بایگانی برچسب: s

قرابت معنایی

  1. درست خوانی     
  2. بازگردانی
  3. به دست آوردن پیام بیت (مفهوم)
  4. در بیتهای چند پیامی، گزینش پیام اصلی
  5. سنجش بیتها با یکدیگر

درست خوانی

ترادف

$ روابط معنایی                      تضاد

تضمن

تناسب

& خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم / رَستم ز خودی رخ به خدا کردم و رفتم. = نجات یافتم (اوحدی مراغه‌ای)

& نامه در مرغ نامه‌بر بستم / کاو رساند به شاه من رُستم.  = پور زال               (اوحدی مراغه‌ای)

$ به پیش اندرون رستم پهلوان /   پس پشت او سالخورده گوان (فردوسی)

$ در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهر /  کشتی‌ام می‌برد توفان لنگرم آمد به یاد (بیدل دهلوی)

& ای مِهر تو در دلها وی مُهر تو بر لبها / وی شور تو در سرها وی سرّ تو در جانها. = ۱- عشق ۲- مهر نامه      (سعدی)

& چو نیلوفر در آب و مهر در میغ /  پری رخ در نقاب پرنیانست = خورشید        (سعدی)

$ هر آدمیی که مهر مهرت /  در وی نگرفت سنگ خاراست (سعدی)

$ ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم /  مهر مهریست که چون نقش حجر می‌نرود (سعدی)

$ من مهره مهر تو نریزم /  الا که بریزد استخوانم (سعدی)

& دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی / بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش = تباه کردن      (حافظ)

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف / گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف  = 1- کشیدن  2- تباه کردن   (حافظ)

$ کشد رخت، سبزه به هامون و دشت / زند بارگه گل به گلزارها (طباطبایی)

$ حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد / زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند (حافظ)

& ازین بیشتر نامداران گرد / قباد اندر آمد به خواری ببرد  = پهلوان (فردوسی)

& نگه کن بدین گنبد تیزگرد / که درمان ازویست و زویست درد = گردنده (فردوسی)

& می خوردن و گرد نیکوان گردیدن / به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن = پیرامون

& روزی‌ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد / ابر از رخ گلزار همی‌شوید گرد = غبار (خیام)

$ گرد از رخ نازنین به آزرم فشان / کان هم رخ خوب نازنینی بوده است (خیام)

$ با اهل خرد باش که اصل تن تو / گردی و نسیمی و غباری و دمی است (خیام)

$ بر گرد پیاله آیتی هست مقیم / کاندر همه جا مدام خوانند آن را (خیام)

$ از ایران و از تازیان لشکری / گزین کرد گرد از همه کشوری (فردوسی)

$ یار گرد وفا نمی‌گردد / حاجتی زو روا نمی‌گردد.

& بیامد بسان نهنگ دژم / که گفتی زمین را بسوزد بدَم = با نفس                   (فردوسی)

& من بنده خوبانم هر چند بدم گویند / با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی ≠ خوب     (خدایگان)

& خرج کردم عمر خود را دم بدم /  در دمیدم جمله را در زیر و بم = لحظه           (خدایگان)

$ بدو گفت کین اژدهای دژم /  که مرغ از هوا اندر آرد بدم (فردوسی)

$ در خواب بدم مرا خردمندی گفت / کز خواب کسی را گل شادی نشکفت (خیام)

$ یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمت /  توام آیینه ای کردی زدودی (خدایگان)

$ من بنده خوبانم هر چند بدم گویند /  با زشت نیامیزم هر چند کند نیکی (خدایگان)

$ مرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم / دولت عشق آمدم و من دولت پاینده شدم. (خدایگان)

& زنده کدام است بر هوشیار؟ / آن که بمیرد به سر کوی یار.                        = نزد        (سعدی)

& بیا تا جهان را به بـد نسپریــم / به کوشش همه دست نیکی بریم               = بردن

& یکی را برآری به چرخ بلند / نشانیش ناگه به خاک نژند                       = بالا

& چو شد ساخته کار خود برنشست / چو گردی به مردی میان را ببست       = سوار شد

& خوش است عمر، دریغا که جاودانی نیست / بس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست     = به

& سخن هر چه گویم همه گفته‌اند/ بر باغ دانش همه رُفته‌اند                          = میوه

$  اگر زدست بلا بر فلک رود بدخوی / زدست خوی بد خویش در بلا باشد.

$  عشق چون آید، برد هوش دل فرزانه را / دزد دانا می کشد اوّل چراغ خانه را

$  بهشتم بیامد منوچهر شاه / بسر بر، نهاد آن کیانی کلاه           دو حرف اضافه برای یک متمم

$  از این درخت چو بلبل بر آن درخت نشین / به دام دل چه فرومانده‌ای چو بو تیمار؟ 

$  عاشقان کشتگان معشوق‌اند / بـرنیایـد ز کشتگان آواز   

شناسایی جای درنگ

به سوزی ده، کلامم را روایی / کز آن گرمی، کند آتش گدایی                    

$ تنگنای وزن سبب می‌شود که سراینده اجزای جمله را جابجا کند و این کار، گاه شعر را دچار پیچش می‌کند. خواننده می‌باید پس از درست‌خوانی، اجزای جمله را از نو بچیند. در این بخش برخی از جابجایی‌ها بررسی می‌شود.

جابجایی ضمیر (پرش ضمیر)

$ ضمیر را به تک تک واژه‌های جمله بچسبانید تا روشن شود، جایگاه اصلی ضمیر کجاست.

$ هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود        = لوح دل و جانم     (حافظ)

$ هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک / گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک               = قصد هلاکم         (سعدی)

$ عشق او باز اندرآوردم به بند / کوشش بسیار نامد سودمند                                  = من را               (حافظ)

جابجایی صفت

$ دگــــر روز باز اتفـــــــاق اوفــــتاد    که روزی‌رسان قوت روزش بداد.

$ سوم روز، خوان را به مرغ و بره    بیاراستش گونه‌گــــــون یکــــسره

$ چون که تا اقصـای هندستان رسید     در بیـابان طــــوطی چـــندی بدید.

صرف فعل

$ آن شنیدستی که زیرکی با ابلهی  / گفت این والی شهر ما گدایی بی‌حیاست.      (انوری)

$ گــــر آنها که می‌گفتمـی کردمی /  نکـــــوســـــیرت و پارسا بودمـــــــــی

$ خواهم شدن به بستان چون غنچه با دلی تنگ  /  وآن جا به نیک‌نامی پیراهنی دریدن

$ پسر گفــــتش ای بابک نامجوی  /  یکی مشکــــلت می‌بپرســــــــــم بگوی

گونه‌های «را»

& چو خندان شد و چهره شاداب کرد / ورا نام تهمینه سهراب کرد.         را = –ِ-

& هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست / ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست      را = دارد

& اسکندر رومی را پرسیدند.      را = از 

$ چون لاله به نوروز قدح گیر بدست /  با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست       (خیام)

$ می نوش به خرمی که این چرخ کهن / ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

$ شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست / ما را ز کس دگر نمی‌باید خواست

$ اگر شب رســــی روز را بازگــــرد / بگویش که تنگ اندر آمد نبرد.           (فردوسی)

  1. حرف «را» در کدام بیت با سایر ابیات متفاوت است؟

۱) تو را نفس رعنا چو سرکش ستور      دوان می‌برد تا ســراشیب گور

۲) طمع را نه چندان دهان اسـت باز       که بازش نشنید به یک لقــمه آز

۳) در آن روز کز فعل پرسند و قول       اولوالعزم را تن بلرزد زهـــول

۴) یکی را اجل در ســر آورد جیش        سرآمد بر او روزگـــاران عیش

گونه‌های «چون»

& هر یک چندی یکی برآید که منم / با نعمت و با سیم و زر آید که منم

& چون کارک او نظام گیرد روزی /  ناگه اجل از کمین برآید که منم            چون = هنگامی که

$ مگر کز شمار تو آید پدید/  که نوبت ز گیتی به من چون رسید                  چون = چگونه

$ پسر بد مر او را یکی خوبروی /  هنرمند و همچون پدر نامجوی               همچون = مانند

& به چندین فروغ و به چندین چراغ / بیاراسته چون به نوروز باغ               چون = مانند

& خرد چشم جانست چون بنگری / تو بی‌چشم شادان جهان نسپری                چون = اگر

$ چون ابر به نوروز رخ لاله بشست / برخیز و به جام باده کن عزم درست

     کاین سبزه که امروز تماشاگه توست / فردا همه از خاک تو برخواهد رست

گونه‌های «که»

& کم آواز هرگز نبینی خجل / جوی مشک بهتر که یک توده گل                                      که = از

& هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست / از عارض مستی و لب مستوریست                        که = حرف پیوند

& ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است / برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است    که = زیرا (خاقانی)

& با هر که انس گیری از او سوخته شوی / بنگر که انس چیست مصحف ز آتش است            که = کس

$ کس مشکل اسرار اجل را نگشاد / کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد                              (خیام)

     من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد / عجز است به دست هر که از مادر زاد

$ این کوزه که آبخوارهٔ مزدوری است / از دیدهٔ شاهی و دل دستوری است

$ پای گریز نیست که گردون کمان‌کش است / جای فزاغ نیست که گیتی مشوّش است                    (خاقانی)

گونه‌های «شدن»

& کارم از دست شد ز دست فراق /   دست در دامنت زدم دریاب              شد = رفت            (خاقانی)

& جهان از فتنه آبستن شد آن روز /   که مادر در جهان حسن زادت           شد= گشت            (خاقانی)

  • معنای «شد» در همه‌ی ابیات، به جز بیت ……….. یکسان است؟                                          (سراسری انسانی ۸۶)

۱) پر اندیشه شد جان کــاووس کی                           ز فـــــرزند و سـودابۀ نیک پی

۲) کجا شد سیامــک شه نازنـــین؟                           کجا رفت هوشنگ با داد و دین؟

۳) بدو گفت بشتاب و برکــش سپاه                           نگه کن که لشگر کجا شد ز راه

۴)‌ بدان گه که شد پیش کاووس باز                          فـرود آمد از باره، بردش نمــاز

saeedjafari
jafarisaeed

& هر جنبش و پویشی از سوی خداوند است

  1. ز یزدان دان، نه از ارکان، که کوته دیدگی باشد / که خطّی کز خرد خیزد، تو آن را از بنان بینی
  2. ما به دریا حکم طوفان می دهیم / ما به سیل و موج فـــرمان می دهیم
  3. رودها از خود نه طغیان می کنند / آن چه می گوییم ما، آن می کننــد
  4. نقش هستی نقشی از ایوان ماست /  خاک و باد و آب، سرگردان ماست
  5. سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت / زآتش ما سوخت،هرشمعی که سوخت

& نهفتن اسرار عشق حق (رازداری)

  1. چون که اسرارت نهان در دل شود / آن مرادت زودتر حاصــل شود
  2. گفت پیغمبــر هر آن کو سر نهفت / زود گردد با مراد خویش جفت
  3. دانـــه چون انـدر زمین پنهـان شود / ســرّ آن سرسبــزی بستان شود
  4. زرّ و نقـــره گر نبــودندی نهــــان / پـرورش کی یافتندی زیر کان

& عشق مایه کمال است

  1. آتش عشـق است کانـدر می فتاد / جوشش عشـق است کاندر نی فتاد
  2. چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب / مهرم به جان رسید و به عیّوق برشدم
  3. گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد / اکسیــرعشق برمسـم افتاد و زر شدم

& ماجرای درد عشق را فقط عاشق دل‌سوخته درمی‌یابد

  1. سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شـــرح درد اشتیــاق
  2. در نیــابد حــال پختـــه هیچ خام / پس سخن کوتاه باید والسّلام
  3. چندت کنم حکایت،شرح این قدر کفایت / باقی نمی توان گفت الا به غمگساران

& بیت‌های زیر به خاصیّت دوگانۀ نی اشاره دارد

  1. همچو نی زهری و تریاقی که دید / همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
  2. نی حـدیث راه پر خــون می کند / قصّه هــای عشق مجنــون می کند
  3. من به هر جمعیـّــتی نالان شــدم / جفت بدحالان و خوش حالان شدم

& حواس ظاهری از ادراک حقایق ناتوان است:

  1. سـرّ من از نالۀ من دور نیست /  لیک چشم و گوش را آن نور نیست
  2. تن زجان و جـان زتن مستـور نیست / لیک کس را دید جان دستور نیست
  3. تو کی دانی که لیلی چون نکویی است / کزو چشمت همین برزلف و رویی است
  4. اگر در دیدۀ مجنـون نشینی / به غیر از خـوبی لیـلی نبیــنی

& راه عشق پردرد و رنج است، عاشقان باید آن را تحمّل کنند:

  1. عشق را خواهی که تا پایان بری / بس که بپسنـدید باید ناپسند
  2. زشت باید دید و انگارید خوب / زهر باید خورد و انگارید قند
  3. دربیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
  4. به شادی و آسایش و خواب و خور / ندارند کــاری دل افــگارها

& بی توجّهی به دلبستگی‌های این جهانی و توجّه کامل به یزدان

  1. مهین مهرورزان کـه آزاده‌اند / بـریـزند از دام جان تــارهـا
  2. ولی رادمردان و وارستـــگان / نبازنــد هـرگـز به مردارهـا
  3. هر کس به تمنّایی رفتند به صحرایی / ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

۱) جزء جهان است شخص مردم روزی / باز شود جزء بی گمان به سوی کل

۲) به اصل باز شود فرع و هست نزد خرد / مر این حدیث مسلم، هم این مثل مضروب

۳) ماهی از دریا چو در صحرا فتد / می‌تپد تا باز در دریا فتد

۴) هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش

۵) چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است / روم به روضۀ رضوان که مرغ آن چمنم

  1. هرکسی کاو دورماند از اصل خـویش / بازجوید روزگار وصل خویش
  2. ما ز دریاییـم و دریا می رویم / ما ز بالاییم و بـالا می رویـم
  3. خلــق چو مرغابیــان زاده ز دریــای جان / کی کند این‌جا مُقام مرغ کز‌آن بحر خاست
  4. مـا به فلک بوده‌ایـم، یـار ملک بوده‌ایـم / باز همان جا رویم جمله، که آن شهر ماست
  5. خود ز فلک برتریم، وز مَلَک افزون‌تریم / زین دو چـــرا نگذریم؟ منزل ما کبـــریاست.
  6. چنین قفسی نه سزای چون من خوش الحانی است / روم به روضۀ رضوان که مرغ آن چمنم

۱) ز سوز سینۀ مجروح من نشد آگه / مگر کسی که چو من از فراق یار بسوخت

۲) سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق

۳) دل‌های خام، سوز چه داند که چون کباب / خون می‌چکد ز نالۀ درد آشنای من

۴) کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم / که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش

۱) هرجا قدم نهاد دل زودسیرِ من / آنجاست سمت دلبر و آنجاست سوی دوست

۲) که جهان صورت است و معنی دوست / ور به معنی نظر کنی همه اوست

۳) دیدم گل و بستان ها، صحرا و بیابان‌ها / او بود گلستان ها، صحرا همه او دیدم

۱) میِ بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان / مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

۲) گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند / همان بهتر که در دوزخ برندَم با گنهکاران

۳) حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم / جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

۱) بر هر کسی که رتبه فراتر مقرّر است / تشریف غم به قامت قدرش فراتر است

۲) هر که در این بزم مقرّب‌تر است / جام بلا بیشترش می‌دهند

۳) بار عنا کش به شب قیرگون / هر چه عنا بیش، عنایت فزون

۱) حاصل نشود رضای سلطان / تا خاطر بندگان نجویی

۲) بزرگی بایدت بخشندگی کن / که تا دانه نیفشانی نروید

۳) خواهی که خدای بر تو بخشد / با خلق خدای کن نکویی

۱) منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا / وز هر دو، نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

۲) هنر خوار شد، جادوی ارجمند / نهان راستی، آشکارا گزند

۳) گشته است باژگونه همه رسم‌های خلق / زین عالم نبهره و گردون بی وفا

۱) مگر مجنون شناسد، حال من چیست / که در هجران لیلی مبتلا شد

۲) در نباید حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید، والسّلام

۳) تو خفته، حال بیداران چه دانی؟ / کسی داند که او بیدار باشد

۱) نه ضمیر و وهم را بر سرّ او هرگز وقوف / نه زبان و طبع را در ذات او هرگز مجال

۲) نه در ایوان قربش وهم را بار / نه با چون و چرایش عقل را کار

۳) تا نپنداری که صانع در خیال آید تو را / زان که کیفیت پذیرد هرچه آید در خیال

۱) این رشته، قضا نه آن چنان تافت / کاو را سر رشته واتوان یافت

۲) آن که پر نقش زد این دایرۀ مینایی / کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

۳) حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

۱) گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست / رنگ رخسار خبر می‌دهد از سرّ ضمیر

۲) پاک دامانی چو شمع و نور بارد از رخت / پاک دامانی دلیل روی نورانی بود

۳) کاسۀ چینی که صدا می‌کند / راز دل خویش ادا می‌کند

۱) فراغت و طلب و امن و عیش و شباب / برد از من یک یک زمانۀ غدّار

۲) آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد / وان نیل مکرمت که شنیدی سراب شد

۳) دیروز چنان بدی که کس چون تو نبود / امروز چنان شدی که کس چون تو مباد

۱) کسی را در این بزم ساغر دهند / که داروی بی هوشی‌اش دردهند

۲) نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است / هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی

۳) تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم / با وجودش ز من آواز نیاید که منم

۱) قطره‌های عشق را نتوان شمرد / هفت دریا پیش آن بحر است خُرد

۲) وادی عشق چو راه ظلمات آسان نیست / مرو ای خضر، که این مرحله را پایان نیست

۳) جامی اندیشۀ ساحل مکن از لجّۀ عشق / که برون رفتن از این ورطه محال است تو را

۴) پرستش به مستی است در کیش مهر / برون‌اند زین جرگه هشیارها

۱) خطا بین که بر دست ظالم برفت / جهان ماند و او با مظالم برفت

۲) بسا بساط خداوند مُلک و دولت را / که آب دیدۀ مظلوم درنَوَرداند

۳) به عاقبت خبر آمد که مُرد ظالم و ماند / به سیم سوختگان، زرنگار کرده سرای

۱) نی ام نومید از جذب محبّت با گران جانی / که آهن صاحب بال و پر از آهن ربا گردد

۲) جسم خاک از عشق بر افلاک شد / کوه در رقص آمد و چالاک شد

۳) از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یُمن لطف شما، خاک زر شود

۱) رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم / با دوست بگوییم که او محرم راز است

۲) محرم این هوش جز بی‌هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست

۳) آهنگ دراز و شب رنجوری مشتاق / با آن نتوان گفت که بیدار نباشد

۱) سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید / تبارک الله از این فتنه‌ها که در سرِ ماست

۲) فاش می‌گویم و از گفتۀ خود دل شادم / بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

۳) چشم همّت نه به دنیا که به عقبی نبود / عارف عاشق شوریدۀ سرگردان را

۱) این سخنان که مرا گفته اند، همه القاب است، نه اسم و من این همه نیستم.

۲) اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی.

۳) یکی مخاطبۀ شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکیّ و یکی شیخ زاهد و یکی شیخ الحرمین.

۱) غم است حاصلم از عشق و من بدین شادم / که گرچه هست غمم، نیست از غمم غم هیچ

۲) هرچند که میل تو سوی بیدادی است / یک ذرّه غمت به از جهانی شادی است

۳) انصاف غمت دادم کز بهر غمت زادم / غم می‌خورم و شادم، غمخوار چنین خوشتر

۱) چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد / زینتِ ساده دلان پاکی گوهر باشد

۲) ظاهرپرست کی به حقیقت رسد کلیم / کاو سَر همیشه در ره دستار می‌دهد

۳) تو گر ظاهر بگردانی روا نیست / که کارِ او به دستار و قبا نیست

۱) ساغر لبریز می‌ریزد ز دست رعشه دار / در جوانی‌ها تمتّع از جهان باید گرفت

۲) نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان / که حافظ، نَبُود بر رسول غیر بلاغ

۳) شدیم پیر و نداریم حسرتی به جز این / که بی تمتّع از این می، گذشت عهد شباب

۱) به دوستی که اگر زهر باشد از دستت / چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

۲) سفر دراز نباشد به پای طالب دوست / که خار دشت محبّت گل است و ریحان است

۳) داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار / مرهم عشّاق چیست زخم ز بازوی دوست

۱) مترس از محبّت که خاکت کند / که باقی شوی گر هلاکت کند

۲) بگفت از دل جدا کن عشق شیرین / بگفتا چون زیم بی جان شیرین

۳) چو زنده «سیف فرغانی» به عشق است / چراغ جانش را مردن نیاید

۱) غرّه مشو بدان که جهانت عزیز کرد / ای بس عزیز کردۀ خود را که کرد خوار

۲) به خاک بَر مرو ای آدمی به نخوت و ناز / که زیر پای تو همچون تو آدمی زاد است

۳) ایا سرگشتۀ دنیا مشو غرّه به مهر او / که بس سرکش که اندر گور، خشتی زیرِ سر دارد

۱) نیست در عشق حظّ خود موجود / عاشقان را چه کار با مقصود

۲) عاشقت بستد به دستِ همت و از پس فکند / اندرین ره پیش او گر دوزخ آمد گر بهشت

۳) سایۀ طوبی و دل جویی حور و لب حوض / به هوای سر کوی تو برفت از یادم

۱) مدّعی خواست که از بیخ کَنَد ریشۀ ما / غافل از آنکه خدا هست در اندیشۀ ما

۲) در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری است / می‌رود حافظ بیدل به تولای تو خوش

۳) در رهِ عشق که از سیل بلا نیست گذر / کرده ام خاطر خود را به تمنّای تو خوش

۴) گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی، نباشد هیچ غم

۵) هر که در سایۀ عنایت اوست / گنهش، طاعت است و دشمن، دوست

۶) چون عنایاتت بود با ما مقیم / کی بود بیمی از آن دزد لئیم؟

۱) کبک ناقوس زن و شارک سنتور زن است / فاخته نای زن و بط شده تنبورزنا

۲) درَد پردۀ غنچه را باد بام / هَزار آورد نغز گفتارها

۳) آدمی زاده اگر در طرب آید چه عجب / سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
سعید جعفری
سعید جعفری
  • مفهوم بیت «توسنی کردم ندانستم همی/ کز کشیدن تنگ تر گردد کمند» در کدام گزینه آمده است؟

۱) ریاضت بسیار کشیدم و این ریاضت موجب تقوای من شد.

۲) در برابر عشق مقاومت کردم ولی تلاش برای رهایی از آن موجب گرفتاری بیشتر من شد.

۳) در برابر قضا و قدر الهی سرکشی کردم، نمی دانستم که این سرکشی، بیشتر مرا گرفتار می‌سازد.

۴) در برابر عشق هرچه بیشتر تسلیم شدم، موجب گرفتاری بیشترم شد.

  • مفهوم کلی کدام گزینه، با بیت زیر متفاوت است؟

«بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند /  بگفت انده خرند و جان فروشند»

۱) کشــــــیدند در کــــــوی دل دادگان             مــــیان دل و کــــــام دیوارهـــــا

۲) طرّۀ پریشانی دیدم و به دل گــــفتم             این همه پریشانی بر سر پریشانی

۳) لعل را گـــــر مُهر نبود باک نیست            عشق را دریای غم غمناک نیست

۴) حاصلی نیست به‌جز غم ز جهان خواجو را            شادی جان کسی کاو ز جهـان آزاد است

  • عبارت «مولانا شیخ بدرالدین تبریزی، معمار و حکیم قونیه را که یک چند، بعضی یاران وی را به خیال موهوم کیمیاگری مفتون و مشغول کرده بود ملامت کرد که ایشان را به عشق زر، مبتلا می‌کند و بدین گونه به سوی فتنه و دوزخ می‌کشاند» با کدام گزینه، متناسب است؟

۱) بُوَد بر زر مـــدار کـــار عالم                   به زر آسان شـود دشـوار عـــــالم

۲) نباشد غم آن جا کــه باشد درم                   درم دار ، بی غــــم زید لا جـــرم

۳) در دم آخر چنین می‌گفت شمع                  کافسر(= تاج) زر غیر دردسر نبود

۴) زر عــــزیز آفریده است خـدا                   هر که خـوارش بکرد ، خوار بشد

  • مفهوم مقابل بیت «افسرده مباش اگر نه سنگی / رهوارتر آی اگر نه لنگی» کدام است؟

۱) تو قـــــلب فســـرده زمــــــینی                  از درد ورم نمـــوده یک چند

۲) خامش منشین سخن همی گوی                  افسرده مباش خوش همی خند

۳) شو منفجــــــر ای دل زمـــانه                   وان آتش خود نهـــــفته مپسند

۴) ای مشت زمین بر آسمـان شو                   بر وی بنواز ضـــــربتی چند

  • مفاهیم «تحذیر- تهدید – آزادگی- تعهّد» به ترتیب از کدام بیتها فهمیده می‌شود؟                (سراسری ریاضی، ۹۰)

الف) بکوبمت زین گونه امروز یال               کزین پس نبیند تو را زنده زال

ب) بـترس از جهـاندار یزدان پاک                خرد را مکن با دل اندرمـغاک

ج) که گفتت برو دسـت رستم ببند؟                نبندد مرا دســـت چـــــرخ بلـند

د) نهـادند پیمان دو جنگی که کس                 نباشد بر آن جــنگ فــریادرس

۱) ب – الف – ج – د              2) ج – ب – د – الف                  3) د – ج – ب – الف                  4) ب – ج – الف – د

  • سفارش و پیام کدام بیت، با دیگر بیت‌ها، متفاوت است؟

۱) حذر کن ز نادان ده مــــرده گــــوی           چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

۲) صد انداختی تیر و هر صد خطاست           اگر هوشمندی یک انداز و راست

۳) مکــــــن پیش دیوار غیبت بســـــی            بود کز پسش گوش دارد کــــــسی

۴) کم آواز، هـــــرگز نبینی خجـــــــل            جوی مشک بهتر که یک توده گل

  • در کدام گزینه، ابیات دو گانه تناسب مفهومی ندارند؟                                                                (سراسری انسانی، ۹۱)

۱) مزن برسنگ پیش سخت‌رویان گوهر خود‌را                به هر آیینۀ تاریک منما جوهـر خود را

   من آنم کـــــــه در پای خو کــــان نریــزم                مــــــراین قیمـــــتی درّ لفـــــظ دری را

۲) نیست جای خواب‌و آسایش گذرگاه جهان                تا به‌کی سازی به‌پهلو بستر بیگانه گـرم

   عمـــــــر برف است و آفتاب تمــــــــــوز                اندکی ماند و خواجــــه غـــــرّه هـــنوز

۳)‌ ای حیات عاشقــــــــان در مــــــــــردگی               دل نیایی جـــــــز کــــــــه در دل‌بردگی

     مــــــرده و مرد را ز مرگ چــــه باک                جز دورنگی نشـــــــد ز مرد هــــــلاک

۴) زبان در دهـــــان ای خـــردمند چیـست؟               کلید در گـــــــنج صاحـــــــب هــــــــنر

   هر آن کـــــو نکـــــو رای و دانا بـــــــود                نه زیبا بود گـــــــرنه گـــــــویا بـــــــود

  1. مفاهیم «علو درجه، عاقبت‌اندیشی، متوسّل شدن، کار طاقت‌فرسا، اغفال نشدن» به ترتیب از کدام بیت‌ها دریافت می‌شود؟

الف) باید به مژگان رفت گرد از طور سینین               باید به سینه رفــــت زین جا تا فلسطین               (سراسری زبان‌های خارجی، ۹۰)

ب) هر که شدت حلـقۀ در زود برد حقــّۀ زر               خاصه که در بازکنی محرم دروازه شود

ج) بیا و برگ سفــــــر ساز و زاد ره برگیر                کــــه عاقبت برود هر که او ز مادر زاد

د) گر پر از لالۀ ســــیراب بود دامن کـــــوه               مرو از راه که آن خون دل فرهاد است

هـ) ای طــــاق نهــــــم رواق بـــــــــــــــــالا                بشکــــــــــــسته ز گـــــــــــوشۀ کلاهت

۱) الف ـ ج ـ ب هـ ـ د                    2) ج ـ ب ـ هـ ـ د – الف          3) هـ ـ ج ـ ب ـ الف – د          4) ج ـ هـ ـ الف ـ ب – د

  1. کدام گزینه از نظر مفهوم و مضمون، با سه گزینۀ دیگر متفاوت است؟

۱) به یاد خم ابروی گــــل رخــان                 بکش جام در بزم می‌خوارها

۲) مهین مــهرورزان که آزاده اند                 بریزند از دام جـــان تارهـــا

۳) گره را ز راز جهان باز کــــن                 که آسان کند باده دشـــوارها

۴) پیاپی بکش جام و سرگرم باش                  بهــل گر بگیرند بیکـــــارها

  1. مفهوم کدام بیت، با دیگر ابیات متفاوت است؟

۱) خامش منشین سخن همی گوی                  افسرده مباش خوش همی خند

۲) زبان در کش ای مرد بسیاردان                 که فردا قلم نیست بر بی زبان

۳) پنهـــان مکـــــن آتش درون را                 زین سوخته جان شنو یکی پند

۴) برآور هر چه اندر سینه داری                  سرودی، ناله‌ای، آهی، فغانی

  1. مصراع دوم بیت «حذر کن ز نادان ده مرده گوی / چو دانا یکی گوی و پرورده گوی» با کدام بیت، ارتباط معنایی دارد؟

۱) سخن ماند اندر جهـــــان یادگــــار              سخن بهتر از گوهر شاهـــــوار

۲) ز بهتـــر سخـــــن نیست پاینده تر              وز او خــوش‌تر و دل فزاینده‌تر

۳) در سخـــــــن دُر ببایدت سفـــــتن              ورنه گنگــــی به از سخن گفتن

۴) گرت نیکی از روی کردار نیست              نکوگوی باری که دشوار نیست

  1. مفهوم بیت «اگر در دیدۀ مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی» در کدام گزینه، وجود دارد؟

۱) او را خود التفات نبودی به صید من           من خویشتن اسیر کمـــند نظر شــــدم

۲) برقی از منزل لیلی بدرخــشید سحر           وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

۳) از دگر خـــــوبـان تو افـزون نیستی           گفت خـــامش چون تو مجنون نیستی

۴) بگفتا دوســــتیش از طــبع بگــــذار            بگفت از دوســـتان ناید چنین کــــــار

  1. مفهوم عبارت «چه چیز را دشوار پنهان می‌توان داشت؟ آتش را که در روز دودش از راز نهان خبر می‌دهد و در شب، شعله‌اش پرده‌دری می‌کند» با مفهوم کدام بیت، متناسب است؟

۱) آتش عشق اســــــت کاندر نی فتـــــاد          جوشش عشق است کاندر می فتـــــاد

۲) دُهُل زیر گـــــلیم از خلـــــق پنهــــان          نشاید کـــــرد و آتش زیر ســـــرپوش

۳) ز خورشید پنهان شـــود موش کـــور          که جهل است با آهـنین پنجـــــه زور

۴) سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد          دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

  1. کدام گزینه با بیت پیش‌رو، ارتباط معنایی دارد؟         «لاله و گل زخمی خمیازه‌اند / عیش این گلشن خماری بیش نیست»

۱) خانۀ دل ما را از کــــــرم عمارت کن         پیش از این که این خانه رو نهد به ویرانی

۲) آن پریشانی شــــب‌های دراز و غم دل        همه در سایۀ گـــــــــیسوی نگار آخـــر شد

۳) آن که گویند که برآب نهاده‌است جهان         مشنو ای‌خواجه که تا درنگری بر باد است

۴) به شادی و آســـــایش و خواب و خور         ندارند کــــــــــــاری دل افگـــــــارهــــــــا

  1. بیت «اندر دل بی وفا غم و ماتم باد / آن را که وفا نیست ز عالم کم باد» با مفهوم کدام گزینه، متناسب است؟

۱) به جان دوست که غم پرده بر شمــا ندرد      گــــــــر اعتماد به الطاف کارســــاز کنید

۲) غم است حاصلم از عشق ومن بدین شادم     که گر چه هست غمم، نیست از غمم غم هیچ

۳) غم تو خجسته بادا که غمی است جاودانی     ندهم چنین غــــــمی را به هزار شادمانی

۴) هر آن کس که در این حلقه، نیسـت زنده به عشق      بر او نمــــــرده به فتوای من، نماز کـنید

  1. عبارت «عادت کرده بود که همه چیز را گذران و همۀ احوال عالم را در معرض تبدّل، تلقّی کند و می‌گفت: در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی، دانی که به آن نمانی و جای دیگر روی» به مفهوم کدام بیت، نزدیک‌تر است؟                       (سراسری هنر،۸۴)

۱) یک کس به زیر گنبد نیلوفـــــری که دید      کز خون دیده عارض او لاله زار نیست

۲) بازیچه ای است طفل‌فریب، این متاع دهر    بی عقل مردمـــــــان که بدو مبتلا شوند

۳) جمیله‌ای است عروس جهان ولی هش‌دار     کین مخدّره (=مستوره) درعقـد کس نمی‌ماند

۴) بیخی نشان که دولت باقیـــــــــت بر دهد      کاین باغ عمر،گاه خزان‌است و گه بهار

  1. مفهوم کدام بیت، با عبارت «مولانا عزلت را از صحبت کسانی که در قید تعلـّـقات باقی مانده بودند، بهتر می‌دید.» متناسب است؟

۱) ای شرر از هــــمرهان غــــافل مباش         فرصت ما نیز باری بیــــش نیست

۲) ره سروش همی بایدت به ســـان پری         ز دیو مردم، اندر زمانه پنهان باش

۳) به معنی ار نتوانی به رنگ یاران شو         برو به‌عالم صورت شبیه انسان شو

۴) بخر به جان گرانمایه، وصل جانان‌را          وگرنه تا به ابد مستعدّ هجران باش

  • مفهوم عبارت «مولانا تواضع و خاک نهادی را از خلق رسول خدا می‌دانست و در همۀ احوال، سبق سلام را می‌ستود و به هر کس می‌رسید، به هر آحادی و طفلی و بیوه ای که در راهش پیش می‌آمد، کرنش و تواضع می‌کرد» در کدام بیت، آمده است؟

۱) شکــــــــر نعمت نعمتت افـــــزون کند        کفر، نعمـــت از کفـــــت بیـرون کـــــند                            (سراسری زبان، ۸۴)

۲) خودنمایی شــــیوۀ من نیست چــون دیوار باغ          گل به دامن دارم اما خار بر سر می‌زنم

۳) آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود         عـــــاقبت در قدم باد بهار آخــــــــر شد

۴) صبح امید که بد معتکـــف پردۀ غیب          گو برون آی که کار شب تار آخـــر شد

  • عبارت: «الهی، اگر تو مرا خواستی، من آن خواستم که تو خواستی» با کدام بیت، ارتباط معنایی دارد؟

۱) خوش است نام تو بردن ولی دریـغ بود        در این سخن که بخواهند برد دست به دست

۲) مطیع امر توام، گر دلم بخواهی سوخت       اسیر حکم توام ، گر تنم بخواهی خست

۳) اگر تو سرو خـــــرامان، ز پای ننشینی       چه فتنه‌ها کـــه بخیزد میان اهل نشست

۴) مجال خواب نمــی باشدم ز دسـت خیال       در ســـــــرای نشــــاید به آشنایان بست

  • بیت «کم آواز هرگز نبینی خجل / جوی مشک بهتر که یک توده گل» با مفهوم کدام بیت، متناسب نیست؟

۱) سخن گرچه باشد چـو آب زلال                 ز تکــــرار خـــــیزد غبار ملال

۲) به گـــــوینده گیتی برازنده است                که گیتی به گویندگــان زنده است

۳) بگویم گرت هوش اندرسر است                سخن هر چه کوته بود بهتر است

۴) چو خـواهی که گویی نفس بر نفس                 نخــواهی شنیدن مگـر گفت کس

  • منظومۀ «من نمی دانم / که چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست / و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست / گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد؟» با کدام بیت قرابت مفهومی دارد؟

۱) راحت بندگـــــان حــق جستن                   عین تقوا و زهد و دینداری‌است

۲) سود دنیا و دین اگـــر خواهی                   مایۀ هر دوشان نکو کاری است

۳) اختلافی که هست در نام‌است                   ورنه سی روز بی گمان ماهی است

۴) گــر در خـلد را کلیدی هست                   بیش بخشیدن و کـم آزاری است

  • عبارت «حتی به کسانی که با او ستیهندگی می‌کردند، همواره طریق سِلم و دوستی می‌سپرد» با کدام بیت، ارتباط معنایی ندارد؟

۱) هر که بخراشدت جگـر به جفا                  همچو کان کـــــریم ، زر بخشش

۲) مکـافات بدی کردن حلال است                 چو بی‌جرم از کسی بد دیده باشی

۳) گــر کسی با تو بد کــــند زنهار                 جز به نیکی جزای آن نکـــــــنی

۴) با تو گویم که چیست غایت حلم                 هر که زهرت دهد، شکر بخشش

  • مفهوم بخش آخر این عبارت «مگر نه راهنمای ما هر شامگاهان با صدای دلکش، بیتی چند از غزل‌های شورانگیز تو می‌خواند تا اختران آسمان را بیدار کند و رهزنان کوه و دشت را بترساند.» یادآور کدام بیت است؟

۱) غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ             که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

۲) ز رقیب دیو ســــیرت به خدای خـود پناهم             مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

۳) اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب            گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

۴) زاهد ار رندی حـــافظ نکند فـــهم ، چـه شد            دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خواند

  • بیت «گفت نزدیک است والی را سرای آن جا شویم / گفت والی از کجا در خانه خمار نیست» با کدام گزینه، تناسب معنایی دارد؟

۱) در وجه معـــاش تو براتی که نوشتند          تغــــییر نیابد که ز دیوان الــــست است

۲) بیشی مطـــلب زان که درست است یقینم           کان خانه که این عشق نگارید، شکسته است

۳) با محتسبم عیب مگــــــویید که او نیز          پیوسته چــو ما در طلب عیش مدام است

۴) آن‌کس که جوینی و گلیمیش به دست‌است          گر زین دو فزون می‌طلـــبد، آزپرست است

  • بیت کدام یک از گزینه‌ها با بیت زیر قرابت معنایی ندارد؟      «عشق دریایی کرانه ناپدید / کی توان کردن شنا ای هوشمند»

۱) بسا عــــــقـــــــــل زورآور چـــــیردســــــت           کـــه سودای عشقــــش کــــند زیردســـــت

۲) بحری‌است بحرعشق که هیچش کناره نیست           آن جا جز آن که جان بسپارند چـاره نیست

۳) الا یا ایها الساقی ادر کــــــاساً و ناولــــــــها            که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

۴) جهان فانی و باقی، فدای شـــــــاهد و سـاقی            که سلطانی عالم را طــــــفیل عشق می‌بینم

  • مفهوم بیت «عشق را خواهی که تا پایان بری/ بس که بپسندید باید ناپسند» در همه گزینه‌ها جز گزینۀ …… وجود دارد.

۱) در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                  سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

۲)  فراز و نشـــیب بیابان عشق دام بلاســـت                  کجاست شـــــیردلی کـــــز بلا نپرهـــیزد

۳)  دوام عیش و تنعّم نه شــــیوۀ عشـق است                   اگر معاشر مایی بنوش نیـــــــش غـــمی

۴)  لاله و گــــــــل زخــــــمی خمـــــیازه اند                   عیش این گـــــــلشن خـماری بیش نیست

  • متن زیر با کدام بیت قرابت مفهومی دارد؟

« پس هر کسی سنگی می‌انداخت. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ چرا آه نکردی، از گِلی آه کردن، چه سِرّ است؟ گفت : آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختم می آید که می‌داند که نمی باید انداخت.»

۱) به خون بهای منت کـــــس مطـــالبت نکند                  حلال باشد خــــونی که دوســـــتان ریزند           (سراسری ریاضی، ۹۰)

۲) هــــــزار دشمن اگـــر بر سرند سعدی را                   به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست

۳) دوستی با تو حرام‌است که چشمان خوشت                  خون عشــّـــاق بریزند و حــــــلالش دارند

۴) طمع از دوست نه این بُود و توقع نه چنین                  مکن ای دوست که از دوست جفـا نپسندند

  • بیت « در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور» با کدام بیت ارتباط معنایی ندارد؟

۱) مناسب لب لعلت حــــــدیث بایســــتی                        جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست         (سراسری ریاضی، ۹۰)

۲) چرا و چون، نرسد بندگان مخلص را                        رواست گر همه بد می‌کنی، بکن که نکوست

۳) سفر دراز نباشد به پای طالب دوست                        که زندۀ ابد است آدمـــــی که کـــشتۀ اوست

۴) هرآنچه بر سر آزادگان رود زیباست                        علی الخصوص که از دست یار زیباخوست

  • مفهوم بیت «عشق او باز اندر آوردم به بند / کوشش بسیار نامد سودمند» با کدام بیت تناسب دارد؟ (سراسری خارج از کشور، ۸۸)

۱) تا به خـوشی می‌وزد باد خوش نوبهـار                           جام می خوشگوار گرتو دهی خوش‌تراست

۲) حالت لب‌تشنه را خضر خبردار نیست                             لذت لب‌تشنــــگی خاصۀ اســـــکندر است

۳) سرّغم عشــــق را در دل اندوهـــــناک                             هرچه نهان می‌کــــنی از همه پیداتر است

۴) هم دل خسرو شکافت هم جگر کوه‌کن                             کز همه زورآوران عشـــــق تواناتر است

  • مفهوم آیه (تُعِزُّ مَنْ تشاء و تُذِلُّ مَنْ تَشاء) تناسب معنایی کم‌تری دارد؟                                          (سراسری هنر، ۸۶)

۱) آن که را کردگــــار کرد عـــــــزیز                          نتـواند زمـــــــانه خـــــــــوار کـــــــند

۲) آن که خـــود را شناخــــــت نتواند                           آفــرینــــــــــــــنده را کـــــــــــجا داند؟

۳) آن‌که عیب تو گفت، یار تو اوست                            و آن که پوشیده داشت، مار تو اوست

۴) آن که را با طـمع سر و کـار است                           گــــر عزیز جهان بود خــــوار اســت

  • در کدام بیت معنی واژۀ «خوار» با دیگر ابیات متفاوت است؟                                                            (سنجش، ۸۷)

۱) به جایی گــــــزین رزمگاه اســــــــتوار                         بر آب و علــــف راه نزدیـــک و خـــوار

۲) ببردند ضحّــــــــاک را بســـــــته خوار                          به پشــت هـــــــیونی برافکــــــــنده زار

۳) اگــــــر کــــــــــوه آتش بود بســـــــپرم                          از این تنگ خـــوار است اگــــــر بگذرم

۴) خوار و دشوار جهان درپی هم می‌گذرد                           گر تو دشوار نگیری همه کار آسان‌است

  • بیت «در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور» با کدام بیت ارتباط معنایی ندارد؟

۱) مناســــب لب لعلت حــــدیث بایســـــتی                          جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست   (سراسری، ریاضی، ۹۰)

۲) چرا و چون نرسد بندگـــــان مخلص را                          رواست گر همه بد می‌کنی، بکن که نکوست

۳)‌ هر آن‌چه بر سر آزادگان رود زیبـاست                          علی الخصوص که از دسـت یار زیباخوست

۴) سفر دراز نباشـــد به پای طالب دوست                           که زندۀ ابد است آدمــی که کشـــتۀ اوســــت

  • بیت «عاشقان سر نهند در شب تار / تو بر آنی که چون بری دستار» با کدام بیت ارتباط معنایی دارد؟ (سراسری انسانی، ۸۸)

۱) مه فشــــاند نور و سگ عــــوعو کـــــــند                       هر کـــــسی بر طینت خــــــود می‌تند

۲) زحرف حق لب از آن بسته‌ام که چون منصور                       حدیث راست مرا دار می‌شود چه کنم؟

۳) خفتگان را خبر از محنت بیداران نیــــست                      تا غمت پیش نیاید غــــم مردم نخوری

۴) منصور سر گذاشت در این راه و برنگشت                      زاهد در این غم است کــه دســتار می‌رود

  • بیت «بگفتا رو صبوری کن در این درد / بگفت از جان صبوری چون توان کرد» با کدام بیت تناسب مفهومی ندارد؟

۱) ســـوختۀ دل بـــــود از صــــــبر دور                       آتــــش ســــــــوزنده نباشـــد صــــبـور                (سراسری خارج از کشور، ۸۹)

۲) مهریّ و وفایی که تو را نیست مرا هست                       صبرّی و قراری که تو را هست مرا نیست

۳) صبر کـــــردن جان تسبیحات توست                         صبر کن کآن است تسبـــیح درســــــت

۴) مستی و عاشقــــــیم بُرد ز دســــــت                         صــــــبر ناید زهـیچ عاشـــــق مســــت

  • بیت «زشت باید دید و انگارید خوب / زهر باید خورد و انگارید قند» با کدام بیت ارتباط معنایی دارد؟

۱) هـــر متاعــــــی را در بازار نرخی بسته‌اند                     قند اگــر بسیار شد،‌ ما نرخ شکـــر نشکنیم          (سراسری خارج از کشور، ۹۰)

۲) زخــــــــم خونینم اگر به نشــــود به باشـــــد                     خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

۳) چشم او «صائب»مرا از عقل و دین بیگانه کرد                     دوستی با می‌پرستان زهر قــاتل بوده است

۴) تلـــــخ کنی دهان من قند به دیگــــران دهی                     نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهـی

  • «نهایت دل‌باختگی و پاک بازی عاشق» از کدام بیت دریافت می‌شود؟                                                   (سنجش، ۸۸)

۱) زیبا شـــــــود به کــــــارگه عشق کــــار مـن                            هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را

۲)‌ طوبی(= درختی در بهشت) و سدره گر به قیامت به من دهند                                     یک جا فدای قامت رعنا کــنم تـو را

۳) غیب نکرده‌ای کـــــه شـوم طالــــــب حضـور                           پنهــان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

۴) کی رفته‌ای ز دل کــــه تمنــّا کــــــــنم تو را؟                            کی بوده‌ای نهفــته که پیدا کنم تو را

  • بیدل در کدام بیت می‌گوید که «آگاهی ما اندک و ناچیز است»؟                                                             (سنجش، ۸۸)

۱) تا به کی نازی به حسـن عاریت؟                             ما و مـــــن آیینه‌داری بیش نیسـت

۲) غرقۀ وهمـــیم ورنه این محـــیط                             از تُنُک‌آبی، کــــناری بیش نیسـت

۳) برق با شوقم شراری بیش نیست                             شعله، طفل نی‌سواری بیـش نیسـت

۴)‌ لاله و گل زخـمی خمــــــیازه‌اند                              عیش این گلشن خماری بیش نیست

  • بیت «گویند روی سرخ تو «سعدی» که زرد کرد؟ / اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم» با کدام بیت تناسب معنایی دارد؟

۱) در مصطبۀ(=سکوی) عشق تنّعم نتوان کرد                                  چون بالش زر نیست بسازیم به خشـــتی (سراسری انسانی، ۸۸)

۲) گویند سنگ لعــــــــل شود در مقام صبر                                 آری شود ولــــــــیک به خون جگر شود

۳) از کیمیای مـــهر تو زر گشت روی من                                  آری به یمن لطـــــف شما خاک زر شود

۴)‌ ترکِ درویش مگیر ار نبود سیم‌و زرش                                  در غمت سیم شمار اشک و رُخش را زرگیر

  • بیت «آرزوهای دو عالم دستگاه / از کف خاکم غباری بیش نیست» با کدام بیت قرابت مفهومی ندارد؟ (سراسری تجربی، ۸۸)

۱) دریغ آیدت هـر دو عــــالم خــــــریدن                       اگـــــر قـدر نقــــــدی که داری بدانی

۲) هر دو عالم یک فـروغ روی اوســت                        گــــــــفتمت پیدا و پنهــــــان نیز هـم

۳) فاش می‌گویم‌ و از گفتۀ خود دل‌شـادم                        بندۀ عشقــم و از هر دو جهان آزادم

۴) گـدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‌ا‌ست                        اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد اسـت

  • مفهوم دو بیت «چشم بداندیش که برکنده باد / عیب نماید هنرش در نظر / ور هنری داری و هفتاد عیب / دوست نبیند مگر آن یک هنر» با کدام بیت متناسب نیست؟                                                                                                (سراسری خارج از کشور، ۹۰)

۱) ای خوب‌تر از لیلی! بیم است که چون مجنون                                عشق تو بگرداند در کوه و بیـابانم

۲) ندانســـــــــتم که عاشـــــق کــــــــور باشد                                کجا بختش همــــــــیشه شور باشــد

۳) نیست از عاشـــــــق کســــــــــی دیوانه‌تر                                عقل از سودای او کور است و کـر

۴) ‌ملامتم چه کـــــــنی ای رقیب در عشقش؟                                ببین به دیدۀ مـجنون جمال لــیلی‌را

  • عبارت پیش‌رو با کدام بیت تناسب مفهومی ندارد؟   «آن روز که من سر چوپ پاره سرخ کنم، تو جامۀ اهل صورت پوشی.»

۱) می‌دهد ظاهر هر کس خبر از باطن او                                   رتبۀ پیرهـن، آری ز قبا معلوم است     (سراسری تجربی، ۸۸)

۲) ‌تو گر ظــــاهر بگــــردانی روا نیسـت                                    که کار او به دســـتار و قــــبا نیست

۳) ظاهرپرست کی به‌حقیقت رسد «کلیم»                                    کاو سر همیشه در ره دستار می‌دهد

۴) چشم ناقص‌گهران بر زر و زیور باشد                                    زینت ساده‌دلان پاکی گــــوهر باشـد

  • مفهوم عبارات «نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس‌فردا. آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند؛ یعنی، عشق این است.» با همه ابیات، به جز بیت …… تناسب دارد.

۱) عشــــق را بنیاد بر ناکــــــامی اســت                                     هرکه زین سر سر کشد از خامی است  (سراسری انسانی، ۸۹)

۲) عشـــق از اوّل سرکــــش و خونی بود                                    تا گـــــریزد هــــــر کـــــه بیرونی بود

۳) عشق آن شعله‌ست کاو چون برفروخت                                    هر چه جز معشوق باقی جـمله سوخت

۴) عشق معشوقان نهان است و ستیر (= مستور)                               عشـــــــق عاشق با دو صد طبل و نفیر

  • عبارات زیر با کدام بیت قرابت مفهومی دارد؟                                                                      (سراسری زبان، ۸۸)

«پس هر کسی سنگی می‌انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد: گفتند از این همه سنگ چرا هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن، چه سرّ است؟ گفت: آن که آن‌ها نمی‌دانند، معذورند: از او سختم می‌آید که می‌داند که نمی‌باید انداخت.»

۱) فــــریاد مردمان همه از دسـت دشمن است                                فریاد «سعدی» از دل نامـــهربــان دوســت

۲) گـــر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست                               خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

۳) گردوست را به دیگری از من فراغت است                               من دیگری نـدارم قــائــــم مقـــام دوســــــت

۴) دوست شد یارم و یاران به من اغــیار شدند                              دوست بنگر که همه خــلق جهان دشمن کرد

  • مفهوم عبارت زیر با همۀ گزینه‌ها به جز گزینۀ ………. متناسب است.                                          (سراسری تجربی، ۹۰)

«این بوسهل مردی امام‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، امّا شرارت و زعارتی در طبع وی موکد شده – ولا تبدیل لخلق الله – و با آن شرارت، دل‌سوزی نداشت.»

۱) بید را گــر بیرورند چو عـود                    برنیاید نسـیم عـــود از بید

۲) چون بود اصل گوهری قــابل                    تربیت را در او اثر باشــد

۳) هر که در اصل بد نهاد افــتاد                    هیچ نیکی از او مدار امید

۴) زان که هرگز به جهد نتوان کرد                    از کـــــلاغ سیاه باز سپید

  • بیت «گر دایرۀ کوزه ز گوهر سازند / از کوزه همان برون تراود که در اوست» با کدام بیت تناسب معنایی دارد؟

۱) عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را             دزد دانا می‌کشد اول چراغ خانه را                       (سراسری زبان، ۸۵)

۲) گـــــر درونت بد است گفتـــــــت بد            ور درون تو خوب، گــفتـــت خوب

۳) باطــــــنش همــــــچو پشت آینه بود             ظـــــــــــاهر هر که صاف تر دیدم

۴) از قضـــــا آییــنۀ چینی شکـــــست             خوب شد اسباب خــودبینی شکست

  • مفهوم «کُلّ اِناءٍ یترشح بما فیه »، در همۀ گزینه‌ها به‌جز گزینه … دیده می‌شود.                                      (سنجش، ۸۷)

۱) مـــــــــوج زند سینه کـــــه تا لب بود           کــــوزه بریــزد چـــــــو لبالـــــــــب بود

۲) نیست در دست سبوی من عنان اختیار         راز عشق از دل تراوش گـر کند معذور دار

۳) تو بدسگالی و نیکی طمع کنی هیهات          ز خیر، خیر تراوش نمـــاید از شر، شر

۴) بیان شوق چه جاجت‌که سوز آتش دل          توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

  • کدام بیت «مفهوم مقابل» عبارت «من از سخن او جاهل نمی‌گردم و او از خلق و خوی من عاقل می‌گردد» را در بر دارد؟         

۱) تو خود را چو کودک ادب کن به چوب        به گرز گـــــــران مغز مردان مکــــــــوب                                      (سنجش، ۸۹)

۲) پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است       تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است

۳) هر آن طــــفل کـــــو جور آمــــــوزگار        نبـــــــــیند، جفــــــــا بیند از روزگـــــــــار

۴) چو خـــــواهی که نامت بمـــاند به جای        پســـــــر را خـــــــردمندی آمـــوز و رای

  • مفهوم بیت «پشه کی داند که این باغ از کی است؟ / کاو بهاران زاد و مرگش در دی است» با کدام بیت تناسب ندارد؟

۱) پشه کی جولان کند جایی که باد صرصر (=سخت و سرد) است؟           خصم مسکین پیش خسرو کی تواند ایستاد؟                                     (سراسری انسانی، ۸۹)

۲) چو نیســـــــت دانش بر کـار خویش دایره‌ را         چگـونه باشد دانا به خالق پرگــــــار؟

۳) این جهـــــان در جــــــــنب فکـــــرت‌های ما         هـم چو اندر جنب دریا ســـاغر است

۴) که می‌داند کـــــــــــه این دوران افــــــــلاک          چه مدّت دارد و چون بودش احوال؟

  • معنای کدام بیت با سایر ابیات متفاوت است؟                                                                 (سراسری خارج از کشور، ۸۹)

۱) از درخویش خدا‌ را به‌بهشتم مفرست                  که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

۲) تو را هر چه مشغول دارد ز دوست                   اگــــــر راست خــــواهی دلارامت اوست

۳) قومی هــــوای نعمت دنیا همی پزند                   قومی هـــوای عقبی و ما را هوای دوست

۴) ما مست شـــــراب ناب عشقـــــــیم                           نه تشنۀ سلسبیل (=چشمه‌ای در بهشت) و کـــافور

  • بیت «ای صاحب کرامت، شکرانۀ سلامت / روزی تفقـّدی کن درویش بینوا را» با کدام بیت قرابت مفهومی ندارد؟ (سراسری هنر، ۸۹)

۱) ای صاحب مال، فضل کن بر درویش                 گرفضل خدای می‌شناسی بر خویش

۲) چو خود را قوی حال بینی و خــَــوش                 به شکــــــرانه بار ضعـــــیفان بکش

۳) درویش را که ملک قناعت مسلم است                 درویش نام دارد و سلطان عالم است

۴) به شکر آن که تو در خانه‌ای و اهلت پیش                نظر دریغ مـــدار از مسافر درویش

  • مفهوم بیت «سر الب ارسلان دیدی، ز رفعت، رفته برگردون / به مرو آ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی» با کدام بیت متناسب است؟

۱) کــــــبوتری که دگر آشیان نخواهـــــــد دید           قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام                         (سنجش، ۸۹)

۲) نه هــر چه یافت کمال از پی‌اش بود نقصــان؟!           نه هـر چه داد، ستد باز چرخ مینایی؟!

۳) ای ســــــرو پای بسته به آزادگی مـــــــناز           آزاده من کــــــه از همه عــالم بریده‌ام

۴) گذرگهی‌ست پرستم که اندر او به غیر غم            یکی صــــلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

  • مفهوم بیت «سعدیا! گرچه سخن‌دان و مصالح‌گویی / به عمل کار برآید به سخن‌دانی نیست» با همۀ ابیات به جز بیت ………… متناسب است.

۱) ز بهر سود کسان گو نه بهر شهرت خویش                         که قول بی غرضان در جهان سمر گردد       (سراسری ریاضی، ۹۰)

۲) قول و عمــــــــل چیست جــز ترازوی دینی                        قول و عـــــمل ورز و راســـت‌دار زبانه

۳) «حافظ»‌خام طمع! شرمی از این قصه بدار                         عملت چیست‌که فردوس برین می‌خواهی

۴) قول را نیست ثوابی چو عمــل نیست بر او                         ایزد از بهر عمل کــرد تو را وعده ثواب

  • در کدام ابیات، کردار بر گفتار ترجیح داده شده است؟                                                                  (سراسری انسانی، ۸۸)

الف) گفتۀ خوش کــه بر زبان آید                            مرغ و حــــلوای پخته زآن زاید

ب) بیش مشنو ز نیک و بد گفتار                            آن چـــه بشنیده‌ای به کـار درآر

ج) علم با کـــــار سودمـــــند بود                             عـــــلم بــــی کـــــار پای‌بند بود

د) با علم اگـــــر عمل برابر گردد                             کام دو جهـان تو را میسر گردد

هـ) دانشت هست، کار بستن کو؟                             خنجرت هست، صف شکستن کو؟

و) صدف‌وار‌ گـوهرشناسـان راز                             دهان جز به لؤلؤ نکـــردند بـاز

۱) ب ـ الف ـ و ـ هـ                       2) د ـ ب ـ هـ ـ ج                 3) ج ـ د ـ الف ـ و                 4) و ـ ب ـ الف ـ ج

  • کدام دو بیت با یک‌دیگر تفاوت معنایی دارند؟                                                                       (سراسری تجربی، ۹۰)

۱) عشـــــــــــــــــق دریایی کــــــــــرانه ناپدید                  کی توان کــــــردن شنا ای هوشــــــمند

    عشق دردانه‌ست ومن غواص‌و دریا میکده                  سرفرو بردم من آن‌جا تا کجا سربر کنم

۲) به هوش بودم از اول که دل به‌کس نسپارم                   شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

    رفـــــتی و نمی‌شـوی فـــــــــــرامـــــــوش                   می‌آیی و مـــــی‌روم مــــــــن از هـوش

۳) تو را ز کنگــــــــرۀ عـرش می‌زنند صـفیر                  ندانمت که در این دامگه چه افتاده‌سـت

    پیک دلـــــــی، پیرو شیطـــــــــــــان مباش                  شیر امیری، ســــــگ دربان مــــــباش

۴) خاصـّـــان حق همــــــــیشه بلیت کشـیده‌اند                  هم بیش‌تر عنایت و هم بیش‌تر عنا (=رنج)

    ای آشنـــــای کــــــوی محبّت صـبور باش                   بیداد نیکوان هــــــمه بر آشـــــــنا رود

  • مفهوم کدام بیت با سایر ابیات یکسان نیست؟                                                                                  (سراسری زبان،)

۱) گـــــر دوست بنده را بکــــــــــــــشد یا بپرورد       تسلیم از آن بنده و فــرمان از آن دوست

۲) مرا رضــــــای تو باید نه زندگـــــــانی خویش       اگر مراد تو قتل‌است وارهان ای دوست!

۳) چنان به دام تو الفـــــــت گرفت مـــــــــرغ دلم       که یاد می‌نکند عـــــهد آشیان ای دوست!

۴) گر کام دوست،کشتن «سعدی»ست باک نیست       اینم حیات بس کـــــه بمیرم به کام دوست

  • کدام گروه از ابیات مفهومی مشترک دارند؟                                                                            (سراسری هنر، ۸۸)

الف) منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفـا                  وز هر دو نام مــاند چو سیمرغ و کیمیا

ب) اگر هفت کشـــور به شـاهی تو راست                   چــرا رنج و سخـــتی همه بهر مــــاست

ج) هــــنر خــــوار شد جـادوی ارجــــمـند                  نهـــان راســـــتی آشکــــــــــــارا گـــزند

د) هــــمه ســــوی دوزخ نهــــــادید روی                   سـپردید دلهــــا به گـــــــــــــــفـــتار اوی

هـ) گشته‌است باژگونه همه رسم‌های خلق                  زین عالم نبهره(فرومایه) و گردون بی‌وفا

۱) الف ـ ج ـ هـ                            2) الف ـ د ـ هـ                    3) ب ـ ج ـ د                       4) ب ـ الف ـ هـ

در همۀ ابیات به استثنای بیت … «جابجایی ضمیر» صورت گرفته است.                              (سنجش، ۹۰)

۱) بضاعــــت نیـــــــاوردم الا امـید    خدایا ز عفـــــــوم مکن ناامید

۲) من آنم ز پای اندر افتـــــــاده پیر    خدایا به فضل خودم دست گیر

۳) کس از من سیه‌نامه‌تر دیده نیست    که هیچـــم فعال پسندیده نیست

۴) جز این کاعتمادم به یاری توست     امــــــیدم به آمرزگری توست

طرح درس فارسی

طرح درس فارسی دوازدهم یا جدول زمانبدی سالانه

جدول زمان بندی پیشنهادی فارسی پایه دوازدهم
 ماههفتهنشستآموزهرویه
نیمسال نخستمهرنخست۱آموزه نخست: شکر نعمت / گنج حکمت: گمان۱۰ تا ۱۸
دوم۲آموزه نخست: شکر نعمت / گنج حکمت: گمان۱۰ تا ۱۸
سوم۳آموزه دوم: مست و هشیار / شعرخوانی: در مکتب حقایق۱۹ تا ۲۵
چهارم۴آموزه دوم: مست و هشیار / شعرخوانی: در مکتب حقایق۱۹ تا ۲۵
آباننخست۵آموزه سوم: آزادی / گنج حکمت: خاکریز۲۶ تا ۳۱
دوم۶آموزه پنجم: دماوندیه / روان خوانی: جاسوسی که الاق شد۳۴ تا ۴۴
سوم۷آموزه ششم: نی نامه / گنج حکمت: آفتاب جمال حق۴۵ تا ۵۱
چهارم۸آموزه ششم: نی نامه / گنج حکمت: آفتاب جمال حق۴۵ تا ۵۱
آذرنخست۹آموزه هفتم: در حقیقت عشق / شعرخوانی: صبح ستاره باران۵۲ تا ۵۷
دوم۱۰آموزه هشتم: از پاریز تا پاریس / گنج حکمت: سه مرکب زندگی۵۸ تا ۶۹
سوم۱۱آموزه نهم: کویر / روان خوانی: بوی جوی مولیان۷۰ تا ۸۱
چهارم۱۲آموزه نهم: کویر / روان خوانی: بوی جوی مولیان۷۰ تا ۸۱
دینخست۱۳آزمون دی ماه۱۰ تا ۸۱
دوم۱۴
نیمسال دومسوم۱۵آموزه دهم: فصل شکوفایی / گنج حکمت: تیرانا۸۲ تا ۸۷
چهارم۱۶آموزه دهم: فصل شکوفایی / گنج حکمت: تیرانا۸۲ تا ۸۷
بهمننخست۱۷آموزه یازدهم: آن شب عزیز / شعرخوانی: شکوه چشمان تو۸۸ تا ۹۷
دوم۱۸آموزه دوازدهم: گذر سیاوش از آتش / گنج حکمت: به جوانمردی کوش۹۸ تا ۱۰۸
سوم۱۹آموزه دوازدهم: گذر سیاوش از آتش / گنج حکمت: به جوانمردی کوش۹۸ تا ۱۰۸
چهارم۲۰آموزه دوازدهم: گذر سیاوش از آتش / گنج حکمت: به جوانمردی کوش۹۸ تا ۱۰۸
اسفندنخست۲۱آموزه سیزدهم: خوان هشتم / شعرخوانی: ای میهن۱۰۹ تا ۱۱۷
دوم۲۲آموزه سیزدهم: خوان هشتم / شعرخوانی: ای میهن۱۰۹ تا ۱۱۷
سوم۲۳آموزه چهاردهم: سی مرغ و سیمرغ / گنج حکمت: کلان تر و اولی تر۱۱۸ تا ۱۲۸
چهارم۲۴آموزه چهاردهم: سی مرغ و سیمرغ / گنج حکمت: کلان تر و اولی تر۱۱۸ تا ۱۲۸
فروردیننخستتعطیلات نوروزی
دوم
سوم۲۵آموزه شانزدهم: کباب غاز / روان خوانی: ارمیا۱۳۲ تا ۱۴۷
چهارم۲۶آموزه شانزدهم: کباب غاز / روان خوانی: ارمیا۱۳۲ تا ۱۴۷
اردیبهشتنخست۲۷آموزه هفدهم: خنده تو / گنج حکمت: مسافر۱۴۸ تا ۱۵۴
دوم۲۸آموزه هفدهم: خنده تو / گنج حکمت: مسافر۱۴۸ تا ۱۵۴
سوم۲۹آموزه هجدهم: عشق جاودانی / روان خوانی: آخرین درس۱۵۵ تا ۱۶۳
چهارم۳۰آزمون جامع فارسی ۳۱۰ تا ۱۶۳
جدول زمانبندی سالانه فارسی دوازدهم

پی دی اف طرح درس فارسی دوازدهم

طرح درس فارسی دوازدهم

طرح درس فارسی دوازدهم

طرح درس فارسی یازدهم یا جدول زمانبدی سالانه

جدول زمان بندی پیشنهادی فارسی پایه یازدهم
 ماههفتهنشستآموزهرویه
نیمسال نخستمهرنخست۱آموزه نخست: نیکی / گنج حکمت: همّت۱۰ تا ۱۶
دوم۲آموزه نخست: نیکی / گنج حکمت: همّت۱۰ تا ۱۶
سوم۳آموزه دوم: قاضی بُست / شعرخوانی: زاغ و کبک۱۷ تا ۲۵
چهارم۴آموزه دوم: قاضی بُست / زاغ و کبک۱۷ تا ۲۵
آباننخست۵آموزه سوم: در امواج سند / گنج حکمت: چو سرو باش۲۶ تا ۳۳
دوم۶آموزه سوم: در امواج سند / گنج حکمت: چو سرو باش۲۶ تا ۳۳
سوم۷آموزه پنجم: آغازگری تنها / روان خوانی: تا غزل بعد…۳۸ تا ۴۹
چهارم۸آموزه ششم: پرورده عشق / گنج حکمت: مردان واقعی۵۰ تا ۵۶
آذرنخست۹آموزه ششم: پرورده عشق / گنج حکمت: مردان واقعی۵۰ تا ۵۶
دوم۱۰آموزه هفتم: باران محبّت / آفتاب حُسن۵۷ تا ۶۳
سوم۱۱آموزه هشتم: درکوی عاشقان / گنج حکمت: چنان باش…۶۴ تا ۷۴
چهارم۱۲آموزه نهم: ذوق لطیف / روان خوانی: میثاق دوستی۷۵ تا ۸۵
دینخست۱۳آزمون دی ماه۱۰ تا ۸۵
دوم۱۴
نیمسال دومسوم۱۵آموزه دهم: بانگ جَرَس / گنج حکمت: به یاد ۲۲ بهمن۸۶ تا ۹۲
چهارم۱۶آموزه دهم: بانگ جَرَس / گنج حکمت: به یاد ۲۲ بهمن۸۶ تا ۹۲
بهمننخست۱۷آموزه یازدهم: یاران عاشق/ شعرخوانی: صبح بی تو۹۳ تا ۹۷
دوم۱۸آموزه دوازدهم: کاوه دادخواه / گنج حکمت: کاردانی۹۸ تا ۱۰۸
سوم۱۹آموزه دوازدهم: کاوه دادخواه / گنج حکمت: کاردانی۹۸ تا ۱۰۸
چهارم۲۰آموزه چهاردهم: حمله حیدری / شعرخوانی: وطن۱۱۲ تا ۱۱۷
اسفندنخست۲۱آموزه چهاردهم: حمله حیدری / شعرخوانی: وطن۱۱۲ تا ۱۱۷
دوم۲۲آموزه پانزدهم: کبوتر طوق دار / گنج حکمت: مهمانِ ناخوانده۱۱۸ تا ۱۲۵
سوم۲۳آموزه پانزدهم: کبوتر طوق دار / گنج حکمت: مهمانِ ناخوانده۱۱۸ تا ۱۲۵
چهارم۲۴آموزه شانزدهم: قصّه عینکم/ روان خوانی: دیدار۱۲۶ تا ۱۳۹
فروردیننخستتعطیلات نوروزی
دوم
سوم۲۵آموزه شانزدهم: قصّه عینکم/ روان خوانی: دیدار۱۲۶ تا ۱۳۹
چهارم۲۶آموزه هفدهم: خاموشی دریا / تجسّم عشق۱۴۰ تا ۱۴۶
اردیبهشتنخست۲۷آموزه هفدهم: خاموشی دریا / تجسّم عشق۱۴۰ تا ۱۴۶
دوم۲۸آموزه هجدهم: خوان عدل / روان خوانی: آذرباد۱۴۷ تا ۱۵۷
سوم۲۹آموزه هجدهم: خوان عدل / روان خوانی: آذرباد۱۴۷ تا ۱۵۷
چهارم۳۰آزمون جامع فارسی ۲۱۰ تا ۱۵۷

پی دی اف طرح درس فارسی یازدهم

طرح درس فارسی یازدهم

طرح درس
طرح درس فارسی یازدهم

طرح درس فارسی دهم یا جدول زمانبدی سالانه

جدول زمان بندی پیشنهادی فارسی پایه دهم
 ماههفتهنشستآموزهرویه
نیمسال نخستمهرنخست۱آموزه نخست ستایش۱۰ تا ۱۳
دوم۲آموزه نخست: چشمه / پیرایه خرد۱۳ تا ۱۷
سوم۳آموزه نخست: چشمه / پیرایه خرد۱۳ تا ۱۷
چهارم۴آموزه دوم: از آموختن ننگ مدار/ دیوار۱۸ تا ۲۷
آباننخست۵آموزه سوم: پاسداری از حقیقت / دیوار عدل۲۸ تا ۳۶
دوم۶آموزه پنجم: بیداد ظالمان / همای رحمت۳۹ تا ۴۳
سوم۷آموزه پنجم: بیداد ظالمان / همای رحمت۳۹ تا ۴۳
چهارم۸آموزه ششم: مهر و وفا / حقه راز۴۶ تا ۵۰
آذرنخست۹آموزه ششم: مهر و وفا / حقه راز۴۶ تا ۵۰
دوم۱۰آموزه هفتم: جمال و کمال / بوی گل و ریحانها۵۱ تا ۵۵
سوم۱۱آموزه هشتم: سفر به بصره / شبی در کاروان۵۶ تا ۶۳
چهارم۱۲آموزه نهم: کلاس نقاشی / پیرمرد چشم ما بود۶۴ تا ۷۱
دینخست۱۳آزمون دی ماه۱۰ تا ۷۱
دوم۱۴
نیمسال دومسوم۱۵آموزه دهم: دریادلان صف شکن / یک گام فراتر۷۴ تا ۸۱
چهارم۱۶آموزه یازدهم: خاک آزادگان / شیرزنان ایران۸۲ تا ۹۱
بهمننخست۱۷آموزه یازدهم: خاک آزادگان / شیرزنان ایران۸۲ تا ۹۱
دوم۱۸آموزه دوازدهم: رستم و اشکبوس / عامل و رعیت۹۲ تا ۱۰۱
سوم۱۹آموزه دوازدهم: رستم و اشکبوس / عامل و رعیت۹۲ تا ۱۰۱
چهارم۲۰آموزه سیزدهم: گردآفرید / دلیران و مردان ایران زمین۱۰۲ تا ۱۰۸
اسفندنخست۲۱آموزه سیزدهم: گردآفرید / دلیران و مردان ایران زمین۱۰۲ تا ۱۰۸
دوم۲۲آموزه چهاردهم: طوطی و بقال / ای رفیق۱۰۹ تا ۱۱۷
سوم۲۳آموزه چهاردهم: طوطی و بقال / ای رفیق۱۰۹ تا ۱۱۷
چهارم۲۴آموزه شانزدهم: خسرو / طراران۱۲۰ تا ۱۲۹
فروردیننخستتعطیلات نوروزی
دوم
سوم۲۵آموزه شانزدهم: خسرو / طراران۱۲۰ تا ۱۲۹
چهارم۲۶آموزه هفدهم: سپیده دم / مزار شاعر۱۳۲ تا ۱۳۹
اردیبهشتنخست۲۷آموزه هفدهم: سپیده دم / مزار شاعر۱۳۲ تا ۱۳۹
دوم۲۸آموزه هجدهم: عظمت نگاه / سه پرسش۱۴۰ تا ۱۴۸
سوم۲۹آموزه هجدهم: عظمت نگاه / سه پرسش۱۴۰ تا ۱۴۸
چهارم۳۰آزمون جامع فارسی ۱۱۰ تا ۱۴۹
طرح درس

پی دی اف طرح درس فارسی دهم

طرح درس فارسی دهم
طرح درس فارسی دهم

روزگار رودکی

درآمدی بر روزگار رودکی یا دوره تغزل و خردآزمایی

دومین دوره مورد پژوهش ما – که آن را روزگار رودکی نامیدیم – از نظر سیاسی و تاریخ همزمان است با دوره اوج و شکوفایی فرمانروایان سامانی در فرارودان و خراسان که بیش از یکصد سال دوام داشت.

در زمان ساسانیان بخارا عمده‌ترین مرکز فرهنگی به شمار می‌آمد و بسیاری از دین‌دانان و ادب‌دانانی که در این شهر می‌زیستند، آثار ارزنده‌ای به پارسی و تازی در قلمرو فرهنگ اسلامی پدید آوردند. برخی از امیران سامانی خود دارای فضل و ادب بودند و گاهی در انجمن‌های مناظره با دانشوران هم شرکت می‌کردند. افزون بر بخارا سمرقند، مرو، توس، هرارت و نیشابور نیز از مرکزهای هنر، دانش و ادب و در زمره فرهنگ‌شهر‌های عمده به شمار می‌رفت.

شعر در روزگار سامانی

آگاهی ما درباره شعر و ادب دوره سامانی بیش از دوره پیشین است. در این روزگار با حضور سخن‌سالاران بزرگی چون رودکی و شهید بلخی، شعر دری چه از نظر زبان چه از نظر گونه‌گونی موضوع رو به گسترش نهاد. هر چند شاعرنوازی و پشتیبانی سامانیان از شعر و ادب دری خالی از انگیزه سیاسی نبود؛ اما غالباً جنبه‌های ذوقی و علاقه‌های قلبی را نیز به همراه داشت . انبوه سرایندگان در این دوره و شاعرنوازی و ادب‌پروری فرمانروایان سامانی نشان می‌دهد که بیشتر آنها خود از درک زیبایی شعر بی‌بهره نبودند.

باری با بزرگداشت پادشاهان سامانی از شعر و شاعری، سرایندگان خوش ذوق و پرمایه بسیاری سربرآوردند که توانستند سخن را در روانی و استواری به پایه‌ای برسانند که طرز آنها نمونه و سرمشق سخنوران بعدی قرار گیرد. از آن میان رودکی عنوان پدر شعر پارسی یافت و شکوه شعر و جایگاه بلند او را برخی از سخن‌سالاران بزرگ دوره بعدی مانند عنصری و فرخی ستودند.

طرز شاعری آنان بر سادگی لفظ و آسانی معنی استوار بود. ایشان اندیشه‌ها و خیال‌های خود را همانگونه که به خاطرشان می‌رسید، بیان می‌کردند و برای پیدا کردن تعبیر و مفهوم تازه خود را به زحمت نمی‌انداختند. شاعران این زمانه بیشتر به بیرون و واقعیت زندگی نظر داشتند و مفاهیم ذهنی آنان از قلمرو آموزه‌های کلی اخلاقی – در حد بسیار صمیمانه و عملی آن – درنمی‌گذشت.

موضوع‌های شعری، گذشته از وصف، بیشتر ستایش بود و اندرز و معانی تغزّلی و احساسی و کمی هم لاغ. قالب‌های شعری نیز چامه، قطعه  و اندکی هم چارانه بود. محور فکری شاعران این دوره خرد بود و تکیه بر دانش و هنر: گویی بنیان‌های خردمندی و خردگرایی که از فرهنگ ایران پیش از اسلام بازمانده بود بار دیگر در چارچوب فرهنگ اسلامی آزموده می‌شد.

ابوالحسن شهید بلخی از همروزگاران و پیوستگان به دستگاه امیر نصربن احمد سامانی و ابوعبدالله جیهانی است که باید پیش از فردوسی عنوان سراینده خرد را به او ویژه داشت. دانش شهید افزون و خطش نیکو بود و با فلسفه و کلام آشنایی داشت. تألیفاتی هم در این زمینه‌ها به او نسبت داده‌اند که همچون سروده‌هایش به دست ما نرسیده است. از ویژگی‌های زیست علمی شهید بلخی این است که گفته‌اند با محمد پور زکریای رازی پزشک و فیلسوف همروزگار خود مناظره‌ها و بگومگوهایی داشته است.

شهید به تازی و فارسی شعر نیکو می‌گفت. لطف طبع و ذوق شاعری وی را از بیت‌های پراکنده‌ای که به زبان پارسی از او در دست است می‌توان دریافت. به ویژه که این سروده‌ها غالباً با چاشنی فلسفه نیز درآمیخته است.

دانش و خواسته

دانش و خواسته است نرگس و گل / که به یک جای نشکفند به هم

قلمرو زبانی: خواسته: دارایی / شکفتن: باز شدن (بن ماضی: شکفت؛ بن مضارع: شکف) / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن / دانش و خواسته است نرگس و گل: تشبیه

بازگردانی: دانش و دارایی مانند نرگس و گل اند که در یک جا کنار هم نمی‌رویند.

هر که را دانش است خواسته نیست / و آن که را خواسته ست دانش کم

قلمرو زبانی: را: نشانه دارندگی و مالکیت / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: خواسته، دانش

بازگردانی: هر کس دانش دارد، دارایی ندارد و هر که دارایی دارد دانش ندارد.

بی‌جهت نیست که رودکی سراینده همروزگار شهید در قطعه‌ای استوار که به سال ۳۲۵ هـ.ق. در سوگ او سروده، وی را به هنر و برتری خرد ستوده است:

کاروان شهید رفت از پیش / وان ما رفته گیر و می‌اندیش

قلمرو زبانی: وان ما: مال ما / گرفتن: فرض کردن / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن / رفته: کنایه از مرده

بازگردانی: شهید بلخی پیش از ما درگذشت. ما نیز خواهیم مرد. خوب اندیشه کن.

از شمار دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش

قلمرو زبانی: شمار: تعداد / کم: کمتر / قلمرو ادبی: دو چشم: استعاره از یار یکدله و گرامی / تضاد: کم، بیش / واژه‌آرایی: شمار

بازگردانی: از نظر دوستی فقط یک دوست را از دست دادیم. اما از نظر خرد و دانش گویی هزاران نفر را از دست دادیم.

ابوعبدالله جعفر بن محمد را از آن رو رودکی می‌گفتند که در «رودک» یکی از روستاهای سمرقند به گیتی آمد و در همانجا بالید. او در کودکی حافظه نیرومندی داشت؛ چنانکه نوشته‌اند در هشت سالگی قرآن را از بر کرد و به شاعری پرداخت. روستازاده سمرقندی گذشته از همه اینها آوازی خوش داشت و همین امر سبب شد که یکی از رامشگران نام‌آور آن روزگار وی را به شاگردی بپذیرد و به او بربط بیاموزد. همین هنرها بود که به رودکی در درگاه سامانیان نفوذ و حرمت بسیار بخشید. نصربن احمد، پادشاه بخارا جایزه‌ها و پیش‌کش‌های بسیار به وی داد و بلعمی وزیر دانشمند سامانیان او را در میان ایرانیان و نیرانیان بیتا دانست.

نوازندگی و خوش‌آوازی در تاثیر شعر رودکی بسیار اثرگذار افتاد. داستان دیرماندن امیر بخارا در هرات و تنگ‌دلی و اشتیاق همراهان او برای بازگشت به خان و مان و شعر «بوی جوی مولیان» که رودکی با چنگ و نوای خوش سرود، گواهی است بر این اثرگذاری.

چکامه‌های رودکی در نهایت لطف و استواری و مثنوی‌هایش سنجیده و سخته بود. عنصری بر او رشک می‌برد؛ غزل را «رودکی وار» نیکو می‌دانست و اعتراف می‌کرد که غزل او رودکی‌وار نیست.

غزل رودکی‌وار نیکو بود / غزل‌های من رودکی‌وار نیست

قلمرو ادبی: وزن: فعولن فعولن فعولن فعل / واژه‌آرایی: رودکی‌وار

بازگردانی: غزلی نیکوست که مانند غزل‌های رودکی باشد. غزل‌های من مانند غزل‌های رودکی استوار و سخته نیست.

ناصرخسرو رودکی را شاعر تیره‌چشم روشن‌بین گفته است. آیا رودکی کور مادرزاد بوده است؟

از نمونش‌هایی که سخنوران نزدیک به روزگار او آورده‌اند، پیداست که او را سراینده‌ای نابینا می‌شناخته‌اند؛ اما از سخن خود او – آنچه هست – و به ویژه توصیف‌های دقیق و رنگارنگش برنمی‌آید که همه عمر را در کوری و تاریکی‌ دنیای روشن‌دلان گذرانده باشد.

پیری و یاد جوانی

مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود / نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

قلمرو زبانی: را: دارندگی / سودن: فرسودن، ساییدن / لا: نه / بل: بلکه / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / چراغ تابان بود: تشبیه

بازگردانی: هر چه دندان داشتم همه فرسود و فروریخت. دندان نبود؛ بلکه مانند چراغ درخشان بود.

سپید سیم زده بود و درّ و مرجان بود / ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

قلمرو زبانی: سیم: نقره / سیم زده: نقره مسکوک و خالص / درّ: مروارید / مرجان: بُسد / قلمرو ادبی: ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود: تشبیه / واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: دندان سفیدم مانند نقره بود؛ مانند مروارید و مرجان بود؛ مانند ستاره بامدادی و قطره باران بود.

یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت / چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

قلمرو زبانی: نحس: ناهمایون / کیوان: زحل / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: اکنون یکی از آن همه دندان نمانده است. همه فرسود و ریخت. چه قدر بد بود؛ همانا که بدی کیوان به من رسید.

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز / چه بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود

قلمرو زبانی: نحس: ناهمایون / کیوان: زحل / منت: من به تو (جهش ضمیر)/ قضا: سرنوشت / یزدان: خداوند / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: نه، بود

بازگردانی: بدی کیوان و طول عمر من نبود. این سرنوشتی بود که خداوند برای همگان رقم زده است.

جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است / همیشه تا بوَد، آیین گِرد، گَردان بود

قلمرو زبانی: گِرد: چرخ / گَردان: گردنده / بوَد: می‌باشد (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو)/ آیین: رسم / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: گِرد، گَردان / همریشگی: گِرد، گَردان / واج آرایی: «گ»

بازگردانی: فلک همیشه این چنین است؛ چرخ گردان است. رسم چرخ گردان این است که بگردد و پیوسته تغییر کند.

همان که درمان باشد، به جای درد شود / و باز درد، همان کز نخست درمان بود

قلمرو زبانی: کز: که از / قلمرو ادبی: درمان، درد: تضاد

بازگردانی: چیزی که درد بود، روزی درمان گردد و چیزی که در آغاز درمان بود تبدیل به درد می‌گردد.

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود / و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

قلمرو زبانی: خُلقان: کهنه و فرسوده / کجا: که / قلمرو ادبی: کهن، نو: تضاد/ واژه‌آرایی: کهن، نو، بود، زمان، کند، همان

بازگردانی: هر آنچه که زمانی نو بود، روزگار، آن را کهنه کند و همان چیزی که کهنه بود، زمانی آن را نو کند.

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود / و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / شکسته: پیر و ناتوان / خرم: سرسبز / کجا: که / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بیابان، باغ، خرم، بود

بازگردانی: بسیار بیابان فرسوده و پیر که در گذشته باغ سرسبز بوده و بسیار بیابان که بعدها باغ سرسبز گشته است.

همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی / که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟!

قلمرو زبانی: مشکین: مُشک آلود، سیاه / سامان: ترتیب / قلمرو ادبی: ماهروی: تشبیه (روی همچون ماه) /

بازگردانی: چه می‌دانی ای زیباروی سیاه موی که حال من پیش از این چگونه بود؟

به زلف چوگان نازِش همی‌کنی تو بدو / ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود

قلمرو زبانی: نازِش: نازیدن / بدو: به او / قلمرو ادبی: زلف چوگان: اضافه تشبیهی (زلف مانند چوگان) واژه‌آرایی: زلف، چوگان

بازگردانی: تو به زلف همچون چوگانت افتخار می‌کنی؛ ندیده‌ای که او زلف چوگان‌مانند داشت.

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود / شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

قلمرو زبانی: شد: رفت / به سان: مانند / دیبا: پارچه ابریشمین / قطران: ماده ای سیاه رنگ / قلمرو ادبی: رویش به سان دیبا بود؛ مویش به سان قطران بود: تشبیه / واژه‌آرایی: به سان، بود / روی، موی: جناس ناهمسان

بازگردانی: آن زمانه که رویش مانند ابریشم، نرم و لطیف بود گذشت. آن زمان که مویش مانند قیر، سیاه بود سپری شد.

چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز / بشد که بازنیامد، عزیز مهمان بود

قلمرو زبانی: خوب: زیبارو / عزیز: گرامی / شد: رفت / بازنیامد: برنگشت / قلمرو ادبی: عزیز مهمان بود: تشبیه

بازگردانی: مانند زیبارویی که مهمان و دوست ارجمندی بود و با عزّت می‌رود، جوانی من نیز مهمان عزیزی بود که رفت.

بسا نگار، که حیران بُدی بدو در، چشم / به روی او در، چشمم همیشه حیران بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / نگار: نقاشی / بدو: به او / به روی او در: دو حرف اضافه برای یک متمم / قلمرو ادبی: نگار: استعاره از یار / واژه‌آرایی: چشم، بود / بُدی، بود: همریشگی

بازگردانی: بسیار دختر که چشمش حیران او(رودکی) بود. چشمان من نیز همیشه سرگشته او بود.

شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود / نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود

قلمرو زبانی: شد: مال ما / خرم: با طراوت / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: زمانه‌ای که او شاد و سرزنده بود گذشت؛ زمانی که شادی او بسیار بود و اندوهش کم.

همی‌خرید و همی‌سخت، بی‌شمار درم / به شهر، هر گه یک ترک نارپستان بود

قلمرو زبانی: سختن: وزن کردن / درم: درهم، یکای پول / ترک: زیبارو / نار: انار / قلمرو ادبی: نارپستان: تشبیه (دختری که پستانش مانند انار زیباست.) / درم سختن: کنایه از خرید کردن

بازگردانی: بی شمار درهم را وزن می‌کرد و هر گاه نارپستانی را می‌دید او را می‌خرید.

بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو / به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / کنیزک: کنیز کم سال/ بدو: به او / جمله: همگی / قلمرو ادبی:

بازگردانی: بسیار کنیز که به آن کنیز میل داشت و شب پنهانی نزد او می‌رفت.

به روز چون که نیارست شد به دیدن او / نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود

قلمرو زبانی: نیارستن: جرأت نکردن / نهیب: فریاد / خواجه: صاحب / بیم: ترس / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: روزها نمی‌توانست او را ببیند؛ زیرا مالکش فریاد می‌زد و ترس زندانی شدن داشت.

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف / اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود

قلمرو زبانی: نبیذ: باده / دیدار: چهره / خوب: زیبا / لطیف: نرم / گران: سنگین / بد: بود / زی: سوی / قلمرو ادبی: همریشگی: بد، بود

بازگردانی: اگر می روشن و چهره زیبا و روی لطیف، برای بسیاری از مردم گران بود برای من ارزان بود.

دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن / نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود

قلمرو زبانی: خزانه: گنجینه / نامه: کتاب / مهر: عشق / قلمرو ادبی: گنج سخن: اضافه تشبیهی

بازگردانی: دلم مانند گنجینه پر جواهر بود و سخن و شعرم گنج بود. عنوان کتابم نیز عشق و شعر بود.

همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟ / دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

قلمرو زبانی: ندانستمی: نمی‌دانستم / طرب: شادی / را: برای / فراخ: گسترده / فراخ میدان: ترکیب وصفی وارون / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: همیشه شاد بودم و نمیدانستم اندوه چیست. دلم برای شادی و شادمانی میدان فراخی داشت..

بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر / از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / به سان: مانند / حریر: ابریشم / به کردار: مانند / سندان: ابزاری در آهنگری / قلمرو ادبی: به سان حریر کرده به شعر، به کردار سنگ ‌و سندان: تشبیه

بازگردانی: بسیار دل که با شعر آن را مانند حریر نرم کردم. دلی که پیش از آن مانند سنگ سخت بود.

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود / همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

قلمرو زبانی: زی: سوی / زلفکان: زلف‌های / چابک: چالاک / سخندان: ادبدان / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود، همیشه / زلفکان: مجاز از زیبارویان

بازگردانی: همیشه چشمم به سوی زیبارویان چابک بود. همیشه گوشم به سوی مردم سخندان بود.

عیال نه، زن و فرزند نه، مئونت نه / از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

قلمرو زبانی: عیال: زن و فرزند / مئونت: هزینه / آسوده: راحت / آسان: ضد دشوار / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود، نه

بازگردانی: خانواده نداشتم فرزند و هزینه زندگی نداشتم سرباری نداشتم و آسوده بودم.

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی / بدان زمانه ندیدی که این‌چنینان بود

قلمرو زبانی: این‌چنینان: این چنین / قلمرو ادبی: ماهرو: تشبیه

بازگردانی: تو رودکی را امروز می‌بینی؛ آن زمان که این چنین بود ندیده ای.

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی / سرودگویان، گویی هزاردستان بود

قلمرو زبانی: سرودگویان: شعرخوانان / هزاردستان: بلبل / گویی: مانند اینکه / قلمرو ادبی: گویی هزاردستان بود: تشبیه

بازگردانی: آن زمانه که مانند بلبل شعرخوان راه می‌رفت او را ندیده ای.

شد آن زمانه که او انس رادمردان بود / شد آن زمانه که او پیشکار میران بود

قلمرو زبانی: شد: رفت / انس: همدم / رادمردان: جوانمرد / پیشکار: پاکار، پیشخدمت، دستیار، کارپرداز، کارگزار، وشکرده / میران: امیران / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: آن زمان که همدم جوانمردان بود گذشت آن زمان که او کارگزار پادشاهان بود گذشت.

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است / همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود

قلمرو زبانی: ورا: او را / زی: سو / ملوک: پادشاهان / دیوان: دفتر شعر / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: زی، همیشه، ملوک

بازگردانی: همیشه نزد پادشاهان دیوان شعرش است و در گذشته هم همیشه دیوان شعر در بارگاه پادشاهان بوده است.

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنَوَشت / شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

قلمرو زبانی: شد: رفت / نَوَشتن: طی کردن، ‌درنوردیدن (بن ماضی: نَوشت؛ بن مضارع: نَورد)/ قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: زمانه / بزرگ‌نمایی یا اغراق: شعرش همه جهان بنَوَشت

بازگردانی: زمانه ای که شعرش همه جهان را طی می‌کرد گذشت. آن زمانه که سخنور خراسان بود تمام شد.

کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان / مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود

قلمرو زبانی: گیتی: جهان / نامور: نامدار / دهقان: زمین‌دار / سیم: پول نقره / حُملان: ستور باربردار که کسی را دهند / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: هر کس که زمین دار نامداری بود، رودکی نزد او ارج داشت و از او نقدینه و دستمزد می‌گرفت.

که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی / مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود

قلمرو زبانی: را: نشانه دارندگی / که: هر کس / بودی: بود / مرا: «را» نشانه اضافه گسسته / قلمرو ادبی: همریشگی: بودی، بود

بازگردانی: اگر مردم از این و آن بزرگی می‌یافتند بزرگی من از سامانیان بود.

بداد میر خراسانش چل هزار درم / وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود

قلمرو زبانی: میر: امیر/ چل: چهل / درم: یکای پول / ماکان: نام یکی از فرمانروان مازندران / یک پنج: یک پنجم / میر: امیر / قلمرو ادبی:

بازگردانی: شاه خراسان به او چهل هزار درهم داد و از امیر ماکان یک پنجم آن را گرفت.

ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار / به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود

قلمرو زبانی: اولیا: زیردستان / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از نزدیکانش هشت هزار درهم به من داد. این اندازه حال من خوب بود.

چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش / ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود

قلمرو زبانی: میر: امیر / مردیِ: مردانگی / داد: حق / اولیا: زیردستان / قلمرو ادبی:  

بازگردانی: هنگامی که امیر شعر من را شنید، مردانگی خود را نشان داد و هر چه گفت زیردستانش به من دادند.

کنون زمانه دگرگشت و من دگر گشتم / عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

قلمرو زبانی: دگرگشت: تغییر کرد / انبان: خیک، مشک / قلمرو ادبی: انبان: استعاره از کفن یا گور

بازگردانی: اکنون روزگار تغییر کرد و من نیز تغییر کردم برای عصا بیاورید که وقت عصا و کفن رسیده است.

این چامه و اشاره‌ای که تاریخ‌نگاران به مرگ غریب‌وار او به سال ۳۲۹ هـ.ق. در روستای زادگاهش کرده‌اند، شاید دلیلی باشد بر اینکه رودکی در پایان زندگانی مورد بی‌مهری پادشاهان روزگار خود قرار گرفته و چه بسا که از درگاه آنان رانده شده باشد.

آثار و اشعار و شیوه شاعری رودکی: از دیوان بزرگ رودکی که گفته‌اند یک صد دفتر شعر بوده، بیش از حدود هزار بیت بر جای نمانده است. وی افزون بر چامه، چکامه، قطعه و حتا چارانه، چند دوگانه (مثنوی) نیز سروده است. مثنوی کلیله و دمنه و درپیوسته سندبادنامه از آن جمله اند و از آنها جز بیت‌هایی پراکنده در دست نیست. کمابیش همه نوع شعر در دیوان رودکی بوده است و او انواع مضمون‌های شعری روزگار خود را به استادی و چیره‌دستی به رشته نظم کشیده و در اغلب آن‌ها – به ویژه در چکامه و توصیف و ستایش – زبانزد شده است.

رودکی در سرودن چامه‌های ستایشی و وصفی استاد بوده و به سبک ویژه روزگار خود می‌سروده است که امروز آن را سبک خراسانی یا ترکستانی می‌نامند و از ویژگی‌های اصلی آن سادگی و در عین حال استواری و سختگی را می‌توان برشمرد. چامه «پیری و یاد جوانی» نمونه آشکاری از این گونه سروده‌های اوست. 

تخیل شعری رودکی بسیار نیرومند و زبانش ساده، روان، زنده و پرتپش است. در توصیف می‌کوشد تا خواننده را به طبیعت نزدیک کند و زیبایی‌های آن را با قدرت خیال به وی نشان دهد. رودکی شعر پارسی را به کمال نسبی نزدیک کرد؛ از این رو برخی وی را پدر شعر پارسی و خدایگان شاعران برنامیده‌اند. در شعر او شور و شادی، زهد و اندرز، شک و یقین به هم درآمیخته است. با این حال او در برابر غم و اندوه روزگار دلی نیرومند و فکری توانا دارد و در هر فرصتی آدمی را به بردباری فرامی‌خواند.

پند زمانه

۱- زمانه پندی آزادوار داد مرا / زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

قلمرو زبانی: آزادوار: از سر آزادگی / مرا: به من / نگری: ببینی / قلمرو ادبی: زمانه پندی داد مرا: جانبخشی

بازگردانی: روزگار به من پندی از سر آزادگی داد. اگر به زمانه درست نگاه کنی سراسرش پند است.

۲- زبان ببند – مرا گفت – و چشم دل بگشای / که‌ را زبان نه به بند است پای در بند است

قلمرو زبانی: نه: قید نفی / قلمرو ادبی: زمانه گفت: جانبخشی / چشم دل: اضافه استعاری / پای در بند: کنایه از زندانی شدن / واژه‌آرایی: زبان، بند / زبان: مجاز از دهان

بازگردانی: زمانه به من گفت که سخن نگو و با چشم باطنی ات نگاه کن؛ زیرا کسی که زبانش به فرمانش نیست، دچار بند و زندان می‌شود.

۳- به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری / بسا کسا که به روز تو آرزومند است

قلمرو زبانی: نیک: خوب / کسان: کس‌ها / بسا: بسیار / قلمرو ادبی: زمانه گفت: جانبخشی / جناس: بسا، کسا

بازگردانی: اگر روزگار خوش دیگران را می‌بینی غم نخور؛ زیرا بسیار کسانی که آرزوی زندگانی همچون تو را دارند.

۳- بدان کسی که فزون از تو، آرزو چه بری [کنی]؟ / بدان نگر که به حال تو آرزومند است

قلمرو زبانی: فزون: افزون / نگر: نگاه کن / قلمرو ادبی: همریشگی: آرزو، آرزومند

بازگردانی: چرا آرزومند زندگانی کسی هستی که از تو بیشتر دارد؟ به کسی بنگر که آرزوی زندگی تو را دارد.

ابوشکور بلخی شیفته دانایی

کودکی بوشکور سراینده خردمند و آگاه قرن چهارم هجری با ایام سالخوردگی رودکی سمرقندی و دوران سالمندی وی با جوانی فردوسی مصادف بوده است. مضمون‌هایی همانند مضامین رودکی در سروده‌های بوشکور و حرف‌هایی از آن نوع که بوشکور گفته در میان شعرهای بازخوانده به فردوسی دیده شده است. از نظر فکر و زبان و جلوه‌های شعری هم بوشکور حد واسط رودکی و فردوسی به شمار می‌رود. 

ابوشکور میان سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۶ هـ.ق. مثنوی‌ سرشار از اندرز و حکمت آفرین‌نامه را درپیوست. افسوس که از این مثنوی جز بیت‌هایی پراکنده چیزی به دست ما نرسیده است.

این بیت‌ها از آفرین‌نامه بوشکور است:

دانایی و والایی

بدان کوش تا زود دانا شوی / چو دانا شوی زود والا شوی

قلمرو زبانی: کوش: بکوش؛ فعل امر / والا: بلندپایه / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: دانا، شوی، زود

بازگردانی: بکوش تا زود آگاه و دانا شوی. هنگامی که آگاه شوی به زودی والا و بلندپایه می‌گردی.

نه داناتر آن کس که والاتر است /  که والاتر آن کس که داناتر است

قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: است، دانا، والا، آن، کس / واج آرایی

بازگردانی: آن کس که والا و بلندپایه است دانا نمی‌شود؛ ولی کسی که داناست به زودی بلندپایه خواهد شد.

نبینی ز شاهان اَبَر تخت و گاه /  ز دانندگان بازجویند راه؟

قلمرو زبانی: ابر: بر / گاه: جاه / قلمرو ادبی: بازجویند راه: کنایه از اینکه راهنمایی می‌خواهند / پرسش انکاری

بازگردانی: نمی‌بینی که شاهان دارای جاه و تخت از دانایان راهنمایی می‌خواهند.

اگرچه بمانند دیر و دراز/ به دانا بُوَدشان همیشه نیاز

قلمرو زبانی: دیر: مدت زمان دراز / دراز: طولانی / بُوَد: می‌باشد / بودشان: جهش ضمیر

بازگردانی: اگر چه مدت زمان درازی فرمانروا بمانند، همیشه نیاز به کارگزاران دانا دارند.

دوازده سال از مرگ رودکی سخنور پرآوازه قرن چهارم هجری می‌گذشت که ابوالحسن کسایی به سال ۳۴۱ هـ.ق. در مرو دیده به جهان گشود.

دوران شاعری کسایی با اواخر عهد سامانی و اوایل کار غزنویان همزمان بوده است. کسایی در آغاز کار، برخی از شاهان را ستود؛ اما در میان‌سالی از این کار پشیمان شد و یکسره راه پارسایی و اندرزگویی در پیش گرفت. مذهب او شیعه دوازده امامی بوده؛ بنابراین همزمان با فردوسی به عنوان نخستین سراینده دلبسته اهل بیت درفش جانبداری و ستایش خاندان پیامبر را بر دوش کشیده است: 

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر / بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

قلمرو زبانی: مدحت: ستایش / ثنا: بزرگ داشتن / قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن

بازگردانی: ستایش کن و از خوبی های کسی بگو که پیغمبر او را ستود و ستایش گفت و همه کارها را به او داد.

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد؟ / جز شیر خداوند جهان، حیدر کرّار

قلمرو زبانی: حیدر: شیر / کرّار: تازنده / قلمرو ادبی: شیر خداوند: استعاره از حضرت علی /  حیدر: استعاره از حضرت علی

بازگردانی: چه کسی با این ویژگی ها بوده است و می‌باشد به جز حضرت علی که شیر خدا و دلاور حمله آورنده است.

این دین هدی را به مثل دایره ای دان / پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

قلمرو زبانی: هدی: هدایت (هدایت کننده) / به مثل: مانند / قلمرو ادبی: سه تشبیه

بازگردانی: دین هدایت کننده مانند دایره است و پیامبر مرکز این دایره است و علی محیط این دایره.

علم همه عالم به علی داد پیمبر / چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار

قلمرو زبانی: عالم: جهان / قلمرو ادبی: واج آرایی / تشبیه: چون ابر بهاری … / اغراق

بازگردانی: دانش همه جهان را پیامبر به علی داد همانگونه که ابر بهاری به گلزار سیل می‌دهد.

کسایی را باید پیرو رودکی و پیشرو ناصرخسرو، شاعر آزاده قرن پنجم هجری، دانست. در روزگار وی ویژگی شعر رودکی بسیار پرآوازه بوده و از همین رو کسایی از وی با نام «استاد شاعران جهان» یاد کرده و خود را کم از صد یک او دانسته است.

هم اشعار زهدآمیز و هم ارادت او به خاندان پیامبر، بعدها سرمشق ناصر خسرو قبادیانی قرار گرفته و آن شاعر پرآوازه را به پیروی شعر و راه کسایی کشانده است.

سروادهای کسایی مروزی

دیوان کسایی ظاهرا تا سده ششم هجری موجود بوده و بعدها از میان رفته است. کسانی که دیوان او را دیده بودند آن را کتابی لبریز از ستایش پیامبر و خاندان و سرشار از زهد و پند و موعظه توصیف کرده‌اند. همین مقدار اندکی هم که از شعر او بر جای مانده است، این ادعا را تایید می‌کند. نخستین چامه‌های منقبت و سوگ‌سروده را باید در دیوان کسایی جست. از این جهت پیشگام شاعرانی چون قوامی رازی، (سراینده شیعی سده ششم) و محتشم کاشانی، (مرثیه‌سرای سده دهم) است. یکی از چامه‌های کسایی که با این بیت می‌آغازد، نخستین سوگ‌نامه مذهبی فارسی است که به موضوع فاجعه کربلا پرداخته است.

باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا / آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

قلمرو زبانی: فردوس: بهشت / صبا: باد بهاری / درآمد: وارد شد / صحرا: دشت / نیسان: اردیبهشت (سریانی) / دیبا: حریر / قلمرو ادبی: فرش دیبا: استعاره از گل و گیاهان

بازگردانی: باد بهاری از راه رسید و دشت مانند بهشت گشت. اردیبهشت، باغ را با گل و گیاهانی مانند حریر آراست.

کسایی را «نقاش چیره دست طبیعت» هم گفته‌اند؛ زیرا وصف‌های جاندار و روشن او از طبیعت و زیبایی‌های آن در زمره بهترین شعرهایی است که از گویندگان سده چهارم هجری در دست داریم.

اینک نمونه ای از شعرهای وی:

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین / فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاک‌دین

قلمرو زبانی: مؤمن: گرونده / فضل: هنر، برتری / امیرالمؤمنین: فرمانده گروندگان / حیدر: شیر / مرتضا: گزیده، پسندیده /  قلمرو ادبی: شیر یزدان: استعاره

بازگردانی: اگر ایمان داری برتری و هنر سپهسالار دین داران، برتری علی، شیر خدا و پسندیده پاک دین را دریاب.

فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل تر اوست / فضل آن رکن مسلمانی، امام المتّقین

قلمرو زبانی: فاضل: برتر، هنرمند / رکن: پایه / امام: پیشوا / متّقین: پرهیزگاران / قلمرو ادبی: رکن مسلمانی: استعاره

بازگردانی: برتری کسی که پس از پیامبر هیچ کس از او هنرورتر نیست. او پایه مسلمانی و پیشوای پرهیزگاران است.

آن نبی ، وز انبیا کس نی به علم او را نظیر / وین ولی، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / انبیا: پیامبران / نی: نیست / را: اضافه گسسته / نظیر: مانند / ولی: سرپرست، دوست / اولیا: ج ولی / قرین: همتا / قلمرو ادبی: همریشگی: نبی، انبیا؛ ولی، اولیا

بازگردانی: آن پیامبری که هیچ نبی ای در دانش همانند او نیست. آن دوست خدایی که از دوستان خدا هیچ کس در هنر و دانش همتای او نیست.

آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع / وین امام امت آمد، وز همه امت گزین

قلمرو زبانی: بدیع: نوآیین / امت: مردم / گزین: برگزیده / قلمرو ادبی: آن چراغ عالم آمد: تشبیه / واژه آرایی: امت

بازگردانی: پیامبر مانند چراغ جهان است و در سنجش با جهان نوآیین و بی مانند است. حضرت علی هم پیشوای مردم است و برگزیده امت.

گر نجات خویش خواهی، در سفینه نوح شو / چند باشی چون رهی تو بینوای دل رهین

قلمرو زبانی: سفینه: کشتی / شو: برو / رهی: بنده / بینوا: تهیدست / رهین: وامدار / قلمرو ادبی: تلمیح / پرسش انکاری

بازگردانی: اگر نجات خودت را می خواهی در کشتی نوح برو. چرا این اندازه مانند بردگان تهیدست و وامدار دیگران می باشی؟

دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس / گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین

قلمرو زبانی: اولاد: فرزندان / حیدر: شیر / فزع: ترس / نشاندن: خاموش کردن / اندر: در / پسین: عقبی، آخرت / قلمرو ادبی: دامن کسی گرفتن: کنایه از متوسل شدن / حیدر: استعاره از حضرت علی / توفان: استعاره از رخدادهای مرگ آفرین

بازگردانی: به خاندان حضرت علی چنگ بزن و از مشکلات نترس. در کشتی نجات باش و ترس رستاخیز را از دلت بیرون کن.

گر نیاسایی تو هرگز، روزه نگشایی به روز، / وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین،

قلمرو زبانی: همیدون: همچنین / ریش: زخمی / جبین: پیشانی / قلمرو ادبی: جناس: روزه، روز / تضاد: روز، شب / موقوف المعانی

بازگردانی: اگر هیچ استراحت نکنی و پیوسته روزه دار باشی و به خاطر نماز خواندن پیشانی ات را زخم کنی،

بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست / خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

قلمرو زبانی: تولّا: دوستی / آل: خاندان / خوار: پست / تسلیم: واگذاری / تسنیم: نام چشمه ای در بهشت / خلد: بهشت / برین: علوی / قلمرو ادبی: تضاد: دوزخ، خلد

بازگردانی: بدون دوستی علی و خاندانش به دوزخ خواهی رفت. خوار خواهی شد و چشمه و بهشت برین به تو نخواهد رسید.

برای آگاهی بیشتر درباره کسایی مروزی اینجا را کلیک کنید.

برگفته از کتاب ادبیات ایران و جهان؛ سال دوم آموزش متوسطه

ستایش: به نام خدایی

ای نام نکوی تو سردفتر دیوان ها

وی طلعت روی تو زینت ده عنوان ها (مستوره کردستانی)

سعدی

قلمرو زبانی: دفتر: کتاب، مجموع. شعر و نوشته، دیوان / سردفتر: سرآغاز / طلعت: طلوع / زینت: زیور / عنوان: سرآغاز / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (رشته انسانی) / طلعت روی: اضافه استعاری / واج آرایی «ن» / جناس: ای، وی / قافیه: دیوان ها، عنوان ها / واژه آرایی: تو

بازگردانی: ای کسی که نامت آغاز همه دیوان های شعر است و ای خدایی که زیبایی چهره ات آرایش دهنده همه عنوانهاست.

پیام: آغاز کارها با نام خدا

۱- به نام خداوندِ جان‌آفرین/ حکیمِ سخن‌ در زبان‌آفرین

قلمرو زبانی: جان‌آفرین: آفریننده جان / حکیمِ: دانا، خردمند / زبان‌آفرین: آفریننده زبان / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن فعولن فعولن فعولن فعل (رشته انسانی) / واج آرایی «ن» / تناسب: سخن، زبان/ واژه آرایی: آفرین / قافیه: جان، زبان.

بازگردانی: به نام خداوندی که جان را آفرید. خداوندی که به بشر سخن گفتن را آموخت.

پیام: آغاز کارها با نام خدا

۲- خداوند بخشندهٔ دستگیر / کریم خطابخش پوزش‌پذیر

قلمرو زبانی: بخشندهٔ: دادودهش کننده / دستگیر: کسی که دست را می گیرد / کریم: جوانمرد، بزرگوار / خطابخش: درگذرنده از خطا، بخشاینده / پوزش‌پذیر: عذرپذیر، پذیرنده پوزش / قلمرو ادبی: دستگیر: کنایه از یاری رسان / واج آرایی: « ﹻ »

بازگردانی: خداوند دادودهش کننده یاری رسان که بزرگوار و بخشاینده و عذرپذیر است.

پیام: یادکرد صفات ایزدی

۳- پرستار امرش همه چیز و کس / بنی‌آدم و مرغ و مور و مگس

قلمرو زبانی: پرستار: فرمانبردار، مطیع / امر: فرمان / بنی‌آدم: فرزندان آدم / «آدم» همیشه در ادبیات به معنای حضرت آدم است و «آدمی» به معنای انسان. / مرغ: پرنده / مور: مورچه بزرگ / مگس: زنبور / قلمرو ادبی: واج آرایی: «و» / تناسب: بنی‌آدم و مرغ و مور و مگس / بنی‌آدم و مرغ و مور و مگس: مجاز از هستی

بازگردانی: همه چیز و همه کس خدمتکار فرمان خداوندند. چه بشر چه پرنده چه مور چه زنبور.

پیام: فرمانبرداری از خدا

۴- یکی را به سر برنهد تاج بخت / یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

قلمرو زبانی: برنهد: می گذارد (بن ماضی: برنهاد؛ بن مضارع: برنه)/ بخت: بهره، قسمت، اقبال / آرد: آورد / تخت: این جا به معنای تخت شاهی / قلمرو ادبی: تاج بخت: اضافه تشبیهی / تاج بخت بر سر نهادن: کنایه از خوشبخت کردن و به پادشاهی رساندن / از تخت به خاک درآوردن: کنایه از اینکه از خوشبختی و پادشاهی به خواری کشاندن / واج آرایی «ر» / واژه آرایی: یکی / جناس: بخت، تخت / بخت: مجاز از خوشبختی

بازگردانی: یکی را خوشبخت می کند و دیگری را خوار و بدبخت.

پیام: همه کارها به دست اوست.

۵- گلستان کند آتشی بر خلیل / گروهی بر آتش برد ز آب نیل

قلمرو زبانی: گلستان: گلزار / خلیل: دوست؛ لقب حضرت ابراهیم / بردن: (بن ماضی: بُرد؛ بن مضارع: بَر) / قلمرو ادبی: آتش را گلستان کند: تشبیه / واژه آرایی: آتش / جناس: بر، برد / اشاره به داستان حضرت ابراهیم و موسا / گروهی از آب نیل بر آتش برد: تشبیه پنهان / گلستان کردن: کنایه از به جای خوشی تبدیل کردن / بر آتش بردن: کنایه از نابود کردن / تضاد: آتش، آب

بازگردانی: آتش را برای حضرت ابراهیم سرد می کند و آب نیل را سبب نابودی گروهی می گرداند.

پیام: خوشبختی و بدبختی به دست اوست.

۶- به درگاه لطف و بزرگیش بر / بزرگان نهاده بزرگی ز سر

قلمرو زبانی: درگاه: بارگاه / لطف: مهربانی / به درگاه لطف و بزرگیش بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد؛ بن مضارع: نه) / قلمرو ادبی: درگاه لطف و بزرگی: تشبیه / جناس: بر، سر / بزرگی از سر نهادن: کنایه از احساس کوچکی کردن و بزرگی را کنار نهادن / واج آرایی: «ب»، «ر» / واژه آرایی: بزرگی

بازگردانی: در برابر مهر و بزرگی خداوند همگان احساس کوچکی می کنند.

پیام: شکوه خدا

۷- جهان متفق بر الهیتش / فرومانده از کنه ماهیتش

قلمرو زبانی: متفق: هم فکر، هم‌رای، هم‌داستان / الهیت: خداوندی / فرومانده: درمانده، سرگشته شده / کنه: ذات / ماهیت: چیستی / قلمرو ادبی: جهان: مجاز از مردم جهان

بازگردانی: مردم جهان بر خداوندی خدا همداستان و هم نظرند. مردم از شناخت ذات او درمانده اند.

پیام: ناتوانی در شناخت خدا

۸- بشر ماورای جلالش نیافت / بصر منتهای جمالش نیافت

قلمرو زبانی: بشر: انسان / ماورا: فراسو / جلال: بزرگی و شکوه / یافتن: پیدا کردن (بن ماضی: یافت؛ بن مضارع: یاب)/ بصر: بینایی / منتها: پایان/ جمال: زیبایی / قلمرو ادبی: نیافت: ردیف / موازنه (انسانی)

بازگردانی: انسان برتر از شکوه خداوند نمی یابد. چشم بشر پایان زیبایی خداوند را نمی بیند.

پیام: بی کرانگی صفات خداوند

۹- تأمل در آیینهٔ دل کنی / صفایی به‌تدریج حاصل کنی

قلمرو زبانی: تأمل: درنگ، اندیشیدن / دل: قلب / صفا: پاکی / قلمرو ادبی: آیینهٔ دل: اضافه تشبیهی / کنی: ردیف / دل: مجاز از عرفان و جان

بازگردانی: اگر در آیینه دلت درنگ کنی و به جانت بیندیشی کم کم به پاکدلی دست می یابی.

پیام: تکاپو برای رسیدن به پاکدلی

۱۰- محال است سعدی که راه صفا / توان رفت جز بر پی مصطفا

قلمرو زبانی: محال: ناشدنی / صفا: پاکی / پی: دنبال / توان رفت: بتوان رفت / مصطفی: برگزیده، لقب پیامبر / قلمرو ادبی: راه صفا: اضافه تشبیهی

بازگردانی: ناشدنی است که راه پاکی را به جز از راه پیامبر پیمود.

پیام: پیروی پیامبر  

(بوستان، سعدی)

پی دی اف ستایش فارسی پایه هشتم

فارسی پایه هشتم

شبکه تلگرامی: JS_ir@

اینستاگرام: jafari.saeed.ir

saeedjafari
jafarisaeed

نشانی فیلمهای سعید جعفری در آپارات

https://www.aparat.com/jafarisaeed

نشانی فیلمهای سعید جعفری در یوتیوپ

https://www.youtube.com/channel/UCPkVieooDMyUMH3t58r0KXw

تدریس خصوصی برای درس فارسی؛ عربی و علوم و فنون ادبی: ۰۹۳۷۶۷۹۷۸۵۲

کتاب معلم فارسی، نگارش، علوم و فنون ادبی

در این رویه، راهنمای آموزگار پایه های گوناگون پیش کش می شود.

قالب ورد کتابهای درسی

ورد کتاب فارسی پایه دوازدهم