آموزه ششم: مهر و وفا

مهرو وفا (تازه)

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد
قالب: چامه یا غزل / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (رشته انسانی)/  جانب کسی را نگه داشت: کنایه، پشتیبانی کردن / خداش: جهش ضمیر، خدا او را / بلا: گرفتاری / نگه دارد: ردیف / اهل وفا: باوفایان، وفاداران / هر، در: جناس
بازگردانی: هر کس که از باوفایان پشتیبانی و حمایت کند، خداوند نیز او را در هر حالی از گرفتاری ها حفظ می کند.
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد
حدیث: ماجرا، روایت، سخن / تضمین شعر سعدی / حضرت: جناب / واژه آرایی: دوست، آشنا /  که: زیرا که
بازگردانی: ماجرای دوست را فقط به جناب دوست می گویم؛ زیرا که فقط دوست محرم راز دوستش است.
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/ فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
دلا: ای دل، جانبخشی / دل: منادا، مجاز از انسان / معاش: زندگی، زیست، زندگانی کردن / بلغزد پای: کنایه از خطا کند، دچار کژروی شود / دل، پا، دست: تناسب / فرشته ات: جهش ضمیر، فرشته تو را / واج آرایی: د /
بازگردانی: ای دل به گونه ای زندگانی کن که اگر دچار لغزش و خطا شدی، فرشته‌ با دعا کردن در حق تو، تو را حفظ کند.
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
گرت: اگر تو را، جهش ضمیر / هوا: میل و آرزو / نگسلد: نشکند (بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل) / سر رشته را نگه دار: کنایه از وفاداری کن / دار، دارد: همریشگی / گر، سر: جناس
بازگردانی: اگر میل و آرزوی آن داری که معشوق پیمانش را با تو نشکند، تو نیز در حق او وفادار باشد تا او نیز با تو وفادار باشد.
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی / ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
صبا: بادی که از شمال شرقی می وزد، باد بهاری / ای صبا، منادا، جانبخشی / همآوا: صبا، سبا (نام یک شهر) / سر: ایهام تناسب، ۱- نوک ۲- کله (در معنای دوم با زلف و روی تناسب دارد) / ار: اگر / دل را سر زلف دیدن: کنایه از عاشق زلف یار دیدن / روی: ایهام تناسب، ۱- به خاطر ۲- چهره (در معنای دوم با زلف و سر تناسب دارد) / جا نگه دارد: وفادار باشد، حق دوستی را ادا کند / دل، زلف: تناسب / واج آرایی: ر /
بازگردانی: ای باد صبا اگر دل مرا اسیر زلف یار دیدی، لطفاً به یارم بگو که نسبت به من بی مهر نباشد.
 چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
چو: هنگامی که / ش: مرجع آن، دلبر است / دلم را نگاه دار: کنایه از وفادار باش، دلم را نشکن / گفتم، گفت: همریشگی / دست: مجاز از توان و نیرو / ز دست بنده چه خیزد: استفهام انکاری / خدا نگه دارد: تلمیح به توکلت علی الله / دست، دل: تناسب
بازگردانی: هنگامی که به یارم گفتم دلم را نشکن او چه گفت؟ او گفت از دست بنده چه کاری برمی آید. خدا دلت را نشکند.
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
سر: مجاز از جان / زر: مجاز از دارایی / سر و زر و دل و جانم: مجاز از همه هستی ام / سر، زر: جناس / سر، دل، جان: تناسب / یار: دلبر / مهر: عشق، مهربانی / حق صحبت نگه دارد: کنایه، وفادار باشد /
بازگردانی: جان و دارایی و همه هستی ام فدای آن یاری که حق دوستی را ادا کند و نسبت به من وفا باشد.
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ / به یادگار نسیم صبا نگه دارد
راهگذار: رهگذر، محل عبور / حافظ: نام هنری، تخلص / غبار راهت کجاست: کنایه از ارزشمندی یار
بازگردانی: غبار رهگذر تو کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا آن غبار را حفظ کند.

مهرو وفا قدیمی

قالب: چامه یا غزل، ادب چالشی یا مناظره (گفتاگفت)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

سرآید: به پایان آید / سرآید، برآید: جناس / ماه: استعاره از زیبارو و معشوق / برآید: طلوع کند، ایهام

بازگردانی: به دلبرم گفتم: غم عشق تو را دارم. او در پاسخ گفت: سرانجام این غم تو پایان خواهد یافت. به او گفتم:ماه تابان شب های تاریک من باش و او گفت: اگر امکان داشته باشد یا اگر ماه طلوع کند.

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

مهرورز: دلشده / مهر: عشق / رسم: آیین / خوبرو: زیبارو /

بازگردانی: به او گفتم: از دوستان مهربان و مهرورز، راه و رسم وفاداری را بیاموز. او در پاسخ گفت: این کار از دلبران زیبارو کمتر دیده شده است.

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم  / گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

خیال: فکر و تصور / راه نظر را بستن: کنایه از نگاه نکردن / شبرو: دزد، راهزن، جانبخشی /

بازگردانی: به یار دلربا گفتم: من نمی‌گذارم تصویر ذهنی تو، پیش چشمم بیاید. راه ورود آن را می‌بندم. او گفت: نمی‌توانی. او شبگرد و راهزن است و از راه دیگری وارد می‌شود.

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

بو: رایحه، آرزو (ایهام) / جهش ضمیر / مرجع او: زلف / ت: تو / آید: شود

بازگردانی: به او گفتم: بوی خوش گیسوان زیبایت مرا از راه به در کرد و گمراهم ساخت. او پاسخ داد: اگر آگاه باشی٬ خواهی فهمید که همان بوی خوش به تو می‌گوید که من کجا هستم و تو را راه می نماید.

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد  / گفتا خنک نسیمی ‌کز کوی دلبر آید

خیزد: بلند می شود / خنک: خوشا / کوی: کوچه / 

بازگردانی: به معشوق گفتم: هوایی که از نسیم صبحگاهی پدید می‌آید٬ چه پسندیده و نیکوست. او گفت: نسیم صبح خوشایند است اما خوش تر و دلپذیرتر از آن نسیمی‌است که از کوی دلبر می‌وزد.

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت  / گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

نوش: شیرینی / لعل: استعاره از لب / کاو: که او / بنده پرور: کسی که به زیردستش توجه می کند

بازگردانی: به او گفتم: لب شیرین تو ما را در آرزوی یک بوسه کشت. او پاسخ داد: تو راه و رسم بندگی را به جا بیاور٬ او نیز در حق تو بنده پروری می‌کند و تو را مورد توجه و لطف خود قرار می‌دهد.

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

عزم: قصد / صلح: آشتی / درآید: فرارسد

بازگردانی: به یار گفتم: دل مهربان و بخشنده ات کی٬ قصد آشتی و برقراری رابطه دوستی دارد؟ او گفت: این راز را با کسی بازگو مکن تا زمان مناسب آن فرابرسد.

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد  / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عشرت: خوشگذرانی / سرآمد: به پایان آمد / خموش: ساکت / سرآید: به فرجام رسد

بازگردانی: به معشوق گفتم: دیدی که چگونه آن روزهای شاد و دل انگیز سپری شد؟ او گفت: ای حافظ! ساکت باش و دم فرو بند که اندوه تو نیز سرانجام به پایان خواهد رسید.


گنج حکمت (حقه راز )

یکی: یک نفر / شیخ: پیر، منظور شیخ ابوسعید ابوالخیر / اسرار: جمع سّر، رازها / با من نمایی: به من نشان دهی / حقه : جعبه / محکم کردند: بستند / دیگر روز : روز دیگر / زینهار: آگاه باش / سودا:هوس / درویش: صوفی، خانقاه رو /

اسرار و التوحید”محمد بن منور (نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)