بایگانی برچسب: s

روزگار انوری

دوره دوم فرمانروایی سلجوقیان که در سرتاسر نیمه نخست سده ششم هجری ادامه داشت با یورش غزان به خراسان و شکست سنجر در سال ۵۴۸ هـ.ق. پایان گرفت. از آن پس، امپراتوری وسیع و نیرومند سلجوقی ــ که زمانی از سواحل مدیترانه تا دورترین نقطه‌های فرارودان با سرانگشت وزیر با تدبیرش خواجه نظام الملک توسی اداره می‌شد ـ فروپاشید و هر بخش آن به دست فرمانروایی محلی از طوایف و نژادهای گوناگون ـــ اما بیشتر از ترکان مشرق و آسیای مرکزی ـ افتاد.

سیاست کلی سلاجوقیان و فرمانروایان پس از آنان بر حمایت از شعر و ادب پارسی استوار نبود و اگر آنها ـــ به ویژه از دوره سنجر به بعد ــ برای جلب نظر سرایندگان و صاحب‌دلان فراغتی هم به دست می‌آوردند، به دلیل بیگانگی با فرهنگ و زبان ایران به این کار علاقه ای نشان نمی‌دادند. در این دوره دیگر نه از آن حلقه‌های گرم شعر و ادب روزگار محمودی خبری بود و نه از زرپاشی‌ها و کامجویی‌های دوره‌های پیشین که ستایشگران و عشرت طلبان را بر گرد خود فراهم می‌آورد. سخن‌سرایان اگر ستایشی هم می‌گفتند، از روی عادت و بیشتر بدان دلیل بود که اغلبشان هنر دیگری نداشتند. با همه این احوال، هرگز امیدوار نبودند که مثل گذشته بتوانند کالای شعر خویش را به بهایی که انتظار داشتند بفروشند و به برخورداری و رفاهی از آن گونه که شاعران گذشته آسان به دست می‌آوردند برسند.

مضمون‌های عمده شعر این دوره البته هنوز ستایش است و وصف و به مقدار بیشتری نسبت به دوره‌های پیش، غزل، بدزبانی و هجاگویی که بیشتر ناشی از سرخوردگی و ناکامیهای فردی و اجتماعی است ـــ و روی گردانی از دنیا ـ به جای داشتن فلسفه و جهان بینی مستقل ـ و پاره ای اندرزگویی‌های بی پشتوانه و فاقد اعتبار عملی و علمی نظر سخن‌سنجان این عصر را به خود جلب می کند. قالبهای شعر هم عمدتاً قصیده و غزل است که آرام آرام غزل فزونی می‌گیرد و بعد هم قطعه و چارانه و مسمط و ترکیب بند. قالب مثنوی در بین شاعران عصر انوری روایی چندانی ندارد. زبان شعر عموماً پخته و نسبت به دوره گذشته نرم تر و رام تر است. میزان لغات تازی در شعر برخی از شاعران این دوره مثل انوری و خاقانی زیاد است و روی هم رفته، ترکیب شعر دشوارتر و دیریاب تر.

در مجموع شعر این دوره ـ که به مناطق گونه‌گونی در شمال خاوری و مرکز و شمال باختری ایران تعلق دارد ــ با شعر دوره‌های پیش تفاوت چشم گیر دارد. همین امر برخی را بر آن داشته است که سبک شعر این دوره را برای تمیز از دوره قبل ـــ که به خراسان اختصاص داشت ـــ به دلیل بالندگی اش در سرزمین‌های مرکزی ایران «سبک عراقی» بنامند.

برخی از ویژگی‌های سبک عراقی عبارت اند از:

برخی از سخن‌سنجان، گذشته انوری را هم‌پایه‌ فردوسی و سعدی و هر سه را از پیامبران شعر پارسی شمرده‌اند. این پیامبر ستایشگر که نامش اوحدالدین علی و نام پدرش وحید الدّین محمد بود. در قریه‌ «بَدنه» نزدیک مهنه یا میهنه (زادگاه ابوسعید ابوالخیر) واقع در خاک خاوران میان توس و سرخس زاده شد وبه سبب بازخوانی‌اش به سرزمین خاوران در آغاز شاعری «خاوری» تخّلص می‌کرد.

انوری به خدمت سلطان سنجر درآمد و تنها بخشی از زندگی‌اش در آرامش و برخورداری گذشت. در همین زمانه در دنیای خور و خواب و خشم و شهوت غوطه‌ور بود و کم‌تر مجال آن را پیدا می‌کرد که با دل و روح خویش خلوتی کند و از آن‌گونه اندیشه‌ها – که مثلاً برای کسانی جون ناصرخسرو و سنایی و خیام پیش می‌آمد – از خاطر بگذراند.

بیش‌ترین شهرت انوری به چامه‌های (قصاید) اوست که عموماً سه درون‌مایه: ستایش شاهان و بزرگان، وصف طبیعت و بدگویی از دشمنان و مخالفان دارد. ستایش‌های انوری آکنده از اغراق و نمونه‌های نمایان مبالغه در ستایش است.

چکامه‌های (غزلیات) وی که در دیوان او برجاست. نشان می‌دهد که وی دست کم در روزگار جوانی و سرخوشی به غزل‌گویی و عاشق‌پیشگی می‌پرداخته است.

بخش عمده دیگری از اشعار انوری قطعه‌های اوست و از این حیث باید او را پیشگام ابن یمین قطعه‌سرای روزگار سربداران دانست. درون‌مایه قطعه‌های انوری ستایش، خواهشگری، بدزبانی و بدگویی است.

یک بار هم از سر اتفاق انوری را سخن‌پردازی اجتماعی و دردمند و مردم‌دوست می بینیم که از زبان مردم خراسان در برابر بیدادهای غُزان لب به شکوه می‌گشاید و در چامه‌ای ستم‌های بیدادگران را برملا می‌سازد. توضیح آن‌که در سال ۵۴۸ گروهی از طوایف غر بر اثر ستم کارگزاران دولت سلجوقی سر به شورش برداشتند و در جنگی سنجر را درهم شکستند و به اسیری بردند.

غزان از آن پس بر خراسان تاختند و ویرانی‌هایی به بار آوردند؛ غارت و ستم کردند و بسیاری از بزرگان و دانشوران آن سامان را از دم تیغ گذرانیدند. این حال دل خراسانیان و از آن جمله انوری را به درد آورد. درد وی تنها غم خویشتن نبود؛ او از غم همشهریان خود فغان برآورد و فرماندار سمرقند را – که پسر خوانده‌ سنجر بود و از جانب او بر فرارودان فرمانروایی داشت – به یاری خواند و شعری دردناک و سرشار از اندوه برای وی فرستاد:

این شعر که از زیباترین و پرآوازه‌ترین اشعار اجتماعی انوری است، تاکنون نظر بسیاری از خاورشناسان را که با زبان و ادب پارسی سروکار داشته‌اند، به خود جلب کرده و به چندین زبان بیگانه از جمله انگلیسی، آلمانی و روسی نیز برگردانده شده است. انوری در سال ۵۸۳، با زندگی بدرود گُفت.

جز موضوعات اجتماعی، غزل‌هایی که محصول دوران جوانی سخنور و مضمون آن‌ها عشق، ستایش، مستی و باده‌پیمایی است و نیز بدگویی‌های تلخ و گزنده را در دیوان انوری می‌توان یافت.

نزدیک به بیست سال از بهترین روزگار زندگانی مسعود بن سعد سلمان، شاعر خوش قریحه و آزاده‌ لاهوری که نیاکان او از همدان به آن بروبوم رفته بودند، در زندان گذشت. در واقع مسعود طی پانزده سالی هم که در پایان عمر خویش آزاد زیست و به خواندن و نوشتن پرداخت، آن مایه آسایش و آرام نداشت که رنج‌های حبس را جبران کند؛ زیرا در این روزها تازه به زندان پیری و ناتوانی گرفتار آمده بود.

مسعود با وجود آن که پدرش از کارگزاران دولتی بود و در دوره‌ نخست غزنوی دارای جاه و جایگاه، به خدمت سیف الدّوله محمود پیوست که در آن روزگار از جانب پدر به امیری هندوستان گماشته شده بود. در حدود سال ۴۸۰ سیف‌ الدّوله به فرمان پدرش سلطان ابراهیم، گرفتار و زندانی شد و همنشینان و یاران او نیز گرفتار بند آمدند. از آن جمله مسعود سعد بود که هفت سال در قلعه‌های «سو» و «دهک» و سه سال را در قلعه‌ «نای» زندانی شد. خود او در بیتی به این واقعه نمونش دارد:

این رخداد گویا بر اثر بهتان بداندیشان و از آن جمله یکی از رقیبان مسعود به‌ نام «راشدی»» شاعر دربار سلطان ابراهیم برای وی پیش آمده است. مسعود که در یکی از سال‌های ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور پا به هستی گذاشته بود. سرانجام پس از حدود هشتاد سال به سال ۵۱۵ هجری بدرود زندگانی گفت.

مسعود سعد در حقیقت نامورترین شاعران عصر دوم غزنوی است. در واقع، آوازه مسعود در گرو بندسرایی‌های اوست. این قسم از سروده‌های او دردانگیز و درعین حال، گیرا از آب درآمده و دادخواهی‌هایی از ستم‌رسیدگان آن روزگار را ثبت کرده است؛ اما دیوان او منحصر به حبسیات نیست. وی در وصف، ستایش، غزل و هجو و شوخی هم دستی نیرومند و شیوه‌ای نغز داشته است. برخی از شاعران نامور آن روزگار مانند امیر معزی و سنایی و عثمان مختاری و ابوالفرج رونی با او دوستی‌ها داشته‌اند و بعضی از آن‌ها هم به دست مسعود ستوده شده‌اند. نمونه‌ای از شعر او را می‌آوریم.

برجسته‌ترین و نامدارترین چهره‌ شعر و ادب پارسی اصفهان در سده‌ ششم هجری جمال‌الدّین محمد بن عبدالراق اصفهانی است. جمال ‌الدّین هم مانند بسیاری از سرایندگان اواخر سده‌ ششم به شیوه‌ سنایی مضامین وعظ و حکمت و پند و اخلاق را در شعر خویش بسیار به کار برده است؛ اما گویی در این شیوه هم به پای سنایی نرسیده و کارش بدون آن که اصالت چندانی داشته باشد، در حدّ نکوهش گیتی باقی مانده است. درگذشت جمال‌الدّین در سال ۵۸۸ هجری رخ داد. از جمال‌الدّین محمدبن عبدالراق اصفهانی یک ترکیب‌بند بنام در نعت و ستایش پیامبر گرامی اسلام نیز در دست است که هم از نظر زبان و بافت شعری، استوار و سنجیده از کار درآمده و هم معنا و مضمون آن در اوج است و از ذوق و عاطفه‌ ویژه ای حکایت می‌کند. مطلع این ترکیب‌بند را در این‌جا می‌آوریم.

ای از بر سدره شاهراهت / و ای قبّه‌ عرش تکیه‌گاهت

در تاریخ ادبیات پارسی کم‌تر موردی هست که پدر و پسری هر دو سخنور بوده و هر دو هم نام و آوازه‌ای به‌ دست آورده باشند. کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی از آن نمونه‌های انگشت‌شماری است که همانند پدرش، جمال‌الدّین محمد بن عبدالرراق اصفهانی، توانسته است در شعر و شاعری به جایگاهی برجسته دست یابد و در نظر برخی حتّی از پدر نیز پیشى گیرد. دلیل این اهمیت آن است که وى در خلق معانى تازه دستى توانا داشت و از این رو به خلاق المعانى نیز نامبردار شده است، نیز همانند پدرش و اندکى بعد از او، عمر را در ستایش بزرگان اصفهان ـ به ویژه آل صاعد ـ مى گذرانیده است.

کمال الدین از شاعران نگون‌بختى است که دوره پرآشوب حمله مغول را به تمامى درک کرده و قتل عام مغولان را به سال ۶۳۳ در اصفهان با چشم خود دیده و این رباعى دردناک را بعد از ان واقعه خونین سروده است:

و از آن بدتر این که خود او نیز دو سال بعد، در سال ۶۳۵ به دست مغولان به قتل رسیده است.

روزگار بیهقی

خاستگاه نثر پارسی به مانند شعر ـ چنان که پیش از این دیدیم ـ خراسان و فرارودان بود. زبان پارسی با روی کار آمدن حکومت‌ها و گاهی پیش‌تر از آن، در فراتر از سرزمین اصلی خود، در درون فلات ایران نیز رسمیت یافت و کم‌کم در دوره مورد بحث به ویژه در روزگار سلجوقیان ـــ در شهرهای ری و اصفهان و حتی طبرستان و آذربایجان آثاری به نثر پارسی پدید آمد. در این سرزمین‌ها پیش از آن اغلب زبان تازی زبان رسمی بود و دانشمندان، آثار خود را به این زبان پدید می‌آوردند. هنگامی که زبان پارسی در کنار عربی در این ناحیه‌ها کم کم رسمیت پیدا کرد، به خاطر همجواری با لهجه‌های محلی و آمیختگی تدریجی با آنها دگرگونی تازه ای یافت و در معرض دگردیسی قرار گرفت. نمونه آشکار این دگرگونی، دور شدن از سادگی نخستین و آمیختگی با واژه‌ها و عبارت‌های عربی بود؛ تا آنجا که آرام آرام زمینه آرایش‌های لفظی و توصیف‌های ادبی در کتاب‌ها فراهم می‌شد و نثر به صورت میدانی برای هنرنمایی و نمایش توانایی‌های زبانی نویسنده درمی‌آمد. به خصوص در نثر صوفیانه که از همین دوره آغاز شده است، زمینه‌های بهره‌مندی از امکانات ویژه شعر مانند آهنگ و قافیه پردازی (سجع) و به کار گرفتن شعر برای آرایش سخن و اصولاً نزدیک شدن کلی نثر به شعر، بیش‌تر فراهم بود تا آن جا که رازونیازهای منثور خواجه عبدالله انصاری ـ چنان که خواهیم دید ـــ به تمامی گوهره و معنا و مفهوم شعری یافته است.

نثر پارسی در دوره مورد بحث در چند شاخه جدا و مستقل زیر، رو به گسترش و دگرگونی بود و در هر شاخه هم اثرهای برجسته ای نگاشته شد که ما در جای خود به نمونه‌هایی از این اثرها اشاره خواهیم کرد.

در شاخه نثر علمی که از دوره پیش و در واقع از همان آغاز نگارش کتب به نثر پارسی آغاز شده بود، دو کتاب نام‌آشنای زیر را برای نمونه یاد می‌کنیم که آثار کهنگی و همانندی به نثر دوره پیشین در آنها بسیار دیده می‌شود.

پورسینا (وفات ۴۲۸هـ. ق.) دانشمند و پزشک نامدار ایرانی که مایه نازش جهان اسلام به شمار می‌رود، بیشتر آثار خود را در زمینه‌های پزشکی، فلسفه، شمارشناسی و دیگر دانش‌ها، به زبان تازی نوشته است تا گروه بیش‌تری در جهان اسلام از آنها بهره‌مند شوند؛ اما نباید پنداشت که او از حال هم‌میهنان خود ــ که زبان تازی نمی‌دانستند ـ غافل بوده است. او چندین رساله و یک دانشنامه مهم به زبان پارسی نوشت که چون آن را به خواهش علاءالدوله کاکویه ـــ از فرمانرانان دیلمی ـ فراهم آورد، به «دانشنامه علایی» یا «حکمت علایی» نام برآورد. ارزش این کتاب نخست از آن جهت است که یک دوره کامل از فلسفه و طبیعیات را به زبان پارسی شامل می‌شود و دیگر این که بسیاری از دانشواژه‌های منطقی و فلسفی را به زبان پارسی دربرمی‌گیرد.

نام ابوریحان محمد بن احمد بیرونی (درگذشت: ۴۴۰ هـ. ق.) دانشمند بزرگ و استاد ایرانی اهل خوارزم بر تارک علم و معرفت قرن‌های چهارم و پنجم هجری می‌درخشد. او بیشتر آثار گران‌ارج خویش را در زمینه‌های پزشکی، گیتاشناسی، ریاضی و فلسفه به زبان تازی نگاشت؛ اما کتاب التفهیم را نخست به خواهش ریحانه، دختر حسین خوارزمی، یکی از رجال دانش دوست معاصر خود در سال۴۲۰هـ.ق. به پارسی نوشته و بعدها آن را به عربی درآورد. این کتاب نخستین و ارزنده‌ترین کتابی است که ویژه اخترشناسی و هندسه و حساب به پارسی نوشته شده و از آنجا که نویسنده آن یکی از دانشمندان بنام در این رشته است ارج و اعتبار خاصی یافته است.

سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
سعید جعفری
دبیرستان
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی

شعر اخلاقی و اجتماعی کمابیش از همان آغاز وجود داشت و بیش‌تر سخن‌سرایان پارسی زبان، به این گونه موضوعات که برای هدایت مردم و جامعه سودمند می‌دیدند، توجه می‌کردند. در نثر پارسی از این دوره با آثاری روبه روییم که هدف آنها آموزش مسائل ضروری برای پالایش دل یا برای راهنمایی است. از میان آثار شناخته شده که در سده پنجم هجری در این زمینه نگارش یافته است، دو اثر را برای آشنایی بیشتر برگزیده ایم:

عنصرالمعالی، کیکاووس بن اسکندر بن قابوس وشمگیر، از شاهزادگان خاندان زیاری است که پدرانش در سرزمین های شمالی ایران فرمان می راندند. خود او به فرمانروایی نرسید؛ اما از تربیت امیرزادگان و یک زندگی نسبتاً مرفه برخوردار بود و از دانشها و فنون و پیشه‌های روزگار خود آگاهی داشت. مجموعه این دانایی‌ها در وجود این امیر روشن‌اندیش به بار نشسته بود و او حاصل تجربه‌های خود را در سن شصت و سه سالگی در کتابی به نام قابوس‌نامه برای نشان دادن راه و رسم زندگی به پور خود، گیلانشاه به یادگار گذاشت. در این کتاب تأثیر متون آموزشی پیش از اسلام آشکار است.

عنصر المعالی کتاب خود را در چهل و چهار باب پرداخته و در هر باب حکایت‌هایی دلپذیر و هدفدار گنجانده است.

توس از دیرباز به داشتن چهره‌های برجسته فرهنگی شناخته شده است و در هر دوره نامورانی از این شهر برخاسته اند. یکی از توسیان نام آور که علاوه بر برخورداری از دانش و فضل، سیاستمدار و اهل تدبیر نیز بوده، خواجه نظام الملک است که حدود سی سال در مقام وزارت دو سلطان مقتدر سلجوقی، یعنی، آلب ارسلان و ملکشاه بوده است. او در یکی از سالهای ۴۰۸ یا ۴۱۰ هـ.ق. ـ یعنی، در واپسین سالهای زندگانی فردوسی ـ در نوغان توس زاده شد. از همان کودکی به کشورداری علاقه خاصی داشت و چون از لیاقت و کفایت نیز بهره مند بود، در سال ۴۵۱هـ. ق. به وزارت آلب ارسلان رسید و تا پایان زندگانی یعنی رمضان سال ۴۸۵هـ.ق. که با زخم کارد یکی از فداییان حسن صباح از پای درآمد ــ در این سمت ماند.

ملکشاه سلجوقی در اواخر کار از او خواسته بود تا دستاورد مطالعات و تجربیات خود را در کتابی راجع به آیین مملکت داری بنگارد. خواجه بنابر این فرمان، کتابی در آیین پادشاهان پیشین و آیین پادشاهی فراهم آورد و زمانی که آن را بر پادشاه عرضه داشت، ۳۹ باب بود که چون آن را مختصر یافتند، مقداری بر آن افزود تا به ۵۰ باب رسید. این کتاب «سیر الملوک» یا «سیاست نامه» بود که علاوه بر کلیاتی مربوط به راه و رسم پادشاهی، پر است از حکایتها و داستانهای تاریخی و نیمه تاریخی درباره پادشاهان پیشین که هر کدام به مناسبت موضوع سخن، در جای خود آمده است. سیاست نامه از متنهای مهم تاریخی و ادبی قرن پنجم هجری است که به نثری ساده اما استوار و ادبی نوشته شده است.

سنت تاریخ نویسی به پارسی و عربی در این دوره ادامه یافت و در این زمینه نیز کتابهای ارزشمندی به زبان پارسی پدید آمد که در زیر به دو نمونه از آنها می‌پردازیم.

تاریخ سیستان کتابی است که تألیف دو بخش آن چیزی کم‌تر از سه قرن طول کشیده است. به این معنی که بخش اوّل آن، تاریخ سرزمین سیستان را از آغاز تا حدود سال ۴۴۵ هـ.ق. دربرمی‌گیرد و بنابراین، نگارش آن هم در حدود همین سال‌ها – یعنی آغاز کار دولت سلجوقی – بوده است و این موضوع از سبک انشای کتاب پیداست. بخش دوم این کتاب – که رویدادهای سال ۴۴۵ تا ۷۲۵ هـ.ق. را شامل می‌شود – در اوایل قرن هشتم هـ.ق. و با سبک نثر همان زمان نگارش یافته است.

نگارنده هیج‌ یک از بخش‌های تاریخ سیستان معلوم نیست. نثر بخش نخستین کتاب ساده و طبیعی و به شیوه‌ کتاب‌های تاریخ دوره قبل مانند بلعمی است که تا حدودی از واژه‌ها و ترکیبات دشوار تازی به دور مانده است. تاریخ سیستان در واقع یک تاریخ محلّی است که در آن به جزئیّات حوادث مربوط به سرزمین سیستان اشاره شده و آن را یکی از منابع مهم تاریخ آن عصر قرار داده است. فواید تاریخی این اثر از جنبه‌های ادبی‌اش افزون است.

در میانه‌ دوره‌ای که ترکان در عرصه‌ کشمکش‌های سیاسی و نژادی کامیاب شده و به همدستی خلفای بغداد، حکومت‌های محلی ایرانی‌تبار را کنار زده بودند. کتابی به زبان پارسی نگاشته شد که هر چند پس از عبور از مرحله‌ مسائل قومی و ملّی – دست کم بدان‌گونه که برای فردوسی مطرح بود – جانبدار ترکان و ترویجگر حکومت ایشان به‌شمار می‌رفت، بهتر از هر کتابی ناراستی‌ها و کم و کاست‌های سیاست و اندیشه‌ آنان را هویدا می‌ساخت. این کتاب «تاریخ بیهقی» اثر ابوالفضل بیهقی، دبیر رسایل غزنویان بود.

بیهقی در سال ۳۸۵ هـ.ق. در روستای حارث ‌آباد بیهق (سبزوار کنونی) زاده شد و پس از کسب دانش در نیشابور به دیوان رسایل سلطان محمود راه یافت. او زمانی که در دستگاه غزنویان به خدمت دیوانی اشتغال داشت، بسیاری از رخدادها را از نزدیک دید وبه همین دلیل برآن شد که تاریخ غزنویان را بنویسد؛ پس با دقت و تفصیل تمام، جزئیّات رخدادهای روزگار حکومت خاندان سبکتکین را – از شکل‌گیری دولت غزنوی تا اوایل روزگار سلطان ابراهیم بن مسعود – در سی مجلّد به رشته‌ نگارش درآورد. دریغ که کتاب بیهقی به‌طور کامل به دست ما نرسیده و بخش‌های بسیاری از آن از میان رفته است.

آنچه از تاریخ بیهقی مانده، مربوط می‌شود به روزگار حکومت سلطان مسعود غزنوی (حکومت ۴۲۱-۴۳۲) که به چیرگی سلجوقیان پایان می‌پذیرد و به همین سبب به تاریخ مسعودی نیز مشهور شده است. بیهقی در سراسر حکومت مسعود از جزئیات امور آگاه بود؛ در جنگ‌ها و سفرها شرکت داشت و به اقتضای شغل خود از همه امور پنهانی و زدوبندهایی که میان قدرتمندان در جریان بود، سر درآورده است. وقایعی را هم که خود، مستقیماً در آنها مشارکت و نظارت، نداشته از افراد مطمئن نقل کرده و در نتیجه توانسته است از کتاب خویش گنجینه ای از رویدادها و اطلاعات جزئی تاریخی و دقیق بسازد؛ تا آنجا که از این حیث، کتاب او در میان همه آثار تاریخی پارسی و حتی عربی ممتاز و مشخص از کار درآمده است. ابوالفضل بیهقی تنها تاریخ‌نگار امین و بلندپایه نیست؛ بلکه نویسنده ای توانا و چیره‌دست نیز است. این امتیاز هم در بین آثار زبان پارسی به تاریخ بیهقی منحصر می‌ماند. قدرت نویسندگی بیهقی و توانایی او در قلمرو امکانات زبان پارسی از یک طرف و امانتداری و دقت وی در جزئیات و پیوند دادن حوادث مرتبط به یک دیگر، سبب شده است که کتاب او به صورت داستانی بسیار گیرا و دل‌چسب درآید.

در تاریخ بیهقی خویش‌کاری و زبان آوری و ایمان به کار، دست به دست هم داده و اثری را پدید آورده اند که شیوایی طبیعی زبان پارسی را در خود بازتابانده است. سرتاسر تاریخ بیهقی و لابه لای رویدادهای آن پر است از اندرز و پند و سخنان خردمندانه که خواننده را هر دم به خود متوجه می‌سازد و او را بر آن می‌دارد تا در آن چه خوانده است، دقت کند و خرد خویش را برای دریافت نتایج اخلاقی آن به کار اندازد. جایی در ضرورت استفاده از خرد خدادادی بدین گونه سخن می‌گوید:

«و هر بنده که خدای عزّوجل او را خردی روشن عطا داد و با آن خرد که دوستِ به حقیقت اوست، احوال عرضه کند و با آن خرد، دانش یار شود و اخبار گذشتگان را بخواند و کار زمانه خویش نگاه کند، بتواند دانست که نیکوکاری چیست و بدکرداری چیست و سرانجام هر دو خوب است یا نه و مردمان چه گویند و چه پسندند و چیست که از مردم یادگار ماند نیکوتر.

و بسیار خردمند باشد که مردم را بر آن دارد که بر راه صواب بروند، اما خود بر آن راه که نموده است نرود و چه بسیار مردم بینم که امر به معروف کنند و نهی از منکر و گویند بر مردمان که فلان کار نباید کرد و فلان کار بباید کرد و خویشتن را از آن دور بینند. هم‌چنان که بسیار طبیبان‌اند که گویند فلان چیز نباید خورد که از آن چنین علّت به حاصل آید و آن‌گاه از آن چیز بسیار بخورند. و جمعی نادان که ندانند که غور و غایت چنین کارها چیست، چون نادان‌اند معذورند ولکن دانایان که دانند، معذور نیستند.»

این‌گونه دریافت‌ها و برداشت‌ها، کتاب بیهقی را تا حدود زیادی به شاهنامه نزدیک کرده است.

در دنباله‌ نثر تاریخی این دوره باید از سفرنامه‌ ناصرخسرو یاد کنیم که هر چند دارای شیوه‌ای مستقل و منحصر در نویسندگی است، از نظر زبان و دقّت در جزئیّات با تاریخ بیهقی همانندی‌هایی دارد. در سرگذشت ناصرخسرو دیدیم که وی به‌دنبال خوابی که به سال ۴۳۷ هـ.ق. در جوزجانان دید، از کارهای دولتی دست شست و راه دراز سفری هفت ساله را به اطراف ممالک اسلامی و در واقع دنیای متمدّن و مراکز مهم علم و فرهنگ آن روزگار در پیش گرفت. ناصرخسرو با قلمی شیوا، دیده‌ها و شنیده‌های خود را طیّ این سفر دراز نوشته و در کتابی شیرین و خواندنی به‌نام سفرنامه به یادگار گذاشته است.

سفرنامه‌ ناصرخسرو که نخستین کتاب در نوع خود به زبان پارسی نیز است، سیمای شهرها و مردمان آن‌ها و وضع زندگی و اجتماعی آن روزگاران را برای خواننده‌ امروز تصویر می‌کند و با کشش داستانی خود، او را در غم و شادی و جزئیّات احوال با مردمان آن روز مشارکت می‌دهد.

سبک نویسندگی نگارنده در این کتاب هموار، ساده و دلپذیر است. اگرچه توانایی وی در گستره نثر پارسی، انکارناپذیر می‌نماید، با این حال آن‌چه برای او مهم است، بیان مطالب است نه هنرنمایی و لفظ ‌پردازی. گویی ناصرخسرو نثر را هم به مانند شعر ابزاری می‌داند برای بیان مقصود که هیچ‌گاه صرفاً و به خودی خود نمی‌تواند ارزشی مستقل داشته باشد.

در این جا دو بند از کتاب سفرنامه نمونه‌وار بازگو می‌شود.

«بیستم صفر سنه‌ ثمان و ثلاثین و اربع مائه به شهر تبریز رسیدم و آن شهر قصبه آذربایجان است؛ شهری آبادان؛ طول و عرضش به گام پیمودم؛ هر یک هزارو چهارصد بود. مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاده است. شب پنجشنبه هفدهم ربیع ‌الاوّل سنه‌ اربع و ثلاثین و اربع مائه، پس از نماز خفتن، بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی دیگر را آسیبی نرسیده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بود.

و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم؛ شعری نیک می‌گفت؛ اما زبان پارسی نیکو نمی‌دانست. پیش من آمد؛ دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود، از من بیرسید؛ با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.»

نثر دینی پارسی دری با ترجمه تفسیر طبری آغاز شد و در دوره بعد، به ویژه در قلمرو تفسیر قرآن مجید گسترش یافت. در سده چهارم و پنجم هجری تفسیرهای گونه‌گونی به زبان پارسی برای استفاده ایرانیان مسلمانی که عربی نمی‌دانستند، تألیف گردید که برخی از آنها تا امروز هم باقی مانده است. از میان تفسیرهای متعدد قرآن مجید به زبان پارسی که در سده ی پنجم هجری تألیف یافته، به معرفی این دو تفسیر اکتفا می‌شود:

نویسنده، تاریخ نگارش و نام اصلی این کتاب معلوم نیست؛ زیرا آنچه از این تفسیر ارزنده بر جای مانده نیمه دوم آن است و از تفسیر سوره مریم تا پایان قرآن مجید را در بر می‌گیرد. زمان نگارش آن را از روی نشانه هایی، نیمه نخست سده پنجم هجری گمان زده اند. این کتاب افزون بر داده‌های دینی و تفسیری از نظر زبان و ادب پارسی هم ارج و ارز بسیار دارد و در آن، واژه‌های لطیف پارسی دیده می‌شود که در روزگاران گذشته رایج بوده و بعدها از یاد رفته است.

این تفسیر را ابوبکر عتیق نیشابوری، شناخته شده به سورآبادی فراهم آورده است. از سرگذشت نگارنده ـ که همروزگار با آلب ارسلان سلجوقی بوده ـــ آگاهی زیادی نداریم؛ همین اندازه می دانیم که وی در نیمه دوم سده پنجم تفسیر خود را نگاشته و سرانجام در سال ۴۹۴ هـ.ق. سرای سپنج را وانهاده است. تفسیر سورآبادی که با بیانی ساده و شیوا نگاشته شده است، از متون دینی مهم سده پنجم هجری به شمار می‌رود.

پیش از این از رواج و گسترش اندیشه عارفانه سخن گفتیم و به پاره ای اشعار صوفیانه در آغاز این دوره اشاره کردیم نثر عارفانه نیز همراستا با شعر ادامه یافت و کتابها و رساله‌های زیادی در ذکر مبانی پشمینه‌پوشی و سرگذشت خدامردان بنام و ذکر حالات روحی و مناجات‌های عارفانه نگاشته شد که به برخی از آنها به کوتاهی اشاره می‌کنیم.

از جمله کهن‌ترین کتابهای نثر پارسی در تصوّف، کتابی است به قلم ابوالحسن جلابی هجویری غزنوی (درگشت: ۴۶۵ هـ.ق.) که میان سال‌های ۴۴۰ تا ۴۵۰ هـ.ق. نوشته شده و موضوع آن، طریقت و اصول تصوّف و بیان کیفیت عشق به پروردگار است. این کتاب پس از کتاب شرح تعرّف اسماعیل بن محمد مستملی بخاری (درگذشت: ۴۳۴هـ.ق.) یکی از کهن‌ترین متون نثر صوفیانه به شمار می رود.

نثر کتاب آراسته و زیبا و در بسیاری موارد – به ویژه در دیباچه ـــ شاعرانه و موزون به نظر می‌آید. این کتاب بنا به خواهش ابوسعید هجویری و در پاسخ به پرسشهای عرفانی او فراهم آمده است.

نیای بزرگ خواجه عبدالله، ابوایوب انصاری، همان کسی است که پیامبر اسلام (ص) هنگام کوچ از مکه به مدینه در خانه او فرود آمد. ابوایوب در زمان خلافت عثمان به خراسان آمده و در هرات ساکن شده بود. خواجه عبدالله به سال ۳۹۶ هـ.ق. در هرات زاده شد. از خُردی زبانی گویا و طبعی توانا داشت و شعر تازی و پارسی را نیک می‌سرود. او بسیاری از علوم ادبی و دینی و سروده‌های عربی را از بر بود و به سخنان پیامبر علاقه می‌ورزید. خواجه، تصوّف را در محضر شیخ ابوالحسن خرقانی، عارف برجسته آن روزگار آموخت و بعد از وی سمت جانشینی او را یافت و در هرات به آموزش و راهنمایی پیروان پرداخت تا این که در سال ۴۸۱ هـ.ق. درگذشت. هر چند خواجه عبدالله شعر هم می‌سرود و برخی از شعرهای خود را که بیشتر در قالب رباعی و ترانه است ـ در کتابها و رسالاتش آورده است، شهرت او به کتابها و رساله‌هایی است که از وی بر جای مانده است. از میان این آثار یکی ترجمه و املای کتابی است به نام طبقات الصوفیه که اصلاً شخصی به نام ابو عبدالرحمان سلمی نیشابوری (درگذشت: ۴۱۲ هـ.ق.) به زبان تازی تألیف کرده بود و خواجه عبدالله آن را در حلقه سرسپردگان خود به زبان پارسی هروی و با طرزی لطیف و دلکش املا می کرد و یکی از شاگردان خواجه آنچه را که وی در شرح و ترجمه و تفسیر مطالب آن می گفت، فراهم می آورد. این کتاب که شرح سرگذشت و حالات بزرگان صوفیه پیش از خواجه عبدالله است، نثری روان و خوش آهنگ دارد.

دیگر از آثار خواجه عبدالله، رسایل اوست که موضوع آن گفته ها و سخنان و مناجاتها و راز و نیازهای لطیف و پرجاذبه است. این اثر حاوی لطیف‍‌ترین و ژرف‌ترین معانی عرفانی با بیانی شاعرانه و خوش آهنگ است که در عین حال از زبان مردم هرات به شدت تأثیر پذیرفته است. نثر خواجه عبدالله در رسایل هم مانند طبقات الصوفیه و حتی بیشتر از آن آهنگین و آراسته به شعر، آیه و حدیث است و از این حیث نسبت به دیگر آثار منثور این دوره و حتی دوره بعد، ممتاز و گزیده است. تناسب‌هایی که خواجه عبدالله در پاره‌های نثر رعایت کرده و واژگان هموزن و آهنگینی که در نثر به کار برده است، در اصطلاح «سجع» نامیده می شود. به کار بردن این هنر در نثر که آن را به شدت به شعر نزدیک کرده است، برای نخستین بار در نثر خواجه عبدالله آمده و به ویژه در دوره بعد از او در نثر پارسی رواج کامل یافته است.

روزگار ناصرخسرو

روزگار ناصرخسرو در حقیقت عصر شکوفایی فرهنگ اسلامی نیز است. سده‌های چهارم و پنجم هجری را دوران زرین فرهنگ اسلام دانسته اند؛ دورانی که در آن، دانش، فلسفه و معارف به اوج شکفتگی رسید و دانشوران نامداری همچون فارابی، پورسینا، ابوریحان، ابوعلی مسکویه و گروه «اخوان صفا» پیشاهنگان اندیشه و فلسفه آن به شمار می‌رفتند. در این دوران دانش‌های پزشکی، ریاضی و اخترشناسی، پابه پای فلسفه و کلام و دین‌پژوهی به شکوفایی رسید و پرتو آن در سرتاسر جهان آن روزگار گسترد.

ناصرخسرو، سخنور سده پنجم

در این عصر، تجربه‌های تازه ای نیز از راه برخورد باورها و اندیشه‌های کلامی پدید آمد. هر چند از دوره حاکمیت غزنویان کلام اشعری ـ که برداشتی خشک و ایستا از اسلام بود ـ چیرگی یافت و برای کیش‌های پیشتاز و پویا میدان و مجال، بسیار تنگ شد، با این حال، به علت رشد اندیشه و بالندگی فرهنگ فرقه‌های عقل گرا و فراخ‌اندیش نیز پنهانی به کنش خود ادامه دادند و با سلاح دانش و آگاهی با بداندیشان از در ستیز درآمدند. افزون بر این، دسته ای از شیعیان در بخش‌های شمالی رشته کوه البرز و کرانه‌های مازندران، با برپایی فرمانروایی‌های شیعه خاندان بویه، زیاریان و دیلمیان توان سیاسی چشم گیری به دست آوردند و مدت‌ها برای خلیفه بغداد دردسرهای فراوانی آفریدند.

فرقه دیگری از شیعیان هفت امامی از همان آغاز با نام فاطمیان در مصر و شام، حکومتی ایزدی بر پایه آموزه‌های کیش شیعه شکل داد. این گروه دامنه فعالیت‌های پنهانی و تبلیغی خود را به شکلی کاملاً پنهانی در نواحی مرکزی ایران و حتی خراسان شرقی گسترد و کم کم، در قله‌های بلند مرکز ایران، دژهای استواری ساخت و در آنها به پرورش نیروهایی وفادار به نام فداییان اسماعیلی، اقدام کرد. فداییان اسماعیلی با نیروی ایمان و اسلحه به هر اقدامی دست می‌زدند. خواجه نظام الملک و بسیاری از دولتمردان خشک‌اندیش سلجوقی با کارد آنها از پای درآمدند. این گونه اقدامات سرّی و هراس‌انگیز، ترس بسیاری در کانون قدرتهای سیاسی آن روز ـــ یعنی سلاجقه ــ و مرکز خلافت بغداد پدید آورد. چنان که خواهیم دید ناصر خسرو، بزرگ ترین سخنور این دوره، در میانسالی به خدمت این سازمان درآمد و گمارده شد تا تشیّع اسماعیلی را در سرزمین خراسان بگستراند.

در روزگار ناصرخسرو یا اندکی پیش از آن، زبان پارسی دری از خاستگاه خود خراسان بیرون آمد و به درون فلات ایران و اندکی بعد به آذربایجان راه یافت و به دلیل آن که زبان رسمی حکومت مرکزی بود، کم‌کم بر لهجه‌های محلی چیرگی یافت. در مناطق یاد شده سخن‌پردازان و نویسندگان ناگزیر بودند، پارسی را یاد بگیرند و با آن به سرودن شعر و نگارش کتاب بپردازند.

در میانه‌ دوره‌ مورد بحث یعنی «نیمه‌های دوم قرن پنجم هجری» پویش تازه‌ای نخست در نثر و بعدها در شعر پارسی پیدا شد که طلیعه‌ آن در اواخر روزگار ناصرخسرو آشکار گردید. این پویش تازه، عرفان بود که هر چند از همان سده‌های نخستین به‌صورتی ساده و ابتدایی – که از زهد و پارسایی اسلامی جدایی‌ناپذیر می‌نمود – در میان مسلمانان رواج داشت؛ اما تا این دوره‌، هیج‌گاه در ادب پارسی خودی نشان نداده بود.

عرفان – که در بین مسلمانان تصوّف نیز نامیده شده است – در آغاز عبارت بود از شیوه‌ای از رسیدن به حقیقت و خدا بر پایه رنج‌کشی و پارسایی و پاک‌دامنی، دوری از آلایش‌های مادّی و پرهیز از دنیاداری؛ به‌گونه‌ای که خداجو بتواند درون خود را برای تابش فروغ ایزدی بپالاید و بی‌میانجی به بارگاه حق دست یابد.

عرفان اسلامی خاستگاه قرآنی دارد. گرایش عارفانه نخست در میانرودان پیدا شد؛ امّا در سده‌های نخستین اسلامی، ایرانیان افکار عرفانی و ذوق صوفیانه را در خراسان پروردند و از آن‌ جا به نواحی دیگر حتّی مرکز خلافت بغداد نیز رخنه کردند و با کشف جهان برتر، به ستیز با دنیاداری و سیاست‌زدگی برخاستند. در این میان، برخی از خدامردان راستین در نقش افرادی مبارز و ضدّ قدرت و ثروت، برای حکومت‌های عصر خود دردسر‌هایی پدید آوردند و حتی در راه اثبات اندیشه‌ خویش عاشقانه پای بر معراج دار نهادند.

در سده‌های نخستین اسلامی، شناسامردان بیش‌تر بر جنبه‌ کاربردی تأکید داشتند و به ‌نشر آموزه‌های عارفانه از راه درس، بحث، کتاب و آموزش ارج نمی‌نهادند؛ بنابراین نگارش‌های چندانی به زبان پارسی از ایشان نمانده است. از میان عارفان نامی دوره‌های پیشین می‌توان به بایزید بسطامی (درگذشت: ۲۶۱ هـ.ق.) و حسین بن منصور حلاج (کشته شده: ۳۰۹ هـ.ق.)  نمونش کرد. از نخستین عارفان این دوره‌، ابوسعید ابوالخیر (درگذشت:۴۴۰ هـ.ق.) است که یک سده بعد، نواده‌ او محمد بن منوّر، سرگذشت و سخنانش را در کتاب «اسرارالتوحید» گرد آورد.

در عصر ناصرخسرو، از عارف پاک‌باخته همدانی باباطاهر عریان هم باید نام برد که گویا طغرل سلجوقی را که در حدود سال ۴۴۷ هـ.ق. از همدان می‌گذشته به عدل و داد فراخوانده است. از باباطاهر جُنگی کوتاه به زبان تازی در دست است که عقاید عارفانه‌ او را نشان می‌دهد. افزون بر این، شماری دوبیتی یا ترانه به لهجه‌ محلّی لری نیز از وی مانده است که لطافت بیان و باور پاک وی را نشان می‌دهد.

اصل دوبیتی‌های باباطاهر برای ما کمی نامفهوم است؛ اما دوبیتی‌ها و ترانه‌هایی نزدیک به پارسی امروز هم به او بازخوانده اند که بسا در اصل به لهجه‌ محلّی بوده و در گذر زمان و بر اثر تصرّف نسخه برداران به پارسی امروز نزدیک شده باشد.

در این‌جا نمونه‌هایی از این ترانه‌ها را می‌آوریم.

ز دست دیده و دل هر دو فریاد / که هر چه دیده بیند دل کند یاد

قلمرو زبانی: دیده: چشم / قلمرو ادبی: وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن / قالب: دو بیتی / فریاد: کنایه از شکوه و گله کردن

بازگردانی: از دست چشم و دلم هر دو شکوه و شکایت دارم؛ زیراکه هر چه را چشمم می‌بیند دل از آن یاد می‌کند.

بسازم خنجری نیشش ز پولاد / زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

قلمرو زبانی: نیش: نوک / پولاد: فولاد / قلمرو ادبی:

بازگردانی: خنجری خواهم ساخت که نوکش از فولاد باشد؛ سپس آن را بر چشمم خواهم زد تا دلم آزاد گردد.

به صحرا بنگرُم صحرا ته وینم  / به دریا بنگرُم دریا ته وینم

قلمرو زبانی: ته: تو / وینُم: بینم / صحرا: دشت / قلمرو ادبی: وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن / قالب: دو بیتی / ترصیع یا  گوهرافشانی

بازگردانی: به صحرا نگاه می‌کنم؛ تو [خدا] را می‌بینم. به دریا نگاه می‌کنم؛ تو را می‌بینم.

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت / نشان از قامت رعنا ته وینم

قلمرو زبانی: در و دشت: دره و دشت / قامت: قد / رعنا: بلندبالا / قلمرو ادبی: کوه و در و دشت: مجاز از همه جا

بازگردانی: به هر جا، نگاه می‌کنم چه کوه چه در و دشت، نشان قد بلند و زیبای تو را می‌بینم.

از میان قصیده‌پردازان پارسی، ناصرخسرو سرگذشتی شگفت‌انگیز و شنیدنی دارد؛ به‌ویژه که در طول زندگی هشتادوهفت ساله‌ خود پیشامدها و دوره‌های تاریخی پرماجرایی را پشت سر گذاشته است. روزگار کودکی او همزمان است با اوج فرمانرانی غزنویان و جهان‌گشایی‌ها و شاعرنوازی‌های افسانه‌ای سلطان محمود؛ زمانی که ناصرخسرو به‌سال ۳۹۴ هـ.ق. در قبادیان بلخ زاده شد. پنج سال از حکومت پرآوازه‌ محمود می‌گذشت. در هفت سالگی او، قحطی هولناکی در خراسان پیش آمد و به‌دنبال آن؛ وبایی که جان بسیاری از هم‌میهنانش را گرفت.

ناصرخسرو کسب دانش و کمالات و حفظ قرآن مجید را از کودکی آغازید و هنوز جوانی نوخاسته بود که در کار دبیری ورزیده شد و پیش از آن که به سی سالگی برسد، به‌ دربار راه یافت و از نعمت‌ها و خوش‌گذرانی‌های بی‌اندازه‌ دربار مسعود غزنوی برخوردار شد و به جاه و مال رسید. پس از شکست مسعود در دندانقان ناصر هم مانند بسیاری از پیوستگان و دبیران دربار غزنه به خدمت طغرل و چغری بیک درآمد و به کار دولتی پرداخت و چنان که خود در سفرنامه‌اش می‌گوید تا چهل سالگی هم‌چنان سرگرم این کارها بود؛ کام می‌راند و نان و نام می‌جست.

در این سال‌ها او با فرزانگان خراسان و آثار ایشان آشنا شده بود. اندیشه‌های فلسفه دانان را فراگرفته بود و از باورها، کیش‌ها و آیین‌ها آگاهی داشت. پزشکی، اخترشماری و تفسیر و حکمت خوانده بود و هر گاه فرصتی دست می‌داد، در دانسته‌ها و یافته‌های خود می‌اندیشید. در این گیرودار چیزی ناشناخته آرامش او را برهم زد. او تنگ‌نظری و خشک‌بینی ارباب مذاهب را می‌دید و هرگز نمی‌توانست تپش روح بی‌آرام و درون حقیقت جوی خود را با آن چه در پیرامونش می‌گذشت، فروبنشاند.

همین بی‌قراری‌ها بود که سرانجام در او انقلابی درونی پدید آورد؛ به گفته خود او به‌دنبال خوابی که دید، از خواب چهل ساله برخاست و به ناگاه دست از همه‌ علاقه‌ها و خواسته‌ها فروشست؛ دل از یار و دیار برکند و به همراه برادر کوچک‌تر خود، ابوسعید، با خورجینی کتاب در ماه جمادی الآخر سال ۴۳۷ هـ.ق. راه سفر پیش گرفت و هفت سال در این سفر عمر گذاشت؛ به حجاز، شام، مصر و مغرب رفت؛ چهار بار حج کرد و نزدیک به سه سال در مصر ماند و همه جا با رایومندان، به گفت وگو و چون و چرا پرداخت.

ناصرخسرو در خراسان درباره‌ باطنیان چیزهایی شنیده بود. ایشان گروهی از شیعیان هفت امامی بودند که پس از امام جعفر صادق (ع) به امامت اسماعیل، فرزند بزرگ آن حضرت باور داشتند و او را واپسین امام می‌دانستند. باطنیان در شمال افریقا پیروانی یافته بودند و ستاد فرمانروایی شان در قاهره بود و در آن‌جا به نام فاطمیان، فرمان می‌راندند. دعوت باطنیان (فاطمیان، اسماعیلیّه) پیش از این به خراسان راه یافته بود؛ اما پیروان کیش‌های دیگر به آن‌ها مجال خودنمایی و گسترش نمی‌دادند. ناصرخسرو در خراسان نمی‌توانست به آسانی به سرچشمه‌ حکمت باطنیان دست یابد؛ زیرا در آن‌ جا کمر به قتل و آزار ایشان بسته بودند. به همین دلیل در مصر- که قلمرو فرمانروایی باطنیان بود – به خدمت خلیفه‌ فاطمی رسید و مراتب شناخت بنیادهای کیش باطنی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. سرانجام پس از دریافت عنوان «حجّت» که از مراتب بالای کیش اسماعیلی بود، به فرمان خلیفه‌ فاطمی با لقب «حجّت خراسان» مامور تبلیغ این آیین در سرزمین خراسان شد. ناصرخسرو در سال ۴۴۴ هـ.ق. هنگامی که از سفر مصر و حجاز به میهن بازمی‌گشت، پنجاه ساله داشت.

زمانی که او در بلخ به هم‌شهریانش رسید، بر خلاف انتظارش، نه ‌تنها در مردم نسبت به آن چه می‌گفت، شور و شوقی ندید؛ بلکه برخی حتّی در سخنان او با طعن و انکار نگریستند و در صدد آزارش برآمدند؛ او را فاطمی، شیعی، باطنی و بددین خواندند و به‌ماجراجویی متهمش کردند. اوباش به تحریک خشک اندیشان شهر به خانه‌اش ریختند و قصد جانش کردند. ناصرخسرو از بیم جان با زن و فرزند، آواره‌ بیابان شد؛ چندی به نیشابور سپس به مازندران رفت و در آن‌جا مجالی برای درنگ یافت؛ گروهی را گرد خویش آورد؛ اما هیج‌گاه از آزار و اذیّت خشک اندیشان در امان نبود؛ از این‌رو به منطقه‌ بدخشان واقع در افغانستان کنونی پناه برد. در همین منطقه‌ کوهستانی بود که بر تنهایی و بی‌کسی خویش مویه کرد.

دل پر اندوه تر از نار پر از دانه / تن گدازنده‌تر از نال زمستانی

قلمرو زبانی: نار: انار / گدازنده: ذوب شده، قابل آتش گرفتن / نال: نی / قلمرو ادبی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع / تشبیه پنهان در هر دو مصراع

بازگردانی: دلم از انار پر از دانه اندوهگین تر است. تنم از نی زمستانی که خشک است و آماده آتش گرفتن، خشک تر است.

بی‌گناهی شده همواره بر او دشمن / ترک و تازیّ و عراقیّ و خراسانی

قلمرو زبانی: تازی: عرب / قلمرو ادبی: ترک و تازیّ و عراقیّ و خراسانی: مجاز از همه

بازگردانی: دلم، انسانی است بی گناه که ترک و تازیّ و عراقیّ و خراسانی دشمن همیشگی اش شده اند.

ناصرخسرو سرانجام درّه‌ یمگان، از نواحی بدخشان را که در میان کوه‌ها بود و با بلخ هم فاصله چندانی نداشت، برای اقامت دایم خود برگزید و به پیروانی اندک در آبادی‌های اطراف دل خوش کرد. یمگانیان تا روزگار ما هم بر مذهب اسماعیلی مانده‌اند.

در این درّه بود که ناصرخسرو به حال آوارگی و تبعید، چامه‌های پرخروش خویش را سرود و بانگ خشم و نفرین و دل‌آزردگی خویش را مانند صدایی که در دل کوه می‌پیچد، همراه با این سروده‌ها در گوش‌ها نشاند و نتیجه‌ تَأَمّلات فلسفی خود را در آثاری به نثر استوار پارسی برجای گذاشت. وی گذشته از دیوان و سفرنامه به نگارش آثاری مانند خوان ‌اخوان، زادالمسافرین و جامع‌الحکمتین دست یازید که هر سه در زمره‌ آثار کلامی زبان پارسی به شمار می رود و نتیجه‌ تأملات خردمندانه‌ای اند که در سده‌ پنجم هجری به دنبال خردگرایی‌های سده‌ قبل بوشکور، شهید و فردوسی، در بیان توانای ناصرخسرو، متفکّر آزاده‌ این عصر، جاودانه شده است. شاعر آواره‌ خراسانی سرانجام به سال ۴۸۱ هـ.ق. در تنهایی و فراموشی درّه‌ یمگان غریبانه جان سپرد.

در زبان پارسی، نخستین گوینده‌ای که شعر را به‌طور کلی در خدمت فکر اخلاقی و اجتماعی و در مسیر اندیشه‌ مکتبی قرار داد، ناصرخسرو قبادیانی است.

در سرتاسر دیوان چند صد صفحه‌ای او نه یک رج ستایش (جز ستایش بزرگان دین و خلیفه‌ فاطمی) نه یک بیت در وصف دلبر و نه حتّی حرفی از دل بستگی‌های عادی زندگی دیده می‌شود؛ در دیوان او حتی وصف طبیعت بسیار اندک است؛ هر چه هست سخن از خرد است و دین و باور و دانش و جویندگی و حقیقت‌نگری.

سبک شاعری ناصرخسرو با اندیشه‌اش هماهنگی کامل دارد. واژگان را جز برای بیان مقصود به کار نمی‌گیرد. در پی آرایش سخن نیست؛ بیان او سرد، اما روشن و بیدارگر است و خواننده را یک دم به حال خود رها نمی‌کند. گاهی دانش‌های زمان خود – از فلسفه، پزشکی و زیست‌شناسی گرفته تا اخترشناسی و یزدان‌شناسی و منطق – همه را در یک قصیده جای می‌دهد و بدین وسیله، رازهای آفرینش و حکمت وجود را اثبات و بیان می‌کند. با همه‌ سنگینی و پیجیدگی و لحن تهدیدآمیزی که با سخن او همراه است، قدرت بیان، صداقت و سوز دل، شعر او را دلنشین می‌کند و تأثیر سخنش را بیش از حد تصوّر بالا می‌پرد.

نمونه‌هایی از شعر ناصرخسرو را با هم می‌خوانیم

saeedjafari
jafarisaeed

ای روی داده صحبت دنیا را / شادان و برفراشته آوا را

قلمرو زبانی: حذف منادا (ای کسی که روی داده) / «را»ی نخست: حرف اضافه به معنای «به» / برفراشته: بلند کردن / آوا: صدا / حذف فعل به قرینه معنایی / قلمرو ادبی: قالب: چامه (قصیده) / وزن: مفعول فاعلات مفاعیلن / روی دادن: کنایه از توجه کردن

بازگردانی: ای کسی که به نعمت‌های دنیایی توجه کرده ای و شادانی و صدایت را بلند کرده ای.

غره مشو به زور و توانایی / کاخر ضعیفی است توانا را

قلمرو زبانی: غره: خودبین، فریفته، گول خورده / که: زیرا / قلمرو ادبی: توانایی، توانا: همریشگی / تضادواره: ضعیفی، توانا

بازگردانی: به زور و توانایی ات نبال؛ زیرا سرانجام هر زورمندی، خوار و ناتوان خواهد شد.

والا نگشت هیج کس و عالم / نادیده مر معلم والا را

قلمرو زبانی: مر: واژک سبک خراسانی / قلمرو ادبی: عالم، معلم: همریشگی / سربنی / دیدن: کنایه از زیر نظر کسی پرورش یافتن

بازگردانی: هیج کس والا و دانا نمی‌گردد مگر اینکه آموزگار والایی را ببیند و زیر نظر او بپرورد.

بررس به کارها به شکیبایی / زیرا که نصرت است شکیبا را

قلمرو زبانی: بررس: رسیدگی کن / نصرت: پیروزی / را: به معنای برای یا دارندگی / قلمرو ادبی: شکیبایی، شکیبا: همریشگی

بازگردانی: با بردباری به کارهایت رسیدگی کن؛ زیرا که شکیبا سرانجام پیروز می‌شود.

باران به صبر پست کند، گرچه /  نرم است روزی آن کُه خارا را

قلمرو زبانی: پست کردن: به زیر آوردن، جدا کردن / که: کوه / خارا: سنگ آتشفشان / قلمرو ادبی:

بازگردانی: باران گرچه نرم است روزی با صبر آن کوه آتشفشان را سوراخ خواهد کرد.

یاری ز صبر خواه که یاری نیست / بهتر ز صبر مر تن تنها را

قلمرو زبانی: یاری: کمک / تنها: تک افتاده و بی دوست / را: دارندگی / قلمرو ادبی: تن: مجاز از انسان / جانبخشی

بازگردانی: از صبر کمک بخواه؛ زیرا برای انسان تک افتاده و بی یاور، بهتر از صبر کمک‌کاری ندارد.

اگر بر تن خویش سالار و میرم / ملامت همی چون کنی خیرخیرم؟

قلمرو زبانی: سالار: سپهسالار، سردار، فرمانده، رئیس، سرور / میر: امیر، رئیس، شاه، فرمانده / ملامت: سرزنش / خیرخیر: بی توجه / همی: کاربرد دستور تاریخی / قلمرو ادبی: وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن / قالب: چامه (قصیده)

بازگردانی: اگر رئیس و فرمانده تن خودمم، اگر سرزنشم کنی به سخنت توجه نمی کنم و برایم ارزشی ندارد.

اسیرم نکرد این ستمکاره گیتی / چو این آرزو جوی تن گشت اسیرم

قلمرو زبانی: گیتی: جهان / ستمکاره گیتی، آرزوجوی تن: ترکیب وصفی وارون / چو: هنگامی که، اگر / قلمرو ادبی: سربنی / ستمکاره گیتی: جانبخشی

بازگردانی: اگر این تن آرزوجوی زیر فرمان من باشد، این جهان ستمکاره نمی تواند اسیرم کند.

چه کار است پیش امیرم؟ چو دانم / که گر میر پیشم نخواند نمیرم

قلمرو زبانی: میر: امیر، رئیس، شاه، فرمانده / م: جهش ضمیر (نهاد؛ مرا نزد امیر چه کار است)، در مصراع دوم «مفعول» / پیش: نزد / خواندن: صدا کردن / قلمرو ادبی: کمی آرایه ادبی (ناصرخسرو در پی آرایی سازی و آرایش سخن نیست.)

بازگردانی: چون می دانم اگر پادشاه من را نزد خود نخواند نخواهم مرد، پس من چه کاری با پادشاه دارم.

به چشمم ندارد خطر سفله گیتی / به چشم خردمند ازیرا خطیرم

قلمرو زبانی: سفله: پست، فرومایه / خطر: ارزش / خطیر: باارزش / ازیرا: زیرا (کاربرد کهن واژه)/ قلمرو ادبی: چشم: مجاز از نظر؛ واژه آرایی / خطر، خطیر: جناس، همریشگی

بازگردانی: جهان پست و فرومایه در نظرم ارزشی ندارد، از این رو در چشم خردمند با ارزشم.

حقیر است اگر اردشیر است زی من / امیری که من بر دل او حقیرم

قلمرو زبانی: حقیر: کوچک، بی ارزش / زی: نزد / (اردشیر: آن که حکومت مقدس دارد، شهریاری و پادشاهی مقدس؛ نام برخی از شاهان هخامنشی و ساسانی) / قلمرو ادبی: بنسری: حقیر / دل: مجاز از نظر

بازگردانی: پادشاهی که من در نظرش کوچکم، به چشم من، فرومایه و کوچک است گرچه اردشیر باشد.

چو من دست خویش از طمع پاک شستم / فزونی از این و از آن چون پذیرم؟

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / پاک: کاملا / فزونی: فزونی، بیشی، بسیاری، فراوانی / چون: چگونه / قلمرو ادبی: دست شستن: کنایه از رها کردن / چو، چون: جناسواره / پرسش انکاری

بازگردانی: زمانی که من طمع را کاملا رها کردم، چگونه می توانم کمک این و آن را بپذیرم.

به تن، پاک فرزند آزادگانم / نگفتم که شاپور بنْ اردشیرم

قلمرو زبانی: ابن: پسر / شاپور: پسر شاه (شاپور نام سه تن از شاهان ساسانی، اینجا، شاپور پسر اردشیر بابکان) / اردشیر: آن که حکومت مقدس دارد، شهریاری و پادشاهی مقدس / آزده: ایرانی، آزاد، رها، شریف، وارسته / قلمرو ادبی: تن: مجاز از هستی

بازگردانی: به هستی، فرزند پاک ایرانیان و مردم وارسته ام. نمی‌گویم که شاپور پسر اردشیرم (سربلندیم به این است که ایرانی و وارسته ام نه اینکه فرزند شاهم).

ندانم جز این عیب مر خویشتن را / که بر عهد معروف روز غدیرم

قلمرو زبانی: را: به معنای «برای» / مر: نشانه سبکی / قلمرو ادبی: تلمیح: رخداد غدیر خم / بر عهد معروف روز غدیرم: کنایه از اینکه شیعه ام

بازگردانی: جز این عیبی برای خودم نمی شناسم که به پیمان معروف روز غدیر پایبندم (شیعه ام).

گزارش دشواری‌های دیوان رودکی

رودکی؛ پدر شعر پارسی
آرامگاه رودکی

و همین امر سبب شد که یکی از رامشگران نام‌آور آن روزگار وی را به شاگردی بپذیرد و به او بربط بیاموزد. همین هنرها بود که به رودکی در درگاه سامانیان نفوذ و حرمت بسیار بخشید. نصربن احمد، پادشاه بخارا جایزه‌ها و پیش‌کش‌های بسیار به وی داد و بلعمی وزیر دانشمند سامانیان او را در میان ایرانیان و نیرانیان بیتا دانست.

نوازندگی و خوش‌آوازی در تاثیر شعر رودکی بسیار اثرگذار افتاد. داستان دیرماندن امیر بخارا در هرات و تنگ‌دلی و اشتیاق همراهان او برای بازگشت به خان و مان و شعر «بوی جوی مولیان» که رودکی با چنگ و نوای خوش سرود، گواهی است بر این اثرگذاری.

چکامه‌های رودکی در نهایت لطف و استواری و مثنوی‌هایش سنجیده و سخته بود. عنصری بر او رشک می‌برد؛ غزل را «رودکی وار» نیکو می‌دانست و اعتراف می‌کرد که غزل او رودکی‌وار نیست.

بازگردانی: غزلی نیکوست که مانند غزل‌های رودکی باشد. غزل‌های من مانند غزل‌های رودکی استوار و سخته نیست.

ناصرخسرو رودکی را شاعر تیره‌چشم روشن‌بین گفته است. آیا رودکی کور مادرزاد بوده است؟

از نمونش‌هایی که سخنوران نزدیک به روزگار او آورده‌اند، پیداست که او را سراینده‌ای نابینا می‌شناخته‌اند؛ اما از سخن خود او – آنچه هست – و به ویژه توصیف‌های دقیق و رنگارنگش برنمی‌آید که همه عمر را در کوری و تاریکی‌ دنیای روشن‌دلان گذرانده باشد.

پیری و یاد جوانی

قلمرو زبانی: را: دارندگی / سودن: فرسودن، ساییدن / لا: نه / بل: بلکه / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / چراغ تابان بود: تشبیه

بازگردانی: هر چه دندان داشتم همه فرسود و فروریخت. دندان نبود؛ بلکه مانند چراغ درخشان بود.

قلمرو زبانی: سیم: نقره / سیم زده: نقره مسکوک و خالص / درّ: مروارید / مرجان: بُسد / قلمرو ادبی: ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود: تشبیه / واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: دندان سفیدم مانند نقره بود؛ مانند مروارید و مرجان بود؛ مانند ستاره بامدادی و قطره باران بود.

قلمرو زبانی: نحس: ناهمایون / کیوان: زحل / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: اکنون یکی از آن همه دندان نمانده است. همه فرسود و ریخت. چه قدر بد بود؛ همانا که بدی کیوان به من رسید.

قلمرو زبانی: نحس: ناهمایون / کیوان: زحل / منت: من به تو (جهش ضمیر)/ قضا: سرنوشت / یزدان: خداوند / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: نه، بود

بازگردانی: بدی کیوان و طول عمر من نبود. این سرنوشتی بود که خداوند برای همگان رقم زده است.

قلمرو زبانی: گِرد: چرخ / گَردان: گردنده / بوَد: می‌باشد (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو)/ آیین: رسم / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: گِرد، گَردان / همریشگی: گِرد، گَردان / واج آرایی: «گ»

بازگردانی: فلک همیشه این چنین است؛ چرخ گردان است. رسم چرخ گردان این است که بگردد و پیوسته تغییر کند.

قلمرو زبانی: کز: که از / قلمرو ادبی: درمان، درد: تضاد

بازگردانی: چیزی که درد بود، روزی درمان گردد و چیزی که در آغاز درمان بود تبدیل به درد می‌گردد.

قلمرو زبانی: خُلقان: کهنه و فرسوده / کجا: که / قلمرو ادبی: کهن، نو: تضاد/ واژه‌آرایی: کهن، نو، بود، زمان، کند، همان

بازگردانی: هر آنچه که زمانی نو بود، روزگار، آن را کهنه کند و همان چیزی که کهنه بود، زمانی آن را نو کند.

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / شکسته: پیر و ناتوان / خرم: سرسبز / کجا: که / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بیابان، باغ، خرم، بود

بازگردانی: بسیار بیابان فرسوده و پیر که در گذشته باغ سرسبز بوده و بسیار بیابان که بعدها باغ سرسبز گشته است.

قلمرو زبانی: مشکین: مُشک آلود، سیاه / سامان: ترتیب / قلمرو ادبی: ماهروی: تشبیه (روی همچون ماه) /

بازگردانی: چه می‌دانی ای زیباروی سیاه موی که حال من پیش از این چگونه بود؟

قلمرو زبانی: نازِش: نازیدن / بدو: به او / قلمرو ادبی: زلف چوگان: اضافه تشبیهی (زلف مانند چوگان) واژه‌آرایی: زلف، چوگان

بازگردانی: تو به زلف همچون چوگانت افتخار می‌کنی؛ ندیده‌ای که او زلف چوگان‌مانند داشت.

قلمرو زبانی: شد: رفت / به سان: مانند / دیبا: پارچه ابریشمین / قطران: ماده ای سیاه رنگ / قلمرو ادبی: رویش به سان دیبا بود؛ مویش به سان قطران بود: تشبیه / واژه‌آرایی: به سان، بود / روی، موی: جناس ناهمسان

بازگردانی: آن زمانه که رویش مانند ابریشم، نرم و لطیف بود گذشت. آن زمان که مویش مانند قیر، سیاه بود سپری شد.

قلمرو زبانی: خوب: زیبارو / عزیز: گرامی / شد: رفت / بازنیامد: برنگشت / قلمرو ادبی: عزیز مهمان بود: تشبیه

بازگردانی: مانند زیبارویی که مهمان و دوست ارجمندی بود و با عزّت می‌رود، جوانی من نیز مهمان عزیزی بود که رفت.

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / نگار: نقاشی / بدو: به او / به روی او در: دو حرف اضافه برای یک متمم / قلمرو ادبی: نگار: استعاره از یار / واژه‌آرایی: چشم، بود / بُدی، بود: همریشگی

بازگردانی: بسیار دختر که چشمش حیران او(رودکی) بود. چشمان من نیز همیشه سرگشته او بود.

قلمرو زبانی: شد: مال ما / خرم: با طراوت / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: زمانه‌ای که او شاد و سرزنده بود گذشت؛ زمانی که شادی او بسیار بود و اندوهش کم.

قلمرو زبانی: سختن: وزن کردن / درم: درهم، یکای پول / ترک: زیبارو / نار: انار / قلمرو ادبی: نارپستان: تشبیه (دختری که پستانش مانند انار زیباست.) / درم سختن: کنایه از خرید کردن

بازگردانی: بی شمار درهم را وزن می‌کرد و هر گاه نارپستانی را می‌دید او را می‌خرید.

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / کنیزک: کنیز کم سال/ بدو: به او / جمله: همگی / قلمرو ادبی:

بازگردانی: بسیار کنیز که به آن کنیز میل داشت و شب پنهانی نزد او می‌رفت.

قلمرو زبانی: نیارستن: جرأت نکردن / نهیب: فریاد / خواجه: صاحب / بیم: ترس / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: روزها نمی‌توانست او را ببیند؛ زیرا مالکش فریاد می‌زد و ترس زندانی شدن داشت.

قلمرو زبانی: نبیذ: باده / دیدار: چهره / خوب: زیبا / لطیف: نرم / گران: سنگین / بد: بود / زی: سوی / قلمرو ادبی: همریشگی: بد، بود

بازگردانی: اگر می روشن و چهره زیبا و روی لطیف، برای بسیاری از مردم گران بود برای من ارزان بود.

قلمرو زبانی: خزانه: گنجینه / نامه: کتاب / مهر: عشق / قلمرو ادبی: گنج سخن: اضافه تشبیهی

بازگردانی: دلم مانند گنجینه پر جواهر بود و سخن و شعرم گنج بود. عنوان کتابم نیز عشق و شعر بود.

قلمرو زبانی: ندانستمی: نمی‌دانستم / طرب: شادی / را: برای / فراخ: گسترده / فراخ میدان: ترکیب وصفی وارون / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: همیشه شاد بودم و نمیدانستم اندوه چیست. دلم برای شادی و شادمانی میدان فراخی داشت..

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / به سان: مانند / حریر: ابریشم / به کردار: مانند / سندان: ابزاری در آهنگری / قلمرو ادبی: به سان حریر کرده به شعر، به کردار سنگ ‌و سندان: تشبیه

بازگردانی: بسیار دل که با شعر آن را مانند حریر نرم کردم. دلی که پیش از آن مانند سنگ سخت بود.

قلمرو زبانی: زی: سوی / زلفکان: زلف‌های / چابک: چالاک / سخندان: ادبدان / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود، همیشه / زلفکان: مجاز از زیبارویان

بازگردانی: همیشه چشمم به سوی زیبارویان چابک بود. همیشه گوشم به سوی مردم سخندان بود.

قلمرو زبانی: عیال: زن و فرزند / مئونت: هزینه / آسوده: راحت / آسان: ضد دشوار / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود، نه

بازگردانی: خانواده نداشتم فرزند و هزینه زندگی نداشتم سرباری نداشتم و آسوده بودم.

قلمرو زبانی: این‌چنینان: این چنین / قلمرو ادبی: ماهرو: تشبیه

بازگردانی: تو رودکی را امروز می‌بینی؛ آن زمان که این چنین بود ندیده ای.

قلمرو زبانی: سرودگویان: شعرخوانان / هزاردستان: بلبل / گویی: مانند اینکه / قلمرو ادبی: گویی هزاردستان بود: تشبیه

بازگردانی: آن زمانه که مانند بلبل شعرخوان راه می‌رفت او را ندیده ای.

قلمرو زبانی: شد: رفت / انس: همدم / رادمردان: جوانمرد / پیشکار: پاکار، پیشخدمت، دستیار، کارپرداز، کارگزار، وشکرده / میران: امیران / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: آن زمان که همدم جوانمردان بود گذشت آن زمان که او کارگزار پادشاهان بود گذشت.

قلمرو زبانی: ورا: او را / زی: سو / ملوک: پادشاهان / دیوان: دفتر شعر / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: زی، همیشه، ملوک

بازگردانی: همیشه نزد پادشاهان دیوان شعرش است و در گذشته هم همیشه دیوان شعر در بارگاه پادشاهان بوده است.

قلمرو زبانی: شد: رفت / نَوَشتن: طی کردن، ‌درنوردیدن (بن ماضی: نَوشت؛ بن مضارع: نَورد)/ قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: زمانه / بزرگ‌نمایی یا اغراق: شعرش همه جهان بنَوَشت

بازگردانی: زمانه ای که شعرش همه جهان را طی می‌کرد گذشت. آن زمانه که سخنور خراسان بود تمام شد.

قلمرو زبانی: گیتی: جهان / نامور: نامدار / دهقان: زمین‌دار / سیم: پول نقره / حُملان: ستور باربردار که کسی را دهند / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: هر کس که زمین دار نامداری بود، رودکی نزد او ارج داشت و از او نقدینه و دستمزد می‌گرفت.

قلمرو زبانی: را: نشانه دارندگی / که: هر کس / بودی: بود / مرا: «را» نشانه اضافه گسسته / قلمرو ادبی: همریشگی: بودی، بود

بازگردانی: اگر مردم از این و آن بزرگی می‌یافتند بزرگی من از سامانیان بود.

قلمرو زبانی: میر: امیر/ چل: چهل / درم: یکای پول / ماکان: نام یکی از فرمانروان مازندران / یک پنج: یک پنجم / میر: امیر / قلمرو ادبی:

بازگردانی: شاه خراسان به او چهل هزار درهم داد و از امیر ماکان یک پنجم آن را گرفت.

قلمرو زبانی: اولیا: زیردستان / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از نزدیکانش هشت هزار درهم به من داد. این اندازه حال من خوب بود.

قلمرو زبانی: میر: امیر / مردیِ: مردانگی / داد: حق / اولیا: زیردستان / قلمرو ادبی:  

بازگردانی: هنگامی که امیر شعر من را شنید، مردانگی خود را نشان داد و هر چه گفت زیردستانش به من دادند.

قلمرو زبانی: دگرگشت: تغییر کرد / انبان: خیک، مشک / قلمرو ادبی: انبان: استعاره از کفن یا گور

بازگردانی: اکنون روزگار تغییر کرد و من نیز تغییر کردم برای عصا بیاورید که وقت عصا و کفن رسیده است.

این چامه و اشاره‌ای که تاریخ‌نگاران به مرگ غریب‌وار او به سال ۳۲۹ هـ.ق. در روستای زادگاهش کرده‌اند، شاید دلیلی باشد بر اینکه رودکی در پایان زندگانی مورد بی‌مهری پادشاهان روزگار خود قرار گرفته و چه بسا که از درگاه آنان رانده شده باشد.

saeedjafari
jafarisaeed

آثار و سروده ها و شیوه سخنوری رودکی

از دیوان بزرگ رودکی که گفته‌اند یک صد دفتر شعر بوده، بیش از حدود هزار بیت بر جای نمانده است. وی افزون بر چامه، چکامه، قطعه و حتا چارانه، چند دوگانه (مثنوی) نیز سروده است. مثنوی کلیله و دمنه و درپیوسته سندبادنامه از آن جمله اند و از آنها جز بیت‌هایی پراکنده در دست نیست. کمابیش همه نوع شعر در دیوان رودکی بوده است و او انواع مضمون‌های شعری روزگار خود را به استادی و چیره‌دستی به رشته نظم کشیده و در اغلب آن‌ها – به ویژه در چکامه و توصیف و ستایش – زبانزد شده است.

رودکی در سرودن چکامه‌های ستایشی و وصفی استاد بوده و به سبک ویژه روزگار خود می‌سروده است که امروز آن را سبک خراسانی یا ترکستانی می‌نامند و از ویژگی‌های اصلی آن سادگی و در عین حال استواری و سختگی را می‌توان برشمرد. چامه «پیری و یاد جوانی» نمونه آشکاری از این گونه سروده‌های اوست. 

تخیل شعری رودکی بسیار نیرومند و زبانش ساده، روان، زنده و پرتپش است. در توصیف می‌کوشد تا خواننده را به طبیعت نزدیک کند و زیبایی‌های آن را با قدرت خیال به وی نشان دهد. رودکی شعر پارسی را به کمال نسبی نزدیک کرد؛ از این رو برخی وی را پدر شعر پارسی و خدایگان شاعران برنامیده‌اند. در شعر او شور و شادی، زهد و اندرز، شک و یقین به هم درآمیخته است. با این حال او در برابر غم و اندوه روزگار دلی نیرومند و فکری توانا دارد و در هر فرصتی آدمی را به بردباری فرامی‌خواند.

پند زمانه

۱- زمانه پندی آزادوار داد مرا / زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

قلمرو زبانی: آزادوار: از سر آزادگی / مرا: به من / نگری: ببینی / قلمرو ادبی: زمانه پندی داد مرا: جانبخشی

بازگردانی: روزگار به من پندی از سر آزادگی داد. اگر به زمانه درست نگاه کنی سراسرش پند است.

قلمرو زبانی: نه: قید نفی / قلمرو ادبی: زمانه گفت: جانبخشی / چشم دل: اضافه استعاری / پای در بند: کنایه از زندانی شدن / واژه‌آرایی: زبان، بند / زبان: مجاز از دهان

بازگردانی: زمانه به من گفت که سخن نگو و با چشم باطنی ات نگاه کن؛ زیرا کسی که زبانش به فرمانش نیست، دچار بند و زندان می‌شود.

قلمرو زبانی: نیک: خوب / کسان: کس‌ها / بسا: بسیار / قلمرو ادبی: زمانه گفت: جانبخشی / جناس: بسا، کسا

بازگردانی: اگر روزگار خوش دیگران را می‌بینی غم نخور؛ زیرا بسیار کسانی که آرزوی زندگانی همچون تو را دارند.

قلمرو زبانی: فزون: افزون / نگر: نگاه کن / قلمرو ادبی: همریشگی: آرزو، آرزومند

بازگردانی: چرا آرزومند زندگانی کسی هستی که از تو بیشتر دارد؟ به کسی بنگر که آرزوی زندگی تو را دارد.

قلمرو زبانی: نعره: فریاد / لب: کنار، نزدیک / هنر: فضیلت / قلمرو ادبی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن / قالب: چامه (قصیده) / گور: مجاز از مرگ

بازگردانی: اگر من دوستی تو را تا هنگام مرگم ببرم، فریاد شادی برآورم و از تو فضیلت و هنر ببینم.

۲- اثر میر نخواهم که بماند به جهان / میر خواهم که بماند به جهان در اثرا

قلمرو زبانی: اثر: پی، جای پا، نشانه / میر: امیر، پادشاه، فرمانروا / به جهان در: دو حرف اضافه برای یک متمم / قلمرو ادبی: واژه آرایی: اثر

بازگردانی: نمی‌خواهم که آثار امیر سامانی در جهان بماند. من دوست دارم که خود امیر در جهان بماند.

۳- هر که را رفت همی‌باید رفته شُمَری / هر که را مرد همی‌باید مرده شُمَرا

قلمرو زبانی: که: کس / را: اضافی / همی‌باید: می باید (کاربرد دستور تاریخی) / شمری: بشمری / قلمرو ادبی: رفت: کنایه از مرد / موازنه

بازگردانی: هر که مُرد می‌باید او را رفته به شمار آوری. هر که درگذشت می‌باید او را مرده به حساب آوری.

قلمرو زبانی: حق: خداوند / هجر: دوری / زارا: با پریشانی، با حال نزار / چو: مانند / گلبن: بوته گل / هَزارا: هزاردستان، بلبل / قلمرو ادبی: وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن / قالب: چامه (قصیده) / چو بر گلبن هَزارا: تشبیه

بازگردانی: من سحرگاهان از دوری دوست با پریشانی به درگاه خداوند ناله می کنم، مانند بلبلی که برای گل آواز می خواند.

قلمرو زبانی: قضا: سرنوشت / داد: حق / نستاند: نگیرد / قلمرو ادبی: قضا … نستاند: جانبخشی / بُنسری یا رد العجز علی الصدر / سوزاندن: کنایه از نابود کردن

بازگردانی: اگر سرنوشت حق من را از تو نستاند، با سوز دلم سرنوشت را نابود می کنم.

گوشزد: به نظر نگارنده مصرع دوم باید اینگونه باشد: ز سوز دل بسوزم مر قضا را. (در سبک خراسانی فعل «سوختن» دووجهی بوده است. به دیگر سخن هم ناگذر بوده است هم گذرا. بیت پسین هم گواهی است بر همین نکته.)

قلمرو زبانی: عارض: گونه / برفروزی: شعله ور ساختن،  به خشم آمدن، خشمگین شدن، سرخ شدن / می‌بسوزد: ببینی / قلمرو ادبی: عارض: مجاز از چهره

بازگردانی: هنگامی که چهره ات را برافرخته می کنی هِزاران نفر بر گردت را از جمله من را پروانه وار می سوزانی.

قلمرو زبانی: لَحَد: گورگاه / لَختی: اندکی / مزار: زیارت گاه / قلمرو ادبی: نگُنجم در لَحَد: کنایه از اینکه «زنده می شوم»

بازگردانی: اگر اندک مدتی سوگوارانه کنار قبرم نشینی و سوگواری کنی در قبرم نخواهم گنجید و زنده می شوم.

قلمرو زبانی: چونین: همین گونه / همچونین: این چنین / بُوَد: می باشد / اینند بارا ؟؟؟؟؟؟ / قلمرو ادبی: بود، بُوَد: همریشگی

بازگردانی: جهان این گونه است و تا جهان بوده همین گونه بوده است و همچنین خواهد بود. [در جهان وفاداری نخواهی دید.]

قلمرو زبانی: دیهیم: تاج، پیشانی بند گوهرنشان / گوشوارا: گوشواره / قلمرو ادبی: گوشوارا: مجاز از زر و زیور (گوشواره و گوشوار می تواند مجاز از بنده و خدمتکار و پرستار باشد؛ زیرا در گذشته بندگان گوشواره و حلقه در گوش می کرده اند.)

بازگردانی: با یک گردشش مردی را به شاهنشاهی می رساند و دیهیم و تاج و زر و زیور (یا بنده و خدمتکار) به او می‌دهد.

۷- توشان زیر زمین فرسوده کردی / زمین داده مر ایشان را زغارا

قلمرو زبانی: زغار: زمین نمناک و تر،  سختی و رنج و محنت / را: به / قلمرو ادبی: جانبخشی

بازگردانی: ای جهان، تو ایشان را زیر زمین فرسوده کردی و زمین به ایشان را نم و رطوبت و سختی داده است.

قلمرو زبانی: جان‌سوز: برافروزنده جان / لختی: اندکی / سُپار: چرخی که با آن شیره‌ انگور گیرند، چَرخُشت، چرخ گوشت / سپَردن: پیمودن / اندر: در / قلمرو ادبی: خونِ رَز: استعاره از باده

بازگردانی: از آن باده ای که جان را برمی افروزد مقداری به من بده؛ باده ای که چرخشت با له کردن انگور آن را ساخته است.

قلمرو زبانی: خواجه: آقا / فریفته: فریب خورده / زرق: حقه بازی، ظاهرنمایی / را: حرف اضافه به معنای «برای» / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / نام نیک … دام است: تشبیه / نان: مجاز از روزی

بازگردانی: ای آقا، به خاطر نام نیک تو فریب نمی خوردم؛ زیرا نام نیک تو دام و کلکی است برای کسب روزی.

قلمرو زبانی: از پی: به خاطر / را: حرف اضافه به معنای برای / قلمرو ادبی: نان: مجاز از روزی / زمانه پندی داد مرا: جانبخشی

بازگردانی: کسی که نام نیکش را دامی به دست آوردن روزی کند، تو یقین بدان که روزی اش دامی است برای جان تو.

قلمرو زبانی: منی: منیت، خودخواهی / هرزه: بیهوده / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن مفاعلن فعولن / دلا‌: جانبخشی / پرسش انکاری

بازگردانی: ای دل، تا کی در پی خودخواهی و خودبینی هستی؟ چرا بیهوده دشمنی و بدخواهی را دوستْ داری.

قلمرو زبانی: سردآهن: آهن سرد (ترکیب وصفی وارون) / قلمرو ادبی: وفا، بی‌وفایی: تضادواره / پرسش انکاری

بازگردانی: چرا با بی‌وفایی به دنبال وفا می گردی؟ چرا بیهُوده آهن سرد را می کوبی؟

قلمرو زبانی: ایا: ای / بناگوش: نرمه گوش، غذار، گیجگاه / رشک: حسادت / قلمرو ادبی: بناگوش: مجاز از چهره / سوسن بناگوش: تشبیه، کسی که بناگوشش مانند سوسن است

بازگردانی: ای سوسن بناگوشی که هر سوسنی به تو حسد می برد.

قلمرو زبانی: برزن: محله و کوی / ناراه: یاوه، نامربوط، کج رو / برشو: بلند شو / قلمرو ادبی: «برزن» دوم: مجاز از مردم برزن / از برزن ناراه برشدن: کنایه از رفتار ناشایست و کج داشتن

بازگردانی: یک بار از این رفتار کج دست بردار که با این کار نادرست گروه پرشماری را با آتش عشق خودت نابود می کنی.

قلمرو زبانی: چه: چرا / قلمرو ادبی: دل من ارزنی عشق تو کوهی: تشبیه / پرسش انکاری

بازگردانی: دل من مانند ارزن کوچکی است و عشق تو مانند کوهی بزرگ است. چرا دل من را که مانند ارزن است زیر کوه بزرگ خودت می سایی و نابود می کنی.

قلمرو زبانی: بخشاییدن: رحم کردن، جوانمردی کردن، درگذشتن (بن ماضی: بخشود، بن مضارع: بخشا) / خیره: بیهوده / قلمرو ادبی:

بازگردانی: ای پسر، بر من ببخشا و از من درگذر. در عشق بیهوده افرادی مانند من را نابود نکن.

قلمرو زبانی: اینک: اکنون / قلمرو ادبی: روان: ایهام تناسب / بازآورد آغازینه / جان، تن: تضاد

بازگردانی: بیا حالا رودکی را نگه کن اگر می خواهی تنی را در حال راه رفتن ببینی که جان ندارد.

قلمرو زبانی: زلفین: زرفین است و آن حلقه ای باشد که بر صندوق و چهارچوب در خانه نصب کنند / عنبرین: خوشبو یا مشکی و سیاه چون عنبر / یاسمین: گلی است سپید با بوی خوش / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / زلفین: استعاره از موی کج روی چهره / برگ یاسمین: استعاره از پوست اندام

بازگردانی: موی عنبرین ترا خواهم گرفت و پوست اندام ترا با بوسه نقش‌ خواهم زد.

پیام: عشق

قلمرو زبانی: ره: بار / را: به معنای حرف اضافه «بر» / قلمرو ادبی: قدم نهادن: کنایه از وارد شدن / هزار: مجاز از بسیار

بازگردانی: آن زمینی که تو یک بار روی آن گام بگذاری، هزار بار خاک آن زمین را سجده خواهم کرد.

پیام: عشق

قلمرو زبانی: سحا: عنوان نامه، مهرنامه، بندنامه / قلمرو ادبی: هزار: مجاز از بسیار / نگین: مجاز از نشان نگین

بازگردانی: بارها بر مهر نامهٔ تو بوسه می زنم، اگر بر مهر نامه، نشان نگین انگشتر تو را ببینم.

پیام: عشق

قلمرو زبانی: گو: بگو / قلمرو ادبی: به تیغ هندی گو: جانبخشی / آستین گرفتن: کنایه از مانع شدن

بازگردانی: به شمشیر هندی بگو، دست من را جدا کند، اگر روزی من مانع تو شوم.

پیام: عشق

قلمرو زبانی: خامش: ساکت / قلمرو ادبی:

بازگردانی:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

پیام: عشق

سعید جعفری
سعید جعفری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی

قلمرو زبانی: پوپک: شانه به سر / سرخس: روستایی در خراسان / بانگک: صدای ظریف / به ابر اندرا: دو حرف اضافه برای یک متمم [در ابر] / قلمرو ادبی: اغراق

بازگردانی: اطراف شهر سرخس شانه به سری را دیدم که صدایش به ابر می رسید.

پیام: توصیف

قلمرو زبانی: چادرک: چادر کوچک / قلمرو ادبی: گونه: نوع

بازگردانی: چادرکی رنگین روی سرش دیدم که رنگارنگ بود.

پیام: توصیف

قلمرو زبانی: پرغونه: زشت و نازیبا، خشن، درشت و ناهموار/ باژگونه: واژگونه، معکوس، وارون / به شگفت اندرا: دو حرف اضافه برای یک متمم [در شگفت] / قلمرو ادبی:

بازگردانی: ای جهان زشت و کج، من از تو در شگفت مانده ام.

پیام: نکوهش دنیا

جهانا! چه بینی تو از بچگان / که گه مادری، گاه مادندرا؟

نه پاذیر باید تو را نه ستون / نه دیوار خشت و نه زآهن درا

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا / که: مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا

وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت / برهاناد ازو ایزد جبار مرا

گزارش دشواری‌های دیوان کسایی

واژه مروزی از دو واژک «مرو» و «زی» ساخته شده است به معنای کسی که در شهر «مرو» زندگی می کند. این واژه، دوتلفظی است و می توان آن را مروزی به سکون «و» و به فتح آن به زبان آورد؛ مانند مهربان که با دو تلفظ ضبط شده است. مرویان را مرغزی نیز گفته اند.

دوازده سال از مرگ رودکی سخنور پرآوازه قرن چهارم هجری می‌گذشت که ابوالحسن کسایی به سال ۳۴۱ هـ.ق. در مرو دیده به جهان گشود.

دوران شاعری کسایی با اواخر عهد سامانی و اوایل کار غزنویان همزمان بوده است. کسایی در آغاز کار، برخی از شاهان را ستود؛ اما در میان‌سالی از این کار پشیمان شد و یکسره راه پارسایی و اندرزگویی در پیش گرفت. مذهب او شیعه دوازده امامی بوده؛ بنابراین همزمان با فردوسی به عنوان نخستین سراینده دلبسته اهل بیت درفش جانبداری و ستایش خاندان پیامبر را بر دوش کشیده است: 

قلمرو زبانی: مدحت: ستایش / ثنا: بزرگ داشتن / قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن

قلمرو زبانی: حیدر: شیر / کرّار: تازنده / قلمرو ادبی: شیر خداوند: استعاره از حضرت علی /  حیدر: استعاره از حضرت علی

قلمرو زبانی: هدی: هدایت (هدایت کننده) / به مثل: مانند / قلمرو ادبی: سه تشبیه

قلمرو زبانی: عالم: جهان / قلمرو ادبی: واج آرایی / تشبیه: چون ابر بهاری … / اغراق

کسایی را باید پیرو رودکی و پیشرو ناصرخسرو، شاعر آزاده قرن پنجم هجری، دانست. در روزگار وی ویژگی شعر رودکی بسیار پرآوازه بوده و از همین رو کسایی از وی با نام «استاد شاعران جهان» یاد کرده و خود را کم از صد یک او دانسته است.

هم اشعار زهدآمیز و هم ارادت او به خاندان پیامبر، بعدها سرمشق ناصر خسرو قبادیانی قرار گرفته و آن شاعر پرآوازه را به پیروی شعر و راه کسایی کشانده است.

اشعار کسایی: دیوان کسایی ظاهرا تا سده ششم هجری موجود بوده و بعدها از میان رفته است. کسانی که دیوان او را دیده بودند آن را کتابی لبریز از ستایش پیامبر و خاندان و سرشار از زهد و پند و موعظه توصیف کرده‌اند. همین مقدار اندکی هم که از شعر او بر جای مانده است، این ادعا را تایید می‌کند. نخستین چامه‌های منقبت و سوگ‌سروده را باید در دیوان کسایی جست. از این جهت پیشگام شاعرانی چون قوامی رازی، (سراینده شیعی سده ششم) و محتشم کاشانی، (مرثیه‌سرای سده دهم) است. یکی از چامه‌های کسایی که با این بیت می‌آغازد، نخستین سوگ‌نامه مذهبی پارسی است که به موضوع فاجعه کربلا پرداخته است.

قلمرو زبانی: فردوس: بهشت / صبا: باد بهاری / درآمد: وارد شد / صحرا: دشت / نیسان: اردیبهشت (سریانی) / دیبا: حریر / قلمرو ادبی: فرش دیبا: استعاره از گل و گیاهان

کسایی را «نقاش چیره‌دست طبیعت» هم گفته‌اند؛ زیرا وصف‌های جاندار و روشن او از طبیعت و زیبایی‌های آن در زمره بهترین شعرهایی است که از گویندگان سده چهارم هجری در دست داریم.

قلمرو زبانی: کبود: آبی تیره، نیلگون (شاید به معنای مطلق رنگ آبی باشد)/ زدوده: پاک و صیقل داده شده / صندل: از ریشه «چندن»، چوب صندل دارای اثر قابض و مقوی قلب و در بیماری سوزاک مصرف می‌شده است. این چوب را ساییده و در باده می‌ریخته اند. / سودن: سائیدن و ریزه کردن / مطرا: ترو تازه /  قلمرو ادبی: قالب: قصیده / وزن: مستفعل فعولن – مستفعلن فعولن / آب: برخی استعاره از باده دانسته اند / چون آینه زدوده: تشبیه (وجه شبه: درخشندگی) / واج‌آرایی: صامت «د»

قلمرو زبانی: سوسن: نام نوعی گل زیبا، گیاهی پیازدار و تک لپه ای، با برگ های باریک و دراز که انواع وحشی و پرورشی دارد، گل این گیاه معمولاً درشت، خوشه ای، و به رنگ ها و اشکال مختلف است. / خوشه پروین: یا ثریا نام خوشه ای در صورت فلکی گاو که به «هفت خواهران» هم شناخته شده است. / شاخ: شاخه / ستاک: شاخه نورسته / نسرین: گل زرد یا سفید خوشه ای خوش بو که یکی از گونه های نرگس است. / برج ثور: دومین برج فلکی از دایرهالبروج است. ثور، دومین برج خورشید، ثور به معنای گاو یا به عبارت دقیق تر «ورزا» ست. / برج جوزا: یا دوپیکر سومین برج فلکی از دائرهالبروج است. / قلمرو ادبی: چون خوشه های پروین: تشبیه (وجه شبه: درخشندگی) / چون برج ثور و جوزا: تشبیه (وجه شبه: درخشندگی یا شکل)

گوشزد: اخترشماران با بررسی آسمان و پیکره‌های اخترین متوجه شدند که از دید بیننده زمینی، خورشید و دیگر سیاره‌های سامانه خورشیدی به همراه ماه هماره مسیر معینی را در آسمان در می‌نوردند. ایشان این مسیر معین را که از دوازده پیکره اخترین شکل گرفته است و این دوازده پیکره اخترین را بروج دوازده گانه نام نهاندند. به همین دلیل به صورت‌های فلکی [پیکره‌های اخترین]، برج هم گفته می‌شود. در واقع برج‌های دوازده گانه به مانند کمربندی به گرد کره زمین کشیده شده و هر روزه از سوی خاور می‌دمند و از سوی باختر غروب می‌کنند.

قلمرو زبانی: نرگس: گل زینتی با گلبرگ های سفید یا زرد معطّر و کاسه ای به رنگ سفید یا زرد در میان / مصوّر: نقاشی شده / لؤلؤ: درّ، مروارید / منوّر: درخشان / زر: طلا / اندر: در / ثریا: پروین /  قلمرو ادبی: زر: استعاره از کاسه زردرنگ میان گل / چون ماه بر ثریا: تشبیه (وجه شبه: درخشندگی و شکل، ماه بسیار درخشان تر از خوشه پروین است.)

قلمرو زبانی: مقتل: کتاب یا هر گونه نظم و نثری درباره قتل امام حسین / برهان: دلیل، حجّت / پاییدن: ماندن و ادامه دادن / خار: سائیدن و ریزه کردن / مطرا: ترو تازه /  قلمرو ادبی: بی خار گشت خرما: برگ نخل به شکل بادبزنی بزرگ است که از قاعدۀ آن شمار بسیاری رگبرگ می‌روید. نوک تیز این رگبرگ‏ها در برگ‏های قدیمی به صورت خاری سخت درمی‏آید. وجود این خارها بالا رفتن از درخت و چیدن خرما را دشوار می‏کند؛ از این رو شیرینی خرما را در برابر زخم خار دانسته‏اند. (بی خار گشتن خرما: کنایه از آسان شدن کار دشوار است.) [استاد ریاحی این کنایه را در معنای «کار بسیار دشوار انجام داده ای» به کار برده اند که به نظر نگارنده درست نیست.] / خرما: مجاز از درخت خرما

قلمرو زبانی: مرد: انسان / چون: هنگامی که /  آل نبی: خاندان پیامبر، سیّد، شیعه (به نظر می‌رسد روی سخنش با اهل سنت است که شیعیان را رافضی می‌دانستند یا دگراندیشانی است که مسلمان نبوده اند.)/ خروشیدن: فریاد زدن / صواب: درست /  قلمرو ادبی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

قلمرو زبانی: بی گمان: البته / بازنمودن: آشکار کردن / را: اضافه گسسته [در دلت] / به دل اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / غضب: خشم / آل عبا: حضرت رسول اکرم و امیرالمؤمنین علی و فاطمه زهرا و حسن و حسین /  قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: نانورد: نادرخور، ناپسند / خوار: فرومایه، پست / بر: کنار /  ورد: گل سرخ /  نورد: درخور، پسندیده / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن

قلمرو زبانی: مردم: انسان ها / اندرخور: در خور، شایسته / زمانه: روزگار/  نرد: تنه درخت /  شاخ: شاخه / قلمرو ادبی: قالب: قصیده / وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن / تشبیه پنهان: مردم مانند تنه درخت اند و روزگار مانند تنه

قلمرو زبانی: کمند: ریسمانی که با آن جانوران را گرفتار کنند. / زلف: هر یک از دو دسته موی که بر دو طرف روی افتد / / کمند زلف: کمندی که از جنس زلف است / چو: هنگامی که / مانستن: مانند بود (بن ماضی: مانست؛ بن مضارع: مان) / تاختن: دویدن و حمله کردن/ قلمرو ادبی: قالب: قصیده / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن / بیت دارای عیب پساوند است؛ زیرا بافتن و تاختن نمی‌توانند با یکدیگر پساوند شوند

قلمرو زبانی: معقرب: خمیده / زلف: هر یک از دو دسته موی که بر دو طرف روی افتد / مشکین: مشک آمیز، یا به رنگ مشکی / معلق: آویزان / عنبرین: عنبرآلود، خوشبو / عقرب: کژدم / زهره: ستاره ناهید قلمرو ادبی: چنانچون عنبرین … در دهن گیرد: تشبیه

قلمرو زبانی: سلب: جامه / رقم: نشان / رسم: آیین / صنم: بت / طبع: سرشت / سمن: گل یاسمن، یاس قلمرو ادبی:

قلمرو زبانی: بانگ: صدا / چزد: جیرجیرک / نیمروز: ظهر / همچون: مانند / سفال: گل پخته / فروزدن: فروبردن /  قلمرو ادبی: وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن / سفال: مجاز از ظرف سفالین / همچون سفال نو …: تشبیه

قلمرو زبانی: به کردار: مانند / ماه ده و چهار: ماه تمام، ماه شب چهارده / قلمرو ادبی: وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

قلمرو زبانی: میانه: وسط / بیخ زدن: ریشه دواندن / مُهر: نقش / کش: که او را / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / چو مُهر: تشبیه

قلمرو زبانی: یک ضربه: یکهو / ندب: مبلغ قمار / داو: نوبت، در این جا مبلغ قمار / داو گران: برد یکباره و سنگین /  قلمرو ادبی: وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن / دل و جان را بردن: کنایه از شیفته کردن

قلمرو زبانی: خواجه: سرور، آقا / مبارک: همایون / شفیق: دلسوز، مهربان، نرمخو / فریادرس: یاری رسان / رهی: بنده، برده / جاثلیق: مهتر ترسایان، در این جا پزشک رگزن /  قلمرو ادبی: قالب: رباعی / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

قلمرو زبانی: زیغال: پیاله / به: بهتر /  قلمرو ادبی: قالب: تک بیت / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / لاله شکفتن: کنایه از فرارسیدن بهار/ زیغال شکوفاندن: استعاره پنهان؛ کنایه از آشکار کردن، آوردن / زیغال به کف برنهادن: کنایه از باده خواری

قلمرو زبانی: مؤمن: گرونده / فضل: هنر، برتری / امیرالمؤمنین: فرمانده گروندگان / حیدر: شیر / مرتضا: گزیده، پسندیده /  قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن / شیر یزدان: استعاره

قلمرو زبانی: فاضل: برتر، هنرمند / رکن: پایه / امام: پیشوا / متّقین: پرهیزگاران / قلمرو ادبی: رکن مسلمانی: استعاره

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / انبیا: پیامبران / نی: نیست / را: اضافه گسسته / نظیر: مانند / ولی: سرپرست، دوست / اولیا: ج ولی / قرین: همتا / قلمرو ادبی: همریشگی: نبی، انبیا؛ ولی، اولیا

قلمرو زبانی: بدیع: نوآیین / امت: مردم / گزین: برگزیده / قلمرو ادبی: آن چراغ عالم آمد: تشبیه / واژه آرایی: امت

قلمرو زبانی: سفینه: کشتی / شو: برو / رهی: بنده / بینوا: تهیدست / رهین: وامدار / دل رهین: کسی که دلش وامدار دیگران است / قلمرو ادبی: تلمیح / پرسش انکاری

قلمرو زبانی: اولاد: فرزندان / حیدر: شیر / فزع: ترس / نشاندن: خاموش کردن / اندر: در / پسین: عقبی، آخرت / قلمرو ادبی: دامن کسی گرفتن: کنایه از متوسل شدن / حیدر: استعاره از حضرت علی / توفان: استعاره از رخدادهای مرگ آفرین

قلمرو زبانی: همیدون: همچنین / ریش: زخمی / جبین: پیشانی / قلمرو ادبی: جناس: روزه، روز / تضاد: روز، شب / موقوف المعانی

قلمرو زبانی: تولّا: دوستی / آل: خاندان / خوار: پست / تسلیم: واگذاری / تسنیم: نام چشمه ای در بهشت / خلد: بهشت / برین: علوی / قلمرو ادبی: تضاد: دوزخ، خلد

سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
سعید جعفری
سعید جعفری

قلمرو زبانی: نوآیین: زیبا، آراسته، رسم و رسوم تازه / آذین: زیور /  قلمرو ادبی: قالب: تک بیت / وزن: مفعول مفاعلن فعولن / چو بت نوآیین: تشبیه (وجه شبه: نوآیین بودن) / از لاله همه کوه بسته آذین: تشبیه پنهان / کوه آذین بسته: جانبخشی

بازگردانی: نوروز و جهان مانند بت زیبا، آراسته و با رسم و رسوم نو شده است. نوروز یا جهان با لاله ها کوه را زیور بسته است.

قلمرو زبانی: گویی که: پنداری / لؤلؤ: مروارید، درّ / ناسفته: سوراخ نشده / برچده: برچیده /  قلمرو ادبی: وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن / لؤلؤ ناسفته: استعاره از قطره های باران

قلمرو زبانی: هزیمت: عقب نشینی / کبر: خودبزرگ بینی / نگریستن: نگاه کردن / کودره: گونه ای مرغابی کبود کوچک قلمرو ادبی: وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

قلمرو زبانی: یله: رها /  قلمرو ادبی: وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

قلمرو زبانی: جامه: تن پوش / فریفته: فریب خورده، دلباخته / وندر: و در / مشغله: هیاهو، هنگامه / را: به معنای دارندگی /  قلمرو ادبی:

۲۲۳- به جام اندر تو پنداری روان است / ولیکن گر روان دانی روانی

قلمرو زبانی: به جام اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / پنداری: ادات تشبیه / دانی: بدانی /  قلمرو ادبی: وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن / جناس همسان: روان (نخست: جان / دوم: مایع / سوم: جان) / به جام اندر تو پنداری روان است: تشبیه (ادات تشبیه: پنداری) / واج آرایی: «ر» «ن» / واژه آرایی

۲۲۴- به ماهی ماند آبستن به مریخ / بزاید چون فراز لب رسانی

قلمرو زبانی: فراز: بالا، این جا به معنای به / ماه: ماه آسمان /  قلمرو ادبی: مریخ: استعاره از باده / به ماهی ماند: تشبیه (وجه شبه: درخشندگی / ادات تشبیه: ماند / مشبه: جام / مشبه به: ماه) / آبستن به مریخ: جانبخشی

قلمرو زبانی: جود: رادی و جوانمردی / کرد: ساخت / یزدان: خداوند / قلمرو ادبی: بودن کی توانی؟: پرسش انکاری / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن

تاریخ ادبیات کتابهای فارسی

تاریخ ادبیات فارسی دوازدهم

تاریخ ادبیات فارسی دوازدهم

درس یکم

گلستان، سعدی

کلیله و دمنه؛ ترجمه نصرالله منشی

درس دوم

مست و هوشیار، پروین اعتصامی

در مکتب حقایق، حافظ

درس سوم

آزادی، ابوالقاسم عارف قزوینی

دفترِ زمانه، فرّخی یزدی

روایت سنگرسازان ۲،‌‌‌ عیسی سلمانی لطف آبادی

درس پنجم

دماوندیّه، محمد تقی بهار

قصه شیرین فرهاد، احمد عربلو

درس ششم

مثنوی معنوی، مولانا

فیه ما فیه؛ مولوی

درس هفتم

فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی

تمهیدات، عین القضات همدانی

مثل درخت، در شب باران، محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

درس هشتم

از پاریز تا پاریس، باستانی پاریزی

تذکره الاولیا، عطّار

درس نهم

کویر؛ دکتر علی شریعتی

بخارای من، ایل من، محمّد بهمن بیگی

درس دهم

دری به خانۀ خورشید، سلمان هراتی

تیرانا؛ محمدرضا رحمانی (مهرداد اوستا)

درس یازدهم

سانتاماریا (مجموعه آثار)، سیّد مهدی شجاعی

درس دوازدهم

شاهنامه فردوسی

گلستان، سعدی

درس سیزدهم

در حیاط کوچک پاییز در زندان، اخوان ثالث

درس چهاردهم

کتاب منطق الطیر، عطٌار نیشابوری

سندبادنامه، ظهیری سمرقندی

درس شانزدهم

کباب غاز، محمدعلی جمال زاده

ارمیا، رضا امیرخانی

درس هفدهم

هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه، پابلو نرودا

مسافر، یوهان کریستف فریدریش شیللر

درس هجدهم

غزلواره‌ها، شکسپیر

قصّه‌های دوشنبه، آلفونس دوده / ترجمه عبدالحسین زرین کوب

تاریخ ادبیات فارسی دوازدهم

نکته هایی درباره تاریخ ادبیات نهایی

۱- بیش از ۵۰/۰ پرسش های تاریخ ادبیات گزینه‌ای است؛ بیشتر دو گزینه‌ای و گاهی چندگزینه‌ای. گه گاه پرسش‌ها ساختار «درست و نادرست» دارند و اندکی نگارشی.

۲- از موضوع درس‌ها نیز پرسش طرح شده است مانند نمونه زیر:

۩ موضوع کدام اثر با بقیه متفاوت است؟                                                                                                      «خارج دی ۹۹»

الف) تیرانا                 ب) دری به خانه خورشید                   پ) سانتاماریا                    ت) در حیاط کوچک پاییز در زندان

۳- از نام درس‌ها نیز پرسش طرح شده است، اما اندک؛ مانند نمونه زیر:

۩ شعر «دفتر زمانه» از کیست؟                                                                                                              «خارج خرداد ۹۹»

  الف) ملک الشعرای بهار       ب) عارف قزوینی                        پ) فرخی سیستانی                         ت) فرخی یزدی

نمونه پرسش‌های نهایی فارسی ۱۲

نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.       « تألیفی»

الف) گلستان: (سنایی غزنوی/ سعدی / نصر الله منشی) 

ب) روایت سنگرسازان ۲ (عیسی سلمانی لطف آبادی / احمد عربلو)    

نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید. «روزانه خرداد ۹۹» « شهریور ۹۸»

قصه شیرین فرهاد (احمد عربلو / مهرداد اوستا)

پاسخ درست را از داخل کمانک انتخاب کنید. « خارج خرداد ۱۴۰۱»

قصیده «دماوندیه» اثر (محمد تقی بهار – عارف قزوینی) است.

از بین آثار زیر، کدام اثر از آن مولانا نیست. « خرداد ۹۹»« خارج خرداد ۱۴۰۱»

فیه مافیه دری به خانه خورشیدمثنوی معنوی

کدام توضیحات زیر با کتاب «فی حقیقه العشق» متناسب است؟  « خرداد ۱۴۰۱» «روزانه خرداد ۹۹»

الف) کتابی است عرفانی از شیخ شهاب الدین سهروردی.   ب) کتابی است به نظم درباره عشق لیلی و مجنون

نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید. 

الف) تمهیدات (سهروردی / عین القضات همدانی) « انسانی خرداد ۱۴۰۰» 

ب) مثل درخت در شب باران (محمدرضا شفیعی کدکنی / دکتر محمدعلی اسلامی) « تألیفی»

درست و نادرست بودن گزینه های زیر را مشخص کنید.

الف) «از پاریز تا پاریس» نوشته «دکتر محمدعلی اسلامی» است. « خارج خرداد ۹۹»                  درست    نادرست

ب) « تذکره الاولیا» از آن «عطار نیشابوری» است. « تألیفی»                          درست              نادرست

ج) «کویر» نوشته «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» است.  « خارج خرداد ۱۴۰۱»                     درست    نادرست 

نام پدیدآورنده آثار زیر را بنویسید.

الف) بخارای من ایل من « تألیفی»                                                               ب) سانتاماریا « تألیفی»

نام صاحب هر یک از آثار داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید. « خرداد ۹۸»

الف) تیرانا: (احمد عربلو / محمدرضا رحمانی)       

ب) دری به خانه خورشید: (سلمان هراتی / پابلو نرودا) «انسانی خرداد ۱۴۰۰»

جای خالی عبارت زیر را به درستی پُر کنید. « شهریور ۱۴۰۱»

خوان هشتم برگرفته از کتاب ………………………………….. اخوان ثالث است.

داستان «سی مرغ و سیمرغ» از کدام اثر ادبی برگرفته شده است؟ « شهریور ۱۴۰۲»

درست و نادرست بودن گزینه های زیر را مشخص کنید.

الف) «محمدعلی جمال زاده» نویسنده «داستان کباب غاز» است. « خارج خرداد ۹۹»                    درست     نادرست

از بین آثار زیر، یک اثر از «پابلو نرودا» بیابید. « خرداد ۱۴۰۰»

از پاریز تا پاریس – غزلواره ها – هوا را از من بگیر خنده ات را نه – کباب غاز- فی حقیقه العشق

از بین آثار زیر، به ترتیب یک اثر از «شکسپیر» و یک اثر از «آلفونس دوده» بیابید. « خرداد ۱۴۰۰»

از پاریز تا پاریس – غزلواره ها – هوا را از من بگیر خنده ات را نه – کباب غاز- قصه های دوشنبه

متن زیر، برگرفته از کتاب ………………. نوشته آلفونس دوده و ترجمه ……………………. است.

«امّا بغض و اندوه، صدا را در گلویش شکست، نتوانست سخن خود را تمام کند؛ سپس روی برگردانید و پاره ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می لرزید، بر تخته سیاه این کلمات را با خطّ جلی نوشت: زنده باد میهن.» « دی ۱۴۰۱ »

درستی یا نادرستی عبارت زیر را بررسی کنید. « خرداد ۱۴۰۱»

«قصه های دوشنبه اثری از ترجمه های عبدالحسین زرین کوب است.                                         درست    نادرست

نام آفرینندگان آثاری که نویسنده آنها نادرست است، بنویسید. « شهریور ۱۴۰۲»

«سانتا ماریا: سید مهدی شجاعی– تمهیدات: شهاب الدّین سهروردی – سندباد نامه: ظهیری سمرقندی – فیه ما فیه: جامی – دری به خانه خورشید: سلمان هراتی»

سعید جعفری
سعید جعفری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی

تاریخ ادبیات فارسی یازدهم

نیایش

فرهاد و شیرین، وحشی بافقی

درس یکم

بوستان،سعدی

بهارستان، جامی

درس دوم

تاریخ بیهقی،ابوالفضل بیهقی

تحفه الاحرار ، جامی

درس سوم

گلستان،سعدی

درس پنجم

عباّس میرزا، آغازگری تنها، مجید واعظی

زندان موصل (خاطرات اسیر آزاد شده، اصغر رباط جزی)، کامور بخشایش

درس ششم

لیلی و مجنون، نظامی گنجه ای

تذکره الاولیا، عطّار

درس هفتم

مِرصاد العِباد مِن المَبدأ الی المَعاد، نجم الدّین رازی (معروف به دایه)

غزلیات شمس، جلال الدّین محمّد مولوی

درس هشتم

اسرارنامه، عطار نیشابوری

الهی‌نامه، سنایی

منطق الطّیر، عطار نیشابوری

زندگانی جلال الدّین محمّد، مشهور به مولوی، بدیع الزّمان فروزانفراسرار التّوحید، محمّدبن منوّر

درس نهم

روزها، دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشَن

درس دهم

درس یازدهم

هم صدا با حلق اسماعیل، سید حسن حسینی

درس دوازدهم

چشمه روشن، غلامحسین یوسفی

شاهنامه، فردوسی

روضه خلد، مَجد خوافی

درس چهاردهم

حمله حیدری، باذل مشهدی

درس پانزدهم

کلیله و دمنه ، ترجمه ابوالمعالی نصرالله منشی

جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات، محمّد عوفی

درس شانزدهم

شلوارهای وصله دار، رسول پرویزی

سه دیدار، نادر ابراهیمی

درس هفدهم

ماه نو و مرغان آواره، رابیندرانات تاگور

پیامبر و دیوانه، جبران خلیل جبران

درس هجدهم

دیوان غربی  شرقی ، یوهان ولفگانگ گوته

پرنده ای به نام آذرباد، ریچارد باخ، ترجمه سودابه پرتوی

نمونه پرسش‌های فارسی ۱۱

۩ نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.                                                                                « تألیفی»

الف) فرهاد و شیرین: (جامی / سعدی / وحشی بافقی)    

ب) بهارستان (جامی/ وحشی بافقی)    

۩ از بین آثار زیر، کدام اثر از آن جامی نیست؟                                                                                                   « تألیفی»

 (بهارستان/ فرهاد و شیرین/ تحفه الاحرار)

۩ متن زیر، برگرفته از کتاب …………………………….. است.

«و روز دوشنبه [امیرمسعود] شبگیر، برنشست و به کرانِ رودِ هیرمند رفت با بازان و یوزان و حَشَم و ندیمان و مُطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس، به کرانِ آب فرود آمدند و خیمه ها و شِراع ها زده بودند

۩ کدام کتاب از آن مجید واعظی است؟

 (عباّس میرزا، آغازگری تنها / فرهاد و شیرین / بهارستان)

۩ از بین آثار زیر، کدام اثر از آن سعدی نیست.

بوستان بهارستان گلستان

۩ نویسنده کتاب  «لیلی و مجنون» ……………….. است.                                                                                               

الف) عطار                                                                ب) نظامی گنجه‌ای

۩ درست و نادرست بودن گزینه‌های زیر را مشخص کنید.

الف) کتاب «زندان موصل» نوشته «اصغر رباط جزی» است.                            درست □           نادرست

ب) کتاب «زندان موصل» خاطرات اسیر آزاد شده، «اصغر رباط جزی» است.       درست □           نادرست □

۩ نام پدیدآورندگان آثار زیر را بنویسید.

الف) مِرصاد العِباد مِن المَبدأ الی المَعاد:                                                          ب) غزلیات شمس:

۩ نام صاحب هر یک از آثار داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.

الف) روزها: (دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشَن/ محمّدبن منوّر)                                                    

ب) اسرار التّوحید: (نجم الدّین رازی (معروف به دایه) / محمّدبن منوّر)

۩ نام آفرینندگان آثاری را که نویسنده آنها نادرست است، بنویسید.

«تذکره الاولیا: عطّار – بهارستان: سعدی – زندان موصل: کامور بخشایش – روزها: دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشَن: اسرار التّوحید، محمّدبن منوّر – عباّس میرزا، آغازگری تنها: جامی»

۩ جای خالی عبارت زیر را به درستی پُر کنید.

«ذوق لطیف» برگرفته از کتاب ………………………. دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشَن است.

۩ در کدام گزینه نام نویسنده به ترتیب نام اثر درست آمده است؟                                                                                   «تألیفی»

« روزهافرهاد و شیرینعباّس میرزا، آغازگری تنها بهارستان»

الف) کامور بخشایش – نظامی گنجه‌ای – اصغر رباط جزی – سعدی

ب) دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشَن – وحشی بافقی – مجید واعظی – جامی

نیمه دوم کتاب

۩ درست و نادرست بودن گزینه‌های زیر را مشخص کنید.

«سید حسن حسینی» نویسنده « هم صدا با حلق اسماعیل » است.                           درست □          نادرست

۩ از بین آثار زیر، یک اثر از « غلامحسین یوسفی» و یک اثر از « رابیندرانات تاگور» بیابید.

هم صدا با حلق اسماعیل چشمه روشن حمله حیدری بهارستان اسرار التّوحیدماه نو و مرغان آواره

۩ از بین آثار زیر، به ترتیب یک اثر از «جبران خلیل جبران» و یک اثر از «یوهان ولفگانگ گوته» بیابید.

پرنده ای به نام آذرباد پیامبر و دیوانه سه دیدار چشمه روشن دیوان غربی  شرقی

۩ متن زیر، برگرفته از کتاب …………………………….. نوشته ریچارد باخ و ترجمه ……………………………. است.

«آذرباد، یک مرغ عادی نبود که از تمرین سَر بخورد. بیشتر مرغ های دریایی نمی خواستند بیش از آنچه راجع به پرواز می دانستند، بیاموزند. برای آنها فقط پرواز به طرف ساحل برای دست یافتن به غذا مطرح بود، ولی آذرباد بیش از هر چیز در زندگی از آموختن پرواز لذّت می برد

۩ درستی یا نادرستی عبارت زیر را بررسی کنید.

الف) «سه دیدار» اثری از « نادر ابراهیمی» است.                                                                 درست نادرست

ب) «کلیله و دمنه» ترجمه‌ «ابوالمعالی نصرالله منشی» است.                                                        درست نادرست

۩ نام صاحب هر یک از آثار داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.

الف) جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات: (باذل مشهدی/ محمّد عوفی)                                                

ب) شلوارهای وصله دار: (رسول پرویزی/ نادر ابراهیمی)

۩ نویسنده کتاب«روضه خلد» ……………….. است.                                                                                                    

الف) محمّد عوفی                                                         ب) مَجد خوافی

saeedjafari
jafarisaeed

تاریخ ادبیات فارسی دهم

نیایش

الهی نامه: عطار نیشابوری

درس یکم

کلیله و دمنه، ترجم. نصرالله منشی

درس دوم

قابوس نامه، عنصرالمعالی کیکاووس

دیوار، جمال میرصادقی

درس سوم

گوشواره عرش (مجموعه کامل شعرهای آیینی)، سیدعلی موسوی گرمارودی

سیاست نامه، خواجه نظام الملک توسی

درس پنجم

درس ششم

اسرارالتوّحید، محمّدبن منوّر

درس هفتم

تفسیر سوره یوسف، احمدبن محمّدبن زید طوسی

درس هشتم

سفرنامه، ناصرخسرو

گلستان، سعدی

درس نهم

اتاق آبی، سهراب سپهری

ارزیابی شتاب زده، جلال آل احمد

درس دهم

اسرارالتوّحید، محمّدبن منوّر

درس یازدهم

من زنده ام ، معصومه آباد

درس دوازدهم

شاهنامه، فردوسی

گلستان، سعدی

درس سیزدهم

شاهنامه، فردوسی

درس چهاردهم

مثنوی معنوی، مولوی

اخلاق محسنی، حسین واعظ کاشفی

درس شانزدهم

جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات، سدید الدّین محمّد عوفی

درس هفدهم

سَمفونی پنجم جنوب، نزِار قَباّنی

درس هجدهم

مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید

سه پرسش، تولستوی

نکته هایی درباره تاریخ ادبیات نهایی

۱- بیش از ۵۰/۰ پرسش های تاریخ ادبیات گزینه‌ای است؛ بیشتر دو گزینه‌ای و گاهی چندگزینه‌ای. گه گاه پرسش‌ها ساختار «درست و نادرست» دارند و اندکی نگارشی.

۲- از موضوع درس‌ها نیز پرسش طرح شده است مانند نمونه زیر:

۩ موضوع کدام اثر با بقیه متفاوت است؟                                                                                                         «تألیفی»

الف) پاسداری از حقیقت                             ب) بیداد ظالمان                               پ) جمال و کمال                                       

۳- از نام درس‌ها نیز پرسش طرح شده است، اما اندک؛ مانند نمونه زیر:

۩ شعر «همای رحمت» از کیست؟                                                                                                                       «تألیفی»

  الف) عطار نیشابوری           ب) سید محمّد حسین بهجت تبریزی  پ) نصر الله منشی         ت) سیدعلی موسوی گرمارودی

۩ نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.

الف) الهی نامه: (عطار نیشابوری / خواجه نظام الملک توسی / نصر الله منشی) 

ب) قابوس‌نامه: (جمال میرصادقی / عنصرالمعالی کیکاووس)         

۩ نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.

دیوار: (سیدعلی موسوی گرمارودی / جمال میرصادقی)

۩ پاسخ درست را از داخل کمانک انتخاب کنید.

کتاب «کلیله و دمنه» ترجمه (نصرالله منشی -خواجه نظام الملک توسی) است.

۩ از بین آثار زیر، کدام اثر از آن «خواجه نظام الملک توسی» است.

الهی‌نامهسیاست‌نامهکلیله و دمنه

۩ کدام توضیحات زیر با کتاب «کلیله و دمنه» متناسب است؟ 

الف) کتابی است درباره «ادبیات پایداری» که نویسنده، تفکّر آگاهی بخش خویش را درباره دادگری بازگو می کند.  

ب) اثری است تعلیمی در قالب داستان که موضوع هایی از حکمت، اخلاق، مذهب یا دانشی از معارف بشری را بیان می کند.

۩ درست و نادرست بودن گزینه‌های زیر را مشخص کنید.

الف) مجموعه «گوشواره عرش» نوشته «جمال میرصادقی» است.                          درست □           نادرست

ب) شعر «همای رحمت» از آن «سید محمّد حسین بهجت تبریزی» است.                درست □           نادرست

ج) «ارزیابی شتاب زده» نوشته «سهراب سپهری» است.                                    درست □          نادرست

۩ نام پدیدآورنده اثرهای زیر را بنویسید.

الف) اتاق آبی                                                             ب) گلستان

۩ متن زیر، برگرفته از کتاب …………………….. نوشته……………………….. است.

«چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم، و سه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم و م یخواستم که در گرمابه رَوم، باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک لنُگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما.»

۩ نام آفرینندگان آثاری که نویسنده آنها نادرست است، بنویسید.

«ارزیابی شتاب‌زده: جلال آل احمد – اتاق آبی: سیدعلی موسوی گرمارودی – تفسیر سوره یوسف: احمدبن محمّدبن زید طوسی – اسرارالتوّحید: محمّدبن منوّر – گوشواره عرش: جمال میرصادقی»

۩ یک اثر در زمینه «ادبیات تعلیمی» ذکر کنید.                                                                                                  «خرداد ۱۴۰۲»

۩ «محمدبن منوّر» نویسنده کتاب ………………………. و «اتاق آبی» اثر ………………………. است.                 «خرداد ۱۴۰۲»

۩ جای خالی عبارت زیر را به درستی پُر کنید.

داستان گردآفرید برگرفته از کتاب…………………… فردوسی است.

۩ شخصیت «گُردآفرید» را در داستان رویارویی با سهراب ، مختصراً تحلیل کنید.                                                          «شهریور ۱۴۰۲»

۩ داستان «طوطی و بقال» برگرفته از کتاب …………………….. به قلم …………………. است.

۩ نام صاحب اثر داده شده را از کمانک مقابل آن انتخاب کنید.

گلستان: (مولوی / سعدی/ نصر الله منشی) 

۩ درست و نادرست بودن گزینه‌های زیر را مشخص کنید.

«محمّدبن منوّر» نویسنده کتاب «اسرارالتوّحید» است.                                          درست □                 نادرست

۩ از بین آثار زیر، یک اثر از «معصومه آباد» بیابید.

اسرارالتوّحیداخلاق محسنیمن زنده امسَمفونی پنجم جنوب

۩ از بین آثار زیر، به ترتیب یک اثر از «نزِار قَبّانی» و یک اثر از «حسین واعظ کاشفی» بیابید.

سه پرسشسَمفونی پنجم جنوبمن زنده امجوامع الحکایات و لوامع الرّوایاتاخلاق محسنی

۩ متن زیر، برگرفته از داستان «خسرو» نوشته ……………………………. است.

«از سال چهارم تا ششم ابتدایی با خسرو هم کلاس بودم. در تمام این مدّتِ سه سال نشد که یک روز کاغذ و مدادی به کلاس بیاورد یا تکلیفی انجام دهد. با این حال، بیشتر نمره هایش بیست بود

۩ درستی یا نادرستی عبارت زیر را بررسی کنید. « خرداد ۱۴۰۱»

« مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه» اثری از «آندره ژید» است.                         درست □                 نادرست

۩ هر یک از آثار زیر، نوشته یا سروده کیست؟                                                                                                   «شهریور ۱۴۰۲»

الف) سه پرسش                                     ب) اتاق آبی                                             پ) گوشواره عرش

۩ در کدام گزینه نام نویسنده به ترتیب نام اثر درست آمده است؟                                                             «خرداد ۱۴۰۲»

«ارزیابی شتاب‌زده – جوامع الحکایات – دیوار- من زنده ام – مائده های زمینی»

الف) سهراب سپهری – حسین واعظ کاشفی- جمال میرصادقی- معصومه آباد- تولستوی

ب) جلال آل احمد – سدیدالدین محمد عوفی- جمال میرصادقی- معصومه آباد- آندره ژید

saeedjafari
jafarisaeed

روزگار عنصری

دوره ستایشگری و جایگزینی تاریخ به جای حماسه

محمود در سال ۳۸۷ هـ.ق. در بلخ به جای پدر نشست و سپس شهر غزنه را پایتخت خود گردانید. با قدرت گرفتن غزنویان پایتخت ادبی فارسی نیز از بخارا به غزنه انتقال یافت. از این زمان باید غزنه را هم بر مجموعه فرهنگ‌شهر‌ها که کتاب‌ها، نگارش‌ها و شعرهایی در آنها پدید آمده است، بیفزاییم. از میان فرمانروایان غزنه، محمود با وجود جنگ‌های بسیار و کشمکش‌های داخلی و نظارت هوشمندانه ای که می بایست بر قلمرو گسترده خود داشته باشد، امکان آن را یافت که با هزینه کردن نقدینه بادآورده ای که از پادشاهان هند به غنیمت گرفته بود، با آسوده‌دلی برای رقابت با سامانیان بساط شاعرپروری و حمایت از ادب و شعر پارسی را بگستراند و به ستایشگران خود جایزه های هنگفتی ارزانی دارد.

این خوان گسترده، بسیاری از سخنوران را در دربار پرشکوه غزنه گرد آورد؛ تا آنجا که حلقه شاعران و ادب دوستان منتسب به آن دستگاه در همه دوره‌های تاریخی ایران زبانزد است. از میان سرایندگان دربار، آن که شعری برتر و دانشی افزون داشت، نام «امیر الشعرا» یا «ملک الشعرا» [سخن سالار] پیدا می‌کرد و دیگر شاعران عموما از طریق او با پادشاه غزنوی ارتباط می‌یافتند و پس از تایید او، شعر خویش را در زمان مناسب به گوش سلطان می‌رسانیدند؛ بنابراین همه سرایندگان، سخن سالار دربار را بزرگ می‌داشتند و به نظرات او درباره شعر ارج می‌نهادند. پرآوازه ترین سخن سالار دربار غزنوی، عنصری بلخی بود که برای خوشایند سلطان می‌کوشید در خلال ستایش‌های خود حماسه پادشاه وقت را بسراید و آن را به جای حماسه ملی فردوسی بنشاند؛ بنابراین این جریان فرعی را که تقریباً همزمان با جریان اصلی فردوسی ادامه داشت، روزگار عنصری یا دوره ستایشگری و جای‌گزینی تاریخ به جای حماسه نامیده ایم.

زبان شعر این دوره از استواری و استحکام ویژه برخوردار است. درصد واژگان عربی در آن رو به فزونی است. بیشتر شعرها چامه (قصیده) و اغلب با مضمون وصف و ستایش است. سخن‌پردازان به جای آنکه تجربه‌های اندیشه‌های خود را در شعر بیاورد، پسند و سلیقه ستوده خود را در نظر می‌گرفتند. تنوع معانی و مضامین شعری این دوره از روزگار سامانیان کمتر است و درعوض، زبان و بیان شعر پخته تر و کامل تر می‌نماید.

آوازه شاعرنوازی امیران چَغانی از مرزهای خراسان در گذشته بود که پسر جولوغ سیستانی از غلامان امیر خلف بانو، واپسین امیر صفاری زیر بار هزینه‌های زندگی قد خم کرد و با جبه ای پس و پیش چاک، از سر ناگزیری با شعری به نرمی پرنیان، راهی دربار چغانی شد. روستازاده سیستانی چون شعر زیبای «با کاروان حله» را بر خواجه عمید اسعد وزیر چغانی خواند، وزیر باور نکرد که این شعر ساخته خود او باشد. گفت: «امیر فردا در داغگاه خواهد بود و داغگاه جایی سرسبز و خرم با گل‌های شقایق که در آن جا کره اسبان را داغ می کنند؛ قصیده ای گوی و فردا بر امیر بخوان.»

فردای آن روز، هنگامی که امیر چامه ای را که فرخی شاعر ژولیده سیستانی در وصف داغگاه گفته بود بشنید، از زیبایی و استواری آن به شگفتی درماند و او را چند کره اسب – که خود شاعر از گله امیر جدا کرده بود – پاداش داد. از آن پس، فرخی زیست تازه‌ای را آغاز کرد و دوران بدبختی و بیچارگی اش را از یاد برد و آدمی برخوردار و نازپرورده گشت؛ چنانکه گویی هرگز چنان مرحله ای از محرومیت و تلخی را پشت سر نگذاشت بود.

شاعر جوان و خوش گذران سیستانی را از حدود سال ۳۹۰ هـ. ق. در خدمت سلطان غزنه (سلطان محمود) می‌بینیم؛ جایی که در آن از نعمت و ثروت و حرمت بسیار برخوردار گردید. فرخی افزون بر شاعری، آوازی خوش داشت و ساز هم به خوبی می‌نواخت. این مایه هنر برای رسیدن او به زندگانی افسانه ای کافی بود. او در زندگی مادی کمبودی نداشت؛ خوش گذرانی و کام جویی با سرشت او آمیخته شده بود و خوی ستایشگری و خوش آمدگویی جزئی از منش او به شمار می‌آمد.

پس از مرگ محمود، در سال ۴۲۱ هـ.ق. فرخی دل شکسته و اندوهگین، به دربار سلطان مسعود پیوست و تا پایان زندگانی ـ در سال ۴۲۹ هـ.ق. ــ به ستایش این امیر پرداخت.

فکر و شعر فرخی

دیوان شعر فرخی – که بالغ بر چند هزار بیت می‌شود ـــ مجموعه ای است از چامه ها، چند ترکیب بند و شماری چکامه، قطعه و چارانه. فرخی بخش عمده ای از چامه های خود را در دربار غزنوی سرود و به شیوه سخن‌پردازان روزگار خود، به ستایش پادشاهان، درباریان، وزیران و بزرگان عصر خویش پرداخت.

در بیشتر این قصاید، شاعر، نخست جلوه‌های طبیعت مثل بهار، خزان، صبح، شب، ابر و رود را توصیف می کند و آن گاه از بزرگی‌ها و بزرگواری‌های ستوده یاد می آورد.

گل بخندید و باغ شد پدرام / ای خوشا این جهان بدین هنگام

قلمرو زبانی: پدرام: شادمان، شاد / هنگام: زمان / قلمرو ادبی: قالب: چامه (قصیده) / وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن/ گل بخندید و باغ شد پدرام:‌ جانبخشی، استعاره پنهان

بازگردانی: گل خندید و باغ شادمان شد. در این زمان این جهان چقدر خوش و خوب است.

گل سوری به دست باد بهار / سوی باده همی‌دهد پیغام

قلمرو زبانی: گل سوری: گل سرخ / باده: مل، می، نبیذ / قلمرو ادبی: جانبخشی، استعاره پنهان/ دست: مجاز از وسیله / باد: نماد پیک

بازگردانی: گل سوری به وسیله باد بهار به تو پیغام می‌دهد که زمان می خواری فرارسیده است.

که تو را با من ار مناظره ای است / من به باغ آمدم، به باغ خرام

قلمرو زبانی: ار: اگر / را: نشانه دارندگی / مناظره: با یکدیگر گفت و گو کردن / خرامیدن: با ناز راه رفتن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: که اگر تو می خواهی با من گفت و گو داشته باشی، من به باغ آمدم، به باغ بیا.

در میان شعرهای فرخی به بیت‌ها یا قطعه‌هایی برمی‌خوریم که از نکته‌های اخلاقی و آموزنده تهی نیست. هر چند با آشنایی ای که از اخلاق و باورهای فرخی داریم، می توانیم در پاکدلی او نسبت به این نکته‌ها و آموزش ها در گمان افتیم.

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است / نه به دیدار و به دینار و به سود و به زبان

قلمرو زبانی: شرف: آبرو، اعتبار، بزرگواری / قدر: ارزش / فضل: فضیلت، برتری، فرهنگ / هنر: فضیلت / دیدار: چهره / دینار: نقدینه طلا، زر / قلمرو ادبی: سود، زبان: تضاد/ واج آرایی صامت / باد: نماد پیک / دینار: مجاز از نقدینه / زبان: مجاز از سخن گفتن

بازگردانی: آبرو و ارزش و اعتبار تو به داشتن فضل و هنر است؛ به زیبایی چهره و به پول و به سود و به سخن نیست.

هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ / نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

قلمرو زبانی: فضل: فضیلت، برتری، فرهنگ / هنر: فضیلت / خرد: کوچک، ناچیز / قلمرو ادبی: بزرگ، خرد: تضاد

بازگردانی: هر بزرگی که با فضیلت و با هنر خودش بزرگ شد، با بدگویی این و آن کوچک و بی ارزش نمی‌شود.

شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود / نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

قلمرو زبانی: قلاده: گردن بند / ژیان: تندخو، خشمناک / بود: می باشد/ شرف: آبرو، اعتبار، بزرگواری / قلمرو ادبی: به زنجیر بود: کنایه از «درقفس و اسیر بودن» / واج آرایی «ش» / واژه آرایی: شیر

بازگردانی: شیر هم شیر است اگرچه در قفس باشد. بند و قلاده نمی تواند آبروی شیر خشمگین را ببرد.

علوم ۳ بیسترس سعید جعفری
سعید جعفری

ابوالقاسم، حسن بن احمد عنصری را که عنوان این روزگار را به نام او ویژه داشتیم، باید شاعری بختیار و خوش فرجام دانست. او در حدود سال۳۵۰ هجری در بلخ زاده شد. پدرش بازرگان بود و چون از جهان رخت بربست، دارایی و سرمایه خویش را به پسر بازگذاشت. عنصری دارایی پدر را برگرفت و به دادوستد پرداخت؛ اما در خلال سفر، دزدان، کاروان او را زدند و نقدینه اش را به تاراج بردند. پس از آن، عنصری آهنگ دانش اندوزی کرد و به شعر و ادب روی آورد. در اوایل کشورداری محمود غزنوی، امیر نصر، برادر محمود، وی را به سلطان غزنه شناساند. به دلیل همین پیشینه و نیز از آنجا که معرّف او برادر سلطان بود و در علم و ادب و شعر سرآمد، به محمود بسیار نزدیک شد تا این که لقب ملک الشعرایی یافت و توجه و احسان پادشاه را به خود کشید؛ همه سخنوران دربار او را بزرگ می شمردند و سرایندگان دوره‌های پسین بر حرمت، مال و نعمت او رشک می بردند. درگذشت عنصری در سال ۴۳۱ هـ.ق. رخ داد.

شعرها و آثار عنصری

بخش عمده شعرهای بازمانده از عنصری که به حدود دو هزار بیت می رسد، چامه های اوست که اغلب آنها در ستایش سلطان محمود، سلطان مسعود و دیگر شاهزادگان غزنوی و ذکر اوصاف، کارها و کشورگشایی های آنهاست. توانایی او در شاعری و به کار گرفتن واژگان و معانی بلند بدان پایه است که وی را در زمره بزرگ ترین چامه سرایان زبان پارسی درآورده است. امتیاز عنصری نسبت به سخنوران پیشین در این است که او افزون بر فن شعر از دانش‌های زمان خود نیز بهره مند بود؛ به ویژه پاره ای از اصطلاحات حکمت و منطق را در شعر خویش به کار گرفت.

قصاید عنصری پربار و استوار است. وی در شعر خود بیشتر از منطق و برهان الهام می‌گیرد تا از ذوق و هیجان، بی این که خود در زندگی به فلسفه ویژه ای دست یافته باشد. عنصری برخلاف فرخی به جای روی آوردن به تغزّل بیشتر به وصف می‌پردازد یا چامه های خود را بی دیباچه می‌آغازد.

نمونه ای از توصیف‌هایش را با هم می‌خوانیم.

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود / تا ز صنعش هر درختی لُعبتی دیگر شود

قلمرو زبانی: بتگر: بت تراش، بت ساز / صنع: آفرینش، ساخت / لعبت: بازیچه، عروسک، نیکو، زیبا / قلمرو ادبی: بت: استعاره از گل و گیاهان / بر پایه اندیشه گذشتگان باد بهاری سبب رویش گل ها و فرارسیدن بهار است.

بازگردانی: باد نوروزی در بوستان گل ساز می شود و به خاطر هنر باد نوروزی، هر درختی مانند عروسک، زیبا می شود.

باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود / راغ همچون طبله عطار پر عنبر شود

قلمرو زبانی: بزاز: پارچه فروش / دیبا: حریر / راغ: دامنه کوه، دشت، مرغزار / طبله: بویدان، جونه، شیشه عطر / عطار: عطرفروش / عنبر: ماده ای چرب، خوشبو، و معطر که از معده یا روده نوعی ماهی گرفته می شود و امروزه در عطرسازی به کار می رود / قلمرو ادبی: موازنه / باغ، راغ: جناس / عنبر: مجاز از مطلق عطر

بازگردانی: باغ مانند کلبه پارچه فروش پر از پارچه حریر می‌شود (رنگارنگ و لطیف) و دشت مانند شیشه عطرفروش پر از عطر گل ها می‌شود.

در میان شعرهای عنصری گاهی قطعه‌ها و بیت های حکمت آمیز نیز به چشم می‌خورد و این غیر از موردهایی است که او ستوده خود را به شجاعت، مردانگی، دانش و داد برمی‌انگیزد.

عجب مدار که نامرد، مردی آموزد / از آن خجسته رسوم و از آن خجسته سیر

قلمرو زبانی: رسوم: ج رسم، آیین / سیر: ج سیرت، روش / قلمرو ادبی: نامرد، مردی: همریشگی

بازگردانی: تعجب نکن که نامرد، از آن آیین خوب و از آن رفتار مبارک، مردانگی بیاموزد.

به چند گاه دهد بوی عنبر آن جامه / که چند روز بماند نهاده با عنبر

قلمرو زبانی: عنبر: ماده ای خوشبو که از معده یا روده نوعی ماهی گرفته می شود / قلمرو ادبی: نهادن: گذاشتن، قرار دادن

بازگردانی: جامه ای که چند روز کنار عنبر بماند، مدتی بوی عنبر خواهد گرفت.

دلی که رامش جوید نیابد آن دانش / سری که بالش جوید نیابد او افسر

قلمرو زبانی: رامش: شادی، آسودگی، آسایش / افسر: تاج /  قلمرو ادبی: سر: مجاز از انسان / که بالش جوید: کنایه از اینکه دنبال تن آسایی و تنبلی باشد

بازگردانی: دلی که به دنبال تنبلی و تن آسانی باشد به دانش دست نمی یابد. انسانی که در پی رفاه و تنبلی باشد به تاج پادشاهی نمی رسد.

ز زود خفتن و از دیر خاستن هرگز / نه ملک یابد مرد و نه بر ملوک، ظفر

قلمرو زبانی: ملک: سرزمین / ملوک: پادشاهان / ظفر: پیروزی / قلمرو ادبی: خفتن، خاستن: تضاد /

بازگردانی: از زود خوابیدن و دیر بیدار شدن هرگز مردی پادشاه نمی شود و بر دیگر پادشاهان پیروز نمی شود.

عنصری غیر از چامه و چکامه و چارانه در مثنوی گویی نیز دستی تمام داشته و قصه وامق و عذرا را که داستانی یونانی است درپیوسته است. اصل کتاب در دست نیست؛ اما حدود پانصد بیت از آن را از لابه لای کتابها یافته اند. دیگر مثنوی‌های بازخوانده به عنصری، عبارت اند از: شاد بهر و عین الحیات و سرخ بت و خنگ بت. وجود این مثنوی‌ها در قرن پنجم هجری نشان می‌دهد که در آن روزگار داستان سرایی رواج داشته است.

اگر بخواهیم تنها نمونه‌ای از سخن پردازان سرخوش و جوان طبع پارسی را که با طبیعت زیسته و بدان دل داده است بشناسانیم، او کسی جز منوچهری دامغانی، نخواهد بود. کودکی و جوانی منوچهری در دامغان گذشت؛ شهری که پیرامونش را بیابانهای فراخ و بی کران فرا گرفته بود. منوچهری شاید بارها حرکت آرام کاروان‌ها را با آن شتران بردبار، در سینه بیابانها دیده و آهنگ کوچ کاروانیان را در سحرگاهان به گوش خویش شنیده است.

از دامغان تا گرگان و طبرستان راهی نیست. منوچهری شاید به همراه یکی از همین کاروان‌ها در آغاز جوانی به طبرستان رسید و چنان که نوشته اند، به خدمت منوچهر بن قابوس زیاری ــ که آن سالها در گرگان و طبرستان حکومت می‌کرد ــ رسید. به همین علت نام هنری «منوچهری» را برای خود برگزید.

وی پس از مرگ این امیر زیاری، به ری شتافت و به خدمت طاهر دبیر که از سوی مسعود غزنوی در آنجا فرمانروایی داشت رسید و از همانجا او را با عزّت و احترام، بر پشت پیل به غزنین روانه کردند.

ظهور سخنوری جوان و خوش ذوق در میان شاعران دربار، مایه ناخرسندی گشت و شاعران پیر و پیشکسوت به این رقیب نوخاسته به دیده رشک نگریستند. از جور همین حسودان بود که منوچهری برای جلب حمایت عنصری، خود را از ستایش وی ناگزیر دید و قصیده معروف «لغز شمع» را سرود. وی پس از ستایش برخی از رجال و وزیران، در دربار غزنه برای خود جاه و جایگاهی یافت.

منوچهری در اوج کامرانی و نوش خواری بود و هنوز برای بهره وری از لذتها و کامجویی‌های زندگی امیدها در سر داشت که مرگ بی هنگام در جوانی بر او تاختن آورد و در یکی از روزهای سال۴۳۲هـ. ق. وی را همچون غباری با خود برد.

شیوه شاعری: هر چه منوچهری در زندگی با آنها سروکار داشته، در شعر وی نیز بازتاب یافته است. رنگارنگی تشبیه‌های او در وصف طبیعت، گل و گیاه و پرندگان خوش آواز، در واقع تصویر خاطرات روزگاری است که او در گرگان و طبرستان گذرانده است. حتی وصف کاروانگاه‌ها و ویرانه ها و حرکت شبانه شتران با آن جرس‌های خوش آواز را که در شعر منوچهری برجستگی و جلوه ویژه ای یافته است، برخی به یادمان های کودکی او از بیابانهای دامغان پیوسته می‌دانند و نه یکسره تجربه ای تقلیدی که از راه خواندن دیوانهای شاعران تازی به او رسیده باشد.

منوچهری افزون بر تازی دانی از دانشهای زمان خود مانند دستور زبان، پزشکی، اخترشناسی و نوازندگی آگاه بوده و اصطلاحات و واژه‌های خاص آن علوم را در شعر خویش به کار می‌برد؛ همین امر بر دشواری شعر او بیش از پیش افزوده است.

منوچهری قالب مسمط را برای نخستین بار در شعر پارسی پدید آورد و در میان همه گویندگان پارسی زبان، در سرودن مسمط سرآمد شد. قالب مسمط عبارت است از چندین بند که هر بند مرکب از چهار تا هشت مصراع هموزن و همقافیه است و واپسین مصرع در هر بند با مصرع‌های آخر بندهای دیگر قافیه ای یکسان دارد. موضوع مسمط‌های منوچهری عموماً وصف، باده سرایی و ستایش است و در بیشتر آنها تشبیهات زیبا و خیال اندیشی‌های بدیع به کار رفته است. در اینجا چند بند از یکی از زیباترین مسمط‌های منوچهری را که در وصف خزان گفته است، می‌آوریم.

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است

قلمرو زبانی: خاستن: برخاستن، بلند شدن (بن ماضی: خاست، بن مضارع: خیز) / خز: جانوری مانند سمور که از پوست وی پوستین سازند / وزان: در حال وزیدن / قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن /  واج آرایی «خ» «ز» «ا» / خز: مجاز از پوست خز

بازگردانی: بلند شوید و پوست خز بیاورید زیرا پاییز فرارسیده است و باد خنک از سوی خوارزم می وزد.

آن برگ رِزان بین که بر آن شاخ رزان است / گویی به مثل پیرهن رنگرُزان است

قلمرو زبانی: رزان [به زیر «ر»]: ریزان، در حال افتادن / شاخ: شاخه / رَزان[به زبر «ر»]: درخت تاک / قلمرو ادبی: رزان، رزان: جناس

بازگردانی: آن برگ ریزان را ببین که روی آن شاخه درخت رز قرار دارد. آن برگ مانند پیراهن رنگرُزان رنگارنگ شده است.

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلزار

قلمرو زبانی: کاندر: که اند، که در / گلزار: گلستان / قلمرو ادبی: واج آرایی

بازگردانی: دهقان از تعجب سر انگشتش را می گزد؛ زیرا در چمن و باغ نه گل مانده است و نه گلستان.

طاووس بهاری را دنبال بکندند / پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

قلمرو زبانی: دنبال: دم / قلمرو ادبی:

بازگردانی: دم طاووس بهاری را کندند. پرش را بریدند و به کنجی انداختند.

خسته به میان باغ به زاریش پسندند / با او ننشینند و نگویند و نخندند

قلمرو زبانی: خسته: زخمی / زاری: پریشان، خوار / قلمرو ادبی: واج آرایی

بازگردانی: می‌پسندند که طاووس در میان باغ خوار و زخمی باشد. با طاووس نمی‌نشینند و چیزی نمی‌گویند و نمی‌خندند.

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگـذرد آذر مـه و آید سپس آذار

قلمرو زبانی: وین: و این / نگارین: نقش دار / آذر: نهمین ماه سال/ آذار: ماه رومی کمابیش برابر فروردین فارسی / قلمرو ادبی: آذر، آذار: جناس / آذر: مجاز از زمستان / آذار: مجاز از بهار

بازگردانی: و این پر پرنقش و نگار طاووس را به او نمی دهند تا آذر ماه (زمستان) بگذرد و فروردین (بهار) فرارسد.

محمد بن عبدالملک معزی نیشابوری از تبار «شاعران ستایشگر» و یکی از واپسین سخنوران بختیاری است که به شیوه شاعران دربار غزنه شعر می‌گفت و همانند آنان از نقدینه و نعمت برخورداری یافت؛ تا آنجا که جاه و جایگاه او رشک سخن پردازان پس از وی را برانگیخت و بسیاری بر روزگار خوش او رشک بردند.

معزی از نیشابور بود. پدرش عبدالملک برهانی در دربار آلب ارسلان سلجوقی مقام سخن‌سالاری داشت و در اوایل کار ملکشاه درگذشت و محمد، فرزندش، به جای او به خدمت سلطان سلجوقی درآمد و نام هنری خود، «معزّی» را از لقب پادشاه ـــ که «معزالدین» بود ـ برگرفت و به زودی در دربار آن سلطان، جاهی یافت. گویا معزی در آغاز، چندان مورد توجه ملکشاه نبود تا روزی که شهریار برای دیدن هلال ماه رمضان به دشت رفته بود؛ چون از همه زودتر ماه را دید، معزّی بی درنگ این چارانه را سرود:

ای ماه چو ابروان یاری گویی / یا نی، چو کمان شهریاری گویی

قلمرو زبانی: نی: نه / شهریار: شاه / گویی: مثل اینکه / قلمرو ادبی: ای ماه: جانبخشی / چو ابروان؛ چو کمان شهریاری: تشبیه / یاری، شهریاری: همریشگی هنری

بازگردانی: ای ماه آسمان، مثل اینکه مانند ابروان یاری؛ یا نه مثل اینکه مانند کمان پادشاهی.

نعلی زده از زر عیاری گویی / در گوش سپهر گوشواری گویی

قلمرو زبانی: زده: ساخته / زر عیار: طلای ناب / سپهر: آسمان / گوشوار: گوشواره / قلمرو ادبی: نعلی زده از زر عیاری گویی: تشبیه / گوش سپهر: جانبخشی

بازگردانی: ای ماه، تو مانند نعلی هستی که از طلای ناب ساخته شده است. تو مانند گوشواره ای در گوش آسمانی.

و از آنجا مورد توجه خاص سلطان واقع گشت و تا پایان کار ملکشاه (سال ۴۸۵ هـ. ق.) در خدمت سلطان سلجوقی به سر برد. بعد از درگذشت  ملکشاه، معزی به خدمت سنجر درآمد و نعمت و اکرام یافت. روزی در شکارگاه تیر پادشاه به خطا بر سینه او نشست. او هر چند از زخم این تیر نمرد؛ اما مدتها تیر در سینه اش جای داشت و از آسیب آن رنج می‌برد تا این که میان سال‌های ۵۱۸ تا ۵۲۱ هـ.ق. زندگی را بدرود گفت.

شیوه شاعری معزّی

معزّی را باید شاعری تقلیدگر و فاقد نوآوری دانست. چامه های او عموماً بر شیوه منوچهری است؛ اما تأثیر فرخی و عنصری هم در شعر وی دیده می‌شود. کار اصلی او، چامه سرایی و درونمایه عمده شعرش ستایش و توصیف است.

زبان چکامه معزی ساده است؛ اما در این نوع شعر نیز به مانند قصیده به ابتکار چندانی دست نیافته است.

نمونه ای از شعرهایش را برای آشنایی بیشتر می‌آوریم.

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من / تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دِمَن

قلمرو زبانی: ساربان: شتردار، شتربان / دیار: سرزمین / ربع: سرا، خانه / اطلال: خرابه های بازمانده از خانه و کاشانه / دِمَن: آثار بودن مردم در جایی /  قلمرو ادبی: دیار، یار: جناس ناهمسان افزایشی

بازگردانی: ای شتردار، جز در سرزمین یار من منزل مکن تا مدتی بر خرابه ها و کاشانه یارم گریه و زاری کنم.

رَبع از دلم پرخون کنم، خاک دمن گلگون کنم / اطلال را جیحون کنم، از آب چشم خویشتن

قلمرو زبانی: ربع: سرا، خانه / دمن: آثار بودن مردم در جایی / قلمرو ادبی: گلگون: تشبیه / اغراق

بازگردانی: از دلم خرابه ها را پرخون می کنم، خاک ویرانه ها را مانند گل، سرخ فام می کنم. خانه ها را از آب چشمم مانند رود جیحون می کنم.

آنجا که بود آن دلستان، با دوستان در بوستان / شد گرگ و روبه را مکان، شد گور و کرکس را وطن

قلمرو زبانی: دلستان: یار، دلبر / قلمرو ادبی: دوستان، بوستان: جناس ناهمسان

بازگردانی: آنجا که دلبرم، با دوستان در گلستان بود، [ویرانه شده است و] اکنون مکان گرگ و روباه و گورخر و کرکس شده است.

ابر است بر جای قمر، زهر است بر جای شکر / سنگ است بر جای گهر، خار است بر جای سمن

قلمرو زبانی: قمر: ماه / گهر: جواهر / سمن: یاسمن، یاس / قلمرو ادبی: زهر، شکر؛ سنگ، گهر؛ خار؛ سمن: تضاد / سمن: مجاز از گل

بازگردانی: به جای ماه، ابر آمده است. به جای شکر، زهر آمده است. به جای جواهر، سنگ بی ارزش آمده است. به جای گل، خار جای گرفته است. (وضعیت همه چیز بد شده است.)

کاخی که دیدم چون ارم، خرم تر از روی صنم / دیوار او بینم به خم، ماننده پشت شمن

قلمرو زبانی: ارم: بهشت، مینو / خرم: سرسبز / صنم: بت / شمن: بت پرست / قلمرو ادبی: دیوار او بینم به خم: کنایه از اینکه «درحال ویران شدن است»

بازگردانی: کاخی که مانند بهشت، دیدم و خرم تر از روی بت بود، دیوارش را مانند پشت بت پرستان خمیده می بینم.

زین سان که چرخ نیلگون کرد این سراها را نگون /  دیار کی گردد کنون گرد دیار یار من

قلمرو زبانی: سرا: خانه / دیار: کس / خرد: کوچک، ناچیز / قلمرو ادبی: چرخ: استعاره از آسمان / نیلگون: تشبیه / پرسش انکاری

روزگار فردوسی

درآمدی بر اثر فردوسی دوره حماسه ملی و خردآرمانی

سومین دوره مشخصی را که ادب پارسی پشت سر گذاشته و از نیمه سده چهارم تا نیمه‌های سده پنجم به درازا کشیده، عصر فردوسی یا عصر حماسه‌سرایی است.

فردوسی

آغاز این دوره که از نظر تاریخی هم‌زمان است با اوج کشورداری سامانیان در واقع، عصر اندیشه استقلال ملی ایران است. فرمانروایان سامانی با تاکید بر ضرورت نگارش به زبان پارسی دری و گردآوری تاریخ و روایت‌های گذشته ایرانی، در برابر خلافت بیگانه بغداد به هویتی مستقل دست می‌یابند و با تشویق سخنوران و نویسندگان و نگارندگان می‌کوشند در فرارودان و خراسان بزرگ، هویت فرهنگی‌ای را – که عبارت است از بازیافتن اندیشه ای ایرانی در چارچوب فرهنگ اسلامی- ترویج کنند. آن‌ها برای این کار زبان پارسی یعنی زبان اقوام ایرانی را برمی‌گزیند و علاوه بر سرایندگان، دانشمندان ایرانی را بر آن می‌دارند تا به زبان ملی خود – که با قبول الفبای عربی در واقع هویت دینی و اسلامی نیز پیدا کرده بود- به نگارش کتاب دست یازند.

در آغاز این دوره هنوز بیشتر دانشمندان ایرانی به ضرورت، آثار خود را به عربی می‌نوشتند تا بتوانند از سراسر جهان اسلام خوانندگانی بیابند. به عبارت دیگر شمار ایرانیان دانشوری که در زمینه‌های گوناگون مذهبی، تاریخی و علمی، زبان عربی را به کار می‌گرفت، در سنجش با دوره‌های قبل کمتر نشده بود؛ با این حال تا آنجا که به قلمرو کار سامانیان مربوط می‌شد، بیشتر نویسندگان پارسی‌زبان به نوشتن به زبان پارسی تشویق می‌شدند، بنابراین نثر در عصر سامانیان مانند نظم رو به پیشرفت گذاشت و به علت غلبه روح ایران‌دوستی و احساس نیاز به هویت مستقل – به ویژه در خراسان آن روز – داستان‌ها و روایت‌های مربوط به تاریخ گذشته ایران فراهم شد و سرانجام در سال ۳۴۶هـ.ق. به امر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق فرماندار توس به صورت مجموعه‌ای مستقل به زبان پارسی درآمد و به نام شاهنامه، در اختیار همگان قرار گرفت. همین شاهنامه منثور بود که چند سال بعد به امر منصور بن نوح سامانی، دقیقی طوسی نظم آن را برعهده گرفت و بعد از کشته شدن او، فردوسی شاعر بزرگ و همشهری وی با کوششی شگفت‌انگیز حدود سی سال، کار نظم شاهنامه را به پایان رساند.

آنچه از شعر این دوره بر جای مانده بسیار اندک است. با این حال می‌تواند استواری قالب و معنی، تنوع وزن‌ها و قالب‌ها، گونه گونی درونمایه‌ها و خیال‌های شعری این عصر را نشان بدهد. در این روزگار شمار شاعران زیاد و تنوع قالب‌ها و مضمون‌های شعری شایگان است. سنت داستان‌پردازی، منظومه‌سرایی و حماسه‌سرایی در این دوره پایه گذاری می‌شود؛ شعر این عصر پیام‌آور صلح و آرامش و رفاه و شادی است و خصوصیات آشکار آن نزدیکی به طبیعت، آمیختگی با موسیقی، داشتن رنگ ملی و ایرانی، دربردارنده مایه‌های حکمی و اخلاقی و فقدان مایه‌های عرفانی و آسمانی است؛ همچنین از پیراستگی و استواری فکری و زبانی نغزی برخوردار است. محور فکری آن، عشق به طبیعت، برتری یافتن خوبی در برابر بدی، بهروزی قوم ایرانی و در نهایت، همه انسان‌های حق‌جو است. تکیه اصلی جریان شعری در این دوره بر حمایت از فرهنگ قومی و اهمیت و اعتبار بخشیدن به زبان پارسی است. در این دوره علاوه بر غزنه، توس به عنوان خاستگاه حماسه ملی ایران و ادامه دهنده فرهنگ و هویت ایرانی از اهمیت ویژه ای برخوردار می‌شود و در واقع مهمترین فرهنگ‌شهر این دوره به شمار می‌رود. سه شاعر حماسه سرا و توانای این عصر یعنی دقیقی، فردوسی و اسدی از این شهر برمی‌خیزند و تمام شهر برای تدارک این حماسه بزرگ دست به دست هم می‌دهند تا آنجا که اگر کار دقیقی و فردوسی را در کنار ادبیات ستایشی و وابسته به دربار وقت در زمره ادبیات مردمی این دوره به شمار آوریم به خطا نرفته‌ایم.

نثر پارسی و آغاز ادبیات تاریخی – دینی

چنان که پیش از این دیدیم نثر پارسی در آغاز عصر فردوسی زاده شد؛ زیرا نخستین کتاب نثر پارسی که به نگارش درآمد، همان شاهنامه منثوری بود که به دست و سرمایه ابومنصور محمدبن عبدالرزاق توسی فراهم آمد و به شاهنامه ابومنصوری شهرت یافت و چنانکه گفتیم در واقع تاریخ گذشته ایران به شمار می‌آمده است. دریغ که اصل این کتاب از میان رفته و تنها دیباچه آن که حدود پانزده صفحه می‌شود، در بعضی از نسخه‌های خطی قدیمی شاهنامه به دست ما رسیده است.

علاوه بر این شاهنامه، شاهنامه منثور دیگری به نام شاهنامه ابوالمؤید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است؛ اما یکسره از میان رفته و درباره آن نمی‌توان سخنی گفت.

دومین کتاب ارزنده ای که به نثر پارسی در زمان سامانیان فراهم آمده و خوشبختانه تمام آن تا امروز بر جای مانده، ترجمه‌ای از یک تفسیر قرآن است که اصل عربی آن در سال‌های پایانی سده سوم به دست محمد بن جریر طبری دانشمند ایرانی نگاشته شده است.

منصور بن نوح اندکی پس از پدید آمدن شاهنامه ابومنصوری به نسخه ای عربی از این تفسیر گرانقدر دست پیدا کرد؛ اما چون فهم آن برایش دشوار بود، خواست که آن را به پارسی برگرداند؛ پس گروهی از دین‌دانان فرارودان را فراخواندند و از آنان نظر خواستند که آیا می توان قرآن را به زبانی دیگر ترجمه کرد (توضیح آن که تا آن زمان قرآن کریم به هیچ زبان دیگری ترجمه نشده بود.) این دین‌پژوهان پس از مشورت‌های لازم فتوا دادند که این کار اشکالی ندارد. آن گاه همان دین‌دانان فرارودان گماشته شدند که این کتاب را به پارسی برگردانند. آنچه امروز به نام ترجمه تفسیر طبری در اختیار ماست، ترجمه و خلاصه‌ای از همان تفسیر محمد بن جریر طبری است که در سالهای میانه سده چهارم هجری به پارسی ساده و استواری درآمده است.

نثر این کتاب ساده و شمار واژگان تازی آن، بسیار اندک است. روی هم رفته از ترجمه تفسیر طبری به عنوان نقطه آغازی برای نثر دینی پارسی می‌توان یاد کرد که در دوره‌های بعد گسترش یافت.

از سال ۳۵۲ هـ.ق. ابوعلی بلعمی، وزیر دانشمند منصور بن نوح سامانی به امر وی ماموریت یافت که تاریخ مفصلی را که محمد بن جریر طبری به عربی نوشته بود به پارسی برگرداند. بلعمی پس از آغاز به ترجمه این کتاب اطلاعات دیگری درباره تاریخ ایران به دست آورد و بر آن افزود و با حذف مطالبی از اصل تاریخ طبری در واقع آن را به صورت نگارش مستقلی درآورد که به تاریخ بلعمی شهرت یافته است. این کتاب امروز در دست است و از متون تاریخی مهم روزگار سامانی به شمار می‌رود.

نثر علمی پارسی حدوداً با کتاب الابنیه آغاز می‌شود. این کتاب را ابومنصور موفق هروی در خواص گیاهان و داروها (و در واقع درباره علم داروشناسی) در عهد منصور بن نوح سامانی (۳۶۶- ۳۵۰ هـ.ق.) نگاشته است.

زمانی که کتاب الابنیه در زمینه داروها به زبان پارسی نگاشته شد یا اندکی پس از آن پزشک دیگری از مردم بخارا به نام ابوبکر اخوینی بخارایی، کتابی در شیوه درمان بیماری‌ها نگاشت و نام آن را هدایه المتعلمین فی الطب گذاشت. چون وفات اخوینی در حدود سال ۱۳۷۱ هـ.ق. بوده است، تاریخ تالیف کتاب را باید نیمه دوم قرن چهارم هجری بدانیم. در این کتاب برای بسیاری از اصطلاحات علمی، واژه‌های مناسب پارسی به کار رفته است.

بسیاری از کتاب‌های منثور این دوره در نوع خود نخستین کتاب‌هایی اند که به زبان پارسی نوشته شده اند؛ زیرا نویسندگی پارسی به طور جدی و رسمی در این سده آغاز شده است. حدود العالم نخستین کتاب جغرافیا به زبان پارسی و در سال ۳۷۲ هـ.ق. نگارش یافته است. نویسنده آن معلوم نیست؛ اما نثر ساده و روان و موضوع آن، جغرافیای عمومی به ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی است. این کتاب دربردارنده اطلاعاتی دقیق و در نوع خود کم نظیر است.  

سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفری
سعید جعفرری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
سعید جعفری
سعید جعفری

طرز شاعری ابومنصور دقیقی طوسی در لفظ و معنا ساده و طبیعی من جهاتی همانند شیوه رودکی است. او نخستین کسی است که پس از مسعودی مروزی به نظم داستانهای ملی ایران سر و دل گماشت و در واقع پیشوای فردوسی در این کار بود؛ به همین دلیل نام و یاد او را در این دوره می‌آوریم.

دقیقی که بر کیش زرتشتی بود، در جوانی به شاعری پرداخت و برخی از امرای چغانی (نام خاندانی که بعد از اسلام در ناحیه چغان واقع در مسیر علیای جیحون فرمانروایی داشتند) و سامانی را ستود و از ایشان جایزه‌های گرانبهایی دریافت کرد. دقیقی ظاهرا به فرمان نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه منثور ابومنصوری را به رشته نظم کشد؛ اما هنوز بیش از هزار بیت آن را نسروده بود که به دست غلام خود کشته شد (حدود ۳۶۷ یا ۳۶۹ هـ.ق.)؛ در حالی که هنوز جوان بود و بخش عظیمی از داستان‌های شاهنامه ناسرود مانده بود. فردوسی طوسی سراینده، استاد و همشهری دقیقی کار ناتمام او را پی گرفت و با توفیق به پایان رساند.

آثار و اشعار دقیقی: از قصیده‌ها و غزل‌ها و قطعات دقیقی به مانند اغلب شاعران عصر رودکی ابیات پراکنده‌ای برجای مانده و بسیاری از آنها از میان رفته است. از همین مقدار باقی مانده و اشاره‌هایی که برخی از شاعران پس از وی به موقعیت شعر و شاعری او داشته اند، پیداست که وی در غزل روشی استوار داشته است. او در ضمن قصیده از پندگویی و راهنمایی آدمیان و ترویج صفات مردانگی خودداری نمی‌کرده و گاهی ستوده خود را به داشتن دلیری و سخاوت و خرد برمی انگیخته است. زیبایی‌های طبیعت و تشبیهات رنگین هم به قصاید او راه یافته و هم به غزل‌هایش تازگی و جلوه ای خاص داده است.

با این حال اثر جاویدان و مهم دقیقی همان گشتاسپ‌نامه است که هر چند در استواری و کمال فنی به پای شاهنامه نمی‌رسد؛ اما همچنان در متن حماسه جاودان فردوسی رونق و جلوه خود را حفظ کرده است.

نمونه ای از شعر وی را در اینجا می‌آوریم.

قلمرو زبانی: را: به معنای «به» / بر: میوه، بار / ولیک: ولی / به: به معنای «در» / قلمرو ادبی: واژه آرایی: دهد

قلمرو زبانی: صبوری: شکیبایی / گذاشتم: گذراندم (بن ماضی: گذاشت؛ بن مضارع: گذار) / بباید: لازم است (بن ماضی: بایست؛ بن مضارع: بای) / قلمرو ادبی: واژه آرایی: عمر

حکیم ابوالقاسم فردوسی از ستارگان بی‌همتای آسمان ادب ایران است که از گذشته‌های دور با کتاب گران‌ارج خود شاهنامه در میان مردم آوازه و محبوبیت یافته است. زندگانی وی با تمام ارزشی که در ادب و فرهنگ ایران دارد، چندان روشن نیست. آنچه درباره وی می‌دانیم این است که در یکی از سال‌های ۳۲۹ یا۳۳۰ هـ.ق. یعنی درست در همان سال‌هایی که شمع زندگانی رودکی، شاعر پرآوازه دوران پیشین رو به خاموشی می‌نهاد در روستای باژ (پاز کنونی) واقع در منطقه توس به جهان آمد.

فردوسی از نجیب‌زادگان و دهگانان توس بود. دهگانان طبقه ای پایور و توانگر بودند و می‌توانستند از راه درآمد زمین خود، زندگی نسبتا آسوده ای داشته باشند. این گروه به سنت و فرهنگ ایرانی دلبستگی بسیاری داشتند و روایات تاریخی و سرگذشت پیشینیان خود را بهتر از هر گروه دیگری می‌دانستند و آن را سینه به سینه به نسل‌های بعد از خود انتقال می‌دادند.

فردوسی ۴۰ سال بیشتر نداشت که دقیقی، شاعر حماسه پرداز هم‌استانی وی که نظم روایات ملی ایران را از چند سال پیش آغاز کرده بود، در سن جوانی به دست غلامش کشته شد؛ ازین رو فردوسی بر آن شد تا کار ناتمام او را پی بگیرد. در این کار جوانمردی از دوستان وی به تشویق او همت گماشت و شاهنامه منثوری را که دربردارنده تاریخ شاهان قدیم ایران بود و چند سال پیش تر از آن به فرمان ابومنصور محمدبن عبدالرزاق طوسی فراهم آمده بود در اختیارش گذاشت. فردوسی شاهنامه خود را از روی این شاهنامه منثور آغاز کرد و به هنگامی که تقریباً ۵۸ ساله بود، متجاوز از دو سوم کتاب خود را به نظم در آورد. محمود غزنوی به سال ۳۸۷ هـ.ق. به جای پدر نشست و با افزودن قلمرو سامانیان و صفاریان به محدوده فرمانروایی پدر پادشاهی گسترده ای را در مشرق و شمال شرقی و مرکزی ایران پدید آورد و به تشویق شاعران همت گماشت. فردوسی که به مرور زمان و به دلیل عدم رسیدگی لازم و نیز خشکسالی‌های پیاپی املاک خود را از دست داده یا در راه نظم شاهنامه صرف کرده بود، در اواخر عمر بر آن شد که کتاب خود را به نام محمود کند. برای این کار باید وی را می‌ستود. فردوسی از این کار دو هدف عمده داشت: یکی آنکه با استفاده از محمود و امکانی که او برای نسخه برداری از روی کتاب در اختیارش می‌گذاشت، کتاب خود را از گزند رخدادها نگاه دارد و دُدیگر آنکه هم‌مانند بسیاری از سخنوران از ثمره عمر خود بهره مند گردد و در آن ایام بی چیزی و درماندگی از این راه وجه مختصری برای دوران پیری و ناتوانی خود به دست آورد؛ اما شاهنامه به دلایل زیر پسند محمود بیفتاد و فردوسی برخلاف تصوری که داشت از بروبار کار خود بی‌بهره‌ ماند.

۱- شاهنامه اثری ایرانی بود و در آن به ترکان که نیاکان محمود بودند روی خوش نشان داده نشده بود.

۲- فردوسی شیعه بود و چند جا در شاهنامه بی هیچ پروایی، ارادت خود را به خاندان پیامبر نشان داده بود؛ حال آنکه محمود سنی بود و خشک‌اندیش.

۳- فردوسی وزیر ایران‌دوست عصر غزنوی یعنی ابوالعباس اسفراینی را ستوده بود و شاید به تشویق او بود که کتاب خود را بر محمود عرضه کرد؛ اما در آن زمان که فردوسی در غزنین به حضور محمود رسید، اسفراینی برکنار شده و مورد غضب سلطان بود.

۴- در شاهنامه چنان که محمود چشم داشت از وی ستایشی نشده بود و به جای آن، سرشار از ستایش پهلوانان باستانی ایران بود.

مجموعه این عوامل و تنگ‌چشمی برخی از حاسدان سبب شد که سلطان غزنه شاهنامه را نپسندد. در نهایت هم او کار بزرگ استاد توس را ارج ننهاد و پاداشی که شایسته این اثر سترگ و رنج ۳۰ ساله فردوسی بود به وی نداد. از این رو فردوسی ناکام و رنجیده دل به توس بازگشت و سال‌های پایانی عمرش را در تنگدستی و رنجوری و تنگ‌‍دلی گذرانید و سرانجام حدود ۸۰ سالگی به سال ۴۱۱ هـ.ق. درگذشت و در زادگاه خود به خاک سپرده شد. آرامگاه وی اینک در شهر توس در ۲۰ کیلومتری مشهد زیارتگاه صاحب‌دلان و ادب دوستان است.

 فردوسی کار سرودن شاهنامه را حدود سال ۳۷۰ هـ.ق. آغاز کرد و ۲۵ یا ۳۰ سال در این را رنج کشید. او مردی شیعه مذهب بود و دلبستگی اش به میراث قومی و فرهنگی ایران کهن، مانع از ارادت خالصانه او به خاندان پیامبر و بزرگ‌داشت تشیع نشد. وی در دیباچه کتابش پس از ستایش پیامبر اسلام مراتب ارادت خویش را به خاندان رسول بدین گونه اعلام می‌دارد:

قلمرو زبانی: رهاندن: نجات دادن / رستگاری: نجات / بباید: باید، لازم است (فعل) /«ت» در بباید: جهش ضمیر، تو باید / قلمرو ادبی: در رستگاری: اضافه استعاری

قلمرو زبانی: نژند: افسرده، پژمان، پژمرده، آزرده، غمگین / بوی: باشی (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو) / مستمند: بی چاره، نیازمند / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: دل: مجاز از «خود» / واژه‌آرایی: نخواهی

قلمرو زبانی: بدین: با این / قلمرو ادبی: جوی، شوی: جناس ناهمسان / آب: استعاره از گفتار پیامبر

بازگردانی: با گفتار پیغمبر راهت را پیدا کن و دلت را با سخنان پیامبر از تیرگی‌ها بشوی.

قلمرو زبانی: خداوند: صاحب، دارنده / تنزیل: فروفرستادن / وحی: پیام به پیامبران / امر: فرمان / نهی: بازداشت / قلمرو ادبی: تضاد: امر، نهی / وحی، نهی: جناسواره (اشکال در پساوند)

بازگردانی: آن صاحب تنزیل و وحی چه گفت؛ آن کس که می تواند به دیگران امر و نهی کند،

قلمرو زبانی: رسولان: پیامبر / مِه: بزرگ / بوبکر: نخستین خلیفه پس از پیامبر / به: بهتر / قلمرو ادبی: مه، به: جناس ناهمسان / خورشید … نتابد: کنایه از اینکه دنیا به خودش ندیده

بازگردانی: که خورشید پس از پیامبران بزرگ، به کسی بهتر از ابوبکر نتابیده است.

قلمرو زبانی: آراستن: زیور دادن / گیتی: جهان / چو: مانند /  قلمرو ادبی: چو باغ بهار: تشبیه

بازگردانی: عمر اسلام را آشکار کرد و جهان را مانند باغ بهار زیور داد.

قلمرو زبانی: گزین: گزیده، انتخاب شده / هر دو آن: آن دو نفر (خالی از اشکال دستوری نیست.) / خداوند: صاحب / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: خداوند

بازگردانی: پس از آن دو نفر عثمان برای خلافت برگزیده شد؛ کسی که دارای شرم و دین بود.

قلمرو زبانی: جفت: زوج / بتول: پارسا، پاکدامن / ستودن: ستایش کردن / رسول: پیامبر / قلمرو ادبی:

بازگردانی: چهارمین نفر علی، جفت حضرت فاطمه بود که پیامبر او را به خوبی می‌ستود.

قلمرو زبانی: علیًّم: علی برای من / قول: گفته / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: است / شهر علم: اضافه تشبیهی / من شهر علمم علیًّم در است: تشبیه

بازگردانی: و می گفت من مانند شهر دانشم و علی دروازه شهر دانش من است. این سخن به درستی گفتار پیامبر است.

قلمرو زبانی: گویی: پنداری / قلمرو ادبی: دو گوشم پر آواز اوست: کنایه از اینکه اکنون می شنوم

بازگردانی: من شهادت می دهم که این سخن ها از پیامبر است و پنداری سخنان او اکنون در گوشم می پیچد.

قلمرو زبانی:

بازگردانی: پیامبر درباره علی چنین گفت و مطلب دیگری جز این نمانده است که با اینها دین اسلام نیرومند شد.

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / صحابان: ج صاحب، یاران / قلمرو ادبی: آفتاب: مجاز از خورشید / چو ماه: تشبیه

بازگردانی: پیامبر مانند خورشید است و یاران او مانند ماه اند. اینان به هم بسته اند و همه در راه راست اند.

گوشزد: نگارنده نتوانست واژه «صحابان» را در فرهنگ های عربی بیابد. نزدیک ترین کلمه به این واژه «صُحبان» است، به معنای «یاران» جمع صاحب. به نظر می رسد بیت دچار نابهنجاری یا مخالفت قیاس شده باشد.

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / اهل بیت: خانواده / قلمرو ادبی:

بازگردانی: من بنده خانواده پیامبرم و خاکِ پایِ جانشینِ او را می ستایم.

قلمرو زبانی: حکیم: دانا، خردمند / برانگیختن: باتندی به حرکت درآوردن، بتاختن واداشتن / قلمرو ادبی: چو دریا: تشبیه / تندباد: گرفتاری ها و حوادث

بازگردانی: دانا این جهان را مانند دریا دانسته است که حوادث موج های این دریا را بلند کرده و به حرکت واداشته است.

قلمرو زبانی: برافراخته: بلند کرده، برکشیده / قلمرو ادبی:

بازگردانی: در این دریای پرموج هفتاد کشتی ساخته شده است و کشتی ها بادبان هایشان را بالا کشیده اند. (آماده حرکت اند.)

قلمرو زبانی: به سان: مانند / آراستن: آرایش دادن / قلمرو ادبی: به سان عروس، همچو چشم خروس: تشبیه (وجه شبه زیبایی)

بازگردانی: یک کشتی بزرگ مانند عروس زیباست که مانند چشم خروس زیور بسته شده است.

قلمرو زبانی: اندرون: درون / بدو اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم (در آن) / نبی: پیامبر / ولی: دوست، سرپرست، جانشین / قلمرو ادبی:

بازگردانی: محمد با علی که از خانواده پیامبر و جانشین اوست درون آن کشتی است.

قلمرو زبانی: کرانه: ساحل / بُن: ته / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: تضاد: پیدا، ناپدید

بازگردانی: خردمندی که از دور این دریای بی ساحل و ته را می بیند،

قلمرو زبانی: بدانست: دوستی / کو: که او / قلمرو ادبی:

بازگردانی: می فهمد که این دریا موج خواهد داشت و کسی نیست که غرق نشود.

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / وصی: جانشین / وفی: وفادار / قلمرو ادبی: پساوند: وصی، وفی (پساوند نادرست دارد؛ زیرا وصی و وفی با یکدیگر نمی توانند قافیه شوند.)

بازگردانی: به خودش گفت اگر با پیامبر و جانشینش باشم و غرق شوم دو یار باوفا خواهم داشت.

قلمرو زبانی: خداوند: صاحب / لوا: پرچم / سریر: تخت / قلمرو ادبی: دستگیر: کنایه / خداوند تاج و لوا و سریر: کنایه از فرمانروا

بازگردانی: همانا که صاحب تاج و پرچم و تخت (پیامبر یا یزدان)، مرا یاری خواهد کرد.

قلمرو زبانی: انگبین: دوستی / ماء معین: آب روان / قلمرو ادبی: جوی می و …: مجاز از بهشت

بازگردانی: صاحب بهشت (جوی شراب و عسل، چشمه شیر و آب روان) به من یاری خواهد رساند.

قلمرو زبانی: سرا: خانه / قلمرو ادبی: چشم داشتن: کنایه از منتظر بودن / دیگر سرا: استعاره از آخرت

بازگردانی: اگر آخرت آباد و خوبی را می خواهی، در کنار پیامبر و علی باش.

قلمرو زبانی: گرت: اگر تو را [برای تو]/ قلمرو ادبی: تضاد: دوزخ، خلد

بازگردانی: اگر با این سخنان به تو بدی رسد من گناهش را به گردن می گیرم. اینها دین و راهی است که من برگزیده ام.

قلمرو زبانی: زادم: زاده شدم (فعل ناگذر) / پی: پا / حیدر: شیر / قلمرو ادبی: گذشتن: کنایه از مردن / حیدر: استعاره از حضرت علی

بازگردانی: من با این باورها زاده شده ام و با این باورها خواهم مرد. تو بدان که من خاک پای علی ام.

قلمرو زبانی: را: اضافه گسسته (دشمن تو) / اندر: در / قلمرو ادبی:

بازگردانی: اگر دلت این باور را نمی پذیرد و منحرف است، بدان که دل تو دشمن تو است.

قلمرو زبانی: یزدان: دوستی / سوختن: سوزاندن / قلمرو ادبی: بی‌پدر: کنایه از خشوک

بازگردانی: فقط انسان بی پدر دشمن اوست و خداوند تن او را در آتش دوزخ خواهد سوزاند.

قلمرو زبانی: بغض: دوستی / زار: ناتوان، بیچاره، نزار / قلمرو ادبی: پرسش انکاری

بازگردانی: هر کس که در جانش دشمنی علی وجود دارد، هیچ کس در جهان بدبخت تر از او نیست.

قلمرو زبانی: نگر: نگاه کن / نیک پی: خوش قدم / قلمرو ادبی: جهان را به بازی داشتن: کنایه از «به بازی گرفتن و بیهوده دانستن»

بازگردانی: نگاه کن که بیهوده زندگانی ات را نگذرانی و به همسفران خوش قدم پشت نکنی.

قلمرو زبانی: هم‌نورد: همسفر / بوی: باشی (از فعل بودن)/ قلمرو ادبی:

بازگردانی: اگر می خواهی همسفر با نیک نامان (پیامبر، علی و شیعیان) باشی، باید به همه نیکی کنی.

قلمرو زبانی: در: زمینه، باب / کران: ساحل / قلمرو ادبی: کران ندانم: کنایه از اینکه بسیار گسترده و بی کران است.

بازگردانی: در این زمینه چه اندازه سخن بگویم. همانا که این موضوع پایانی ندارد. (هر چه بگویم کم است.)

بنابراین شاهنامه جُنگ تاریخ و فرهنگ ایرانیان است و همه وجوه زندگی، باورها و دستاورد‌های فکری، دینی و اخلاق ایشان را در خود بازتابانده است. زبان استوار و آراسته فردوسی این اثر ارزشمند را از هر جهت برجسته، هنری،  شایان و سزاوار بزرگ‌داشت کرده است. راست است که وی بر خود بایسته می دانسته که از آنچه درباره تاریخ ایران به دستش می‌رسیده نه چیزی بیفزاید و نه اندکی بکاهد؛ اما در واقع از جان و باور خود بسیار چیزها بر آن افزوده و آن تاریخ بی روح و فاقد ارزش هنری را به جانداری زنده و هنری تبدیل کرده است. تا آنجا که به حق می‌توان گفت: شاهنامه، همه تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام است از نگاه فردوسی.

یکی از علل کامیابی شاهنامه را افزون بر درون‌مایه آن که همه پند و حکمت و آزادگی و آزاداندیشی است، باید در پاکدلی و علاقه سراینده آن به ایران دانست. وی با باور و درونی پاک در راه نظم شاهنامه گام نهاد و زندگانی و دارایی خود را بر این کار گمارد. فردوسی مرد خردمند و شیعه مذهب بود که از آمیزش خرد و دین حکمتی برین پدید آورد. با اعتقادی که به دانش و خرد داشت، برای توصیف رفتار پهلوانان و قهرمانان کتاب خود، چنان طرحی استوار و درخور افکند که همه رفتار و کردار آنان دعوت به آزادی، خردمندی و سرافرازی از آب درآمد.

درونمایه شاهنامه: درونمایه شاهنامه عمدتاً رویدادهاست. هر چند اندیشه‌ها، هنجارهای اجتماعی و اخلاقی و … نیز در سراسر کتاب پابه پای رویدادها پیش می رود.

شاهنامه با ستایش پروردگار، وصف خرد، ستایش پیامبر و یارانش و اشاره به چگونگی فراهم آمدن کتاب آغاز می‌شود و در آن از۵۰ پادشاهی، از کیومرث (نخستین پادشاه) تا یزدگرد سوم واپسین پادشاه ساسانی سخن به میان می‌آورد و سرانجام با شکست ایران از تازیان به فرجام می‌رسد.

رخدادهای شاهنامه از دوره‌های نخستین و اساطیری یعنی آغاز تمدن بشری، ظهور کشاورزی، آموختن رسم و راه فراهم آوردن خوراک، پوشاک، بافندگی، ساختن، داستان ضحاک، خیزش کاوه و فریدون شتابان می‌گذرد و به مرحله پهلوانی یعنی پیدا شدن سام و زال و رستم و عصر کیکاووس و کیخسرو و جنگ‌های دراز ایران و توران می‌رسد که در واقع به دلیل وجود پهلوان ایران‌دوست و مردم‌نوازی همچون رستم ارزشمندترین و طولانی‌ترین بخش‌های شاهنامه را دربرمی‌گیرد. آغاز این دوره طولانی و پرداروگیر، با پادشاهی منوچهر می آغازد و با مرگ رستم و روی کار آمدن بهمن پسر اسفندیار به پایان می‌رسد.

بخش سوم شاهنامه دوران تاریخی است که با روی کار آمدن بهمن – که اردشیر هم خوانده شده – آغاز می‌شود و با ذکر حوادث اسکندر و پادشاهی اشکانی و ساسانی در واقع تا حدود زیادی با تاریخ همخوانی پیدا می‌کند. عمده ترین قسمت‌های این بخش، پادشاهی اردشیر، بهرام گور و خسرو انوشیروان است.

به نظر می‌رسد پس از اندیشه‌ورزی و خردگرایی که در عصر رودکی به دست شاعرانی مانند شهید و بوشکور کاشته شده بود، در روزگار فردوسی و در وجود خود او این اندیشه‌ورزی و خردگرایی بارور می‌شود.

از شاهکارهای هنری فردوسی، اندرزهای نغزی است که در ضمن و یا پایان داستان‌ها و جنگ‌های بزرگ آشکار می‌دارد. از این سخنان پیداست که کارزارهای خونین و کشته شدن نیکان و پهلوانان و ویران گشتن دودمان‌ها و خواری فرادستان و بازی‌های روزگار، سخنور رازدان ما را اندوهگین و پژمرده می‌کرده و در برابر آفرینش در اندیشه و سکوت فرومی‌برده است. او گاهی در حالتی میان شک و یقین اندوه خود را با سخنان زیبا و حکیمانه بازمی‌گفته است. در همه موارد، سخنور آگاه ما از اینکه جهان و شکوه جهان گذران است و آدمی باید در این سرای سپنجی، دلیر، بخشاینده، فداکار، راستگو، راست کردار و نیکودل باشد داد سخن می‌دهد :

قلمرو زبانی: سپَردن: سپری کردن، طی کردن / قلمرو ادبی: دست بردن: کنایه از اقدام کردن

بازگردانی: بیایید تا جهان را با بدی نگذرانیم و بکوشیم همیشه به خوبی‌ها اقدام کنیم.

قلمرو زبانی: به: بهتر / قلمرو ادبی: تضاد: نیک و بد

بازگردانی: این جهان، نیک و بدش پایدار و ماندگار نمی ماند؛ پس همان بهتر که از ما نیکی به یادگار بماند.

قلمرو زبانی: دینار: سکه زر / بُدن: بودن / را: به معنای برای / قلمرو ادبی: گنج و دینار و کاخ بلند: مجاز از مادیات

بازگردانی: مادیات (گنج و دینار و کاخ بلند) برای تو سودی نخواهد داشت.

قلمرو زبانی: فرخ: خجسته / مشک: ماده ای با عطر نافذ و پایدار که از کیسه ای در زیر شکم نوعی آهوی نر به دست می آید / عنبر: ماده ای چرب، خوشبو و معطر که از معده یا روده نوعی ماهی گرفته می شود. / سرشته: آمیخته، آفریده / قلمرو ادبی: جناس: فرشته، سرشته

بازگردانی: فریدون خجسته فرشته نبود از مشک و عطر ساخته نشده بود.

قلمرو زبانی: داد و دهش: بخشش / نیکوی: نیکی / قلمرو ادبی: فریدون توی: تشبیه

بازگردانی: او با بخشش و مهربانی نام نیک به دست آورد. تو هم اگر بخشش و مهربانی کنی مانند فریدون خواهی شد.

ارزش هنری شاهنامه: شاهنامه از لحاظ زیبایی‌های ادبی و زبانی و بیان نیز یکی از آثار برتر زبان پارسی و شاید برترین آنها ست. استاد توس به حکم تسلطی که بر زبان دری و دقایق آن داشته قادر بوده است به مانند شاعران هم‌روزگار خود در انواع شعر از چامه، چکامه، قطعه و … طبع آزمایی کند و بهتر از آنها به ستایش و توصیف بپردازد؛ اما باید انتخابی آگاهانه – بنا به تعلق خاطر ویژه ای که به داستان‌های ملی ایران داشته – از سر کمال هوشمندی قالب مثنوی و بحر متقارب را برای به نظم کشیدن داستان‌های شاهنامه برگزیده است. مجموعه ادبیات شاهنامه کمتر از ۶۰ هزار بیت است که تمام یا بخش‌هایی از آن به اغلب زبان‌های زنده جهان ترجمه شده است.

شماره بیت های سست شاهنامه اندک و به قول خود فردوسی کمتر از پانصد بیت است. در کل در شاهنامه بنا به ضرورت محتوا و هم به دلیل آگاهی و علاقه فردوسی به واژه‌های پارسی بیش از حدود ۸۰۰ لغت عربی به کار نرفته است .

از مزایای ادبی شاهنامه اشاره به حکایت‌ها، زبانزدها و معانی دینی و اخلاقی است و معلوم می‌دارد که سراینده مطالعات زیادی داشته است و با هنرمندی و لطافت خاصی مفاهیم برگرفته از تعلیمات اسلامی و دقایق قرآنی و اخلاق را به صورت کاملاً طبیعی و پوشیده با معتقدات پهلوانان و قهرمانان کتاب خود درآموخته و به صورتی بدیع و ابتکاری به قلمرو زبان پارسی هدیه کرده است.

فردوسی در تشبیه و توصیف صحنه‌های گوناگون به ویژه میدان‌های رزم و لحظه‌های پرتنش کارزار، چیره‌دستی ویژه ای از خود نشان داده است. وصف برآمدن و فرورفتن خورشید به ویژه آن گاه که سینه آسمان را رنگ می‌کند و همچنین نمایش باغ، چمن، کوه، دشت و کوهسار هم در شاهنامه کم نیست. در آغاز داستان بیژن و منیژه در وصف شب چنین می‌خوانیم :

قلمرو زبانی: شبه: سنگی سیاه رنگ / بهرام: ستاره مریخ / کیوان: ستاره زحل / تیر: ستاره عطارد / قلمرو ادبی: بهرام، کیوان، تیر: تناسب / روی شسته به قیر: استعاره، جانبخشی، تشبیه

بازگردانی: شبی تیره بود مانند سنگ سیاه که گویی رویش را با قیر شسته بود. نه ستاره مریخ دیده می‌شد نه زحل نه تیر.

قلمرو زبانی: آرایشی: جلوه کردن / بسیچ کاری کردن: آماده شدن، قصد کاری کردن / پیشگاه: درگاه، صدر مجلس / قلمرو ادبی:

بازگردانی: ماه جلوه دیگری را در پیش گرفت و خواست از بالای آسمان بگذرد. (گویی ماه می خواهد سان بدهد و شاه این سان را ببیند.) (یا ماه آماده رفتن از آستان شب شد.)

قلمرو زبانی: سرا: خانه / اندر: در / سرای درنگ: جای آرامش، اقامتگاه، منزلگاه / میان: کمر / قلمرو ادبی: سرای درنگ: استعاره از آسمان / میان کرده باریک و دل کرده تنگ: جانبخشی

بازگردانی: ماه در منزلگاهش (آسمان) تیره گشته است. کمرش باریک شده (اشاره به هلالی شدن ماه دارد.) و دل ما نیز از دیدن تیرگی شب به غم نشسته است. (یا میان ماه کوچک شده است یا ماه گرفته است.)

قلمرو زبانی: تاج ماه: هاله پیرامون ماه / لاژورد: نیلی / زنگار: زنگ آهن وفلزات / قلمرو ادبی:

بازگردانی: سه بخش از تاج ماه تیره و نیلی رنگ شده (بیشتر بخش های ماه معلوم نیست. شاید به خاطر وجود ابر) و گویی که در هوا زنگار و گرد پاشیده اند. (آسمان تیره فام است.)

قلمرو زبانی: راغ: دامنه کوه، صحرا، مرغزار / گستردن: پهن کردن / قلمرو ادبی: سپاه شب تیره: اضافه تشبیهی / فرش: استعاره از تیرگی هوا / فرش از پرّ زاغ: تشبیه پنهان (تیرگی هوا مانند پر زاغ است.)

بازگردانی: سپاه شب بر دشت و هامون فرش تیره ای (سیاهی) را گسترده است.

قلمرو زبانی: نمودن: نشان دادن / اهرمن: شیطان / قلمرو ادبی: چو مار سیه باز کرده دهن: تشبیه / اهریمن: استعاره از سیاهی شب

بازگردانی: سیاهی که مانند اهریمن است از هر سو به چشم چون مار سیاه دهن باز کرده نموده است.

قلمرو زبانی: پولاد: فولاد / زنگار: زنگ آهن وفلزات دیگر، اکسیدمس / سپهر: آسمان / گفتی: گویی، مانند اینکه، پنداری، ظاهراً، گویا / به قیر اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم (در قیر) / اندودن: مالیدن، پوشاندن / چهر: چهره، روی / قلمرو ادبی: چو پولاد: تشبیه

بازگردانی: آسمان مانند فولاد زنگ زده شده است؛ مثل اینکه رویش را قیر مالیده است.

قلمرو زبانی: برزدن: وزیدن / زنگی: حبشی، زنگباری، سیاه پوست / برانگیختن: بلند کردن / انگِشت: زغال / قلمرو ادبی: چو زنگی… ز انگِشت گرد: تشبیه (مشبه: گرد)

بازگردانی: هر گاه که باد سردی می‌وزد، گویی گردی زغالین مانند سیاهان بلند می‌کند.

قلمرو زبانی: لب: کنار / جویبار: جوی، رود / کجا: که / قار: قیر / قلمرو ادبی: دریای قار:

بازگردانی: از شدت تیرگی شب، رنگ باغ و لب جویبار چنان شده است که انگار موجی از دریای قیر بلند می شود. (باغ یکسره سیاه است.)

قلمرو زبانی: گردون: فلک / گردان: گردنده، چرخنده / را: اضافه گسسته (دست و پای خورشید) / گردون گردان به جای فروماند: حرکت نمی کند / قلمرو ادبی: دست و پای خورشید سست شده: جانبخشی

بازگردانی: فلک چرخنده حرکت نمی کند و دست و پای خورشید سست شده است. (شب سپری نمی شود.)

قلمرو زبانی: سپهر: آسمان، کیهان، گردون / اندر: در / شدستی: شده است، فعل نیشابوری / گفتی: پنداری (ادات تشبیه) / به خواب اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم (درون خواب) / قلمرو ادبی: چادر: استعاره از هوا / قیرگون: تشبیه، مانند قیر

بازگردانی: آسمان و جهان در آن هوای تیره که مانند چادر سیاه است، مثل این است که در خواب فرورفته باشد.

قلمرو زبانی: هراس: ترس / جرس: زنگ / پاس: / نگهبان پاس: پاس‌بخش / قلمرو ادبی:

بازگردانی: جهان نیز از این شب تیره ترسیده است. پاس‌بخش، زنگ را به صدا درآورده است. (می خواهد به نگهبان هشدار دهد که مراقب باشد یا پاس را عوض کند(نیمه شب است).])

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / هُرّای: آواز ترسناک مانند آواز درندگان / دد: جانور وحشی و درنده / قلمرو ادبی: زمانه زبان … نیک و بد: کنایه از اینکه هیچ رخدادی به انجام نمی رسد.

بازگردانی: نه صدای پرندگان نه غرش درندگان به گوش نمی رسید. گویی زمانه از نیک و بد، زبان بسته است و هیچ رخدادی در جهان به انجام نمی رسد.

قلمرو زبانی: نبد: نبود / نشیب: سرازیری، شیب / فراز: بلندی، سربالایی / دیریاز: دیرکشنده، دراز، دیرنده، دیرکش / قلمرو ادبی: نشیب، فراز: تضاد / دلم تنگ شد: دلم گرفته است

بازگردانی: فراز و فرود زمین از تیرگی هوا هیچ پیدا نیست و دلم از آن شب طولانی گرفته است.

سعید جعفری
سعید جعفری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی

در همان سال‌ها که خراسان در آتش جنگ و آشوب می‌سوخت و قدرت از غزنویان به خاندان سلجوق رسید، علی بن احمد اسدی طوسی جوان بااستعدادی که آن وضع نابسامان را برای سخنوری مناسب نمی‌دید از خراسان به آذربایجان رفت. زادروز اسدی به درستی روشن نیست؛ اما ظاهراً باید در یکی از سال‌های آخر سده چهارم یا سال‌های نخستین سده پنجم هجری درست در همان ایام که فردوسی کار نظم شاهنامه را به پایان می‌برد، پای به این جهان گذاشته باشد. از جزئیات زندگی او اطلاعات چندانی در دست نداریم؛ اما سال‌مرگش را ۴۶۵ هـ.ق. دانسته اند؛ بنابراین از نظر زمانی او را باید به دوره پس از فردوسی بازبخوانیم؛ اما چون اندیشه و کار اسدی در واقع دنباله فردوسی است، سرگذشت او را پایان بخش گویندگان روزگار فردوسی قرار دادیم.

کتاب‌ها و نگارش‌ها: محیط مناسب آذربایجان به اسدی سخن‌پرداز خراسانی امکان دارد که آثار ساناسان و ماندگاری از خود به یادگار بگذارد:

۱- از آثار شناخته شده او کتابی است در لغت به نام لغت فرس که نخستین لغت‌نامه پارسی نیز است و خوشبختانه از گزند آسیب به دور مانده و به دست ما رسیده است. در لغت فرس حدود ۱۲۰۰ واژه پارسی آمده؛ با این حال چون کهن‌ترین کتاب موجود در این زمینه است در تاریخ ادبیات پارسی ارزش بسیاری دارد.

نخست مناظرات او که مشتمل است بر ۴ یا ۵ قصیده، هر کدام در موضوع خاص. مناظره در اصطلاح ادبی به شعری گفته می‌شود که در آن دو طرف سخن (دو انسان یا حیوان یا دو شیء یا دو مفهوم) هر یک خواص و امتیازات خود را برشمرند و سعی کنند خود را بر دیگری ترجیح دهند.

دیگر از آثار منظوم اسدی و مشهورتر از مناظرات او، کتاب گرشاسب‌نامه است. این کتاب، داستان منظومی است مشتمل بر حدود نه هزار بیت که اسدی در سال ۴۵۸ هـ.ق. نظم آن را به پایان برده است.

موضوع گرشاسب‌نامه سرگذشت گرشاسپ پهلوان سیستانی و نیای بزرگ رستم، جهان پهلوان شاهنامه است.

گرشاسب‌نامه منظومه‌ای کاملا حماسی است که تقریبا اغلب ویژگی های شاهنامه فردوسی در آن دیده می‌شود با این تفاوت که آمیختگی گرشاسب‌نامه با پاره ای از افسانه‌های خرافی و بی‌پایه مربوط به شگفتی دریاها و جزیره‌های هندوستان از ارزش و کمال آن کاسته است. با وجود این، آن را پس از شاهنامه می‌توان موفق‌ترین داستان حماسی ادب پارسی دانست.

در شعر اسدی همچون فردوسی بزرگ پند و اندرز نیز هست. در لابلای داستان‌ها، سخن‌سالار میدان را برای طرح اندیشه‌های اخلاقی و دریافت‌های ویژه خود بازمی‌بیند و بیتی چند از سر باور و اخلاص برای آگاهاندن خوانندگان به قلم می‌آورد. گویی او داستانی را که چاشنی اندرز و حکمت نداشته باشد و خواننده را به نکته ای هشدار ندهد، فاقد ارزش داستانی می‌داند.

چنان زی…

قلمرو زبانی: ستیزآوری: دشمنی کردن / اهریمن: شیطان / ستیزه: دشمنی / پرخاش: درشتی، واخواهی، پیکار، جنگ، ستیزه، کارزار، نبرد / قلمرو ادبی: آبستن است: کنایه از اینکه سبب می شود؛ استعاره پنهان (ستیزآوری مانند زنی است که نوزادش پرخاش است.)

بازگردانی: دشمنی کردن کار شیطان است. دشمنی سبب جنگ و خونریزی می شود.

قلمرو زبانی: بهتری: خوبی / فراز شدن: نزدیک شدن، پیش رفتن / قلمرو ادبی: در نیک و بد: اضافه استعاری (خوبی مانند خانه است که در دارد.)

بازگردانی: همیشه می توان خوبی یا بدی کرد؛ ولی تو بکوش سوی در خوبی ها پیش روی.

قلمرو زبانی: از پیمان رفتن: پیمان شکستن / گشتن: عدول کردن / دو: منظور پیمان و دین است / به: بهتر / قلمرو ادبی: آسمان و زمین: تضاد، مجاز از همه چیز

بازگردانی: چه پیمانت را بشکنی چه از دینت عدول کنی، که این دو کار (پیمان داری و دینداری) از آسمان و زمین بهتر است.

قلمرو زبانی: ار: اگر / پیچیدن: پیچ خوردن / سزد: شایسته است / قلمرو ادبی: پیچیدن: کنایه از دچار رنج و درد شدن، کیفر دیدن

بازگردانی: اگر در بدی کردن به گنه کار کمک کنی، اگر به جای وی تو کیفر ببینی، شایسته است.

قلمرو زبانی: بر: نزد / از بهر: برای / قلمرو ادبی:

بازگردانی: نزد خردمند جهان آن اندازه نمی ارزد که به خاطر او دانایی، دچار گرفتاری و رنج شود.

قلمرو زبانی: را: به معنای برای / قلمرو ادبی: تضاد: بیگانه و خویش

بازگردانی: همان چیزی را که برای روان و تنِ خودت می خواهی برای بیگانه و خویشاوندت بخواه.

قلمرو زبانی: زی: زندگی کن / مور: مورچه بزرگ / نبود: نباشد / قلمرو ادبی: باد و گرد نشستن: کنایه از دچار مشکل و دردسر شدن

بازگردانی: چنان زندگی کن که مورچه هم از تو دردمند نشود و کسی را دچار مشکل و دردسر نکنی.

چنان که از همین نمونه‌ها پیداست شعر اسدی، استوار، لطیف و الفاظ و تعبیرات او اصیل و کهن است و دگردیسی‌هایی که زبان پارسی بر اثر مهاجرت به سرزمینهای عراق عجم در روزگار او پیدا کرده، هنوز به شعر وی راه نیافته است. همین امر می‌تواند نظر ما را در این که او را جزو سخنوران عصر فردوسی آورده‌ایم استوار بدارد. با وجود آنکه اسدی سخن‌پردازی حماسه سرا و علاقه مند به فرهنگ ایران کهن است حس دینی و علاقه به اسلام در شعر او بر همه چیز چیرگی دارد.

برگفته از کتاب ادبیات ایران و جهان؛ سال دوم آموزش متوسطه

روزگار رودکی

درآمدی بر روزگار رودکی یا دوره تغزل و خردآزمایی

دومین دوره مورد پژوهش ما – که آن را روزگار رودکی نامیدیم – از نظر سیاسی و تاریخ همزمان است با دوره اوج و شکوفایی فرمانروایان سامانی در فرارودان و خراسان که بیش از یکصد سال دوام داشت.

در زمان ساسانیان بخارا عمده‌ترین مرکز فرهنگی به شمار می‌آمد و بسیاری از دین‌دانان و ادب‌دانانی که در این شهر می‌زیستند، آثار ارزنده‌ای به پارسی و تازی در قلمرو فرهنگ اسلامی پدید آوردند. برخی از امیران سامانی خود دارای فضل و ادب بودند و گاهی در انجمن‌های مناظره با دانشوران هم شرکت می‌کردند. افزون بر بخارا سمرقند، مرو، توس، هرارت و نیشابور نیز از مرکزهای هنر، دانش و ادب و در زمره فرهنگ‌شهر‌های عمده به شمار می‌رفت.

شعر در روزگار سامانی

آگاهی ما درباره شعر و ادب دوره سامانی بیش از دوره پیشین است. در این روزگار با حضور سخن‌سالاران بزرگی چون رودکی و شهید بلخی، شعر دری چه از نظر زبان چه از نظر گونه‌گونی موضوع رو به گسترش نهاد. هر چند شاعرنوازی و پشتیبانی سامانیان از شعر و ادب دری خالی از انگیزه سیاسی نبود؛ اما غالباً جنبه‌های ذوقی و علاقه‌های قلبی را نیز به همراه داشت . انبوه سرایندگان در این دوره و شاعرنوازی و ادب‌پروری فرمانروایان سامانی نشان می‌دهد که بیشتر آنها خود از درک زیبایی شعر بی‌بهره نبودند.

باری با بزرگداشت پادشاهان سامانی از شعر و شاعری، سرایندگان خوش ذوق و پرمایه بسیاری سربرآوردند که توانستند سخن را در روانی و استواری به پایه‌ای برسانند که طرز آنها نمونه و سرمشق سخنوران بعدی قرار گیرد. از آن میان رودکی عنوان پدر شعر پارسی یافت و شکوه شعر و جایگاه بلند او را برخی از سخن‌سالاران بزرگ دوره بعدی مانند عنصری و فرخی ستودند.

طرز شاعری آنان بر سادگی لفظ و آسانی معنی استوار بود. ایشان اندیشه‌ها و خیال‌های خود را همانگونه که به خاطرشان می‌رسید، بیان می‌کردند و برای پیدا کردن تعبیر و مفهوم تازه خود را به زحمت نمی‌انداختند. شاعران این زمانه بیشتر به بیرون و واقعیت زندگی نظر داشتند و مفاهیم ذهنی آنان از قلمرو آموزه‌های کلی اخلاقی – در حد بسیار صمیمانه و عملی آن – درنمی‌گذشت.

موضوع‌های شعری، گذشته از وصف، بیشتر ستایش بود و اندرز و معانی تغزّلی و احساسی و کمی هم لاغ. قالب‌های شعری نیز چامه، قطعه  و اندکی هم چارانه بود. محور فکری شاعران این دوره خرد بود و تکیه بر دانش و هنر: گویی بنیان‌های خردمندی و خردگرایی که از فرهنگ ایران پیش از اسلام بازمانده بود بار دیگر در چارچوب فرهنگ اسلامی آزموده می‌شد.

ابوالحسن شهید بلخی از همروزگاران و پیوستگان به دستگاه امیر نصربن احمد سامانی و ابوعبدالله جیهانی است که باید پیش از فردوسی عنوان سراینده خرد را به او ویژه داشت. دانش شهید افزون و خطش نیکو بود و با فلسفه و کلام آشنایی داشت. تألیفاتی هم در این زمینه‌ها به او نسبت داده‌اند که همچون سروده‌هایش به دست ما نرسیده است. از ویژگی‌های زیست علمی شهید بلخی این است که گفته‌اند با محمد پور زکریای رازی پزشک و فیلسوف همروزگار خود مناظره‌ها و بگومگوهایی داشته است.

شهید به تازی و فارسی شعر نیکو می‌گفت. لطف طبع و ذوق شاعری وی را از بیت‌های پراکنده‌ای که به زبان پارسی از او در دست است می‌توان دریافت. به ویژه که این سروده‌ها غالباً با چاشنی فلسفه نیز درآمیخته است.

دانش و خواسته

دانش و خواسته است نرگس و گل / که به یک جای نشکفند به هم

قلمرو زبانی: خواسته: دارایی / شکفتن: باز شدن (بن ماضی: شکفت؛ بن مضارع: شکف) / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن / دانش و خواسته است نرگس و گل: تشبیه

بازگردانی: دانش و دارایی مانند نرگس و گل اند که در یک جا کنار هم نمی‌رویند.

هر که را دانش است خواسته نیست / و آن که را خواسته ست دانش کم

قلمرو زبانی: را: نشانه دارندگی و مالکیت / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: خواسته، دانش

بازگردانی: هر کس دانش دارد، دارایی ندارد و هر که دارایی دارد دانش ندارد.

بی‌جهت نیست که رودکی سراینده همروزگار شهید در قطعه‌ای استوار که به سال ۳۲۵ هـ.ق. در سوگ او سروده، وی را به هنر و برتری خرد ستوده است:

کاروان شهید رفت از پیش / وان ما رفته گیر و می‌اندیش

قلمرو زبانی: وان ما: مال ما / گرفتن: فرض کردن / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن مفاعلن فعلن / رفته: کنایه از مرده

بازگردانی: شهید بلخی پیش از ما درگذشت. ما نیز خواهیم مرد. خوب اندیشه کن.

از شمار دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش

قلمرو زبانی: شمار: تعداد / کم: کمتر / قلمرو ادبی: دو چشم: استعاره از یار یکدله و گرامی / تضاد: کم، بیش / واژه‌آرایی: شمار

بازگردانی: از نظر دوستی فقط یک دوست را از دست دادیم. اما از نظر خرد و دانش گویی هزاران نفر را از دست دادیم.

ابوعبدالله جعفر بن محمد را از آن رو رودکی می‌گفتند که در «رودک» یکی از روستاهای سمرقند به گیتی آمد و در همانجا بالید. او در کودکی حافظه نیرومندی داشت؛ چنانکه نوشته‌اند در هشت سالگی قرآن را از بر کرد و به شاعری پرداخت. روستازاده سمرقندی گذشته از همه اینها آوازی خوش داشت و همین امر سبب شد که یکی از رامشگران نام‌آور آن روزگار وی را به شاگردی بپذیرد و به او بربط بیاموزد. همین هنرها بود که به رودکی در درگاه سامانیان نفوذ و حرمت بسیار بخشید. نصربن احمد، پادشاه بخارا جایزه‌ها و پیش‌کش‌های بسیار به وی داد و بلعمی وزیر دانشمند سامانیان او را در میان ایرانیان و نیرانیان بیتا دانست.

نوازندگی و خوش‌آوازی در تاثیر شعر رودکی بسیار اثرگذار افتاد. داستان دیرماندن امیر بخارا در هرات و تنگ‌دلی و اشتیاق همراهان او برای بازگشت به خان و مان و شعر «بوی جوی مولیان» که رودکی با چنگ و نوای خوش سرود، گواهی است بر این اثرگذاری.

چکامه‌های رودکی در نهایت لطف و استواری و مثنوی‌هایش سنجیده و سخته بود. عنصری بر او رشک می‌برد؛ غزل را «رودکی وار» نیکو می‌دانست و اعتراف می‌کرد که غزل او رودکی‌وار نیست.

غزل رودکی‌وار نیکو بود / غزل‌های من رودکی‌وار نیست

قلمرو ادبی: وزن: فعولن فعولن فعولن فعل / واژه‌آرایی: رودکی‌وار

بازگردانی: غزلی نیکوست که مانند غزل‌های رودکی باشد. غزل‌های من مانند غزل‌های رودکی استوار و سخته نیست.

ناصرخسرو رودکی را شاعر تیره‌چشم روشن‌بین گفته است. آیا رودکی کور مادرزاد بوده است؟

از نمونش‌هایی که سخنوران نزدیک به روزگار او آورده‌اند، پیداست که او را سراینده‌ای نابینا می‌شناخته‌اند؛ اما از سخن خود او – آنچه هست – و به ویژه توصیف‌های دقیق و رنگارنگش برنمی‌آید که همه عمر را در کوری و تاریکی‌ دنیای روشن‌دلان گذرانده باشد.

پیری و یاد جوانی

مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود / نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

قلمرو زبانی: را: دارندگی / سودن: فرسودن، ساییدن / لا: نه / بل: بلکه / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / چراغ تابان بود: تشبیه

بازگردانی: هر چه دندان داشتم همه فرسود و فروریخت. دندان نبود؛ بلکه مانند چراغ درخشان بود.

سپید سیم زده بود و درّ و مرجان بود / ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

قلمرو زبانی: سیم: نقره / سیم زده: نقره مسکوک و خالص / درّ: مروارید / مرجان: بُسد / قلمرو ادبی: ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود: تشبیه / واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: دندان سفیدم مانند نقره بود؛ مانند مروارید و مرجان بود؛ مانند ستاره بامدادی و قطره باران بود.

یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت / چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

قلمرو زبانی: نحس: ناهمایون / کیوان: زحل / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: اکنون یکی از آن همه دندان نمانده است. همه فرسود و ریخت. چه قدر بد بود؛ همانا که بدی کیوان به من رسید.

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز / چه بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود

قلمرو زبانی: نحس: ناهمایون / کیوان: زحل / منت: من به تو (جهش ضمیر)/ قضا: سرنوشت / یزدان: خداوند / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: نه، بود

بازگردانی: بدی کیوان و طول عمر من نبود. این سرنوشتی بود که خداوند برای همگان رقم زده است.

جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است / همیشه تا بوَد، آیین گِرد، گَردان بود

قلمرو زبانی: گِرد: چرخ / گَردان: گردنده / بوَد: می‌باشد (بن ماضی: بود؛ بن مضارع: بو)/ آیین: رسم / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: گِرد، گَردان / همریشگی: گِرد، گَردان / واج آرایی: «گ»

بازگردانی: فلک همیشه این چنین است؛ چرخ گردان است. رسم چرخ گردان این است که بگردد و پیوسته تغییر کند.

همان که درمان باشد، به جای درد شود / و باز درد، همان کز نخست درمان بود

قلمرو زبانی: کز: که از / قلمرو ادبی: درمان، درد: تضاد

بازگردانی: چیزی که درد بود، روزی درمان گردد و چیزی که در آغاز درمان بود تبدیل به درد می‌گردد.

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود / و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود

قلمرو زبانی: خُلقان: کهنه و فرسوده / کجا: که / قلمرو ادبی: کهن، نو: تضاد/ واژه‌آرایی: کهن، نو، بود، زمان، کند، همان

بازگردانی: هر آنچه که زمانی نو بود، روزگار، آن را کهنه کند و همان چیزی که کهنه بود، زمانی آن را نو کند.

بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود / و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / شکسته: پیر و ناتوان / خرم: سرسبز / کجا: که / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بیابان، باغ، خرم، بود

بازگردانی: بسیار بیابان فرسوده و پیر که در گذشته باغ سرسبز بوده و بسیار بیابان که بعدها باغ سرسبز گشته است.

همی چه دانی؟ ای ماهروی مشکین موی / که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود؟!

قلمرو زبانی: مشکین: مُشک آلود، سیاه / سامان: ترتیب / قلمرو ادبی: ماهروی: تشبیه (روی همچون ماه) /

بازگردانی: چه می‌دانی ای زیباروی سیاه موی که حال من پیش از این چگونه بود؟

به زلف چوگان نازِش همی‌کنی تو بدو / ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود

قلمرو زبانی: نازِش: نازیدن / بدو: به او / قلمرو ادبی: زلف چوگان: اضافه تشبیهی (زلف مانند چوگان) واژه‌آرایی: زلف، چوگان

بازگردانی: تو به زلف همچون چوگانت افتخار می‌کنی؛ ندیده‌ای که او زلف چوگان‌مانند داشت.

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود / شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

قلمرو زبانی: شد: رفت / به سان: مانند / دیبا: پارچه ابریشمین / قطران: ماده ای سیاه رنگ / قلمرو ادبی: رویش به سان دیبا بود؛ مویش به سان قطران بود: تشبیه / واژه‌آرایی: به سان، بود / روی، موی: جناس ناهمسان

بازگردانی: آن زمانه که رویش مانند ابریشم، نرم و لطیف بود گذشت. آن زمان که مویش مانند قیر، سیاه بود سپری شد.

چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز / بشد که بازنیامد، عزیز مهمان بود

قلمرو زبانی: خوب: زیبارو / عزیز: گرامی / شد: رفت / بازنیامد: برنگشت / قلمرو ادبی: عزیز مهمان بود: تشبیه

بازگردانی: مانند زیبارویی که مهمان و دوست ارجمندی بود و با عزّت می‌رود، جوانی من نیز مهمان عزیزی بود که رفت.

بسا نگار، که حیران بُدی بدو در، چشم / به روی او در، چشمم همیشه حیران بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / نگار: نقاشی / بدو: به او / به روی او در: دو حرف اضافه برای یک متمم / قلمرو ادبی: نگار: استعاره از یار / واژه‌آرایی: چشم، بود / بُدی، بود: همریشگی

بازگردانی: بسیار دختر که چشمش حیران او(رودکی) بود. چشمان من نیز همیشه سرگشته او بود.

شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود / نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود

قلمرو زبانی: شد: مال ما / خرم: با طراوت / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: زمانه‌ای که او شاد و سرزنده بود گذشت؛ زمانی که شادی او بسیار بود و اندوهش کم.

همی‌خرید و همی‌سخت، بی‌شمار درم / به شهر، هر گه یک ترک نارپستان بود

قلمرو زبانی: سختن: وزن کردن / درم: درهم، یکای پول / ترک: زیبارو / نار: انار / قلمرو ادبی: نارپستان: تشبیه (دختری که پستانش مانند انار زیباست.) / درم سختن: کنایه از خرید کردن

بازگردانی: بی شمار درهم را وزن می‌کرد و هر گاه نارپستانی را می‌دید او را می‌خرید.

بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو / به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / کنیزک: کنیز کم سال/ بدو: به او / جمله: همگی / قلمرو ادبی:

بازگردانی: بسیار کنیز که به آن کنیز میل داشت و شب پنهانی نزد او می‌رفت.

به روز چون که نیارست شد به دیدن او / نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود

قلمرو زبانی: نیارستن: جرأت نکردن / نهیب: فریاد / خواجه: صاحب / بیم: ترس / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: روزها نمی‌توانست او را ببیند؛ زیرا مالکش فریاد می‌زد و ترس زندانی شدن داشت.

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف / اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود

قلمرو زبانی: نبیذ: باده / دیدار: چهره / خوب: زیبا / لطیف: نرم / گران: سنگین / بد: بود / زی: سوی / قلمرو ادبی: همریشگی: بد، بود

بازگردانی: اگر می روشن و چهره زیبا و روی لطیف، برای بسیاری از مردم گران بود برای من ارزان بود.

دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن / نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود

قلمرو زبانی: خزانه: گنجینه / نامه: کتاب / مهر: عشق / قلمرو ادبی: گنج سخن: اضافه تشبیهی

بازگردانی: دلم مانند گنجینه پر جواهر بود و سخن و شعرم گنج بود. عنوان کتابم نیز عشق و شعر بود.

همیشه شاد و ندانستمی که، غم چه بود؟ / دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

قلمرو زبانی: ندانستمی: نمی‌دانستم / طرب: شادی / را: برای / فراخ: گسترده / فراخ میدان: ترکیب وصفی وارون / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: همیشه شاد بودم و نمیدانستم اندوه چیست. دلم برای شادی و شادمانی میدان فراخی داشت..

بسا دلا، که به سان حریر کرده به شعر / از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود

قلمرو زبانی: بسا: بسیار / به سان: مانند / حریر: ابریشم / به کردار: مانند / سندان: ابزاری در آهنگری / قلمرو ادبی: به سان حریر کرده به شعر، به کردار سنگ ‌و سندان: تشبیه

بازگردانی: بسیار دل که با شعر آن را مانند حریر نرم کردم. دلی که پیش از آن مانند سنگ سخت بود.

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود / همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

قلمرو زبانی: زی: سوی / زلفکان: زلف‌های / چابک: چالاک / سخندان: ادبدان / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود، همیشه / زلفکان: مجاز از زیبارویان

بازگردانی: همیشه چشمم به سوی زیبارویان چابک بود. همیشه گوشم به سوی مردم سخندان بود.

عیال نه، زن و فرزند نه، مئونت نه / از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

قلمرو زبانی: عیال: زن و فرزند / مئونت: هزینه / آسوده: راحت / آسان: ضد دشوار / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود، نه

بازگردانی: خانواده نداشتم فرزند و هزینه زندگی نداشتم سرباری نداشتم و آسوده بودم.

تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی / بدان زمانه ندیدی که این‌چنینان بود

قلمرو زبانی: این‌چنینان: این چنین / قلمرو ادبی: ماهرو: تشبیه

بازگردانی: تو رودکی را امروز می‌بینی؛ آن زمان که این چنین بود ندیده ای.

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی / سرودگویان، گویی هزاردستان بود

قلمرو زبانی: سرودگویان: شعرخوانان / هزاردستان: بلبل / گویی: مانند اینکه / قلمرو ادبی: گویی هزاردستان بود: تشبیه

بازگردانی: آن زمانه که مانند بلبل شعرخوان راه می‌رفت او را ندیده ای.

شد آن زمانه که او انس رادمردان بود / شد آن زمانه که او پیشکار میران بود

قلمرو زبانی: شد: رفت / انس: همدم / رادمردان: جوانمرد / پیشکار: پاکار، پیشخدمت، دستیار، کارپرداز، کارگزار، وشکرده / میران: امیران / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: آن زمان که همدم جوانمردان بود گذشت آن زمان که او کارگزار پادشاهان بود گذشت.

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است / همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود

قلمرو زبانی: ورا: او را / زی: سو / ملوک: پادشاهان / دیوان: دفتر شعر / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: زی، همیشه، ملوک

بازگردانی: همیشه نزد پادشاهان دیوان شعرش است و در گذشته هم همیشه دیوان شعر در بارگاه پادشاهان بوده است.

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنَوَشت / شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

قلمرو زبانی: شد: رفت / نَوَشتن: طی کردن، ‌درنوردیدن (بن ماضی: نَوشت؛ بن مضارع: نَورد)/ قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: زمانه / بزرگ‌نمایی یا اغراق: شعرش همه جهان بنَوَشت

بازگردانی: زمانه ای که شعرش همه جهان را طی می‌کرد گذشت. آن زمانه که سخنور خراسان بود تمام شد.

کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان / مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود

قلمرو زبانی: گیتی: جهان / نامور: نامدار / دهقان: زمین‌دار / سیم: پول نقره / حُملان: ستور باربردار که کسی را دهند / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: بود

بازگردانی: هر کس که زمین دار نامداری بود، رودکی نزد او ارج داشت و از او نقدینه و دستمزد می‌گرفت.

که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی / مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود

قلمرو زبانی: را: نشانه دارندگی / که: هر کس / بودی: بود / مرا: «را» نشانه اضافه گسسته / قلمرو ادبی: همریشگی: بودی، بود

بازگردانی: اگر مردم از این و آن بزرگی می‌یافتند بزرگی من از سامانیان بود.

بداد میر خراسانش چل هزار درم / وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود

قلمرو زبانی: میر: امیر/ چل: چهل / درم: یکای پول / ماکان: نام یکی از فرمانروان مازندران / یک پنج: یک پنجم / میر: امیر / قلمرو ادبی:

بازگردانی: شاه خراسان به او چهل هزار درهم داد و از امیر ماکان یک پنجم آن را گرفت.

ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار / به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود

قلمرو زبانی: اولیا: زیردستان / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از نزدیکانش هشت هزار درهم به من داد. این اندازه حال من خوب بود.

چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش / ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود

قلمرو زبانی: میر: امیر / مردیِ: مردانگی / داد: حق / اولیا: زیردستان / قلمرو ادبی:  

بازگردانی: هنگامی که امیر شعر من را شنید، مردانگی خود را نشان داد و هر چه گفت زیردستانش به من دادند.

کنون زمانه دگرگشت و من دگر گشتم / عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود

قلمرو زبانی: دگرگشت: تغییر کرد / انبان: خیک، مشک / قلمرو ادبی: انبان: استعاره از کفن یا گور

بازگردانی: اکنون روزگار تغییر کرد و من نیز تغییر کردم برای عصا بیاورید که وقت عصا و کفن رسیده است.

این چامه و اشاره‌ای که تاریخ‌نگاران به مرگ غریب‌وار او به سال ۳۲۹ هـ.ق. در روستای زادگاهش کرده‌اند، شاید دلیلی باشد بر اینکه رودکی در پایان زندگانی مورد بی‌مهری پادشاهان روزگار خود قرار گرفته و چه بسا که از درگاه آنان رانده شده باشد.

آثار و اشعار و شیوه شاعری رودکی: از دیوان بزرگ رودکی که گفته‌اند یک صد دفتر شعر بوده، بیش از حدود هزار بیت بر جای نمانده است. وی افزون بر چامه، چکامه، قطعه و حتا چارانه، چند دوگانه (مثنوی) نیز سروده است. مثنوی کلیله و دمنه و درپیوسته سندبادنامه از آن جمله اند و از آنها جز بیت‌هایی پراکنده در دست نیست. کمابیش همه نوع شعر در دیوان رودکی بوده است و او انواع مضمون‌های شعری روزگار خود را به استادی و چیره‌دستی به رشته نظم کشیده و در اغلب آن‌ها – به ویژه در چکامه و توصیف و ستایش – زبانزد شده است.

رودکی در سرودن چامه‌های ستایشی و وصفی استاد بوده و به سبک ویژه روزگار خود می‌سروده است که امروز آن را سبک خراسانی یا ترکستانی می‌نامند و از ویژگی‌های اصلی آن سادگی و در عین حال استواری و سختگی را می‌توان برشمرد. چامه «پیری و یاد جوانی» نمونه آشکاری از این گونه سروده‌های اوست. 

تخیل شعری رودکی بسیار نیرومند و زبانش ساده، روان، زنده و پرتپش است. در توصیف می‌کوشد تا خواننده را به طبیعت نزدیک کند و زیبایی‌های آن را با قدرت خیال به وی نشان دهد. رودکی شعر پارسی را به کمال نسبی نزدیک کرد؛ از این رو برخی وی را پدر شعر پارسی و خدایگان شاعران برنامیده‌اند. در شعر او شور و شادی، زهد و اندرز، شک و یقین به هم درآمیخته است. با این حال او در برابر غم و اندوه روزگار دلی نیرومند و فکری توانا دارد و در هر فرصتی آدمی را به بردباری فرامی‌خواند.

پند زمانه

۱- زمانه پندی آزادوار داد مرا / زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

قلمرو زبانی: آزادوار: از سر آزادگی / مرا: به من / نگری: ببینی / قلمرو ادبی: زمانه پندی داد مرا: جانبخشی

بازگردانی: روزگار به من پندی از سر آزادگی داد. اگر به زمانه درست نگاه کنی سراسرش پند است.

۲- زبان ببند – مرا گفت – و چشم دل بگشای / که‌ را زبان نه به بند است پای در بند است

قلمرو زبانی: نه: قید نفی / قلمرو ادبی: زمانه گفت: جانبخشی / چشم دل: اضافه استعاری / پای در بند: کنایه از زندانی شدن / واژه‌آرایی: زبان، بند / زبان: مجاز از دهان

بازگردانی: زمانه به من گفت که سخن نگو و با چشم باطنی ات نگاه کن؛ زیرا کسی که زبانش به فرمانش نیست، دچار بند و زندان می‌شود.

۳- به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری / بسا کسا که به روز تو آرزومند است

قلمرو زبانی: نیک: خوب / کسان: کس‌ها / بسا: بسیار / قلمرو ادبی: زمانه گفت: جانبخشی / جناس: بسا، کسا

بازگردانی: اگر روزگار خوش دیگران را می‌بینی غم نخور؛ زیرا بسیار کسانی که آرزوی زندگانی همچون تو را دارند.

۳- بدان کسی که فزون از تو، آرزو چه بری [کنی]؟ / بدان نگر که به حال تو آرزومند است

قلمرو زبانی: فزون: افزون / نگر: نگاه کن / قلمرو ادبی: همریشگی: آرزو، آرزومند

بازگردانی: چرا آرزومند زندگانی کسی هستی که از تو بیشتر دارد؟ به کسی بنگر که آرزوی زندگی تو را دارد.

ابوشکور بلخی شیفته دانایی

کودکی بوشکور سراینده خردمند و آگاه قرن چهارم هجری با ایام سالخوردگی رودکی سمرقندی و دوران سالمندی وی با جوانی فردوسی مصادف بوده است. مضمون‌هایی همانند مضامین رودکی در سروده‌های بوشکور و حرف‌هایی از آن نوع که بوشکور گفته در میان شعرهای بازخوانده به فردوسی دیده شده است. از نظر فکر و زبان و جلوه‌های شعری هم بوشکور حد واسط رودکی و فردوسی به شمار می‌رود. 

ابوشکور میان سال‌های ۳۳۳ تا ۳۳۶ هـ.ق. مثنوی‌ سرشار از اندرز و حکمت آفرین‌نامه را درپیوست. افسوس که از این مثنوی جز بیت‌هایی پراکنده چیزی به دست ما نرسیده است.

این بیت‌ها از آفرین‌نامه بوشکور است:

دانایی و والایی

بدان کوش تا زود دانا شوی / چو دانا شوی زود والا شوی

قلمرو زبانی: کوش: بکوش؛ فعل امر / والا: بلندپایه / قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: دانا، شوی، زود

بازگردانی: بکوش تا زود آگاه و دانا شوی. هنگامی که آگاه شوی به زودی والا و بلندپایه می‌گردی.

نه داناتر آن کس که والاتر است /  که والاتر آن کس که داناتر است

قلمرو ادبی: واژه‌آرایی: است، دانا، والا، آن، کس / واج آرایی

بازگردانی: آن کس که والا و بلندپایه است دانا نمی‌شود؛ ولی کسی که داناست به زودی بلندپایه خواهد شد.

نبینی ز شاهان اَبَر تخت و گاه /  ز دانندگان بازجویند راه؟

قلمرو زبانی: ابر: بر / گاه: جاه / قلمرو ادبی: بازجویند راه: کنایه از اینکه راهنمایی می‌خواهند / پرسش انکاری

بازگردانی: نمی‌بینی که شاهان دارای جاه و تخت از دانایان راهنمایی می‌خواهند.

اگرچه بمانند دیر و دراز/ به دانا بُوَدشان همیشه نیاز

قلمرو زبانی: دیر: مدت زمان دراز / دراز: طولانی / بُوَد: می‌باشد / بودشان: جهش ضمیر

بازگردانی: اگر چه مدت زمان درازی فرمانروا بمانند، همیشه نیاز به کارگزاران دانا دارند.

دوازده سال از مرگ رودکی سخنور پرآوازه قرن چهارم هجری می‌گذشت که ابوالحسن کسایی به سال ۳۴۱ هـ.ق. در مرو دیده به جهان گشود.

دوران شاعری کسایی با اواخر عهد سامانی و اوایل کار غزنویان همزمان بوده است. کسایی در آغاز کار، برخی از شاهان را ستود؛ اما در میان‌سالی از این کار پشیمان شد و یکسره راه پارسایی و اندرزگویی در پیش گرفت. مذهب او شیعه دوازده امامی بوده؛ بنابراین همزمان با فردوسی به عنوان نخستین سراینده دلبسته اهل بیت درفش جانبداری و ستایش خاندان پیامبر را بر دوش کشیده است: 

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر / بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

قلمرو زبانی: مدحت: ستایش / ثنا: بزرگ داشتن / قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن

بازگردانی: ستایش کن و از خوبی های کسی بگو که پیغمبر او را ستود و ستایش گفت و همه کارها را به او داد.

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد؟ / جز شیر خداوند جهان، حیدر کرّار

قلمرو زبانی: حیدر: شیر / کرّار: تازنده / قلمرو ادبی: شیر خداوند: استعاره از حضرت علی /  حیدر: استعاره از حضرت علی

بازگردانی: چه کسی با این ویژگی ها بوده است و می‌باشد به جز حضرت علی که شیر خدا و دلاور حمله آورنده است.

این دین هدی را به مثل دایره ای دان / پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

قلمرو زبانی: هدی: هدایت (هدایت کننده) / به مثل: مانند / قلمرو ادبی: سه تشبیه

بازگردانی: دین هدایت کننده مانند دایره است و پیامبر مرکز این دایره است و علی محیط این دایره.

علم همه عالم به علی داد پیمبر / چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار

قلمرو زبانی: عالم: جهان / قلمرو ادبی: واج آرایی / تشبیه: چون ابر بهاری … / اغراق

بازگردانی: دانش همه جهان را پیامبر به علی داد همانگونه که ابر بهاری به گلزار سیل می‌دهد.

کسایی را باید پیرو رودکی و پیشرو ناصرخسرو، شاعر آزاده قرن پنجم هجری، دانست. در روزگار وی ویژگی شعر رودکی بسیار پرآوازه بوده و از همین رو کسایی از وی با نام «استاد شاعران جهان» یاد کرده و خود را کم از صد یک او دانسته است.

هم اشعار زهدآمیز و هم ارادت او به خاندان پیامبر، بعدها سرمشق ناصر خسرو قبادیانی قرار گرفته و آن شاعر پرآوازه را به پیروی شعر و راه کسایی کشانده است.

سروادهای کسایی مروزی

دیوان کسایی ظاهرا تا سده ششم هجری موجود بوده و بعدها از میان رفته است. کسانی که دیوان او را دیده بودند آن را کتابی لبریز از ستایش پیامبر و خاندان و سرشار از زهد و پند و موعظه توصیف کرده‌اند. همین مقدار اندکی هم که از شعر او بر جای مانده است، این ادعا را تایید می‌کند. نخستین چامه‌های منقبت و سوگ‌سروده را باید در دیوان کسایی جست. از این جهت پیشگام شاعرانی چون قوامی رازی، (سراینده شیعی سده ششم) و محتشم کاشانی، (مرثیه‌سرای سده دهم) است. یکی از چامه‌های کسایی که با این بیت می‌آغازد، نخستین سوگ‌نامه مذهبی فارسی است که به موضوع فاجعه کربلا پرداخته است.

باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا / آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

قلمرو زبانی: فردوس: بهشت / صبا: باد بهاری / درآمد: وارد شد / صحرا: دشت / نیسان: اردیبهشت (سریانی) / دیبا: حریر / قلمرو ادبی: فرش دیبا: استعاره از گل و گیاهان

بازگردانی: باد بهاری از راه رسید و دشت مانند بهشت گشت. اردیبهشت، باغ را با گل و گیاهانی مانند حریر آراست.

کسایی را «نقاش چیره دست طبیعت» هم گفته‌اند؛ زیرا وصف‌های جاندار و روشن او از طبیعت و زیبایی‌های آن در زمره بهترین شعرهایی است که از گویندگان سده چهارم هجری در دست داریم.

اینک نمونه ای از شعرهای وی:

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین / فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاک‌دین

قلمرو زبانی: مؤمن: گرونده / فضل: هنر، برتری / امیرالمؤمنین: فرمانده گروندگان / حیدر: شیر / مرتضا: گزیده، پسندیده /  قلمرو ادبی: شیر یزدان: استعاره

بازگردانی: اگر ایمان داری برتری و هنر سپهسالار دین داران، برتری علی، شیر خدا و پسندیده پاک دین را دریاب.

فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل تر اوست / فضل آن رکن مسلمانی، امام المتّقین

قلمرو زبانی: فاضل: برتر، هنرمند / رکن: پایه / امام: پیشوا / متّقین: پرهیزگاران / قلمرو ادبی: رکن مسلمانی: استعاره

بازگردانی: برتری کسی که پس از پیامبر هیچ کس از او هنرورتر نیست. او پایه مسلمانی و پیشوای پرهیزگاران است.

آن نبی ، وز انبیا کس نی به علم او را نظیر / وین ولی، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین

قلمرو زبانی: نبی: پیامبر / انبیا: پیامبران / نی: نیست / را: اضافه گسسته / نظیر: مانند / ولی: سرپرست، دوست / اولیا: ج ولی / قرین: همتا / قلمرو ادبی: همریشگی: نبی، انبیا؛ ولی، اولیا

بازگردانی: آن پیامبری که هیچ نبی ای در دانش همانند او نیست. آن دوست خدایی که از دوستان خدا هیچ کس در هنر و دانش همتای او نیست.

آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع / وین امام امت آمد، وز همه امت گزین

قلمرو زبانی: بدیع: نوآیین / امت: مردم / گزین: برگزیده / قلمرو ادبی: آن چراغ عالم آمد: تشبیه / واژه آرایی: امت

بازگردانی: پیامبر مانند چراغ جهان است و در سنجش با جهان نوآیین و بی مانند است. حضرت علی هم پیشوای مردم است و برگزیده امت.

گر نجات خویش خواهی، در سفینه نوح شو / چند باشی چون رهی تو بینوای دل رهین

قلمرو زبانی: سفینه: کشتی / شو: برو / رهی: بنده / بینوا: تهیدست / رهین: وامدار / قلمرو ادبی: تلمیح / پرسش انکاری

بازگردانی: اگر نجات خودت را می خواهی در کشتی نوح برو. چرا این اندازه مانند بردگان تهیدست و وامدار دیگران می باشی؟

دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس / گرد کشتی گیر و بنشان این فزع اندر پسین

قلمرو زبانی: اولاد: فرزندان / حیدر: شیر / فزع: ترس / نشاندن: خاموش کردن / اندر: در / پسین: عقبی، آخرت / قلمرو ادبی: دامن کسی گرفتن: کنایه از متوسل شدن / حیدر: استعاره از حضرت علی / توفان: استعاره از رخدادهای مرگ آفرین

بازگردانی: به خاندان حضرت علی چنگ بزن و از مشکلات نترس. در کشتی نجات باش و ترس رستاخیز را از دلت بیرون کن.

گر نیاسایی تو هرگز، روزه نگشایی به روز، / وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین،

قلمرو زبانی: همیدون: همچنین / ریش: زخمی / جبین: پیشانی / قلمرو ادبی: جناس: روزه، روز / تضاد: روز، شب / موقوف المعانی

بازگردانی: اگر هیچ استراحت نکنی و پیوسته روزه دار باشی و به خاطر نماز خواندن پیشانی ات را زخم کنی،

بی تولّا بر علی و آل او دوزخ تو راست / خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

قلمرو زبانی: تولّا: دوستی / آل: خاندان / خوار: پست / تسلیم: واگذاری / تسنیم: نام چشمه ای در بهشت / خلد: بهشت / برین: علوی / قلمرو ادبی: تضاد: دوزخ، خلد

بازگردانی: بدون دوستی علی و خاندانش به دوزخ خواهی رفت. خوار خواهی شد و چشمه و بهشت برین به تو نخواهد رسید.

برای آگاهی بیشتر درباره کسایی مروزی اینجا را کلیک کنید.

برگفته از کتاب ادبیات ایران و جهان؛ سال دوم آموزش متوسطه

خط و زبان در ایران پیش از اسلام

الف) خط

تاریخ ادبیات فارسی به سخنی سرگذشت زبان و خط فارسی هم هست؛ بنابراین بد نیست بدانیم که خط فارسی از چه زمانی پیدا شد و چگونه رو به کمال رفت و شایستگی آن را پیدا کرد که آثار برجسته ای را در دامان خود بپروراند و به ادبیات جهان پیشکش کند.

می‌دانیم که بشر در آغاز نوشتن نمی‌دانست و مقصود خود را تنها با گفتار- آن هم در حد رفع نیازهای روز- ادا می‌کرد. تاریخ پیدایش خط به درستی معلوم نیست. این اندازه روشن است که نخستین نوشتارهای انسان، بسیار ساده و ابتدایی بوده است؛ به این معنی که با طرزی به دور از ظرافت، تصویر چیزها را می‌کشیدند و به این ترتیب، مقصود خود را به دیگران می‌فهماندند. به این نوع خط «تصویرنگاشت» می‌گویند که هنوز هم در میان برخی از تیره‌ها نشانه‌هایی از آن بر جای مانده است.

تصویرنگاشت به تدریج تکامل پیدا کرد و پس از گذشتن از مرحله علامت نویسی (معنی نگاری) به مرحله الفبایی گام نهاد. الفبا برای نخستین بار در میان فنیقی‌ها یعنی مردمی که حدود ۳ هزار سال پیش از میلاد در سرزمین فنیقی، لبنان کنونی و پیرامون آن، به سرمی‌بردند، رواج یافت و از آنجا به دیگر سرزمین‌ها راه یافت.

ایرانیان چند صد سال پیش از میلاد یعنی در دوره پادشاهی مادها، علامت‌های میخی بابلی را برگرفتند و مانند فنیقی‌ها، از آن الفبایی مستقل ساختند.

خط میخی: الفبایی را که ایرانیان در عهد باستان به کار می‌بردند، خط میخی نام نهادنده‌اند. این نام‌گذاری از آن روی بود که برای نوشتن آن از میله‌های آهنی کوچک یا چوبی همانند میخ بهره می‌بردند و خط‌هایی که با آن بر لوحه‌های گلی نقش می‌کردند به‌سان میخ بود. این خط که می‌توان آن را خط هجایی نامید، دارای ۳۶ حرف (هجا) بود و از چپ به راست نوشته می‌شد. تمام سنگ‌نوشته‌های بازمانده از دوره هخامنشی به این خط است.

فرگشت الفبا در باخترزمین

خط اوستایی: تاریخ اختراع خط اوستایی را – که آن هم در بنیاد از خطوط سامی گرفته شده بود – اواخر دوره ساسانی دانسته‌اند. از این خط برای نوشتن متون دینی مربوط به آیین زرتشتی، به ویژه کتاب اوستا بهره برده می‌شد. خط اوستایی مانند اغلب خطوط سامی از راست به چپ نوشته می‌شد و ۴۴ نویسه داشت. اوستا کتاب دینی زرتشتیان است که اصل آن در زمان حمله اسکندر به ایران از بین رفت و اوستای موجود در دوره‌های بعدی گردآوری و تنظیم شده است.

اوستای موجود از پنج کتاب به نام یسنا، یشت‌ها، ویسپرد، وندیداد و خرده اوستا تشکیل شده است که همگی دارای نیایش اهورامزدا خدای بزرگ و بی‌همتا، ایزدان و فرشتگان، ستایش پاکی و نیکی و راست‌کرداری، نکوهش دیوان و اهریمنان و همچنین دستورها و احکام و ذکرهای دینی است. در بخش‌هایی از آن – به ویژه یشت‌ها- اخبار تاریخی و بعضی داستان‌ها و روایت‌ها نیز آمده است.

 خط پهلوی: خطی را که ایرانیان در عصر اشکانی و ساسانی به کار می‌بردند و تا  چند سده بعد از اسلام هم در گوشه و کنار استان‌های شرقی ایران برای نوشتن آثار فکری و فلسفی مربوط به آیین‌های پیش از اسلام به کار می‌رفته است، «خط پهلوی» می‌نامند. کلمه پهلوی اصلا از واژه «پَرثوَ» گرفته شده که اسم قوم اشکانی بوده است. این خط که بخش عمده ادبیات فارسی میانه با آن نوشته شده، دارای اصلی آرامی (یکی از خطوط سامی) است؛ ۲۲ نویسه (هجا) داشته و مانند اوستایی از راست به چپ نوشته می‌شده است.

ب) زبان

زبان ایران پیش از اسلام – که مادر و ریشه زبان امروز ایران است – پارسی (فارسی) نامیده می‌شود. این زبان از شاخه زبان‌های هندواروپایی است و به این ترتیب با اغلب زبان‌های جهان متمدن [شهرمند] (قدیم و جدید) خویشاوند است. زبان فارسی از آغاز تا امروز سه مرحله جداگانه را پشت سر گذاشته است و به عبارت دیگر به سه دوره جداگانه تقسیم می‌شود.

۱) فارسی باستان: که در دوره هخامنشی رایج بوده و فرمان‌ها، نامه‌های شاهان به آن زبان نوشته می‌شده است.

۲) پارسی میانه (پهلوی): زبانهای ایرانی میانه به دو گروه عمده خاوری و باختری و هر کدام از این دو گروه خود به دو شاخه شمالی و جنوبی تقسیم می‌شوند: شاخه شمالی از گروه باختری را «پهلوانی» (پارتی) و شاخه جنوبی از گروه باختری را «پارسی میانه» می‌گویند.

از شاخه‌های شمالی یا پهلوانیک (پارتی) آثار زیادی در دست نیست؛ اما از شاخه جنوبی پارسی میانه نگاشته‌ها و نوشته‌های بسیاری هست که برخی از آنها در سده‌های نخستین بعد از اسلام نوشته شده اند؛ بنابر پژوهش‌هایی که برخی از دانشمندان در زمینه نوشته‌های مانوی به دست آمده از شهر تورفان ترکستان (واقع در ناحیه سین کیان چین) انجام داده‌اند، در این زبان شعر نیز وجود داشته است.

۳) فارسی نو: پس از ورود اسلام به ایران زبان فارسی دگردیسی تازه‌ای را پشت سر گذاشت و با استفاده از خط (الفبا) عربی به مرحله نوینی گام نهاد که در اصطلاح به آن فارسی نو (دری) گفته می‌شود.

سعید جعفری
سعید جعفری دبیر فارسی، عربی و انگلیسی
پیوستگی های فرهنگی و ادبی دوره ساسانی با عصر اسلامی

نوشته‌های پارسی میانه که از روزگار ساسانیان به دست ما رسیده، تنها بخشی از ادبیاتی است که در آن زمان وجود داشته است. آثار فراوان دیگری به فارسی وجود داشته که نویسندگان اسلامی از آنها نام برده اند. برخی از آنها را هم به زبان عربی ترجمه کرده بودند. از آن میان می‌توان به مهمترین این نوشته‌ها یعنی کتاب خدای‌نامه نام برد که در اواخر عهد ساسانی پدید آمد و در نخستین سدهای اسلامی چند بار به عربی ترجمه شد.

از روی ترجمه‌های خدای‌نامه (سیرالملوک)‌ها، شاهنامه‌های متعددی پرداخته شد که یکی از آنها شاهنامه منثور ابومنصور عبدالرزاق توسی است که یکی از منابع اصلی شاهنامه فردوسی بوده است.

در حقیقت خدای‌نامه سر مشقی برای تاریخ نویسی در دوره‌های بعد شد و بیشتر تاریخ‌نگاران بخش‌هایی از آن را در کتاب‌های خود گنجانده اند.

همچنین در کتاب‌های اخلاقی و آموزشی فارسی مانند قابوس‌نامه، بحر الفواید، نصیحت الملوک، اخلاق ناصری (که در بخش‌های بعدی این کتاب از برخی از آنها سخن خواهیم گفت) از اندرزنامه‌ها و پندنامه‌های ساسانی کم و بیش بهره برده شده است.

در زمینه ادبیات داستانی علاوه بر روایت‌های پهلوی و تاریخی که در یشت‌ها و متون خدای‌نامه‌ها و سرگذشت‌نامه‌ها آمده است، وجود کتاب‌هایی مانند هزارافسان – که سرچشمه کتاب هزار و یک شب است – یا داستان‌های مربوط به خسرو و شیرین و هفت پیکر – که به دوره‌های پیش از اسلام بازمی‌گردد – گذشته ادبی پرباری را نشان می‌دهند.

آشنایی با این سرچشمه‌ها و بنیان‌های اصیل بر آگاهی ما از چیستی تاریخی و پیوستگی فرهنگی و ادبی خود و در نتیجه سهمی که در معنویت جهان انسانی داشته‌ایم می‌افزاید و احساس جاودانگی را که آدمی در روبارویی با دشواری‌های زندگی، سخت بدان نیازمند است، در عمق هستی ما بیدار می‌سازد.

برگفته از کتاب ادبیات ایران و جهان؛ سال دوم آموزش متوسطه