آموزه نهم: کویر

چشمۀ آبی سرد که در تموز سوزان کویر، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون می‌آید. از دامنۀ کوه‌های شمالی ایران به سینۀ کویر سرازیر می‌شود و از دل ارگ مزینان سر بر می‌دارد. از این جا درختان کهنی که سالیانی دراز سر بر شانه هم داده اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت می‌کنند.  

تموز: ماه دهم از ماه رومیان / …گویی از دل یخچالی بزرگ: تشبیه / سینۀ کویر: اضافه استعاری / ارگ: قلعه / دل ارگ: اضافه استعاری / سر بر می‌دارد: استعاره، کنایه از بیرون آمدن / … سر بر شانه هم داده اند: کنایه از نزدیک به هم بودن، جانبخشی/ باغستان: منطقه پر از باغ / مشایعت: همراهی کردن، بدرقه کردن / … مزرعه را مشایعت می‌کنند: جانبخشی

درست گویی عشق آباد کوچکی است و چنان که می گویند، هم بر انگارۀ عشق آبادش ساخته اند. مزینان از هزار و صد سال پیش هنوز بر همان مهر و نشان است که بود… .

درست گویی عشق آباد کوچکی است: تشبیه / انگارۀ: طرح، نقشه / …مهر و نشان است که بود: تلمیح به شعر حافظ (گوهر مجزن اسرار همان است که بود/ حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود)، کنایه از تغییر نکردن

تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد می‌کند. در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود و استادان بزرگ حکمت و فقه و ادب، نه در«ادارات» که در غرفه‌های مساجد یا مَدرس‌های مدارس می‌نشستند و شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنه ای می‌گشت و می‌سنجید و بالاخره می یافت و سر می‌سپرد؛ نه به زور حاضر و غایب بل به نیروی ارادت و کشش ایمان.

تاریخ بیهق: مجاز از نویسنده تاریخ بیهق / فقه: علم احکام شرعی / باب علم: استعاره مکنیه / فقیر و غنی، روستایی و شهری: تضاد / غرفه‌: بالاخانه / مَدرس‌: محلی که در آن تدریس کنند / شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنه ای: تشبیه / سر می‌سپرد: کنایه از فرمانبرداری / حاضر و غایب: تضاد.

صحبت مزینان بود. نزدیک هشتاد سال پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزۀ درس مرحوم حاجی ملّا هادی اسرار- آخرین فیلسوف از سلسلۀ حکمای بزرگ اسلام- مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد. بعد از حکیم اسرار، همۀ چشم ها به او بود که حوزۀ حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را او که جانشین شایستۀ وی بود، روشن نگاه دارد؛ امّا در آستانۀ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی اش فرا رسیده بود، ناگهان منقلب شد. شهر را و گیرودار شهر را رها کرد و چشم ها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.

نمایان: آشکار / به تنهایی بگذارد: بگذراند / اسرار(رازها)، اصرار(پافشاری): شبه هم آوا / چشم ها به او بود: کنایه از توجه / حوزۀ گرم و چراغ .. روشن نگاه دارد: کنایه از رونق دادن / آستانۀ: آغاز، آستان / میوه دادن: به بار نشستن/  درختی که جوانی را به پایش ریخته بود: استعاره مکنیه، جوانی همچون آب و کودی است که … / بهار حیات: استعاره مکنیه، حیات مانند سال است که فصل دارد / گیرودار: بحبوحه / چشم ها … گذاشت: مجاز از مردم

وی جدّ پدر من بود. من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس می کنم؛ در نگاه او نشانی از من بوده است… و امّا جدّ من، او نیز بر شیوۀ پدر رفت. به همین روستای فراموش بازآمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش وفادار ماند که این فلسفۀ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار. پس از او عموی بزرگم که برجسته ترین شاگرد حوزۀ ادبی بزرگ بود، پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیات، باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.

بازآمد: برگشت

آن اوایل سال‌های کودکی، هنوز پیوند ما با زادگاه روستایی مان برقرار بود و برخلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دست و پاگیر نشده بودیم و هر سال تابستان ها را به اصل خود، مزینان بر می‌گشتیم و به تعبیر امروزمان « می‌رفتیم».

پامان به ده باز بود: کنایه از رفت و آمد داشت / دست و پاگیر نشده بودیم: کنایه از گرفتار شدن

 آغاز تابستان، پایان مدارس! چه آغاز خوبی و چه پایان خوب تری! لحظۀ عزیز و شورانگیزی بود؛ لحظه ای که هر سال از نخستین دم بهار، بی صبرانه چشم به راهش بودیم و آن سال ها، هر سال انتظار پایان می‌گرفت و تابستان وصال، درست به هنگام، همچون همه ساله، امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر می‌آمد و ما را از غربت زندان شهر به میهن آزاد و دامن گسترمان، کویر می‌برُد؛ نه، بازمی‌گرداند.

دم بهار: دمیدن، طلوع / چشم به راهش بودیم: کنایه از منتظر بودن / گرم: ایهام، ۱- داغ ۲- صمیمی / غربت: غریب بودن، هم آوا (قربت: نزدیکی ) / زندان شهر: اضافه تشبیهی / دامن گستر بودن کویر: استعاره

… در کویر، گویی به مرز عالم دیگر نزدکیم و از آن است که ماوراء الطّبیعه را – که همواره فلسفه از آن سخن می‌گوید و مذهب بدان می‌خواند – در کویر به چشم می‌توان دید، می‌توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند. «در کویر خدا حضور دارد» این شهادت را یک نویسندۀ اهل رومانی داده است که برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پرِ جبرییل همواره در زیر غرفۀ بلند آسمانش به گوش می‌رسد و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخرۀ سنگش و سنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می‌شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرارآمیز آن استشمام کرده است.

ماوراء الطّبیعه: آنچه فراتر از عالم طبیعت و ماده باشد؛ مانند خداوند، روح و مانند آنها /  فلسفه از آن ..: مجاز از فلسفه دانان /  مذهب بدان …: مجاز از مذهبیان / برخاسته اند: برانگیخته شده اند، بلند شده اند / غرفۀ بلند آسمان: اضافه تشبیهی / درختش، غارش،…بر لب دارد: جانبخشی / بر لب داشتن: کنایه از به زبان آوردن / عطر الهام: اضافه تشبیهی / استشمام: بوییدن

… آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران‌های غیبی سکوتش می‌گیرم ناله‌های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می‌شنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعۀ گمنام و غریبش، در کنار آن مدینۀ پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می‌برد و می‌گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می‌گرید! … چه فاجعه ای!…

آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی: تشبیه، متناققض نما / خاموش: ایهام، ۱- ساکت ۲- بی نور / مشت خونین و بی تاب قلبم: اضافه تشبیهی / بی تاب: ایهام، نا آرام، بی نور / باران‌های غیبی سکوتش: اضافه تشبیهی / ناله‌های گریه آلود آن روح دردمند و تنها: حضرت علی /  شیعۀ گمنام و غریب: شریعتی / مدینۀ پلید: کوفه، جانبخشی / قلب آن کویر بی فریاد: جانبخشی / حلقوم چاه: اضافه استعاری یا اضافه تشبیهی

نیمه شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت هشت ساله. آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازمی‌گشتند و هیاهوی گلهّ خوابید و مردم شامشان را که خوردند، به پشت بامها رفتند؛ نه که بخوابند، که تماشا کنند و از ستاره ها حرف بزنند، که آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر.

تفرجّگاه: گردشگاه / آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است: تشبیه

آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارۀ آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقّی که بر آن مرغان الماس پرَ، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می‌زنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پرشکوهش از راه رسید و گل‌های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّۀ روشن و خیال انگیزی که گویی کی راست به ابدیتّ می‌پیوندد:

نظاره: نگاه، تماشا کردن، نگریستن / گرم … بودن: کنایه از مشغول بودن / معلقّ: آویزان / دریای سبز معلقّی: استعاره از آسمان، تلمیح به شعر حافظ (آسمان کشتی ارباب هنر می شکند / تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم) / مرغان الماس پرَ: استعاره از ستارگان تلألؤ: درخشش / گل‌های الماس شکفتند: استعاره از ستارگان، کنایه از درخشیدن / قندیل: چراغ یا چهلچراغی که می آویزند / قندیل زیبای پروین: اضافه تشبیهی /  جادّۀ روشن و خیال انگیز: استعاره از کهکشان راه شیری / ابدیتّ: جاودانگی، پایندگی، بی کرانگی

شاهراه علی، راه مکّه! شگفتا که نگاه‌های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می‌بیند و دهاتی‌های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می‌رود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید.

تلقّی: دریافت، نگرش، تعبیر / تعبیر: بیان کردن، شرح دادن، بازگویی

چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر می‌رفتم و به کویر برمی‌گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذّت ها و نشئه‌های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره‌های پر از «ماورا» محروم تر می‌شدم تا امسال که رفتم، دیگر سر به آسمان برنکردم و همه چشم در زمین که اینجا … می‌توان چند حلقه چاه عمیق زد و… آنجا می‌شود چغندر کاری کرد … ! و دیدارها همه بر خاک و سخن ها همه از خاک! که آن عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد، ساختۀ چند عنصر! و آن باغ پر از گل‌های رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها که درونم را پر از خدا می‌کرد، به این علم عددبین مصلحت اندیش آلود و من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ زیبا و شگفت مردم کویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئۀ خوب و پاک آن در بستر خویش به خواب رفتم.

نشئه‌: حالت سرخوشی، کیفوری، سرمستی / قدس: پاکی، صفا، قداست / ماورا: فراسو / همه چشم در زمین: کنایه از توجه ها / زمین: استعاره از مادیات / دیدارها: مجاز از نگاه / …عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد: تشبیه، / سرد و بی روح: بی معنویت / آن باغ: استعاره از آسمان / سموم سرد این عقل بی درد و بی دل: اضافه تشبیهی / اهورایی: خدایی / عددبین: کنایه از حسابگر / آلود: آلوده شد (بن ماضی: آلود، بن مضارع: آلای) / گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ: تشبیه / اسرا: در شب سیر کردن، تلمیح به هفدهمین سوره قرآن

دکتر علی شریعتی

روان خوانی: بوی جوی مولیان

من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهۀ اسب آغاز کردم. در چهار سالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده سالگی حتّی یک شب هم در شهر و خانۀ شهری به سر نبردم.

شیهه: صدای و آواز اسب / قاش: قاچ ، قسمت برآمده جلوی زین؛ کوهه زین / خفیف: سبک /  به سر بردن: کنایه از گذراندن

ایل ما در سال دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست فروشان و دوره گردان شهر بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. مزۀ آن شیرینی‌های باد و باران خورده و گرد وغبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.

ایل: گروهی از مردم هم نژاد که فرهنگ و اقتصاد مشترک دارند و معمولا به صورت چادرنشینی زندگی می کنند؛ ایل و تبار: خانواده و نژاد و اجداد /  بساط: گستردنی / حلوا: گونه ای شیرینی، افروشه / شیرینی‌های باد و باران خورده: کنایه از نه خیلی تر و تازه / مزه … زیر دندان داشتن: کنایه از لذت چیزی را به یاد آوردن.

از شنیدن اسم شهر، قند در دلم آب می‌شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم؛ نمی دانستم که اسب و زینم را می گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه ام می‌نشانند. نمی دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می گیرند و قلم به دستم می‌دهند.

قند در دل آب ‌شدن: کنایه از این شادمان شدن / پشت میز و نیمکت مدرسه ام می‌نشانند: کنایه از این که به درس خواندن وا دارندم / قلم به دستم می‌دهند: کنایه از این که به خواندن و نوشتن وامی دارندم

پدرم مرد مهمّی نبود. اشتباها تبعید شد. مادرم هم زن مهمّی نبود. او هم اشتباها تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباها به دست حضرات دولتی و ملتّی به یغما رفت. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه ها چادر می‌افراشتند، آب انبار آن روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بنُ و بلوط خو گرفته بودند، زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پُر هوای عشایری به سر برده بود، تنفّس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهار دیواری اتاق بکشاند.

دار و ندار: همه دارایی / یغما: غارت، تاراج، به یغما رفتن: غارت شدن / ‌افراشتن: برپا کردن (بن ماضی: افراشت، بن مضارع: افراز) / مصیبت: گرفتاری / بنُ: پسته وحشی /  خو گرفتن: عادت کردن / محصور: احاطه شده / جانفرسا: جانکاه / چهار دیواری: زمینی که در چهار سمت آن دیوار باشد

ما قدرت اجارۀ حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پر زرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه ای در یک خانۀ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم؛ شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرّد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود. روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد. مأمور امیدوارمان کرد که شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نیامد.

دربست: کنایه از چیزی که همه آن در اختیار یک فرد باشد / کلانتری: شهربانی، سرپرستی/

غصّۀ مادر و سرگردانی من و بچّه ها حدّ و حصر نداشت. پس از ماه ها انتظار یک روز سر و کلهّ اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش جان بخشی دادیم که پدر است. همان پدری که اسب هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرۀ رنگینش می‌نشست. همان پدری که گلهّ‌های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش‌های گران بهای چادرش زبانزد ایل و قبیله بود.

حدّ و حصر: اندازه /  سر و کلهّ کسی پیدا شد: کنایه از اینکه از راه رسید /  سفرۀ رنگین: کنایه از پر زرق و برگ / ریز و درشت: تضاد

پدرم غصّه می‌خورد. پیر و زمین گیر می‌شد. هر روز ضعیف و ناتوان تر می‌گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دل خوشی برایش مانده بود؛ پسرش با کوشش و تلاش درس می‌خواند. من درس می‌خواندم. شب و روز درس می‌خواندم. به کتاب و مدرسه دل بستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اوّل می‌شدم. تبعیدی ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آیندۀ درخشانم برایش خیال ها می‌بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پر رنگ و رونق روز. پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختۀ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطّی زیبا بر آن نگاشته بودند. آشنایی در کوچه و محلهّ نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید.

زمین گیر: ناتوان / تصدیق: گواهی نامه / پر رنگ و رونق: جذاب و دلربا / آویخت: آویزان کرد (بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز) / مزایا: ج مزیت، برتری/ نگاشته: نوشته

پیرمرد دل خوشی دیگری نداشت. روز و شب با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم می‌نگریست. جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همۀ آنها می‌ارزد.

مباهات،: افتخار، سرافرازی /  می‌نگریست: نگاه می کرد

پس از عزیمت رضا شاه  که قبلاً رضاخان بود و بعدا هم رضاخان شد، همۀ تبعیدی ها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتۀ خود دست یافتند. همه بی تصدیق بودند؛ به جز من. همه شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند.

عشیره: خاندان /  شوکت: شکوه / زندگی شیرین: حس آمیزی / از سر گرفتند: از نو آغازیدند

چشمه‌های زلال در انتظارشان بود. کوه‌های مرتفع و دشت‌های بی کران در آغوششان کشید. باز زین و برگ را بر گردۀ کَهَر ها و کُرَندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند. باز کبکها را در هوا و آهوها را در صحرا به تیر دوختند. باز در سایۀ دلاویز چادرها و در دامن معطرّ چمن ها سفره های پرسخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند. باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما را به گرمسیر سپردند و راه رفته را بازآمدند.

بی کران: بی کناره، کنایه از پهناور / … در آغوششان کشید: جانبخشی / گرده: پشت، بالای کمر /  کَهَر: اسب یا استری که به رنگ سخر تیره است / کُرَند: اسب که رنگ آن میان زرد و بور باشد / سرگرم: کنایه از مشغول / تاخت و تاز: دواندن / به تیر دوختند: تیر زدند / دلاویز: پسندیده، خوب، زیبا / دامن معطرّ چمن ها: استعاره / بار سفر را بستند: کنایه از آماده سفر شدن / گرمسیر: منطقه ای که تابستان های بسیار گرم و زمستان های معتدل دارد؛ مقابل سردسیر/ گرما را به گرمسیر سپردند: ترک کردند

در میان آنان فقط من بودم که دودل و سرگردان و سر در گریبان بودم. بیش از یک سال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمت‌های طبیعت بهره مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمی گذاشت که در ایل بمانم. ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده ای و عمر را به بطالت می گذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی مهر، به همان دیار بی یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانه ای کوچک و کوچه ای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا اداره ای محبوس و مدفون شوی تا ترقّی کنی.

دودل: مردد / گریبان: یخه / سر در گریبان بودم: کنایه از این که گوشه گیر و اندوهگین بودم / مواهب: م موهبت، بخشش ها / بطالت: بیهودگی، بیکاری، کاهلی / کسان: مجاز از خویشاوندان / مهر: مهربانی / شهر بی مهر: جانبخشی / دیار: سرزمین / یار: یاور /  دیار بی یار: جانبخشی / در دفتری یا اداره ای محبوس و مدفون شوی: تشبیه پنهان / ترقّی: پیشرفت.

چاره ای نبود. حتّی پدرم که به رفاقت و هم نشینی من سخت خو گرفته بود و یک لحظه تاب جدایی ام را نداشت، گاه فرمان می‌داد و گاه التماس می‌کرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقّی کنی!

رفاقت: دوستی / تاب: تحمل

بازگشتم؛ از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادۀ گرفتارم را  درست در موقعی که نیاز داشتند  از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم. ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمۀ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان. در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانش نامۀ رشتۀ حقوق قضایی، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول به من پیشنهاد شد.

صفا: پاکی، پاکدلی / تکاپو: کوشش / دانش نامه: مدرک /  درخت بیداد: اضافه تشبیهی / از بیخ و بن براندازم: کنایه از این که کاملا نابود کنم / دادیاری: وکالت

سری به ساوه زدم و دربارۀ دزفول پرس وجو کردم. هر دو ویرانه بودند. کیی آب و هوایی داشت و دیگری آن را هم نداشت. دلم گرفت و از ترقّی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال ترقّی‌های دیگر به راه افتادم. تلاش کردم و آن قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملیّ سر در آوردم و در گوشۀ یک اتاق پرکارمند، صندلی و میزی به دست آوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم. شاهین تیز بال افق ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم.

سری … زدم : کنایه از این که ناگهان به جایی رفتن / عدلیه: دادگستری / چشم پوشیدم: کنایه از صرف نظر کردم / حلقه به درها کوفتم: کنایه از سراغ موارد مختلف رفتم / طفیلی: منسوب به طفل، وابسته، میهمان ناخوانده، آن که وجودش یا حضورش در جایی، وابسته به وجود کس یا چیز دیگری باشد / از… سر در آوردم: کنایه از این که کارمند … شدم / شاهین تیز بال افق ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنجی پناه بردم: تشبیه، مفهوم عبارت آن است که آزادی و بزرگ منشی داشتم؛ اما به فرومایگی و خواری افتادم.

بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقّی شدم. تابستان سوم فرا رسید. هوا داغ بود. شب ها از گرما خوابم نمی برد. حیاط و بهار خواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق می‌شدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب و هوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم؛ در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم؛ در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم؛ در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه گسار نداشتم.

بساط تهویه: دستگاه پالایش و جابجایی هوا / کس .. : مجاز از  خویشاوند / اندوه گسار: غمخوار، غم گسار.

نامه ای از برادرم رسید، لبریز از مهر و سرشار از خبرهایی که خوابشان را می‌دیدم: «… برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را با چاقو می‌بریم. پشم گوسفندان را گل وگیاه رنگین کرده است. بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است. گندم ها هنوز خوشه نبسته اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی شود. جوجه کبکها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قلهّ‌های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی رود

مهر: مهربانی / شبدر: گیاهی علفی و یک ساله / شبدر دوچین: شبدری که دوبار پس از روییدن چیده شده باشد / دم: مجاز از لحظه / جوجه کبکها، خط و خال انداخته اند: کنایه از اینکه بزرگ شده اند / کمانه: نام کوهی … / آب خوش از گلویش پایین نمی رود: کنایه از این که آسایش و آرامش ندارد.

نامۀ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی!

… شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی: تلمیح دارد به داستان رودکی و پادشاه سامانی برای بازگشت به بخارا.

آب جیحون فرو نشست؛ ریگ آموی پرنیان شد؛ بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقّی را رها کردم. پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود.

آب جیحون فرو نشست: کنایه از این که دشواری ها از میان رفت / پرنیان: نوعی حریر، پارچه ابریشمی دارای نقش و نگار/  ریگ آموی پرنیان شد: تشبیه، کنایه از این که دشواری ها از میان رفت / مولیان: نام محله ای در بخارا / بوی: ایهام، (۱- رایحه ۲- آرزو) / مدهوش: سرگشته / پا به رکاب گذاشتم: کنایه از این که آماده سفر شدم / تهران را پشت سر نهادم: کنایه از این که ترک کردم /  بال و پر گشودم: استعاره مکنیه / بخارای من ایل من: تشبیه.

بخارای من، ایل من، محمّد بهمن بیگی

وابسته های وابسته