واژگان بیگانه کمتر در زبان راه می‌یابند.

       از سوی دیگر واژه‌هایی ساخته می‌شود؛ امّا کارگزاران و کشورداران، هیچ کار بایسته‌ای برای رواج نوواژه‌ها انجام نمی‌دهند. این نیز سبب می‌شود که تکاپوی فرهنگستان سترون بماند. واژه رایانه سه دهه پیش ساخته شد؛ امّا پس از چندین دهه هنوز رواج گسترده نیافته است. کمتر کارگزاری را دیده‌ام که بر آن باشد از نوواژه‌ها و نوگزیده‌های فرهنگستان پشتیبانی کند.

دادوستد و دانش باخترزمین

اگر به بازار جهان و ایران نگاهی بیفکنیم، درمی‌یابیم که چه اندازه نسبت به صد سال پیش کالاها و دانش فنی پیشرفت کرده و گوناگون شده است. جهان امروز جهان فرآورش و فرآورده است. هر روزه کالایی تازه به بازار راه می‌یابد. آیا ما می‌توانیم برای همه این کالاها و فناوری‌ها واژه بیابیم؟ آیا در توان ما هست که پیش از هر کالایی برای آن، واژه‌ای برگزینیم؟ این کنش، سرمایه هنگفتی می‌طلبد و این سرمایه‌گذاری در توش و توان ما نیست. چگونه می‌توانیم با سرمایه اندکمان برای همه واژه‌های علمی برابر بیابیم؟! اگر یک دستگاه رایانه خانگی را فروشکافیم و قطعه‌ها و ابزارهای آن را شناسایی کنیم، برای چند درصد از این قطعه‌ها نام فارسی داریم. تعداد قطعه‌های یک رایانه از صدها هزار افزون خواهد شد. زبان ما تنها یک هزار هزار واژه دارد. در صورتی که زبان انگلیسی نزدیک به یک ملیارد. خواه ناخواه با آمدن کالاهای تازه، واژه‌ها نیز به همراهشان به فارسی رخنه خواهد کرد. تا هنگامی که خودشکوفا نشده‌ایم و واژه‌ها و دانش، خودجوشانه از زبانمان بیرون نتراویده، گمان نمی‌رود که شمار وامواژه‌ها در گفتار پارسی‌زبانان کاستی شگرفی بپذیرد. مردمی که اقتصاد و دانشی شکوفا ندارند، خواه‌ناخواه زبان و واژگانشان نیز شکوفا نخواهد بود. وابستگی علمی و اقتصادی بی‌گمان وابستگی زبانی را نیز در پی خواهد آورد. کالاهای وارداتی، زبانمان را نیز وارداتی خواهد کرد. اگر واژه‌نامه‌ای را بگشاییم و نگاهی به آن بیفکنیم به آسانی می‌توانیم دریافت که صنعت و دانش فنی ما در چه پایه و جایگاهی نشسته است.

شکست سیاسی و اقتصادی

شکست سیاسی یکی دیگر از علتهای رخنه وامواژه‌هاست. ایران در جنگ قادسیه از تازیان شکست خورد و کشور به دست تازیان افتاد. شکست سیاسی ایران سبب شد که زبان پهلوی کنار رود و زبان پارسی نو جایگزین آن شود. شکست غزنویان از سلجوقیان نیز سبب‌ساز رخنه وامواژه‌های دیگری شد. شکست ایرانیان از مغولان کشورسوز، جان‌کاه‌ترین کوبه را بر پیکر دانش و زبان نواخت. ایران از ارتش مغولان درشکست و کشور به دست تیره‌ای ددآیین افتاد. در همین روزگار بار دیگر نثر دری سر بر نشیب نهاد و واژه‌های مغولی در زبان پارسی رخنه کرد. شکست سیاسی سبب شد که توانمندی‌های اقتصادی به دست دشمن افتد و با از میان رفتن زمینه‌ها و زیرساخت‌های پیشرفت، رخنه وامواژه‌ها و شکست فرهنگی در پی آن بیاید. اگر بخواهیم زبانمان را ناوابسته و خودایستا گردانیم، می‌باید اقتصاد و سیاست خودایستا و ناوابسته‌ای داشته باشیم. اقتصاد وابسته و ناتوان بی‌گمان زبانی ناتوان و وابسته را به دنبال خواهد آورد.

ناشیوایی و نارسایی نوواژه‌ها

آنچه در بالا یاد شد یکسره، علتهای برون‌زبانی بود و هیچ‌گونه پیوستگی با خود زبان نداشت؛ امّا رخنه وامواژه‌ها می‌تواند، علتهای درون‌زبانی نیز داشته باشد. یکی از علتهای درون‌زبانی رخنه وامواژه‌ها، ناشیوایی و نازیبایی نوواژه‌هاست. اگر نوساخته و نوآفریده‌ها، خوش‌آوا و نغز باشند همچنین کوتاه و دو‌هجایی، زبانوران به سوی آنها کشیده خواهند شد. واژه «آمار» به خوبی به جای «احصائیه» نشست. با اینکه آمار از واژه‌نامه پهلوی گرفته شده بود و در پارسی نو پیشینه‌ای نداشت؛ امّا به آسانی رواج یافت. دلیل این کامیابی را می‌توان در کوتاهی و خوش‌آهنگی این واژه دانست. اگر واژه‌های برنهاده فرهنگستان ناخوش‌آهنگ و درازآهنگ باشند بخت آن را نخواهند داشت که جانشین وامواژه‌های خوش‌آوا گردند.

       نمونه دیگری می‌توان آورد واژه «آتش‌نشانی» به جای «اطفاء الحریق» نشست. واژه آتش‌نشانی و آتش‌نشان پذیرفته شد؛ زیرا آتش‌نشان معنارسان است و شیوا؛ امّا اطفاء الحریق برای بیشتر مردم ناآشنا و ناشناخته است. «آتش‌نشان» کوتاه است و خوش‌آهنگ؛ امّا اطفاء الحریق درشتناک است و گرانبار. به گمان پژوهشگر صددرصد، بالگرد رواج خواهد یافت؛ زیرا از هلی‌کوپتر کوتاه‌تر و خوش‌‌آهنگ‌تر است برآیند اینکه نوساخته‌ نغز و کوتاه، آسان‌تر به جای وامواژه درازآهنگ و گوش‌آزار می‌نشیند.

       از سوی دیگر نوواژه‌ها می‌باید با سازه‌های شناخته شده زبان ساخته شده باشند. واژه ناآشنارو و گمنام به سختی پسند می‌افتد و به دشواری با پذیرش مردم همراه می‌شود؛ البته در زمینه واژه‌های علمی، گاهی نیاز به آن است که واژه ناآشنا باشد؛ زیرا بار معنایی به همراه خود ندارد؛ امّا در کل واژه آشنارو از واژه ناشناخته بهتر است.

       دیگر شرطی که می‌باید در نظر گرفته شود، خوشه‌واژه‌هاست. اگر واژه‌ای در زبان دری وابسته به خوشه‌ای باشد و چندین هم خانواده از آن در پارسی رخنه کرده باشد، می‌باید برای همه آنها برابر پارسی ساخت وگرنه آن واژه رواج نخواهد یافت؛ برای نمونه «رادیولوژی»، خوشه‌واژه است: رادیولوژی، رادیوگرافی، رادیولوژیست و رادیوگرافی. همه این واژه‌ها در پارسی رواج یافته‌اند و هنگام واژه‌سازی می‌باید برای همه آنها برابر پارسی ساخت. در برابر این واژه‌ها می‌توان پرتوشناسی، پرتونگاری، پرتوشناس و پرتونگار را نهاد. اگر تنها برای یکی از این لغتها برابر پارسی بسازیم، نوواژه در پارسی رواج نخواهد یافت؛ زیرا زبانوران نمی‌توانند برای دیگر واژه‌های هم‌خانواده، برابر فارسی بیابند.

تنگناها و گریوه‌های سره‌نویسی

سره‌نویسی نیز همانند و همگون دیگر جنبشها و کار و کنشهای علمی گره‌ها و تنگناهایی دارد که می‌باید با کاوش و پژوهش زدوده شود. سره‌نویسی کار ساده‌ای نیست و نمی‌تواند، به سادگی به دست آید. نمی‌توان به آسانی نوواژه‌ای را به جای وامواژه‌ها نشاند. بسا دو واژه در معنا یکسان بنمایند؛ امّا در کاربرد و گستره معنایی یکسان و برابر نباشند. به سادگی نمی‌توان یکی را به جای دیگر به کار برد. سره‌نویس می‌باید سالها و بارها نوشته‌های کهن و پربار فارسی را بخواند و شیوه جمله‌بندی و واژه‌سازی پارسی را بشناسد تا بتواند متن نغزی به فارسی سره بنگارد. او می‌باید با گذشت زمان، معناهای پنهان واژه‌ها را دریابد و روش به کاربردن واژه‌های دری را بیاموزد. فراپیش نهادن متنی سره که روشن، آیینه‌سان و معنارسان باشد کار بغرنجی است. افسوس و صد دریغ که بسیاری از متنهای سره نامعنارسان و درنایافتنی‌اند. خواننده نمی‌تواند معنای جمله را دریابد اگر چه معنای تک تک واژه‌ها آشکار و هویدا باشد.

       برخی از سره‌نویسان گمان می‌کنند اگر به جای یک واژه تازی، برابر فارسی آن را بنهند، متنی پیراسته و فهمیدنی فراپیش داشته‌اند؛ امّا به راستی که این اندیشه نادرست است و ناپخته. روشن و معنارسان بودن تک‌تک واژه‌ها نمایانگر رسانایی جمله نیست. سره‌آفرین می‌باید در نظر داشته باشد که معنای جمله، از معنای تک تک واژه‌ها به دست نمی‌آید. یک جمله با چینش ساده چند واژه ساخته نمی‌شود. در هیچ فرهنگی به درستی درباره همنشینی و شیوه چینش واژه‌ها سخن نرفته است. گذشت زمان و خواندن پیوسته شاهکارهای ادبی، به سره‌نویس توان آن را می‌دهد که واژه‌ها را درست به کار ببرد. یکی دو نمونه از متنهای نارسا و ناگویا در زیر می‌آید تا خواننده با کاستی و کمبود برخی از متن‌ها سره آشنا شود:

«در این جا، سرآمدترین شناخت‌نشان و زیربنیادی‌ترین معیار، جداسانی دیالکتیک مزدایی با دیالکتیک هگلی خود را فرامی‌نمایاند: در دستگاه دیالکتیکال مزدایی، برنهش (= آنتی تز)، از بیرون از گوهر و سامانی خود را گوهر راستی و پاکی پرچمدار نبرد ضدین است.

باژگونه آن، در دستگاه دیالکتیک هگلی، برنهش (آنتی تز) از جوهره درون نهش (= تز)، هم‌گوهر و هم‌سامان با آن است که سر برمی‌آورد و عهده‌دار نبرد نیروهای ناسازگار و ستیهنده می‌گردد.» ( کتاب سوم دینکرد، ص یح)

کمبود واژگان علمی

یکی دیگر از تنگناها و گره‌های سره‌آفرینی کمبود واژه‌های علمی است؛ البته این کمبود سرشتین نیست و به ناتوانی فارسی‌زبانان بازمی‌گرد نه زبان دری. ما هنوز در دانش پایمان چوبین است و شوربختانه ریزه‌خوار فرهنگ و دانش باخترزمین بوده‌ایم. ما برای بسیاری از واژه‌های علمی برابر فارسی در دست نداریم. همیشه و همواره زبان و دانش گام به گام و دوشادوش هم راه می‌پویند. پیشرفت دانش پیشرفت زبان را نیز به همراه خواهد داشت. به آسانی نمی‌توان برای دانشواژه‌ها برابر فارسی ساخت. دانش پیچیده و بغرنج، زبان پیچیده و بغرنج می‌طلبد و این دو ناگزیر هم‌اند. چند درصد کتابهای علمی جهان به فارسی نگاشته شده یا به پارسی ترجمه شده است؟ چند درصد آفرینشگریها و اختراعها به دست ایرانیان انجام شده است؟ آیا می‌توانیم همه این کتابها را به پارسی برگردانیم و به سادگی برای دانشواژه‌ها برابر فارسی بسازیم؟ آیا توان آن را داریم که همه وبگاه‌های علمی را به دری برگردانیم؟

       به نظر می‌رسد که بازه و گسل میان کشورهای پیشرفته و کشورهای جهان سوم بیشتر و بیشتر شود و وابستگی ما به فرهنگ باخترزمین بیفزاید. در این جهان پرآی‌ورو که ما جایگاه بلندی نداریم چه باید کرد؟ به دشواری می‌توانیم زبانمان را همگام با فرهنگ و دانش باخترزمین به پیش بریم. آیا فناوری به یاری و همپشتی ما خواهد آمد؟ آیا می‌توان امید بست که در آینده دستگاه‌های ترجمه چنان نیرومند شوند که به سادگی متنهای انگلیسی و دیگر زبانها به فارسی برگردانده شود و دیگر نیازی به زبان‌آموزی نباشد؟ به نظر می‌رسد که دست‌یابی به این آرزو ناشدنی نباشد. می‌باید پایید و چشم به راه آفرینشگران باخترزمین بود که به یاری و یارمندی ما بیایند و زبان ما را پاس بدارند!!!! شاید روزی فرارسد که رایانه‌ها و آدم‌واره‌ها به سادگی و به آسانی، سخن دیگران را به فارسی برگردانند و در سایه‌سار فناوری و دانش، نیاز به زبان‌آموزی یکسره از میان برود و کار ما آدمیان تن‌آسان، بکاهد! شاید روزی فرابرسد که همه ملتها به زبان جهانی یگانه‌ای سخن بگویند و در کنار این زبان جهانی، زبان ملی و بومی خود را نیز بپایند؟ شب آبستن رخدادهاست، به ویژه در دهکده جهانی. هر روز که از خواب برمی‌خیزیم، نوآوری‌ای را می‌بیوسیم و چشم در راه دستگاه تازه‌ای هستیم.

انگیزه سره‌نویسان

 برای هر پژوهشی، انگیزه‌ای است که دانش‌پژوه را به پیش می‌راند. سره‌آفرین نیز نیاز به انگیره‌ای دارد تا به این کار و کنش بغرنج بپردازد. چرا برخی از پارسی‌پژوهان روی به سره‌نویسی و سره‌نگاری ‌آورده‌اند؟ چه چیز ایشان را به این رفتار وامی‌دارد؟ سره‌آفرینی، کار ساده و آسانی نیست. او می‌باید در درون خود نیرویی پرتوان داشته باشد تا بتواند به این کنش دست یازد؛ امّا انگیزه او برای این جوش و خروش چیست و چه نیرویی او را برمی‌انگیزد؟ این انگیزنده نیرومند، بسان رانه خودرو، سره‌نویس را به پیش می‌راند و او را به این کار وامی‌دارد؛ امّا این رانه چیست؟ ملّی‌گرایی و ایران دوستی، انگیزه دینی یا انگیزه‌ای دیگر؟

ملّی‌گرایی و ایران دوستی

فراموش نشود که پیکرگیری زبان پارسی بر پایه داستانهای تاریخی به یعقوب لیث صفاری بازخوانده می‌شود. بدان‌سان که در دیباچه کتاب یادآوری شد، یعقوب لیث صفاری نخستین سردودمان ایرانی است که با فرمانرانی بغدادنشینان سر ستیز داشت و به سوی بغداد، پایتخت عباسیان درتاخت تا خلیفه را از تخت به زیر کشد و او را خوار گرداند. اوست که سرایندگان دربار را واداشت تا از تازی‌سرایی دست بردارند و پارسی‌گویی را پیشه گیرند. یعقوب لیث یکی از نامبردار‌ترین شعوبیان و ستیزندگانی به شمار می‌رود که پارسیان را برتر از تازیان می‌دانست و در پی آن بود که ایران را به شکوه گذشته‌اش بازرساند. این رویگرزاده در زمانی به پا خاست که کمتر کسی یارای آن داشت که بر خلیفه بشورد. وی ارتشی را سامان داد و بغداد را از سم اسبان ایرانی لرزاند و نخستین کوبه سهمگین ایرانیان را بر پیکر خلیفگان بغداد نواخت. به نظر نگارنده پارسی‌گرایی به ویژه سره‌نویسی پیوندی ناگسستنی با ملّی‌گرایی و شعوبیان داشته و دارد و دیدگاه فرهنگنامه زبان پارسی درست نیست که سره‌گرایی و شعوبیان را از هم می‌گسلد و بر این باور است که این دو هیچ پیوند و پیوستگی با هم نداشته‌اند. در فرهنگنامه ادب پارسی اینچنین آمده:

« از هنگامی که فارسی نو (دری) جایگزین زبان پهلوی شد تا سده‌های ششم و هفتم هجری، زبان فارسی تا حد زیادی خالص و بی‌پیرایه بود و واژگان و اصطلاحات ادبی، دیوانی، دینی و علمی که از عربی به فارسی راه یافت، دامنه‌ای محدود داشت. آثار فارسی به جا مانده از سده‌های چهارم و پنجم هجری، آکنده از واژه‌ها و عبارات ناب فارسی هستند. با این همه نمی‌توان چنین دلیلی را برخاسته از فضای عرب‌ستیز آن دوره یا تعصّب در به کارگیری پارسی ناب برشمرد.» (زیر واژه «سره‌نویسی»)

       خرد باریک‌بین، استوار می‌دارد که این دو جنبش می‌باید در پیوند با هم بوده باشند. بررسی نوشته‌های سره‌آفرینان نیز این سخن را استوار می‌دارد. بسیاری از سره‌نویسان امروز، ملّی‌گرایند و ایران دوست. اگر نوشتار‌ها و کتاب‌شناسی‌ای که در فرجام پایان‌نامه آمده، بررسی شود هویدا خواهد شد که بیشتر سره‌نویسان در رشته باستان‌شناسی، زبان‌شناسی و ایران‌شناسی درس خوانده‌اند و انگیزه‌های ایران‌گرایی در ایشان به خوبی هویداست. برای نمونه دکتر جنیدی زبانهای باستانی درس می‌گوید؛ ایران دوست است و باستان‌گرا. دکتر کزازی نیز اینچنین است. چگونه می‌شود نویسنده‌ای باستان‌گرا و میهن دوست باشد؛ امّا هیچ گرایش به پارسی و پاسداری از زبان ملّی کشور خود نداشته ‌باشد؟ فریدون فضیلت، ادیب سلطانی و دیگر سره‌نویسان نیز انگیزه‌های ملّی داشته‌اند و به میهن خود بس بسیار ارج می‌نهند. آغاز پیدایش زبان پارسی نیز همراه و هم‌دوش با ملی‌گرایی و زنده کردن داستانهای ایرانی بوده است. فردوسی، داستانهای کهن و ملی را می‌سراید. وی گویا شیعه اسماعیلی است و به این می‌بالد که داستانهای ملّی و کهن ایرانی را زنده کرده است. همگان نیز خستو شده‌اند که فردوسی آگاهانه از وامواژه‌ها پرهیخته است. کهن‌ترین نثر به جا مانده پارسی که دیباچه ابومنصوری باشد، درباره استوره‌های کهن ملّی است. اینها نشانگر پیوند سره‌جویی و ملّی‌گرایی است و نمایانگر اینکه این دو را نمی‌توان از هم جدا داشت.

واکنشی در برابر تازی‌گرایی

فرهنگها یا ملّتهایی که به فرهنگ و زبان ملّت دیگری می‌تازند و هستی و چیستی آن را به پرتگاه نابودی می‌کشانند، ناخودآگاه از سوی ملّت شکست خورده واکنشی ضد ایشان جان می‌گیرد تا در برابر تازش پایداری بورزد و فرهنگ خود را از نابودی و ریشه‌کنی برهانند. اگر در ایران گروهی تازی‌گرا و خودباخته پیکر نمی‌گرفت و نثر پارسی را به پرتگاه نیستی نمی‌کشاند، بی‌گمان گرایش و جنبش سره‌نویسی در ایران به این مایه نیرو نمی‌گرفت و هوادار نمی‌یافت. به گمان پژوهشگر گسترش سره‌نویسی در ایران واکنشی است در برابر تازی‌گرایی در ایران. در سبک خراسانی خیزش ملّی و سره‌گرایی دوشادوش هم پیکر گرفت؛ این جنبش به درست زمانی بالید که فرهنگ ایرانی به سختی شکست خورده بود و مردم هستی و فرهنگ کهن خود را در خطر نابودی و نیستی می‌دیدند؛ ازین رو در پی چاره‌جویی افتادند. در این دو سه دهه نیز این جنبش بسیار جان گرفته و هواداران سخت‌کار و سخت‌جانی یافته است. دلیل آن را می‌توان در تندروی برخی از گروه‌ها در گسترش زبان تازی دانست. افزودن آموزه‌های عربی به درسنامه‌ها و برنامه‌ریزی برای گسترش زبان تازی سبب شد که گرایش سره‌جویی نیرومند شود و مردم از نو بسان دهه‌های ۱۳۰۰ بکوشند یکسره و یکباره از واژگان تازی بپرهیزند. به همراه هر کندروی، تندروی است. خوارداشت زبان پارسی در چند دهه گذشته، تندروی در پاسداری از این زبان را به همراه آورد.

نهاد و سرشت هنری

همانگونه که گفته شد برخی از سره‌نویسان سده‌های آغازین، خودجوشانه به سره‌آفرینی پرداخته‌اند؛ زیرا در آن روزگاران هنوز واژگان تازی همچند امروز در زبان پارسی رخنه نکرده بود و سخنور چیره‌دست که پارسی را به خوبی می‌شناخت و از توانمندی‌های این زبان آگاهی داشت، ناخواسته و ناخودآگاه، واژگان خوش‌اندام و خوش‌آهنگ را می‌گزید و از واژه‌های درشتناک و درازآهنگ تازی می‌پرهیخت؛ واژه‌هایی که زبان پارسی را نمی‌برازد و زبان را از نرمی و همواری می‌اندازد. شعر پارسی در درازای روزگاران همیشه سره ‌ماند و کمتر دستخوش رخنه وامواژه‌ها شد؛ زیرا سراینده زبان‌آور ناخودآگاه و خودجوشانه نمی‌تواند با وامواژه‌ها پیوند بگیرد و این واژه‌های ناهموار را در سروده‌ها و نثر خود به کار ببرد. سرایندگان سرشناس و بلندنامی همچون عطار و ایرج میرزا شاید انگیزه‌ دینی و علمی نداشته‌اند؛ امّا سرشت روان و نهاد خوش، ناخودآگاه ایشان را به سره‌گرایی واداشته است.

سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
سعید جعفری
سعید جعفری
انگیزه علمی

می‌تواند بود که انگیزه علمی سبب سره‌جویی هنروران باشد. کسروی نمونه‌ای از این گروه به شمار می‌رود. وی اسپرانتو را می‌دانست و سادگی و بی‌پیرایگی این زبان را می‌ستود. کسروی در پی آن بود که زبان پارسی را همچون زبان اسپرانتو هنجارمند و قانونمند کند و دُردهای برون زبانی را از این زبان دور گرداند. وی آگاهانه و با روشهای علمی کوشید تا همچون هنجارهای شمارشناسی، زبانی قانونمند بسازد؛ زبانی که هیچ گونه نابسامانی و نابهنجاری در آن دیده نشود.

       هر جا نیاز به واژه داشت یا وندی را در پارسی نمی‌یافت به سادگی واژه و وندی می‌ساخت و آن را در نوشته‌های خویش به کار می‌برد؛ بسان وند «اد» که برای ساخت انجمن پیشنهاد کرد؛ واژه‌های«رزماد»، «سکالاد»، «کراد»، و «کوشاد» از این وند ساخته شده‌اند.( نوشته‌های کسروی…، بخش واژه‌نامه زبان پاک)

       وی در زمینه دیگر سازه‌های زبان نیز نظرهایی دارد، برای نمونه: درباره دوریشگی کارواژه‌های پارسی می‌گوید:

       «یک آک دیگر زبان فارسی که مایه نابسامانی آن گردیده دو ریشگی است که در بیشتر کارواژه‌ها(=فعلها) روان است. مثلاً نوشتن و نویسیدن دو ریشه‌ای است که با هم به کار می‌رود؛ زیرا برخی جداشده‌ها از آن و برخی از این آورده می‌شود: نوشت، می‌نوشت، بنویس، می‌نویسد، نویسنده.» (همان، ص۵۴۳)

او می‌کوشد تا کم‌کم یکی از ریشه‌ها را از زبان بزداید و تنها یک ریشه را به کار بگیرد. «نویس» و «نوشت» هر دو بُن، فارسی‌اند و خودی؛ امّا کسروی در پی هنجارمند کردن فارسی است؛ پس یک بن را می‌پذیرد و بُن دیگر را کنار می‌نهد؛ با اینکه هر دو بن نژاده‌اند و آشنارو.

انگیزه دینی

یکی دیگر از انگیزه‌های سره‌نویسان، انگیزه‌ دینی است. بیشتر دینداران و دین‌گستران زبان دینی خود را ارج می‌نهند و آن را پاس می‌دارند. گویی میان زبان دین و گوهره آن، پیوندی ناگسستنی است که هر دینداری می‌باید و می‌شاید که چونان پاسدار دین از زبان دین نیز پاسداری کند؛ همانگونه که برخی از فقه‌دانان ما از زبان تازی پشتیبانی می‌کنند و آن را بهترین و درخورترین زبان جهان می‌دانند، گروهی از زرتشتییان نیز پارسی را چونان زبان دین خود می‌نگرند.

       در میان زرتشتیان و بهدینان زبان اشو زرتشت، زبان دین است و هر بهدین می‌باید این زبان را ارج بنهد و بر خود بایسته بداند که این زبان را پاس بدارد. اگرچه زبان اوستایی از میان رفته و زبان باستانی به شمار می‌رود؛ ولی به باور بهدینان، زبان پارسی، فرزند و جانشین زبان اوستایی است؛ از سوی دیگر بیشتر بارگاه‌ها و آرامگاه‌های زرتشتیان در ایران است و کعبه ایشان نیز در استان یزد؛ ازین رو زرتشتیان پیوندی ناگسستنی میان بهدینی و زبان پارسی زده‌اند و همیشه از زبان پارسی و ایران پشتیبانی کرده‌اند. نام بهدینان و موبدان زرتشتی یکسره و یکباره به پارسی است و زرتشتیان سراسر جهان نامهای ایرانی و پارسی را چونان نام سپند برای خود می‌گزینند. اینها سبب شده برخی از سره‌آفرینان بهدین باشند و انگیزه‌های دینی، ایشان را به سره‌جویی وابدارد. ادوارد براون نیز درباره ماهنامه اختر گزارشی می‌دهد و از جستاری سخن می‌گوید که بهدینی در این ماهنامه به پارسی سره نگاشته است.(تاریخ ادبیات…، نیمه نخست، ص۱۶) تا آنجا که نگارنده با این دینورزان و دینوران برخورد داشته ایشان پیگیرانه می‌کوشند که پارسی را پاس بدارند و برای همه بارگاه‌ها و آرامگاه‌های خود نام پارسی بگزینند. نام موبدان یکسره پارسی است و تبارنامه‌های ایشان، جُنگی است از نام‌های ایرانی.

هنرنمایی

با بررسی نوشته‌های سره‌نویسان روشن می‌شود که برخی از سره‌نگاران تنها به دلیل نمایاندن توان سخن‌آفرینی خود دست به سره‌نویسی یازیده‌اند و هنرنمایی و خودنمایی ایشان را به سره‌آفرینی واداشته است. هر هنرمندی از زیستگاه و پیرامونیان خود اثر می‌پذیرد؛ همچنین بر آنها اثر می‌نهد. در روزگاری که تب سره‌نویسی شکفته و مردم و فرهیختگان، سره‌جویی را خوش می‌داشته‌اند، طبیعی است که برخی از نویسندگان به سره‌نویسی روی آورند و به این شیوه، توش و توان خود را به رخ دیگران بکشند. برای نمونه سره‌خواهی طباطبایی از این گونه می‌تواند بوده باشد. با نگرش به اینکه ایشان هیچ کتابی به پارسی سره ننگاشته‌اند و از آنجا که انگیزه‌ دینی و ملّی نیز کمتر در ایشان به چشم می‌خورد به نظر می‌رسد که چکامه‌ای که از ایشان به جا مانده به انگیزه نمایش توش و توان خود در سره‌آفرینی بوده باشد. دیگر سره‌نویسانی که از سر سرگرمی به این روش روی آورده‌اند و خواسته‌اند این شیوه را بیازمایند می‌تواند بود که انگیزه‌شان نمایاندن توان سخن‌آفرینی‌شان باشد.

نظر دکتر کزازی درباره انگیزه و هدف سره‌نویسان

اینکه زبان پارسی نمی‌باید وام‌واژه‌ها را در خود راه دهد، دیدگاهی دانشوارانه و بر پایه برهان‌های زبان‌شناختی است. زبان پارسی بسیار پیشرفته است. زبانی بوده است بسیار پویا. از دید زبان‌شناسی تاریخی، پیشرفته‌ترین زبان کنونی است. این از آنجاست که زبان آیینه فرهنگ است. فرهنگی که پویاست، زبانی هم‌سنگ و هم‌ساز با خویش را پدید می‌آورد. فرهنگ ایرانی چون فرهنگی پویا و پیشتاز بوده است، زبان پارسی هماهنگ با آن بسیار دگرگون شده و پیشرفت کرده است. زبان پارسی امروز ساختاری دارد که با بسیاری از دیگر زبانهای جهان هم روزگار نیست. به سخن دیگر، آن زبانها از دید کاربردهای سرشتین و بنیادین، در روزگاران و در ساختارهایی مانده‌اند که دیری است زبان پارسی از آنها گذشته است. دیگر زبانهای جهان با پارسی دری یا همان پارسی نو، هم‌روزگار نیستند. برای نمونه با پارسی میانه سنجیدنی‌اند، حتی با پارسی‌باستان. اگر زبان پارسی که بسیار پیشرفته است، از این زبانها که در سنجش با آن هنوز کهن مانده‌اند واژه بستاند، بر خود زیان زده است. این واژ‌ه‌ها با ساختارها ، هنجارها و رفتارهای زبان پارسی سازگار نیستند. از این روی آنها را گزند می‌رسانند و بر‌می‌آشوبند. بدان می‌ماند که شما پاره‌ای از پلاس یا بوریای ستبر درشت را بر پرنیانی نغز و رخشان بپیوندید و بدوزید. پیداست که این دو با یکدیگر سخت ناسازند.

نخستین و آشکارترین زیان و گزندی که زبانهای بیگانه به زبان پارسی می‌زنند آن است که بافتار آهنگین و خنیایی و هموار و گوش نواز و آوایی را در این زبان از میان می‌برند. واژ‌ه‌های ایرانی هنگامی که از روزگاران باستانی میانه به روزگار نو رسیده‌اند، واژه‌های پارسی شده‌اند(پارسی دری)، از دید ساختار آوایی،‌ سوده و ساده و نرم و هموار گردیده‌اند. برای نمونه، یک واژه درشتناک گران اوستایی مانند خورنه [khoarnah] در پارسی شده است فر [far] . از دید ساختار آوایی، به فرجام خود رسیده است؛‌ یعنی واژ‌ه‌ای مانند «فر» بیش از این سوده و کوتاه نمی‌تواند بشود؛ امّا واژه‌هایی که ما از زبانهای دیگر می‌ستانیم، می‌توانند واژ‌ه‌های درشت و گران و ناهموار باشند که آن ساختار دلاویز آوایی را از میان می‌برد.

امّا خواست سره‌نویسان بازگشت به زبان روزگار فردوسی نیست؛ اگر نوشته‌ها و سروده‌های پارسی‌گرایانه امروز به زبان فردوسی می‌ماند، از آن روی نیست که آن نویسنده یا سراینده، آن زبان را به کار می‌گیرد یا می‌خواهد به شیوه فردوسی بسراید. از آنجاست که زبان پارسی بدان سان که استاد توس یا سعدی به کار گرفته است، از دیدی دیگر، نزدیک‌ترین زبان به زبان سرشتین پارسی است. هنگامی که ما می‌کوشیم به این زبان برسیم، خواه‌ناخواه، آنچه به دست می‌آوریم، نزدیکی به فردوسی خواهد بود. (دکتر میرجلال‌الدین کزازی، تارنما)

سعید جعفری

برای دیدن جستارهای دیگر درباره سره نویسی اینجا را کلیک کنید.

فرهنگ برابریاب

وامواژه/ آسیب‌شناسی/ واژه دخیل

در این بخش برابرهایی برای وامواژه های فارسی پیش کش فارسی جویان می شود:

ماژیک:روان‌نگار / آکنه:رخ جوش / پاستا: خمیراک / ویدیوپروژکتور: نماافکن /کانتینر: بارگنج / تریلی: هجده چرخ /بلوتوث: دندان آبی /موس: موشی / پدموس: زیرموشی /چیپس:  برگک /دسر: پی غذا، دندان‌مز/ پیرکس: نسوز / هدفون: دوگوشی (فرهنگستان)  /تبلت: رایانک دستی / رستوران: خورش سرا، خورش خانه، غذا خوری / تستر: برشتار / کنترلر: دورفرمان / آیرودینامیک: بادگریز / التیماتوم:‌ زنهاره (فرهنگستان) / تخفیف: بهاکاست / مبایعه نامه: فروش‌نامه / سکس: کامش / کاباره: شبکده / کازینو: قمارکده، شبکده / اشاره: نمونش / کمدی: شوخنامه (فرهنگستان) / لیدر: گردشبر / محل ملاقات: دیدارگاه / رستوران: غذاخوری؛ خورشکده / غذا: خوالی؛ خورش؛ خوراک، خوراکی / املت: گوجه نیمرو / معمار: مهراز / معماری: مهرازی / شنل: دوش انداز، دوش آویز / لابی: سرسرا، زیست / شِر کردن: همرسانی، همرسانش / ضعیف: ناتوان، سست / اینترنت: تاراندر، توراندر (دکتر کزازی) / موقعیّت: نهادمان / انتخابات: گزیدمان / تمرین: دست‌ورزی / یونیفرم: همسانه / اپرا: نوادستان / منحوس: ناهمایون، ناخجسته، گجسته، نافرخنده / بدجنس: بدسرشت، بدخو، بدرفتار، بدکردار، بدگوهر / فست فود: آسان پخت، حاضری / تلفن: دورگو، فرآوا / میکروفون: صدابر (فرهنگستان) / اف اف: دربازکن  (فرهنگستان) / قارّه: خشکسار/ آفلاین: برونخط / آنلاین: برخط / پاور پوینت: پرده نگار / اثنی عشر: دوازدهه / قحطی: تنگسالی / متخصص: کاردان، کارشناس  / تیونر(نوازندگی): کوک‌یار

—–

فراپیوندHyperlinkسرآیندheaderصورتکEmoticon
زیرخطunderlineپیوستattachmentسو نماnavigator
شبکدهnightclubهمرسانی،همرسانشshareپیشخوانdashboard
آسان پختfast foodبه روزرسانیupdateتاراندرinternet
موشیmouseصدابَر(فرهنگستان)microphoneجمله واره؛ فراکردclause
دست آزادhandsfree

ابتدا: نخست، در آغاز

ابتدایی: ساده،

ابتلا: دچار

ابتکار: نوآوری

ابن سینا: پورسینا

اپیدمی: همه‌گیری

آپارتمان: کاشانه، سراچه

اتباع: شهروندان

اتحاد: همبستگی 

اتد: مداد نوکی

اتراق کردن: سرپر زدن (کتاب مدرسه فارسی دوازدهم)

اتفاق افتاد: پیش آمد، رخ داد، روی داد

اتفاقات: رویدادها، رخدادها

اثاثیه: کاچال، خرت و پرت

اثرگذار: گیرا، کارا

اجاره دادن: به مزد دادن

اجازه: دستوری، گذاشتن

اجبار: بایش

اجباری: بایشی

اجتماع: گردهمایی

اجرت: کارمزد، دستمزد

اجتناب: دوری

اجتناب ناپذیر: پیشگیری ناپذیر

اجناس: کالاها

اجیر: مزدور

احتراما: با ارج

احتمالا: گویی، انگار، گویا، گوییا، بسا، چه بسا

احتیاج: نیاز

احتیاط: پروا

احسان: دهش، نیکی، نیکویی، نیک‌خویی

احد: یک، یگانه، یکتا

احدی: هیچ کس

احسنت: آفرین، به به، زهازه

احضار کردن: فراخواندن

احوال‌پرسی: خوش و بش

احیانا: شاید

اخاذی: زورگیری

اخبار: خبرها، تازه ها، گزاره ها

اختراع: نوآوری

اختلاط: آمیزش

اختلافات خانوادگی: کشمکش‌های خانوادگی

اختلافات: دودستگی

اختناق: خفگی، فشار، تنگنا

اختیاری: خودخواسته

اخذ: گرفتن، دریافت

آخرت: پسین (دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس / گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین[کسایی مروزی])

اخطار: هشدار

اخلاف: جانشینان

اخوت: برادری

اخوی: برادر

اخیراً: تازه، به تازگی

ادا: ناز

اداره کردن: راندن

ادا کردن: توختن

ادمین: تارگردان، گرداننده

ادوار: دوره ها

ادویه: چاشنی

ادیت: ویرایش

ادیت کردن: ویراستن

اذان: بانگ نماز

اذیت: آزار

ارائه کردن: رو کردن

اراضی: زمین‌ها

ارامنه: ارمنییان

اربعین: چله

ارتباط داشتن: سروکار داشتن

ارتجاع: واپس‌گرایی

ارتعاش: لرزش

ارتفاع: بلندی، بلندا

ارث: مانداک، برماند

ارجاع: بازبرد

ارزاق: خواروبار

ارسال: گسیل، فرستادن

ارشد: بزرگ‌تر، مهین

ارفاق: آسان‌گیری

ارکان: پایه‌ها

ارگانیک: طبیعی

اروپا: فرنگستان، افرنگستان، فرنگ

اریکه: تخت، کت، نیمکت، گاه، اورنگ، اورند، نشیمنگاه

از آن روز به بعد: از آن روز باز

از این جهت: از این رو

از این قبیل: از این دست

از جمله … : از دسته، از این میان، از آن گونه

از حیث: از دید

از طریق: از راه

ازدواج: زناشویی، پیوند

اسارت: بند، دست‌گیری

اساس: بنیاد، بنیان، شالوده، پایه

اساس‌نامه: بنیادنامه

اسبق: پیشین

اسپرم: کامه (فرهنگستان؟)

اسپری: افشانه

استارت آپ: نوآفرین

استبداد: تک‌سالاری، خودکامگی

استثمار: بهره کشی، بهره جویی، برجویی

استحاله: دگردیسی

استحصال: برداشت

استحضار: آگاهی

استحقاق: شایستگی، سزاواری

استحکامات: سنگربندی‌ها

استحمام: خودشویی، تن شویی

استخدام: گمارش

استخراج: برآهیزش، آهیزش

استدعا کردن: خواهش کردن

استراتژی: راهبرد

استراحت کردن: آسودن، دراز کشیدن، آرمیدن

استراق سمع: شنود

استرداد: واپس داد، بازداد، بازپس دهی

استشمام: بو کردن، بوییدن، بویش

استشهاد: گواهی

استعاره: دگرانگاری، دگرپنداری

استعفا: کناره‌گیری

استعلام: پی پرسی، پی جویی

استعمال: کاربرد

استفاده از: به کارگیری، کاربرد، بهره بری، برخورداری، بهره‌جوی، بهره‌وری

استقامت: پایداری

استقبال: پیشباز، پیشواز، آغوش گشودن

استقرار: برپایی

استقلال: خودسالاری، خودکفایی، خودبسندگی

استمرار: ادامه، پیوستگی

استناد: گواهمندی

استنباط: برداشت

استهزا: ریشخند

استهلاک: فرسایش

استیجاری: کرایه‌ای

استیضاح: بازخواست

استیضاح: بازخواست

استیلا: چیرگی

اسرار: رازها

اسراف: باددستی، ولخرجی، ریخت و پاش

اسراف‌کار: باددست، ولخرج

اسطبل: باربند، باره‌بند، ستوردان

اسطوره: افسانه

اسقاطی: ناکارامد

اسکله (ایتالیایی): بارانداز

اسلاف: پیشینیان، گذشتگان

اسلحه: جنگ‌افزار

اسم: نام

اسهال: شکم‌روش

اسیر: بندی، دست‌گیر، زندانی، بازداشت‌شده، بستگان ( تنها به صورت جمع)، بازداشتی، شهربند، پا(ی)بند

اشاره: نمونش

اشتباهاً: ندانسته

اشتغال: کارگماری

اشرار: آشوبگران

اشراف: بزرگان، بزرگواران

اشعار: سروده‌ها، سروادها

اشکال: خرده

اشیا: چیزها، خرت و پرت‌ها

اصحاب: یاران

اصرار: پافشاری

اصطبل: باره‌بند، باربند

اصطحلاک: سایش

اصطلاحات: واژگان

اصل: ریشه، بن، بیخ، سره

اصلاح: بهسازی، به‌گزینی، به‌آفرینی، شایسته‌سازی

اصیل: ریشه‌دار

اضافه کردن: افزودن

اضافی: بر سری

اضطراب: پریشانی، تب و تاب، دلهره، نگرانی، دل‌نگرانی

اضمحلال: نابودی

اطاعت کردن: دل سپردن، نیوشیدن، فرمان نگاه داشتن، فرمان بردن، گوش دادن، فرمان نگه داشتن ، فرمان بردن

اطاعت می‌شود: به روی چشم

اطاق: اتاق

اطراف: گوشه‎ها، کناره‎ها، پیرامون، گرداگرد، گردبرگرد، پیرامن، گرد، دور و بر§

اطریش: اتریش

اطلاع: آگاهی

اطلاع ثانوی: آگهی پس از این

اطلاعات: داده‌ها

اطمینان: دل‎‌استواری

اظهار کردن: بازگو کردن

اظهار نظر: بازگویی دیدگاه

اعاظم: بزرگواران، بزرگان

اعتبار: روایی

اعتبارنامه (سیاسی): استوارنامه

اعتدال: میانه‌روی

اعتراض: پرخاش، واخواست، واخواهی ≠ خاموشی

اعتصاب: کارهشت

اعتقاد: باور

اعتقادات: باورها

اعتماد به نفس: خود باوری

اعتماد متقابل: همباوری

اعجاب‌انگیز: شگفت‌انگیز

اعدام کردن: به دارآویختن

اعراب (عرب ها): تازیان

اعراب: نقش‌شناسی

اعرابی: بیابان‌گرد

اعزاز: بزرگ‌داشت، گرامی‌داشت، نکوداشت

اعزام: گسیل، فرستادن

اعلام کردن: آگاه کردن، به آگاهی رساندن

اعلان: آگهی

اعیاد: جشن‌ها

اغتشاش: آشفتگی

اغلب: بیشتر

افتتاح: گشایش

افتخار: سربلندی، سرافرازی

افتخار کردن: بالیدن

افتضاح: رسوایی

افراد: کسان

افراط: زیاده‌روی

افشا (کردن): پرده دری (کردن) (کنـ)، رسوا(کردن)، پرده دریدن (کنـ)

اقامت کردن: ببودن، ماندن، بود و باش، مانش

اقبال: بخت

اقتباس از …: برگرفته از …

اقدام کردن/ نمودن: دست زدن، ایستادن (کلیه و دمنه)، برخاستن

اقدام: دست گشودن، دست یازیدن، یازیدن، ؟؟؟، جنبیدن، دست برآوردن، دست گرفتن، برخاستن

اقصی نقاط جهان: سرتاسر جهان

اقصی نقاط کشور: دورترین جاهای کشور، سراسر کشور

اقلام: نمونه‌ها

اقلامی از …: نمونه‌هایی از …

اقلیت: کمتری

اقلیت‌های دینی: دگراندیشان، دگردینان

اکرام: بزرگداشت، گرامی داشت، نکوداشت

اکاذیب: دروغ‌ها

اکتاو: هنگام

اکتفا کردن: بسنده کردن

اکتفا: بسنده

اکثر قریب به اتفاق: بیشتر

اکثراً: بیشتر، بیشینه

اکثریت: بیشتر، بیشینه

آکواریوم: آبزی‌دان، ماهی‌دان

اکوسیستم: بوم‌سازگان

آلترناتیو: جای‌گزین

الحاق: پیوست

الگو: روبُر

امام: پیشوا

امام جماعت: پیش‌نماز

امپراتور: جهان‌شاه، شاهنشاه، شاهان شاه

امپراتوری: جهان‌شاهی

امتحان کردن: آزمودن، آزمایش کردن

امتداد: راستا

امتناع کردن: خودداری کردن، سرباز زدن، پرهیز

امثال آن: ازین دست

امداد: یاری رسانی

امدادگر: یاری‌رسان

امر: فرمایش

امرار معاش: گذران زندگی

امریه: فرمان‌نامه

املا: درست‌نویسی

املایی: نگارشی

الان: اینک، کنون، اکنون، آنک، تازه، هم‌اکنون

انبیا: پیامبران، پیغمبران، وخشوران

انتحاری: خودکشانه (خودم)

انتخاب: گزینش، به‌گزینی، بهینه‌گزینی، گلچین کردن، وجین کردن، جدا کردن، دست‌چین کردن

انتصاب: گماشتن، گمارش

انتظار: چشم داشت

انتظار داشتن: چشم داشتن

انتظار کشیدن: پاییدن

انتظار می‌رود: پیش‌بینی می شود

انتقاد کردن: خرده گیری

انتقال: ترابری، جابه‌جایی

انتقام: کین

انجماد: یخ زدن، فسردن

انحراف: کژاندیشی، کج‌اندیشی، کژدلی، کج‌دلی، لغزش

انستیتو: آموزشگاه، آموزشکده، زبانکده، بنیاد

ان شاء الله: به امید خدا

انصراف دادن: کناره‌گیری کردن

انصراف: واگشت

انعقاد خون: لختگی خون

انعکاس: بازتاب

انفجار: پکیدن، ترکیدن، ترکمان

انفصال: جدایی

انقلاب: خیزش، بن‌گشت

انواع: گونه‌ها

انهار: رودها

انهدام: نابودی

اواسط: میانه‌ها

اوباش: ناکسان

اورژانس: فوریت های پزشکی

اول: نخست

اولا آنکه: نخست آنکه

اولاد: فرزندان

اولتیماتوم: زنهاره

اولویت: نخستینگی

اولین: نخستین

اونیفرم: همسانه

اهالی بوشهر: مردمان بوشهر، بوشهریان، بوشهرنشینان، شهروندان بوشهر

اهتزاز: جنبش

اهدا کردن: پیشکش کردن

اهلی: رام

اهمال کردن: دست دست کردن، کوتاهی کردن

ایاب و ذهاب: رفت و آمد، آمدوشد

ایالت: استان، ‎فرمانروایی، ساتراپ

ایام: روزها

ایجاد اشتغال: کارآفرینی

ایجاد کردن: پدید آوردن، آفریدن

ایجاد: برپایی

ایده آل (فرانسوی): آرمانی

ایده آلیست (فرانسوی): آرمان گرا

ایده: طرز تفکر، دید، دیدگاه، نظر، عقیده، باور، مرام، جهان‌بینی

ایدئولوژی: دیدمان، طرز تفکر، دید، دیدگاه، نظر، عقیده، باور، مرام، جهان‌بینی

ایرانی الاصل: ایرانی‌تبار

ایمان: باور، گروش

این طور: این گونه، این جور

ایمیل: رایانامه، تارنامه

ایندکس (اروپایی): نمایه

ایونت: دورهمی، نشست

ایهام: دوپهلو بودن، دوپهلویی

ائتلاف: همایه

آب راکد: آب ایستاده، آب ناروان

آتو: گزک

آدم: انسان، بشر، خاکزاد، تنابنده

آدمی: آدمی‌زاد، آدمی‌زاده، بشر، خاکزاد، تنابنده

آرشیو: بایگانی

آزارنده: جان‌کاه

آشغال: خاکروبه

آفلاین: برون‌خط، برون‌تار

آقا: خواجو Ф، خواجه Ф، مرد، مهتر، سرور، والا، والاگهر، بلندپایه، سرکار ≠ بانو، ستی، زن، کهتر، دوشیزه، دخت،

آگاه: بیداردل، بیدارمغز

آلبوم: جُنگ

آلت تناسلی زن: نمور(سوزنی)

آمر: فرماینده، دستور دهنده ، فرمان دهنده

آمین: ایدون باد

آن لاین: برخط

آنتی بادی: پادتن

آنتی بیوتیک: پادزیستیک

آنلاین: برخط، برتار

آیکن: نشانک، نقشک، نمادک

با بی‌توجهی: سرسری

با بی‌مبالاتی: سرسری

با تشکر (به ویژه در نامه‌های اداری): با سپاس

با تقوا: پرهیزگار

با جرئت: دلیر، دلاور

بارکد: رمزینه

بالاکن: ایوانگاه، بهارخواب، ایوان

بالکن: ایوانگاه، بهارخواب، ایوان

بالیاقت: شایسته

باتجربه: کارکشته، کارآزموده

باتری: پیل

بادپا: تندرو

بادی گارد: جان‌پاس، جان‌دار، تنبان، تن‌پاس

بارز: آشکار – پدیدار

باطنی: درونی

باعث: مایه، سرچشمه، سرآغاز، آغازه، پایه، ریشه

باقیمانده: مانده

باکره (بانوان): دوشیزه

بالاجبار: به ناچار

بالاخره: سرانجام

بالاخص: به ویژه

بالعکس: وارون

بالقوه: نهفته، خفته

بالکن (اروپایی): ایوان

بایر: ناآباد

البته: مگر

بحبحه: هنگامه، گیرودار،

بحث و تبادل نظر: گفتمان

بحر خزر: دریای مازندران

بحر: دریا

بحران: چالش

بخیل: چشم‌تنگ

بدجنس: بدسرشت، بدخو، بدرفتار، بدکردار، بدگوهر، بدنهاد

بدعت: نوآوری

بدن: تن، پیکر(ه)

بدون شک: بی‌گمان

بدین طریق: بدین روش

بذر: دانه

بذله گو: شوخ

بر اساس: بر پایه

بر حذر باش: آگاه باش، زنهار، هشدار، مبادا

برق: آذرخش

بر عهده: بر دوش

بر مبنای: بر اساس

توطئه: برای کسی خواب دیدن، دوز و کلک، نقشه شوم

برای مثال: برای نمونه

برخی مواقع: گاهی

برعکس: وارونه

برقرار: پایدار، استوار

برکه: آبگیر

برند: بازارنام

برودت: سرما

برودتی: سرمایشی

بروشور: دفترک

بزاق: آب دهان

بساط: دم و دستگاه

بسط: گسترش

البسه: پوشاک

بشارت: مژده

بشاش: خندان

بشر: آدمی

بصیرت: بینش

بعدها: در آینده

بعضی اوقات: هر از چند گاهی

بعضی مواقع: گاهی، برخی زمان‌ها

بعضی وقتها: گاهی، برخی زمان‌ها

بعضی: برخی

بعید: دور، دوردست، دورادور

بقال: خوار و بار فروش

بکر: دست نخورده

بلاتکلیف: بی‌برنامه

بلاتکلیفی: بی‌برنامگی

بلاغت: شیوایی

بلافاصله: بی‌درنگ

بلبل: هزار، هزاردستان

بلدرچین:

بلی: آری

بنر: آگهی

بنیان: بنیاد

بوکس (اروپایی): مشت زنی

به اتفاق: همراه

به احتمال زیاد: به گمان بسیار

به این ترتیب: بدین گونه، بدین شیوه

به تدریج: کم کم، رفته‌رفته

به تفصیل: به گستردگی

به خاطر: از بهر، بهر، به پاس،‌‌‌ از سر، از آن، به پاس

به طور قطع: بی‌گمان

به ظن من: به گمان من

به عبارتی: به گفته ای

به غیر از اینکه: جدا از اینکه

به کرات: بارها

به لحاظ: از دید

به منظور: برای

به موازات: همراستا

به نحو: به گونه

به نحوی: به گونه ای

به نوعی: به گونه ای، به نحوی

به واقع: به راستی

به وجود آوردن: پدید آوردن

به وسیله: به دست

به وفور: فراوان

به هر حال: به هر روی

به هر صورت: به هر روی

به همین خاطر: از این رو

به همین دلیل: از این روی

به هیجان آمد: دلش بردمید

به هیچ عنوان: به هیچ روی

بی‌احتیاط: بی‌پروا

بی‌اختیار: بی‌خودانه

بی‌اعتبار: بی‌ارزش

بی‌انتها: بی‌پایان

بیت (bit): ضرباهنگ [خنیاگری]

بی‌تردید: بی‌گمان

بی‌توجه: بی‌پروا

بی‌توجهی: بی‌مهری

بی‌حیا: چشم دریده، بی‌چشم و رو

بی‌خبر: سرزده، ناآگاه

بی‌خبری: ناآگاهی

بی‌رحم: سنگدل

بی‌روح: بی‌جان

بیزینس: کسب و کار

بی‌سواد: ناخوانا، نانویسا، نافرهیخته ≠ فرهیخته

بی‌شک: بی‌گمان، هرآینه، همانا، مانا

بی‌صبر: ناشکیبا

بی‌صبری: ناشکیبایی

بی‌عدالتی: ستم، بیداد

بی‌فایده: بیهوده، کشک

بی‌قرار: بی‌تاب

بی‌قراری: بی‌تابی

بی‌کفایتی: ناشایستگی

بی‌لیاقتی: ناشایستگی

بی‌محلی: دهن کجی، سر گرانی

بی‌محلی کردن: دهن کجی کردن، سر گران داشتن

بی‌نظمی: نابسامانی

بی‌نظیر: بی‌همتا، بی‌مانند، یگانه، بیتا، بی‌همال، بی‌همانند، تک، رقابت ناپذیر، طاق

بی‌نهایت: بی‌کران

بی‌وقفه: یک بند

بیان کردن: بازگو کردن

بیان کردن: برشمردن

بی‌تجربه: خام‌دست

بی‌حیا: چشم سپید، چشم سفید، بی‌شرم

بید مجنون: درخت گیسو

بیعانه: پیش‌پرداخت

بین المللی: جهانی، فرامرزی

بین النهرین: میان رودان

بین: میان

بی‌نظم: بی‌سامان، بی‌سروسامان، آشفته  

بیوگرافی (فرانسوی): زندگی‌نامه، سرگذشت‌نامه، زیست‌نامه

بیولوژیک: زیستیک

پاپیون: پروانک (خودم)

پادکست: تارآوا (خودم)

پاراگراف (لاتین): بند

پارت تایم: برخه کار

پارتی: بزم، مهمانی، شب‌نشینی، سور

پارتیشن: دیوارک

پارکینگ: خودروگاه

پازل: جورچین

پاساژ (فرانسوی): تیمچه

پاندمی: گیتی گیری

پانگولین: پولک پوست

پاورپوینت: پرده‌نگار

پرانرژی: پرشور

پرتعداد: پرشمار

پرحرف: پرسخن، پرگو، فراوان‌سخن، بسیارگو(ی) ≠ کم‌سخن، کم‌گو(ی)، کم‌آواز

پرریسک: پرخطر

پرژکتور: تصویرافکن، نماافکن (خودم)

پرنس (اروپایی): شاهزاده

پرنسس (اروپایی): شاهدخت

پروژکتور (فرانسوی): نورافکن

پروسه (فرانسوی): فرآیند

پرویزن: غربال

پسورد: گذرواژه

پلیس: پاسور [فرهنگستان]

پمپ (فرانسوی): مکنده

پنت حاوس: تاج خانه، برزخانه

پیج: تاربرگ

پیش شرط: پیش نیاز

پیش فرض: پیش انگاری

تا حدی: تا اندازه ای

تابعیت: شهروندی

تأثرآور: دلخراش

تاثیرگذار: کارساز

تاثیر: کارایی

تاجر: بازرگان

تاخیر: دیرکرد

تارک دنیا: جهان‌رها

تاریخ: سرگذشت، زندگی‌نامه

تأسف: افسوس

تأسف‌بار: اندوه‌بار

تأسیس: راه اندازی

تأسیس کردن: پایه گزاری کردن

تافتن: گرم کردن

تاکتیک: راهکنش

تاکید: پافشاری

تاکید کردن: پافشاری کردن

تألم: اندوه، آزردگی، دردمندی، دردناکی

تأمل: درنگ

تأیید کردن: گواه بودن

تبانی: زدوبند، ساخت و پاخت

تبدیل: ترادیسی

تبریزی الاصل: تبریزی تبار

تبریک: شادباش، شاباش

تبسّم: لبخند

تبعات: پیامدها

تبعه ایران: شهروند ایران

تبعیت کردن: پیروی کردن

تبیین: روشن‌داشت، روشن‌کرد، بازنمود

تجار: بازرگانان

تجارت: بازرگانی، سودا

تجاری: بازرگانی

تجانس: همگنی

تجاوز: دست درازی

تجدید نظر: بازنگری

تجربه: آروین

تجربه کردن: آزمودن

تجزیه طلب: جدایی‌خواه

تجزیه و تحلیل: موشکافی، واکاوی

تجلی: نمایش، نشان، نمود

تجمع کنندگان: گردآمدگان

تجمع: گردهمایی

تجهیزات: ساز و برگ

تحت: زیر، فروسو

تحت الحنک: شکرآویز

تحت اللفظی: واژه به واژه

تحت فشار: زیر فشار

تحت لوای …: زیر درفش …

تحتانی: زیرین

تحرّک: جنبش، پویش، جنب و جوش، تکاپو

تحریک کردن: دمیدن (بیهقی: و به بلخ در امیر دمید)

تحریک: دمدمه، آغالیدن، دمیدن در…

تحسین برانگیز: آفرین برانگیز

تحصیل: فرهیزش

تحصیل کرده: فرهیخته

تحصیل کردن: فرهیختن

تحقیر: خوارداشت

تحقیقاتی: پژوهشی

تحمّل: بردباری، تاب‌آوری

تحمّل کردن: تاب آوردن

تحوّل: دگرگونی

تحوّلات: دگرگونی‌ها

تخریب: ویرانی

تخصّص داشتن: سررشته داشتن، کاردان بودن، کاردانی

تخطی: لغزش

تخفیف: بهاکاست (خودم)

تخمین: برآورد

تداوم دادن: پی گرفتن – ادامه دادن

تداوم: ادامه

تدبیر: راهکار، چاره‌اندیشی، چاره‌گری

تدریجا: کم‌کم

تدریس: آموزگاری، آموزش

تدوین: گردآوری

تذکره: یادنامه، سرگذشت‌نامه، زندگی‌نامه، زیست‌نامه

تذکر: یادآوری، گوش‌زد

تراژدی: سوگ‌نامه

تراس (اروپایی): ایوان، بهارخواب

تربیت کردن: پرورش دادن، پروردن

تربیت: پرورش

ترتیب: چیدمان، سامان

ترجمه: برگردان، تراگردانی

ترجیح داشتن: چربیدن

تردد: آمد و شد، آمدشد، رفت و آمد، شدآمد، آمدورفت

تردید داشتن: دل دل کردن

تردید: دودلی

ترشح: تراوش

ترقی: پیشرفت

ترک تجمل: ساده‌زیستی

ترکیب: آمیزه

ترموستات: دماپای

ترمینال (اروپایی): پایانه

تز: پایان‌نامه

تسامح: روا داری، دگرپذیری، چشم پوشی

تساهل: فراخ اندیشی،

تسبیح: دستگرد

تست: آزمایش، پاسخ‌گزین

تسطیح: هموارسازی

تسلا: دلداری

تسلط: چیرگی

تسلیت: همدردی، غم‌مباد، دلداری دادن

تسلیحاتی: جنگ افزاری

تسلیم شدن: گردن نهادن، سرسپردن، سپرانداختن، دل سپردن، گوش سپردن، فرمان بردن، تن (در) دادن، تن سپردن

تشخیص دادن بازشناختن

تشر زدن: تندی کردن، پرخاش کردن

تشریفات: آیین‌ها

تشکر: سپاسگزاری

تشویق: دلگرمی

تصادف: برخورد

تصحیح کردن: درست کردن، ویرایش

تصغیر: خردداشت، خردگی

تصفیه: پالایش

تصفیه خانه: پالایشگاه

تصمیم گرفتن: دل به کاری نهادن اسرار التوحید سر کاری داشتن،

تصور کردن: پیش چشم آوردن، در نظر آوردن

تصور کردن: گمان کردن، پنداشتن

تظاهر: خودنمایی

تظاهرات: ۱- راهپیمایی، ۲- نمود

تعادل: ترازمندی، تراز

تعامل: همکنش، برهمکنش

تعجب ‎آور: شگفتی آور

تعجب: شگفتی

تعجیل: شتاب کردن

تعداد محدودی: شمار اندکی

تعداد: شمار

تعدادی: شماری، چندی

تعریض: گوشه‌زنی، گوشه زدن

تعطیل: کارآسود، کارآسودگی

تعطیلی: کارآسود، کارآسودگی

تعقیب: پیگیری

تعلق خاطر: وابستگی

بی­محلی: سرسنگینی، سرگرانی

تعلیم: آموزش، آموزه

تعهدنامه: پیمان‌نامه

تغییر کرد: دگرگون شد

تغییر: دگردیسی، دگرکرد، دگرگشت،‌ دیگرگشت، دیگرکرد، دیگرشد، دگرشد، دگرگونی، دیگرگونی، دیگرگونگی، دگرش، دگرسازی، دگرکرد، دگرگشت

تغییرات: ← تغییر

تفتیش: بازجویی، بازپرسی،

تفحص: پی‌کاوی

تفرجگاه: گردشگاه

تفریق: کاهش

تفکیک: جداسازی

تفویض: سپردن، واسپاری، واسپارش

تقاضا: درخواست

تقاطع: برشگاه

تقبل کردن: پذیرا شدن

تقدم: پیشینگی

تقدیر: سرنوشت، گردش روزگار

تقدیم کردن: پیش‌کش کردن

تقرّب: نزدیکی

تقریبا ۵۰ عدد: نزدیک ۵۰ تا

تقریبا: کم و بیش، نزدیک به، کمابیش

تقسیم: بخش

تقطیع: برش

تقلا: رفتار، کار، کنش، کرده، کردار، کوشش، تکاپو، جنب و جوش،

تقلب: دغلی

تقلبی: ناسره

تقلیل دادن: کاستن

تقلیل: کاهش

تقوی: پرهیزگاری، پرهیز

تقویم: سال‌نامه، سال‌نما

تکذیب کردن: دروغ شمردن

تکریم: بزرگداشت

تکنیک (اروپایی): شگرد

تکوین: پیدایی، پیدایش

تلاش: کنش، کار، کوشش، کرده، کردار، رفتار، تکاپو، جنب و جوش، تب و تاب، جوش و خروش، واکنش

تلخک: دلقک

تلف کردن: هدر دادن

تلفیقی: آمیزه ای

تلقین کردن: فروگفتن

تلویحا: سربسته

تلویزیون: دوردیس

تمام امور: همه کارها

تمام شده: پایان یافته

تماما: یکسره، یکسر

تمامی: همگی

تمامیت ارضی: یکپارچگی کشوری

تمایل: گرایش

تمایلات: گرایش‌ها

تمثال: پیکر، تندیس

تمرّد: سرکشی، نافرمانی،

تمرین: دست‌ورزی، خودارزیابی، خودآزمایی

تمارین: ← تمرین

تمساح: سوسمار، سیاه‌سر

تمکین: توانایی

تملق: چاپلوسی

تمنا می کنم: خواهش می کنم

تمنا: خواهش

تمول: توانگری

تنازع: پیکار، آویزش، آویز، جنگ، آورد، رزم، ستیزه، پرخاش، نبرد، رزم‌آزمایی، زدوخورد، کشمکش، کشاکش

تنازع برای بقا: پیکار برای زیست

تنبیه کردن: گوش مالی دادن، مالیدن (بیهقی)

تنظیم: ترازیدن، پیراستن

تواتر: بسامد

توأم: همراه

توبیخ: نکوهش سرزنش

توجه کردن: دل دادن، پروا، دل نهادن، گراییدن

توجه: پروا

توحید: یکتاپرستی

تورم: آماس، برآمدگی

توریست(اروپایی): گردشگر

توریسم(اروپایی): گردشگری

توزیع: پخش

توسط: به دست

توسعه: گسترش

توصیه: پیشنهاد

توضیح: روشنگری

توضیح المسائل: روشنگرنامه

توطئه: نقشه شوم، برای کسی خواب دیدن، کاسه‌ای زیر نیم کاسه بودن، نیرنگ

توقع: چشمداشت

توقیف: بازداشت

توکل به خدا: به امید خدا

تول: تاول، آبله

تولد: زایش، فرآوری

تولید مثل: زادآوری، فرزندآوری

توهم: پریش‌پندار

توهین: کج دهنی کردن، بددهنی کردن

تهدید کردن: خط و نشان کشیدن، ترسانیدن

تهیه کردن: دست و پاکردن

تهمت: انگ

تیم: کاروانسرا

ثابت قدم: سست رای ≠  استواررای

ثابت: پایدار، ایستا

ثالثا: سوم

ثانیا: دوم

ثبت نام کردن: نام نویسی کردن

ثبت نام: نام نویسی

ثروت: دارایی

ثقیل: سنگین

ثمره: میوه

جاده مواصلاتی: راه دسترسی

جاذبه: کشش

جاری شدن: شاریدن

جالب توجه: نگریستنی، شگفت انگیز، نغز، دلنشین، دلچسب

جامع: فراگیر

جامعه: هازمان

جانبی: پهلویی

جانشینان

جانی: آدم کش

جاهل: نادان

جبار: ستمکار

جثه: تنه

جدال: کشمکش

جدید: نو، نوین، تازه

جدیدالانتشار: تازه چاپ

جدیدالتاسیس: نوساز- تازه ساز

جدیداً، اخیراً به تازگی

جذاب: گیرا، دلربا،‌ دل‌انگیز، دلکش، دلگشا ≠ دلگزا، دلخراش

جذابیت: گیرایی، گیرایش، دلگشایی

جذب دانشجو: پذیرش دانشجو

جرأت: یارا، دلیری، دلاوری

جراید: روزنامه‌ها

جرثقیل: گرانکش

جرم: بزه

جریمه: تاوان

جز و مد: آبکاست و آبخاست، فرارفت و فرونشست آب

جزء: پاره [نه صحیفه که به ده بند یکایک بستند / تا نه بس دیر چو سی پاره مجزا شنوند (خاقانی)]

جزء به جزء: مو به مو

جزا: سزا

جزایی: کیفری

جزوه: یادداشت

جزیره: آبخَست  (abxast)

جزیی از آن: پاره ای از آن

جسد: پیکر

جسور: بی‌باک، دلیر

جعلی: دروغین

جغرافیا: گیتاشناسی

جک (خودرو): خرک

جلال و جبروت: فر و شکوه

جلسات: نشست‌ها

جلسه کارمندان: نشست کارمندان

جلسه: نشست

جلو: پیش‌رو، فراپیش، فرا

جلوس کردن: نشستن

جلیقه: گرم‌پوش            خودم

جمع‌آوری: گردآوری، فرازآوری

جمع شدن: گرد آمدن، انجمن شدن

جمع کردن: توده کردن، فراز آوردن ، درنورداندن

جمعاً: روی هم‌رفته

جمعی: گروهی

جنس: کالا

جنوب: نیمروز

جواب: پاسخ

جواب‌گو: پاسخ‌گو

جوار: همسایگی

جواز: پروانه

جواز: رواداشت

جولان: تاخت و تاز

جهت: سویه

جهل: نادانی

جهنم: دوزخ

جین: گیری

چاووش: پیشرو، پیشاهنگ،

چت: گپ

چت باکس: گپ خانه

چرا زحمت کشیدید؟: چرا رنجه فرمودید؟

چشم‌قربانی: چشم‌آویز

چطور: چگونه

چک کردن: بررسی کردن، بررسیدن، وارسیدن، وارسی کردن، بازرسیدن، بازرسی کردن

چه طوری؟: چه جوری؟

چیپ: تراشه

حاجی: حج‌گزار

حاشیه: کناره

حاضر: آماده

حال که …: اکنون که …

حالا: اکنون، اینک، آنک

حامله: آبستن، باردار

حامی: پشتیبان، پیرو

حائز …: دارای …

حبس: زندان

حجاری: کندوکاری

حد: مرز – کران

حداقل: کمینه

حداکثر: بیشینه

حدس زدن: گمان کردن/ بردن

حدس: گمان

حدقه: کاسه چشم، چشم‌خانه

حدقه: کاسه چشم، چشمخانه، چشمدان

حدقه: کاسه چشم، چشمخانه، چشمدان

حدود ظهر: دمدمه نیمروز

حدود، حدود ۲ فرسخ: نزدیک، نزدیک ۲ فرسخ

حدی ندارد از …: مرزی ندارد از …

حذف: کاهش

حرارت: گرما

حرارتی: گرمایشی

حراست: نگهبانی

حراف: پرسخن: پرگو، فراوان‌سخن، بسیارگو(ی) ≠ کم‌سخن، کم‌گو(ی)، کم‌آواز

حرام: ناروا

حرف (الفبا): واج، نویسه

حرف بی‌ربط: سخن نادرست

حرف زدن: سخن گفتن

حرفه ای: چیره دست

حرفه: پیشه

حرکت: پویه، پویش، راه افتادن، جنب و جوش، پویایی

حرکت کن: بجنب

حرکت: جنبش

حرم سرا: پرده سرا، مشکوی، شبستان

حریف: هم‌آورد

حزن: اندوه

حساب شده: سنجیده

حسابگر: دوراندیش

حسادت: چشم و همچشمی

حساس: دل‌نازک

حسب الامر: به دستور، به فرموده

حسد: همچشمی، چشم و همچشمی، رشک، رشک‌ورزی

حسود: چشم‌تنگ، تنگ‌چشم، رشک‌ورز

حشیش: بنگ، سبزک،

حصار: دیوار

حضیض: فرودنا ≠ فرازنا، اوج

حفاظت: نگهداری

حفره: سوراخ

حفظ کردن(نوشته): از بر کردن

حق التحقیق: پژوهانه

حق التدریس: آموزانه

حق العمل: کارانه

حق الزحمه: دستمزد، کارمزد

حق و باطل: داد و بیداد

حق: داد

حقوق(پول دریافتی): دستمزد، کارانه، سیگانی، مزد

حقوق: دادشناسی

حقیر: کوچک

حقیقت: راستی، درستی

حکایت: سرگذشت یا داستان

حکم: دستور

حکمیت: داوری

حکومت: کشورداری، جهان‌داری، کشوربانی، کشورگردانی، فرمانداری، فرمانروای، دولتمندی، دولتمردی

حلق: گلو

حلقوم: خرخره

حماسی: پهلوانی، رزمنامه‌ای

حمال: باربر، بارکش، کولبر

حمالی: باربری، کولبری، بارکشی

حمّام: گرمابه

حمل و نقل: ترابری

حمله: تاخت، یورش، تازش، تاخت و تاز

حمله آوردن / کردن: تاخت آوردن: تاختن، تازیدن، تاخت و تاز

حمیرا: گل رو(ی)، گل رخ

حنجره: خشک‌نای

حنیف: پاک‌دین،پاک‌آیین

حوالی: دمدمه

حوالی: گرداگرد، نزدیکی‌ها، پیرامون

حوزه: دامنه، پهنه، گستره، قلمرو

حوض: آبزن، آبدان، آبگیرک

حول و حوش: دور و بر، پیرامون، گرداگرد،

حیات: زندگی، زیست، زندگانی

حیثیت: آبرو

حیران: هاج و واج

حیرت انگیز: شگفت انگیز

حیرت آور: شگفت آور

حیرت زده: شگفت زده

حیطه: گستره

حیف که …: افسوس که …

حیله: مکر، شیله (شیله پیله)، دستان

حیوان: جانور، جاندار

حیا شرم، آزرم

حیوان: جانور، جاندار، زینده، زیستمند

خائن: نابکار، نارو زننده، گنه‌کار

خادم: پیشکار

خارج از کشور: بیرون از کشور

خارج: بیرون

خارجی: بیگانه

خارق العاده: شگفت آور،

خاص: ویژه

خاص: ویژه

خاصیت: ویژگی

خاطر نشان کرد: یادآوری کرد

خاطرخواه: دلباخته، دلشده، دلداده،

خاطره: یادبود، یاد

خالص: ناب، سره (sare)، سارا

خالق: آفریننده، خدا، جان‌آفرین، آفریدگار، کردگار، هستی‌بخش، آفرینشگر، پدیدآور(نده)،

خانم (ترکی مغولی): شهبانو: شهربانو، مهین بانو، مهستی، بانو، ستی، دوشیزه، دخت، دختر، کدبانو، گیس سفید ≠ خواجو Ф، خواجه Ф، مرد، مهتر، سرور، والا، والاگهر، بلندپایه، سرکار

خباثت: پلیدی، ناپاکی

خبر: تازه، گزاره

خبرنگار: گزارشگر

خبره: کارشناس، کاردان، ویژه دان، ویژه‌کار

خبیث: پلید، ناپاک

خجالت آور: شرم آور

خجالت می کشم: شرم دارم

خجالت: شرمساری

خجول: شرمسار

خدا رحمتش کند: خدایش بیامرزاد

خدای واحد: خدای یکتا

خدشه: خراش

خدمتکار: همدم، ندیم، همنشین، همسخن، گماشته

خراب: ویران، درب و داغون

خرابه: ویرانه

خرابی: ویرانی

خراج : باژ (باج)

خرج: هزینه

خروج: برون‌رفت

خزانه: گنجینه

خسارت: زیان

خسوف: ماه گرفتگی

خسیس: کنس (kenes)

خصائل: ← خصلت

خصلت: منش: رفتار، کردار، گفتار، خوی، کیش، دین، روش، روال، روند، آیین، خیم ، ویژگی

خصوصیت: ویژگی

خصومت: دشمنی

خضوع: فروتنی، افتادگی

خط آهن: راه آهن

خطاط: خوشنویس

خطاطی: خوشنویسی

خطی: دست نویس

خطیب سخنران

خلاص: رها

خلاصه: چکیده

خلاصی رهایی

خلافکار: تبهکار، تباهکار

خلعت: جامگی

خلق (کردن): آفریدن، پدید آوردن

خُمس: پنج یک، پنجک

خنگ نوبتی: اسب یدک، کتل

خوش‌حال: دلشاد

خوش‌شانس:  نیک‌بخت، بختیار، سپیدبخت، سفیدبخت، بختور، بهروز، نیک‌انجام، نیک سرانجام، کامروا، خوش‌بخت، کامران، کامکار، پیروز، روزبه، پیروزمند، پیروزگر، خرشانسΘ، نیک اختر ≠ بدبخت: بیچاره، سیاه‌بخت، نگون‌بخت، سیه‌بخت، واژونه‌بخت، تیره‌روز، شوربخت، بدبیار§، بدانجام، سیه‌روز، سیه‌گلیم، ناکام، سیاه‌روز، گره گوری §، تیره بخت، برگشته‌بخت، خانه خراب§، ناامید، ناکام، تلخ‌کام، دست از پا درازتر(کنـ)، بدپیشانی

خوف برداشتن: ترسیدن

خوف: ترس

خوفناک: ترسناک

خیاط: جامه دوز

خیال کردم: گمان کردم- پنداشتم

خیال: گمان

خیانت: نارو

خیانت کردن: نارو زدن

خیر مقدم: خوش‌آمد

خیلی: بسیار [خیلی مست: مستِ مست/ خیلی خوب: خوبِ خوب]

خیمه: خرگاه، سراپرده، چادر

داخل: تو، درون

داخل شدن: گام نهادن در، درآمدن، اندرآمدن

داخل کردن: درآوردن

داخل کشور: درون کشور

داخلی: درونی

دارالحکومه: پایتخت، فرمانداری،

دایره المعارف: دانشنامه، فرهنگنامه

دائم: همیشه، همش، پیوسته

در ارتباط با: درباره

در اسرع وقت: هر چه زودتر

در این ارتباط: در این باره

در این خصوص: در این باره

درایو: رانه ()

در آخر: در پایان

در باب: درباره

در پاسخ به خسته نباشید به جای “سلامت باشید”: زنده باشید

در حال توسعه: رو به پیشرفت

در حال حاضر: هم‌اکنون

در حال رشد: رو به پیشرفت

در حقیقت: به راستی

در خصوص: درباره

در صورتی که: چنانچه

در ضمن: همچنین

در عوض …: در برابر …

در عین حال: در همان سان

در غیر اینصورت: وگرنه

در قدیم: پیشترها

در کل: روی هم‌رفته

در مجموع: روی هم‌رفته

در مقابل …: در برابر …

در مورد: درباره

در نتیجه: برآیند اینکه

در نهایت: در پایان

در واقع: به راستی

در هر صورت هرآینه، به هر روی

درآمیختن

درآوردن: کندن

درس اول: آموزه نخست

درس: آموزه

درک کردن: پی بردن

دست انداختن: مسخره کردن

دست آخر: در پایان

دستورالعمل: دفترچه راهنما، دستور کار

دستور قتل: دستور کشتن

دسته جمعی: گروهی

دسیسه:‌ نقشه شوم، برای کسی خواب دیدن

دعا: راز و نیاز، باژ، نیایش

دعایی: نیایشی

دعائی: ← دعایی

دعوت کردن: فراخواندن

دعوت نامه: فراخوانه

دعوا کردن: کتک کاری کرد

دفاع: پدافند

دفعه: بار(ه)، ره،

دفن کردن: خاک‌سپاری

دفورمه: وادیسی

دقیق: ریزبین

دکتر: دانشبد، دانشدان

دکترین: ره نامه

سوییت: سراچه

دکلمه: برخوانی

دکور: آرایه

دکوراسیون: اتاق‌آرایی

دلایل: انگیزه ها

دلیل: انگیزه

دموکراتیک: مردم‌سالارانه

دموکراسی (اروپایی): مردم سالاری

دنیا: گیتی، جهان

دوات: جوهردان

دوماً: دوم اینکه

دیاپازون: کوکه [فرهنگستان]

دیه: خونبها

ذات الریه: سینه پهلو

ذات: نهاد، گوهر(ه)، سرشت،

ذات: نهاد، گوهره

ذخیره: اندوخته

ذره: خرده

ذکر کردن: یادکردن

ذکور: مردها

ذلت: خواری

ذیل: زیر – پایین

رابطه ندارم: سروکاری ندارم

راپیت: خودنگار

راحت: آسان

راس ساعت ۹ شب: سر ساعت ۹ شب

راسخ: استوار

راضی: خوشنود

راکت: موشک بر

راکد: ایستاده، ناروان

راه حل: راهکار

راهب: ترسکار

ربع: چارک، چهارک

ردیف: رده

رزق: روزی

رزوم: کارنما

رژه: سان

رستوران: خورشخانه، غذاکده، سفره خانه، غذاخوری، خورشکده،

رستوران: خورشکده ، خورش سرا، خورشخانه

رسوا کردن: پرده دری کردن

رسوب: ته نشست، گل و لای

رسوخ کردن: رخنه کردن

رسول: فرستاده

رشد کردن: بالیدن

رصد (کردن): پایش (کردن)

رضایت: خوشنودی

رضایت: خوشنودی

رطوبت دارد: نم دارد

رطوبت: نم

رعد: تندر

رعب: ترس

رفاقت: دوستی

رفاه: آرامش، آسودگی، آرام‌دلی، آسوده‌دلی، آسایش، دل‌آرامی، دل‌آسودگی ≠ آشفته‌دلی: پریشانی، سراسیمگی، پریشان‌دلی، آشفتگی، بی‌سروسامانی، نابسامانی، پریشیدگی، سرگشتگی، دیوانگی، رامش

رفاه: رامش

رفراندم (اروپایی): همه پرسی

رفیق دوست

رقابت: چشم و همچشمی

رقص: پایکوبی

رقیب هماورد، همتا

رک و راست

رمق: توان

رند: بی‌بند و بار

روحیّه: دلگرمی

روز تولد: زادروز

روشن کردن: افروختن

رویت: دیدن، دید

ریموت کنترل: دورفرمان

رئیس یا مسئول: سرپرست، میزنشین

رئیس: مهتر، آموزگار: استاد، آموزش‌دهنده، دبیر، پیشوا، سرور، اوستا§ ، سرکرده، رهبر، راهبر، راهنما، پیشوا، سردمدار، سردسته، سرگروه، سر، آموزشیار ≠ پیرو، شاگرد، نوچه، پیش‌نشین، وردست، پادو ، دنباله رو

زاویه: گوشه

زاهد: پارسا

زامبی: گورخیز (خودم)

زاید الوصف: چشمگیر

زباله: آشغال

زبان خارجی: زبان بیگانه

زبان محاوره‌ای: زبان گفتاری

زبان نفهم: نابخرد

زحمت: دردسر

زکام: چایمان

زکات: هشت یک

زلال: گوارا، پاک

زمام: افسار

زمخت: زشت، نازیبا

زمزمه: بر لب داشتن

زوال: فروپاشی

زوج: جفت

زیاد: بسیار، سرشار

زیاد: گزاف

زیگزاک: کنگرهای، دندانه‌ای، جناغی، هشت‌بر، هفتاهشت

سابق: پیشین

سابقاً: پیشترها

سابقه: پیشینه

ساحل کناره یا کنار، دریابار، کناردریا، دریاکنار

ساده لوح: ساده نگر، ساده اندیش

سارق: دزد

ساعت: تَسو

ساعت: گاه سنج، زمان سنج، تسو،

ساقط: سرنگون

ساقی: سرده، می‌فروش، پیاله‌گردان، باده‌فروش

ساکت: هیس، خاموش

ساکن شد: فروآرمید (شاهنامه)

سالاد (فرانسوی): سبزیانه

سالک: ره‌سپار، ر(ا)هرو، راه‌سپار، راه‌پوی، ره‌پوی، ر(ا)ه‌نورد، راهی، پوینده، پویا(ن)، گرازان، رونده، خرامنده، خرامان، جنبا(ن)، روان، راه‌پیما، پی‌سپار، راه‌پو(ی) ≠ ایستاده، ناروان، ناجنبا(ن)

سالم: تندرست

سالن: تالار، سرسرا

سانتریفیوژ: گریزانه [فرهنگستان]

سایر: دیگر

سایرین: دیگران

سبب: مایه

سبزیجات: سبزی‌ها

سبقت: پیشی

سبقت گرفتن: پیشی گرفتن

سپردن: واگذاردن، واگذار کردن

سجاده: جانماز

سجایا: ← سجیه

سجده کردن: نماز بردن

سجیه: منش: رفتار، کردار، گفتار، خوی، کیش، دین، روش، روال، روند، آیین، خیم، ویژگی

سحر: جادو، افسون، فسون

سحر: شهین

سد: بند

سِرّ: راز

سرحدات: مرزها

سررشته داشتن: آگاهی داشتن

سرشتن: آمیختن

سرعت تندی

سرقت دزدی

سرو سامان گرفتن: از آب و گل درآمدن

سرور [رایانه]: خدمت رسانی، خدمت رسان

سری: رشته

سری: رشته ( در جمله بررسی شد)

سریع السیر: تندرو – تیزرو

سریع: تند، تندرآسا، برق آسا

سشوآر: موآرا خودم

سعی: کنش، کار، کوشش، کرده، کردار، رفتار، تکاپو، جنب و جوش، تب و تاب، جوش و خروش، واکنش

سعید: روزبه، بهروز، همایون

سفاک: خونریز

سفت: شانه

سفلی: فرودست

سقا: آب‌فروش

سقلمه:  سیخونک، نیشگون، وشگون

سقوط: سرنگونی، فروافتادن

سکس: کامه، کامش، تن­آمیزی

سکینه: آرامش

سکینه: دلارام (اسم خآص)

سلاح: جنگ‌افزار، آتشبار، ابزار جنگی، تفنگ، زین افزار

سلاطین: پادشاهان

سلام: درود،

سلبریتی: آوازه جو، پرآوازه

سلبریتی: چهره (فرهنگستان)، آوازه جو

سلسله اشکانی: دودمان اشکانی

سلسله جبال: رشته کوه

سلطان: پادشاه

سلطه: چیرگی

سلفی: خویش انداز

سم: زهر

سمبل: نماد

سمبلیک: نمادین

سمساری: کهنه خری، کهنه فروشی

سمعی- بصری: دیداری- شنیداری

سمی: زهری، زهرآگین

سمینار: هم‌اندیشی

سند: دستک

سندروم: نشانگان (فرهنگستان)

سنه: سال

سوء رفتار: بدرفتاری

سوء ظن: بددلی، بدگمانی

سوابق: پیشینه

سواحل← ساحل

سوبسید: یارانه

سورپرایز شدن: شگفت زده شدن

سوق الجیشی: راهبردی

سونومی: کوهابه

سوئیت: سراچه [فرهنگستان]

سهل: آسان

سهوا ً: ندانسته

سهولت: آسانی

سیاح: گردشگر

سیاست‌مدار: سیاست‌کار

سیفون (فرانسوی): آبشویه

سیواز: بازاندوزی save as

سؤال: پرسش

سیگنال: نشال

شاخص: نماگر (بهابازار)

شاعر: سراینده، چامه‌سرا، چامه‌گو، سخنور، سخن‌سالار، سخن‌گستر

شاکی: دادخواه

شامل: دربرگیرنده: دربردارنده

شأن: زیبنده [در شأن تو نیست/ زینبده تو نیست.]

شانس(فرانسوی): بخت

شاهد: گواه

شباهت: همانندی، همانندگی

شبکه: تارگان

شبیه: مانند – همانند

شتاب کن

شجاع: دلیر

شجاعت: دلیری

شخص: کس

شخصیت: منش، نقش‌آفرین

شرافت: نیک‌گوهری، بزرگمنشی، والایی

شرط: گرو

شرط را بردن: گرو بردن

شرط بستن: گرو بستن

شرف یاب شدن: بار یافتن

شروع: آغاز

شروع کردن: آغاز کردن، سردادن

شط العرب: اروند رود

شطرنج: چترنگ

شعبده بازی: چشم بندی

شعر: سروده، چامه (غزل) ، سرود، سرواد

شعله: زبانه

شعور: خرد

شغل: کار – پیشه

شفا: درمان – بهبود

شق القمر: ماه شکافی

شقی: زشت، ستنبه، نازیبا، بدریخت، نخراشیده، ناشیرین، بد، دژ-، پلید، پلشت، سیاه‌دل، تیره روان ≠ نیکورو(ی)، نکورو(ی)

شقیقه: گیجگاه

شکافتن: پاره کردن

شکافتن: پاره کردن

شکایت کردن: شکوه (کردن): گلایه (کردن)، مُستی (کردن)، گله (کردن)، نالیدن، نالش، ناله کردن

شکفتن:

شکفتن: پاره شدن

شکل: دیسه

شکایت: گلایه

شکر گذاری: سپاس گذاری

شلیک کردن: چکاندن، در کردن، تیر زدن

شمس: خور، هور، گیتی‌فروز(کنـ)،‌ مهر

شوالیه: بهادر، شهسوار

شوت کردن: زدن

شورت: تنبان

شوق: شور

شوق: شور، شورش شورشی اندر میان دل فتاد
دل در آن شورش هوای یار کرد.

شوکت: شکوه

شهادت داد که …: گواهی داد که …

شهادت: گواهی

شهرت: آوازه، نام

شهوت: تن­کامی، تن­کامگی

شِر: همرسانی

شیطان: اهریمن

شیوع: گسترش

صاحب نظر: رایمند، رایومند، کارشناس، کاردان

صاحب: دارنده

صادق: روراست، راستگو

صاف: هموار، تخت

صالح: درستکار

صبح زود: شبگیر

صبحانه: ناشتایی، چاشت

صبور: بردبار، شکیبا

صحرا: بیابان، دشت و دمن

صحیح: درست

صداقت: راستی، راستگویی

صدف: گوش ماهی

صدمه: آسیب

صدمه دیده: آسیب دیده

صرف: گردانش [دستورزبان]

صرف کردن: به کار بردن [اسرار التوحید]

صرف نظر کردن: چشم پوشی کردن

صعب العلاج: بی‌درمان، سخت‌درمان، دشواردرمان

صف: رسته

صفر: هیچک

صلاح‌دید: روادید

صلاحیت: شایستگی

صلح: سازش، آشتی، کنار آمدن

صلح کردن: ساختن، آشتی کردن، کنار آمدن

صلوات: درود فرستادن

صلوه: نماز

صمیمی: یکدل، یکدله، روراست، یکرنگ

صندلی: زیرگاه (شاهنامه)

صورت جلسه: نشست نامه

صورت: چهره

صور فلکی: پیکره های اخترین

صیاد: شکارچی، ماهی‌گیر

صید: شکار، نخجیر

ضایع شده: از میان رفته

ضایعات: پسماندها

ضبط صوت: آوانگار

ضخیم: کلفت – ستبر

ضخیم: کلفت – ستبر

ضد و نقیض: ناسازگار

ضدعفونی کردن: گندزدایی

ضرب الاجل: واپسین مهلت، زمانزد

ضرب المثل: زبانزد، گزین‌گویه

ضربدر: در [سه ضربدر چهار: سه در چهار]

ضرب و شتم: لت و کوب

ضربه دید: کوفته شد

ضربه: زخم، کوبه، سیخونک،

ضرر: زیان

ضرر: زیان

ضرورت: بایستگی، ناچار

ضروری: بایسته، دربایست

ضعیف: ناتوان، لاغر

ضمن آنکه: افزون بر آنکه

ضمن تایید: افزون بر درست شمردن

ضمیر: درون، نهان، پنهان

ضمیمه: پیوست

ضیافت: بزم

طاق نصرت: خوازه

طاقت: توان، تاب، نا، توش، توش و توان

طالع بینی: ستاره باوری

طالع: بخت

طایفه: تیره

طبق گزارش …: بر پایه گزارش …

طبقه بندی: دسته بندی، رده بندی

طبقه: رده

طبیعت انسان: سرشت آدمی

طراز تراز(همانند ترازو

طرح: پیرنگ

طرد شده: رانده شده

طرز تفکر: بینش

طرز، طرز پوشش: شیوه، شیوه پوشش

طرز، طرز پوشش: شیوه، شیوه پوشش

طرف: سو(ی)، زی

طرفداران: پیروان

طرفین: هر دو سو

طریقه: شیوه

طریق: راه

طعم: مزه

طلا: زر

طلافروش: زرگر

طلایی: زرین

طلوع آفتاب: برآمدن آفتاب

طلوع کردن: دمیدن، برآمدن

طلوع: برآمدن

طمأنینه: آرامش

طناب: تناب؟؟؟؟

طوس: توس (نام شهر)

طول: درازا

طولانی: دراز، دیریاز، دیرکشنده، دیرنده، دیرکش، دیرسال

طویل: دراز، دیریاز، دیرکشنده، دیرنده، دیرکش

طهران: تهران

طی کردن: سپَری کردن، گذراندن، پیمودن

طیور: پرندگان

ظالم: ستمگر، بیدادگر، بیدادپیشه

ظاهر شدن: پدیدار شدن

ظاهر شدن: خاستن

ظاهر: نما

ظاهراً: آن سان که پیداست، گفتی، گویی، مانند اینکه، پنداری، گویا

ظرفیت: گنجایش

ظفر: پیروزی

ظلم: ستم، بیداد

ظلمات: تاریکی

ظن: بدبینی، بدگمانی

ظن: گمان

ظهر: نیمروز

ظهور: پیدایش

عابر بانک: خودپرداز

عاجز: درمانده

عادت کردن: خو گرفتن

عادت: خو

عادل: دادگستر، دادگر

عادلانه: داد گرانه، دادگسترانه

عاریه: سپنج

عازم: رهسپار

عازم شدن: روانه شدن، رهسپار شدن

عاشق شدن: شیفتن، شیبیدن (ور کسی بر سخن دیو بشیبد تو مشیب)

عاشق: عشق باز، دلباخته، شیفته، دلشده، مهرورز، آرزومند، دلبسته، بیدل، فریفته، دلداده، دل‌افگار، شوریده ≠ دلبر، دلستان، نازنین، دلدار، جانان، جانی، دل‌آرام، دل‌آرا، یار، دلبند، نگار(ین)، گرامی، نیازی، نورچشمی، جانان

عافیت باشد: دیر زی هـست شرط دوســتـی غـیرت‌پزی/  همچو شرط عطسه گفتن دیر زی (مولوی)

عاقبت به خیر: نیک فرجام

عاقبت: سرانجام

عاقل: خردمند

عالم: داننده، آگاه، پردان، بسیاردان، خردمند، خردورز، روشن‌روان، روشن‌دل، دل‌آگاه، بیداردل، بیدارمغز، فرزانه، دانشمند، دانشور، دانشومند، پردانش، پردان، شناسا، بینادل، بیدارمغز، پرخرد، زنده دل، همه چیزدان، دانش‌پژوه ≠ نادان، کانا، کالیو، کودن، تیره‌دل، تیره‌جان، نابخرد، سبک‌مغز، سبک‌سر، خردگسیخته، سبکسار، بادسار، بادسر، دیوانه، آشفته، آشفته‌‌سر، کوردل، دل‌کور، خفته‌دل، خل§ ، بیخرد، زبان‌نفهم، ناآگاه، نفهم، هیچ‌ندان، دل‌مرده، پخمه، بی‌دست و پا(کنـ)، کم‌خرد، خنگ§

عالمگیر: جهانگیر

عالی رتبه: والا جایگاه

عالی: دندان‌گیر

عالی: نغز

عامل: سازه

عامیانه: تودگانه

عبا: بالاپوش

عبادت: پرستش

عباس: پژمان

عبرت: پند

عبور دادن: گذراندن

عبور کردن: گذشتن

عبور و مرور: آمد و شد

عجب: شگفت

عجب: وه، به؟؟

عجب: وه، شگفتا

عجز: درماندگی

عجله: شتاب

عجله کردن: شتافتن

عجولانه: شتاب‌زده

عدل: داد

عدم موفقیت: ناکامی

عدم: ناچیز، نبودن، نیستی، نابودن

عدول کردن: سرتابیدن

عده: مشت، گروه

عدیده: پرشمار

عذر: پوزش

عذر خواستن: پوزش خواستن، ببخشید گفتن

عرصه: پهنه

عرض اندام: جلوه نمایی

عرض: پهنا

عرض حال: دادخواست

عریض: پهن

عزا: سوگ

عزاداری: سوگواری

عزل: برکناری

عزیز: دلبند، گرامی، جانان، نازنین، نورچشم[ی]، گران‌مایه

عسل: انگبین

عشق: مهر، مهرورزی، مهربانی، دوستی، دل دادگی، دلباختگی

عشوه‌گر: لوند§

عشوه‌گری: لوندی§

عصاره: افشره (afshore)

عصبانی شدن: برآشفتن، از جا دررفتن، از کوره دررفتن

عصبانی: خشمگین

عصر: ۱- زمانه، روزگار ۲- پسینگاه، پسین (امروزه در کرمان، فارس و یزد این گونه می‌گویند)

عصیان: سرکشی

عطف: بازگشت

عظمت: شکوه

عظیم الجثه: کلان پیکر

عفت: پاکدامنی، خودداری، خویشتن‌داری

عقاب: شهباز

عقاید: باورها

عقب و جلو کردن: پس و پیش کردن

عقب: بازپس

عقبی: پسین (دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس / گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین[کسایی مروزی])

عقل: خرد

عقیده: باور

عکس العمل: واکنش

علاج: درمان

علاقه‌مند شدن: دل نهادن/ بستن، دل سپاری، دل دادن

علاقه: دلبستگی، دل دادگی

علاقه‌مند: دوستدار، دل سپار، دل داده

علامت: نشانه

علامه: پردانش، دانشمند، فرهیخته، دانشومن، فرزانه، داننده، دانشور، دانا، بسیاردان

علاوه بر این: افزون بر این

علاوه: به علاوه، برسر

علائم راهنمایی و رانندگی: نشانه های راهنمایی و رانندگی

علائم: نشانه ها

علت: چرایی، بهانه

علم بدیع: دانش نوآوری

علنی: آشکار

علوی: برین (بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست / خوار و بی‌تسلیمی از تسنیم و از خلد برین [کسایی مروزی])

علی الخصوص: به ویژه

علی ای حال: به هر روی

علی: فراز

عُلیا: فرادست

علیرغم: با آنکه

علیه او شورید: بر [علیه او شورید: بر او شورید]

عمامه: دستار، سربند

عمداً: دانسته

عمده: بزرگ

عمر: زندگی، زندگانی

عمران: آبادانی

عمق: گودی، ژرفا

عمل: کرده، کار، کنش

عمل کننده: کاربند

عمله: کارگر

عمومی: همگانی

عمیق: گود، ژرف، بی‌پایاب

عنکبوت: جولاهک، دیوپا

عنوان: سرنویس

عنود: ستیزه‌کار،

عواقب: پیامدها

عوام فریب: مردم فریب، توده فریب

عوام فریبانه: مردم فریبانه، توده فریبانه

عودت دادن: پس دادن، بازدادن، پس فرستادن

عوض شدن: گشتن

عوض کردن: گردانیدن (امیر به خیمه فرودآمد و جامه بگردانید.) ، جابه جا کردن

عهد: پیمان

عهدنامه: پیمان نامه

عیال: همسر

عیان: آشکار، هویدا

عیب: بدی

عید: جشن

عیش و نوش: خوشگذرانی

غارت: چپاول

غافل از آنکه: ناآگاه از آنکه

غافل: خفته وش، خفته دل

غالب مردم: بیشتر مردم

غالبا: بیشتر

غذا: خوراکی؛ خوالی؛ خورش؛ خوراک، پختنی، خوردنی

غروب شدن: آفتاب­زرد شدن [داراب نامه]، بی­گاه

غریب: تنها، تک، تک‌و تنها، ناآشنا

غریبه: ناآشنا ≠ آشنا

غریبی: ناآشنایی

غسل: شست و شو، تن شویی

غصه: غم

غلات: جو و گندم

غلام: برده

غلبه کردن: چیره شدن

غلطیدن: غلتیدن

غلیظ: چگال

غنا: باروری، پرمایگی

غنی: بارور، پرمایه

غیرقابل اجرا: انجام ناپذیر

غیرقابل ارجاع: برگشت ناپذیر

غیرقابل انعطاف: نرمش ناپذیر

غیرقابل باور: باورنکردنی

غیرقابل بخشش: نابخشودنی

غیرقابل بیان: نا گفتنی

غیرقابل تحمل: برنتافتنی

غیرقابل درک: درنیافتنی

غیرقابل دسترس: دست نیافتنی

غیرقابل عفو: نابخشودنی

غیرقابل فهم: درنیافتنی

غیرقابل قسمت: بخش ناپذیر

غیرقابل کنترل: مهار گسیخته

غیرقابل مقایسه: سنجش ناپذیر                                    

غیرممکن: نشدنی، ناشدنی

غیرمنطقی: نسنجیده

غیرمنظم: نابسامان، آشفته

فاتح: پیروزمند، کشورگشا

فاحشه: روسپی

فارغ التحصیل: دانش آموخته، فرهیخته

فاسد: تباه

فاسد: تبه‌کار، بدکار(ه)، بدکردار، بد رفتار، زشت‌کردار، زشت‌رفتار، بد پیشه، بدکنش، نابکار، سیاهکار ≠ نیک‌پیشه، نیک‌کردار، نیک‌رفتار، خوش‌رفتار، سپیدکار

فاصله گرفتن: دور شدن

فاصله: گسل، گسست، جدایی

فاعل: کنشگر، کننده، کنشکار

فاکتور خرید (اروپایی): برگ خرید

فانی: رفتنی، فناپذیر

فایده: هوده

فایل: پوشه، کارپوشه

فتح: پیروزی

فترا: ترک بند

فتنه: آشوب

فتوا: فرمان

فحاشی: ناسزاگویی

فحش دادن: دشنام (دادن/ گفتن): زبان دراز کردن، بد و بیراه گفتن، ناسزا (گفتن)، بددهنی (کردن)

فحش: ناسزا، دشنام

فرار: گریز

فراغت: آسایش

فراق: دوری، جدایی

فرامین: فرمان ها

فرانشیز (اروپایی): خودپرداخت

فرح: خرّم‌دلی، سرسبزی، شادمانی، گشاده‌دلی، روشن‌روانی، خوشی، شادابی، فرّخی، پدرامی، شکفته‌دلی، کشی، شاددلی، سرزندگی ≠ اندوهگینی، دل‌ریشی، غمگینی، دل‌آزردگی، رنجوری، رنجوردلی، آزردگی، دلخوری، دل گرفتگی، پژمانی، نژندی، غمگنی، رنجیدگی، اندوهناکی، اندیشه‌مندی، اندیشناکی، دل‌تنگی، تنگ‌دلی، دلگیری

فرد: تن، یک، تک

فردوس: بهشت، پردیس

فرش: گستردنی، قالی

فرض کردن: پنداشتن

فرکانس(اروپایی): بسامد

فرم: برگه

فرماندار فعلی …: فرماندار کنونی …

فرید: بی‌همتا، بی‌مانند، یگانه، بیتا، بی‌همال، بی‌همانند، تک، رقابت ناپذیر

فساد: تباهی

فست‌فود: حاضری، آسان‌پخت، زودپخت

فشار: ژاژ، سخن بیهوده، یاوه

فعال: پرکار

فعال: پویا

فعل: کنش

فعلاً: هم‌اینک

فقدان: نبود

فقر: تهیدستی، نداری

فقط: تنها

فقه: دین شناسی

فقیر: تهیدست، تنگدست، بینوا

فقیه: دین شناس

فک اضافه: اضافه گسسته

فک اضافه: اضافه گسسته

فک: آرواره

فکس(اروپایی): دورنگار

فلاسک (اروپایی): دمابان [فرهنگستان]

فلذا: بنابراین

فلش (اروپایی): پیکان

فنوتیپ: رخ‌نمود

فواره: آبفشان، آبنما

فوت شد: درگذشت

فوق‌العاده: شگرف، شگفت

فوقانی: بالایی

فوقانی: زبرین

فول تایم: پیوسته کار

فولدر: پوشه

فونت: دبیره، خط

فی الفور: ناگهان: بی‌درنگ، یکباره، یکهو§، به‌ناگاه، درزمان، دردم، به‌یکبارگی

فیتنس: سازواری

فی المثل: برای نمونه

فی الواقع: به راستی

فی نفسه: به خودی خود

فیزیولوژی: تن‌کردشناسی، تن‌کارشناسی، کاراندام شناسی (فرهنگستان)

فیس بوک: رخنامه

فیش (اروپایی): برگه

فیلتر (اروپایی): پالایه

فئودالیسم: زمین سالاری

فئودالیست: زمین سالار

قابل انجام: شدنی

قابل تامل: درنگ کردنی

قابل توجه: چشمگیر

قابل دسترس: دست یافتنی

قابل شما را ندارد: سزاوارتان نیست

قابل قبول پذیرفتنی

قابل قسمت: بخش پذیر

قابل کنترل: مهارشدنی

قابل مطالعه

 قابل مطالعه نیست: خواندنی

قابل مهار: مهارشدنی

قابله: ماما

قابلیت قسمت: بخش پذیری

قاتل: آدمکش

قادر: توانا

قاره: خشکسار

قاضی: دادرس

قاطر: استر

قافله: کاروان

قالتاق: زرنگ

قانون دادِستان

قایق: کرجی، ناو،

قبایل: تیره ها

قبر: گور

قبرستان: گورستان

قبض و بسط: گرفت و گشاد، دل­گرفتگی و دل­گشادگی

قبض (قبض انبار): رسید

قبلا: پیشتر

قبلی: پیشین

قبول کردن: پذیرفتن

قبیح: زشت

قتل عام: کشت و کشتار، کشتار، کشتن

قتل عام: کشتار

قتل: کشت و کشتار، کشتار، کشتن

قحطی: تنگسالی

قد علم کردن: سر برافراشتن

قد: برز

قدر: ارج؛ [چو ارج تو این است نزدیک شاه / سگانند بر بارگاهش سپاه (شاهنامه)]

قدرت بالقوه: توان نهفته

قدرت: نیرو، توان، توانش

قدرتمند: توانا، توانمند، پرزور زورمند: پرزور، پرتوان، پرنیرو، نیرومند، زوردار، زورآور، گردن کلفت§، گردن‌کش، زورگوΘ ، نیرومند

قدردانی: سپاسگزاری

قدری مطلب را بسط دهید: باز کردن

قدم: گام

قدما: پیشینیان

قدمت: دیرینگی

قدیم: دیرباز، کهن، باستان

قدیم الایام: پیشترها

قدیمی: کهن، باستانی، دیرنده، کهنه

قرابت: نزدیکی، خویشاوندی، خویشی

قرار: پیمان

قرار دادن: نهادن، گذاشتن

قرار گرفتن: آرامیدن (قصص الانبیا)

قرارداد: پیمان‌نامه

قرائت: خوانش

قرائت‌خانه: خوانشگاه

قرص: گرده

قرض الحسنه: وام بی‌بهره

قرقاول: تذرو

قرن: سده

قرون وسطایی: میان سده‌ای

قرون وسطی: سده‌های میانی

قرون: سده‌ها

قره قروت: ترف

قریب الوقوع: زودهنگام

قریب: نزدیک

قسمت: بخش، سرنوشت

قسی القلب: سنگدل

قصد داشتن: برآن بودن ، کاری افتادن

قصد: یازش، ساز، آهنگ

قصر: کاخ

قصور: کوتاهی

قصه: داستان

قضا و قدر: سرنوشت

قضات: داوران، دادگران

قضاوت: داوری

قضیه: گزاره (در شمارشناسی)

قطار: آهن‌پیما

قطره: چکّه، سرشک

قطع: برش

قطع شدن: برکنده شدن، گسستن، درودن، درو شدن، گسستن

قطع کردن: کندن، برکندن، گسستن، درودن، درو کردن، پاره کردن، کافتن، شکافتن، بریدن، درویدن، به دو نیم کردن، برش زدن

قطعا: همانا، هرآینه، بی‌گمان، آوری

قطعه: تکه

قطور: بزرگ، ستبر

قفا: پشت‌گردنی، لت، پس‌گردنی

قفسه: گنجه

قفل: کلون

قلدر: زورگو

قلم: کلک، خامه

قلمرو: گستره

قلیل البضاعه: تنگدست

قمر مصنوعی: ماهواره

قنات: کاریز

قناعت کردن: بسنده کردن، بسندگی

قنوات: کاریزها

قورباغه: چغز

قوز: گوژ

قوس: کمان

قوم: تیره

قوه: نیرو، توان

قوی: نیرومند، زورمند، زورآور،

قیافه: ریخت

قیام: خیزش ، شورش

قیام: شورش، خیزش

قیامت: رستاخیز

قیم: سرپرست

قیمت: بها، نرخ، پردازانه

قیمومیت: سرپرستی

قیمت: بها ، نرخ

کاپیتان: سرگروه (در فوتبال)،

کاتالوک: کالانما

کادر: گروه

کاریزما: فرّه

کازینو: شبکده

کافر: خدانشناس، بیدین، دین‌باخته، ناخداترس ≠ دین‌دار، خداشناس

کامل: سیر [خواب کامل: سیرخواب]، سرآمد

کامنت: دیدگاه، رای

کت: نیم‌تنه

کتف: سفت؟؟؟

کشف حجاب: چهره نمایی، مونمایی، برداشتن پوشش

کلفت: ستبر؟؟؟

کمال: سرآمدگی

کم نظیر: بی‌همتا، کم همتا، شگرف، کم مانند

کمدی: خندستان، خندنامه

کنترل: واپایش، مهار، به فرمان آوردن، در فرمان آوردن

کنفرانس: فراهمایی

کنگره: همایش

کورس: آموزگان

کوشش: جنب و جوش

کوله بار: کوله پشتی، پشتواره

کیک: کاک

کیوسک: اتاقک

کابوس: بختک

کابینت (فرانسه): گنجه

کاتالیزور(اروپایی): کنشیار

کارخانجات: کارخانه ها

کاسب: سوداگر

کافی است: بس است

کامپیوتر (اروپایی): رایانه

کاندید (اروپایی): نامزد

کانتینر: بارگنج

کبد: جگر

کپی: رونوشت

کثیر الانتشار: پرشمارگان

کثیف: ناپاک

کدورت: دلگیری

کذب: دروغ

کروموزوم: فام تن

کسب علم: دانش اندوزی

کسب و کار: سوداگری

کسرکردن: کاستن

کسوف: خورشید گرفتگی

کفایت: بسنده، بسندگی

کفن و دفن: خاکسپاری

کل: همه

کلاً: روی هم‌رفته

کلام: سخن

کلمات: واژه ها

کلمه عبور: گذرواژه

کلمات قصار: گزین‌گویه

کلمه: واژه

کلیپ (اروپایی): نماهنگ

کلیت: همگی

کم و کیف: چند و چون

کنترل (اروپایی): مهار

کنتور (اروپایی): شمارنده

کنگره (اروپایی): همایش

کوپن (اروپایی): کالابرگ

که …: به نادرست پنداشت که…

کهولت: پیری

کیاست: زیرکی، هوشیاری

کیبورد: کلیدان، صفحه کلید

گالری (اروپایی): نگارخانه

گرامر زبان (انگلیسی): دستور زبان

گرید: پایه

گریم (اروپایی): چهره پردازی

گریمور (اروپایی): چهره پرداز

گیشه (فرانسوی): باجه

لاابالی: بی‌بندوبار

لااقل: دست کم

لاجرم: ناچار، ناگزیر

لازم است: باید، بباید

لازم نیست: نیاز نیست

لاما: شترگوسفند

لایتناهی: بی‌پایان

لایق: شایسته

لایک: پسند

لاینفک: جدانشدنی، جداناشدنی

لاینقطع: پیوسته

لباس: جامه، رخت

لثه: دندان پی

لجباز: یکدنده، ستیزه جو

لجبازی: یکدندگی

لحاف: روانداز

لحظه: دم

لذت: کام

لذیذ: خوشمزه، خوشگوار

لطفا: خواهشمندم

لعنت کردن: نفریدن، نفرین کردن

لعنت: نفرین

لغت: واژه

لغو شدن: به هم‌خوردن

لفاظی: واژه‌بازی

لقب: فرنام

لنز: عدسی

لوازم التحریر: نوشت افزار

لوازم: ابزارها، خرت و پرت

لوزی: بادامی گمانم لوز از جوز و گوز فارسی است.

لوستر: چلچراغ، چراغ‌آویز، چهلچراغ

لوگو: نشانواره [فرهنگستان]، همچین

لهجه: گویش

لیزینگ: واسپاری

لینک: تارپیوند

ما فوق: فراتر از

ماء شعیر: آبجو

مادام العمر: همیشگی

مادامی که: تا هنگامی که

مارک: ارزه

ماژیک: روان‌نگار / ویدئوپروژکتور: نماافکن / سماور: جوش‌آور / زیکزاک، زیگزاگ، زیگزال: هفتاهشت / کروات: گردن‌آویز / الگو: روبُر / پاپیون: پروانک / تنبیه: گوشزد / تذکر: گوشزد / سونامی: کوهابه / تریلی::: هجده چرخ، کمرشکن / جزر و مد: آبکاست و آبخاست

ماساژ (فرانسوی): مشت و مال، مالش

ماساژور (فرانسوی): مشت و مال دهنده، مالشگر

ماشاءالله: بنامیزد

ماضی: گذشته

ماکت: سانک (خودم)

مالکیت: ازآنش

مامور: کارگزار

مانع: راهبند، گیر

مانیترینگ: پایش

ماوراء الطبیعه: فرا سپهر

ماوراء النهر: فرا رود

ماورای: فرای

ماهر: چیره دست

ماهر: چیره دست، چیره زبان

ماهور: تپه

ماهیت: سرشت

مایع: آبگون

مایملک: دارایی، دار و ندار

مایو: آب‌جامه، رختاب                خودم

مایوس: دلسرد

مباحثه: گفت و شنود

مبارک: فرخنده، همایون، خوش

مباهات: نازش، نازیدن، بالیدن

مبایعه نامه: فروش‌نامه، دادوستدنامه

مبتدی: تازه‌کار

مبتکر: نوآور

مبتکرانه: نوآورانه

مبتلا: دچار

مبتنی بر: بر پایه

مبحث: جستار

مبدا: آغاز، خاستگاه

متابلیسم: سوخت‌وساز

متاثر: دل آزرده

متاسفانه: بدبختانه، شوربختانه

متّحد: هم‌گروه، همبسته، یکپارچه، یکزبان، همبسته

متحرک: پویا، پوینده

متخصص: کارآزموده، کاردان، کارشناس

متخصصان: کار آزمودگان

متر: گز

مترجم: برگرداننده، ترجمان

مترقی: پیشرفته

متزلزل: دمدمی

متزلزل: لرزان

متساوی الأضلاع: راست پهلو

متشکرم: سپاسگزارم

متشکل از: دربرگیرنده

متصل کردن: بردوختن

متعادل: تراز، ترازمند

متعاقب: به دنبال

متعالی: والا، والاگهر، بلندپایه، سرور

متعجب: شگفت‌زده

متعدد: انبوه

متعلق به …: از آن …

متعهد: پایبند

متفاوت: دیگرسان

متفرق کردن: پراکنده کردن، پراکندن

متفق: همگروه، همبسته، همسخن،

متفق‌القول: یکزبان، همزبان، همسخن

متفکر: اندیشمند، اندیشه‌ور، اندیشه‌ورز

متقاضی: درخواست کننده، درخواهنده

متقی: پارسا، پرهیزگار، پاکدامن

متکبر: خودپسند، خودخواه، خودبین، خودپرست،

متلاشی: فروریخته

متمایز: جدا

متمول: توانگر

متنوع: گوناگون

متواتر: پی در پی

متوالی: پیاپی

متوسط: میانه

متوقف شدن: بازایستادن

متوقف کردن: بازایستانیدن، استاندن، ایستاندن

متولد: زاده

متولی: دست‌اندرکار

متناسب: فراخور

متین: سخته، سنجیده،

مثال: نمونه

مثل: همانند

مثلث: سه‌گوش

مثمر ثمر واقع شد: به کار آمد

مجادله: چخش

مجانی: رایگان

مجبور کردن: واداشتن

مجبور: وادار

مجبور: ناچار

مجدد: دوباره

مجذوب: شیفته

مجرب: کار آزموده

مجرم: بزهکار، گناه‌کار

مجسم کردن: پیش چشم آوردن

مجسمه: تندیس

مجلس انجمن

مجلل: پرشکوه، پرنما

مجله: گاهنامه

مجمع: گردهمایی

مجموعه: جنگ

مجموعه: گردآورد

مجنون: دیوانه، شیدا

مجوز: پروانه

مجهول الهویه: ناشناس

محبس: زندان

محبوس: زندانی

محتاج: نیازمند

محترم: ارجمند

محتوی: درون‌مایه

محتویات: درون‌مایه‌ها

محدود: اندک، تنک‌مایه، تنگ‌مایه

محرّک: انگیزنده، انگیزه

محرم: رازدار

محروم: بی‌بهره

محشر: رستاخیز

محصول: فرآورده، کشت

محضر: پیشگاه، دفترخانه

محکم: استوار

محکم: جانانه

محل اکتشاف: یافتگاه

محل تلاقی: پیوندگاه، برشگاه

محل تولد: زادگاه

محل ظهور: خاستگاه

محله: برزن، کوی

محو: ناپدید

محیط دایره: کران پرهون، کران چنبر

محیط: ۱- پیرامون ۲- اقیانوس

مخاصمه: رزم، دشمنی

مخاطب: سخن‌شنو

مخالف: پادورز، ناهمداستان، ستیزه کار، ستیزنده

مخالفت: ناهمداستانی، ناسازگاری، نساختن، پادورزی، ستیز، ستیزه

مخبر: خبرنگار، خبررسان

مختصر: ناچیز، کوتاه

مختلف: گوناگون، گونه گون، ساناسان، جوراجور، جورواجور، ناهمسان، نایکسان،

مخرب: ویرانگر

مخرج(زبان‌شناسی): واجگاه

مخفی: پنهان، نهان، ناهویدا، ناآشکار،

مخفیانه: پنهانی، دزدکی

مخفیگاه: نهانگاه

مخلوط کردن: آمیختن

مخلوط: آمیخته

مخلوق: آفریده

مد (در دریا): آب‌خاست

مد نظر: دلخواه، خودخواسته

مداخله: پادرمیانی

مدارا: نرم‌خویی، نرم‌رفتاری، سازش، سازگاری، خوش رفتاری، خوش‌خویی، نرمش

مدت طولانی: دیرسال

مدتی: چندی، چندگاهی، چندروزی، روزکی، روزکی چند

مدخل: درآیه

مدد: یاری

مدرس: استاد، آموزگار، آموزشیار

مدرن (اروپایی): نوین، امروزین

مدعو: میهمان، مهمان، فراخوانده

مدعوین: میهمانان، مهمانان، فراخواندگان

مدفون کردن: به خاک سپردن

مدل (اروپایی): الگو

مدیر: سردفتر، دفتریار

مدیریت کردن: کار راندن (بیهقی)

مدیتیشن: ژرف‌پویی، درون‌پویی

مدینه فاضله: آرمان‌شهر

مذاکره: گفتگو

مذکر: نر

مذکور: یادشده

مذمت کردن: نکوهیدن

مذهب: دین، کیش، آیین

مراتع: چراگاه‌ها

مراجعت: بازگشت

مراقب باش: زنهار، زینهار

مراقبت: نگهداری(کردن): تیمار(داشتن)، پرستاری(کردن)

مربع: چهارگوش، چهارسو

مرتب کردن: به سامان درآوردن، چیدمان، چینش، چیدن، سامان دادن، سازمان دادن، راست و ریست کردن، بسامان کردن، ≠ ور/ برچیدن، به/بر هم‌زدن، آشفتن، پریشیدن، پریشان کردن، آشوفتن

مرتب کردن: راست و ریست کردن سامان دادن، بسامان کردن، ≠ آشفتن، پریشیدن، به هم‌زدن، پریشان کردن،

مرتب کردن: سروسامان دادن

مرتب: آراسته

مرتباً: پی در پی

مرتع: چراخوار، چراگاه، چراخور

مرتفع: بلند

مرحله: گام

مرحوم: شادروان، روانشاد

مرحومه: شادروان

مردد ماندن: دل دل بودن

مرده‌ری: مرده‌ریگ

مرسوله: بسته

مرسوله پستی: بسته پستی

مرسی (فرانسوی): سپاس

مرشد: پیر، راهبر

مرکب: پاره‌مند

مرکز تحقیقات: پژوهشگاه

مرکز ثقل: گرانیگاه

مرور: بازبینی

مری: سرخنای

مریخ: بهرام

مرید: پیرو

مریض‌خانه: بیمارستان

مریض: بیمار

مرئوس: کهتر

مزاح: شوخی

مزاحم شدن: دردسر دادن

مزخرف: لیچار، جفنگ

مزرعه: کشتزار: پالیز، راغ، باغستان، گلستان، گلزار، سبزه‌زار، چمن‌زار، مرغزار، بیشه، باغ، بوستان، جنگل، گلشن، کشت، جالیز، کشت و ورز، درختستان، کشتگاه، گلشن

مزین: آراسته

مسابقه: پیکار، زورآزمایی

مسافر: راهرو، ره‌سپار، ره‌پوی، راه‌نورد، راهی، ره‌نورد، ره‌سپار

مسأله: پرسمان

مساوات: برابری

مساوی: برابر

مستبد: خودکامه

مستبدان: خودکامگان

مستتر: نهان، پنهان، ناپیدا

مستحق: سزاوار

مستشرق: خاورشناس

مستطیل: پهن‌گوش (خودم)، راست‌گوش

مستعمل: کار کرده، دست دوم

مستفیض: بهره‌مند

مستقل (در خانه): دربست

مستقیم: یک‌راست، خدنگ، سرراست

مستقیماً: آشکارا، یک راست

مستمر: پیوسته

مستمع: شنونده

مستمعین: شنوندگان

مستهلک: فرسوده

مسخره است: خنده‌دار است

مسخره کردن: ریشخند زدن، سربه سر گذاشتن، دست انداختن

مسرف: باددست، ولخرج

مسعود: همایون، فرخنده، خجسته

مسقف: سقف دار، سرپوشیده

مسکن (دارو): آرام‌بخش

مسلخ: کشتارگاه

مسلط: چیره

مسلماً: بی‌گمان

مسوولان: کارگزاران، دست اندر کاران

مسیر: راه

مشابه: همانند

مشارالیه: نامبرده

مشارکت: همکاری

مشاور: رایزن

مشاهده: دیدن

مشاهیر: نام آوران

مشتاق: آرزومند، شیفته، دلبسته

مشترک المنافع: هم‌سود

مشتمل بر …: دربردارنده …

مشخصه: شناسه

مشرّف شدن: بار یافتن

مشرق: خاور

مشغله: کاروبار، گیرودار

مشغول: (سر)گرم، دست اندرکار

مشقت: رنج، رنجش

مشکل: دشوار، سخت، دردسر، ناگواری

مشکلات: دشواری‌ها، سختی‌ها، دردسرها، ناگواری‌ها

مشورت: رایزنی (کردن)، هم‌اندیشی(کردن)، در میان نهادن رای‌زنی(کردن): رای زدن/ آوردن، در میان نهادن(کنـ)، سگالیدن، در میان گذاشتن(کنـ) ، کنکاج(کردن)، سگالش(کردن)، کنکاش(کردن)

مشهور: نامدار، نامبردار، نامی، سرشناس، روشناس، بنام، خوش‌نام، نام‌آشنا، بلندآوازه، پرآوازه، برسرزبان بودن، خنیده نام

مصالح ساختمانی: ساخت‌مایه‌ها

مصدوم: آسیب‌دیده

مصراع: نیم بیت، لت، لخت

مصلی: نمازخانه، نمازسرا، نمازگاه

مصیبت دیده: داغ دیده

مصیبت زده:‌ داغ دیده

مضایقه کردن: خودداری کردن، دریغ داشتن

مضحک: خنده دار، خنده آور،

مضطرب: اندیشناک، نگران، پریشان، ناآرام

مضیقه: تنگنا

مطالبات: خواسته ها

مطبوع: دلنشین، دلپذیر

مطبوع: دلنشین، دلپذیر

مطرح کردن: در میان گذاشتن/آوردن/ نهادن، پیش کشیدن

مطرود: رانده شده

مطلع: آگاه

مطلوب: دلخواه،

مطمئناً: بی‌گمان

مطیع: فرمانبردار، فرمانبر،

مظهر: نماد

معاد: رستاخیز

معادل: برابر، همتراز

معاش: روزی

معاشرت: رفت و آمد، درآمیختن

معاصر: امروزین، امروزی، همروزگار

معافیت: بخشودگی

معاملات: دادوستدها

معامله: داد و ستد، سودا

معامله‌گر: دادوستد کننده، سوداگر، دادوستدگر

معاهده: پیمان‌نامه

معتاد: خوگر [رزق جویی را ز بالا خو گرم / تو ز بالا بر گشودستی درم (مولوی)]، خوگیر

معتقدات: باورها

معدود: کم‌شمار، شمار

معرفی: شناسایی

معروف: نامدار: نامبردار، نامی، سرشناس، روشناس، بنام، خوش‌نام

معشوق: ← معشوقه

معشوقه: دلبر، دلستان، نازنین، دلدار، جانان، جانی، دل‌آرام، دل‌آرا، یار، دلبند، نگار(ین)، گرامی، نیازی ≠ دلباخته، شیفته، دلشده، مهرورز، آرزومند، دلبسته، بیدل، فریفته، دلداده، دل‌افگار، شوریده

معصیت: گناه، بزه، سیاه کاری

معضل: کاستی، دشواری

معطر: خوش‌بو، بویا، دماغ پرور، عطرآگین، عطرآمیز

معقول: بخردانه

معکوس: وارونه

معلوم: پیدا

معلوم شدن: پدیدار شدن

معلوم است: می نماید [می نماید که جفای فلک از دامن من / دست کوته نکند تا نکند بنیادم]

معلوم نیست: نتوان دانست

معلومات: دانسته ها

معما: چیستان

معمم: دستار بند

معنی: چَم- آرش (aresh)

مغاک: گودال

مغرب: باختر

مغرور: خودخواه- خودپسند

مغفرت: آمرزش

مفسر: گزارنده

مَفصل: بندگاه

مُفصل: درازدامن، پهناور، گسترده، پردامنه، گسترده، درازدامنه، بزرگ

مفقود الاثر: ناپدید

مفقود شده: گم شده

مفلوک: بیچاره – درمانده –

مفید سودمند

مقابل روبرو

مقاله: نوشتار

مقاومت: پایداری، ایستادگی

مقایسه می کنم: می سنجم

مقایسه: سنجش

مقبره: آرامگاه

مقبره: آستانه، درگاه، بارگاه، گورگاه، آرامگاه

مقتولان: جان‌باختگان

مقداری: اندکی – چندی، پاره ای

مقدس: ورجاوند

مقدمه: پیش‌گفتار

مقدور شدن: دست دادن

مقدور: شدنی

مقر سپاه: ستاد سپاه

مقر: ستاد

مقررات: آیین نامه

مقصر: گناهکار

مقصود کام، خواست، خواسته

مقطوع النسل: بی‌فرزند

مقنی: چاه کن

مقوله: زمینه، گویه

مقوی: نیروبخش

مقهور: شکست خورده، به زانودرآمده

مکاری: چهارپادار، چاروادار، خرک چی، خرک دار

مکانیزم (اروپایی): سازوکار

مکرّمه: دلبر، دلستان، نازنین، دلدار، جانان، جانی، دل‌آرام، دل‌آرا، یار، دلبند، نگار(ین)، گرامی، نیازی، نورچشمی، جانانه

مکشوفه: نویافته

مگر: بجز، جز

ملاح: ملوان

ملاقات کردن: دیدار کردن، سر زدن

ملامت: سرزنش، سرکوفت

ملت ایران: مردم ایران

ملحق شدن: پیوستن

ملق زدن: پشتک زدن

ملکه: شهبانو

ملوث:

ملیون: هزارهزار

ممانعت: بازدارندگی

ممتحن: آزمون‌بان

ممکن: شدنی

ممکن است: شاید، بسا، بُوَد

مملکت: کشور

مملو: پر، لبریز

من بعد: زین پس

من حیث المجموع: روی هم‌رفته

منادی: پیام آور

مناره: گلدسته

منازعه: ستیز

منازل: خانه‌ها

مناسب بودن: آمدن

مناسب: فراخور

مناسبت: برازنده: زیبنده، شایسته، درخورنده، درخور

مناطق آزاد: آزادگاه ها

مناظره: گفتمان، گفتاگفت (خودم)

مناقشه: کشمکش

منتخب: برگزیده

منتظر: چشم براه، چشم نهادن

منتظر: چشم براه، چشم نهادن

منجم: اخترشناس

منحرف: کژاندیش، کج‌اندیش، کژدل، کج‌دل، کژدین، کج دین

منحرف کردن: گمراه کردن، بیراه کردن

منحصر به فرد: بی‌همتا، بی‌مانند، یگانه، بیتا، بی‌همال، بی‌همانند، تک، رقابت ناپذیر، طاق

منحل شد: برچیده شد

منحل کردن: برچیدن

منحوس: ناهمایون، ناخجسته، گجسته، نافرخنده /

منزل: خانه

منزه: پاک

منشاء: مایه، سرچشمه، سرآغاز، آغازه، پایه، ریشه، خاستگاه، پیدایشگاه

مسخره کردن: دست انداختن

معدود: کم شمار

منصرف شدن: روی برگرداندن، روی برتافتن، دست کشیدن از

منصفانه: داد گرانه

منصوب کردن: گماشتن، گماردن

منطقه آزاد تجاری: آزادگاه بازرگانی

منطقه آزاد: آزادگاه

منطقی: سنجیده، بخردانه

منظره: چشم انداز

منظم: سامان‌مند، بسامان

منظومه شمسی: سامانه ی ‏خورشیدی

منفعت: سود، هوده

منفک: جدا

منقرض شدن: ورافتادن، برافتادن

منقل: آتشدان

منکر شدن: زیرش زدن

منوط به: وابسته به

منهدم: نابود

منو: گزیدگان (فرهنگستان)

موازنه قدرت: برابری نیروها، ترازمندی نیروها

موازنه: برابری، ترازمندی

موافق: همداستان، همرای، همنظر، همساز،

موافقت کردن: ساختن

موجب سربلندی شد: مایه

موجب نگرانی

موجبات: زمینه‌های

موجه: پذیرفتنی

موجود: هستمند، هستومند

مورد: باره

موس: موشی [فرهنگستان]، موشواره

موسس: بنیان‌گذار

موسسه: بنیاد، نهاد، سازمان

موضوع: جستار

موعد: دیدارگاه

موعد ملاقات با..: زمان

موفق: کامروا، بختیار، سپیدبخت، سفیدبخت، بختور، بهروز، نیک‌انجام، نیک سرانجام، نیک‌بخت، خوش‌بخت، کامران، کامکار، پیروز، روزبه ≠  شوربخت، بیچاره، سیاه‌بخت، نگون‌بخت، سیه‌بخت، بدبخت، واژونه‌بخت، تیره‌روز، بدبیار§، بدانجام، سیه‌روز، سیه‌گلیم، ناکام، سیاه‌روز

موفقیت کامیابی

موقت: گذرا، زودگذر

موقع: هنگام

موقوف المعانی: بندبیت

مولد: زادگاه، زادبوم

مولّد: زایا، زاینده ≠ سترون

مؤلف: نویسنده، نگارنده

مولود: فرزند

مؤمن: باورمند، گرونده

مؤنّث: ماده

مونس: دمساز، همدم

مونوپاد: بازویی

مهاجرت: کوچ

مهارت: چیرگی

مهلک: کشنده

مهمان‌سرا: مهمان‌خانه

مهیا: آماده، آراستن ( بران آرزو رفتن آراستند: شاهنامه)

مؤثر: کارا، کارساز، کارگر

مؤثر: کارساز، کارگر

مؤمن: دین‌دار، خداشناس، گرونده، ایمان دار، با ایمان

میادین: میدان‌ها

میراندن

میسر است: شدنی است

میسکت: پوشاننده

میغ: ابر

میل: کام بباشد به کام تو خون ریختن

میلاد: زادروز

میلادی: ترسایی

میل باکس: نامه دان

مینیاتور (اروپایی): ریزنگاره

مینیاتوری (اروپایی): ریزنگاری

ناجی: رهاننده [کای رهاننده مرا از وصف زشت / ای کننده دوزخی را تو بهشت (مولانا)]

ناعدالتی: بی‌دادگری

نامتناسب: بی‌قواره،

نادر: کمیاب

نادم: پشیمان

ناراحت شدن: رنجیدن، آزردن، دلگیر شدن، دل گرفتن، رنجه شدن

ناراحت: اندوهگین، دل‌ریش، غمگین، دل‌آزرده، رنجور، رنجوردل، آزرده، دلخور، دل گرفته، پژمان، نژند، غمگن، غمی(ادبـ)، رنجیده، اندوهناک، اندیشه‌مند، اندیشناک ≠ خرّم، خرّم‌دل، سرسبز، شاد، شادمان، گشاده‌دل، روشن‌روان، خوش، شاداب، فرّخ، پدرام، شکفته(دل)

ناراحت: اندوهگین، دل‌ریش، غمگین، دل‌آزرده، رنجور، رنجوردل، آزرده، دلخور، دل گرفته، پژمان، نژند، غمگن

ناراحت: اندیشناک، اندیشه‌مند

ناراحت: دلخور

ناراحت: دلخور، چهره درهم، اندوهگین

ناراضی: ناخشنود

نارضایتی: ناخشنودی

ناشکری: ناسپاسی

ناصح: پندآموز، پندگو

ناطق: سخنران

ناقد: سخن سنج

ناقص: دست و پا شکسته

نامبارک: ناخجسته

نامرتب: نابسامان

نامرتبی: نا به سامانی

نامطلوب: ناپسند

نامعلوم: ناپیدا

نامفهوم: گنگ، نادریافتنی، ناروشن

نامنظم: نابسامان، شوریده کار، آشفته کار

ناموفق: ناکام

ناموفق: ناکام

نامیمون: ناخجسته

نبض: تپش

نبوت: پیامبری، پیغامبری، وخشوری، پیام‌آوری، پیغام‌آوری

نبی: پیامبر، پیغامبر، وخشور، پیام‌آور، پیغام‌آور

نت: نغمه

نت نویسی: نغمه نگاری

نجات دادن: رهاندن، رهایی، رهانش

نجات یافتن: جان بدربردن، رستن، رهیدن، وارهیدن، وارستن

نجات: رهایی، رهانش، رهش، رهیدن، وارهیدن، وارستن، جان بدربردن، رهایش

نجار: درودگر

نجوم: اخترشناسی

نحوه کار: روش کار

نحوه: روش، شیوه، طرز

ندامت: پشیمانی

ندرتاً: گاهی

ندیم: همدم، خدمتکار ویژه، همنشین، همسخن، گماشته

نزاع: کشمکش

نزول پول: بهره پول

نسبتاً: کمابیش

نسل: تخمه، دودمان، زادمان

نسوان: زنان

نشاط: شادی

نشریه ادواری: گاهنامه

نشریه هفتگی: هفته نامه

نصب کردن: گذاشتن، زدن، کار گذاشتن

نصف: دو نیم، نیم

نصیب: بهر(ه)،

نصیحت: پند، اندرز

نطق: سخنرانی

نظارت: بازبینی، بازرسی، وارسی

نظافت را رعایت کنید: پاکیزه نگه دارید

نظافت: پاکیزگی

نظر: نگاه، چشم

نظریه: دید، دیدگاه، نگره، نگرش

نظم: سامان، هماهنگی

نظیر: ‌همتا، مانند، تا، همال، همانند،

نفر: تن

نفس نفس زدن: هن هن کردن

نفع خالص: سود ویژه

نفع: سود

نفیس: گران مایه، باارزش

نقاد: سخن سنج، خرده گیر

نقاش: نقش‌بند، نگارگر

نقد: سخن سنجی، سخن‌شناسی

نقطه عطف: چرخشگاه

نقطه نظر: دیدگاه، نگرش

نقیصه: کاستی

نمره: ارزه، شماره

نمک طعام: نمک خوراکی

نواقص: کاستی ها

نواله: توشه

نور: شید، روشنایی، روشنی، فروزش، افروزش، درخشش، تابش، فروغ، رخشش

نورانی: درخشان

نوشتجات: نوشته ها

نوع: گونه، جور، سان (درختی گشن رسته در پیش تخت / که ددی بر از هفت سان آن درخت، اسدی توسی)

نهایتا: سرانجام

نهر: رود(خانه)، رود، جوی، جویبار، ناو، جوب(§)

نهضت: جنبش، پویش

و لا غیر: و دیگر هیچ

واحد: یکتا

وادار کردن (شدن)

وارد شدن: پا نهادن

وارد شدن: پانهادن، پا گذاشتن

وارد شدن: رخنه کردن

واژن: زه‌راه

واصله: رسیده، دریافتی

واضح: روشن

واعظ: سخنران، پندآموز، پندگو

واق واق: عوعو، پارس

واقعاً: به راستی

واقعی: راستین

واکمن (انگلیسی): پخش همراه

والد: پدر

والده: مادر

والی: استاندار

وب: تار

وب سایت (انگلیسی): تارنما، وبگاه

وبلاگ (انگلیسی): تارنگار، وبجا

وب‌میل: تارنامه

وبینار: تارهمایش، تارهمایی

وثیقه: پشتوانه

وجد: شور، شورش شورشی اندر میان دل فتاد
دل در آن شورش هوای یار کرد.

وجود: هستی، بود [هر که زو نیست مردمان را سود / بود بی‌سود اوست همجو نبود. (سعد سلمان)] بودونبود، هست و نیست

وحدت: همبستگی

وحشت کردن: ترسیدن -هراسیدن

وحشت: هراس- ترس- بیم

وحشتناک: هراسناک، ترسناک

وحشیانه: ددمنشانه

وخیم: ناگوار

ودیعه: سپرده

ور ور کردن: چرت و پرت گفتن

ورّاث: بازماندگان

وراجی: پرگویی

ورم: آماس

ورید: رگ

وزن کردن: سختن، سنجیدن

وزین: سنگین

وساطت کردن: میانجیگری کردن

وساطت: میانجیگری- میانجی

وسط: میانه

وسعت: گستره

وسیله: افزار، ابزار، دست‌افزار، دستگاه

وشم: موش

وصلت: پیوستگی (به خون نیز پیوستگی ساختم شاهنامه)

وضع حمل: زایمان

وضعیت: چگونگی

وضو: آبدست، دست نماز

وضو: دست نماز

وطنی: میهنی

وعده: نوید

وفات: مرگ، درگذشت

وفور: فراوان

وقاحت: بی‌شرمی

وقایع: رویدادها

وقتی که در باز شد…: هنگامی که در باز شد …

وقتی که: هنگامیکه

وقف کاری شدن: جان و دل بر وی گماردن

وقیح: بی‌شرم

وکیل: دادیار

وکیل: وکالت پذیر، کارگزار، پیشکار

وکیل مجلس: نماینده مجلس

ولی امر: فرمان‌سالار

ولیعهد: جانشین

ویدئو: دیداره

هاست: میزبانی

هال (انگلیسی): سرسرا، نشیمن

های‌لایت: برنما

های‌لایت کردن: برنمودن، برجسته کردن

هجرت: کوچ

هدایت کردن: به راه آوردن

هدفون: سرگوشی ؟؟؟ خودم

هدهد: شانه به سر، پوپک

هذیان: چرند

هضم کردن: گواریدن

هضم: گوارش

هم معنی: همچم – هم‌آرش

هم‌وطن: هممیهن

همان طور: همان جور

همفکران: هم‌اندیشان

هموزن: هم‌سنگ  من پرکاه و غم عشق هم‌سنگ کوه گران شد / در زیر این بار اندوه ای دل مگر می توان شد.

همهمه: غلغله، هیاهو، هنگامه

همینطور: همین گونه

هندفری: گوشینه خودم؟؟؟؟، دست‌آزاد

هول شدن: دستپاچه شدن

هول کردن: دست پاچه شدن

هیجان زده: انگیخته

هیجان: انگیختگی،‌ شور

هیچ کسی نباید…

هیچ وجه: هیچگونه

هویت: چِبود، چیستی

یأس: ناامیدی

یاغی (ترکی): سرکش

یغور: ستنبه، استنبه

یقین: باور

یقینا: بی‌گمان

یک ذره: یک خرده

یک ربع: یک چهارم

یک طرفه: یک سویه

یوفو: بشقاب پرنده، هواگرد

یومیه: روزانه

یوم: روز

یوزر: کاربر (فرهنگستان)