آموزه دهم: بانگ جرس

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سدِّ خار و خاره بندیم

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم / بانگ از جرس برخاست وایِ من خموشم

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوارِ خویش دارند

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن، بشتاب، همّت چاره ساز است

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسه گاهِ وادی ایمَن برانیم

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

وادی پر از فرعونیان و قِبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

یعنی کلیم آهنگ جان سامری کرد / ای یاوران باید ولی را یاوری کرد

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

حُکمِ جلودار است بر هامون بتازید / هامون اگر دریا شود از خون، بتازید

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

فرض است فرمان بردن از حکمِ جلودار / گر تیغ بارد، گو ببارد، نیست دشوار

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

جانان من برخیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

جانان من برخیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد / آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

جانان من اندوه لبنان کُشت ما را / بشکست داغ دیرِ یاسین پشت ما را

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

باید به مژگان رُفت گَرد از طُور سینین / باید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / آنکَ امام ما عَلمَ بگرفته بر دوش

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

تکبیرزن، لبّیک گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار

قلمرو زبانی: فلک: / قلمرو ادبی: ا.

بازگردانی:

پیام:

حمید سبزواری

رباعی های امروز (قدیمی)

چون سیل ز پیچ و تاب صحرا می‌رفت / همراه سحر به فتح فردا می‌رفت

چون سیل: مانند سیل، تشبیه / پیچ و تاب: پیچ و خم / همراه سحر: جانبخشی / فتح: گشایش، پیروزی / فردا: مجاز از آینده

بازگردانی: رود مانند سیل از پیچ و خم صحرا می‌گذشت. همراه سحر برای پیروز و تسخیر آینده می‌رفت.

بی تاب نظیر جوشش چشمه دور / این رود به جست و جوی دریا می‌رفت

بی تاب: پریشان و پرجنب و جوش / نظیر: مانند، تشبیه / چشمه، رود، دریا: تناسب / رود: استعاره از جانباز، انسان آزاده، رزمنده  / دریا: استعاره از خدا، معنویت

بازگردانی: این رود پرجنب و جوشب بود و مانند جوشش چشمه دور، به جست و جوی خدا می‌رفت.

سلمان هراتی

♣♣♣

رازی که خطر کنندگان می‌دانند / در بازی خون، برندگان می‌دانند

راز: راز شهادت / خون: مجاز از مرگ / بازی خون: استعاره از جان فشانی / برنده: جان باخته

بازگردانی: تنها برندگان و جان باختگان به راز شهادت پی خواهند برد.

با بال شکسته پر گشودن، هنر است / این را همه پرندگان می‌دانند

با بال شکسته: کنایه از گرفتاری ها و تنگنا / پر گشودن: کنایه از پرواز کردن

بازگردانی: در تنگناها به کمال رسیدن، هنر و فضیلت است، این سخن مرا همۀ والامردان می‌دانند.

♣♣♣

ای کعبه به داغ ماتمت، نیلی پوش / وز تشنگی ات، فرات در جوش و خروش

کعبه: جانبخشی / نیلی: سیاه، کبود /  جوش و خروش: تب و تاب / ماتم: سوگ / نیلی پوش: کنایه از سوگوار / فرات: جانبخشی / حسن تعلیل

بازگردانی: ای حضرت عباس که کعبه به خاطر از دست دادن تو سیاه پوشیده و رود فرات به خاطر تشنگی تو در هنگام شهادت در تب و تاب است.

جز تو که فرات، رشحه ای از یم توست / دریا نشنیدم که کشد مشک به دوش

رشحه: قطره، چکیده / یم: دریا / فرات، رشحه ای از یم: تشبیه /  مشک: انبان / تلمیح به داستان حضرت ابوالفضل در کربلا / واج آرایی حرف «ش» و«د» / یم و فرات و دریا: تناسب

بازگردانی: به جز تو که وجودت دریایی از شناخت و جان فشانی است و فرات در برابر آن قطره ای بیش نیست، تا کنون نشنیده ام که دریا مشک آب بر دوش داشته باشد.

محمدعلی مجاهدی(پروانه)

♣♣♣

از چنبر نفس رسته بودند آنها / بت ها همه را شکسته بودند آنها

چنبر: حلقه / چنبر نفس: اضافه تشبیهی / رستن: نجات یافتن، رها شدن (بن ماضی: رست، بن مضارع: ره) / بت: استعاره از نفس / آنها: جانبازان، رزمندگان

بازگردانی: آن ها(رزمندگان) از همۀ وابستگی های این جهان خود را رها کردند و نفس شان را از میان بردند.

پرواز شدند و پر گشوند به عرش / هر چند که دست بسته بودند آنها

پرواز شدند: تشبیه(ایشان مانند خود پرواز شدند) / پرگشودن: کنایه از پرواز کردن و معراج / عرش: تخت، اورنگ (بارگاه خداوند) / دست بسته: کنایه از در بند

بازگردانی: آن ها هرچند که دست هایشان بسته بود، همچون پرنده ای سبکبال به بارگاه ایزدی پر کشیدند.

مصطفی محدثی خراسانی

 

 

به یاد ۲۲ بهمن

آسمان با هفت دستِ گرم و پنهانی دف می زد، و رنگین کمانی از شوق و شور، کلاف ابرهای تیره را از هم باز می کرد .خورشید در جشنی بی غروب ، بربام روشن جهان ایستاده بود، وتولّد جمهوری گل محمّدی را، کِل می کشید.

بیست و دوّم بهمن در هیأت روزی شکوهمند، آرام آرام از یال کوه های بلند و برفگیر فرود آمد و در محوِطه آفتابی انقلاب، ابدی شد .صمیمی ترین فصل زندگی ما در بهمن آغاز شد و مادر سایه خورشیدی ترین مرد قرن به بارِعامِ تفضل و رحمت الهی راه یافتیم و صبح روشن آزادی را به تماشا ایستادیم.

اندک اندک جلوه هایی از تقدیرِ درخشان این نهضت به ملّت ما لبخند زد. حلول این صبح روشن را بزرگ می داریم و یاد ایثارگران سهیم در این حماسه سترگ را – تا همیشه – در خاطره خویش به تابناکی پاس خواهیم داشت .

سیّد ضیاءالدّین شفیعی