آموزه پنجم: دماوندیه

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند
دیو سپید: موجودی افسانه­ای و اساطیری در شاهنامه که به دست رستم کشته می­شود.، استعاره از دماوند/ گیتی: جهان / ای گنبد: جان بخشی / گنبد گیتی: اضافه استعاری، گیتی مانند ساختمانی است که گنبد دارد  / ای دماوند: جان بخشی / پای در بند بودن: کنایه از زندانی بودن / پای در بند بودن دماوند: جان بخشی / مصراع اول، تلمیح دارد به داستان دیوسپید از هفت خوان رستم در شاهنامه فردوسی (جنگ رستم با دیوسپید) / اغراق: در بلندی دماوند / واج آرایی: صامت «د»
بازگردانی: ای دماوند که همانند دیوسپید، اسیر و گرفتار هستی، ای دماوند که همانند بام جهان برافراشته ای
از سیم به سر یکی کله خود/ زآهن به میان یکی کمربند
جان بخشی: نسبت دادنِ کلاهخود و کمربند به کوه/ سیم: نقره، استعاره از برف/ میان: کمر، وسط؛ ایهام / کمربند آهن: استعاره از میانه کوه که پر از سنگ ها و صخره های تیره رنگ است. / جان بخشی: قراردادن سر و کمر برای کوه / تناسب: سیم، آهن؛ سر، کله‌خود، میان؛ کله­خود، کمربند؛ میان، کمربند / فعل «داری» به قرینه معنوی حذف شده است.
بازگردانی: ای دماوند! تو کلاه جنگی سفیدی از نقره (برف) بر سر نهاده ای و کمربندی آهنین (صخره ها و سنگ ها) به کمر بسته ای.
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند
تا: حرف ربط بیان علت، به معنیِ «به این دلیل که» / «ت» در «نبیندت روی» مضاف الیهِ «روی»، جهش ضمیر / جان بخشی: نسبت دادن روی و چهره به دماوند و نهفته شدن از مردم / تناسب: روی، چهره، چشم / حُسن تعلیل: سخنور علت بلندی و پنهان شدنِ قله دماوند را پشت ابرها، بیزاری و دوری کردن از مردم نادان می داند. / نهفتن: پنهان کردن (بن ماضی: نهفت، بن مضارع: نهنب) / بیت به ارتفاع کوه دماوند و ناخشنودی دماوند از مردم روزگار اشاره دارد. / دلبند: کنایه از گرامی و ارجمند
بازگردانی: چهره زیبای خود را در ابرها پنهان کرده­ای تا این که چشم بشر روی تو را نبیند.
تا وارهی از دم ستوران  / وین مردم نحس دیومانند
 وارهی: رها شوی / دَم: نفس، مجاز از سخن /  تشبیه: مردم دیو مانند / ستور: چهارپا، جانوران چهارپا به ویژه اسب، استر و خر، استعاره از انسان های پست و نادان / نحس: شوم، بدیمن، بداختر، گجسته، ناهمایون / این بیت با بیت بعد، موقوف المعانی است.
بازگردانی: برای این­که از هم­صحبتی و هم­نشینی مردم نادان و شومِ دیوصفت رهایی یابی …….
ارتباط معنایی دارد با: از این دیومردم که دام و دَدَند / نهان شو که هم­صحبتانِ بدند
با شیر سپهر بسته پیمان / با اختر سعد کرده پیوند
سپهر: آسمان / شیر سپهر: استعاره از خورشید (به اعتبار آن که برج شیر یا اسد خانه اوست)  / سعد: خوشبختی، متضاد نحس / اختر سعد: ستاره مشتری یا هرمز است که به سعد اکبر مشهور است./ جان بخشی: پیمان بستن دماوند با خورشید؛ پیوند دماوند با مشتری / اختر، سپهر: تناسب / کنایه: مصرع اول و دوم کنایه ای از بلندی دماوند است./  اغراق / پیوند کردن: خویشاوندی کردن /  این بیت حُسن تعلیل نیز دارد: شاعر علت بلندی دماوند را تلاش او برای دوری از مردم زمانه می داند./تناسب: سپهر، اختر؛ پیمان، پیوند
بازگردانی: با آفتاب پیمان بسته ای و با ستاره مشتری پیوند و پیوستگی پدید آورده ای.
چون گشت زمین ز جور گردون / سرد و سیه و خموش و آوند
گردون: فلک، آسمان (در این­جا روزگار) / زمین، گردون: تضاد، تناسب / سیه: سیاه / خموش: ساکت / آوند: آونگ، آویزان، آویخته / جور: ستم / جور گردون: جان بخشی /  گشت: شد، ایهام تناسب در معنای گردیدن و چرخیدن / خفه و خموش گشتن زمین: جان بخشی / این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی است. / حسن تعلیل: آسمان به خاطر ستم گردون خفه و خموش و معلّق است.
بازگردانی: هنگامی که زمین از بیداد و ستمِ آسمان (روزگار) اینچنین خفه و خاموش و آویزان شد،…
بنواخت ز خشم بر فلک مشت / آن مشت تویی تو ای دماوند
نواختن: کوبیدن(بن ماضی: نواخت، بن مضارع: نواز)  / مشت کوبیدن زمین به فلک: جان بخشی / ای دماوند: جان بخشی / تو مشت هستی: تشبیه / واج آرایی: صامت «ت» و «ش» / واژه آرایی: مشت، تو
بازگردانی: زمین از شدت خشم، مشتی بر آسمان کوبید و تو ای دماوند آن مشت زمین هستی.
تو مشت درشت روزگاری / از گردش قرنها پس افکند
پس افکند: پس افکنده، میراث (صفت مفعولی مرکب کوتاه) /  تشبیه: تو (دماوند) مشت روزگار هستی / تو مشت روزگار: جان بخشی برای روزگار / واج آرایی ش، ر
بازگردانی: ای دماوند! تو مشت بزرگِ خشم و اعتراض دیرینه روزگار هستی که از گذشت روزگاران به ما به ارث رسیده است.
ای مشت زمین بر آسمان شو / بر وی بنواز ضربتی چند
مشت زمین: جان بخشی و استعاره از دماوند /  شو: برو/ ضربتی چند: ترکیب وصفی وارون (چند ضربت)/ چند: صفت مبهم / زمین، آسمان: تناسب، تضاد / مرجع ضمیرِ «وی»: آسمان /  بنواز: بزن / مصرع دوم: جان بخشی / مشت، ضربت: تناسب
بازگردانی: ای دماوند که مشت زمین هستی! به آسمان برو و چند ضربه بر آسمان بکوب. (ضد بیداد خیزش کن)
نی نی تو نه مشت روزگاری / ای کوه نیَم ز گفته خرسند
نی نی: نه، قید نفی / مشت روزگار: اضافه استعاری (جان بخشی)/ نیَم: نیستم / ای کوه: جان بخشی / گفته: مقصود شاعر، تشبیه در بیت پیشین است یعنی همان تشبیه دماوند به مشت. / واج آرایی: ن
بازگردانی: نه نه، تو مشت روزگار نیستی. ای کوه من از این سخن خود (تشبیه دماوند به مشت) خشنود نیستم.
■ شاعر از همانندی دماوند به مشت روزگار خرسند نیست به این دلیل که مشت نشانه اعتراض و ستیز است در حالی که دماوند (مردم تهران یا روشنفکران) در مقابل ظلم و دشمنان خارجی خاموشی گزیدند.
تو قلب فسرده زمینی / از درد ورم نموده یک چند
فسرده: یخ­زده، منجمد، افسرده و غمگین (ایهام) / تشبیه کوه دماوند به قلب فسرده زمین / وَرَم: آماس، استعاره از برآمدگی کوه / قلب زمین: جان بخشی / قلب، درد، ورم: تناسب /  یک چند: مدتی، چندی / واج آرایی: د /
بازگردانی: ای دماوند! تو قلب سرد و منجمد زمین هستی که از شدت درد و اندوه مقداری آماس کرده است.
تا درد و ورم فرونشیند / کافور بر آن ضماد کردند
تا: حرف پیوند به معنیِ «برای اینکه» / ورم: استعاره از برآمدگی کوه / کافور: استعاره از برف­های قله دماوند
کافور: ماده معطر جامدی که از گیاهانی چون ریحان، بابونه و چند نوع درخت به دست می آید. در قدیم به عنوان مرهم و دارو روی زخم می مالیدند. / ضماد: مرهم  / ضماد کردن: بستن چیزی بر زخم، مرهم نهادن / درد، ورم، ضماد: تناسب  / حُسن تعلیل /  واج آرایی: د، ر /
بازگردانی: برای این که درد و ورم تو آرام بگیرد و اندکی تسکین یابد مرهمی از برف بر ورم تو نهاده اند.
شو منفجر ای دل زمانه / وان آتش خود نهفته مپسند
دلِ زمانه: اضافه استعاری (جان بخشی)، استعاره از دماوند (روشنفکران خاموش) / آتش: استعاره از خشم و خروش / نهفته: صفت مفعولی در نقش قید / تناسب: منفجر، آتش / منفجر شدن: کنایه از اعتراض
بازگردانی: ای کوه دماوند که چون قلب زمانه هستی، آتشفشان کن و بیش از این خرسند مباش که آتش درونت نهفته بماند.
خامش منشین سخن همی گوی / افسرده مباش خوش همی خند
خامش نشستن، سخن گفتن: تضاد /  همی گوی: بگو (فعل امر) / جان بخشی: سخن گفتن، خندیدن و خاموش نبودن دماوند / خاموش، افسرده: تناسب / خوش: قید کیفیت / همی خند: بخند (فعل امر) / خوش خندیدن: کنایه از افسردگی بدر آمدن / افسرده، خوش: تضاد
بازگردانی: ای دماوند (آگاهان خاموش جامعه)، خاموش و آرام نباش و چیزی بگو (اعتراض کن)، غمگین و ناخوش نباش و با خوشدلی بخند.
پنهان مکن آتش درون را / زین سوخته جان شنو یکی پند
آتش: استعاره از خشم و خروش / آتش، سوخته: تناسب /  واج آرایی: صامت «ن» / سوخته جان: کنایه از دردمند و آزرده، صفتِ مرکب، جانشین اسم، منظور «خودِ شاعر» است و مخاطبِ شاعر «کوه دماوند».
بازگردانی: ای دماوند! خشم درونی­ات را در دلت پنهان نکن، بیرون بریز و از این شاعرِ دل­سوخته دردمند پندی بشنو.
گر آتش دل نهفته داری / سوزد جانت به جانت سوگند
آتش دل: استعاره از خشم و خروش /  سوختن: سوزاندن / سوختن جان: کنایه از نابود شدن / «ت» در «جانت» در هر دو مورد نقش مضاف الیهی دارد؛ جهش ضمیر. / واژه آرایی: جان / حذف فعلِ «می خورم» به قرینه معنوی / تناسب: دل، جان
بازگردانی: اگر آتش درونت را بیرون نریزی و در دلت پنهان کنی به جان تو سوگند می­خورم که جانت را نابود می سازد.
ای مادر سرسپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند
سر: مجاز از مو / مادر سر سپید: استعاره از دماوند، نمادی از مردم و فرهنگ ایران / سپید، سیاه: تضاد و تناسب / سیاه بخت فرزند: ترکیب وصفی وارون، منظور خود شاعر «ملک­الشعرا بهار» است. / سیاه بخت: کنایه از بدبخت، حس آمیزی / سرسپید: کنایه از پیر (اشاره به برف قله دماوند)  / تناسب: مادر، فرزند
بازگردانی: ای دماوند! ای مادر سرسپید و پیر من! این پند فرزند بدبخت خود را بشنو.
از سر بکش آن سپید معجر / بنشین به یکی کبود اورند
معجر: روسری، سرپوش / اورند: اورنگ، تخت. مجازاْ فرّ و شکوه، شأن و شوکت / سپید معجر: ترکیب وصفی وارون، استعاره از برف روی کوه / از سر داشتن معجر سپید: کنایه از دوری از گوشه نشینی و ضعف / اورند: اورنگ، تخت پادشاهی /  بر اورند نشستن: کنایه از قدرت­نمایی کردن، فرمانروایی کردن / سپید، کبود: تضاد و تناسب / سپید معجر و کبود اورند: ترکیب وصفی وارون (معجرِ سپید، اورندِ کبود)
بازگردانی: ای دماوند، دست از ناتوانی بکش و قدرت خود را نمایان کن.
بگرای چو اژدهای گرزه / بخروش چو شرزه شیر ارغند
بگرای: حمله ور شو (حرکت کن) فعل امر از گراییدن (بن ماضی: گرایست، بن مضارع: گرای) / اژدها: مار / گرزه: ویژگی گونه ای مار سمی و خطرناک / شرزه: خشمگین،  غضبناک / شیر شرزه: شیر خشمگین / ارغند: خشمگین و قهرآلود / گرزه، شرزه: جناس ناهمسان / تشبیه در مصرع نخست و دوم
بازگردانی: مانند اژدهای بزرگ و کُشنده، حمله­ور شو و مانند شیر خشمگین و قهرآلود، فریاد و خروشی برآور.
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز پی این نژاد و پیوند
پی: پایه، شالوده / اساس تزویر: پایه­های حکومت ریاکار، اضافه استعاری / از پی افکندن: کنایه از نابود کردن / گسلیدن: پاره کردن، جداکردن (بن ماضی: گسل، بن مضارع: گسست)  / از پی گسلیدن: کنایه از نابود کردن / تزویر: دورویی، ریاکاری / پی، اساس: تناسب / این نژاد و پیوند: منظور نژاد و پیوند ستمگران / نژاد، پیوند: تناسب / موازنه (برای رشته انسانی)
بازگردانی: پایه های این بنای ستم و ریا را ریشه کن ساز و نسل و نژاد این حاکمان ظالم را نابود کن.
بر کَن ز بُن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
بن: ریشه / از بن برکندن: کنایه از نابود کردن / «بنا» در مصرع نخست: استعاره از بیداد / از ریشه برکندن: کنایه از نابود کردن / برکن، برکند: همریشگی، جناس / بنای ظلم: اضافه تشبیه / واج آرایی در «ب» و «ن»
بازگردانی: این بنای ظلم را نابود کن؛ زیرا بنای ظلم را باید از ریشه برکند و نابود ساخت.
زین بی خردان سِفله بستان / دادِ دلِ مردمِ خردمند
سفله: فرومایه، بدسرشت / داد: حق و حقوق / بی­خرد، خردمند: تضاد / بی خردان سفله: فرمانروایان ستمگر در زمان سخنور /  واج آرایی صامت «د» و مصوت « -ِ »

بازگردانی:از این فرمانروایان بی خرد پست و فرومایه، حق انسان­های خردمند و آگاه را بگیر.                                           بهار