بایگانی برچسب: s

جمله

جمله سخنى است که از نهاد و گزاره تشکیل شده است و نهاد دوگونه است: نهاد جدا و نهاد پىوسته

نهاد جدا گروه اسمى است که معمولاً در ابتداى جمله مى آید و اغلب مى توان آن را حذف کرد.

نهاد پیوسته همان شناسه است که شخص و شمار فعل را تعیین مى کند و قابل حذف نیست.

جمله
نهاد گزاره
نهاد جدا   نهاد پىوسته
ما به ادبیّات غنّى و پربار خویش مى بالـ یم

جملهٔ مستقل بزرگ ترین واحد زبانی است که از واحدهای کوچک تر ساخته شده است و خود جزئی از یک واحد بزرگ تر نیست؛ مثلاً:

جملهٔ «اخترشناسی علمی است که » جملهٔ مستقل نیست؛ چون جزئی از واحدِ بزرگ تِر زیر است:

«اخترشناسی علمی است که به مطالعهٔ اجرام آسمانی می پردازد.»

«به مطالعهٔ اجرام آسمانی می پردازد. » هم جملهٔ مستقل نیست؛ چون جزئی از همان واحد بزرگ تر است.

جملهٔ مستقل دو گونه است:

۱) جملهٔ مستقلّ ساده که دارای یک فعل است:

اخترشناسان در شاخه های تخصّصی، کارهای متفاوتی می کنند.

۲) جملهٔ مستقلّ مرکّب، جمله ای که دست کم یک وابسته دارد:

بعضی از اخترشناسان متخصّصانی هستند که کار آنها مشاهدهٔ اجرام آسمانی به کمک دوربین نجومی است.

جمله چیست؟

جملهٔ ساده سخنی است که بتوان آن را به دو بخش نهاد و گزاره تقسیم کرد؛ پس از جملهٔ مستقل بزرگ ترین واحد زبان، جمله است. واحدهای زبان به ترتیب از کوچک به بزرگ عبارت اند از: واج،تکواژ، واژه، گروه، جمله‌واره (فراکرد)، جملهٔ مستقل.

جمله از چه واحدهایی ساخته می شود؟

جمله از یک یا چند گروه ساخته می شود.

سه گروه فعلی، اسمی و قیدی جمله را می سازند که از میان آنها گروه قیدی را می توان حذف کرد؛ زیرا فعل به آن نیاز ندارد.

گروه چیست؟

پس از جمله، «گروه » بزرگ ترین واحد زبان است که از یک یا چند واژه ساخته می شود و در ساختمان جمله به کار می رود؛ مثل: اجرام، اجرام آسمانی، مطالعهٔ اجرام آسمانی، جهان، ماهیت جهان، تبیین ماهیت جهان.

هر گروه از یک هسته تشکیل می شود که می تواند تعدادی وابسته داشته باشد امّا آمدن وابسته در گروه الزامی نیست. هستهٔ گروه اسمی، اسم و هستهٔ گروه فعلی، بن فعل و هستهٔ گروه قیدی، قید یا اسم است؛ مثلاً جملهٔ «کار بعضی از متخصّصان مشاهده است » اگرچه ظاهراً از نظر دستوری کامل است امّا چون نقص معنایی دارد، به اجزا و وابسته هایی نیازمند است. همین جمله را با افزودن عناصر دیگر می توان این گونه کامل تر کرد: «کار بعضی از متخصّصان، مشاهدهٔ اجرام آسمانی به کمک دوربین نجومی است.»

واژه چیست؟

واژه یکی از واحدهای زبان است که از یک یا چند تکواژ ساخته می شود و در ساختمان واحد بزرگ تر یعنی گروه به کار می رود. واژه می تواند مفهومی مستقل داشته باشد مثل میز یا مفهومی غیر مستقل داشته باشد: مثل از، در، که، نقش نمای اضافه، را (نقش نمای مفعولی) و یا در ساختار جمله مفهوم پیدا می کنند؛ مانند نقش نمای اضافه )ِ)، حرف پیوند «و» و «ی» اسنادی در«تویی»(= تو هستی) و… .

تکواژ (واژک) چیست؟

تکواژ یکی از واحدهای زبان است که از یک یا چند واج ساخته می شود. تکواژ گاهی معنا و کاربرد مستقل دارد؛ مثل: میز، خوب، مَن. در این صورت، آن را تکواژ آزاد می نامند. گاهی نیز کاربرد و معنای مستقل ندارد و در ساختمان واژه های دیگر به کار می رود که آن را تکواژ وابسته می نامند؛ مثل: بان، گار،ی، مند، تر، از و…

◙ تکواژ صفر ∅ نمود آوایی ندارد؛ اما در شمارش تعداد تکواژها یک تکواژ شمرده می شود. مانند: است ∅ ⇐ دو تکواژ دارد همچنین نقش نمای اضافه، هم یک واج و هم یک تکواژ است.

◙ توجه: «برای» یک تکواژ است؛ زیرا واج « ﹻ » زیر صامت «ی» متعلق به خود واژه است.

واج چیست؟

واج کوچک ترین واحد صوتی زبان است که معنا ندارد؛ امّا تفاوت معنایی ایجاد می کند؛ مثلاً اگر در واژهٔ «سر» به جای واج /س/، واج /پ/ بگذاریم، می شود پَر و معنای واژه عوض می شود. پس /پ/ واج است.

همچنین اگر در واژهٔ «گُل» به جای / ُ/، / ِ/ بگذاریم، واژهٔ جدیدی با معنای جدید ساخته می شود. پس / ُ/ و / ِ/ واج اند. واج اگرچه فاقد معناست، در ساختمان واحد بزرگ تر یعنی تکواژ به کار می رود.

اجزای جمله چگونه در پی هم می آیند؟

گروه های سازندهٔ جمله به دو شیوه در پی هم قرار می گیرند:

شیوهٔ عادی، شیوهٔ بلاغی.

شیوۀ عادی: کاربرد این شیوه در نوشته های خبری، علمی، اداری و آموزشی به روش زیر معمول است:

نهاد همهٔ جمله ها در ابتدای جمله می آید.

فعل همهٔ جمله ها در انتهای جمله می آید.

ترتیب سایر جمله ها نیز چنین است:

نهاد + مفعول + فعل

نهاد + مسند + فعل

نهاد + متمّم + فعل

نهاد + مفعول + متمّم + فعل

نهاد + مفعول + مسند + فعل

وابسته های پیشین اسم، پیش از اسم می آیند.

وابسته های پسین اسم، پس از اسم می آیند.

گروه های قیدی برحسب موقعیت یا ضرورت یا تأکید و برجسته نمایی پیش یا پس از نهاد می آیند:

ما فردا، حتماً او را می بینیم. شاید من او را فردا ببینم.

شیوۀ بلاغی: این شیوه، بیش از اینکه دستوری باشد، به طرز نوشتن نویسنده و سبک وی بستگی دارد. در این شیوه، اجزای کلام برحسب تشخیص نویسنده و برای تأثیر بیشتر سخن، جابه جا می شوند. بدیهی است که این جابه جایی، با مجوّزهای دستوری انجام می پذیرد و تشخیص نقش آنها به دو طریق صورت می گیرد:

۱) به کمک نقش نما: اجزای جمله می توانند با نقش نمای خود جابه جا شوند:

با دوست از هر دری سخن گفتم.

از هر دری با دوست سخن گفتم.

۲) از طریق معنا: به دو جملهٔ زیر، توجّه کنید:

الف) شکفته ترین گلِ هستی، نگاه متبسّم مادر به فرزند است.

ب) نگاه متبسّم مادر به فرزند، شکفته ترین گلِ هستی است.

از نظر معنا بین این دو جمله هیچ تفاوتی وجود ندارد امّا فضای عاطفی هر یک از

آنها، در موقعیت مناسب، باعث برگزیدن یکی از آن دو می شود.

یادآوری: در مواردی تغییر جا سبب تغییر معنی می شود:

۱) تغییر جای مفعول مجرّد (بدون را) که در نثر عادی، بی واسطه پیش از فعل

می آید:این راننده ماشین دارد ← این ماشین راننده دارد.

۲) تغییر جای مسند که در نثر عادی، بی واسطه پیش از فعل می آید:

رئیس اداره، معاون شده است ← معاون، رئیس اداره شده است.

جملۀ ساده و اجزای آن

جملهٔ مستقل دو نوع است: ساده، مرکّب.

جملهٔ ساده یک فعل دارد.

جمله ساده

جملۀ ساده چند جزء دارد؟

اگر تنها اجزای اصلی جمله را درنظر بگیریم، جملهٔ ساده حدّاقل دو و حدّاکثر چهار جزء دارد.

تعداد اجزای جمله را فعل جمله تعیین می کند؛ پس برای یافتن پاسخ درست باید به فعل جمله مراجعه کرد؛ زیرا بعضی از فعل ها تنها به نهاد نیاز دارند و بعضی علاوه بر نهاد، اجزای دیگری نیز می طلبند؛ مثلاً وقتی می گوییم: «کبوتر پرید» جمله دو جزئی است؛ زیرا تنها از نهاد و فعل تشکیل شده است. امّا وقتی می گوییم: «کبوتر برمی چیند»، با وجود داشتن فعل و نهاد، جمله کامل نیست و به جزئی دیگر مثلاً «دانه»  نیاز دارد تا کامل شود: کبوتر دانه برمی چیند. بنابراین، با شناخت نوع فعل می توان انواع جمله را شناخت. جمله دو جزئی، سه جزئی یا چهار جزئی است.

الف) جمله های دوجزئی: فعل این جمله ها ناگذر است؛ یعنی تنها نهاد می خواهد.

نهاد               گزاره

گل                شکفت

(ما)           ایستاده بودیم

(شما)          خواهید رفت

در دو جملهٔ اخیر، نهاد حذف شدنی است.وقتی نهاد، ضمیر باشد، می توان آن را حذف کرد. در این صورت، تشخیص نهاِد جدا بر اساس شناسه ممکن است. می بینیم که حذف نهاد ضمیر، اختیاری است امّا نهاد غیرضمیر چنین نیست؛ زیرا حذف آن ایجاد ابهام می کند: نامه ای از دوستم رسید، ظرف ها سالم به خانه رسید.

ب) جمله های سه جزئی: نوع دوم از جمله های ساده، جمله های سه جزئی است. فعل این جمله ها گذراست و به همین دلیل، در بخش گزارهٔ این جمله ها یک جزِء دیگر هم می آید. این جمله ها چند نوع اند:

۱) سه جزئی با مفعول:

در بخش گزارهٔ این نوع جمله ها علاوه بر فعل، یک گروه اسمی می آید که مفعول نام دارد.

نثر فنّی       طرفدار        ندارد.

( – )        پنجره را         ببندید.

۲) سه جزئی اسنادی

الف ) با مسند:

جزِء افزودهٔ گزارهٔ این جمله ها مسند نامیده می شود.

این داستان            تکراری              است.

حرفهٔ اصلی اش     روزنامه نگاری       بود.

در فارسی امروز، تنها دو فعل «بودن» و «شدن» و هم معنی های «شدن» مثل «گشتن» و «گردیدن» و دیگر مشتق های آنها (مانند: است، می باشد، می شود و …) علاوه بر نهاد، به مسند هم نیاز دارند و جمله های سه جزئی مسنددار می سازند.

ب) با متمّم:

در پاره ای از جمله های سه جزئی اسنادی گاهی مسند، به صورت متمّم می آید:

فلانی از ساکنان این محلّ است. ایشان از دوستان شما بودند.این پارچه از ابریشم است.

۳) سه جزئی با متمّم:

این نوع فعل ها علاوه بر نهاد به متمّم نیاز دارند؛ متمّم گروه اسمی ای است که پس از حرف اضافه می آید.

ایرانیان            به سپاه اسلام                   می گرویدند.

ایران           به دانشمندان خود                     می نازد.

یادآوری:

نوعی گروه قیدی (متمّم قیدی) از نظر ساخت با متمّم یکسان است؛ یعنی همراه با حرف اضافه در جمله می آید: «منوچهر با اتوبوس آمد .» تفاوت این گروه قیدی با متمّم های فعل در آن است که متمّم فعل در جمله، یکی بیشتر نیست: «با دانایان درآمیز » امّا تعداد متمّم های قیدی را می توان افزایش داد: «منوچهر با اتوبوس، از مدرسه به خانه آمد» یا آن را از جمله حذف کرد: «منوچهر آمد»؛ زیرا متمّم قیدی جنبهٔ توضیحی دارد و فعل به آن نیاز ندارد امّا با حذف متمّم، جمله ناقص می شود: ؟ درآمیز.

علاوه بر آن، فعل هایی که به متمّم نیاز دارند، دارای حرف اضافهٔ اختصاصی هستند مصدر تعدادی از این فعل ها، همراه با حرف اضافهٔ ویژهٔ آنها در پیوست یک پایان کتاب آمده است.

امّا فعل هایی که به متمّم نیاز ندارند، دارای حرف اضافهٔ اختصاصی نیستند؛ مثلاً رفتن هم با حرف اضافهٔ «از» کار برد دارد، هم «به» و هم «با». همچنین است رسیدن، آمدن و غیره؛ مانند علی از خانه رفت، علی به خانه رفت، علی با دوستش رفت. امّا نمی توان گفت: علی با پدرش می نازد. ضمناً فعل های بدون متمّم ازنظر معنایی نیز نیازمند متمّم نیستند؛ مثل: درخت شکست، جوجه گنجشک پرید و گل شکفت.

در حقیقت متمّم نوعی مفعول است که با حرف اضافه می آید و مانند مفعول، آن را هم نمی توان بدون قرینه حذف کرد.

پ) جمله های چهارجزئی: فعل این نوع جمله ها نیز «گذرا » است. جمله های چهارجزئی گذرا چهار نوع اند:

۱) چهار جزئی با مفعول و متمّم: نهاد + مفعول + متمّم + فعل

گل های رنگارنگ                جلوهٔ بی مانندی           به شهر           می داد.

(-)                                   کتاب ها را            از کتاب فروشی     خریدی؟

(-)                           این درس بزرگ را            از آن بزرگوار      آموختم.

پرستار                                  شیر را                  به بچّه              داد.

۲) چهارجزئی با مفعول و مسند:

نهاد + مفعول + مسند + فعل

اغلب جمله های این مبحث همان جمله های اسنادی سه جزئی هستند که یک جزء (مفعول) به آنها افزوده می شود و به جمله های چهار جزئی بدل می شوند؛ مثلاً جملهٔ زیر را درنظر بگیرید:

نهاد           مسند            فعل

هوا             سرد            گردید.

اگر به فعل این جمله تکواژ «ان» بیفزاییم (گردید ← گردانید)، به مفعول نیاز پیدا می کند و به این صورت کامل می شود: باران هوا را سرد گردانید.

در چنین جمله هایی، «مفعول » و «مسند » یکی است؛ یعنی مثلاً در جملهٔ «همسایه مان پسرش را علی صدا می زند.» پسرش همان علی است.

مردم ایران                    حافظ را                  لسان الغیب           می خوانند.

نادان                        هیچ کس را             هم طراز خویش           نمی بیند.

حافظ                         خودش را                    رند                     می داند.

کار و تلاش مداوم            او را            شاگرد اوّل دبیرستان                کرد.

عمدهٔ فعل های این گروه عبارت اند از:

«گردانیدن» (= گذرای «گشتن » و «گردیدن ») و فعل های هم معنی آن مثل «نمودن» «کردن» ،«ساختن»

«نامیدن» و فعل های هم معنی آن مثل: «خواندن» ،» گفتن» ،«صدا کردن/زدن»

«شمردن» و فعل های هم معنی آن مثل: «به شمار آوردن» ،«به حساب آوردن»

«پنداشتن» و فعل های هم معنی آن مثل: «دیدن» ،«دانستن»

۳) چهارجزئی با متمّم و مسند: نهاد + متمّم + مسند + فعل

کاربرد چنین جمله هایی در فارسی اندک است:

اهل محل به او پهلوان می گفتند.

جمله هایی که تا اینجا خواندیم، از این قرارند:

۴) چهارجزئی دو مفعولی: نهاد + مفعول + مفعول + فعل، مانند «نقاش دیوار را رنگ زد.»

گونه های جمله

جمله های استثنایی

دیدیم که همهٔ جمله ها از نهاد و گزاره درست می شوند و گزاره نیز دارای فعل است. امّا برخی از جمله ها ممکن است یکی از شرط های جمله های معمولی را  که تا اینجا خوانده ایم  نداشته باشند؛ این جمله ها استثنایی اند. در این درس سه نوع جملهٔ استثنایی می بینیم. گزارهٔ این هر دو جمله بدون فعل می آید؛ از این رو آنها را جمله های بی فعل می نامیم.

الف) جمله های یک جزئی بی فعل؛ مانند: سلام، به سلامت، به امید دیدار، افسوس ، آه، وای، به به، هیس، پیشت، ای فریدون (شبه جمله)

سلام! خوش آمدید. (شبه جمله) / من در سلام گفتن از همه پیشی می جویم. (شبه جمله نیست)

ب) جمله های دو جزئی بی فعل:

نهاد                              گزاره

عیدتان                          خجسته.

مرحمت شما                 زیاد.

چنین جمله هایی تنها از دو گروه اسمی ساخته می شوند و گزاره شان بدون فعل می آید. از آنجا که این جمله ها بدون فعل به کار می روند و حتّی افزودن فعل به بعضی از آنها معمولاً غیرعادی است، دو جزئی به حساب می آیند.

جمله های دو جزئی (بی فعل)

جمله دوجزئی بی فعل

گوشزد: اگر در ساختمان چنین جمله هایی فعل به کار رود، به جمله های سه جزئی با مسند

تبدیل می شوند؛ مثال:

چهار دوتا هشت تا می شود.

سیگار کشیدن ممنوع است.

پ) جمله های سه جزئی بی فعل:

زندگی یعنی عقیده.

کار یعنی خلّقیت و سازندگی.

شناخت یعنی جدا کردن ارزنده از بی ارزش در همهٔ شئون.

این جمله ها هم فعل ندارند؛ امّا معادل جمله های زیرند:

زندگی، عقیده است.

کار، خلّقیت و سازندگی است. شناخت، جدا کردن ارزنده از بی ارزش در همهٔ شئون است. واژهٔ «یعنی» کار فعل را انجام می دهد و بین نهاد و گزاره ارتباط برقرار می کند؛ بنابراین، در چنین جمله هایی واژه «یعنی» را معادل فعلِ «است» به حساب می آوریم و نمودار آن را چنین رسم می کنیم:

جمله سه جزئی بی فعل

جمله‌های استثنایی

یک جزئی بی‌فعل: سلام / درود / به امید دیدار/ به سلامت/ صوت‌ها ← آه ، افسوس
دو جزئی بی‌فعل: نوروزتان خجسته / دستها بالا / زیارت قبول / دودوتا چهارتا

سه جزئی بی‌فعل: کار یعنی کوشش / کامیابی یعنی موفقیت             «یعنی» برابر است با «است» در فعل اسنادی.

جمله مرکب

jomleye-morakab

آموزه شانزدهم: کباب غاز


محمدعلی جمال زاده: نویسندۀ داستان / لحن: داستان روایی / زاویۀ دید: اول شخص / نوع نثر: نثری سرشار از کنایات ضرب المثلها و اصطلاحات عامیانه، ساده و طنزگونه و کوتاهی جملات.

◙ شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هر کس، اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه کباب غاز صحیحی بدهد، دوستان نوش جان نموده، به عمر و عزّتش دعا کنند.

کباب غاز

قلمرو زبانی: کباب غاز: ترکیب اضافی / نموده: فعل در وجه وصفی/ نوروز: مرکب / عید نوروز: ترکیب اضافی/ ترفیع: مصدر باب تفعیل، بالا بردن/ رتبه: مقام، جاه / همقطارها: همردیفان؛ دو یا چند نفر که با هم به یک شغل مشغول باشند/ قرار و مدار: مرکب اتباعی/ ولیمه: طعامی که در مهمانی و عروسی می‌دهند / صحیح: درست، کامل / کباب غاز صحیحی؛ کباب: هسته، صحیح: وابستۀ پسین، صفت بیانی / کنند: ماضی التزامی/ عمر: متمم / عزتش: ترکیب اضافی.

◄ به ترکیب‌هایی که در آنها واژه دوم اغلب بی معنی است و برای تأکید واژه نخست می‌آید «مرکب اتباعی» یا «اتباع» می‌گویند؛ مانند: قرار و مدار. / قلمرو ادبی: نوش جان نمودن: کنایه از خوردن

پیام: ترفیع گرفتن و ولیمه دادن به مناسبت ترفیع.

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئلۀ میهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت «تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی، ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدّۀ میهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.»

قلمرو زبانی: زد: اتفاق افتاد / ترفیع: ارتقا یافتن، رتبه گرفتن / فورا: قید / مسئلۀ میهمانی: ترکیب اضافی / رفقا: ج رفیق / یک دست دیگر: ترکیب وصفی؛ دست: هسته؛ یک: صفت شمارشی؛ دیگر: وابسته، صفت مبهم / این موقع: متمم قیدی / دوازده نفر: ترکیب وصفی / قلمرو ادبی: در میان گذاشتن: کنایه از مطرح کردن / جلوی کسی درآمدن: کنایه از «توانایی خود را به دیگری نشان دادن؛ خوب پذیرایی کردن» / ظرف، کارد، چنگال: تناسب.

پیام: ترفیع گرفتن و قرار و مدار میهمانی گذاشتن.

◙ گفتم: «خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی، مالیّه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازۀ خریدن خرت و پرت تازه را نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمی‌شوند.» گفت: «تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.» گفتم: «ای بابا، خدا را خوش نمی‌آید، این بدبخت‌ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکمها را مدتی صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می‌کنند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟»

قلمرو زبانی: بهتر: قید، وندی، صفت برتر / مالیه: مربوط به مال، دارایی / بودجه: نهاد / خرت و پرت: مجموعه‌ای از اشیا، وسایل و خرده ریزهای کم ارزش، مرکب اتباعی / بیست و سه چهار نفر: عدد مبهم، متمم / کمتر: صفت برتر، مسند / جملۀ: تنها / همان … بمکند: مفعول فعل «گفت» / واو: پیوند / مابقی: آنچه باقی مانده / نقدا: قید، اکنون، فعلا / ای بابا: شبه جمله / «را» در «خدا را خوش نمی‌آید»: زائد / آزگار: زمانی دراز، به طور مدام، تمام و کامل / سال آزگار: ترکیب وصفی، قید / سماق: دانه‌ای ترش مزه و قهوه‌ای رنگ / یک بار: قید / عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند / که: حرف پیوند / مالیّه: وضع مالی / لوازم: وسایل، ج لازم، بایسته‌ها / عاریه: امانتی و موقت بودن. / قلمرو ادبی: بودجه اجازه نمی‌دهد: استعاره پنهان، جانبخشی / رتبه بالا: مجاز از کسی که دارای رتبه بالاست / وعده گرفتن: کنایه از دعوت کردن / خط کشیدن: کنایه از دعوت را پس گرفتن، حذف کردن / سماق مکیدن: کنایه از انتظار کشیدن بیهوده / پای افتادن: کنایه از اتفاق افتادن، پیش آمدن موقعیت / شکم را صابون زدن: کنایه از وعدۀ به خود دادن، دل خوش کردن / ساعت شماری کردن: کنایه از انتظار کشیدن برای فرارسیدن ساعت یا زمانی خاص، لحظه شماری کردن.

پیام: در تنگنای مالی ماندن و حذف برخی از مهمانان.

◙ با اوقات تلخ گفت: این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شکوم ندارد و بچۀ اول می‌میرد؟ گفتم: «پس چاره‌ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ای دیگر.» عیالم با این ترتیب موافقت کرد. و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته اول و روز سوم دسته دوم بیایند.

قلمرو زبانی: که در «که محال است»: زیرا / محال: ناممکن، ناشدنی / گذاشتن: اجازه دادن / شکوم:‌ شگون، میمنت، خجستگی، چیزی را به فال نیک گرفتن / عیال: همسر / این خیال: ترکیب وصفی، مفعول / عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند / مگر نمی‌دانی … می‌میرد؟: پرسش انکاری / مگر: قید پرسشی / نیست در «چاره‌ای نیست»: وجود ندارد، غیر اسنادی / جز: قید انحصار / دسته‌ای دیگر … : حذف فعل به قرینۀ لفظی (بیایند و بخورند) / قلمرو ادبی: اوقات تلخ: حس‌آمیزی / اوقات کسی تلخ بودن: کنایه از خشمگین، آزرده و افسرده بودن / سر: مجاز از ذهن / خیال را از سر بیرون کردن: کنایه از فراموش کردن.

پیام: بدشگونی عاریه گرفتن.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برّۀ ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلّفات رو به راه شده است. در تخت خواب گرم و نرم تازه‌ای لم داده بودم و مشغول خواندن حکایت‌های بی نظیر بودم درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت:«جوان دیلاقی مصطفی نام، آمده، می‌گوید پسر عموی تنی توست و برای عید مبارکی شرف‌یاب شده است.» مصطفی پسرعموی دختردایی خالۀ مادرم می شد. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش؛ لات و لوت و آسمان جُل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره.

الحمدلله که سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.

قلمرو زبانی: اینک: اکنون، ایناهاش، نهاد / تدارک: آماده کردن / معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول / اعلا: برتر، ممتاز، نفیس، برگزیده از هر چیز / بره: بچۀ گوسفند تا شش‌ماهگی / ممتاز: پسندیده، دارای امتیاز/ رنگ در «دو رنگ پلو»: نوع، ممیز / خورش: خورشت / مخلّفات: چیزی که به یک مادۀ خوردنی اضافه می‌شود یا به عنوان چاشنی در کنار آن قرار می‌گیرد / عیال: همسر، زن و فرزند / بی نظیر: بی مانند (هم‌آوا؛ نذیر: بیم دهنده) / کیفور: سرخوش / لات و لوت:‌ بی کاره و فقیر/ دیلاقی: آدم قد دراز / شرفیاب شدن: آمدن به نزد شخص محترم و عالیقدر، به حضور شخص ارجمندی رسیدن / جُل: پوشش به معنای مطلق / پخمه: ابله، کودن / بدریخت: زشت، بدقیافه / بدقواره: آنکه یا آنچه ظاهری زشت و نامتناسب دارد، بدترکیب / مسرور: شاد / مشعوف: خوشحال / قلمرو ادبی: رو به راه شدن: کنایه از مهیا و آماده شدن / آسمان جُل: کنایه از فقیر، بی چیز، بی خانمان / جناس: گرم و نرم، کنایه از راحت / بی دست و پا: کنایه از ناتوان و بی عرضه.

پیام: تدارک پذیرایی / ورود جوانی به نام مصطفی

◙ به زنم گفتم: «تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شرّ این غول بی شاخ و دُم را از سر ما بکن.» گفت: «به من دخلی ندارد! ماشاءالله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. هر گلی هست به سر خودت بزن.» دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده، ناامید کنم. پیش خودم گفتم: «چنین روز مبارکی صلۀ ارحام نکنی، کی خواهی کرد؟»

قلمرو زبانی: تو رو به خدا: حذف فعلِ «سوگند می‌دهم» / شر: بدی / غول بی شاخ و دُم: غول بدقواره و بدریخت / به من دخلی ندارد: به من مربوط نیست / ماشاءلله: شبه جمله / چاره‌ای نیست: فعل غیر اسنادی / لابد: احتمالا، به احتمال زیاد، قید / ارحام: ج رحم / صلۀ ارحام: به دیدار خویشاوندان رفتن و از آنان احوال پرسی کردن، خویشاوندپرسی / چنین روز … خواهی کرد؟: پرسش انکاری / قلمرو ادبی: غول بی شاخ و دُم: استعاره از مصطفی / سر: مجاز از وجود / شر کسی را کندن: کنایه از رها شدن، خلاص شدن / هفت قرآن به میان: کنایه از اینکه قرآن با خوانش‌های هفتگانه اش سپری برای جلوگیری از رسیدن گرفتاری‌ها به ما پدید آورد / گل به سر زدن: کنایه از هر کاری کردی برای خودت کردی، سود و زیانش به خودت باز می‌گردد /

لهذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاءالله، چشم بد دور آقا واترقیده؛ قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود؛ از توصیف لباسش بهتر است بگذرم؛ ولی همین قدر می دانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند به قدر یک وجب خورد رفته بود. چنان باد کرده بود که راستی راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است. مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عُجاب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت: «خاک به سرم، مرد حسابی، اگر این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده‌ای و به همۀ دوستانت هم وعدۀ کباب غاز داده‌ای!» دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده؛ گفتم: «آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟»

قلمرو زبانی: لهذا: برای همین، ازین رو / ماشاءالله: آنچه خدا خواست / چشم بد دور: جمله دعایی؛ چشم بد دور باد؛ حذف فعل / واترقیدن: تنزّل کردن، پس روی کردن / تک و پوز: دک و پوز، به طنز ظاهر شخص به ویژه سر و صورت / کریه: زشت، ناپسند / قدر: اندازه (هم‌آوا؛ غدر: نابکاری)/ خورد رفتن: ساییده شدن و از بین رفتن / کش رفتن: دزدیدن، ربودن / مخفی: پنهان / ورانداز: سنجش یا ارزیابی چیزی از راه نگاه کردن / مخلوق: آفریده / شیءٌ عجاب: معمولا برای اشاره به امری شگفت به کار می‌رود / هراسان: ترسان / خاک بر سر: حذف فعل «شد» به قرینه معنوی / مرد حسابی: مرد کامل / فلانی: ضمیر مبهم / حرف حسابی: سخن درست / بدغفلتی: فراموشی بدی / قلمرو ادبی: گردنش مثل گردن … : تشبیه؛ گردنش: مشبه؛ غاز: مشبه به / مادرمرده: کنایه از بیچاره / شیءٌ عجاب: اشاره به آیه «إنّ هذا لَشیءٌ عُجابٌ»؛ تلمیح / خاک بر سر شدن: کنایه از بدبخت شدن یا دچار مشکل شدن

پیام: سرگردانی میزبان به علت کمبود غاز برای دو روز مهمانی.

◙ گفت: «مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مُهر روی میز بیاید.» حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چارۀ منحصر به فرد را در این دیدم که هر طور شده یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم: «مصطفی گرچه زیاد کودن است؛ ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این قدرها از دستش ساخته است.»

قلمرو زبانی: مگر: واژه پرسش، قید پرسشی / حسن: خوبی / حقا: حقیقتا / ملتفت: متوجه / وخامت: بد فرجامی، خطرناک بودن / استشاره: رای زنی، مشورت، نظرخواهی / منحصر به فرد: خاص، بی همتا / کودن: احمق، پخمه / دیده نشده: حذف فعل کمکی «است» (ماضی نقلی مجهول)/ حرف: مجاز از سخن / در دم: فوراً، قید/ امر در «ملتفت وخامت امر»: وابستۀ وابسته، مضاف‌الیه مضاف‌۲الیه / ولی: حرف ربط همپایه ساز/ لابد: احتمالا، به احتمال زیاد، قید / قدر: اندازه / قلمرو ادبی: دست نخورده: کنایه از کامل، سالم، درسته / سر به مهر: کنایه از دست نخورده و کامل / بی برو برگرد: کنایه از بدون شک و تردید، تضاد / دم:‌ مجاز از لحظه / دست و پا کردن: کنایه از آماده و مهیا کردن / کشف آمریکا و شکستن گردن رستم: کنایه از کار دشوار و سخت / کار از دست کسی ساخته بودن: کنایه از عهده کاری برآمدن  / دست در «لابد اینقدر از دستش ساخته است»: مجاز از توان و نیرو

پیام: مشورت برای حل مشکل کمبود غاز

◙ به او خطاب کرده گفتم: «مصطفی جان! لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است؛ می‌خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده، برای ما پیدا کنی.» مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند: «در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.»

قلمرو زبانی: ملتفت: متوجه / مبلغی: مقداری، صفت مبهم / بریده بریده: منقطع / نی پیچ: واژه مرکب؛ نی و شلنگ قلیان/ حلقوم: حلق و گلو / منصرف شدن: چشم پوشی کردن / قلمرو ادبی: چند مرده حلاج بودن: کنایه از «چقدر توانایی داشتن» / زیر سنگ پیدا کردن: کنایه از نهایت تلاش خود را کردن برای کاری سخت و غیر ممکن / نی پیچ حلقوم: اضافۀ تشبیهی / قید چیزی را زدن: کنایه از منصرف شدن، صرف نظر کردن / سرخ و سیاه شدن: کنایه از خجالت کشیدن.

پیام: مکلف کردن مصطفی برای یافتن غاز در شب عید

◙ با این حال استیصال پرسیدم: «پس چه خاکی به سرم بریزم؟!» با همان صدا، آب دهن را فرو برده، گفت: «والله چه عرض کنم! مختارید: ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید.» گفتم: «خدا عقلت بدهد؛ یک ساعت دیگر مهمانها وارد می‌شوند؛ چه طور پس بخوانم؟» گفت: «خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تخت خواب پایین نیایید.» گفتم: «همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام، چطور بگویم ناخوشم؟» گفت: «بگویید غاز خریده بودم، سگ برد.» گفتم: «تو رفقای مرا نمی‌شناسی. بچه قنداقی که نیستند که هر چه بگویم آنها هم مثل بچه آدم باور کنند. خواهند گفت می خواستی یک غاز دیگر بخری.» گفت: «بسپارید اصلاً بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.»

قلمرو زبانی: استیصال: ناچاری، درماندگی / والله: سوگند به خدا می‌خوردم، حذف فعل به قرینه معنوی، شبه جمله / عرض کردن: گفتن/ مختارید: اختیار دارید/ پس خواندن: لغو کردن، پس زدن / ناخوشی: بیماری، متمم، وندی / خود را به ناخوشی بزنید: وانمود کردن / قدغن: ممنوع / چطور: قید پرسشی / همین امروز صبح: قید / ناخوش: مسند / «م» در«ناخوشم»: هستم، فعل اسنادی / رفقا: ج رفیق / قنداق: پارچه‌ای که کودک شیرخوار را در آن می‌بندند. / قلمرو ادبی: چه خاکی بر سرم بریزم: کنایه از چه چاره‌ای بیندیشم / خدا عقلت بدهد: جمله به ظاهر دعایی کنایه از اینکه عقل نداری!

پیام: درماندگی میزبان و پیشنهاد پس‌خواندن مهمانی و عذر و بهانه تراشی.

دیدم زیاد پرت و پلا می‌گوید؛ گفتم: «مصطفی، می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی؛ که می خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن عموجانم سلام برسانی و بگویی ان شاء الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزار سال به این سالها برسید.» ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلا به حرفهای من گوش داده باشد، دنبالۀ افکار خود را گرفته، گفت: «اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمانها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.»

قلمرو زبانی: پرت و پلا: بیهوده، بی معنی؛ مرکب اتباعی / بدون: حرف اضافه / گوش داده باشد: ماضی التزامی / دنبالۀ افکار خود: مفعول؛ دو ترکیب اضافی، دنبالۀ افکار و افکار خود / گرفته: فعل در وجه وصفی/ اگر: حرف ربط / باشد: وجود داشته باشد / سر: روی / قلمرو ادبی: دیدم پرت و پلا می‌گوید: حس‌آمیزی / دنبالۀ افکار خود را گرفت: کنایه از دوباره به فکر کردن ادامه داد / شیوه‌ای سوار کردن: کنایه از چاره اندیشی کردن، ترتیب دادن / فکر جای دیگر است: کنایه از اینکه «حواسش اینجا نیست» / دست به غاز نزدن: کنایه از نخوردن

پیام: شیوۀ پیشنهادی مصطفی برای نخوردن غاز و حل مشکل کمبود غاز.

◙ دیدم این حرف که در بادی امر زیاد بی پا و بی معنی به نظر می آمد کم کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیّله نشخوار کردم معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیشتر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده، گفتم: «اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم؛ ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان در صدد دست زدن به این غاز برنیاید.»

قلمرو زبانی: بادی: آغاز / بی پا: ‌بی پایه / خفایا: ج خُفیه، پنهان / زوایا: ج زاویه / زوایا و خفایای:‌ گوشه‌های پنهان / مخیله: پندار و خیال / نشخوار کردن: بازخوردن / نامعقول: آنچه از روی عقل نیست، برخلاف خرد / سرسری: با بی توجهی / شبستان: بخش سرپوشیده مسجد / رفته رفته: کم کم / صدد: قصد / قلمرو ادبی: حرف: مجاز از سخن / آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم: کنایه از اینکه حرف دیگران را تکرار کردم ، استعاره پنهان / شبستان درونم:‌ اضافه تشبیهی / ستاره: استعاره از امید / سر دماغ آمدن: کنایه از حالت خوشی و شادی پیدا کردن / گره: استعاره از مشکل / گره گشودن: کنایه از حل کردن مشکل / مهارت به خرج دادن: کنایه از چاره اندیشی کردن، ماهرانه انجام دهی / در صدد بر آمدن: قصد چیزی را کردن / دست زدن: کنایه از خوردن، اقدام کردن

پیام: پذیرفتن پیشنهاد مصطفی به عنوان حرف حساب و راه حل و سپردن این امر به شخص مصطفی.

◙ مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش زبانی افزوده گفتم: «چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیکتر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه طور است؟ چه کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلبا (باقلوا) نوش جان کن که سوغات یزد است…»

قلمرو زبانی: گرچه: مخفف اگرچه، حرف پیوند وابسته ساز / هنوز: قید/ افزوده: فعل در وجه وصفی / وجنات: جمع وجنه، چهره / نمودار: آشکار / چطور: مسند/ قلمرو ادبی: جان گرفتن: کنایه از سر حال آمدن / چیزی دستگیر کسی شدن: کنایه از متوجه شدن / مهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم: کنایه از اینکه قصدم چیست / زبان در «خوش زبانی»: مجاز از سخن؛ خوش زبانی: خوش سخنی / نوش جان کردن: کنایه از خوردن

پیام: روحیه گرفتن مصطفی از تعاریف میزبان و خوشزبانی میزبان برای مصطفی.

◙ مصطفی قدّ دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده جویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبۀ هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم: «استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلا امروز هم نمی‌گذارم از اینجا بروی. امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یک دست از لباسهای شیک خودم را هم بدهد بپوشی و نو نوار که شدی، باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست، ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات، آش جو و کباب بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای بابا، دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است.

قلمرو زبانی: دراز، کج، معوج: صفت / معوج: کج / غیرمترقبه: ناگهانی، غیرمنتظره / هرگز: قید / سپاس‌گزاری: مفعول، (همآوا؛ گذاری)/ مهلت: فرصت / استعفر الله: شبه جمله / می‌سپارم: سفارش می‌کنم / نوار:‌ هر چیز که به شکل رشته باریک درآمده / نو نوار شدن: نو شدن، (در اصل نوار نو)/ هست: وجود دارد / ملتفت: آگاه، متوجه / مقدمات: ج مقدمه / کاهدان: انبار کاه / قلمرو ادبی: جویده جویده: کنایه از گنگ، نامفهوم و منقطع / این حرف‌ها چیست؟: پرسش انکاری / نو نوارشدن: کنایه از آراسته و زیبا شدن / دست به دامن شدن: کنایه از متوسل شدن، از کسی یاری خواستن / از خوردن ترکیدن: کنایه از زیاد خوردن / کاه: استعاره از غذا / کاهدان: استعاره از شکم /  است، نیست: تضاد / کاه از خودمان نیست کاهدان از خودمان است: تمثیل، کنایه از اینکه باید به فکر سلامتی خود باشیم.

پیام: محبت ناگهانی میزبان به مصطفی و نقشه کشیدن برای دست نخورده ماندن غاز در روز نخست مهمانی با هنرنمایی مصطفی.

◙ از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همینطور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم؛ ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید، همین جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم؛ مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت من هر چه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیشتر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی».

قلمرو زبانی: استدعای عاجزانه: درخواست همراه با عجز / دُوْری: بشقاب گرد بزرگ معمولا با لبه کوتاه، مفعول/ اندرون: داخل، دستور تاریخی / اصرار: پافشاری (شبه هم‌آوا← اسرار: رازها) / باز: دوباره، قید / از نو: دوباره / شاهد: گواه / ایام: روزها، ج یوم / وبال: دشواری، سختی، دردسر / مگر: جز / امتناع: خودداری، سر باز زدن از انجام دادن کاری یا قبول کردن سخنی / قلمرو ادبی: دل از عزا درآوردن: کنایه از اینکه «پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و سیر خوردن» / وبال جان شدن: کنایه از باعث مشکل و رنج شدن /

پیام: محبت ناگهانی میزبان به مصطفی و نقشه کشیدن برای دست نخورده ماندن غاز در روز اول مهمانی با هنرنمایی مصطفی.

◙ مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌داد، پوزخند نمکینی زد و گفت: «خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.» چندین بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد بعد برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع او را به اتاق دیگر فرستادم.

قلمرو زبانی: پوزخند: لبخند مغرورانه / خوب: قید / از بر شدن: حفظ شدن / سر و وضع: جامه و قیافه / قلمرو ادبی: پوزخند نمکینی: حس آمیزی / دستگیر شدن: کنایه از متوجه شدن / خاطر جمع بودن: کنایه از مطمئن بودن/ برعهده گرفتن: کنایه از پذیرفتن مسئولیت / تناسب: گردن و دهان

پیام: مسئولیت پذیرفتن مصطفی برای مهمانی.

◙ دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف صیغه «بَلّعتُ» ‌اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق، خرامان مانند طاووس مست وارد شد؛ خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه‌ای به کار برده که لباس من اینطور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

قلمرو زبانی: بدون: حرف اضافه / تخلف: عمل یا فرایند خلاف کردن / حلقه زدن: گرداگرد چیزی را گرفتن / ‌اهتمام تام:‌ توجه کامل / کراوات:  گردن آویز / خرامان: با ناز راه رفتن، وندی، قید / حقّه: نیرنگ / درزی: دوزنده / ازل: زمان بی ابتدا / قلمرو ادبی: در صرف صیغه «بَلّعتُ» ‌اهتمام تامی داشتند: کنایه از اینکه خوب می خوردند / لباس، جوراب، کراوات، پوتین: متمم، مراعات نظیر / خرامان مانند طاووس مست: تشبیه؛ طاووس: مشبه به؛ وجه شبه: خرامان راه رفتن/ قالب تن درآمدن: کنایه از اندازه بودن / درزی: استعاره از گیتی

پیام: ورود همۀ مهمانان و وارد شدن مصطفی با سر و وضعی که توصیف شد.

◙ آقا مصطفی خان با کمال متانت، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خون سردی هر چه تمام‌تر، بر سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهدۀ وظایف مقررۀ خود برمی آید، قلباً خیلی مسرور شدم و در باب آن مسألۀ معهود، خاطرم داشت به کلی آسوده می‌شد.

قلمرو زبانی: متانت: پایداری، استواری، سنگینی / تعارف: خوش آمدگویی / وقار: شکوه و متانت / هر چه تمام تر: صفت وقار و خونسردی/ فاضل: با فضیلت و برتر در دانش / لایق: شایسته / رفقا: ج رفیق / وظایف: ج وظیفه / مقرره: معین شده / قلباً: قید / مسرور: شاد / در باب: در زمینه / معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول / آسوده: راحت / قلمرو ادبی: خونسردی: کنایه از با بردباری و شکیبایی و آرامش داشتن./ آسوده شدن خاطر: کنایه از اطمینان و آرامش یافتن/ از عهده برآمدن: کنایه از توانایی انجام کاری داشتن

پیام: معرفی کردن مصطفی به عنوان یکی از جوانان فاضل و ادب دوست و آسودگی میزبان از عهدۀ کار برآمدن مصطفی.

◙ محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سر سوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرّافی و شوخی و بذله و لطیفه، نوک جمع را چیده و متکلّم وحده و مجلس آرای بلامعارض شده است.

قلمرو زبانی: تذکار: یادآوری / قصور: کوتاهی / حرّافی: پرسخنی، پرحرفی / بذله: شوخی، لطیفه / لطیفه: گفتار نغز، مطلب نیکو، نکته‌ای باریک / متکلم وحده: آن که در جمعی تنها کسی باشد که سخن می‌گوید / بلامعارض: بی رقیب. / مجلس آرای: آنکه با حضور خود سبب رونق مجلس و شادی یا سرگرمی حاضران آن می‌شود، بزم آرا / قلمرو ادبی: سر سوزن: مجاز یا کنایه از مقدار اندک / چانه اش گرم شده بود: کنایه از پرحرفی کردن / نوک جمع را چیدن: کنایه از اینکه روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن

پیام: پرحرفی و لطیفه گویی مصطفی و تحت الشعاع قرار دادن میهمانی.

این آدم بی چشم و رو که از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود، از سرگذشتهای خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی درپی ابداً جلوی صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.

به مناسبت صحبت از سیزدۀ عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر خواستند. یکی از حضار که کبّادۀ شعر و ادب می‌کشید، چنان محظوظ گردیده که جلو رفته جبهۀ شاعر را بوسیده گفت: «ای والله، حقیقتاً استادی» و از تخلص او پرسید.

قلمرو زبانی: منکر: انکار کننده / تنبوشه: لوله سفالین یا سیمانی کوتاه که در زیر خاک یا میان دیوار می گذارند تا آب از آن عبور کند / قلنبه: درشت و گزافه / بنا کرد: آغاز کرد / فغان: فریاد / مرحبا: احسنت، آفرین / مکرر: تکرار شده، به دفعات / حضار: جمع شکسته حاضر / کبّاده: از ابزارهای ورزشی زورخانه / محظوظ: بهره مند / رفته: فعل وصفی / جبهه: پیشانی / ای والله: آفرین، شبه جمله / تخلص: نام هنری / قلمرو ادبی: بی چشم و رو: کنایه از بی شرم و بی حیا / قدم گذاشتن: کنایه از رفتن / گوش شدن: تشبیه؛ کنایه از به دقت شنیدن / زبان شدن: تشبیه؛ کنایه از به دقت سخن گفتن / به آسمان بلند شدن: اغراق و کنایه از صدای بلند / کباده چیزی را کشیدن: کنایه از ادعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن

پیام: شعر خواندن و ادعای شاعری مصطفی و تحت تأثیر شخصیت دروغین و ساختگی مصطفی قرار گرفتن حضار.

◙ مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت: «من تخلص را از زواید و از جملۀ رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد؛ ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمۀ «استاد» را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم؛ اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.» همۀ حضّار یک صدا تصدیق کردند که تخلّصی بس به جاست و واقعاً سزاوار حضرت ایشان است.

قلمرو زبانی: تحقیر: خوار شمردن / زواید: ج. زاید / رسوم: رسم‌ها ، آیین‌ها / متروک: ترک شده / اصرار: پافشاری (شبه هم‌آوا← اسرار: رازها) / مرحوم: آمرزیده / ادیب: سخن دان / ادیب پیشاوری: از سخنوران روزگار مشروطه / مألوف: دمخور، همدم / استعمال کنم: استفاده کنم / تصدیق: تأیید / بس: قید / به جا: مناسب، شایسته، مسند/ سزاوار: شایسته / قلمرو ادبی: چین به صورت انداختن: کنایه از اخم کردن و ناراحتی / صورت: مجاز از پیشانی / کاسه و کوزه یکی شدن: کنایه از یکدله و خودمانی شدن / یک صدا شدن: کنایه از متحد شدن

پیام: شعر خواندن و ادعای شاعری مصطفی و تحت تأثیر شخصیت دروغین و ساختگی مصطفی قرار گرفتن حضار.

◙ در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استادی رو به نوکر نموده فرمودند: «همقطار! احتمال می‌دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد.» ولی معلوم شد نمرۀ غلطی بوده است.

قلمرو زبانی: اثنا: میان / سرسرا: محوطه‌ای سقف دار در داخل خانه‌ها که در ورودی ساختمان به آن باز می‌شود و از آنجا به اتاق‌ها یا قسمت‌های دیگر می‌روند؛ راهرو / عمارت: ساختمان (همآوا؛ امارت: فرمانروایی) / نموده: فعل وصفی / هم قطار: هر یک از دو یا چند نفری که از نظر درجه، رتبه و یا موقعیت اجتماعی در یک ردیف هستند، منادا / فلانی … خواهد کرد: جملۀ تأویل به مفعول برای بگویید / فلانی: ضمیر مبهم، نهاد / نمره: شماره / قلمرو ادبی: فلانی حالا سر میز است: کنایه از این که مشغول کاری است / نمره: مجاز از شماره تلفن/ مراعات نظیر: زنگ، نمره، تلفن

پیام: زنگ خوردن تلفن و تظاهر مصطفی به اینکه شخص مهمی است و با بزرگان در ارتباط است.

◙ اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد، با همان زبان بی زبانی نگاه، حقش را کف دستش می گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید و به کاینات اعتنا نداشت…

حالا آش جو و کباب برّه و پلو و چلو و مخلّفات دیگر صرف شده است و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. دلم می‌تپد. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته که در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

قلمرو زبانی: کاینات: موجودات / مخلّفات: جمع مخلّفه، خوردنی‌هایی که به‌عنوان چاشنی به غذای اصلی اضافه شده یا همراه آن خورده می‌شود / صرف شدن: خورده شدن / خادم: خدمتکار، مفعول / قاب: بشقاب بزرگ لب‌تخت / رأس در «یک رأس غاز»: ممیز /  فربه: چاق / برشته: بریان‌ شده؛ تف‌داده ‌شده (برشتن؛ بن ماضی: برشت، بن مضارع: ‌بریز) / قلمرو ادبی: چشم به چشم افتادن: کنایه از رودررو شدن / زبان بی زبانی نگاه: اضافه تشبیهی؛ متناقض‌نما / حقش را کف دستش می گذاشتم: کنایه از اینکه پاسخ مناسبی در واکنش گفته‌هایش به او می دادم / شستش خبردار شده بود: کنایه از اینکه آگاه شده بود / مثل مرغ سربریده: تشبیه / چشمش … می دوید: کنایه از اینکه به همه چیز دقیق نگاه می کرد / پلو، چلو: جناس / دل تپیدن: کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن /

پیام: لحظه وارد شدن خادم به همراه انواع غذا.

شش دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود، ولی خیر، الحمدلله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اینکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: «آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید، یک لقمه دیگر هم نمی‌توانم بخورم. ما که خیال نداریم از اینجا یک راست به مریض خانۀ دولتی برویم». معده انسان که گاوخونی زنده رود نیست که هر چه تویش بریزی پر نشود.» آنگاه نوکر را صدا زده گفت: «بیا همقطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو برگرد یکسر ببری به اندرون.

قلمرو زبانی: دانگ: یک‌ ششم چیزی به‌ویژه اموال غیرمنقول مانند ملک و زمین / شش دانگ: به طور کامل، تمام / دامنش از دست برود: جهش ضمیر (دامن از دستش)/ الحمدلله: ستایش ویژه خداست؛ شبه جمله / به جا: مسند / تو در «توی حساب»: درون، واژه عامیانه / تصدیق: تأیید / دم: نفس / خرخره: گلو، حلقوم/ یک راست: مستقیماً، قید / مریض خانه: بیمارستان / صدا زده: فعل وصفی / همقطار: همکار، هم پیشه، منادا / یک سر: مستقیم، فوری، قید / اندرون: خانه و حیاطی که عقب حیاط بیرونی ساخته شده و مخصوص زن و فرزند و سایر افراد خانوادۀ صاحب خانه بود؛ اندرونی. / قلمرو ادبی: شش دانگ حواس پیش کسی بودن: کنایه از حواس کامل داشتن / دامن از دست رفتن: کنایه از از خود بی خود شدن / سر کسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن / تا خرخره خوردن: از کنایه از زیاد خوردن، کامل خوردن / عقل کسی به جا بودن: کنایه از عاقل بودن / سر از تن جدا کردن: کنایه از کشتن یا مجبور کردن / معده انسان که گاوخونی زنده رود نیست:‌ تشبیه / بی برو برگرد: کنایه از بدون تردید و شک، حتماً

پیام: آوردن غاز روی سفره و ترفند مصطفی برای برگرداندن غاز.

◙ مهمانها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابداً بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد لقمه‌ای از آن چشیده طعم و مزه غاز را با برّه بسنجند؛ ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد، دودل مانده بودند و گرچه چشمهایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرفهای مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئۀ ما دارد می‌ماسد. دلم می‌خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته، از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و کار مناسبی برایش دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یکریز تعارف و اصرار می‌کردم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

قلمرو زبانی: محظور: مانع و مجازا گرفتاری و مشکل / ولو: اگرچه / تظاهرات: جمع تظاهر، نمایش‌ها / شخیص: بزرگ و ارجمند / خواهی نخواهی: چه بخواهند چه نخواهند /  تصدیق: تأیید / ماسیدن: منجمد شدن، سفت شدن / محض: به خاطر/ ساطور: کارد بزرگ و آهنی و پهن دسته دار/ وانمود کردن: تظاهر کردن /  یکریز: پی درپی، قید / شده: شده است، حذف به قرینۀ معنوی / یک لقمه: ترکیب وصفی / لااقل: قید / قلمرو ادبی: دودل ماندن: کنایه از مردد ماندن / چشم دوختن: کنایه از خیره شدن / توطئه … ماسیدن: کنایه از به انجام رسیدن، به ثمر رسیدن / دل: مجاز / زیر بغل کسی را گرفتن: کنایه از کمک کردن / یک لقمه: مجاز از مقدار کم / کارد، ساطور، قصابی: مراعات نظیر / دماغش نسوزد: شکست نخورد و ناکام نشود

پیام: وانمود به نخوردن غاز

◙ خوشبختانه قصاب زبان غاز را با کله اش بریده بود و الا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی‌گفت. خلاصه آنکه از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آنجایی کشید که مهمانها هم با او همصدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز گردیدند.

قلمرو زبانی: و الا: وگرنه / از مصطفی انکار: حذف فعل «بود» به قرینۀ لفظی/ اصرار: پافشاری (شبه هم‌آوا← اسرار: رازها) / عاقبت: قید / قلمرو ادبی: دورو: کنایه از منافق / هم صدا شدن: کنایه از همراه شدن و هم نظر شدن

◙ کار داشت به دلخواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم دررفت که آخر آقایان، حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده اند؛ هنوز این کلام از دهن خرد شدۀ ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتاً فنرش دررفته باشد، بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: «حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می‌چشیم.»

قلمرو زبانی: داشت انجام می‌یافت: ماضی مستمر/ به دلخواه: قید / ناگهان: قید / دررفت: خارج شد / از چنین غازی گذشت: صرف نظر کردن / برغان: منطقه‌ای در ساوجبلاغ نزدیک کرج / کتف: شانه / نیش: دندان نیش، دندان نوک تیزی که در هریک از دو سوی آرواره‌ها میان دندانهای پیش و آسیا قرار دارد / روا: جایز، مسند / محض: (برای) / قلمرو ادبی: از دهنم دررفت: کنایه از خارج شدن ناگهانی / مثل فنر دررفتن: تشبیه / به نیش کشیدن: کنایه از خوردن / روی کسی را زمین انداختن: کنایه از درخواست کسی را نپذیرفتن

پیام: اوج داستان زمانی است که مهمانان متوجه می‌شوند شکم غاز با آلوی برغان پر شده و تمایل برای خوردن غاز.

◙ دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دوازده حلقوم و کتل و گرده یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیموده  یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود!

قلمرو زبانی: کمرکش: دامنه کوه و تپه / کتل: تپه / گرده: میان دو شانه / دوجین: دوازده / مراحل: ج مرحله / مضغ: جویدن / بلع: بلعیدن / هضم: گواریدن / تحلیل: حل شدن / رند: نیرنگ باز/ کلک: آتشدانی از فلز یا سفال / گویی: قید شک و تردید / قلمرو ادبی: مانند قحطی زدگان: تشبیه / به جان چیزی افتادن: کنایه از سخت مشغول شدن به آن / یک چشم به هم زدن: کنایه از لحظه / مادرمرده: کنایه از بی چاره / کلک چیزی را کندن: کنایه از نابود کردن چیزی یا کسی / قدم به جایی نهادن: کنایه از وارد شدن

می گویند انسان حیوانی است گوشتخوار؛ ولی این مخلوقات عجیب گویا استخوان خور خلق شده بودند. واقعاً مثل این بود که هر کدام یک معده یدکی هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات در کشمکش و تلاش بودند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده اند، هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خودم دیدم که غاز گلگونم لخت لخت و قطعهً بعدَ اُخری طعمه این جماعت کرکس صفت شده و کأنْ لَم یَکنْ شیئاً مَذکورا در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

مرا می‌گویی از تماشای این منظرۀ هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده‌های زورکی خوش آمدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

قلمرو زبانی: مخلوق: آفریده / خروار: ۳۰۰کیلو / بقولات: بنشن / گلگون: سرخ رنگ / قطعهً بَعدَ اُخری: یکی پس از دیگری / کأنْ لَم یَکنْ شیئاً مَذکورا: آیا بر انسان روزگارانی نگذشت که چیز قابل ذکری نبود؟؛ تضمین / هولناک: ترسناک / زورکی: به زحمت، به سختی، تصنعی، الکی / ساختگی: تصنعی / قلمرو ادبی: آب به دهان خشک شدن: کنایه از ترسیدن یا تعجب کردن / کاری از دست ساخته نبودن: کنایه از ناتوانی در کاری / دست: مجاز از وجود و توان

پیام: خوردن غاز توسط میهمانان، تعجب و شکست نقشه میزبان.

◙ در همان بحبوحۀ بخور بخور که منظره فنا و زوالی آن غاز خدا بیامرز، مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فوراً برگشته رو به آقای استادی نموده گفتم آقای مصطفی خان، وزیر داخله پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.»

قلمرو زبانی: بحبوحه: میان، وسط / فنا: نابودی / زوال: نابودی / فلک: آسمان؛ چرخ / شقاوت: سخت دلی / دون: پست؛ فرومایه / مکر: فریب / پتیاره: بدکار/ وقاحت: بی شرمی / آقا، خان: شاخص، وابستۀ پیشین / قلمرو ادبی: پای تلفن است: کنایه از اینکه پشت خط است / واج آرایی «ب»

پیام: ترفند میزبان برای خارج کردن مصطفی از اتاق میهمانی.

یارو حساب کار خود را کرده، بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد. به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیدۀ آب نکشیده ای، طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیّت مچ و کف و ما یَتعلّقُ به بر روی صورت گل انداختۀ آقای استادی نقش بست. گفتم: «خانه خراب، تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد، دین و ایمان را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچۀ سرِّ خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی؟ دِ بگیر که این ناز شستت باشد.» و باز کشیده دیگری نثارش کردم.

قلمرو زبانی: یارو: تعبیری عامیانه برای کوچک شمردن کسی / سر سوزنی: قید / تک و تا: تک به معنی دویدن به پای خود و تا مخفف تاز است به معنی دوانیدن اسب / به مجرد اینکه: به محض اینکه، حرف ربط / کشیده: سیلی / آب نکشیده: آبدار / طنین: بانگ، صدا، پژواک / طنین انداز گردید: صدا پیچید / معیّت: همراهی / ما یَتعلّقُ به: آنچه به آن وابسته است / نقش بست: نقاشی شد، شکل گرفت / باختن: از دست دادن / د: مخفف دیگر/ ناز شست: پاداش (پیش کشی که نزدیکان پادشاه هنگامی که پادشاه شکاری را می‌زند به او می‌دهند.) / طنین انداز گردید: صدایش پیچید /  نثار کردن: افشاندن، پراکندن / قلمرو ادبی: حساب کار خود را کردن: کنایه از آگاه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن / سر سوزن: کنایه از مقدار کم / خود را از تک و تا نینداختن: کنایه از به ضعف خود اقرار نکردن یا خونسرد بودن، خود را نباختن / دل به دریا زدن: کنایه از نترسیدن، شجاع شدن / کشیده: سیلی / کشیده، نکشیده: جناس / آب نکشیده: نشسته؛ کنایه از محکم / گل انداخته: کنایه از سرخ شده / تا حلقوم بلعیدن: کنایه از بیش از حد خوردن / خانه خراب: کنایه از بدبخت / چشم: مجاز از نگاه / کسی را صندوقچه اسرار کردن: تشبیه پنهان / ناز شست: به طنز آفرین، احسنت

پیام: سرزنش شدن مصطفی توسط میزبان و تنبیه شدن او.

◙ با همان صدای بریده بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس زنان و هق هق کنان گفت پسرعموجان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید، کی گفته بودید که توی شکمش آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»

قلمرو زبانی: صدای بریده بریده: صدای منقطع، ترکیب وصفی، متمم / اطوار: رفتار یا سخنی ناخوشایند و ناهنجار / هویدا: روشن، آشکار / قرار و مدار: مرکب اتباعی/ من چه گناهی دارم؟؛ کی گفته بودید: پرسش انکاری/ مگر: قید پرسش / هست در « تقصیری هست»: وجود دارد، فعل غیراسنادی / تصدیق: تأیید / تقصیر: کوتاهی / با شماست: (تقصیر: نهاد) حذف به قرینۀ لفظی / نه با من: (با من نیست) حذف به قرینۀ لفظی. / قلمرو ادبی: صدای بریده بریده و زبان گرفته: کنایه از با ترس و لکنت سخن گفتن.

پیام: ناراحتی مصطفی و اعتراض به میزبان و مقصر نشمردن خود و انداختن تقصیر به گردن میزبان.

◙ به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی آوردم. بی اختیار دَرِ خانه را باز کرده و این جوان نمک نشناس را مانند موشی که از خمرۀ روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال در دور حیاط قدم زده، آنگاه با خندۀ تصنّعی، وارد اتاق مهمانها شدم. دیدم چپ و راست مهمانها دراز کشیده اند.

قلمرو زبانی: بهانه تراشی: عذر و بهانۀ نا به‌جا آوردن / خمره: ظرفی به شکل خم و کوچک تر از آن / تصنّعی: ساختگی / قلمرو ادبی: چشمم جایی را نمی‌دید: اغراق، کنایه از خشم زیاد / شاخ در آوردن: کنایه از تعجب کردن / نمک نشناس: کنایه از قدرنشناس / تشبیه: مانند موشی … / به جا آمدن احوال: کنایه از سر حال شدن / چپ، راست: تضاد

پیام: خشمگینی میزبان از قدرنشناسی مصطفی.

◙ گفتم: «آقای مصطفی خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله، اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراً آن جا بروند و  دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

همۀ اهل مجلس تأسّف خوردند و از خوش مشربی و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمرۀ تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان، بدون آنکه خم به ابرو بیاورم، همه را غلط دادم.

قلمرو زبانی: همۀ اهل مجلس: یک ترکیب اضافی و یک ترکیب وصفی/ تأسّف: دریغ، افسوس / خوش مشربی: خوش مشرب بودن، خوش معاشرتی و خوش صحبتی / فضل: برتری، دانش / از شما چه پنهان: اصطلاح عامیانه، حذف (است) معنوی / همه را غلط دادم: همه شماره تلفن‌ها را اشتباه دادم. / قلمرو ادبی: خم به ابرو آوردن: کنایه از اخم کردن، ناراحت شدن

پیام: پوزش میزبان از رفتن ناگهانی مصطفی؛ تأسف اهل مجلس از رفتن ناگهانی مصطفی و شماره و نشانی اشتباهی دادن میزبان.

◙ فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس‌های نوروز خود را به انضمام مایحتوی، یعنی آقای استادی مصطفی خان، به دست چلاق شدۀ خودم از خانه بیرون انداخته ام، ولی چون که تیری که از شست رفته بازنمی‌گردد، یک بار دیگر به کلام بلندپایۀ «از ماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.

قلمرو زبانی: دست در «یک دست از»: ممیز / شست: قلاب / انضمام: ضمیمه کردن / به انضمام: به ضمیمه، به همراه / مایحتوی: آنچه درون چیزی است / چلاق: فلج، از کار افتاده  / قلمرو ادبی: چون تیر از شست جسته: تمثیل، کنایه از «از دست دادن فرصت»/ تیر، شست: تناسب / از ماست که بر ماست: تمثیل (هر کاری انجام دهیم نتیجۀ آن به خود ما برمی گردد) / پشت دست را داغ کردن: کنایه از پشیمانی و توبه کردن از تکرار کاری / پیرامون چیزی گشتن: کنایه از «خواهان چیزی بودن»

پیام: پشیمانی میزبان از دعوت کردن و درس عبرت گرفتن که دیگر به دنبال کسب ترفیع رتبه نگردد.

داستان کباب غاز، محمدعلی جمال زاده

کارگاه متن پژوهی

◄قلمرو زبانی

۱- مترادف واژه‌های زیر را بنویسید.

معهود: عهد شده، وعده داده شده، شناخته شده، معمول / بحبوحه: میان، وسط / وجنات: رخساره‌ها، چهره‌ها.

۲- در هر یک از بندهای پنجم و دوازدهم، سه واژۀ مهم املایی بیابید و بنویسید.

بند پنجم: معهود، عیال، دیلاقی / بند دوازدهم: غیرمترقّبه، اصرار

۳- درعبارت زیر «مفعول» و «مسند» را مشخص کنید.

◙ «آثار شادی در وَجَناتش نمودار گردید، گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟»

مفعول فعل «گفت»: «چرا نمی‌آیی بنشینی؟» / مسند: «نمودار»

۴- حرف ربط یا پیوند دو گونه است:

الف- پیوندهای وابسته ساز: همراه با جمله‌های وابسته به کار می‌روند؛ نمونه:

◙ همۀ حضّار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس به جاست.

جملۀ پایه یا هسته: همۀ حضّار یک صدا تصدیق کردند. / جملۀ پیرو یا وابسته ساز: که تخلّصی بس به جاست.

پیوندهای وابسته ساز پرکاربرد عبارتند از: که ، چون، تا ، اگر، زیرا ، همین که، گرچه، با این که

ب) پیوندهای همپایه ساز: بین دو جملۀ هم پایه به کار می‌روند؛ نمونه:

◙ رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدا خط بکش.

پیوندهای هم پایه ساز پرکاربرد عبارت اند از: و، اما، ولی، یا

– از متن درس برای کاربرد انواع حرف ربط نمونه‌های مناسب بیابید.

پیوند همپایه ساز: فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد. / پیوند همپایه ساز: از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار.

پیوند وابسته ساز: خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد. / پیوند وابسته ساز: اگر سرم را از تنم جدا کنید، یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم

حرف پیوند همپایه ساز و وابسته ساز
جمله مرکب
جمله مرکب و ساده
حرف پیوند «که»
انواع چون

◄قلمرو ادبی

۱) مفهوم کنایه‌های زیر را بنویسید.

پشت دست داغ کردن: پشیمان شدن، توبه کردن / سماق مکیدن: انتظار بیهوده کشیدن / چند مرده حلاج بودن: چقدر توانایی داشتن

۲) کدام ویژگی‌های نثر نویسنده بر تاثیرگذاری داستان او افزوده است.

استفاده از شیوه‌های طنز: بزرگ نمایی، اغراق، ضرب المثلها، اصطلاحات و تعابیر عامیانه، نقیضه پردازی، پرداختن به جزئیات

نمونه‌هایی از نقیضه پردازی یا تقلید از آثار ادبی

الف) مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد (حافظ)

◙ مدعی خواست که آید به تماشاگه راز / خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو (نقیضه)

ب) درویش را نباشد، برگ سرای سلطان / ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد. (حافظ)

◙ درویش را نباشد، برگ سرای سلطان / زیرا که او اصولا، کوبیده دوست دارد (نقیضه)

◄قلمرو فکری

۱) نویسنده در داستان کباب غاز کدام رفتار فردی و اجتماعی را مورد انتقاد قرار داده است؟

ریا کاری و تظاهر، چشم و همچشمی، کنترل نکردن رفتار و زبان و اعتماد به دیگران بدون بررسی …

۲) از متن درس، مَثَلِ متناسب با هر یک از این سروده‌های سعدی بیابید و مقصود اصلی آنها را بیان کنید.

الف) گلّۀ ما را گِله از گرگ نیست / کاین همه بیداد شبان می‌کند.

شبان: چوپان / از ماست که بر ماست (هر بدی که به ما می‌رسد از سوی خودمان و کارهایمان است.)

ب) سخن گفته دگر باز نیاید به دهن / اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد

تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد (از دست رفتن فرصت)

سعید جعفری
دبیرستان طوس

روان خوانی: ارمیا

چند بار بگویم اسم آقا سهراب صلوات دارد‌ ها. اللهّم صَلّی علی …

جبهه
ارمیا

ارمیا و سهراب می خندیدند. صدای تانک دیگری از دور می آمد. به صدا توجّهی نمی‌کردند. هر سه روحیه گرفته بودند. ارمیا از نشانه گیری دقیق سهراب تعریف می کرد. مصطفی که تا آن موقع ساکت نشسته بود، آرام گفت: « وَ ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلٰکِنَّ اللَّهَ رَمىٰ.»

 – آقا مصطفی چی چی فرمودید؟ یک دفعه زدی کانال دو. ارمیا جان، ترجمه کن ببینم.

ارمیا خنده اش را خورد. آرام سری تکان داد.

– حق با مصطفا ست. وَ ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ. یعنی وقتی تو تیر می‌زنی این تو نیستی که تیر می‌زنی، بلکه خود خداست.

– بابا اینجا همه علّامه اند. یک کلاس آشنایی می‌گذاشتید برای ما. چه جوری این قدر خوب معنی قرآن را می‌فهمید؟ جان من! معنی این را چه جوری می‌فهمید؟

–  باز هم ما را گرفتی‌ها، کاری ندارد که؛ کافی است ریشه‌ها را بشناسی؛ مثلاً رمی می‌شود پرتاب کردن؛ رمیت می‌شود مخاطب. تو یک مرد تیر می‌زنی. کاری ندارد. ساده است.

مصطفی ساکت شد و بعد انگار چیزی کشف کرده باشد به ارمیا گفت: «ارمیا! اگر گفتی فعل امر رمی چی می‌شود؟»

– می‌شود … می‌شود ارمی.

مصطفی و ارمیا با هم خندیدند. ارمیا منظور مصطفی را فهمیده بود. خیلی دوست داشت به او بگوید مادرش در خانه او را «ارمی»  صدا می‌زند؛ امّا هیچ نگفت.

– خوب درست گفتی. وقتی می‌خواهیم بگوییم «تو یک مرد تیر بزن» می‌گوییم: چه باید بگوییم؟ «ارمی». حالا اگر به دو مرد عرب، بخواهیم بگوییم که «تیر بزنید» چه باید بگوییم؟

سهراب که با دقّت به حرف‌های مصطفی گوش می‌داد، گفت: می‌گوییم ارمی ارمی. اول اولی تیر می‌زند بعد دومی.»

هر سه با هم خندیدند. سهراب مطمئن نبود که حرفش اشتباه است.

– دِ بابا، ماشاء الله! ما عمری عربی حرف زدیم: «الدخیل. الموت للصدام. الله اکبر.»

قلمرو زبانی: وَ ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلٰکِنَّ اللَّهَ رَمىٰ: پرتاب نکردی هنگامی که پرتاب کردی؛ ولی خداوند پرتاب کرد / یک دفعه: ناگهان / خنده اش را خورد: خودداری از خندیدن کرد / علّامه: بسیاردان / انگار: گویی / الدخیل: بیگانه‌ای که وارد قومی شود و به آن انتصاب یابد (تسلیم) / الموتُ لِلصدام: مرگ بر صدام / الله اکبر: خداوند بزرگتر است / قلمرو ادبی: اسم آقا سهراب صلوات دارد ها: کنایه از این که آدمی بزرگ است. / و ما رَمیتَ إذ رَمَیتَ ولکن الله رَمی: تضمین / زدی کانال دو: کنایه از اینکه فاز را عوض کردی. ؛ تغییر لهجه دادی / باز هم ما را گرفتی ها: کنایه از اینکه ما را سر کار گذاشتی /

مصطفی در حالی که می‌خندید، گفت: شما دو نفر «البته اسم آقا سهراب صلوات دارد ولی آقا سهراب! به عربی اگر بخواهیم بگوییم شما دو نفر تیر بزنید، یعنی مثنی، می‌شود … می‌شود ارمیا. همین ارمیا که اینجا نشسته.»

– سهراب با تعجّب نگاهی به ارمیا کرد. انگار برای اوّلین بار است که ارمیا را می‌بیند.

جلّ الخالق! یعنی ما هر بار آقا ارمیا را صدا می‌زنیم داریم می‌گوییم شما دو تا مرد تیر بزنید! بی خود نیست با کلاشینکف می‌خواست برود تانک بزند.

ارمیا سرش را پایین انداخته بود و می‌خندید. با اینکه صدای تانک هر لحظه نزدیک تر می‌شد؛ امّا احساس آرامش عجیبی داشت. از مصاحبت با مصطفی و سهراب جداً لذت می‌برد.

صدای غرّش تانک دوم از نزدیک به گوش می‌رسید. هر سه نفر ساکت شدند. ارمیا و مصطفی دوباره مبهوت به سهراب نگاه می‌کردند. دوباره اسلحه را برداشت. موشک دوم را جا انداخت. آن را روی شانه محکم کرد، امّا قبل از اینکه بلند شود، انگار چیزی یادش آمده باشد، پرسید:

 «آن آیه که خواندید چی بود؟»

 – و ما رِمیتَ إذ رمیتَ ولکنّ اللهَ رَمی.

قلمرو زبانی: مثنی: دوگان / انگار: گویی / مصاحبت: همسخنی/ غرّش: آواز با مهابت جانوران / مبهوت: سرگردان / موشک دوم را جا انداخت: نصب کرد / قلمرو ادبی: جَلّ الخالق: خداوند بزرگ است؛ کنایه از اینکه تعجب کردم /  صدای غرش تانک: استعاره

برخاست. آیه را زیر لب تکرار کرد و فریادی کشید و شلیک کرد. صدای غرّش تانک نزدیک تر می‌شد. موشک به شنی تانک نخورد. اطراف تانک خاک غلیظی به هوا می‌رفت. سهراب به سرعت موشک دیگری را داخل سلاح جا انداخت. ارمیا را با دست سر جایش نشاند و بلند شد. هر سه، نفس راحتی کشیدند. مصطفی و ارمیا با مسلسل به سمت آتش تیراندازی کردند.

 – بس است دیگر، آنچنان زدم که اگر کسی زنده از آن تو بیرون بیاید، با تیر کِلاش دیگر نمی‌میرد.

عدّه‌ای از افراد گردان با صدای انفجار تانک‌ها به طرف این گروه سه نفری آمدند. دور و بر آنها را گرفتند.

– سهراب گل کاشتی، ای والله!

– پیرمرد هیکلی خیلی به درد می‌خورد. مرده فیل صد تومن است، زنده اش هم صد تومن؟!

دود هنوز هم از کُنده بلند می‌شود.

سهراب دستی به پیشانی اش کشید. قیافه اش کودکانه شده بود.

– ما را گرفتید. اون‌ها تانک هستند. دود از تانک بلند می‌شود. کُنده دیگر چیست؟

قلمرو زبانی: شنی: زنجیری از صفحه‌های فولادی کوچک به جای تایر چرخ / غلیظ: فشرده و انبوه / مسلسل: تیربار کوچک / گردان: سه گروهان / دور و بر: ‌پیرامون / ای والله:‌ آفرین / هیکلی: تنومند / ما را گرفتید: ما را سرکار گذاشتید / کنده: تنه / قلمرو ادبی: زیر لب: کنایه از آرام و آهسته / صدای غرّش تانک: استعاره / گل کاشتی: کنایه از اینکه کاری را درست انجام دادی / به درد می‌خورد: کنایه از به کار می‌آید (عامیانه) / مردۀ فیل صد تومن است، زنده اش هم صد تومن: ارسال المثل و کنایه؛ در هر حال سودمند است / دود هنوز هم از کُنده بلند می‌شود: ارسال المثل و کنایه؛ سالمندان از جوانان توانمندتر هستند./

در دل از تعریف کردن دیگران می‌رنجید. به نظرش می‌آمد یک موشک را بیهوده از دست داده است. صدای موتور دیزلی چند تانک همه را به خود آورد. دوباره صورت سهراب جدّی شد. دستور داد که همه، سنگر بگیرند. با دست یکی از تانک‌ها را نشان داد و به مصطفی گفت: مصطفی، این روی برجکش تیربار دارد. حواستان باشد، احتمالاً پیاده از پشت دنبالش می‌آیند

– باشد آقا سهراب! حواسم هست.

– ارمیا، شما هم بدو برو طرف چپ. آنجا به مهندس بگو هم نفر بفرستند، هم آرپی جی.

آن قدر جدّی صحبت کرد که ارمیا بدون هیچ درنگی اسلحه اش را برداشت و دوید.

– حالا آن قدر تند ندو. توی راه اسیر نگیری‌ها؛ بگذار چندتاشان هم به ما برسد.

قلمرو زبانی: برجک: سازه فلزی روی تانک که می‌توان با آن جهت شلیک توپ را عوض کرد / تیربار: مسلسل بزرگ / آرپی جی: از سلاح‌های ضدتانک دوش‌پرتاب / قدر: اندازه (هم آوا غدر: خیانت)/ قلمرو ادبی: از دست داد: کنایه دچار فقدان چیزی شدن / همه را به خود آورد: کنایه از اینکه توجه همه را جلب کرد /

با تمام نیرویی که داشت می‌دوید. هر از گاهی صدای تیر یا انفجاری او را به خود می‌آورد. اگر چه نمی‌ترسید اما او را وهم گرفته بود. ایستاد. چشم‌هایش را تنگ کرد و به جلو نگاه کرد، تا جایی که چشم کار می‌کرد هیچ کس دیده نمی‌شد. نفس گرفت و دوباره با تمام سرعت دوید. هنوز چند قدمی بیشتر ندویده بود که عربی می‌شنید. نمی‌دانست در خیال است یا واقعیت. به دور و برش نگاهی کرد؛ اشتباه نمی‌کرد. صد قدم جلوتر چند عراقی با لباس‌های پلنگی و کلاه‌های کج روی خاک ریز ایستاده بودند. به آنها نگاه کرد. نمی‌دانست که آنها هم او را دیده اند یا نه. درنگ کرد. بند تفنگش را از روی شانه برداشت. آن را به دست گرفت. به طرف عراقی‌ها نگاه کرد. پشیمان شد. تعدادشان بیشتر از آن بود که به تنهایی بتواند با آنها مقابله کند. صدای عراقی‌ها که با دست نشانش می‌دادند، او را به خود آورد. برگشت. از همان راهی که آمده بود. به سرعت می‌دوید. دو سه بار سکندری خورد و به زمین افتاد. دستش می‌سوخت. سرش را برگرداند و به عقب نگاه کرد. دو نفر از عراقی‌ها به او نزدیک شده بودند. هر لحظه انتظار داشت سوزشی در کمرش احساس کند و به زمین بیفتد. نمی‌دانست ابتدا صدای گلوله را می‌شنود، یا درد را احساس می‌کند. نفسش طعم خون می‌داد. انگار در هوایی که به سختی امّا به سرعت به ریه اش می‌رفت، خون ریخته بودند. منتظر صدای گلوله بود. به خود آمد. همان طور که می‌دوید بند اسلحه را از روی شانه اش برداشت. آن را مسلحّ کرد و خود را به زمین انداخت. دو عراقی که فکر می‌کردند ارمیا به زمین افتاده است با سرعتی بیشتر به سمتش می‌دویدند. ناگهان ایستادند و خود را به زمین انداختند. صدای رگباری شنیده شد. تیر به آنها نخورد. ارمیا متوجّه شد که تیر به آنها نخورده است. از جا بلند شد. بدون اینکه به پشت سرش نگاهی کند، به سمت بچّه‌ها دوید. کم کم دود ناشی از سوختن تانک‌ها را می‌دید. سرش گیج می‌رفت. به پشت سرش نگاه کرد. هیچ کس او را تعقیب نمی‌کرد. در خیال می‌دید که صدها نفر با لباس‌های پلنگی و کلاه‌های کج او را دنبال می‌کنند. یکی از آنها از او جلو افتاد. ارمیا همین طور که می‌دوید و به پشت سر نگاه می‌کرد، محکم به یکی از آنها خورد که راهش را سد کرده بود. سعی می‌کرد خود را نجات دهد.

قلمرو زبانی: لباس‌های پلنگی و کلاه‌های کج: لباس‌هایی ویژه تکاوران / درنگ کرد: توقف کرد / سکندری می‌خورد: با سر به زمین می‌خورد / قلمرو ادبی: چشم‌هایش را تنگ کرد: کنایه از اینکه با دقت نگاه کرد / نفس گرفت: کنایه از اینکه تجدید قوا کرد /

ارمیان همین طور که می‌دوید و به پشت سر نگاه می‌کرد در آغوش او افتاد. سعی می‌کرد خود را نجات دهد؛ امّا دستان مصطفی او را محکم گرفته بود. به چهره مصطفی دقیق شد. مصطفی گریه می‌کرد.

– برجکش را زد. گفت یا علی. بلند شد. بعد یک دفعه دیدیم سرش چرخید؛ بعد زد؛ برجکش را زد. ببینش! هنوز جان دارد، نگاهش کن!

ارمیا سرش گیج می‌رفت؛ همه چیز را تیره و تار می‌دید.

– من را می‌خواستند اسیر بگیرند. دستور از بالا بوده؛ من برای آینده ام برنامه ریزی کرده بودم. برای همین شهید نمی‌شوم دیگر.

نمی‌فهمید چه می‌گوید. خاطرات به صورت مبهم از جلو چشمانش می‌گذشتند. سهراب را روی زمین گذاشته بودند. یک طرف صورت گوشت آلودش گم شده بود. هر چند لحظه یک بار زانوی چپش مرتعش می‌شد. ارمیا سرش را روی سینه سهراب گذاشته بود. به زانوی چپ او نگاه می‌کرد. می‌بینی ارمیا. رو به قبله خواباندیمش. بعد گفت به راست بچرخانیمش. سمت کربلا.

– آره می‌بینم. آرام دارد حسین حسین می‌کند؛ چرا دیگر زانوش تکان نمی‌خورد؛ چقدر آرام شده … آقا سهراب، شلوغ نکنی‌ها …

– حالا چطوری ببریمش تا سر جاده؟ ببین تو درازی و بدبار. من هم باید اسیر بشوم چون برنامه ریزی کرده بودم … باید شهید می‌شد … ببین چند تا خوز درست کرده. چه چیزهایی می‌گفت… خوب شد تو شهید نشدی مصطفی، من چه جوری شما دو تا را می‌بردم تا سر جاده… آقا

سهراب خیلی سنگین است؛ البته اسمش صلوات دارد. اللهّم صلی علی … چرا صلوات نمی‌فرستی مصطفی؟ بفرست دیگر! اللّهم صلی علی … خیلی سنگین است. وقتی داریم می‌بریمش، شاید توی خاک‌های جنوب فرو برویم ….

قلمرو زبانی: یک طرف صورت گوشت آلودش گم شده بود: زخمی شده بود / مرتعش: لرزان / قلمرو ادبی:  بالا در «دستور از بالا بوده»: مجاز از مقامات /                                                              

 ارمیا، امیرخانی

درک و دریافت

۱- شخصیت اصلی داستان چه کسی است؟ ویژگی‌های رفتاری او را مورد بررسی قرار دهید؟

– شخصیت اصلی داستان ارمیا، رزمنده است که در جبهه به سر می برد. وی فردی است منظم، نترس و کمی شوخ.

۲- با توجه به آیه شریفه و بیت زیر متن روان خوانی را تحلیل کنید.

وَ ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلٰکِنَّ اللَّهَ رَمىٰ = و پرتاب نکردی هنگامی که پرتاب کردی؛ ولی خداوند پرتاب کرد.

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد / که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی (سنایی)  / بنان: سرانگشت، انگشت

بازگردانی: از خداوند بدان نه از ارکان طبیعت(خاک، آب، باد، آتش)؛ زیرا کوته بینی است که خطی را که از خرد  برخاسته است تو آن را محصول انگشت بدانی.

■ این دو عبارت و متن درس، هر سه به این پیام اشاره دارند که رزمندگان و خداشناسانی که در راه خدا گام بر می دارند، کاروکنش شان همه از خداوند است و ایشان تنها ابزاری اند در دست یزدان.

گزاردن گذاشتن گذشتن
پی دی اف درس شانزدهم فارسی دوازدهم(کباب غاز و ارمیا)

جمله مرکب و حرف پیوند

jomleye-morakab

انواع «که»

۱- حرف پیوند   الف) پیوندگر: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

ب) به معنای «زیراکه»: زبان درکش ای مرد بسیار دان / که فردا قلم نیست بر بی زبان

پ) به معنای «اگر»: چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را / چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

ت) کوتاه شده «امید است که»: عمر بگذشت به بی حاصلی و بالهوسی / پسرم جام می‌ام ده که به پیری برسی

۲- حرف اضافه به معنای «از»: جُوی مشک، بهتر که یک توده گِل.

۳-  ضمیر پرسشی به معنای چه کسی؟: که گفتت برو دست رستم ببند؟ / نبندد مرا دست چرخ بلند

۴- ضمیر مبهم در معنای کسی که: هر که آمد عمارتی نو ساخت / رفت و منزل به دیگری پرداخت

گوشزد: «که» در بسیاری از جمله ها سترده می شود. مانند:

دیدم دل خاص و عام بردی / من نیز دلاوری نمودم

در بیت بالا «که» سترده شده است؛ پس جمله بالا در بنیاد اینگونه بوده است: دیدم که دل خاص و عام بردی …