آموزه دوم: از آموختن ننگ مدار

■ تا توانی از نیکی کردن میاسا.

قلمرو زبانی: آسودن: استراحت کردن(بن ماضی: آسود، بن مضارع: آسا) / میاسا: توقف مکن، دست بر ندار

بازگردانی: تا می‌توانی از نیکی کردن به دیگران دست بر ندار.

■ و خود را به نیکی و نیکوکاری به مردم نمای.

قلمرو زبانی: نمودن: نشان دادن  (بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) /

بازگردانی: و خود را به مردم آنگونه نشان بده که فردی نیکوکاری هستی.

■ و چون نمودی به خلاف نموده، مباش.

قلمرو زبانی: نموده: نشان داده، ارائه کرده، آشکار کرده

بازگردانی: و چون این چنین نشان دادی خودت برخلاف آن رفتار مکن.

■ به زبان، دیگر مگو و به دل، دیگر مدار، تا گندم نمای جوفروش نباشی.

قلمرو ادبی: تا گندم نمای جوفروش نباشی: مثل

بازگردانی: به زبانت چیزی نگو که دلت چیزی دیگر باشد (کنایه از دورو نبودن) تا مانند کسی نباشی که به مردم گندم نشان می‌دهد؛ ولی جو می‌فروشد.

پیام: دوری از دورویی

■ و اندر همه کاری داد از خویشتن بده، که هرکه داد از خویشتن بدهد، از داور مستغنی باشد.

قلمرو زبانی: اندر: در / داد: حق / داد از چیزی دادن: حق آن را ادا کردن / که نخست: زیرا / که دوم: کس / داور: قاضی، دادرس / مستغنی: بی نیاز

بازگردانی: و در هر کاری حق آن را ادا کن؛ زیرا هر کس که حق را ادا کند، نیاز به قاضی ندارد و از آن نمی‌ترسد.

■ و اگر غم و شادیت بود، به آن کس گوی که او تیمار غم و شادی تو دارد و اثر غم و شادی پیش مردمان، بر خود پیدا مکن.

قلمرو زبانی: تیمار: غم، حمایت و نگاهداشت / پیدا کردن: آشکار کردن

پیام: تودار بودن

بازگردانی: اگر غم و شادی برایت پیش آمد، به کسی بگوی که دوست توست و قصد کمک به تو  را دارد و غم و شادیت را برای هر انسانی آشکار نکن و به ایشان نشان نده.

■ و به هر نیک و بد، زود شادان و اندوهگین مشو، که این فعل کودکان است.

بازگردانی: و با هر اندک خوبی و بدی، زود شاد و غمگین نشو که این کار بچه‌ها ست.

■ بدان کوش که بر هر محالی، از حال و نهاد خویش بنگردی، که بزرگان به هر حق و باطلی از جای نشوند.

قلمرو زبانی: نهاد: ذات / محال: بی اصل، ناممکن، اندیشۀ باطل / بنگردی: عوض / از جای شدن: از کوره دررفتن

بازگردانی: تلاش کن که به خاطر هر کار بیهوده ای حالت عوض نشود؛ زیرا انسان‌های بزرگ زود تحت تأثیر هر حق و باطلی قرار نمی‌گیرند.

■ و هر شادی که بازگشت آن به غم است، آن را شادی مشمر، و به وقت نومیدی امیدوارتر باش و نومیدی را در امید بسته دان و امید را در نومیدی.

قلمرو زبانی: شمردن: به حساب آوردن (بن ماضی: شمرد، بن مضارع: شمار) نومید: ناامید / بسته دان: مرتبط دانستن، وابسته دانستن

بازگردانی: و هر شادی که پایان آن غم است، شادی به شمار نیاور، هر زمان ناامید شدی، امیدواریت را از دست مده و بدان که نومیدی وابسته به امید و امید وابسته به ناامیدی است.

■ رنج هیچ کس را ضایع مکن و همه را به سزا، حق شناس باش، خاصه قرابت خویش را، چندان که طاقت باشد با ایشان نیکی کن.

قلمرو زبانی: ضایع: تباه / سزا: شایسته / خاصه: به ویژه / قرابت: قرابت: خویشی، خویشاوندی؛ در متن درس، منظور

« خویشاوند » است / طاقت: توان / با: به

بازگردانی: تلاش هیچ کس را تباه مکن و نسبت به همه مردم حق شناس باش؛ به ویژه خویشاوندان خود و به اندازه ای که توان داری به خویشانت نیکی کن .

■ و پیران قبیله خویش را حرمت دار، ولیکن به ایشان مولع مباش تا همچنان که هنر ایشان بینی، عیب نیز بتوانی دید، و اگر از بیگانه ناایمن شوی، زود به مقدار ناایمنی، خویش را از وی ایمن گردان.

قلمرو زبانی: پیران: بزرگان / حرمت دار: احترام بگذار / مولع: بسیار مشتاق، آزمند / هنر: فضیلت / ایمن گرداندن: در امان بودن

بازگردانی: و احترام پیران خاندانت را نگه دار؛ ولی شیفته پیران مشو تا همانطور که فضیلت آنها را می‌بینی، عیب آنها را نیز ببینی، و اگر از غریبه ای احساس امنیت نمی‌کنی، به اندازه ای که احساس ناایمنی داری خود را از او دور کن و در امان دار.

■ و از آموختن ننگ مدار تا از ننگ رسته باشی.

قلمرو زبانی: ننگ: شرمساری، بی آبرویی / رسته: نجات یافته (بن ماضی: رست، بن مضارع: ره)

بازگردانی: و از آموختن شرم مکن تا از بی آبرویی نجات پیدا کنی.

قابوس نامه، عنصر المعالی
واژگانی که دارای ارزش املایی اند.
مستغنی- ضایع – طاقت – حرمت – مولع
فعل از نظر زمان

دیوار

بنا: نماد کسی که سبب ساز جدایی است / دیوار: نماد جدایی / همسایه: نماد کسانی که از ایشان جدا می شویم. / زاویه دید: سوم شخص / شخصیت اصلی داستان: یک پسر جوان

بر و بر: خیره، با دقت / تعجببرشداشته بود: بسیار شگفت زده شده بود/ شیری: گونه ای رنگ سفید/ مثل یک توپ: تشبیه / حیاط: صحن خانه (هم‌آوا← حیات: زندگی) / سرو صدا حیاط را برداشته بود: فراگرفته بود/ سرگرم بودن: کنایه از مشغول بودن/ حیاط ها سر به هم آورده: جانبخشی، یکی شدن / تل: کپه، پشته خاک/ خرده: تکه (هم‌آوا← خورده: خورده شده) / اوقات تلخی: حس آمیزی، کنایه از ناراحتی / بله دیگر: آری البته  / دور و زمانه: روزگار / درست همین موقع: دقیقا / توی اتاق: درون / یک مرتبه: ناگهان / نیش: چهار دندان نوک ‌تیز جلوی دهان انسان/ نیشش باز شد: مجاز از دهان /  یک ریز: پیوسته / خوب، خراب کرده ای: خُب / رو به راه شدن: کنایه از آماده شدن / قالیچه: قالی کوچک / پهن کرد: گسترد / آتش کرد: روشن کرد / قاش: قاچ، برش / مفصل: با تفصیل / چشمهایش … نمی خندید: مجاز از خودش / حیاط مثل گذشته: تشبیه / دیواری … سر بیرون می آورد: جانبخشی، استعاره / حیاطشان مثل … کوچک می شود: تشبیه / کوچولو: کوچک / درست مثل یک قفس: تشبیه / دیگر نمی تواند…: پس از رویداد مورد بحث / مثل ماهی های حوض: تشبیه / کول: شانه / از این سر حیاط …: طرف / فضا را از فریادهای شادمانی …: استعاره، حس آمیزی / فشردن: فشار دادن (بن ماضی: فشرد، بن مضارع: فشار) / لب بر چیده بودن: کنایه از «اندوهگین بودن» / انگار: گویی/ بغض گلویش را می فشرد: جانبخشی / عمله: ج عامل، در فارسی امروز معنای مفرد دارد به معنای کارگر ساده / خیره شدن: زل زدن / لج کردن: لجبازی کردن / نشنیده گرفتن: فرض کردن، انگاشتن / یک چکه: مجاز از اندک / اعتنا: توجه / از سر گرفتن: از نو آغازیدن / از چشم آنها می دید: مجاز از وجود و نگاه / چرا پدرش این همه: اندازه / اصرار: پافشاری (شبه هم آوا← اسرار: رازها) / بگو و بخند: خوش و بش / کوبیدن: ضربه زدن (بن ماضی: کوفت، بن مضارع: کوب) / جزء خیالات است: کنایه از «نشدنی است» / دلتنگی: غمگینی و آزردگی / جوابی … خشک و بی مهر: حس آمیزی / بی مهر: بی عشق / جوابی … نارسا: شنیده نمی شد/ زورکی: به زور / سرسنگین: با بی محلی / دیوار … حرف می زد: جانبخشی / چاق: فربه / گنده: درشت / نیمه: آجر نصفه / فقط باد … آواز می خواند: جانبخشی / یک ریز: پیوسته / زیر لب: کنایه از «آهسته» / خواباندن: ویران کردن / دیگر باد … بخواباند: جانبخشی / چشم های غم زده: مجاز یا استعاره / حرفی مانند آتش: تشبیه / حرفی سر زبانش بچسبد: کنایه از «ناتوانی در سخن گفتن» / این پا و آن پا شدن: انتظار همراه با بی قراری، دست دست کردن / خیره خیره …: زل زدن / دست از سرم بردار: رهایم کن / حرف گرفتن: حرف کشیدن / راست: مستقیم / درخت ها … بلند کرده بودند: جانبخشی / در رفتن: گریختن / دیوار مثل دیو ایستاده بود: تشبیه، استعاره / بی مهر: بی عشق / مثل صدها قناری: تشبیه / با او سر دعوا داشت: مجاز از قصد و اندیشه / حیاط: صحن خانه (هم آوا؛ حیات: زندگی) / نگاه تند و تیز: حس آمیزی / دولا شد: خم شد / پاره آجر: یک چهارم آجر / دلهره: نگرانی / ور: طرف / طاس: کچل / خپله: چاق و قد کوتاه / مثل یک گنجشک: تشبیه /  دم: نفس، مجاز از لحظه / چپ چپ نگاه کردن: نگاه تهدید آمیز کردن / از نو: دوباره / قلبش مثل یک گنجشک: تشبیه / رعشه: لرزش / سراسیمه: آشفته                     

جمال میر صادقی