بایگانی برچسب: s

فرهنگ ریشه شناسی

ریشه‌شناسی از زیربخشهای دانش زبان‌شناسی است. ریشه‌شناسان در این رشته به بررسی شیوه شکل گرفتن واژه‌ها، ریشه آن‌ها و روند تاریخی دگرگونی و دگرگشت آنها می‌پردازند.

معادل انگلیسی لغت ریشه شناسی

برابر اصطلاح «ریشه‌شناسی» در زبان انگلیسی اتیمولوژی (Etymology) است. این لغت در بنیاد از واژه یونانی Etymon  به معنی «معنای واقعی» وام گرفته شده است. می‌توان معنای لغوی اتیمولوژی را شناخت معنای واقعی دانست. مفهوم اصطلاحی اتیمولوژی در زبان انگلیسی نیز همان ریشه‌شناسی در فارسی است. در این رشته، زندگی و مرگ، دگرگونی، زایش و بالش واژگان بررسی می‌گردد.

تفاوت ریشه شناسی عامیانه با ریشه شناسی علمی

ریشه‌شناسی به دو شکل به انجام می‌رسد. نخست شکل علمی آن که با کاوش‌های گسترده تطبیقی – تاریخی انجام می‌شود و دیگری ریشه‌شناسی عامیانه که با داستان‌پردازی‌های عامیانه شکل می‌گیرد.

برای نمونه برخی از مردم واژه «خدا» را از ریشه «خود آ»‌ می‌انگارند. در صورتی که واژه خدا هیچ پیوندی با واژه «خودآمدن» ندارد. این گونه ریشه‌شناسی‌های عامیانه، هیچ پایه علمی ندارند و صرفاً در جستجوی همسانی‌های ظاهری واژگان است.

برای آشنایی با ریشه‌شناسی علمی، می‌توان واژه «آوردن» را بررسید.

پیشوند « آ / اَ» در زبان فارسی برای نفی کردن به کار می‌رفته و همسنگ «a /ab» در انگلیسی است. «بردن» و «آبُردَن» ناساز یکدیگرند. بعدها «آبردن» برای ساده‌سازی، به «آوُردن» و سپس به «آوَردن» تبدیل شده است.

«مُرداد» نیز ریشه در «مَر» به معنای مرگ و مردن دارد و «امرداد» به معنای «نامیرا» ست؛ زبانوران از سر کم‌کوشی، «امرداد» را کوتاه کرده‌اند و آن را «مرداد» به زبان می‌آورند.

ریشه‌شناسی می‌تواند روشنگر و آموزنده باشد و به یاری تاریخ‌نگاران، باستان‌شناسان و دیگر رشته‌ها بیاید تا ریشه‌های تمدن بشری و همکنشی‌های انسا‌ن‌ها را در درازنای تاریخ بهتر و دقیق‌تر واکاوی کنند. برای نمونه می‌توان واژه «زرّافه» و «سیب‌زمینی» را نمونه آورد. «زرّافه»، وام‌واژه‌  است و ریشه در زبان پارسی ندارد و «سیب‌زمینی» ترکیبی تازه ساخته. از این حقیقت می‌توان دریافت که جانور «زرّافه» و گیاه «سیب‌زمینی» بومی ایران نبوده و از سرزمین‌های دیگر به ایران آورده شده‌اند.

فرهنگ ریشه شناسی

ایران

«ایران» از دو پاره «ایر» + «ان» ساخته شده است. «ان» پسوندی است برای جای که در نام بسیاری از شهرهای ایرانی به چشم می خورد؛ مانند: تهران، شمیران، ترخوران، آشتیان … . پس ایران به معنای سرزمین «ایر» است. «ایر» واژه ای است باستانی که در معنای آن هنوز چند و چون بسیاری است و برای آن معناهای گوناگونی پیش می نهند؛ اما معنایی که بیشتر پذیرفته شده، «آزاده» است. «آریا»، «آرین» … نیز از همین ریشه اند؛ ازین رو «ایران» به معنای سرزمین آزادگان است.

ناخدا

واژه ناخدا از دو پاره «نا» و «خدا» ساخته شده است. «نا» کوتاه شده ناو به معنای کشتی است و خدا در زبان فارسی در معنای دارنده و صاحب به کار می رفته است؛ پس ناخدا به معنای دارنده و راننده کشتی است.

بررسی یکاهای پول در ایران

ریال

 از ریشه «رویال» در انگلیسی به معنای «سلطنتی» است. کمابیش با واژه «شاهی» در زبان پارسی برابر می شود. امروزه یکای پول ایران است برابر با یک دهم تومان.

تومان

واژه ای است مغولی به معنای «ده هزار»، ولی در پارسی در معنای «ده ریال» به کار می رود.

قران

زار

ناب

از دو بخش «نه» + «آب» ساخته شده است. به معنای نوشیدنی و مایعی که آب در آن نریخته اند و «خالص» است.

هم‌معنای ناب: بی آمیغ، بی آمیزش، پاک، سره، ویژه

خاگینه

از دو بخش «خاگ» + «ینه» ساخته شده است. خاگ در زبان پارسی به معنای «خایه»، «تخم» یا «مرغانه» است. خاگینه به خوراکی گفته می شود که از به هم زدن زرده، سفیدۀ تخم‌مرغ، آرد، فلفل زردچوبه و سرخ کردن آن در روغن ساخته می‌آید.

مجوس

این واژه عربی نیست و از «مُغ» و «مگوس» در زبان فارسی باستان ریشه گرفته است. همین واژه را در انگلیسی به صورت «مجیک» می بینیم. به معنای «جادوی».امروزه به زرتشتیان و آتش پرستان، مجوس گفته می شود.

دماغ: بینی

ساخته شده از «دم» + «اغ». «دم» به معنای «نفس» است و «دمیدن» به معنای فوت کردن و باد کردن و «دماک» یا «دماغ» به معنای ابزار دم و بازدم.

سجّیل

عربی شده واژه «سنگ گل» در زبان پارسی است. این واژه در قرآن نیز به کار رفته است.

ابریق

از ریشه «آبریز» در زبان پارسی است به معنای گونه ای کوزه یا آوند.

برزخ

برگرفته از واژه «فرسخ» یا «فرسنگ» در زبان پارسی است به معنای گسل میان دو چیز و به دیگر سخن گذرگاه.

فرسنگ

یکای مسافت که کمابیش، برابر شش کیلومتر است. این واژه از دو پاره «فر» + «سنگ» ساخته شده است. «فر» در معنای «فراوان» در واژه های فربه و فرزانه نیز دیده می شود. به این دلیل این واژه ساخته شده است که ایرانیان در راه ها برجی سنگی می ساختند تا راهیان راه را گم نکنند.

فربه

از دو پاره «فر» و «پیه» ساخته شده است. «فر» در معنای «فراوان» در واژه های فرسنگ و فرزانه نیز دیده می شود. فربه به کسی گفته می شود که تنش پیه فراوان دارد.

فرزانه

از دو پاره «فر» و «زانه» ساخته شده است. «فر» در معنای «فراوان» در واژه های فرسنگ و فربه نیز دیده می شود. «زان» که امروزه در کردی نیز به کار می رود همریشه با دانستن است. پس «فرزانه» به معنای کسی است که بسیار می داند: بسیاردان

بغداد

از دو پاره «بغ» و «داد» ساخته شده است. «بغ» در پارسی باستان به معنای «خداوند» و «داد» در گذشته به معنای آفریدن بوده است. امروزه واژه «داد» را در واژه هایی مانند «مهرداد» «خداداد» و مانند این ها می بینیم. پس بغداد به معنای آفریده خداست.

ترجمه

این واژه عربی نیست. احتمال دارد که از واژه «ترزبان» گرفته شده باشد. «ترجمان» یا «ترزبان» در زبان پارسی به معنای «مترجم» است و امروزه افغان ها هنوز واژه «ترجمان» را به کار می برند.

طبل

این واژه که در زبان عربی نیز کاربرد دارد احتمالا از ریشه تنبک و خمبک و خنبک است؛ زیرا ساز طبل و تنبک از خمره و خم کوچکی ساخته می‌شود.

درآمد به شورش دم گاودم / به خمبک زدن خام رویینه خم (شرف نامه نظامی)

پژواک

این واژه از ریشه «واک»، «واج» و «واژه» است و در بنیاد با واژه «voice» و «vowel» در انگلیسی همتبار است، در معنای «بازتاب صدا».

قلم

این واژه از ریشه «کالاموس» در لاتین گرفته شده است که به معنای «نی» است. در پارسی به آن «خامه» و «کلک» می گویند. البته برخی این واژه را از ریشه «کلم» و «کلک» فارسی می انگارند.

جوز

این واژه فارسی است از ریشه گوز. گوز در بنیاد به معنای گردکان و گردو است یا هر چیز گرد، گوزکانان، در معنای گردوستان و لوز، لوزی، لوزینه، لوزه نیز از همین خانواده اند. چه بسا واژه گرد و گردو نیز با این واژه از یک ریشه باشد. سنایی می گوید:

بر وفای سپهر کیسه مدوز / کایچ [که هیچ] گنبد نگه ندارد گوز (سنایی)

روا – رواج

این دو واژه در پهلوی «رُواک» است و از دو پاره «رو» + «اک» ساخته شده، پاره نخست بن مضارع از فعل «رفتن» است و پاره دوم وند، پس این دو واژه وندی اند. در بیشتر واژه ها وند «اک» تبدیل به «ا» شده است؛ همانند گویا، شنوا، نویسا؛ اما حرف «ک» در «رواک» تبدیل به «ج» شده است. نمونه این تبدیل را در بسیاری از واژه ها می بینیم؛ مانند «گرگان» که «جرجان» شده است یا «دستگرد» که «دستجرد» شده است. در فارسی امروزه «روا» به معنای جایز و شایسته و «رواج» به معنای «رونق» به کار می رود.

پیژامه

واژه ای است فرانسوی و در بنیاد از ریشه «پاجامه» فارسی که امروزه به آن زیرجامه هم می گویند.

مسجد

برخی بر این باورند که واژه مسجد عربی نیست بلکه فارسی است از ریشه «مزگت». این واژه به معنای نمازخانه است. در تفسیر کمبریج این چنین آمده است:

با خدای عز و جل اندر مزگت­ ها چیزی را مپرستید و جز یادکرد خدای چیزی دیگر مگویید.

( تفسیر کمبریج چ متینی ج ۲ص ۴۹۱ )

گویا این واژه از دو پاره «مز» و «گت» ساخته شده است. «مز» از ریشه «یز»، یزش، ایزد و یزدان است، به معنای پرستش و نیایش و «گت» همان پسوند «گاه» است. پس مزگت جای نیایش یا نیایشگاه خواهد شد.

برخی این واژه را از ریشه آرامی می دانند. «مز» در این زبان به معنای خدا و گت و کد به معنای خانه. در زبان کُردی به مسجد، مزگت یا مِزگوت گفته می شود و در تمامی کردستان ایران، عراق، ترکیه و سوریه این واژه کاربرد دارد.

زمان

بسیاری گمان می کنند که واژه «زمان» عربی است؛ زیرا جمع شکسته آن «ازمنه» در زبان عربی به کار رفته است؛ ولی این گونه نیست. واژه «زمان» از ریشه دمان و دم است که در معنای لحظه و گاه به کار رفته است. «زروان» به معنای ایزد زمان بی کران در اوستا یاد شده و با این واژه هم خانواده است.

جارو

این واژه از دو تکواژ «جا» و «رو» ساخته شده است. «جا» به معنای مکان است و «رو» کوتاه شده «روب». «روب» از مصدر «رُفتن» گرفته شده است، به معنای جارو کردن و تمیز کردن. پس «جارو» به معنای ابزاری است که زمین را پاک و تمیز می کند و با آن زمین را می روبند.

مشمش

«مشمش» در زبان عربی به معنای «زردآلو» است. این واژه از «کشمش» به معنای انگور خشک شده در زبان فارسی برمی‌آید.

پاسخ

این واژه از دو بخش «پاد» به معنای «ضد» و «سخن» ساخته شده است و پاسخ به معنای آن چه در برابر سخن دیگری می‌گوییم.

حرباء

این واژه در عربی به معنای «آفتاب پرست» است. از دو بخش «حر» از ریشه «خور» به معنای «خورشید» و «با» از ریشه «پاییدن» ساخته شده است. «خورپا» جانوری است که به خورشید چشم می‌دوزد و گویی آن را می‌پاید.

گلشن

در معنای این واژه در فرهنگ ها آمده: باغ، گلزار، گلستان. به گمان من این معناها دقیق نیستند. این واژه از دو واژک «گل» و «شن» ساخته شده است. به نظر می رسد که واژک «شن» با واژه «خن» و «خانه» همریشه باشد. پس معنای این واژه گلزار نیست و معنای دقیق آن باید گلخانه باشد و مجازا در معنای باغ یا گلزار به کار رفته است.ِ گلخن» نیز در فرهنگ ها آمده است به معنای آتشگاه، تون گرمابه و اجاق گرمابه است که نظر ما را تأیید می کند.

خرچنگ، خرگوش، خربوزه

در این سه واژه «خر» به معنای بزرگ است. خرچنگ جانوری است که چنگ بزرگی دارد. خرگوش، گوش‌های بزرگی دارد؛ پس «خربوزه» به معنای «بوزه» بزرگ است. «بوزه» به معنای «خیار» است و«خربوزه» به معنای «خیار بزرگ».

هندوانه

از دو پاره «هندو» و «انه» ساخته شده است. «انه» پسوند نسبت است و «هندوانه» به معنای میوه ای که از هندوستان آورده شده است.

دُش (دشوار، دشمن، دشنام، دژخیم، دژآگاه)

«دش» یا «دژ» به معنای «بد» است. این پیشوند را در بسیاری از واژه ها می توان دید. «دشوار» از این نمونه است. این واژه از دو پاره «دُش» و «وار» ساخته شده است. صورت کهن این واژه «دشخوار» است. در عبارت زیر ریشه کهن این واژه را می بینیم.

این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمّدبن جریر طبری رحمه الله علیه ترجمه کرده به زبان پارسی دری؛ و این کتاب را بیاوردند از بغداد، نبشته به زبان تازی؛ پس دشخوار آمد خواندن این کتاب. (دیباچه شاهنامه ابومنصوری)

پس «دشوار» می شود آن چه خوردن آن بد و ناگوار است. به دیگر سخن «دیرهضم» و «بدگوار». البته امروزه به معنای «سخت» به کار می رود.

«دشمن» به معنای دارای «من» یا منش و اندیشه بد است. «دشنام» به معنای به کار بردن نام بد برای مردمان است.

«دژخیم» از دو پاره «دژ» و «خیم» ساخته شده است. «خیم» از ریشه «خوی» است. پس «دژخیم» کسی است که خوی و خلق بدی دارد. بایسته یادآوری است که امروزه این واژه را به زیر (ﹻ) «د» به زبان می آورند؛ اما بهتر است که به پیش بر زبان رانده شود؛ یعنی «دُژخیم»

مروزی، مرغزی، رازی

واژه مروزی از دو واژک «مرو» و «زی» ساخته شده است به معنای کسی که در شهر «مرو» زندگی می کند. این واژه، دوتلفظی است و می توان آن را مروزی به سکون «و» و به فتح آن به زبان آورد؛ مانند مهربان که با دو تلفظ ضبط شده است. مرویان را مرغزی نیز گفته اند.

رازی نیز مانند واژه پیشین از دو پاره «ری» و «زی» ساخته شده است؛ به معنای کسی که در شهر ری زندگی می کند؛ بخش نخست این واژه به سبب دشواری تلفظ به «را» بدل شده است.

شهر، شهربانو، شهریار

واژه «شهر» در گذشته به معنای «کشور» به کار می رفته است. «ایرانشهر» به معنای کشور ایران بوده است.

«شهربانو» در معنای ملکه یا بانوی کشور و «شهریار» به معنای فرمانروای کشور یا شاه آمده است.

گردو

گردکان

جوهر

بیت

دستور

سراج

صلیب

کهربا

فیروزه

کنز

محراب

ناودان

ورد

وزیر

هندسه

روزنامه

روزنه

فرهنگ برابریاب

در این بخش برابرهایی برای وامواژه های فارسی پیش کش فارسی جویان می شود:

ماژیک:روان‌نگار / آکنه:رخ جوش / پاستا: خمیراک / ویدیوپروژکتور: نماافکن /کانتینر: بارگنج / تریلی: هجده چرخ /بلوتوث: دندان آبی /موس: موشی / پدموس: زیرموشی /چیپس:  برگک /دسر: پی غذا، دندان‌مز/ پیرکس: نسوز / هدفون: دوگوشی (فرهنگستان)  /تبلت: رایانک دستی / رستوران: خورش سرا، خورش خانه، غذا خوری / تستر: برشتار / کنترلر: دورفرمان / آیرودینامیک: بادگریز / التیماتوم:‌ زنهاره (فرهنگستان) / تخفیف: بهاکاست / مبایعه نامه: فروش‌نامه / سکس: کامش / کاباره: شبکده / کازینو: قمارکده، شبکده / اشاره: نمونش / کمدی: شوخنامه (فرهنگستان) / لیدر: گردشبر / محل ملاقات: دیدارگاه / رستوران: غذاخوری؛ خورشکده / غذا: خوالی؛ خورش؛ خوراک، خوراکی / املت: گوجه نیمرو / معمار: مهراز / معماری: مهرازی / شنل: دوش انداز، دوش آویز / لابی: سرسرا، زیست / شِر کردن: همرسانی، همرسانش / ضعیف: ناتوان، سست / اینترنت: تاراندر، توراندر (دکتر کزازی) / موقعیّت: نهادمان / انتخابات: گزیدمان / تمرین: دست‌ورزی / یونیفرم: همسانه / اپرا: نوادستان / منحوس: ناهمایون، ناخجسته، گجسته، نافرخنده / بدجنس: بدسرشت، بدخو، بدرفتار، بدکردار، بدگوهر / فست فود: آسان پخت، حاضری / تلفن: دورگو، فرآوا / میکروفون: صدابر (فرهنگستان) / اف اف: دربازکن  (فرهنگستان) / قارّه: خشکسار/ آفلاین: برونخط / آنلاین: برخط / پاور پوینت: پرده نگار / اثنی عشر: دوازدهه / قحطی: تنگسالی / متخصص: کاردان، کارشناس  / تیونر(نوازندگی): کوک‌یار

—–

فراپیوندHyperlinkسرآیندheaderصورتکEmoticon
زیرخطunderlineپیوستattachmentسو نماnavigator
شبکدهnightclubهمرسانی،همرسانشshareپیشخوانdashboard
آسان پختfast foodبه روزرسانیupdateتاراندرinternet
موشیmouseصدابَر(فرهنگستان)microphoneجمله واره؛ فراکردclause
دست آزادhandsfree

آ

اپیدمی: همه‌گیری

آپارتمان: کاشانه، سراچه

اتد: مداد نوکی

اتراق: سرپر زدن (کتاب مدرسه دوازدهم)

اتفاق افتاد: پیش آمد، رخ داد، روی داد

اثاثیه: کاچال، خرت و پرت

اثرگذار: گیرا، کارا

اجازه: دستوری، گذاشتن

اجبار: بایش

اجباری: بایشی

اجرت: کارمزد

احتراما: با ارج

احتمالا: گویی، انگار، گویا، گوییا، بسا، چه بسا

احوال‌پرسی: خوش و بش

اختلافات خانوادگی: کشمکش‌های خانوادگی

اختلافات: دودستگی

اختیاری: خودخواسته

اخیراً: تازه

ادا کردن: توختن

ادا: ناز

ادمین: تارگردان، گرداننده

ادویه: چاشنی

ارتباط داشتن: سروکار داشتن

ارث: مانداک، برماند

ارجاع: بازبرد

اروپا: فرنگستان، افرنگستان، فرنگ

از جمله … : از دسته

از طریق: از راه

ازدواج: زناشویی

اسارت: بند، دست‌گیری

اساس: بنیاد، بنیان، شالوده، پایه

اسبق: پیشین

اسپرم: کامه (فرهنگستان؟)

اسپری: افشانه

استبداد: تک‌سالاری، خودکامگی

استحاله: دگردیسی

استحصال: برداشت

استحضار: آگاهی

استحقاق: شایستگی، سزاواری

استحکامات: سنگربندی‌ها

استخدام: گمارش

استخراج: برآهیزش، آهیزش

استدعا کردن: خواهش کردن

استراتژی: راهبرد

استراحت کردن: آسودن، دراز کشیدن، آرمیدن

استراق سمع: شنود

استرداد: واپس داد، بازداد

استشمام: بو کردن، بوییدن، بویش

استشهاد: گواهی

استعاره: دگرانگاری، دگرپنداری

استعفا: کناره‌گیری

استعلام: پی پرسی، پی جویی

استعمال: کاربرد

استفاده از: به کارگیری، کاربرد، بهره بری، برخورداری، بهره‌جوی، بهره‌وری

استقامت: پایداری

استقبال: پیشباز، پیشواز

استقلال: خودسالاری، خودکفایی، خودبسندگی

استمرار: ادامه

استناد: گواهمندی

استنباط: برداشت

استهزا: ریشخند

استهلاک: فرسایش

استیجاری: کرایه‌ای

استیضاح: بازخواست

استیضاح: بازخواست

استیلا: چیرگی

اسرار: رازها

اسراف‌کار: باددست، ولخرج

اسراف: باددستی، ولخرجی، ریخت و پاش

اسطبل: باربند، باره‌بند، ستوردان

اسطوره: افسانه

اسکله (ایتالیایی): بارانداز

اسلاف: پیشینیان، گذشتگان

اسلحه: جنگ‌افزار

اسم: نام

اسهال: شکم‌روش

اسیر: بندی، دست‌گیر، زندانی، بازداشت‌شده، بستگان ( تنها به صورت جمع)، بازداشتی، شهربند، پا(ی)بند

اشاره: نمونش

اشتباهاً: ندانسته

اشتغال: کارگماری

اشرار: آشوبگران

اشراف: بزرگان، بزرگواران

اشعار: سروده‌ها، سروادها

اشکال: خرده

اشیا: چیزها، خرت و پرت‌ها

اصحاب: یاران

اصرار: پافشاری

اصطبل: باره‌بند، باربند

اصطحلاک: سایش

اصطلاحات: واژگان

اصل: ریشه، بن، بیخ، سره

اصلاح: بهسازی، به‌گزینی، به‌آفرینی، شایسته‌سازی

اصیل: ریشه‌دار

اضافه کردن: افزودن

اضطراب: پریشانی، تب و تاب، دلهره، نگرانی، دل‌نگرانی

اضمحلال: نابودی

اطاعت کردن: دل سپردن، نیوشیدن، فرمان نگاه داشتن، فرمان بردن، گوش دادن، فرمان نگه داشتن ، فرمان بردن

اطاعت می‌شود: به روی چشم

اطاق: اتاق

اطراف: گوشه‎ها، کناره‎ها، پیرامون، گرداگرد، گردبرگرد، پیرامن، گرد، دور و بر§

اطریش: اتریش

اطلاع: آگاهی

اطلاع ثانوی: آگهی پس از این

اطلاعات: داده‌ها

اطمینان: دل‎‌استواری

اظهار کردن: بازگو کردن

اظهار نظر: بازگویی دیدگاه

اعاظم: بزرگواران، بزرگان

اعتبارنامه (سیاسی): استوارنامه

اعتدال: میانه‌روی

اعتراض: پرخاش، واخواست، واخواهی

اعتقاد: باور

اعتقادات: باورها

اعتماد به نفس: خود باوری

اعتماد متقابل: همباوری

اعجاب‌انگیز: شگفت‌انگیز

اعدام کردن: به دارآویختن

اعراب (عرب ها): تازیان

اعراب: نقش‌شناسی

اعرابی: بیابان‌گرد

اعزاز: بزرگ‌داشت، گرامی‌داشت، نکوداشت

اعزام: گسیل، فرستادن

اعلام کردن: آگاه کردن، به آگاهی رساندن

اعلان: آگهی

اعیاد: جشن‌ها

اغتشاش: آشفتگی

اغلب: بیشتر

افتتاح: گشایش

افتخار: سربلندی، سرافرازی

افتخار کردن: بالیدن

افتضاح: رسوایی

افراد: کسان

افراط: زیاده‌روی

افشا (کردن): پرده دری (کردن) (کنـ)، رسوا(کردن)، پرده دریدن (کنـ)

اقامت کردن: ببودن، ماندن، بود و باش، مانش

اقبال: بخت

اقتباس از …: برگرفته از …

اقدام کردن/ نمودن: دست زدن، ایستادن (کلیه و دمنه)

اقدام: دست گشودن، دست یازیدن، یازیدن، ؟؟؟ ، جنبیدن، دست برآوردن، دست گرفتن  

اقصی نقاط جهان: سرتاسر جهان

اقصی نقاط کشور: دورترین جاهای کشور، سراسر کشور

اقلام: نمونه‌ها

اقلامی از …: نمونه‌هایی از …

اقلیت: کمتری

اقلیت‌های دینی: دگراندیشان، دگردینان

اکرام: بزرگداشت، گرامی داشت، نکوداشت

اکاذیب: دروغ‌ها

اکتفا کردن: بسنده کردن

اکتفا: بسنده

اکثر قریب به اتفاق: بیشتر

اکثراً: بیشتر، بیشینه

اکثریت: بیشتر، بیشینه

آکواریوم: آبزی‌دان، ماهی‌دان

اکوسیستم: بوم‌سازگان

آلترناتیو: جای‌گزین

الگو: روبُر

امام: پیشوا

امام جماعت: پیش‌نماز

امپراتور: جهان‌شاه، شاهنشاه، شاهان شاه

امپراتوری: جهان‌شاهی

امتحان کردن: آزمودن، آزمایش کردن

امتداد: راستا

امتناع کردن: خودداری کردن، سرباز زدن، پرهیز

امثال آن: ازین دست

امداد: یاری رسانی

امدادگر: یاری‌رسان

امر: فرمایش

امرار معاش: گذران زندگی

امریه: فرمان‌نامه

املا: درست‌نویسی

املایی: نگارشی

الان: اکنون

انبیا: پیامبران، پیغمبران، وخشوران

انتحاری: خودکشانه (خودم)

انتخاب: گزینش، به‌گزینی، بهینه‌گزینی، گلچین کردن، وجین کردن، جدا کردن، دست‌چین کردن

انتصاب: گماشتن، گمارش

انتظار: چشم داشت

انتظار داشتن: چشم داشتن

انتظار کشیدن: پاییدن

انتظار می‌رود: پیش‌بینی می شود

انتقاد کردن: خرده گیری

انتقال: ترابری، جابه‌جایی

انتقام: کین

انجماد: یخ زدن، فسردن

انحراف: کژاندیشی، کج‌اندیشی، کژدلی، کج‌دلی، لغزش

انستیتو: آموزشگاه، آموزشکده، زبانکده، بنیاد

ان شاء الله: به امید خدا

انصراف دادن: کناره‌گیری کردن

انصراف: واگشت

انعقاد خون: لختگی خون

انعکاس: بازتاب

انفجار: پکیدن، ترکیدن، ترکمان

انفصال: جدایی

انواع: گونه‌ها

انهار: رودها

انهدام: نابودی

اواسط: میانه‌ها

اوباش: ناکسان

اول: نخست

اولا آنکه: نخست آنکه

اولاد: فرزندان

اولویت: نخستینگی

اولین: نخستین

اونیفرم: همسانه

اهالی بوشهر: مردمان بوشهر، بوشهریان، بوشهرنشینان، شهروندان بوشهر

اهتزاز: جنبش

اهدا کردن: پیشکش کردن

ایاب و ذهاب: رفت و آمد، آمدوشد

ایالت: استان، ‎فرمانروایی، ساتراپ

ایام: روزها

ایجاد اشتغال: کارآفرینی

ایجاد کردن: پدید آوردن، آفریدن

ایجاد: برپایی

ایده آل (فرانسوی): آرمانی

ایده آلیست (فرانسوی): آرمان گرا

ایده: طرز تفکر، دید، دیدگاه، نظر، عقیده، باور، مرام، جهان‌بینی

ایدئولوژی: دیدمان، طرز تفکر، دید، دیدگاه، نظر، عقیده، باور، مرام، جهان‌بینی

ایرانی الاصل: ایرانی‌تبار

ایمان: باور، گروش

این طور: این گونه، این جور

ایندکس (اروپایی): نمایه

ایونت: دورهمی، نشست

ایهام: دوپهلو بودن، دوپهلویی

ائتلاف: همایه

آب راکد: آب ایستاده، آب ناروان

آتو: گزک

آدم: انسان، بشر، خاکزاد، تنابنده

آدمی: آدمی زاد، آدمی زاده

آزارنده: جان‌کاه

آشغال: خاکروبه

آفلاین: برون‌خط، برون‌تار

آقا: خواجه، سرکار، خواجو، سرور

آگاه: بیداردل، بیدارمغز

آلبوم: جُنگ

آلت تناسلی زن: نمور(سوزنی)

آمر: فرماینده، دستور دهنده ، فرمان دهنده

آن لاین: برخط

آنتی بادی: پادتن

آنتی بیوتیک: پادزیستیک

آنلاین: برخط، برتار

آواره: سرگشته، دربدر

آورنگ: به همگی رنگهایی که با آب می آمیزد      خودم

آیکن: نشانک، نقشک، نمادک

حامله: آبستن: باردار، بارآور، میوه‌دار، برومند، بارور، زهی

دادن: بجا آوردن

درآویختن: درنشلیدن

شادیدن: ازدواج کردن

طبّاخ: آشیز، خوالیگر، خورشگر، پزنده

الفرار: گریزاگریز با کفش این چشمه سیماب ریز/ خوانده چو سیماب گریزاگریز  مخزن الاسرار از: شرح احوال و آثار …/ ۲۲۰

فواره: آب‌فشان، آب‌نما

الکل: می‌مایه

الگو : روبر (در دوزندگی)

مرحبا: دست مریزاد، خنک، خوشا، نیکا، به‌به، زهی، زه، زهازه، آفرین، فرّخا، وه، خرّما، دست مریزاد – فریش – درودا – زها، خه خه

مرقد: آستان، آستانه، بارگاه، درگاه، پیشگاه

مستراح: آبخانه، دستشویی، آبریزگاه

معترض: واخواه

میل: دل دلم هوای مسافرت کرده است.

النگو: آورنجن، یاره، دست یاره، دست بند، ایاره ( سمک عیار) دستاورنجن

الهه: بغبانو     

الهیاری: ایزدیاری؛ امیر ایزدیار از نغز به غزنین آمد  [بیهقی، خطیب.ج  3/992]

الیم: دردناک

این طرف و آن طرف: گوشه و کنار

الین: زنهاردار ( کزازی- مازهای راز)

ب

با بی‌مبالاتی: سرسری

با تشکر (به ویژه در نامه‌های اداری): با سپاس

باتقوا: پرهیزگار

با جرئت: دلیر، دلاور

با عقاید مختلف: با باورهای گوناگون

بالاکن: ایوانگاه، بهارخواب، ایوان

بالکن: ایوانگاه، بهارخواب، ایوان

بالیاقت: شایسته

باتجربه: کارکشته، کارآزموده

باتری: پیل

بادپا: تندرو

بادی گارد: جان‌پاس، جان‌دار، تنبان، تن‌پاس

بارز: آشکار – پدیدار

بارور:

باروری

باریک: پهن

باطنی، خواست باطنی: درونی ، خواست درونی

باعث: مایه، سرچشمه، سرآغاز، آغازه، پایه، ریشه

باقیمانده: مانده

باکره (بانوان): دوشیزه

بالاجبار: به ناچار

بالاخره: سرانجام

بالاخص: به ویژه

بالعکس: وارون

بالقوه: نهفته، خفته

بالکن (اروپایی): ایوان

بایر: ناآباد

البته: مگر

بحبحه: هنگامه، گیرودار،

بحث و تبادل نظر: گفتمان

بحر خزر: دریای مازندران

بحر: دریا

بحران: چالش

بخیل: چشم‌تنگ

بدجنس: بدسرشت، بدخو، بدرفتار، بدکردار، بدگوهر، بدنهاد

بدعت: نوآوری

بدن: تن

بدون شک بی گمان

بدین طریق: بدین روش

بذر: دانه

بذر، بذر پاشیدن: تخم، تخم پاشیدن

بذله گو: شوخ

بر اساس: بر پایه

بر حذر باش: آگاه باش، زنهار، هشدار، مبادا

بر عهده: بر دوش

بر مبنای: بر اساس

توطئه: برای کسی خواب دیدن، دوز و کلک

برای مثال: برای نمونه

برخی مواقع: گاهی

برعکس: وارونه

برقرار: پایدار، استوار

برکه: آبگیر

برند: بازارنام

برودت: سرما

برودتی: سرمایشی

بروشور: دفترک

بزاق: آب دهان

بساط: دم و دستگاه

بسط  دادن

بسط: گسترش

البسه: پوشاک

بشارت: مژده

بشاش: خندان

بشر: آدمی

بصیرت: بینش

بعدها: در آینده

بعضی اوقات: هر از چند گاهی

بعضی مواقع: گاهی

بعضی وقتها: گاهی

بعضی: برخی

بعید: دور، دوردست

بغل: بر

بقال: خوار و بار فروش

بکر: دست نخورده

بلاتکلیف: بی برنامه

بلاتکلیفی: بی برنامگی

بلاغت: شیوایی

بلافاصله: بی درنگ

بلبل: هزار، هزاردستان

بلدرچین:

بلی: آری

بنر:

بنیان: بنیاد

بوکس (اروپایی): مشت زنی

به اتفاق: همراه

به احتمال زیاد: به گمان بسیار

به این ترتیب: بدین گونه، بدین شیوه

به تدریج: کم کم، رفته‌رفته

به تفصیل: به گستردگی

به خاطر: از بهر، بهر، به پاس،‌‌‌ از سر

به خاطر: به پاس

به طور قطع: بی گمان

به ظن من: به گمان من

به عبارتی: به گفته ای

به غیر از اینکه: جدا از اینکه

به کرات: بارها

به لحاظ

به لحاظ فرهنگی: از دید

به منظور: برای

به موازات: همراستا

به نحو: به گونه

به نحوی: به گونه ای

به نوعی: به گونه ای، به نحوی

به واقع: به راستی

به وجود آوردن: پدید آوردن

به وسیله: به دست

به وفور: فراوان

به هر حال: به هر روی

به هر صورت: به هر روی

به همین خاطر: از این رو

به همین دلیل: از این روی

به هیجان آمد: دلش بردمید

به هیجان آمدن: دل بردمیدن

به هیچ عنوان: به هیچ روی

بی احتیاط: بی پروا

بی اختیار: بی خودانه

بی اعتبار: بی ارزش

بی انتها: بی پایان

بیت (bit): ضرباهنگ [خنیاگری]

بی تردید: بی گمان

بی تردید: بی گمان

بی توجه: بی پروا

بی توجهی: بی مهری

بی توشی

بی حیا: چشم دریده، بی چشم و رو

بی خبر: سرزده، ناآگاه

بی خبری: ناآگاهی

بی رحم: سنگدل

بی روح: بی جان

بی سواد: ناخوانا، نانویسا، نافرهیخته ≠ فرهیخته

بی شک ، حتماً: بی گمان

بی صبر: ناشکیبا

بی صبری: ناشکیبایی

بی عدالتی: بی دادگری

بی فایده: بیهوده

بی قرار: بی تاب

بی قراری: بی تابی

بی کفایتی: ناشایستگی

بی لیاقتی: ناشایستگی

بی محلی کردن: دهن کجی کردن

بی محلی: دهن کجی

بی نظمی: نابسامانی

بی‌نظیر: بی‌همتا، بی‌مانند، یگانه، بیتا، بی‌همال، بی‌همانند، تک، رقابت ناپذیر، طاق

بی‌نهایت: بی‌کران

بی وقفه: یک بند

بیان کردن: بازگو کردن

بیان کردن: برشمردن

بی‌تجربه: خام‌دست

بیحیا: چشم سپید، چشم سفید، بی‌شرم

بیخرد: زبان نفهم

بید مجنون: درخت گیسو

بیداردل: آگاه

بیشه: مرغزار

بیعانه: پیش پرداخت

بی‌محلی کردن: سر گران داشتن

بین المللی: جهانی، فرا مرزی

بین النهرین: میان رودان

بین: میان

بی‌نظم: بی‌سامان، بی‌سروسامان، آشفته  

بیوگرافی (فرانسوی): زندگینامه، سرگذشت، زیست‌نامه

بیولوژیک: زیستیک

بیهوده: کشک

پ

پاپیون: پروانک (خودم)

پاتابه: کفش

پاراگراف (لاتین): بند

پارت تایم: برخه کار

پارتیشن (انگلیسی): دیوارک

پارکینگ (انگلیسی): خودروگاه

پازل: جورچین

پاساژ (فرانسوی): تیمچه

پاندمی: گیتی گیری

پانگولین: پولک پوست

پاورپوینت: پرده نگار

پرانرژی: پرشور

پرتعداد: پرشمار

پرحرف: پرسخن: پرگو، فراوان‌سخن، بسیارگو(ی) ≠ کم‌سخن، کم‌گو(ی)، کم‌آواز

پرحرف: پرسخن، پرگو،

پرحرف: فراوان سخن، بسیار گو:

پررو: گستاخ، خیره سر

پرریسک: پرخطر

پرژکتور: تصویرافکن، نماافکن (خودم)

پرنس (اروپایی): شاهزاده

پرنسس (اروپایی): شاهدخت

پروژکتور (فرانسوی): نورافکن

پروسه (فرانسوی): فرآیند

پرویزن: غربال

پری روی: زیبا

پژوهشگر: پژوهنده، دانش پژوه، دانش‌آموز، دانش جو،

پلیس: پاسور

پمپ (فرانسوی): مکنده

پیج: تاربرگ

پیش شرط: پیش نیاز

پیش فرض: پیش انگاری

ت

تا حدی: تا اندازه ای

تابعیت ایران: شهروندی ایران

تاثر آور: دلخراش

تاثیر گذار: کارساز

تاثیر: کارایی

تاجر: بازرگان

تاخیر: دیرکرد

تارک دنیا: جهانرها

تاریخ: سرگذشت، زندگی‌نامه

تاسف بار: اندوه بار

تاسف: افسوس

تاسیس کردن: پایه گزاری کردن

تاسیس: راه اندازی

تافتن: گرم کردن

تافتن: گرم کردن

تاک: مو، درخت انگور

تاکتیک: راهکنش

تاکید کرد: پافشاری کرد

تاکید: پافشاری

تالم: دردناک

تامل: درنگ

تأیید کردن: گواه بودن

تبانی: زدوبند، ساخت و پاخت

تبدیل: ترادیسی

تبریزی الاصل: تبریزی تبار

تبریک: شادباش، شاباش

تبسم: لبخند

تبش: گرما، حرارت

تبعات: پیامدها

تبعه ایران: شهروند ایران

تبعیت کردن: پیروی کردن

تبیین: روشن‌داشت، روشن‌کرد، بازنمود

تجار: بازرگانان

تجارت: بازرگانی

تجارت: سودا

تجاری: بازرگانی

تجانس: همگنی

تجاوز: دست درازی

تجدید نظر: بازنگری

تجربه: آروین

تجربه کردن: آزمودن

تجزیه طلب: جدایی‌خواه

تجزیه و تحلیل: موشکافی، واکاوی

تجلی: نمایش، نشان، نمود

تجمع کنندگان: گردآمدگان

تجمع: گردهمایی

تجهیزات: ساز و برگ

تحت الحنک: شکرآویز

تحت اللفظی: واژه به واژه

تحت فشار: زیر فشار

تحت لوای …: زیر درفش …

تحت: زیر

تحت: فروسو

تحتانی:زیرین

تحرّک: جنبش

تحریک کردن: دمیدن (بیهقی: و به به بلخ در امیر دمید)

تحریک: دمدمه، آغالیدن، دمیدن در…

تحسین برانگیز: آفرین برانگیز

تحصیل: فرهیزش

تحصیل کرده: فرهیخته

تحصیل کردن: فرهیختن

تحقیر: خوارداشت

تحقیقاتی: پژوهشی

تحمّل: بردباری، تاب‌آوری

تحمّل کردن: تاب آوردن

تحوّل: دگرگونی

تحوّلات: دگرگونی‌ها

تخریب: ویرانی

تخصص داشتن: سررشته داشتن، کاردان بودن، کاردانی

تخطی: لغزش

تخفیف: بهاکاست (خودم)

تخمین: برآورد

تداوم دادن: پی گرفتن – ادامه دادن

تداوم: ادامه

تدبیر: راهکار، چاره‌اندیشی، چاره‌گری

تدریجا: کم‌کم

تدریس: آموزگاری، آموزش

تدوین: گردآوری

تذکره: یادنامه، سرگذشت‌نامه، زندگی‌نامه، زیست‌نامه

تذکر: یادآوری، گوش‌زد

تراژدی: سوگ‌نامه

تراس (اروپایی): ایوان، بهارخواب

تربیت کردن: پرورش دادن، پروردن

تربیت: پرورش

ترتیب: چیدمان، سامان

ترجمه: برگردان، تراگردانی

تردد: آمد و شد، آمدشد، رفت و آمد، شدآمد، آمدورفت

تردید داشتن: دل دل کردن

تردید: دودلی

ترشح: تراوش

ترقی: پیشرفت

ترک تجمل: ساده‌زیستی

ترکیب: آمیزه

ترموستات: دماپای

ترمینال (اروپایی): پایانه

تز: پایان نامه

تسامح: روا داری ، دگرپذیری ، چشم پوشی

تساهل: فراخ اندیشی،

تسبیح: دستگرد

تست: آزمایش، پاسخ‌گزین

تسطیح: هموارسازی

تسلا: دلداری

تسلط: چیرگی

تسلیت: همدردی، غم‌مباد

تسلیحاتی: جنگ افزاری

تسلیم شدن: گردن نهادن، سرسپردن، سپرانداختن، دل سپردن، گوش سپردن، فرمان بردن،

تشخیص دادن بازشناختن

تشریفات: آیین ها

تشکر: سپاسگزاری

تشویق: دلگرمی

تصادف: برخورد

تصحیح کردن: درست کردن، ویرایش

تصغیر: خردداشت، خردگی

تصفیه: پالایش

تصفیه خانه: پالایشگاه

تصمیم گرفتن: دل به کاری نهادن اسرار التوحید سر کاری داشتن،

تصور کردن: پیش چشم آوردن

تصور کردن: گمان کردن پنداشتن

تظاهر: خودنمایی

تظاهرات: راهپیمایی

تعادل: ترازمندی

تعامل: همکنش، برهمکنش

تعجب ‎آور: شگفتی آور

تعجب: شگفتی

تعجیل: شتاب کردن

تعداد محدودی: شمار اندکی

تعداد: شمار

تعدادی: شماری، چندی

تعریض: گوشه‌زنی، گوشه زدن

تعطیل: کارآسود، کارآسودگی

تعطیلی: کارآسود، کارآسودگی

تعقیب: پیگیری

تعلق خاطر: وابستگی

بی­محلی: سرسنگینی، سرگرانی

تعلیم: آموزش، آموزه

تعهدنامه: پیمان‌نامه

تغییر کرد: دگرگون شد

تغییر: دگردیسی، دگرکرد، دگرگشت،‌ دیگرگشت، دیگرکرد، دیگرشد، دگرشد، دگرگونی، دیگرگونی، دیگرگونگی، دگرش، دگرسازی، دگرکرد، دگرگشت

تغییرات: دگرگونی‌ها

تفتیش: بازجویی، بازپرسی،

تفحص: پی‌کاوی

تفرجگاه: گردشگاه

تفریق: کاهش

تفکیک: جداسازی

تفویض: سپردن، واسپاری، واسپارش

تقاضا: درخواست

تقاطع: برشگاه

تقبل کردن: پذیرا شدن

تقدم: پیشینگی

تقدیر: سرنوشت

تقدیم کردن: پیش‌کش کردن

تقرب: نزدیکی

تقریبا ۵۰ عدد: نزدیک ۵۰ تا

تقریبا: کم و بیش، نزدیک به، کمابیش

تقسیم: بخش

تقطیع: برش

تقلا: رفتار، کار، کنش، کرده، کردار، کوشش، تکاپو، جنب و جوش،

تقلب: دغلی

تقلبی: ناسره

تقلیل دادن: کاستن

تقلیل: کاهش

تقوی: پرهیزگاری – پرهیز

تقویم: سالنامه، سال‌نما

تکذیب کردن: دروغ شمردن

تکریم: بزرگداشت

تکنیک (اروپایی): شگرد

تلاش: کنش، کار، کوشش، کرده، کردار، رفتار، تکاپو، جنب و جوش، تب و تاب، جوش و خروش، واکنش

تلخک: دلقک

تلف کردن: هدر دادن

تلفیقی: آمیزه ای

تلویحا: سربسته

تلویزیون: دوردیس

تمام امور: همه کارها

تمام شده: پایان یافته

تماما: یکسره

تمامی: همگی

تمامی: همگی

تمامیت ارضی: یکپارچگی کشوری

تمایل: گرایش

تمایلات: گرایش‌ها

تمثال: پیکر، تندیس

تمرد: سرکشی

تمرین: دست‌ورزی، خودارزیابی، خودآزمایی

تمارین: ← تمرین

تمساح: سوسمار، سیاه‌سر

تمکین: توانایی

تملق: چاپلوسی

تمنا می کنم: خواهش می کنم

تمنا: خواهش

تمول: توانگری

تنازع: پیکار، آویزش، آویز، جنگ، آورد، رزم، ستیزه، پرخاش، نبرد، رزم‌آزمایی، زدوخورد، کشمکش، کشاکش

تنازع برای بقا: پیکار برای زیست

تنبیه کردن: گوش مالی دادن، مالیدن (بیهقی)

تنظیم: ترازیدن، پیراستن

تواتر: بسامد

توأم: همراه

توبیخ: نکوهش سرزنش

توجه کردن: دل دادن ، پروا

توجه کردن: دل نهادن، گراییدن

توجه: پروا

توحید: یکتاپرستی

تورم: آماس، برآمدگی

توریست(اروپایی): گردشگر

توریسم(اروپایی): گردشگری

توزیع: پخش

توسط: به دست

توسعه: گسترش

توصیه: پیشنهاد

توضیح: روشنگری

توضیح المسائل: روشنگرنامه

توطئه: نقشه شوم، برای کسی خواب دیدن، کاسه‌ای زیر نیم کاسه بودن، نیرنگ

توقع: چشمداشت

توقیف: بازداشت

توکل به خدا: به امید خدا

تول: تاول، آبله

تولد: زایش، فرآوری

تولید مثل: زادآوری، فرزندآوری

توهم: پریش‌پندار

تهدید کردن: خط و نشان کشیدن، ترسانیدن

تهیه کردن: دست و پاکردن

تهمت: انگ

تیم: کاروانسرا

ث

ثابت قدم: سست رای ≠  استواررای

ثابت: پایدار، ایستا

ثالثا: سوم

ثانیا: دوم

ثبت نام کردم: نام نویسی کردم

ثبت نام: نام نویسی

ثروت: دارایی

ثقیل: سنگین

ثمره: میوه

ج

جاده مواصلاتی: راه دسترسی

جاذبه: کشش

جاری شدن: شاریدن

جالب توجه: نگریستنی، شگفت انگیز، نغز، دلنشین، دلچسب

جامع: فراگیر

جامعه: هازمان

جان‌افزا: جان پرور، جان کاه، روح پرور، روح افزا

جان کاه: آزارنده

جانبی: پهلویی

جانشینان

جانی: آدم کش

جاهل: نادان

جبار: ستمکار

جثه: تنه

جدال: کشمکش

جدید: نو، نوین، تازه

جدیدالـانتشار: تازه چاپ

جدیدالتاسیس: نوساز- تازه ساز

جدیداً، اخیراً به تازگی

جذاب: گیرا، دلربا،‌ دل‌انگیز، دلکش، دلگشا ≠ دلگزا، دلخراش

جذابیت: گیرایی، گیرایش، دلگشایی

جذب دانشجو: پذیرش دانشجو

جرأت: یارا، دلیری، دلاوری

جراید: روزنامه‌ها

جرثقیل: گرانکش

جرم: بزه

جریمه: تاوان

جز و مد: آبکاست و آبخاست، فرارفت و فرونشست آب

جزء به جزء: مو به مو

جزا: سزا

جزایی: کیفری

جزوه: یادداشت

جزیره: آبخَست  (abxast)

جزیی از آن: پاره ای از آن

جسد: پیکر

جسور: بی باک – دلیر

جعلی: دروغین

جغرافیا: گیتاشناسی

جک (خودرو): خرک

جلال و جبروت: فر و شکوه

جلسات: نشست‌ها

جلسه کارمندان: نشست کارمندان

جلسه: نشست

جلو: پیش‌رو، فراپیش

جلوس کردن: نشستن

جلیقه: گرم‌پوش            خودم

جمع‌آوری: گردآوری، فرازآوری

جمع شدن: گرد آمدن، انجمن شدن

جمع کردن: توده کردن، فراز آوردن ، درنورداندن

جمعاً: روی هم رفته

جمعی: گروهی

جنس: کالا

جنوب: نیمروز

جواب: پاسخ

جواب‌گو: پاسخ‌گو

جوار: همسایگی

جواز: پروانه

جواز: رواداشت

جولان: تاخت و تاز

جهت: سویه

جهل: نادانی

جهنم: دوزخ

جین: گیری

چ

چاووش: پیشرو، پیشاهنگ،

چرا زحمت کشیدید؟: چرا رنجه فرمودید؟

چشم قربانی: چشم آویز

چطور: چگونه

چنته: توبره

چنگ: دست

چه طوری؟: چه جوری؟

ح

حاجی: حج‌گزار

حاشیه: کناره

حاضر آماده

الحاق: پیوست

حال که …: اکنون که …

حالا: اکنون، اینک، آنک

حامله: آبستن

حامی: پشتیبان، پیرو

حائز …: دارای …

حبس: زندان

حجاری: کندوکاری

حد: مرز – کران

حداقل: کمینه

حداکثر: بیشینه

حدس می زنم: گمان می کنم

حدس: گمان

حدقه: کاسه چشم، چشمخانه

حدقه: کاسه چشم، چشمخانه، چشمدان

حدقه: کاسه چشم، چشمخانه، چشمدان

حدود ظهر: دمدمه نیمروز

حدود، حدود ۲ فرسخ: نزدیک، نزدیک ۲ فرسخ

حدی ندارد از …: مرزی ندارد از …

حذف: کاهش

حرارت: گرما

حرارتی: گرمایشی

حراست: نگهبانی

حراف: پرسخن: پرگو، فراوان‌سخن، بسیارگو(ی) ≠ کم‌سخن، کم‌گو(ی)، کم‌آواز

حرام: ناروا

حرف (الفبا): واج، نویسه

حرف بی ربط: سخن نادرست

حرف زدن: سخن گفتن

حرفه ای: چیره دست

حرفه: پیشه

حرکت: پویش

حرکت: پویه، پویش، راه افتادن، جنب و جوش

حرکت کن: بجنب

حرکت: جنبش

حرم سرا: پرده سرا

حریف: هم آورد

حریف هماورد

حزن: اندوه

حساب شده: سنجیده

حسابگر: دوراندیش

حسادت: چشم و همچشمی

حساس: دل‌نازک

حسب الامر: به دستور، به فرموده

حسد: همچشمی، چشم و همچشمی، رشک، رشک‌ورزی

حسود: چشم‌تنگ، تنگ‌چشم، رشک‌ورز

حشیش: بنگ، سبزک،

حصار: دیوار

حفاظت: نگهداری

حفره: سوراخ

حفظ کردن(نوشته): از بر کردن

حق التحقیق: پژوهانه

حق التدریس: آموزانه

حق العمل: کارانه

حق الزحمه: دستمزد، کارمزد

حق و باطل: داد و بیداد

حق: داد

حقوق(پول دریافتی): دستمزد، کارانه، سیگانی، مزد

حقوق: دادشناسی

حقیر: کوچک

حقیقت: راستی، درستی

حکایت: سرگذشت یا داستان

حکم: دستور

حکمیت: داوری

حکومت: کشورداری، جهان‌داری، کشوربانی، کشورگردانی، فرمانداری، فرمانروای، دولتمندی، دولتمردی

حلق: گلو

حلقوم: خرخره

حماسی: پهلوانی، رزمنامه‌ای

حمال: باربر، بارکش، کولبر

حمالی: باربری، کولبری، بارکشی

حمّام: گرمابه

حمل و نقل: ترابری

حمله آوردن / کردن: تاخت آوردن: تاختن، تازیدن

حمله کردن: حمله آوردن، تاخت آوردن

حمله: تاخت، یورش، تازش

حمیرا: گل رو(ی)، گل رخ

حنجره: خشک‌نای

حنیف: پاک‌دین،پاک‌آیین

حوالی: دمدمه

حوالی: گرداگرد، نزدیکی‌ها، پیرامون

حوزه: دامنه، پهنه، گستره، قلمرو

حوض: آبزن، آبدان

حول و حوش: دور و بر، پیرامون، گرداگرد،

حیات: زندگی، زیست، زندگانی

حیثیت: آبرو

حیران: هاج و واج

حیرت انگیز: شگفت انگیز

حیرت آور: شگفت آور

حیرت زده: شگفت زده

حیطه: گستره

حیف که …: افسوس که …

حیله: مکر، شیله (شیله پیله)، دستان

حیوان: جانور، جاندار

حیا شرم، آزرم

حیوان: جانور، جاندار، زینده، زیستمند

خ

خائن: نابکار، نارو زننده، گنه‌کار

خادم: پیشکار

خارج از کشور: بیرون از کشور

خارج: بیرون

خارجی: بیگانه

خاص: ویژه

خاص: ویژه

خاصیت: ویژگی

خاطر نشان کرد: یادآوری کرد

خاطرخواه: دلباخته، دلشده، دلداده،

خاطره: یادبود، یاد

خالص: ناب، سره (sare)، سارا

خالق: آفریننده

خانم (ترکی مغولی): بانو

خباثت: پلیدی، ناپاکی

خبر: تازه، گزاره

خبرنگار: گزارشگر

خبره: کارشناس، کاردان، ویژه دان، ویژه‌کار

خبیث: پلید، ناپاک

خجالت آور: شرم آور

خجالت می کشم: شرم دارم

خجالت: شرمساری

خجول: شرمسار

خدا رحمتش کند: خدا بیامرزدش

خدای واحد: خدای یکتا

خدشه: خراش

خدمتکار: همدم، ندیم، همنشین، همسخن، گماشته

خراب: ویران، درب و داغون

خرابه: ویرانه

خرابی: ویرانی

خراج : باژ (باج)

خرج: هزینه

خروج: برونرفت

خزانه: گنجینه

خسارت: زیان

خسوف: ماه گرفتگی

خسیس: کنس (kenes)

خصائل: ← خصلت

خصلت: منش: رفتار، کردار، گفتار، خوی، کیش، دین، روش، روال، روند، آیین، خیم ، ویژگی

خصوصیت: ویژگی

خصومت: دشمنی

خضوع: فروتنی، افتادگی

خط آهن: راه آهن

خطاط: خوشنویس

خطاطی: خوشنویسی

خطی: دست نویس

خطیب سخنران

خلاص: رها

خلاصه: چکیده

خلاصی رهایی

خلافکار: تبهکار، تباهکار

خلعت: جامگی

خلق (کردن): آفریدن، پدید آوردن

خمس: پنج یک، پنجک

خنگ نوبتی: اسب یدک، کتل

خوشحال: دلشاد

خوف برداشتن: ترسیدن

خوف: ترس

خوفناک: ترسناک

خیاط: جامه دوز

خیال کردم: گمان کردم- پنداشتم

خیال: گمان

خیانت: نارو

خیانت کردن: نارو زدن

خیر مقدم: خوش‌آمد

خیمه: خرگاه، سراپرده، چادر

د

داخل: تو، درون

داخل شدن: گام نهادن در، درآمدن، اندرآمدن

داخل کردن: درآوردن

داخل کشور: درون کشور

داخلی: درونی

دارالحکومه: پایتخت، فرمانداری،

دایره المعارف: دانشنامه، فرهنگنامه

دائم: همیشه، همش، پیوسته

در ارتباط با: درباره

در اسرع وقت: هر چه زودتر

در این ارتباط: در این باره

در این خصوص: در این باره

در آخر: در پایان

در باب: درباره

در پاسخ به خسته نباشید به جای “سلامت باشید”: زنده باشید

در حال توسعه: رو به پیشرفت

در حال حاضر: هم اکنون

در حال رشد: رو به پیشرفت

در حقیقت: به راستی

در خصوص: درباره

در صورتی که: چنانچه

در ضمن: همچنین

در عوض …: در برابر …

در عین حال: در همان سان

در غیر اینصورت: وگرنه

در قدیم: پیشترها

در کل: روی هم رفته

در مجموع: روی هم رفته

در مقابل …: در برابر …

در مورد: درباره

در نتیجه: برآیند اینکه

در نهایت: در پایان

در واقع: به راستی

در هر صورت هرآینه، به هر روی

درآمیختن

درآوردن: کندن

درس اول: آموزه نخست

درس: آموزه

درک کردن: پی بردن

دست انداختن: مسخره کردن

دست آخر: در پایان

دستورالعمل: دفترچه راهنما، دستور کار

دستور قتل: دستور کشتن

دسته جمعی: گروهی

دسیسه:‌ نقشه شوم، برای کسی خواب دیدن

دعا: راز و نیاز، باژ، نیایش

دعایی: نیایشی

دعائی: ← دعایی

دعوت کردن: فراخواندن

دعوت نامه: فراخوانه

دعوا کردن: کتک کاری کرد

دفاع: پدافند

دفعه: بار(ه)، ره،

دفن کردن: خاک‌سپاری

دفورمه: وادیسی

دقیق: ریزبین

دکتر: دانشبد، دانشدان

دکترین: ره نامه

سوییت: سراچه

دکلمه: برخوانی

دکور: آرایه

دکوراسیون: اتاق‌آرایی

دلایل: انگیزه ها

دلیل: انگیزه

دموکراتیک: مردم‌سالارانه

دموکراسی (اروپایی): مردم سالاری

دنیا: گیتی، جهان

دوات: جوهردان

دوماً: دوم اینکه

دیه: خونبها

ذ

ذات الریه: سینه پهلو

ذات: نهاد، گوهر(ه)، سرشت،

ذات: نهاد، گوهره

ذخیره: اندوخته

ذره: خرده

ذکر کردن: یادکردن

ذکور: مردها

ذلت: خواری

ذیل: زیر – پایین

ر

رابطه ندارم: سروکاری ندارم

راپیت: خودنگار

راحت: آسان

راس ساعت ۹ شب: سر ساعت ۹ شب

راسخ: استوار

راضی: خوشنود

راکت: موشک بر

راکد: ایستاده، ناروان

راه حل: راهکار

راهب: ترسکار

ربع: چارک، چهارک

ردیف: رده

رزق: روزی

رزوم: کارنما

رژه: سان

رستوران: خورشخانه، غذاکده، سفره خانه، غذاخوری، خورشکده،

رستوران: خورشکده ، خورش سرا

رسم الخط ،   font: دبیره

رسوا کردن: پرده دری کردن

رسوخ کردن: رخنه کردن

رسوخ کردن: رخنه کردن

رسول فرستاده

رشد کردن: بالیدن

رصد (کردن): پایش (کردن)

رضایت: خوشنودی

رضایت: خوشنودی

رطوبت دارد: نم دارد

رطوبت: نم

رعب: ترس

رفاقت: دوستی

رفاه: آرامش، آسودگی، آرام‌دلی، آسوده‌دلی، آسایش، دل‌آرامی، دل‌آسودگی ≠ آشفته‌دلی: پریشانی، سراسیمگی، پریشان‌دلی، آشفتگی، بی‌سروسامانی، نابسامانی، پریشیدگی، سرگشتگی، دیوانگی، رامش

رفاه: رامش

رفراندم (اروپایی): همه پرسی

رفیق دوست

رقابت: چشم و همچشمی

رقص: پایکوبی

رقیب هماورد، همتا

رک و راست

رمق: توان

رند: بی بند و بار

رنگها: گوجه‌ای

روان: ناروان، ایستاده، جنبان، ناجنبان

روحیّه: دلگرمی

روز تولد: زادروز

روز تولد: زادروز

روشن کردن: افروختن

رویت: دیدن – دید

رهسپار شدن

رهی: چاکر

رئیس یا مسئول: سرپرست، میزنشین

رئیس: مهتر، آموزگار: استاد، آموزش‌دهنده، دبیر، پیشوا، سرور، اوستا§ ، سرکرده، رهبر، راهبر، راهنما، پیشوا، سردمدار، سردسته، سرگروه، سر، آموزشیار ≠ پیرو، شاگرد، نوچه، پیش‌نشین، وردست، پادو ، دنباله رو

ز

زادگاه: زادبوم

زاویه: گوشه

زاهد: پارسا

زاید الوصف: چشمگیر

زباله: آشغال

زبان خارجی: زبان بیگانه

زبان محاوره ای: زبان گفتاری

زبان نفهم: نابخرد

زحمت: دردسر

زخم

زدن: نواختن

زشت: زننده

زفت: چاق

زفت:پست

زکام: چایمان

زکات: هشت یک

زلال: گوارا، پاک

زمام: افسار

زمان دیدار با…

زمخت: زشت، نازیبا

زمزمه: بر لب داشتن

زنخدان: چانه

زوال: فروپاشی

زوج: جفت

زورآور: زورمند،

زیاد: بسیار، سرشار

زیاد: گزاف

زیرکسار: زیرک، آب زیر کاه

زیگزاک: کنگرهای، دندانه‌ای، جناغی، هشت‌بر

زیگزاک: هشت‌بر، هفتاهشت

س

سابق: پیشین

سابقاً: پیشترها

سابقه: پیشینه

ساحل کناره یا کنار، دریابار، کناردریا، دریاکنار

ساده لوح: ساده نگر، ساده اندیش

سارق دزد

ساعت: تَسو

ساعت: گاه سنج، زمان سنج، تسو،

ساقط: سرنگون

ساقی: سرده، می‌فروش، پیاله‌گردان، باده‌فروش

ساکت: هیس، خاموش

ساکن شد: فروآرمید (شاهنامه)

سالاد (فرانسوی): سبزیانه

سالک: رهرو، رونده

سالم: تندرست

سالن: تالار، سرسرا

سانتریفیوژ: گریزانه

سایر: دیگر

سایرین: دیگران

سبب: مایه

سبزیجات: سبزی‌ها

سبقت گرفتن: پیشی گرفتن

سپردن: واگذاردن، واگذار کردن

سجاده: جا نماز

سجایا: ← سجیه

سجده کردن: نماز بردن

سجیه: منش: رفتار، کردار، گفتار، خوی، کیش، دین، روش، روال، روند، آیین، خیم، ویژگی

سحر: شهین

سد امیرکبیر: بند امیرکبیر

سر (ser): راز

سراچه: خانه

سرحدات: مرزها

سررشته داشتن: آگاهی داشتن

سرشتن: آمیختن

سرعت تندی

سرقت دزدی

سرو سامان گرفتن: از آب و گل درآمدن

سری: رشته

سری: رشته ( در جمله بررسی شد)

سریع السیر: تندرو – تیزرو

سریع: تند

سریعتر: تندتر

سشوآر: موآرا خودم

سعی: کنش، کار، کوشش، کرده، کردار، رفتار، تکاپو، جنب و جوش، تب و تاب، جوش و خروش، واکنش

سعید: روزبه، بهروز، همایون

سفاک: خونریز

سفت: شانه

سفلی: فرودست

سقلمه:  سیخونک، نیشگون، وشگون

سقوط: سرنگونی

سکس: کامه، کامش، تن­آمیزی

سکینه: آرامش

سکینه: دلارام (اسم خآص)

سلاح: جنگ افزار

سلاطین: پادشاهان

سلام: درود،

سلبریتی: آوازه جو، پرآوازه

سلبریتی: چهره (فرهنگستان)، آوازه جو

سلسله اشکانی: دودمان اشکانی

سلسله جبال: رشته کوه

سلطان: پادشاه

سلطه: چیرگی

سم: زهر

سمبل(اروپایی): نماد

سمبلیک(اروپایی): نمادین

سمساری: کهنه خری، کهنه فروشی

سمساری: کهنه فروشی

سمعی بصری: دیداری شنیداری

سمی: زهری – زهرآگین

سمینار (فرانسوی): هم اندیشی

سند: دستک ،

سنه: سال

سوء رفتار: بدرفتاری

سوء ظن: بددلی

سوء ظن: بدگمانی

سوابق: پیشینه

سواحل دریای خزر: کناره های دریای مازندران

سوبسید (اروپایی(: یارانه

سور: مهمانی

سورپرایز شدن: شگفت زده شدن

سوق الجیشی: راهبردی

سونومی: کوهابه

سونومی: کوهابه

سوی: زی

سوئیت (اروپایی(: سراچه

سه ضربدر چهار: سه در چهار

سهل: آسان

سهوا ً: ندانسته

سهولت: آسانی

سیاح: گردشگر

سیاست‌مدار: سیاست‌کار

سیفون (فرانسوی(: آبشویه

سیو از: بازاندوزی save as

سئوال: پرسش

ش

شاخص: نماگر (بهابازار)

شاعر: سراینده، چامه‌سرا، چامه‌گو، سخنور، سخن‌سالار، سخن‌گستر

شاکی: دادخواه

شامل: دربرگیرنده: دربردارنده

شأن: زیبنده [در شأن تو نیست/ زینبده تو نیست.]

شانس(فرانسوی): بخت

شاهد: گواه

شباهت: همانندی، همانندگی

شبکه: تارگان

شبیه: مانند – همانند

شتاب کن

شجاع دلیر

شجاع: دلیر

شجاعت: دلیری

شخصیت: منش، نقش‌آفرین

 شد: مایه نگرانی شد

شرط بستن: گرو بستن

شرف یاب شدن: بار یافتن

شروع آغاز

شروع کردن: آغاز کردن

شط العرب: اروند رود

شطرنج: چترنگ

شعبده بازی: چشم بندی

شعر: سروده یا چامه(غزل) ، سرود، سرواد

شعله: زبانه

شعله: زبانه

شعور: خرد

شغل: کار – پیشه

شفا: درمان – بهبود

شق القمر: ماه شکافی

شقی: زشت، ستنبه، نازیبا، بدریخت، نخراشیده، ناشیرین، بد، دژ-، پلید، پلشت، سیاه‌دل، تیره روان ≠ نیکورو(ی)، نکورو(ی)

شقیقه: گیجگاه

شقیقه: گیجگاه

شقیقه: گیجگاه

شکافتن: پاره کردن

شکافتن: پاره کردن

شکایت کردن: شکوه (کردن): گلایه (کردن)، مستی (کردن)، گله (کردن)، نالیدن، نالش، ناله کردن

شکفتن:

شکفتن: پاره شدن

شکل: دیسه

شکایت: گلایه

شکر گذاری: سپاس گذاری

شلیک کردن: چکاندن، در کردن، تیر زدن

شمس: خورشید، خور، هور، گیتی‌فروز(کنـ)

شوالیه: بهادر، شهسوار

شوت کردن: زدن

شوربخت

شوربختانه

شورت: تنبان

شوق: شور

شوق: شور، شورش شورشی اندر میان دل فتاد
دل در آن شورش هوای یار کرد.

شوکت: شکوه

شهادت داد که …: گواهی داد که …

شهادت: گواهی

شهرت: آوازه، نام

شهوت: تن­کامی، تن­کامگی

شیر: همرسانی

شیطان: اهریمن

شیوع: گسترش

ص

صاحب نظر: رایمند، رایومند، کارشناس، کاردان

صاحب: دارنده

صاحبنظر: کاردان- کارشناس

صادق: روراست، راستگو

صاف و هموار: هموار

صاف: هموار

صالح: درستکار

صبح زود شبگیر

صبحانه: ناشتایی، چاشت

صبور: بردبار – شکیبا

صبور: شکیبا

صحرا: بیابان- دشت و دمن

صحیح: درست

صداقت: راستی، راستگویی

صدف: گوش ماهی

صدمه: آسیب

صدمه دیده: آسیب دیده

صرف: گردانش [دستورزبان]

صرف کردن: به کار بردن اسرار التوحید

صرف نظر کردن: چشم پوشی کردن

صعب العلاج: بی درمان، سخت‌درمان، دشواردرمان

صف: رسته

صفر: هیچک

صلاحدید: روادید

صلاحدید: روادید

صلاحیت: شایستگی

صلح سازش – آشتی

صلوات: درود فرستادن

صلوه نماز

صمیمی: یکدل، یکدله

صمیمی: یکدل، یکدله، روراست، یکرنگ

صندلی: زیرگاه (شاهنامه)

صورت جلسه: نشست نامه

صورت: چهره

صیاد: شکارچی یا ماهی‌گیر

صید: شکار، نخجیر

ض

ضایع شده: از میان رفته

ضایعات: پسمان ها

ضبط صوت: آوانگار

ضخیم: کلفت – ستبر

ضخیم: کلفت – ستبر

ضد و نقیض: ناسازگار

ضدعفونی کردن: گندزدایی

ضرب الاجل: واپسین مهلت، زمانزد

ضرب المثل: زبانزد، گزین‌گویه

ضرب و شتم: لت و کوب

ضربه دید: کوفته شد

ضربه: زخم، کوبه، سیخونک،

ضرر: زیان

ضرر: زیان

ضرورت: بایستگی

ضروری: بایسته، دربایست

ضعیف: ناتوان، لاغر

ضمن آنکه: افزون بر آنکه

ضمن تایید: افزون بر درست شمردن

ضمیر: درون، نهان، پنهان

ضمیمه: پیوست

ضیافت: بزم

طاق نصرت: خوازه

طاقت: توان، تاب، نا، توش، توش و توان

طالع بینی: ستاره باوری

طالع: بخت

طایفه: تیره

طبق گزارش …: بر اساس گزارش …

طبقه بندی: دسته بندی ، رده بندی

طبقه: رده

طبیعت انسان: سرشت آدمی

طراز تراز(همانند ترازو

طرح: پیرنگ

طرد شده: رانده شده

طرز تفکر: بینش

طرز، طرز پوشش: شیوه، شیوه پوشش

طرز، طرز پوشش: شیوه، شیوه پوشش

طرف: سو(ی)، زی

طرفداران: پیروان

طرفین: هر دو سو

طریقه: شیوه

طریق راه

طعم مزه

طلا: زر

طلافروش: زرگر

طلایی: زرین

طلوع آفتاب: برآمدن آفتاب

طلوع کردن: دمیدن، برآمدن

طلوع: برآمدن

طمانینه: آرامش

طناب: ریسمان

طناب: ریسمان

طوس: توس (نام شهر(

طول درازا

طویل دراز

طهران تهران

طی کردن: سپری کردن، گذراندن

طی کردن: پیمودن

طیور: پرندگان

ظ

ظالم ستمگر – بیدادگر

ظاهر شدن: پدیدار شدن

ظاهر شدن: خاستن

ظاهر نما

ظاهراً: آن سان که پیداست

ظرفیت: گنجایش

ظفر

ظلم ستم – بیداد

ظلمات: تاریکی

ظن: بدبینی، بدگمانی

ظن: گمان

ظهر: نیمروز

ظهر: نیمروز

ظهور: پیدایش

ع

عابر بانک: خودپرداز

عاجز: درمانده

عادت کردم: خو گرفتم

عادت: خو

عادل دادگستر – دادگر

عادلانه: داد گرانه

عاریه: سپنج

عازم رهسپار

عازم شدن: روانه شدن

عاشق شدن: شیفتن، شیبیدن (ور کسی بر سخن دیو بشیبد تو مشیب)

عاشق: دلباخته، شیفته، دلشده

عاشق: عشق باز، دلباخته، شیفته، دلشده، مهرورز، آرزومند، دلبسته، بیدل، فریفته، دلداده، دل‌افگار، شوریده ≠ دلبر، دلستان، نازنین، دلدار، جانان، جانی، دل‌آرام، دل‌آرا، یار، دلبند، نگار(ین)، گرامی، نیازی، نورچشمی، جانان

عافیت باشد: دیر زی   هـست شرط دوســتـی غـیرت‌پزی/  همچو شرط عطسه گفتن دیر زی (مولوی)

عاقبت به خیر: نیک فرجام

عاقبت سرانجام

عاقل: خردمند

عالم: داننده، آگاه، پردان، بسیاردان، خردمند، خردورز، روشن‌روان، روشن‌دل، دل‌آگاه، بیداردل، بیدارمغز، فرزانه، دانشمند، دانشور، دانشومند، پردانش، پردان، شناسا، بینادل، بیدارمغز، پرخرد، زنده دل، همه چیزدان، دانش‌پژوه ≠ نادان، کانا، کالیو، کودن، تیره‌دل، تیره‌جان، نابخرد، سبک‌مغز، سبک‌سر، خردگسیخته، سبکسار، بادسار، بادسر، دیوانه، آشفته، آشفته‌‌سر، کوردل، دل‌کور، خفته‌دل، خل§ ، بیخرد، زبان‌نفهم، ناآگاه، نفهم، هیچ‌ندان، دل‌مرده، پخمه، بی‌دست و پا(کنـ)، کم‌خرد، خنگ§

عالمگیر: جهانگیر

عالی رتبه: والا جایگاه

عالی: دندان‌گیر

عالی: نغز

عامل: سازه

عامیانه: تودگانه

عبا: بالاپوش

عبادت: پرستش

عباس: پژمان

عبرت: پند

عبور دادن: گذراندن

عبور کردن: گذشتن

عبور و مرور: آمد و شد

عجب: شگفت

عجب: وه، به؟؟

عجب: وه، شگفتا

عجز: درماندگی

عجله

عجله کن : شتاب

عجولانه: شتاب‌زده

عدل: داد

عدم موفقیت: ناکامی

عدم: ناچیز، نبودن، نیستی، نابودن

عدول کردن: سرتابیدن

عده: مشت، گروه

عدیده: پرشمار

عذر می خواهم: پوزش می خواهم  یا ببخشید

عذرخواهی: پوزش

عرصه: پهنه

عرض اندام: جلوه نمایی

عرض پهنا

عرض حال: دادخواست

عریض پهن

عزا: سوگ

عزاداری: سوگواری

عزل: برکناری

عزیز: دلبند، گرامی

عزیز: نازنین، نورچشم، گرامی، دلبند

عزیز: نازنین، نورچشمی، گرامی، گران‌مایه

عشق: مهر، مهرورزی، مهربانی، دوستی، دل دادگی، دلباختگی

عشوه‌گر: لوند§

عشوه‌گری: لوندی§

عصاره: افشره (afshore)

عصبانی شدن: برآشفتن، از جا دررفتن، از کوره دررفتن

عصبانی: خشمگین

عصر: زمانه، روزگار

عصر: پسینگاه، پسین (امروزه در کرمان، فارس و یزد این گونه   می‌گویند)

عصیان: سرکشی

عطف: بازگشت

عظمت: شکوه

عظیم الجثه: کلان پیکر

عفت: پاکدامنی، خودداری، خویشتن داری

عقاب: شهباز

عقاید: باورها

عقب و جلو کردن: پس و پیش کردن

عقب: بازپس

عقل: خرد

عقیده: باور

عکس العمل: واکنش

علاج: درمان

علاقه‌مند شدن: دل نهادن/ بستن

علاقه: دلبستگی

علاقه‌مند: دوستدار

علاقه: دلبستگی

علامت: نشانه

علامه: پردانش، دانشمند، فرهیخته، دانشومن، فرزانه، داننده، دانشور، دانا، بسیاردان

علاوه بر این: افزون بر این

علاوه بر: افزون بر آن

علائم راهنمایی و رانندگی: نشانه های راهنمایی و رانندگی

علائم: نشانه ها

علت: چرایی، بهانه

علم بدیع: دانش نوآوری

علنی: آشکار

علوی: برین (بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست / خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین [کسایی مروزی])

علی الخصوص: به ویژه

علی ای حال: به هر روی

علی: فراز

علیا: فرادست

علیرغم: با آنکه

علیه او شورید: بر او شورید

عمامه: دستار، سربند

عمامه: سربند، دستار

عمداً: دانسته

عمده: بزرگ

عمر وی در راه …: زندگی وی در راه .

عمران: آبادانی

عمق: گودی، ژرفا

عمل: کرده، کار، کنش

عمل کننده: کاربند

عمله: کارگر

عمومی: همگانی

عمیق: گود، ژرف، بی پایاب

عنکبوت: جولاهک، دیوپا

عنوان: سرنویس

عنود: ستیزه‌کار

عنود: ستیزه‌کار

عواقب: پیامدها

عوام فریب: مردم فریب

عوام فریبانه: مردم فریبانه

عودت دادن: پس دادن

عودت دادن: پس فرستادن

عوض شدن: گشتن

عوض کردن: گردانیدن (امیر به خیمه فرودآمد و جامه بگردانید.)

عوض کردن: جابجا کردن

عهد پیمان

عهدنامه: پیمان نامه

عیال: همسر

عیان: آشکار- هویدا

عیب: بدی

عید جشن

عیش و نوش: خوشگذرانی

غ

غارت: چپاول

غافل از آنکه: ناآگاه از آنکه

غافل: خفته وش، خفته دل

غالب مردم: بیشتر مردم

غالبا: بیشتر

غذا: خوراکی؛ خوالی؛ خورش؛ خوراک، پختنی

غروب شدن: آفتاب­زرد شدن داراب نامه، بی­گاه

غریب ناآشنا

غریب: تنها، تک، تک‌و تنها

غریبه: ناآشنا≠ آشنا

غریبی ناآشنایی

غسل شست و شو، تن شویی

غسل: تنشویی

غصه: غم

غلات: جو و گندم

غلام: برده

غلبه کردن: چیره شدن

غلطیدن: غلتیدن

غلیظ: چگال

غنا: باروری، پرمایگی

غنی: بارور، پرمایه

غیر قابل اجرا: انجام ناپذیر

غیر قابل ارجاع: برگشت ناپذیر

غیر قابل انعطاف: نرمش ناپذیر

غیر قابل باور: باورنکردنی

غیر قابل بخشش: نابخشودنی

غیر قابل بیان: نا گفتنی

غیر قابل تحمل: برنتافتنی

غیر قابل درک: درنیافتنی

غیر قابل دسترس: دست نیافتنی

غیر قابل عفو: نابخشودنی

غیر قابل فهم: درنیافتنی

غیر قابل قسمت: بخش ناپذیر

غیر قابل کنترل: مهار گسیخته

غیر قابل مقایسه: سنجش ناپذیر                                   

غیرممکن: نشدنی- ناشدنی

غیرمنطقی: نسنجیده

غیرمنظم: نابسامان، آشفته

ف

فاتح: پیروزمند، کشورگشا

فاحشه: روسپی

فارسی: پارسی

فارغ التحصیل: دانش آموخته، فرهیخته

فاسد: تباه

فاسد: تبه‌کار، بدکار(ه)، بدکردار، بد رفتار، زشت‌کردار، زشت‌رفتار، بد پیشه، بدکنش، نابکار، سیاهکار ≠ نیک‌پیشه، نیک‌کردار، نیک‌رفتار، خوش‌رفتار، سپیدکار

فاصله گرفتن: دور شدن

فاصله: گسل، گسست، جدایی

فاعل: کنشگر، کننده، کنشکار

فاکتور خرید (اروپایی(: برگ خرید

فایده: هوده

فتح: پیروزی

فترا: ترک بند

فتنه: آشوب

فتوا: فرمان

فحاشی: ناسزاگویی

فحش دادن: دشنام (دادن/ گفتن): زبان دراز کردن، بد و بیراه گفتن، ناسزا (گفتن)، بددهنی (کردن)

فحش: ناسزا – دشنام

فرار از: گریز از

فرار: گریز

فرازکردن: باز کردن

فراغت: آسایش

فراق: دوری، جدایی

فرامین: فرمان ها

فرانشیز (اروپایی): خودپرداخت

فرح: خرّم‌دلی، سرسبزی، شادمانی، گشاده‌دلی، روشن‌روانی، خوشی، شادابی، فرّخی، پدرامی، شکفته‌دلی، کشی، شاددلی، سرزندگی ≠ اندوهگینی، دل‌ریشی، غمگینی، دل‌آزردگی، رنجوری، رنجوردلی، آزردگی، دلخوری، دل گرفتگی، پژمانی، نژندی، غمگنی، رنجیدگی، اندوهناکی، اندیشه‌مندی، اندیشناکی، دل‌تنگی، تنگ‌دلی، دلگیری

فردوس: بهشت، پردیس

فرش: گستردنی، قالی،

فرض کردن: پنداشتن

فرکانس(اروپایی(: بسامد

فرم: برگه

فرماندار فعلی …: فرماندار کنونی …

فرو گزاری نمی کنم

فرید: بی‌همتا، بی‌مانند، یگانه، بیتا، بی‌همال، بی‌همانند، تک، رقابت ناپذیر

فساد: تباهی

فست‌فود: حاضری، آسان‌پخت، زودپخت

فشار: ژاژ، سخن بیهوده، یاوه

فعال: پرکار

فعال: پویا

فعلاً: هم اینک

الفغدن: اندوختن

فقدان: نبود

فقر: تهیدستی، نداری

فقط: تنها

فقه: دین شناسی

فقیر: تهیدست، تنگدست، بینوا

فقیه: دین شناس

فک اضافه: اضافه گسسته

فک اضافه: اضافه گسسته

فک: آرواره

فکس(اروپایی): دورنگار

فلاسک (اروپایی): دمابان

فلذا: بنابراین

فلش (اروپایی): پیکان

فنوتیپ: رخ‌نمود

فواره: آبفشان، آبنما

فوت شد: درگذشت

فوق‌العاده: شگرف، شگفت

فوقانی: بالایی

فوقانی: زبرین

فول تایم: پیوسته کار

فهمیدن: دست آمدن(کنـ)

فی الفور: ناگهان: بی‌درنگ، یکباره، یکهو§ ، به‌ناگاه، درزمان، دردم، به‌یکبارگی

فیتنس: سازواری

فی المثل: برای نمونه

فی الواقع: به راستی

فی نفسه: به خودی خود

فیزیولوژی: تن‌کردشناسی، تن‌کارشناسی، کاراندام شناسی(فرهنگستان)

فیس بوک: رخنامه

فیش (اروپایی): برگه

فیلتر (اروپایی): پالایه

ق

قابل انجام: شدنی

قابل تامل: درنگ کردنی

قابل توجه: چشمگیر

قابل دسترس: دست یافتنی

قابل شما را ندارد: سزاوارتان نیست

قابل قبول پذیرفتنی

قابل قسمت: بخش پذیر

قابل کنترل: مهارشدنی

قابل مطالعه

 قابل مطالعه نیست: خواندنی

قابل مهار: مهارشدنی

قابله: ماما

قابلیت قسمت: بخش پذیری

قاتل: آدمکش

قادر: توانا

قاضی: دادرس

قاطر: استر

قافله: کاروان

قالتاق: زرنگ

قانون دادِستان

قایق: کرجی، ناو،

قبایل: تیره ها

قبر: گور

قبرستان: گورستان

قبض و بسط: گرفت و گشاد، دل­گرفتگی و دل­گشادگی

قبض، قبض انبار: رسید،رسید انبار

قبلا: پیشتر

قبلی: پیشین

قبول می کنم: می پذیرم

قبیح: زشت

قتل عام: کشت و کشتار، کشتار، کشتن

قتل عام: کشتار

قتل: کشت و کشتار، کشتار، کشتن

قحطی: تنگسالی

قد علم کردن: سر برافراشتن

قد: برز

قدر: ارج؛ چو ارج تو این است نزدیک شاه / سگانند بر بارگاهش سپاه (شاهنامه)

قدرت بالقوه: توان نهفته

قدرت: نیرو، توان، توانش

قدرتمند: توانا، توانمند، پرزور زورمند: پرزور، پرتوان، پرنیرو، نیرومند، زوردار، زورآور، گردن کلفت§، گردن‌کش، زورگوΘ ، نیرومند

قدردانی: سپاسگزاری

قدری مطلب را بسط دهید: باز کردن

قدم دوم: گام دوم

قدما: پیشینیان

قدمت: دیرینگی

قدیم الایام: پیشترها

قدیمی: کهن، باستانی، دیرنده، کهنه

قرابت: نزدیکی، خویشاوندی، خویشی

قرار: پیمان

قرار دادن: نهادن

قرار گرفتن: آرامیدن (قصص الانبیا)

قرارداد: پیمان‌نامه

قرائت‌خانه: خوانشگاه

قرص: گرده

قرض الحسنه: وام بی‌بهره

قرقاول: تذرو

قرن: سده

قرون وسطایی: میان سده‌ای

قرون وسطی: سده‌های میانی

قرون: سده‌ها

قره قروت: ترف

قریب الوقوع: زودهنگام

قریب: نزدیک

قسمت: بخش، سرنوشت

قسی القلب: سنگدل

قصد داشتن: برآن بودن ، کاری افتادن

قصد: یازش، ساز

قصر: کاخ

قصور: کوتاهی

قصه: داستان

قضا و قدر: سرنوشت

قضات: داوران، دادگران

قضاوت: داوری

قضیه: گزاره (در شمارشناسی)

قطره: چکّه، سرشک

قطع درختان: بریدن درختان

قطع شدن: برکنده شدن، گسستن، درودن، درو شدن

قطع شدن: گسستن

قطع کردن: برکندن، گسستن، درودن، درو کردن، پاره کردن، کافتن، شکافتن، بریدن، درویدن، به دو نیم کردن

قطع کردن: کندن

قطع کردن: گسستن

قطع کردن: بریدن

قطعا: همانا، هرآینه، بی گمان

قطعه: تکه

قطور: بزرگ، ستبر

قفا: پشت‌گردنی، لت، پس‌گردنی

قفسه: گنجه

قفل: کلون

قلدر: زورگو

قلم ، مداد خامه

قلمرو: گستره

قلیل البضاعه: تنگدست

قمر مصنوعی: ماهواره

قنات: کاریز

قناعت کردن: بسنده کردن، بسندگی

قنوات: کاریزها

قورباغه: چغز

قوز: گوژ

قوس: کمان

قوم: تیره

قوه: نیرو – توان

قوی: نیرومند

قیافه: ریخت

قیام: خیزش ، شورش

قیام: شورش – خیزش

قیامت – آخرت: رستاخیز

قیم: سرپرست

قیمت: بها

قیمت: پردازانه

قیومیت: سرپرستی

قیمت بها ، نرخ

ک

کاپیتان: سرگروه

کاپیتان: سرگروه، (در فوتبال)

کاتالوک: کالانما

کادر: گروه

کازینو: شبکده

کافر: خدانشناس

کافر: خدانشناس، بیدین

کافر: خدانشناس، بیدین، دین‌باخته، ناخداترس ≠ دین‌دار، خداشناس

کام: دهان

کامنت: دیدگاه

کت: نیم‌تنه

کتف: سفت

کج دهنی کردن:

کشف حجاب: چهره نمایی، مو نمایی

کلفت: ستبر

کم نظیر: بی همتا، کم همتا، شگرف

کمدی: خندستان

کنترل: واپایش، مهار، به فرمان آوردن، در فرمان آوردن

کنفرانس: فراهمایی

کنگره: همایش

کورس: آموزگان

کوشش: جنب و جوش

کوله بار: کوله پشتی، پشتواره

کیک: کاک

کیوسک: اتاقک

کابوس: بختک

کابینت (فرانسه): گنجه

کاتالیزور(اروپایی): کنشیار

کار مشکلی است: کار دشواری است

کارخانجات: کارخانه ها

کاسب: سوداگر

کافی است: بس است

کامپیوتر (اروپایی(: رایانه

کاندیدا (اروپایی): نامزد

کانتینر: بارگنج

کبد: جگر

کپی رونوشت

کثیر الانتشار: پرشمارگان

کثیف: ناپاک

کدورت: دلگیری

کذب: دروغ

کروموزوم: فام تن

کسب علم: دانش اندوزی

کسب و کار: سوداگری

کسرکردن: کاستن

کسوف: خورشید گرفتگی

کفایت می کند: بسنده می کند

کفایت: بسنده- بسندگی

کفن و دفن: خاکسپاری

کل دوستان: همه

کلاً: روی هم رفته

کلام خدا: سخن خدا

کلام: سخن

کلاه مال من است: کلاه از من است، کلاه من است.

کلمات: واژه ها

کلمه عبور: گذرواژه

کلمات قصار: گزین‌گویه

کلمه: واژه

کلیپ (اروپایی): نماهنگ

کلیت: همگی

کم نظیر: کم مانند

کم و کیف: چند و چون

کنترل (اروپایی): مهار

کنتور (اروپایی): شمارنده

کنگره (اروپایی): همایش

کوپن (اروپایی): کالابرگ

که …: به نادرست پنداشت که…

کهولت: پیری

کیاست: زیرکی، هوشیاری

گ

گالری (اروپایی): نگارخانه

گرامر زبان (انگلیسی): دستور زبان

گرید: پایه

گریم (اروپایی): چهره پردازی

گریمور (اروپایی): چهره پرداز

گیشه (فرانسوی): باجه

ل

لاابالی: بی بندوبار

لااقل: دست کم

لاجرم: ناچار، ناگزیر

لازم است: باید، بباید

لازم نیست: نیاز نیست

لاما: شترگوسفند

لایتناهی: بی پایان

لایق: شایسته

لایک: پسند

لاینفک: جدا نشدنی

لاینقطع: پیوسته

لباس: جامه، رخت

لثه: دندان پی

لجباز: یکدنده، ستیزه جو

لجبازی: یکدندگی

لحاف: روانداز

لحظه: دم

لذت: کام

لذیذ: خوشمزه

لطفا: خواهشمندم

لعنت کردن: نفریدن، نفرین کردن

لعنت: نفرین

لغت: واژه

لغو شدن: به هم خوردن

لفاظی: واژه‌بازی

لقب: فرنام

لنز: عدسی

لوازم التحریر: نوشت افزار

لوازم: ابزارها، خرت و پرت

لوزی: بادامی گمانم لوز از جوز و گوز فارسی است.

لوستر: چلچراغ، چراغ‌آویز، چهلچراغ

لوگو: نشاواره، همچین

لهجه: گویش

لیزینگ: واسپاری

لینک: تارپیوند

م

ما فوق: فراتر از

ماء شعیر: آبجو

مادام العمر: همیشگی

مادامی که: تا هنگامی که

مارک: ارزه

ماژیک: روان‌نگار / ویدئوپروژکتور: نماافکن / سماور: جوش‌آور / زیکزاک، زیگزاگ، زیگزال: هفتاهشت / کروات: گردن‌آویز / الگو: روبُر / پاپیون: پروانک / تنبیه: گوشزد / تذکر: گوشزد / سونامی: کوهابه / تریلی::: هجده چرخ، کمرشکن / جزر و مد: آبکاست و آبخاست

ماساژ (فرانسوی): مشت و مال، مالش

ماساژور (فرانسوی): مشت و مال دهنده، مالشگر؟؟؟

ماضی: گذشته

ماکت: سانک (خودم)

مالکیت: ازآنش

مامور: کارگزار

مانع

مانع راه چیست؟: گیر – راهبند

مانع کار چیست؟

مانع: راهبند

مانیترینگ: پایش

ماوراء الطبیعه: فرا سپهر

ماوراء النهر: فرا رود

ماورای: فرای

ماهر: چیره دست

ماهر: چیره دست، چیره زبان

ماهور: تپه

ماهیت کار: سرشت کار

مایع: آبگون

مایملک: دارایی، دار و ندار

مایو: آب‌جامه، رختاب                خودم

مایوس: دلسرد

مایه ی سربلندی شد

مباحثه: گفت و شنود

مبارک: فرخنده، همایون، خوش

مباهات: نازش، نازیدن، بالیدن

مبایعه نامه: فروش‌نامه، دادوستدنامه

مبتدی: تازه‌کار

مبتکر: نوآور

مبتکرانه: نوآورانه

مبتلا به مریضی: دچار بیماری

مبتلا: دچار

مبتنی بر: بر پایه

مبحث: جستار

مبدا: آغاز

مبدأ: خاستگاه

متابلیسم: سوخت‌وساز

متاثر: دل آزرده

متاسفانه: بدبختانه

متحد: هم گروه، همبسته، یکپارچه، یکزبان

متحد: همبسته

متحرک: پویا، پوینده

متخصص: کارآزموده، کاردان، کارشناس

متخصصان: کار آزمودگان

متر: گز

مترجم: برگرداننده

مترقی: پیشرفته

متزلزل: دمدمی

متزلزل: لرزان

متساوی الأضلاع: راست پهلو

متشکرم: سپاسگزارم

متشکل از: در بر گیرنده

متصل کردن: بردوختن

متعاقب: به دنبال

متعالی: والا، والاگهر، بلندپایه، سرور

متعجب: شگفت‌زده

متعدد: انبوه

متعلق به …: از آن …

متعهد: پایبند

متفاوت: دیگرسان

متفرق کردن: پراکنده کردن، پراکندن

متفق: همگروه، همبسته، همسخن،

متفق‌القول: یکزبان، همزبان، همسخن

متفکر: اندیشمند، اندیشه‌ور، اندیشه‌ورز

متقاضی: درخواست کننده، درخواهنده

متقی: پارسا، پرهیزگار، پاکدامن

متکبر: خودپسند، خودخواه، خودبین، خودپرست،

متلاشی: فروریخته

متمایز: جدا

متمول: توانگر

متنوع: گوناگون

متواتر: پی در پی

متوالی: پیاپی

متوسط: میانه

متوقف شدن: بازایستادن

متوقف کردن: بازایستانیدن، استاندن، ایستاندن

متولد: زاده

متولی: دست‌اندرکار

متناسب: فراخور

متین: سخته، سنجیده،

مثال: نمونه

مثل: همانند

مثلث: سه‌گوش

مثمر ثمر واقع شد: به کار آمد

مجانی: رایگان

مجبور کردن: واداشتن

مجبور: وادار

مجبور: ناچار

مجدد: دوباره

مجذوب: شیفته

مجرب: کار آزموده

مجرم: بزهکار

مجسم کردن: پیش چشم آوردن

مجسمه: تندیس

مجلس انجمن

مجلل: پرشکوه – پرنما

مجله: گاهنامه

مجمع: گردهمایی

مجموعه: جنگ

مجموعه: گردآورد

مجنون: دیوانه – شیدا

مجوز: پروانه

مجهول الهویه: ناشناس

محبس: زندان

محبوس: زندانی

محتاج: نیازمند

محترم: ارجمند

محتوی: درون‌مایه

محتویات: درون‌مایه‌ها

محدود: اندک، تنک‌مایه، تنگ‌مایه

محرّک: انگیزنده، انگیزه

محرم: رازدار

محروم: بی‌بهره

محشر: رستاخیز

محصول: فرآورده، کشت

محضر: پیشگاه، دفترخانه

محکم: استوار

محکم: جانانه

محل اکتشاف: یافتگاه

محل تلاقی: پیوندگاه، برشگاه

محل تولد: زادگاه

محل ظهور: خاستگاه

محله: برزن، کوی

محو: ناپدید

محیط دایره: کران پرهون، کران چنبر

محیط: ۱- پیرامون ۲- اقیانوس

مخاصمه: رزم، دشمنی

مخاطب: سخن‌شنو

مخالف: پادورز، ناهمداستان، ستیزه کار، ستیزنده

مخالفت: ناهمداستانی، ناسازگاری، نساختن، پادورزی، ستیز، ستیزه

مخبر: خبرنگار، خبررسان

مختصر: ناچیز، کوتاه

مختلف: گوناگون

مخرب: ویرانگر

مخرج(زبان‌شناسی): واجگاه

مخفی: پنهان، نهان

مخفیانه: پنهانی، دزدکی

مخفیگاه: نهانگاه

مخلوط کردن: آمیختن

مخلوط: آمیخته

مخلوق: آفریده

مد (در دریا): آب‌خاست

مد نظر: دلخواه، خودخواسته

مداخله: پادرمیانی

مدارا: نرم‌خویی، نرم‌رفتاری، سازش، سازگاری، خوش رفتاری، خوش‌خویی، نرمش

مدت طولانی: دیرسال

مدتی: چندی، چندگاهی

مدخل: درآیه

مدد: یاری

مدرس: استاد، آموزگار، آموزشیار

مدرن (اروپایی): نوین، امروزین

مدعو: میهمان، مهمان، فراخوانده

مدعوین: میهمانان، مهمانان، فراخواندگان

مدفون کردن: به خاک سپردن

مدل (اروپایی): الگو

مدیر: سردفتر، دفتریار

مدیریت کردن: کار راندن (بیهقی)

مدینه فاضله: آرمان‌شهر

مذاکره: گفتگو

مذکر: نر

مذکور: یادشده

مذمت کردن: نکوهیدن

مذهب: دین، کیش، آیین

مراتع: چراگاه‌ها

مراجعت: بازگشت

مراقب باش: زنهار، زینهار

مراقبت: نگهداری(کردن): تیمار(داشتن)، پرستاری(کردن)

مربع: چهارگوش، چهارسو

مرتب کردن: به سامان درآوردن، چیدمان، چینش، چیدن، سامان دادن، سازمان دادن، راست و ریست کردن، بسامان کردن، ≠ ور/ برچیدن، به/بر هم زدن، آشفتن، پریشیدن، پریشان کردن، آشوفتن

مرتب کردن: راست و ریست کردن سامان دادن، بسامان کردن، ≠ آشفتن، پریشیدن، به هم زدن، پریشان کردن،

مرتب کردن: سروسامان دادن

مرتب: آراسته

مرتباً: پی در پی

مرتع: چراخوار، چراگاه، چراخور

مرتفع: بلند

مرحله: گام

مرحوم: شادروان، روانشاد

مرحومه: شادروان

مردد ماندن: دل دل بودن

مرده‌ری: مرده‌ریگ

مرسوله: بسته

مرسوله پستی: بسته پستی

مرسی (فرانسوی): سپاس

مرشد: پیر، راهبر

مرکب: پاره‌مند

مرکز تحقیقات: پژوهشگاه

مرکز ثقل: گرانیگاه

مرور: بازبینی

مری: سرخنای

مریخ: بهرام

مرید: پیرو

مریض‌خانه: بیمارستان

مریض: بیمار

مرئوس: کهتر

مزاح: شوخی

مزاحم شدن: دردسر دادن

مزخرف: لیچار

مزرعه: کشتزار: پالیز، راغ، باغستان، گلستان، گلزار، سبزه‌زار، چمن‌زار، مرغزار، بیشه، باغ، بوستان، جنگل، گلشن، کشت، جالیز، کشت و ورز، درختستان، کشتگاه، گلشن

مزین: آراسته

مسابقه: پیکار، زورآزمایی

مسافر: راهرو، ره‌سپار، ره‌پوی، راه‌نورد، راهی،

مسافر: رهنورد، رهسپار

مسأله: پرسمان

مساوات: برابری

مساوی: برابر

مستبد: خودکامه

مستبدان: خودکامگان

مستتر: نهان، پنهان، ناپیدا

مستحق: سزاوار

مستشرق: خاورشناس

مستطیل: پهن‌گوش (خودم)، راست‌گوش

مستعمل: کار کرده، دست دوم

مستفیض: بهره‌مند

مستقل (در خانه): دربست

مستقیم: یک‌راست، خدنگ، سرراست

مستقیماً: آشکارا، یک راست

مستمر: پیوسته

مستمع: شنونده

مستمعین: شنوندگان

مستهلک: فرسوده

مسخره است: خنده‌دار است

مسخره کردن: ریشخند زدن، سربه سر گذاشتن، دست انداختن

مسرف: باددست، ولخرج

مسقف: سقف دار، سرپوشیده

مسکن (دارو): آرام‌بخش

مسلخ: کشتارگاه

مسلط: چیره

مسلماً: بی‌گمان

مسوولان: کارگزاران، دست اندر کاران

مسیر: راه

مشابه: همانند

مشارالیه: نامبرده

مشارکت: همکاری

مشاور: رایزن

مشاهده: دیدن

مشاهیر: نام آوران

مشتاق: آرزومند، شیفته، دلبسته

مشترک المنافع: هم سود

مشتمل بر …: دربردارنده …

مشخصه: شناسه

مشرّف شدن: بار یافتن

مشرق: خاور

مشغله: کاروبار، گیرودار

مشغول: (سر)گرم، دست اندرکار

مشقت: رنج، رنجش

مشکل: دشوار، سخت، دردسر

مشکلات: دشواری‌ها، سختی‌ها، دردسرها

مشورت: رایزنی (کردن)، هم‌اندیشی(کردن)، در میان نهادن رای‌زنی(کردن): رای زدن/ آوردن، در میان نهادن(کنـ)، سگالیدن، در میان گذاشتن(کنـ) ، کنکاج(کردن)، سگالش(کردن)، کنکاش(کردن)

مشهور: پرآوازه، نامی، نامدار، سرشناس، بنام، برسرزبان بودن

مصالح ساختمانی: ساخت‌مایه‌ها

مصدوم: آسیب‌دیده

مصراع: نیم بیت، لت، لخت

مصلی: نمازخانه، نمازسرا، نمازگاه

مصیبت دیده: داغ دیده

مصیبت زده:‌ داغ دیده

مضایقه کردن: خودداری کردن، دریغ داشتن

مضحک: خنده دار، خنده آور،

مضطرب: اندیشناک، نگران، پریشان، ناآرام

مضیقه: تنگنا

مطالبات: خواسته ها

مطبوع: دلنشین، دلپذیر

مطبوع: دلنشین، دلپذیر

مطرح کردن: در میان گذاشتن/آوردن

مطرود: رانده شده

مطلع: آگاه

مطلوب: دلخواه،

مطمئناً: بی گمان

مظهر: سمبول: نماد

معاد: رستاخیز

معادل: برابر، همتراز

معاش: روزی

معاشرت: رفت و آمد، درآمیختن

معاصر: امروزین، امروزی

معافیت: بخشودگی

معاملات: دادوستدها

معامله: داد و ستد، سودا

معامله‌گر: دادوستد کننده، سوداگر، دادوستدگر

معاهده: پیمان‌نامه

معتاد: خوگر، خوگیر

معتقدات: باورها

معدود: کم‌شمار، شمار

معرفی: شناسایی

معروف: نامدار: نامبردار، نامی، سرشناس، روشناس، بنام، خوش‌نام

معشوق: ← معشوقه

معشوقه: دلبر، دلستان، نازنین، دلدار، جانان، جانی، دل‌آرام، دل‌آرا، یار، دلبند، نگار(ین)، گرامی، نیازی ≠ دلباخته، شیفته، دلشده، مهرورز، آرزومند، دلبسته، بیدل، فریفته، دلداده، دل‌افگار، شوریده

معصیت: گناه، بزه، سیاه کاری

معضل: کاستی، دشواری

معطر: خوش‌بو، بویا، دماغ پرور، عطرآگین، عطرآمیز

معقول: بخردانه

معکوس: وارونه

معلوم شدن: پدیدار شدن

معلوم: پیدا

معلومات: دانسته ها

معما: چیستان

معمم: دستار بند

معنی: چَم- آرش (aresh)

مغاک: گودال

مغرب: باختر

مغرور: خودخواه- خودپسند

مغفرت: آمرزش

مفسر: گزارنده

مَفصل: بندگاه

مُفصل: درازدامن، پهناور، گسترده، پردامنه، گسترده، درازدامنه، بزرگ

مفقود الاثر: ناپدید

مفقود شده: گم شده

مفلوک: بیچاره – درمانده –

مفید سودمند

مقابل روبرو

مقاله: نوشتار

مقاومت: پایداری، ایستادگی

مقایسه می کنم: می سنجم

مقایسه: سنجش

مقبره: آرامگاه

مقبره: آستانه، درگاه، بارگاه، گورگاه، آرامگاه

مقتولان: جان‌باختگان

مقداری: اندکی – چندی، پاره ای

مقدس: ورجاوند

مقدمه: پیش‌گفتار

مقدور شدن: دست دادن

مقدور: شدنی

مقر سپاه: ستاد سپاه

مقر: ستاد

مقررات: آیین نامه

مقصر: گناهکار

مقصود کام، خواست، خواسته

مقطوع النسل: بی‌فرزند

مقنی: چاه کن

مقوله: زمینه، گویه

مقوی: نیروبخش

مقهور: شکست خورده، به زانودرآمده

مکاری: چهارپادار، چاروادار، خرک چی، خرک دار

مکانیزم (اروپایی): سازوکار

مکرّمه: دلبر، دلستان، نازنین، دلدار، جانان، جانی، دل‌آرام، دل‌آرا، یار، دلبند، نگار(ین)، گرامی، نیازی، نورچشمی، جانانه

مکشوفه: نویافته

مگر: بجز، جز

ملاح: ملوان

ملاقات کردن: دیدار کردن، سر زدن

ملامت: سرزنش، سرکوفت

ملت ایران: مردم ایران

ملحق شدن: پیوستن

ملق زدن: پشتک زدن

ملکه: شهبانو

ملوث:

ملیون: هزارهزار

ممانعت: بازدارندگی

ممتحن: آزمون‌بان

ممکن: شدنی

مملکت: کشور

مملو: پر، لبریز

من بعد: زین پس

من حیث المجموع: روی هم رفته

منادی: پیام آور

منادی: پیام آور

مناره: گلدسته

منازعه: ستیز

منازل: خانه‌ها

مناسب بودن: آمدن

مناسب: فراخور

مناسبت: برازنده: زیبنده، شایسته، درخورنده، درخور

مناطق آزاد: آزادگاه ها

مناظره: گفتمان، گفتاگفت (خودم)

مناقشه: کشمکش

منتخب: برگزیده

منتظر: چشم براه، چشم نهادن

منتظر: چشم براه، چشم نهادن

منجم: اخترشناس

منحرف کردن: گمراه کردن، بیراه کردن

منحرف: کژاندیش، کج‌اندیش، کژدل، کج‌دل

منحصر به فرد: بی‌همتا، بی‌مانند، یگانه، بیتا، بی‌همال، بی‌همانند، تک، رقابت ناپذیر، طاق

منحل شد: برچیده شد

منحل کردن: برچیدن

منحوس: ناهمایون، ناخجسته، گجسته، نافرخنده /

منزل: خانه

منزه: پاک

منشاء: مایه، سرچشمه، سرآغاز، آغازه، پایه، ریشه، خاستگاه، پیدایشگاه

توطئه: نقشه شوم، برای کسی خواب دیدن

عفت: پاکدامنی، پاکدامانی، خودداری، خویشتن داری

مسخره کردن: دست انداختن

معدود: کم شمار

منصرف شدن: روی برگرداندن، روی برتافتن، دست کشیدن از

منصفانه: داد گرانه

منصوب کردن: گماشتن، گماردن

منطقه آزاد تجاری: آزادگاه بازرگانی

منطقه آزاد: آزادگاه

منطقی: سنجیده، بخردانه

منظره: چشم انداز

منظم: سامان‌مند، بسامان

منظومه شمسی: سامانه ی ‏خورشیدی

منفعت: سود، هوده

منفک: جدا

منقرض شدن: ورافتادن

منقل: آتشدان

منکر شدن: زیرش زدن

منوط به: وابسته به

منهدم: نابود

موازنه قدرت: برابری نیروها، ترازمندی نیروها

موازنه: برابری، ترازمندی

موافق: همداستان، همرای، همنظر، همساز،

موافقت کردن: ساختن

موجب سربلندی شد: مایه

موجب نگرانی

موجبات: زمینه‌های

موجه: پذیرفتنی

مورد: باره

موسس: بنیان‌گذار

موسسه: بنیاد، نهاد، سازمان

موضوع: جستار

موعد: دیدارگاه

موعد ملاقات با..: زمان

موفق: کامروا، بختیار، سپیدبخت، سفیدبخت، بختور، بهروز، نیک‌انجام، نیک سرانجام، نیک‌بخت، خوش‌بخت، کامران، کامکار، پیروز، روزبه ≠  شوربخت، بیچاره، سیاه‌بخت، نگون‌بخت، سیه‌بخت، بدبخت، واژونه‌بخت، تیره‌روز، بدبیار§، بدانجام، سیه‌روز، سیه‌گلیم، ناکام، سیاه‌روز

موفقیت کامیابی

موقت: گذرا، زودگذر

موقع: هنگام

موقوف المعانی: بندبیت

مولد: زادگاه، زادبوم

مولف: نویسنده

مولود: فرزند

مومن: باورمند، گرونده

مونث: ماده

مونس: دمساز، همدم

مهاجرت: کوچ

مهارت: چیرگی

مهلک: کشنده

مهمان‌سرا: مهمان‌خانه

مهیا: آماده، آراستن ( بران آرزو رفتن آراستند: شاهنامه)

مؤثر: کارا، کارساز، کارگر

مؤثر: کارساز، کارگر

مؤمن: دین‌دار، خداشناس، گرونده، ایمان دار، با ایمان

میادین: میدان‌ها

میراندن

میسر است: شدنی است

میسکت: پوشاننده

میغ: ابر

میل: کام بباشد به کام تو خون ریختن

میلاد: زادروز

میلادی: ترسایی

مینیاتور (اروپایی): ریزنگاره

مینیاتوری (اروپایی): ریزنگاری

ن

ناعدالتی: بی دادگری

نامتناسب: بی قواره،

نادر: کمیاب

نادم: پشیمان

ناراحت شدن: رنجیدن، آزردن، دلگیر شدن، دل گرفتن، رنجه شدن

ناراحت: اندوهگین، دل‌ریش، غمگین، دل‌آزرده، رنجور، رنجوردل، آزرده، دلخور، دل گرفته، پژمان، نژند، غمگن، غمی(ادبـ)، رنجیده، اندوهناک، اندیشه‌مند، اندیشناک ≠ خرّم، خرّم‌دل، سرسبز، شاد، شادمان، گشاده‌دل، روشن‌روان، خوش، شاداب، فرّخ، پدرام، شکفته(دل)

ناراحت: اندوهگین، دل‌ریش، غمگین، دل‌آزرده، رنجور، رنجوردل، آزرده، دلخور، دل گرفته، پژمان، نژند، غمگن

ناراحت: اندیشناک، اندیشه‌مند

ناراحت: دلخور

ناراحت: دلخور، چهره درهم، اندوهگین

ناراضی: ناخشنود

نارضایتی: ناخشنودی

ناشکری: ناسپاسی

ناصح: پندآموز، پندگو

ناطق: سخنران

ناقد: سخن سنج

ناقص: دست و پا شکسته

نامبارک: ناخجسته

نامرتب: نا به سامان

نامرتبی: نا به سامانی

نامطلوب: ناپسند

نامعلوم: ناپیدا

نامفهوم: گنگ، نادریافتنی، ناروشن

نامنظم: نابسامان، شوریده کار، آشفته کار

ناموفق: ناکام

ناموفق: ناکام

نامیمون: ناخجسته

نبض: تپش

نبوت: پیامبری، پیغامبری، وخشوری، پیام‌آوری، پیغام‌آوری

نبی: پیامبر، پیغامبر، وخشور، پیام‌آور، پیغام‌آور

نجات دادن: رهاندن، رهایی، رهانش

نجات یافتن: جان بدربردن، رستن، رهیدن، وارهیدن، وارستن

نجات: رهایی، رهانش، رهش، رهیدن، وارهیدن، وارستن، جان بدربردن

نجار: درودگر

نجوم: اخترشناسی

نحوه کار: روش کار

نحوه: روش، شیوه، طرز

ندامت: پشیمانی

ندرتاً: گاهی

ندیم: همدم، خدمتکار ویژه، همنشین، همسخن، گماشته

نزاع: کشمکش

نزول پول: بهره پول

نسبتاً: کمابیش

نسل: تخمه، دودمان، زادمان

نسوان: زنان

نشاط: شادی

نشریه ادواری: گاهنامه

نشریه هفتگی: هفته نامه

نصب کردن: گذاشتن، زدن

نصف: دو نیم

نصیب: بهر(ه)،

نصیحت پند یا اندرز

نطق: سخنرانی

نظارت: بازبینی، بازرسی، وارسی

نظافت را رعایت کنید: پاکیزه نگه دارید

نظافت: پاکیزگی

نظر: نگاه، چشم

نظریه: دید، دیدگاه، نگره، نگرش

نظم: سامان

نظم: سامان

نظم: سامان، هماهنگی

نظیر: ‌همتا، مانند، تا، همال، همانند،

نفر: تن

نفر: تن

نفس نفس زدن: هن هن کردن

نفع خالص: سود ویژه

نفع: سود

نفیس: گران مایه- باارزش

نقاد: سخن سنج، خرده گیر

نقاش: نقش‌بند، نگارگر

نقد: سخن سنجی

نقد: سخن سنجی، سخن‌شناسی

نقطه عطف: چرخشگاه

نقطه نظر: دیدگاه – نگرش

نقیصه: کاستی

نگاه دوختن:

نگاه دوختن:

نمره: ارزه، شماره

نمک طعام: نمک خوراکی

نواقص: کاستی ها

نواله: توشه

نوچه: پیرو، شاگرد، پیش نشین

نور: شید، روشنایی، روشنی، فروزش، افروزش، درخشش، تابش، فروغ، رخشش

نورانی: درخشان

نوشتجات: نوشته ها

نوع

نوع: گونه، سان (درختی گشن رسته در پیش تخت / که ددی بر از هفت سان آن درخت- اسدی توسی)

نهایتا: سرانجام

نهضت: جنبش، پویش

نیک  روز(در دوره ساسانی بیشتر به کار می رفته است)

و

و لا غیر: و دیگر هیچ

واحد: یکتا

وادار کردن (شدن)

وارد شدن: پا نهادن

وارد شدن: پانهادن، پا گذاشتن

وارد شدن: رخنه کردن

واصله: رسیده، دریافتی

واضح: روشن

واعظ: سخنران، پندآموز، پندگو

واق واق: عوعو، پارس

واقعاً: به راستی

واقعی: راستین

واکمن (انگلیسی(: پخش همراه

والد: پدر

والده: مادر

والی: استاندار

وب: تار

وب سایت (انگلیسی): تارنما، وبگاه

وبلاگ (انگلیسی): تارنگار، وبجا

وب‌میل: تارنامه

وبینار: تارهمایش، تارهمایی

وثیقه: پشتوانه

وجد: شور، شورش شورشی اندر میان دل فتاد
دل در آن شورش هوای یار کرد.

وجود: هستی، بود: هر که زو نیست مردمان را سود / بود بی سود اوست همجو نبود. (سعد سلمان)، بودونبود، هست و نیست

وحدت: همبستگی

وحشت کردن: ترسیدن -هراسیدن

وحشت: هراس- ترس- بیم

وحشتناک: هراسناک – ترسناک

وحشیانه: ددمنشانه

وخیم: ناگوار

ودیعه: سپرده

ور ور کردن: چرت و پرت گفتن

وراث: بازماندگان

وراجی: پرگویی

ورم: آماس

ورید: رگ

وزن کردن: سختن، سنجیدن

وزین: سنگین

وساطت کردن: میانجیگری کردن

وساطت: میانجیگری- میانجی

وسط: میانه

وسعت: گستره

وسیله: افزار، ابزار، دست‌افزار، دستگاه

وشم: موش

وصلت: پیوستگی (به خون نیز پیوستگی ساختم شاهنامه)

وضع حمل: زایمان

وضعیت: چگونگی

وضو: آبدست، دست نماز

وضو: دست نماز

وطنی: میهنی

وعده: نوید

وفات: مرگ، درگذشت

وفور: فراوان

وقاحت: بی شرمی

وقایع: رویدادها

وقتی که در باز شد…: هنگامی که در باز شد …

وقتی که: هنگامیکه

وقف کاری شدن: جان و دل بر وی گماردن

وقیح: بی شرم

وکیل: دادیار

وکیل: وکالت پذیر، کارگزار، پیشکار

وکیل مجلس: نماینده مجلس

وکیل مجلس: نماینده مجلس

ولیعهد: جانشین

ویدئو: دیداره

هـ

هال (انگلیسی): سرسرا، 

های‌لایت: برنما

های‌لایت کردن: برنمودن، برجسته کردن

هجرت: کوچ

هدایت کردن: به راه آوردن

هدفون: سرگوشی ؟؟؟ خودم

هدهد: شانه به سر، پوپک

هذیان: چرند

هضم کردن: گواریدن

هضم: گوارش

هم معنی: همچم – هم آرش

هم وطن: هممیهن

همان طور: همان جور

همفکران: هم اندیشان

هموزن: هم سنگ  من پرکاه و غم عشق هم سنگ کوه گران شد / در زیر این بار اندوه ای دل مگر می توان شد.

همهمه: غلغله، هیاهو، هنگامه

همینطور: همین گونه

هندفری: گوشینه خودم؟؟؟؟

هول شدن: دستپاچه شدن

هول کردن: دست پاچه شدن

هیجان زده: انگیخته

هیجان: انگیختگی،‌ شور

هیچ کسی نباید…

هیچ وجه: هیچگونه

هویت: چِبود، چیستی

ی

یأس: ناامیدی

یاغی (ترکی): سرکش

یاوه

یغور: ستنبه، استنبه

یقین: باور

یقینا: بی گمان

یک ذره: یک خرده

یک ربع: یک چهارم

یک طرفه: یک سویه

یوفو: بشقاب پرنده، هواگرد

یومیه: روزانه

یک جور دیگر

یک نوع دیگر: گونه، جور

یوم: روز