بایگانی برچسب: s

آموزه دوم: مست و هشیار، در مکتب حقایق

پروین اعتصامی
پروین اعتصامی

۱- محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

قلمرو زبانی: قالب شعر: قطعه / درون مایه: ترسیم فساد و تزویر اجتماع / محتسب: ماموری که کار وی نظارت بر اجرای احکام دین بود / گریبان: یخه / افسار: عنان / قلمرو ادبی: محتسب: نماد انسان دورو /  مست: انسان یکرو، پاکدل / گریبان، پیراهن: تناسب / است، نیست: تضاد / مست، است: جناس ناهمسان / مست: واژه آرایی / ادبیات مناظره یا چالشی

بازگردانی: محتسب (مامور) در راه مستی را دید و یخه او را گرفت. مست گفت ای دوست، چیزی را که گرفته‌ای پیراهن است افسار نیست. (کنایه از اینکه یقه ام را رها کن.)

پیام: اشاره به برخورد تحقیرآمیز مأموران حکومتی است با متهم.

۲- گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی  /  گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

قلمرو زبانی: افتان و خیزان: تلوتلو خوران / جرم: گناه، بزه / قلمرو ادبی: افتان، خیزان: تضاد / گفت: واژه آرایی / هموار نبودن راه: کنایه از گستردگی فساد در جامعه

بازگردانی: محتسب گفت تو مست هستی به همین دلیل تلوتلو خوران راه می‌روی. مست گفت گناه راه رفتن من نیست، راه صاف و هموار نیست.

پیام: فساد اجتماعی

۳- گفت می‌باید تو را تا خانه قاضی برم  /  گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

 قلمرو زبانی: بیدار: می‌تواند ایهام داشته باشد ۱ـ مقابل خواب، ۲ـ ناهشیار و مست / قلمرو ادبی: صبح، شب: تضاد و تناسب  / رو، آی:  فعل امر، برو و بیا، تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت باید تو را به خانه قاضی ببرم. مست پاسخ داد برو و بامداد بیا؛ زیرا قاضی نیمه شب بیدار نیست. (خود قاضی الان مست و ناهشیار است)

پیام: مسئولان به فکر آسایش و خوشی مردم نیستند.

۴- گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم / گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

قلمرو زبانی: والی: حاکم، فرماندار، استاندار / سرا: خانه، منزل / را: اضافه گسسته (سرای والی ) / شویم: رویم / والی از کجا در خانه خمارنیست: از کجا معلوم که والی خود در میخانه نباشد / خمار: می‌فروش (خانه خمار، میخانه) / پرسش انکاری / قلمرو ادبی: جا، کجا: جناس ناهمسان / است، نیست: تضاد 

بازگردانی: (محتسب) گفت: خانه استاندار نزدیک است به آن جا می‌رویم. مست پاسخ داد: از کجا معلوم که خود استاندار اکنون در میخانه نباشد؟

پیام: فاسد بودن مسئولان جامعه

ارتباط معنایی دارد با: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند  / چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

۵- گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب / گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکارنیست

قلمرو زبانی: داروغه: پاسبان و نگهبان، شب گرد / را: به معنای به / قلمرو ادبی: گفت، مسجد: تکرار / بخواب، خوابگاه: هم‌ریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: (محتسب) گفت تا سرنگهبان را با خبر کنم برو و در مسجد بخواب. مست گفت: مسجد جای افراد بدکار نیست.

پیام: بی توجهی و بی احترامی به اماکن مقدس (داخل شدن مست به مسجد)

۶- گفت: دیناری بده پنهان و خود را  وارهان / گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست

قلمرو زبانی: دینار: سکه طلا، واحد پول  /  وارهان: آزاد کن، نجات بده /  شرع: راه دین، شریعت / درهم: سکه نقره، درم / درهم، دینار: تناسب

بازگردانی: (محتسب) گفت: پنهانی به من رشوه بده و خودت را آزاد کن. مست گفت: رشوه دادن در دین جایگاهی ندارد.

پیام: رواج رشوه خواری

۷- گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم  /  گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

قلمرو زبانی: از بهرِ: برای (بحر: دریا ) / غرامت: تاوان، جبران خسارت مالی و غیر آن / قلمرو ادبی: جامه ات را بیرون کنم: کنایه، آن را از تو می‌گیرم / جامه، پود، تار: تناسب / پود، تار: تضاد / (جامه) جز نقشی ز پود و تار نیست: کنایه از «نخ نما بودن، فرسودگی و بی ارزشی»

بازگردانی: (محتسب) گفت: برای تاوان، لباست را از تنت بیرون می‌آورم. مست پاسخ داد: لباس من پوسیده و نخ نما شده است و دیگر ارزشی ندارد.

پیام: ۱- رشوه خواری ۲- نشانه تهیدستی مردم

۸- گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه /  گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

قلمرو زبانی: آگه: مخفف آگاه / (افتادت): جابه جایی ضمیر؛ کلاه از سرت افتاد، در قدیم بدون کلاه و دستار بودن ننگ و بی ادبی به شمار می‌رفت / درافتاد: افتاد / عار: ننگ، رسوایی، بدنامی / قلمرو ادبی: سر، کلاه: تناسب  / مصراع دوم: تمثیل           

بازگردانی: (محتسب) گفت: آیا آگاه نیستی که کلاه از سرت افتاده است (تعادل نداری). مست پاسخ داد: در سر عقل باید باشد. کلاه نداشتن عیب و ننگی به شمار نمی‌رود.

پیام: توجه نکردن به ظاهر

ارتباط معنایی دارد با بیت: « تن آدمی شریف است به جان آدمیت  / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»

۹- گفت: می ‌بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی /  گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

قلمرو زبانی: می: باده، شراب / زان: از آن، به این خا طر / بیهوده گو: صفت فاعلی مرکب کوتاه (بیهوده گوینده) / قلمرو ادبی: کم، بسیار: تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت: شراب زیاد نوشیده‌ای به همین دلیل مست و از خود بی خود گشته ای. مست گفت: ای انسان بیهوده گو بحث کم و زیاد نوشیدن نیست. کار حرام، حرام است چه کم چه زیاد.

پیام: نفس خطا و حرام بودن مهم است نه مقدار ارتکاب آن            

۱۰- گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را  / گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

قلمرو زبانی: حد: مجازات شرعی، تازیانه / هشیار مردم: ترکیب وصفی وارون (مردم هشیار) / قلمرو ادبی: مست، هشیار: تضاد /  هشیار: تکرار         

بازگردانی: (محتسب) گفت: باید مردم هوشیار، افراد مست را مجازات کنند. مست پاسخ داد: در این شهر یک هشیار به من نشان بده. کسی در این شهر هشیار نیست.

پیام: فراگیر بودن فساد

ارتباط معنایی دارد با بیت: گر حکم شود که مست گیرند / در شهر هر آنچه (هرآنکه) هست گیرند

پروین اعتصامی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معنای واژه های مشخّص شده را بنویسید.

اگر بدین حال تو را محتسب بیند، حد بگیرد و حد زند. (خواجه نظام الملک توسی) / محتسب: ماموری که کار وی نظارت بر اجرای احکام دین بود

بر عمر نبود آنچه غافل از تو نشستم باقی عمر ایستاده ام به غرامت (سعدی) / غرامت: تاوان، جبران خسارت مالی و غیر آن

۲- فعل های مشخّص شده را از نظر کاربرد معنایی بررسی کنید.

◙  گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم / گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

شویم: رویم (فعل تام)/ نیست: وجود ندارد (فعل تام)

◙ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست.

نیست(نخست): نمی باشد (فعل اسنادی) / نیست (دوم): وجود ندارد (فعل تام)

گوشزد: «نیست» در بیت بالا دارای دو معنای نایکسان است؛ ولی به این دلیل که فعل است و نایکسانی معنایی آشکار نیست، ردیف به شمار می رود. فراموش نکنیم که ردیف واژه یا واژگانی است که پس از قافیه، عینا (از نظر لفظ و معنا) بازمی آید.

◙ ریشه های ما به آب/ شاخه های ما به آفتاب می رسد/ ما دوباره سبز می شویم (قیصر امین پور)

می شویم: می گردیم (فعل اسنادی)

قلمرو ادبی

۱- سروده زیر را از نظر شیوه گفت و گو با متن درس مقایسه کنید؛ سپس بنویسید این نوع گفت و گو در اصطلا ح ادبی چه نام دارد؟

۱- نخستین بار گفتش کز کجائی / بگفت از دار ملک آشنائی

قلمرو زبانی: دار ملک: پایتخت / آشنایی: عشق / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن [ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن] (رشته انسانی)/ دار ملک آشنائی: اضافه تشبیهی (عشق پایتخت است.) / جناس: بار، دار

بازگردانی: (خسرو) برای نخستین بار به فرهاد گفت: کجایی هست؟ فرهاد گفت از پایتخت عشق هستم.

پیام: عشق فرهاد     

۲- بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند / بگفت انده خرند و جان فروشند

قلمرو زبانی: صنعت: پیشه / انده: اندوه، غم / قلمرو ادبی: جناس: آن، جان / خرند، فروشند: تضاد / واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن» / انده خرند، جان فروشند: استعاره پنهان (اندوه مانند کالایی است که آن را می خرند) / انده خریدن: کنایه از تحمّل کردن غم واندوه/ جان فروختن: کنایه از جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: مردم در آن شهر چه می کنند. فرهاد گفت: غم عشق را می خرند و جانشان را بر آن عشق می دهند.

پیام: جانفشانی دلشده       

۳- بگفتا جان فروشی در ادب نیست / بگفت از عشقبازان این عجب نیست

قلمرو زبانی: عشقباز: عاشق / نیست (نخست): وجود ندارد [فعل تام] / نیست (دوم): نمی باشد [فعل اسنادی] / قلمرو ادبی: واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن» / جان فروشی: کنایه از جان دادن، جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: جان فروشی کار درست و باادبانه ای نیست. فرهاد گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان شگفت نیست.

پیام: جانفشانی دلشده

گوشزد: اگر «الف»اضافی باشد، درآن صورت می تواند یکی از معانی زیر را داشته باشد: 

۱) الف دعا: منشیندا ۲) الف ندا: خدایا ۳) الف میانوند : کشاکش ۴) الف مناظره:گفتا ۵) الف بزرگداشت: بزرگا مردا ۶) الف مبالغه: خوشا   

۴- بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ /  از دل تو می‌گویی من از جان

قلمرو زبانی: از دل: از ته دل / سان: گونه / حذف فعل به قرینه لفظی: می گویم / قلمرو ادبی: واژه آرایی: دل / بگفت، می گویی: همریشگی (رشته انسانی) / جناس: سان، جان /

بازگردانی: (خسرو) گفت: آیا از صمیم دل عاشق شده ای؟ فرهاد گفت: تو می گویی که من از صمیم دل عاشق شده ام، ولی من سراسر وجودم عاشق اوست.

پیام: شدت عشق فرهاد            

۵- بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک / بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

قلمرو زبانی: مهر: عشق / خفته: خوابیده / حذف جمله به قرینه لفظی: دل از مهرش پاک می کنم./ قلمرو ادبی: خفته در خاک: کنایه از مرده / واژه آرایی: بگفتا، بگفت / جناس: پاک، خاک / دل از مهر کسی پاک کردن: کنایه از فراموش کردن عشق کسی

بازگردانی: (خسرو) گفت: کی از عشق شیرین صرف نظر می کنی؟ (فراموشش می کنی؟). فرهاد گفت: آن زمان که بمیرم.

پیام: شدت عشق فرهاد            

۶- بگفت او آن من شد زو مکن یاد / بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

قلمرو زبانی: آنِ: مال / زو: از او / پرسش انکاری در مصراع دوم / مرجع «این»: یاد نکردن / قلمرو ادبی: جناس: او، زو / واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن»

بازگردانی: (خسرو) گفت: شیرین مال من است. دیگر به فکر او نباش. فرهاد بدبخت گفت: منِ بیچاره این کار را هرگز نمی توانم نکنم. (هرگز نمی توانم او را فراموش کنم. )

پیام: خاموشی فرهاد

۷- چو عاجز گشت خسرو در جوابش / نیامد بیش پرسیدن صوابش

قلمرو زبانی: عاجز: ناتوان، درمانده / صواب: درست (هم آوا؛ ثواب: پاداش) / نیامد: نبود / جهش ضمیر در مصراع دوم (بیش پرسیدن اش درست نبود) [مرجع آن، خسرو است.]/ قلمرو ادبی: جناس: جواب، صواب / تضاد: جواب، پرسیدن

بازگردانی: هنگامی که خسرو از حاضرجوابی فرهاد درمانده شد، درست ندید که از او بیشتر پرسش کند.

پیام: درماندگی خسرو در مقابل فرهاد            

۸- به یاران گفت کز خاکی و آبی / ندیدم کس بدین حاضر جوابی

قلمرو زبانی: خاکی و آبی: هر هستمند ساخته شده از خاک و آب [ی: نسبت] / «ی» در «حاضرجوابی»: حاصل مصدر/ قلمرو ادبی: آبی و خاکی: مجاز از انسان یا هر جانداری، تناسب

بازگردانی: (خسرو) به دوستانش گفت: درمیان جانداران، هیچ موجودی را به این حاضرجوابی ندیده ام.

پیام: حاضرجوابی فرهاد          

◙ هر دو متن پرسش و پاسخ یا گفتاگفت است. در ادبیات به این گونه شعر «مناظره» یا «ادب چالشی» گفته می شود. البته متن درس اجتماعی است و شعر نظامی عاشقانه است.

۲- متن درس از نظر شیوۀ بیان با این سرودۀ حافظ چه وجه اشتراکی دارد؟

با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز / پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

هر دو نوشته به طنز (شیوه بیان) دستیاران حکومتی را به ریشخند می گیرد و ایشان را به فساد و رشوه خواری متهم می کند.

قلمرو فکری

۱- هر یک از مصراع های زیر بر کدام پدیده اجتماعی زمان شاعر اشاره دارد؟

◙ گفت: دیناری بده پنهان وخود را وارهان = (پاره خواری، رشوه خواری)

◙ گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست = (رواج فساد و کژروی در جامعه)

۲- در هر یک از بیت های زیر بر چه موضوعی تأکید شده است؟

بیت هشتم

برتری خرد بر آراستگی ظاهری

بیت نهم

کار حرام، ناشایست است کم و زیاد آن مهم نیست.

۳- دربارۀ ارتباط موضوعی متن درس با هر یک از بیت های زیر توضیح دهید.

◙ دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم (حافظ)

به دورویی و دورنگی دستیاران حکومتی اشاره دارند.

◙ گفت مست: «ای محتسب بگذار و رو / از برهنه کی توان بردن گرو؟» (مولوی)

به زورگویی، فاسد و رشوه خواری دستیاران حکومتی و تنگدستی مردم اشاره دارند.

شعر خوانی

۱- ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

قلمرو زبانی: بی خبر: ناآگاه / صاحب خبر: دل آگاه، دارنده خبر/  راهرو: رهرو، سالک (امروزه در معنای دالان، دهلیز) / پرسش انکاری/ قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن(رشته انسانی) / بی خبر، صاحب خبر: تضاد / راهبر: رهبر، پیر / واژه آرایی: خبر / راهرو، راهبر: شبه اشتقاق(رشته انسانی)، تناسب

بازگردانی: ای ناآگاه از معرفت و عشق! بکوش تا عارف و آگاه شوی؛ تا سالک و رونده راه حقیقت نباشی و مدتی از دل آگاهان پیروی نکنی، چگونه می‌توانی به مقام ارشاد و پیشوایی برسی؟

پیام: تشویق به سلوک

۲- در مکتب حقایق پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

قلمرو زبانی: مکتب: دبستان، آموزشگاه / حقایق: جِ حقیقت، در اینجا حقایق عرفانی / پیش: نزد / ادیب: ادب دان، ادب شناس، سخن دان، در اینجا معلم و مربی / هان: آگاه باش / قلمرو ادبی: پسر: استعاره از رهرو ناآزموده / پدر: پدر روحانی، استعاره از پیر و راهبر / پدر، پسر: تناسب، جناس ناهمسان / واج آرایی: «ش»،«پ»

بازگردانی: ای پسر! آگاه باش و بکوش در دبستانی که حقایق ایزدی را آموزش می‌دهند، نزد آموزگار عشق درس بیاموزی و روزی به مقام راهبری برسی و کارآزموده و باتجربه گردی.

پیام: فراگیر بودن فسا

۳- دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

قلمرو زبانی: کیمیا: ماده‌ای فرضی که به‌وسیلۀ آن می‌توان هر فلز پَست مانندِ مس را تبدیل به زر کرد، اکسیر / زر: طلا / قلمرو ادبی: مس وجود، کیمیای عشق: اضافه تشبیهی / دست شستن: کنایه از دست کشیدن، رهاکردن / چو مردان …: تشبیه / مردان ره: مجاز از رهروان پایدار، سالکان پایدار / زر شوی: تشبیه رسا / مس، کیمیا، زر: تناسب / بشوی، شوی: جناس / واج آرایی: «ش»،«ی» / تضاد: مس، زر

بازگردانی: ای ناآگاه! مانند مردان راه عشق، وجود بی ارزشت را که مانند مس است، رها کن و دست از دلبستگی‌های مادی بردار تا به کیمیای عشق برسی و وجودت مانند طلا ارزشمند گردد.

پیام: رها کردن دلبستگی ها

۴- خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد / آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

قلمرو زبانی: آگه: آگاه / قلمرو ادبی: خواب و خور: مجاز از امور دنیایی و آسایش و رفاه / خویش، بی خواب و خور: واژه آرایی / بی خواب و خور شدن: کنایه از رنج و سختی کشیدن، رها کردن دلبستگی‌ها / واج آرایی: «خ»، «ر» /

بازگردانی: رفاه و دلبستگی به امور دنیا تو را از جایگاه انسانی ات دور کرده است؛ زمانی به مقام حقیقی خود می‌رسی که رنج بکشی و همه دلبستگی‌های مادی را رها کنی.

پیام: رها کردن دلبستگی ها

۵- گر نور عشق حق بر دل و جانت اوفتد / بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

قلمرو زبانی: حق: خداوند / اوفتد: بیفتد / بالله: به خدا سوگند(حذف: می خورم) / کز: که از / فلک: چرخ، آسمان / خوب: زیبا / قلمرو ادبی: نور عشق: اضافه تشبیهی / نور حق: اضافه استعاری، خداوند مانند خورشید است/ دل، جان، عشق: تناسب / آفتاب: مجاز از خورشید / نور، آفتاب، فلک: تناسب / واج آرایی: «ر»، «ت»،

بازگردانی: اگر نور عشق ایزدی بر دل و جانت بتابد، سوگند به خدا که از خورشید آسمان هم زیباتر و پرنورتر خواهی شد.

پیام: عشق الهی

۶- یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر / کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

 قلمرو زبانی: دم: نفس / غریق: غرق شده / بحر: دریا(هم آوا؛ بهر: بهره) / گمان بردن: گمان کردن / قلمرو ادبی: دم: مجاز از لحظه / بحر خدا: استعاره، حقایق و عشق الهی مانند دریا است / آب هفت بحر: استعاره از امور مادی / یک مو: مجاز از اندک / تر شدن: کنایه از آلوده شدن / غریق، دریا، تر شدن: تناسب /  واج آرایی: «ب»، «ر» / غرق شدن در دریای الهی: به مقام فنای فی الله رسیدن

بازگردانی: لحظه ای در دریای بیکران عشق الهی غرق شو و به مقام فنای حق برس و گمان مکن اگر در هفت دریای پهناور بیفتی سر مویی وجودت آلوده گردد.

پیام: فنای فی الله شدن

۷- از پای تا سرت همه نور خدا شود / در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

قلمرو زبانی: ذوالجلال: صاحب بزرگی، خداوند بزرگوار / قلمرو ادبی: از پای تا به سر: مجاز از همۀ وجود / پای، سر: واژه آرایی، تضاد / نور خدا: اضافه استعاری / بی پا و سر شدن: کنایه از فقیر شدن و از دست دادن وجود مادی یا جانفشان / شود، شوی: جناس

بازگردانی: اگر در راه خداوند شکوهمند همۀ هستی ات را بدهی، نور عشق ایزدی، سراپای وجودت را فرامی گیرد.

پیام: جانفشانی در راه خدا

۸- وجه خدا اگر شودت منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

قلمرو زبانی: وجه: ذات، وجود(چهره، رخسار) / شودت: جهش ضمیر، «منظر نظرت شود» / منظر: چشم انداز، جای نگریستن / نظر: دید / نماند: نمی‌ماند / صاحب نظر: دارای بینش و آگاهی / قلمرو ادبی:  منظر، نظر: جناس، همریشگی / شود، شوی: همریشگی، جناس / واج آرایی: «ش»، «ن» / واژه آرایی: نظر

بازگردانی: اگر نور خداوند پیشاروی تو قرار گیرد، به یقین از این پس دارای بینش و آگاهی خواهی گشت.

پیام: به دست آوردن معرفت الهی

۹- بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود / در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

قلمرو زبانی: بنیاد: پایه؛ اصل؛ شالوده / زبر: بالا / قلمرو ادبی: بنیاد هستی: استعاره مکنیه، خانه‌ای که بنیاد و زیرساخت دارد /  زیر و زبر شدن: کنایه از دگرگون و نابود شدن / زیر، زبر: تضاد، جناس / واج آرایی / هیچ در دل نداشتن: کنایه از نترسیدن و نگران نبودن، تصور نکردن / شود، شوی: همریشگی، جناس / واژه آرایی: زیر، زبر

بازگردانی: اگر در راه عشق خدا وجودت دگرگون و نابود شود و هستی و دلبستگی‌های این جهانی تو از بین برود، از این دگرگونی بیمی به خود راه مده.

پیام: نهراسیدن از نابودی در راه خدا

۱۰- گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی

قلمرو زبانی: هوا: هوا و هوس، میل / وصال: رسیدن، رسش / حافظا: ای حافظ، منادا و حرف ندا / هنر: فضیلت / قلمرو ادبی: سر: مجاز از اندیشه / خاک شدن: تشبیه (کنایه)، نهایت فروتنی / واج آرایی: «ر» / ایهام تناسب: هوا، خاک

بازگردانی: ای حافظ! اگر در آرزوی رسیدن به معشوق هستی، باید در برابر اهل فضیلت و کمال، فروتن و خاکسار باشی.

پیام: فروتنی در برابر هنرمندان
حافظ (۷۲۵– ۷۹۲ هـ. ق.)
سعیدجعفری
جعفری سعید
معانی «شد»
گونه های «شد»
تفاوت هست و است
انواع «ی»
انواع «را»
انواع را
گونه های «را»

درک و دریافت

۱- برای خوانش این شعر، چه نوع آهنگ و لحنی را برمی گزینید؟ دلیل خود را بنویسید. – لحنی آموزشی و تعلیمی مناسب است؛ زیرا سخنور در این غزل در پی آموزش خوانندگان و رهروان است.

۲- مفهوم مشترک هر یک از گروه بیت های زیر را بیان کنید.

الف) بیت های سوم و پنجم: رها کردن دلبستگی به جهان مادی / ب) بیت های ششم و نهم:  توکل کردن به خداوند

پی دی اف درس دوم فارسی پایه دوازدهم

فارسی ۳ درس ۲ بخش ۱ (مست و هشیار) آپارات

ویدئوی فارسی ۳ درس ۲ بخش ۲ (در مکتب حقایق) آپارات

فارسی ۳ درس ۲ بخش ۱ (مست و هشیار) یوتیوپ
فارسی ۳ درس ۲ بخش ۱ (مست و هشیار) یوتیوپ

بزرگداشت حافظ

بزرگداشت حافظ

آموزه ششم: مهر و وفا

در این فصل متنهای «مهر و وفا» ،«جمال و کمال» و «بوی گل و ریحانها» را می‌خوانیم. موضوع این متن‌ها، بیان عواطف و احساسات شاعر یا نویسنده دربارهٔ دوستی، محبّت، عشق، شادی و برخی مفاهیم عمیق عرفانی است. به آثاری که چنین درون مایه‌ای دارند، «ادبیات غنایی» گفته می‌شود.

ادبیات غنایی، اشعار و متونی است که احساسات، عواطف شخصی، حالات عاشقانه و امید و آرزویی را با زبانی نرم و لطیف بیان می‌کند. در ادبیات فارسی، موضوع‌های غنایی با مفاهیمی همچون: عشق، عرفان، مرثیه، مناجات و گلایه و شکایت، معمولا در قالب‌های شعری غزل، مثنوی و رباعی و نیز در قالب نثر نوشته می‌شود. ادبیات عرفانی ما که بسیار غنی و گسترده است، در حوزۀ ادبیات غنایی قرار می‌گیرد.

قلمرو زبانی: غِنا: سرود، نغمه، آوازخوانی، دستگاه موسیقی

مهر و وفا

۱- هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد

قلمرو زبانی: اهل وفا: باوفایان، وفاداران / خداش: جهش ضمیر، خدا او را / بلا: گرفتاری / قلمرو ادبی: قالب: چامه یا غزل / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (رشته انسانی)/  جانب کسی را نگه داشتن: کنایه، پشتیبانی کردن / نگه دارد: ردیف / هر، در: جناس / واج آرایی «ا»

بازگردانی: هر کس که از باوفایان پشتیبانی و حمایت کند، خداوند نیز او را در هر حالی از گرفتاری‌ها حفظ می‌کند.

پیام: وفاداری

۲- حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد

قلمرو زبانی: حدیث: ماجرا، روایت، سخن / مگر: جز / حضرت: جناب / که: زیرا / آشنای نخست: معشوق، دلبر؛ آشنای دوم: عاشق، دلشده / قلمرو ادبی: تضمین شعر سعدی / واژه آرایی: دوست، آشنا

بازگردانی: ماجرای دوست را فقط به جناب دوست می‌گویم؛ زیرا فقط دوست محرم راز دوستش است.

پیام: محرم بودن یار

۳- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

قلمرو زبانی: معاش: زندگی، زیست، زندگانی کردن / دل: منادا / فرشته ات: جهش ضمیر، فرشته تو را / قلمرو ادبی: دلا: ای دل، جانبخشی / دل: مجاز از انسان / بلغزد پای: کنایه از خطا کند، دچار کژروی شود / دل، پا، دست: تناسب / واج آرایی: «د»  

بازگردانی: ای دل، به گونه‌ای زندگانی کن که اگر دچار لغزش و خطا شدی، فرشته‌ با دعا کردن در حق تو، تو را حفظ کند.

پیام: معاش حلال

۴- گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

قلمرو زبانی: گرت: اگر تو را، جهش ضمیر / هوا: میل و آرزو / نگسلد: نشکند، پاره کردن (بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل) / رشته: ریسمان/ قلمرو ادبی: سر رشته را نگه دار: کنایه از وفاداری کن / دار، دارد: همریشگی (رشته انسانی) / گر، سر: جناس / واج آرایی: «گ»، «ر»

بازگردانی: اگر میل و آرزوی آن داری که معشوق پیمانش را با تو نشکند، تو نیز در حق او وفادار باشد تا او نیز با تو وفادار باشد.

پیام: لزوم وفاداری دلشده

۵- صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی / ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

قلمرو زبانی: صبا: بادی که از شمال شرقی می‌وزد، باد بهاری، ای صبا، منادا / هم‌آوا: صبا، سبا (نام یک شهر) / زلف: موی بلند جلوی سر/ ار: اگر/ از روی: به خاطر / قلمرو ادبی: ای صبا: جانبخشی؛ نماد پیک و نامه بر؛ واسطه میان دلبر و دلشده / سر: ایهام تناسب، ۱- نوک ۲- کله (در معنای دوم با زلف و روی تناسب دارد) / دل را سر زلف دیدن: کنایه از عاشق زلف یار دیدن / روی: ایهام تناسب، ۱- به خاطر ۲- چهره (در معنای دوم با زلف و سر تناسب دارد) / جا نگه دارد: وفادار باشد، حق دوستی را ادا کند / دل، زلف: تناسب / واج آرایی: «ر» /

بازگردانی: ای باد صبا، اگر دل مرا اسیر زلف یار دیدی، لطفاً به یارم بگو که نسبت به من بی مهر نباشد.

پیام: درخواست وفاداری از دلبر

۶- چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / ش: مرجع آن، دلبر است / قلمرو ادبی: دلم را نگاه دار: کنایه از وفادار باش، دلم را نشکن / گفتم، گفت: همریشگی (همریشگی) / دست: مجاز از توان و نیرو / خاستن: بلند شدن (بن ماضی: خاست؛ بن مضارع:‌ خیز) / ز دست بنده چه خیزد: پرسش انکاری/ خدا نگه دارد: تلمیح به «توکلّتُ علی الله» / دست، دل: تناسب

بازگردانی: هنگامی که به یارم گفتم دلم را نشکن او چه گفت؟ او گفت از دست بنده چه کاری برمی آید. خدا دلت را نشکند.

پیام: توکل بر خدا

۷- سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

قلمرو زبانی: زر: طلا / یار: دلبر / مهر: عشق، مهربانی / قلمرو ادبی: سر: مجاز از جان / زر: مجاز از دارایی / سر و زر و دل و جانم: مجاز از همه هستی ام / سر، زر: جناس / سر، دل، جان: تناسب / مهر: ایهام تناسب (مهر و وفا نام دو دلداده در داستان‌های عاشقانه) / حق صحبت نگه دارد: کنایه، وفادار باشد /

بازگردانی: جان و دارایی و همه هستی ام فدای آن یاری که حق دوستی را ادا کند و نسبت به من وفا باشد.

پیام: جانفشانی دلشده

۸- غبار راهگذارت کجاست تا حافظ / به یادگار نسیم صبا نگه دارد

قلمرو زبانی: راهگذار: رهگذر، محل عبور/ حافظ: نام هنری، تخلّص / قلمرو ادبی: غبار راهت کجاست: کنایه از ارزشمندی یار/ واج آرایی: «ا»، «ر»

بازگردانی: گرد و غبار محل عبور تو کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا آن غبار را حفظ کند.

پیام: ارزشمندی دلبر در چشم دلشده

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معنای واژه های مشخّص شده را با کاربرد آنها در متن درس مقایسه کنید.

■ ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست / در حضرت کریم تمنا چه حاجت است (حافظ) / حضرت: در متن درس به معنای «جناب» به کار رفته و در اینجا معنای «بارگاه» می دهد.

بازگردانی: نیازمندیم ولی توان درخواست نداریم. در بارگاه انسان بخشنده درخواست و خواهش نیازی نیست.

■ تعلیم ز اره گیر در امر معاش / نیمی سوی خود می کش و نیمی می پاش (ابوسعیدابوالخیر) / معاش: در متن درس به معنای «زندگانی» به کار رفته و در اینجا معنای «آنچه با آن گذران زندگی می کنند» می دهد.

بازگردانی: در گذران زندگانی از اره یاد بگیر؛ زیرا او نیمی از براده را سوی خود می ریزد و نیمی را می پاشد به جلو.

۲- در جمله، ضمایر پیوسته (متصل) در سه نوع نقش دستوری ظاهر می شوند:

الف) مفعول:

نمونه: ای صبحدم، ببین که کجا می فرستمت / نزدیک آفتاب وفا می فرستمت (خاقانی)

می فرستمت (تو را می فرستم ) ← ﹷ ت (تو): مفعول

آن که عمری می دویدم درپی او سو به سو / ناگهانش یافتم با دل نشسته رو به رو (شمس مغربی)

ناگهانش یافتم (او را یافتم) ← ﹷ  ش (او): مفعول:

ب) متمّم

نمونه: گوش کن پند، ای پسر، وز بهر دنیا غم مخور / گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی داشت هوش (حافظ)

گفتمت (به تو گفتم) ← ﹷ ت (تو): متمم

چو یار نیست به تسکین خلق نتوان زیست / که دوستان اگرم دل دهند، جان ندهند (امیرخسرو دهلوی)

اگرم دل دهند (اگر به من دل دهند) ← ﹷ م (به من): متمم

پ) مضاف الیه:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت / آری به اتفاق جهان می توان گرفت. (حافظ)

حُسنت (حسن تو) ← ﹷ ت (تو): مضافالیه

لاله دیدم، روی زیبای توام آمد به یاد / شعله دیدم، سرکشی های توام آمد به یاد (رهی معیری)

آمد به یادم (یاِد من) ← ﹷ م (من): مضافالیه

در شعر »مهر و وفا»، نمونه ای از کاربرد ضمایر متصل را بیابید و نقش دستوری آن را مشخص کنید.

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد / خداش: جهش ضمیر، خدا او را [مفعول]

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد / فرشته ات: جهش ضمیر، فرشته تو را [مفعول]

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد / گفتمش: به او گفتم؛ [متمم]

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد / گرت: اگر تو را، جهش ضمیر [مضاف الیه]

یاد آوری

 انواع ضمیر: ۱- ضمیر شخصی (الف: گسسته ب: پیوسته) ۲- ضمیر مشترک ۳- ضمیر اشاره ۴- ضمیر پرسشی

ضمیر شخصی گسسته یا جدا: من / تو / او / ما / شما / ایشان               ضمیر شخصی پیوسته: م / ت / ش / مان / تان / شان

مرجع ضمیر: گروه اسمی است که ضمیر جانشین آن می‌شود.

قلمرو ادبی

۱- در متن درس، دو نمونه «مجاز» بیابید و مفهوم آنها را بنویسید.

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد / دست: مجاز از توان و نیرو

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد / سر: مجاز از جان / زر: مجاز از دارایی

۲- در ادبیات فارسی، شاعران یا نویسندگان، واژۀ «صبا» را در کدام مفهوم نمادین به کار می برند؟ – صبا نماد پیک و نامه بر میان دلبر و دلشده است.

۳- هر گاه، در عبارت یا بیتی، یک کلمه ای به چند معنا به کار رود، آرایۀ «ایهام» پدید می آید. ایهام از ریشه «وهم» و به معنای «به تردید و گمان افکندن» است؛ همانطور که در مصراع «بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است» کلمه «مهر» در دو معنای مختلف «خورشید» و «محبّت» به کار رفته است.

بیت زیر را از نظر کاربرد آرایۀ «ایهام» بررسی کنید.

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد /  گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید (حافظ) / بو: ۱- رایحه ۲- آرزو

برای آگاهی بیشتر از آرایه ایهام اینجا و اینجا را کلیک کنید.

قلمرو فکری

۱- با توجه به متن درس، حافظ، شرط وفاداری معشوق را در چه می داند؟ – در اینکه دلشده نیز به دلبرش وفادار بماند.

۲- بیت زیر، با کدام قسمت از سرودۀ حافظ، ارتباط مفهومی دارد؟

تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش (حافظ)

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد

۳- از کدام بیت درس، می توان مفهوم آیۀ شریفۀ «وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» را دریافت؟ – بیت نخست و ششم

۱- هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد

۶- چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

گنج حکمت (حقه راز )

روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: «ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی

شیخ گفت: «باز گرد تا فردا.» آن مرد بازگشت.

شیخ بفرمود تا آن روز، موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر حقه محکم کردند.

دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: «ای شیخ، آنچ وعده کرده ای، بگوی

قلمرو زبانی: یکی: یک نفر / شیخ: پیر، منظور شیخ ابوسعید ابوالخیر / اسرار: جمع سّر، رازها (شبه هم آوا؛ اصرار: پافشاری) / با من نمایی: به من نشان دهی(بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) / حقّه: محفظۀ کوچکی که دری جداگانه دارد و برای نگهداری اشیای گران بها به کار می‌رود، جعبه، صندوق/ محکم کردند: بستند / دیگر روز: روز دیگر / بازآمد: بازگشت /

شیخ بفرمود تا آن حقّه را به وی دادند و گفت: «زینهار، تا سر این حقه باز نکنی

مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت و سـودای آنش بگرفت که آیا در این حقه، چه سـرّ اسـت؟

هر چند صبر کرد نتوانست. سر حقه باز کرد و موش بیرون جست و برفت.

مرد پیش شیخ آمد و گفت: «ای شیخ، من از تو سر خدای تعالی طلب کردم، تو موشی به من دادی؟»

شـیخ گفـت: «ای درویش، ما موشی در حقه به تـو دادیم، تـو پنهان نتوانسـتی داشت؛ سر خدای را بـا تو بگوییم، چگونه نگاه خواهی داشت؟!»

قلمرو زبانی: زینهار: آگاه باش، مراقب باش / سودا: اندیشه، هوس، عشق؛ سودای کاری گرفتن کسی را: هوس کاری به سر کسی زدن/ هر چند صبر کرد نتوانست: حذف به قرینه / سر: در / جست: جهید(بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)  / درویش: صوفی، خانقاه رو / چگونه نگاه خواهی داشت: پرسش انکاری

اسرار التوحیدمحمد بن منوّر(نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)

پی دی اف درس ششم کتاب فارسی دهم