آموزه هفتم: در حقیقت عشق

آموزه هفتم: در حقیقت عشق

بدان که از جملۀ نام‌های حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالبِ حُسن اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن  که مطلوبِ همه است  دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید. محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالمَ عشق  که بالای همه است  نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.

فی حقیقه العشق، شهاب الدین سهروردی

سودای عشق

در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست  / با جان بودن به  عشق در سامان نیست

ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد.کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می‌شناس و مَمات بی عشق می‌یاب.

سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی راهی باشد.

در عالم پیر هر کجا برنایی است   / عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

این حدیث را گوش دار که مصطفی  علیه السّلام  گفت: «اذِا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشِقَهُ و عَشِقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشِقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشِقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

تمهیدات، عین القضات همدانی

شعر خوانی

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران / بیداری ستاره در چشم جویباران
قالب: غزل، چامه / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن(رشته انسانی) / مهربان تر از برگ: تشبیه پنهان، جانبخشی / دلبر همچون بیداری ستاره است: تشبیه / بوسه باران: جانبخشی، برخورد چکه های باران بر زمین / بیداری ستاره: جانبخشی، درخشش ستاره / چشم جویباران: جانبخشی / واج آرایی: ب / باران، جویبار، ستاره؛ بیداری، چشم: تناسب /
بازگردانی: ای کسی که مهربان تر از برگ هنگام بارش باران هستی و ای کسی که مانند درخشش ستاره در چشم جویباران هستی.
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
آیینه نگاه: اضافه تشبیهی / تشبیه پنهان در مصرع نخست و مصرع دوم: نگاهت مانند بامداد در ساحل دریا ست، لبخندت مانند صبح روشن است، دندانت مانند ستاره، درخشان و سپید است / صبح ستاره باران: کنایه، بامداد پرستاره / تناسب: صبح، ستاره، ساحل / واژه آرایی: گاه، صبح / ستاره: استعاره از دندان دلبر
بازگردانی: نگاه آیینه وارت مانند زیبایی صبح در کنار دریا ست و لبخند گاه گاهت مانند صبح ستاره باران، درخشان و زیبا ست.
بازآ که در هوایت خاموشی جنونم / فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
بازآ: بازگرد / هوا: عشق / خاموشی: سکوت / جنون: دیوانگی / خاموشی ام، فریاد سنگ را بلند کرد: تضاد، اغراق / فریاد سنگ: جانبخشی / برانگیخت: بلند کرد (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز) / سنگ: نماد سختی و نرمش ناپذیری / تناسب: سنگ، کوهساران
بازگردانی: بازگرد که به خاطر عشق تو، سکوت جنون وارم فریاد سنگ کوهسار را نیز بلند کرده است.
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز / کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
جویبار جاری: استعاره از دلبر / سایه برگ: استعاره از دلشده، خود سراینده / مگریز: فرار نکن (بن ماضی: گریخت، بن مضارع: گریز)  / از کف دادند: کنایه، از دست دادند / کف: دست، ایهام تناسب (۱- کف دست ۲- کف دریا) در معنای کف دریا با جویبار تناسب دارد / بی شمار: گروه بسیار / واج آرایی: ر /
بازگردانی: ای کسی که مانند جویبار جاری هستی، از من که مانند سایه برگم فرار نکن؛ زیرا گروه بی شماری به همین شیوه فرصتها را از دست دادند.
گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم / بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
تضمین شعر سعدی / مهر: عشق / گفتی، گفتم: همریشگی / واژه آرایی: روزگاران / مهری نشسته: جانبخشی
بازگردانی: تو گفتی: با گذشت زمان عشق بر دلم نشسته است. من گفتم این عشق را حتا با گذر روزگاران نیز از دلم بیرون نمی توانم کرد.
شعر سعدی: سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الّا به روزگاران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند / دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
نقش بستند: حک کردند، کشیدند / دیوار زندگی: اضافه تشبیهی / واج آرایی: گ /
بازگردانی: پیش از من و تو عاشقان بسیاری بودند که بر روی دیوار زندگی یادگاری های بسیاری از عشق، نقش بستند و رفتند.
وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند / تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
وین: و این / نغمه محبت: اضافه تشبیهی / آواز باد و باران باقی است: کنایه، تا دنیا برپاست / تناسب: باد، باران
بازگردانی: تا در زمانه صدای باد و باران باقی است، نغمه عشق من و تو پس از من و تو خواهد ماند و نابود نخواهد گشت.
مثل درخت، در شب باران، محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)

انوع جمله

&   اجزای اصلی جمله عبارت‌اند از: فعل، نهاد، مفعول، مسند، متمّم فعل

شناسایی نوع فعل، اجزای اصلی جمله را گزارش می‌کند.

راه‌ شناسایی فعل: ۱- شناسه ۲- انجام کار در زمان

راه‌ شناسایی نهاد: ۱– در پاسخ «چه چیزی و چه کسی» می‌آید ۲- همخوانی نهاد جدا با شناسه فعلی.

نهاد جدا، چه باشد چه نباشد، یک جزء جمله به شمار می‌رود.

راه‌ شناسایی مفعول: ۱- در پاسخ «چه چیزی را و چه کسی را» می‌آید.

راه‌ شناسایی مسند: ۱- در پاسخ «چه است؟» می‌آید ۲- شناسایی فعل اسنادی.

فعل اسنادی: است، بود، شد، گشت، گردید، …  .

گونه‌های مسند: ۱- مسند نهادی ۲- مسند مفعولی

همه او را استاد می‌نامند/ صدا می‌زنند/ می‌شمارند/ می‌دانند.

ژرف ساخت جمله: او استاد است. همه این را می‌دانند.

گاهی به جای مسند یک گروه متمّمی می‌آید: او از دوستان من است. فرهاد در خانه است.

گونه‌های متمم

متمّم فعل:دوستم از من رنجید.

 متمّم قیدی: شایان به تهران آمد.

متمّم اسم: مادرم به ادب پارسی علاقه‌مند است.

راه‌ شناسایی متمّم فعل: ۱- نیاز فعل به آن ۲- هر فعل حرف اضافه یگانه‌ای دارد. ۳- متمّم فعلی بر معنای فعل اثر می‌نهد.

یک فعل می‌تواند معناهای گوناگونی داشته باشد و با هر معنا، اجزای فعل متفاوت گردد؛ مانند: گشتن، گرفتن، آمدن

بهمن تهران را گشت. ( گذرا به مفعول)                گل زیبا گشت. ( گذرا به مسند)

گروه فعلی با داشتن حرفه اضافه، متمم ندارد؛ مانند: تعزیه نوعی نمایش به شمار می‌رود.

اگر اجزای جمله اصلی بیفتند، هنگام شمارش، می‌باید اجزای افتاده در نظر گرفته شوند.

رسیدن: دو جزئی، رساندن: سه جزئی،

انواع جمله

راه‌ شناسایی قید: ۱- جمله یا یکی از اجزای جمله را مقید می کند ۲- جزء اجزای اصلی جمله به شمار نمی رود

راه‌ شناسایی قید: ۱– اگر آن را بزداییم جمله ناقص نمی شود.